رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دختران‌نودهشتیا‌|shahrzad.rh(ستایش)کاربر انجمن نودهشتیا


seta._rh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: دختران‌ نودهشتیا

نام نویسنده: shahrzad.rh(ستایش)

ژانر: عاشقانه طنز

هدف: علاقه به نوشتن

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

 

خلاصه:

درباره یه اکیپ پر از دختره که نویسنده انجمن نودهشتیا و دانشجوی عمران هستند، هم دختر شیطون و هم مغرور پیداش میشه توشون، اصلا تو رفاقتشون قهر معنی نداره همه اشون مثل خواهر هستند بهم دیگه اعتماد دارن و خیلی صمیمی هستند توی یه خونه زندگی میکنند البته خیلی هم خوشگل و دلبرن البته یکیشون نه، چون از بچگی یاد گرفته پسرونه باشه قوی باشه بجنگه واسه اهدافش و بخواطر قیافه اش همه مسخره اش میکنند و تحقیرش میکنند همیشه به بقیه دخترای خوشگل و دلبر قبطه میخوره ولی دوست هاش بیشتر سربه سرش میزارن و باهاش حرف میزنند و پشتش درمیان بهش میگن اینکه بعضی از اون دختر ها زیبایی تو خالی دارن ولی این دختر مثل رفیقاش از همه شون خوشگل تر وجذاب تره

 

ناظر: @Asma,N

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • سردرگم 2

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱

مقدمه:اینجا جای دخترایی هستش که همراه با دیوونگی و خل وچل بازیشون به خودشون اعتقاد،اعتماد دارندو قوی هستند...درحالی که غرور و شیطنت‌شون و دارند به کسی اجازه نمیدند تا زیر پاشون له کنند...اگر جز این دختر ها نیستی از نظر من خوندنش ممنوعه(:

***********************

داد زد-بچه ها بیاید بخورید بریم دیگه چرا طول می‌دید؟

یکهو یکی زد پس کله اش و گفت:خب بابا چرا داد میزنی؟با ولوم پایین هم بگی می‌شنویم‌ها

خندیدو پس کله اش‌رو ماساژ داد@خل و چل لطیفه بود دخترک باحال ومهربون، بچه ها اومدن و نشستن پشت میز که دید@Fm249000فاطی نیست! گفت:پس فاطی کوش؟

لطیف- طبق معمول سر شیفتشه درحالی که چت باکس خلوته

- آها، خب بگو بیاد حالا که خلوته بخوره بعد بره و بعدشم بریم دیگه

درحالی که لقمه اش رو میخورد اشاره کرد و گفت: نوچ خودت برو نمی‌بینی دارم صبحونه میخورم؟

پوکر نگاهش کرد و بقیه خندیدن زبون دراز و شیطونی‌هستش این بشر

بلند شد رفت دم در اتاقش در زد که گفت:بله؟

باز کرد و رفت داخل تکیه داد به دیوار، سر فاطی چرخید سمتش لبخند محوی زدند، گفت:نمیای صبحانه تا بعد بریم دانشگاه؟

فاطی- نه دیگه سر شیفتم

- الان که خلوته کسی نیست بیا بخور بعد دوباره برو سر شیفت

سرش رو تکون داد با گوشی بلند شد و رفتند بیرون نشستند پشت میز و همه صبحانه اشون رو خوردند.

سایه@Skaduweeبی اعصاب داد کشید: بیا دیگه فاطمه @Fateme chaچقدر طول میدی

از دادش ترسیدند و شش متر پریدند بالا و شهرزاد @shahrzad.rگفت :عه چته سایه آروم باش میاد دیگه

ساعت مچی طلایی دور دستش رو تو چشم‌هاش گرفت و گفت:ببین ساعت چنده!ساعت ۹ و نیمه ما ده کلاس داریم دیر می‌رسیم

بلاخره فاطمه اومد سایه با طعنه گفت:چه عجب تشریف آوردید میذاشتی فردا میومدی

- خب حالا توهم بابا مثلا می‌خوام چشم اون عفریته ها رو کور کنم باید خوب و عالی باشم یانه؟

آذین @Azin18گفت:ببین خواهرم ما همه امون خوشگلیم نیاز به اینهمه قر و فر نیست که

بارون@im._baron که دست به سینه نشسته بود رو صندلی گفت: در اینکه همه امون خوشگلیم شکی نیست ولی خب، بحث بحث کور کردن و و از میدون بدر کردن اون عفریته های دانشگاهه

سایه- این بحث باشه واسه بعد کلاس بلند بشید بریم به خدا دیر می‌رسیم

دختر ها به غرغر های سایه خندیدند و بلند شدند رفتن بیرون سوار ماشین هاشون شدند و راه افتادند سمت دانشگاه.

 @Azin18 @im._sayw @im._baran @im._byta @Fateme Cha @Paradise  @Asma,N @Dark deram @-Aryana- @-Atria- @-Madi- @-mAhsA.86- @آشوب @آیلار مومنی @masoo @هــhanaــانا

ویرایش شده توسط shahrzad.rh
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲

شهرزاد:(ترکیه)

از ماشین ها پیاده شدیم دستم رو کشیدم لای موهای پرپشت مشکی فرم کشیدم و ریختم رو شونه چپم که @Madiمادی گفت:لامصب چه دلبری شدی تو

پوکر نگاهش کردم گفتم:کم خالی ببند کجاش دلبر شدم؟یه دختر ساده چیش قشنگی و دلبری داره؟

لطیف دست انداخت دور گردنم با شیطنت گفت:فکر کنم نیاز داری باز بزنم پس کله ات، خب ببین عشقم عزیزدلم همین سادگیه که ازش دلبری و خوشگلی سرازیره، همین قیافه ساده و صاف تو به اندازه هزار تا آدم پلشت اسکل که دلم میخواد تف کنم تو صورت‌شون می ارزه پس انقدر آیه یأس نخون که با پشت دست.

خندیدم و سرم رو به معنای باشه تکون دادم  دستم رو کردم تو جیب شلوار لی‌ام که @hadis noorحدیث یکی از بچه های ایرانی کلاس‌مون از دور با جیغ و دو اومد سمت‌مون رسید بهمون @-Atria-محبوبه به ترکی گفت:چته تو چرا جیغ میکشی مگه سر آوردی؟

با نفس نفس زدن- نه- نه- نه... خبر جدید...دارم... انگار قراره یک...استاد جدید بیاد برای درس... نقشه کشی و کارهای...عملی...از ایران میاد...جای آقای دنیز اومده...میگن دیروز....جلسه دومش با بچه های...دوم الف بود...الان هم با ما داره...همه ازش تعریف می‌کنند میگن از اون مغرورای سرد به شدتی هستش و فقط تو جمع خانواده و دوست‌ هاش خوب و شیطونه

@Dark deram النادست به سینه با ابروهای بالا رفته گفت:حالا اینهمه اطلاعات و از کجا آوردی؟کی هست اسمش چیه؟یکم بیشتر آمار بدن

- عُمر گفته صمیمی ترین دوستشه، اسمش کوهیار زنده مامان باباش ایرانی هستن باباش بزرگترین تاجر ایرانه دوتا داداش از خودش۳سال کوچیک‌ترِ دوقلو به اسم سامیار و دامیار داره، ۲۸سالشه ۴ ماهه اومده یه شرکت هم مشترکی با باباش داره و خیلی درآمد دارن

چشم هامون گرد شد هم از این‌همه اطلاعات@-Aryana- آریانا گفت:اوپس اوه مای گاد بیاید بریم ببینیم چه کسی گیرمون افتاده

و اکیپی مثل همیشه رفتیم کلاس.

نشستیم سر جامون غمزه که دختری بور بود و جلومون می‌نشست چرخید سمتمون و گفت:بچه ها خبر دارید مَلو دوست دختر استاد جدیده است؟

من هم دست به سینه شدم پای چپم و گذاشتم رو میز و پای راستم و گردوندم رو پای چپم به ترکی گفتم:گل بود به سبزه نیز آراسته شد‌، خب به ما چه؟ ارزونی خودش چه کنیم الآن ما مثلاً؟

- خب هیچی گفتم شاید براتون جالب باشه

سایه- همچین چیزی برای ما جالب نیست، بلکه تکراریه و ما عادت کردیم تو این سه سال که اینجا هستیم این ملو خانم هر استادی که میاد رو تور می‌کنه تا زمانی که از اون استاد زده بشه و تیغ نزده باشدش ولش نمی‌کنه

اِدا بغل دستی غمزه چرخید سمتمون و گفت:سایه راست میگه دیگه این ملو به هرکی که میرسه می‌چسبه بهش تا تیغ نزنش آروم نمی‌گیره...انقدر بدم میاد ازش انقدر بدم میاد ازش دلم میخواد یه جا تنها گیرش بیارم تا میخوره بزنمش دختره دماغ خوکی لب پروتزی

خندیدیم که در کلاس بدون در زدن باز شد و ملو با یه پسر قد بلند چشم ابرو مشکی که قیافه اش و تیپش خیلی شبیه ایرانی ها بود اومد داخل.

 @Azin18 @im._sayw @im._baran @im._byta @Fateme Cha @Paradise  @Asma,N @Dark deram @-Aryana- @-Atria- @-Madi- @-mAhsA.86- @آشوب @آیلار مومنی @masoo @هــhanaــانا

  • لایک 12
  • سردرگم 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳

بچه ها بلند شدن ولی هیچ تغییری توی وضعیتم  ایجاد نکردم و همون‌جوری نشستم. ملو که مثل کوآلا بهش چسبیده بود پوزخند زدم نگاهش روی همه چرخید و روی من نشست. گنگ و سوالی نگاهم کرد  لب هام رو روی همدیگه فشار دادم.

موهام رو دادم روی شونه راستم. دستم رو  بردم پظت گردنم قفلش و باز کردم و از گردنم باز کردم  آوردم جلو صورتم تو گردنی طلاعه«sh&k»جلوی چشم هام مثل پاندول ساعت تکون میخورد. بهش نگاه کردم چشم‌هاش گرد شد  نیشخند  زدم با تته پته گفت: تو...تو اینجا...چیکار می‌کنی شهرزاد؟مگه...مگه توکیو نبودی؟

«نوچ»گفتم و گفت:اما...اما عرشیا گفت رفتی توکیو!

- اره، گفتم رفتم توکیو ولی اومدم اینجا!

اخم کرد- واسه چی اومدی؟مگه ایران چش بود که نموندی؟

یجوری مثل«خرخودتی»نگاهش کردم و بعد خیره شدم بهش امیدوارم مثل قبل بتونه حرف هام رو از چشمام بخونه:)

سرش رو تکون داد خواست حرفی بزنه که انگشت اشاره ام رو گذاشتم جلو بینیم گفتم:هیس هیچی نگو! شرمندگی تو نه واسم نون و آب میشه نه گذشته خوب و بدم و برمی‌گردونه !

سرش روتکون داد و گفت:اوکی (به ترکی)خب بچه ها بفرمایید بشینید   سرجاتون!

تمام مکالمه امون به ایرانی بود بچه های ترک کلاس با اخم و گنگ نگاهمون میکردن ولی دخترا سوالی نگاه میکردن. همه نشستن ملو رو پاهاش بلند شد و...

چشم هام رو بستم و سرم رو چرخوندم سمت دخترها. هنوزم عذاب آور بود برام اینکه ببینم توسط کسی بجز من  بوسیده میشه!

چشم هام رو باز کردم  نگاه سوالی لطیف و باران روم بود سرم رو تکون دادم   و شک‌اشون و به یقین تبدیل کردم اخم کردن و با نگاهی که ازش خشم و آتیش می‌بارید به کوهیار نگاه کردن. 

ملو نشست کوهیار شروع  کرد به حرف زدن ولی من بیخیال کلاه سویشرتم  و انداختم سرم و چشم هام رو بستم.

حرف هایش که تموم شد شروع کرد به حاضر غایب کردن  به ملو که رسید زیرچشمی نگاهش کردم لبخندی زد که تا  جیگرم سوخت!  

بعد گفت: ملو  یامان؟

ملو بلند شد  و با ناز و عشوه ای که حالم بهم خورد گفت:حاضرم استادم!

باخنده من کلاس منفجر شدخنده ام بند نمیومد به خدا نداریم اصلا همچین چیزی اصن وجود ندارن خدایا.

با تشر کوهیار همه سکوت کردن ولی من نمیتونستم سکوت کنم اشک از چشم هام میومد  خودش میدونست برای همین باخنده گفت:بیا برو آب بخور الان  حالت بد میشه!

سرم رو تکون دادم اشکام وپاک کردم بلندشدم رفتم بیرون هیچکس نبود تو راهرو نرفتم اب بخورم  کنار در کلاس وایستام  وتکیه دادم به دیوار مشت کوبیدم و هق هقم بالا گرفت دستم رو گرفتم جلو دهنم تا صدام نره داخل چشم هام رو بستم، هنوز که هنوزه می‌دونه حالت‌هام رو...

نمیدونم چقدر گذشت که دستی رو شونه هام قرار گرفت تند چرخیدم که رفتم تو یه چیز سفت و داغ آخ گفتم سرم رو بردم بالا که مات شدم  با چشمای غمگین دستش نشست رو گونه ام اشکام و پاک کرد و گفت:برو داخل. دیگه هم این الماس های باارزش رو بخواطر یه بی معرفت عوضی نریز. حیفن!

به خودم که اومدم خسته نباشید گفت  همه بلند شدیم رفتیم بیرون که سایه بااخم گفت:شهرزاد این پسره کیه؟چرا اینجوری رفتار کردید؟تورو از کجا میشناسه!؟

- زنگ زدم به مصو داره میاد بریم پاتوق براتون میگم!

کلافه سر تکون  داد و رفتیم کافه.

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 7

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

گارسون اومد و سفارش دادیم واسه اون دوتا هم سفارش دادیم یک ربع گذشت که اومد نشست  مصو  گفت:خب چی شده که نرفتید خونه و اومدید اینجا؟

گفتم: بیطا کوش؟

- گفت من میرم خونه حال و حوصله ندارم، حالا چی شده؟

لطیفه که از وقتی فهمیده بود اخم داشت فقط گفت:کوهیار زند!

ابروهای مصو رفت بالا با گنگی گفت: خب کوهیار زند چی؟کی هست اصلا؟

عصبی- بفهم مصو بفهم...کوهیار زند...نامزد سابق شهرزاد!

- آها فهمیدم یادم اومد خب چی شده که یاد اون مرتیکه افتادید؟

بارون-کوهیار زند نامزد و عشق سابق شهرزاد استاد جدید نقشه کشی و کارهای عملی امونه!

بقیه با چشمای کنجکاو و مصو با چشمای گرد شده نگاهمون کردند بعد چند ثانیه مصو زد زیر خنده پوکر گفتم:کجاش خنده داره الان که میخندی تو؟

خنده اشو جمع کرد و گفت:هیچی- هیچی ببخشید خب چجوری شده تعریف کن ببینم.

و شروع کردم به تعریف کردن ماجرای امروز، بعد تعریفم گفت:آفرین خوب کاری کردی حقشه پسره کودن عوضی دختر به این دسته گلی چجوری دلش اومد ولش کنه؟

سایه داد کشید: میگید موضوع چیه یا این میز وبکنم تو دهن همه اتون؟

برگامون ریخت و شروع کردم به گفتن:۵سال و ۱۰ ماه پیش زمانی که کنکور باید میدادم و ایران بودم و هنوز با شماها آشنا نشده بودم رفتم کلاس کنکور...۴ماه گذشت درس ریاضی رو به هیچ وجه نمی‌فهمیدم معلم درس ریاضی امون وقتی دید من اینجوری ام با خانواده ام صحبت کرد و تصمیم گرفتند که بیاد خونه امون و خصوصی بهم درس بده چون فهمیده بودند بخواطر شیطنت های خودم و بچه ها هیچی نمیفهمم، اومد خونه امون چند ماه گذشت ماه آخر که حس کرد همه وی رو فول هستم نیاز نیست برم آموزشگاه ولی...

نمی‌تونستم نرم طاقت نمی‌آوردم از دوریش چون فهمیده بودم عاشقش شدم....اونم منی که از پسرا متنفر بودم و فکر میکردم همه اشون خیانت کار هوس بازن...ماه آخر رو رفتم آموزشگاه ولی نمیذاشتم حس کنه دوستش دارم و عاشقش شدم، روز کنکور شد چون باهامون اومده بود با کلی شور و شوق و هیجان رفتم کنکور دادم اومدم بیرون که گفت میخواد مهمونمون کنه کافه، وقتی رسیدیم گفت که ما بریم داخل تا اون بیا،  کافه ای که شلوغ بود به طرز عجیبی خلوت بود و تزئین شده بود نشسته بودیم که دیدم همه با تعجب وشاخ های دراومدخ به پشت سرمه نگاه می‌کنند با تعجب و سوالی چرخیدم که دیدم...

بغض تو گلوم بزرگتر شده بود با اینکه درد گرفته بود ولی گفتم:که دیدم با یه کت شلوار طوسی خوشگل و پیرهن مردونه سفیدو دسته گل رز سفید وقرمز و شیرینی پشت سرمه با چشمای گرد شده و مات و مبهوت نگاهش کردم، خیلی جذاب و خوشگل شده بود دلم رفت براش ولی...دلیل گل دسته گل و شیرینی رو نمی‌فهمیدم ازش پرسیدم

 گفت:عاشقتم، چند ماهه زندگیم شدی، نمیتونم ازت دل بکنم بامن ازدواج می‌کنی شهرزاد قصه گوی زندگیم؟

با حیرت نگاش کردم باورم نمیشد این همون مرد سرد و خشک ومغرورم من باشه با تته پته گفتم:د...دروغ که نیست؟...توهمه؟

گفت:نه واقعیته همه چی واقعیته حالا با من ازدواج میکنی؟

منی که از خدام بود جواب بله رو دادم همه تبریک گفتن و دست زدن اون شب شماره خونه امون و گرفت و وقتی رفتم خونه فهمیدم آخر هفته قرار خواستگاری گذاشته...اومدن و اونشب به مدت ۱۰ ماه قرارشد نامزد باشیم،ماه پنجم همه کارهامون رو کردیم،تا شیش ماه به خوبی و خوشی گذشت علاقه ام بهش بیشتر می‌شد اون هم همین هرروز به همدیگه ابراز علاقه میکردیم.  ولی وقتی شد هفت ماه همه چیز عوض شد ورق برگشت دیدم خیلی رفتارش بد شد همه اش پرخاش میکرد عصبی بود باهام بدحرف میزد. یه روز طاقت نیاوردم رفتم خونه اشون مامانش اینا نبودن رفتن بودن شهرستان، سوال هام و ازش پرسیدم جواب نمی‌داد می‌پیچوند آخر سر عصبی شدم صدام رو انداختم تو سرم

زدم زیر گریه  اون هم عصبی شد وداد بی دادمون رفت هوا... ازبین حرف هاش... فهمیدم که پسر عموی عوضیم که خواستگار وخواطر خواهم بود... هزار تا دروغ مضخرف و شرم آور بهش گفته.‌‌.. یکم زد و خورد کردیم البته بیشتر اون میزد سمت راست صورتم کبود بود.... دیگه روم نمی‌شد برم خونه اونشب گفت دیگه دوستم ندارم من یه دختر(.....)هستم که هرشب زیرخوا...

نفسم دیگه در نمی اومد سینه ام به خس خس افتاد به قفسه سینه ام چنگ زدم چشم هام گشاد شده بود بچه ها به چشم هاشون دست کشیدم و پاک کردن تند تند از تو کیفم اسپری اسمم و که از ضربه دستش دچار شده بودم درآوردن و گذاشتن دهنم دو پیس زدند که حالم جا اومد لطیف و بارون شونه هام و می‌مالیدند!

 با بغض وگریه گفتم:اونشب حلقه امو درآوردم و کوبیدم تو صورتش با داد و فریاد بهش گفتم که متنفرم و لیاقتش دخترای فامیلشن اومدم بیرون رفتم خوابگاه پیش دوستام چون وضع صورتم خراب بود اون بیچاره ها تا یک هفته به من رسیدند...

یه نفسی گرفتم و ادامه دادم:یه روز که دانشگاه بودم مامانش اومد دیدنم و من همه چی رو براش گفتم بیچاره شرمنده نشده بود بهش گفتم نباشه اونی که شرمنده باید باشه نیست نامزدی مون بهم خورد و از همدیگه جدا شدیم من یک سال کامل تحت نظر استاد مصو تو ایران بودم از اونجا با مصو آشنا شدم و بعد هم فهمیدم نویسنده است و منم که از بچگی عاشق نویسندگی بودم و استعدادش و داشتم و شروع کردم و باشما ها هم آشنا شدم و بعد اومدیم اینجا و چیزایی که میدونید!

سایه اخم کرده بود وحشتناک کارد میزدی خونش در نمی‌اومد عصبی گفت: غلط کرده پسره عوضی کثافت...بی لیاقت بیشعور چطور روش شد همچین توهین و کاری کنه؟فقط اینو من فردا ببینمش میزنم اون فک مک و دندوناش ومی‌ریزم تو معده اش حالا اگه این کار رو نکردم.

-ولش کن سایه گذشت، دیگه هم جبران نمیشه فقط امیدوارم بفهمه با من چکار کرده من که سپردم به خدا خودش می‌دونه چکار کنه!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 6

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت۵

- نه من بایدیه حالی ازاین پسره بگیرم باکاری که کرده نمیتونم ازش بگذرم اگرمن این بیشعوروادم نکردم سایه نیستم بلند بشید بریم!

بلند شد و جلوتر رفت چه کله شقیه این آدم تند بلند شدیم کوله ام وانداختم دوشم پشت سرش دویدیم رفتیم از کافه زدیم بیرون رفت طرف دانشگاه بلند گفتم:واستا سایه، واستا ولش کن اون گذشته بود که گذشت دیگه مهم نیست ولش بابا!

- اگه اون موقع ازش شکایت میکردی واسه تهمتی که بهت زده بود و ضرب و شتمی که کرده بود هم حساب کار دستش میومد هم الان اینجوری نمیومد رفتار کنه و شرمنده عمه اش باشه.

خندیدیم بهش و دنبالش رفتیم ولی انقدر تند می رفت که اصلا بهش نمیرسیدیم از در دانشگاه رفت داخل که دویدیم جلو در دانشگاه که رسیدیم وایستادیم، روبه روی کوهیاروملو وایستاده بود با اخم تیز زل زده بود به چشم های کوهیار دست های مشت شده اش سفید شده بود، چشمای خونسرد کوهیار از روی سایه سُر خورد و اومد روی من ابروی راستش رفت بالا و پوزخند زد گفت:چی شد؟تو که هنوز همون شهرزاد کوچولویی که نمیتونه از خودش دفاع کنه فکر میکردم بزرگ شدی!

سایه به ایرانی گفت:به تو ربطی نداره که چکار می‌کنه یا نمیکنه...همین شهرزاد خواهر کوچیکتر منه و من وظیفمه ازش دفاع کنم...بببنم چجوری تونستی بهش اون همه تهمت رو بزنی؟اصلا تو چجوری تونستی حرفای اون پسره رو باور کنی؟اونم تویی که ادعا می‌کردی عاشقشی و مثل چشمات بهش اعتماد داری؟چجوری تونستی؟اون که بیست چاری با تو بود جونش برای تو در می‌رفت چجوری تونستی اون همه اعتماد و علاقه ات و نسبت بهش از بین ببری؟

- مگه دروغ بود؟حتی مدرک هم دارم همه مدارک رو نگه داشتم و دارم هنوز همین دختری که به اصطلاح شماست زیر...

حرکت سایه نذاشت حرفش رو ادامه بده دستمون و گذاشتیم رو دهنمون و هین کشیدیم ملو سایه از خشم لرزون رو هول داد که سایه میلی متری تکون نخورد و گفت:خجالت بکش سایه چطوری میتونی تو روی شوهر من و استادت دست بلند کنی؟

سایه با خشم نگاهش کرد و گفت:تو یکی ببند دهنتو تا پته ات رو نریختم رو آب و همه چیزایی که ازت می‌دونم رو بهش نگفتم و لو ندادم!

پشماش ریخت و عقب کشید، سایه رو کرد سمت کوهیار مات و مبهوت که دستش رو صورتش بود و گفت:دفعه آخرت باشه این کلمه کثیف و به دهنت میاری و به خواهر من نسبت میدی کثافت... از خودت خجالت بکش اون مادر بیچاره ات بیشتر از تو به شهرزاد اعتماد اطمینان داشت و شرمنده شده بود به جای توعه عوضی مامانت از توی بی‌شرف که این دختر زنت بود بیشتر اعتماد داشت و میدونست بی گناهه...تو یه عوضی بی‌شرف بی درک و شعوری که هنوز تو سن ۱۹تا۲۵سالگیت موندی و با اون افکار فکر میکنی فهمیدی؟اگر خواستی بیای طرفش دیگه با من طرفی خواهرم و از سر راه نیاوردم که باز بشه همون آش و همون کاسه؟

یه تف هم پرت کرد جلو پاش اومد سمت‌مون دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید سرم و به پشت گردوندم با تعجب و مات و مبهوت نگاهم میکرد دستم و به زیر چشمام کشیدم و نگاهم و گرفتم...حقش بود حتی بیشتر از اینها...سوار تاکسی شدیم و با دربستی رفتیم سمت خونه...

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 5

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

به بیرون زل زده بودم که گوشی آریانا زنگ خوردچشم از بیرون گرفتم و بهش نگاه کردم از کوله اش درآورد و بدون اینکه ببینه کیه به ترکی جواب داد:بله بفرمایید؟

- .....

- نه!دروغ میگی؟

- .....

- آخه چرا اینجوری شده؟

- .....

کلافه- باشه...باشه یه جوری سعی میکنیم بیایم!

- ....

- باش خدافظ!

قطع کرد وسمت ما و گفت:باید بریم ایران مثل اینکه همیه اتفاقی افتاده هم واسه چاپ یه مشکلی پیش اومده

آذین- باشه ولی خب، چی شده مگه؟

- نمیدونم، یکی از بچه ها زنگ زده میگه باید چندتاتون بیاید ایران..

و قرار شدبچه ها برن و من،لطیف،فاطمه،النا، سایه،مصو و بارون بمونیم ترکیه

رفتیم خونه و بچه ها وچمدوناشون و جمع کردن از اینترنت بلیط هواپیمایی خریدند واسه نیم ساعت دیگه

رفتیم فرودگاه، همدیگه رو بغل کردیم خدافظی کردیم و اونا رفتند:(

رفتیم خونه و تا ساعت۳صبح فقط یه کله تو انجمن بودیم و درس خوندن و ول کردیم اونم اونم از قصد برای اینکه حرص اون عوضی رو دربیاریم.

۳ و نیم صبح بود که خوابیدیم.

به بدنم کش دادم با چشمای خمار به ساعت نگاه کردم ۹ونیم بود یکم طول کشید تا بفهمم ساعت چنده یک دفعه ای مثل فشنگ از جا بلند شدم رفتم سرویس کارهای واجب رو انجام دادم.

رفتم بیرون لباس هام رو عوض کردم یه پیرهن مردونه قرمز مشکی چهارخونه آستینش و تا زده بودم تا آرنج شلوار جین قد۹۰ کوله و کیف و کتاب هام برداشتم و رفتم بیرون بچه ها معطل من نشسته بودن معذرت خواستم تند تند صبحانه ام رو خوردم و زدیم بیرون.

 ساعت ۱۰ وربع بود که رسیدیم دانشگاه جلو در کلاس وایستادیم که شنیدیم صدای یه آقای دیگه میاد به جای آقای مکس، من رو انداختن جلو پوکر نگاهشون کردم و بعد در زدم که صدای کلفت و مردونه و سردی اومد:بله بفرمایید؟

با تعجب در رو باز کردم و یک قدم رفتم جلو یه پسر دیگه جای آقای مکس بود رفتیم داخل  که گفتم:سلام میتونیم بیایم داخل؟

با ورودمون ابروش و انداخت بالا دفترش و نگاه کرد و گفت و گفت:شما خانم ....؟

عه اینجوریه!؟باشه دست به سینه شدم منم مثل خودش گفتم:شهرزاد هستم...شهرزاد رادمهر اینها هم رفیقام هستند!

- بله متوجه شدم خانم رادمهر، باید بگم نخیر شما و دوستاتون اجازه ندارید وارد بشید چون یک ربع دیر رسیدید!

من و سایه وبچه ها هم با پررویی رفتیم نشستیم سر جامون و گفتم:درسته شما استاد جدید ما هستید ولی ما هم چون خبر نداشتیم شما جای آقای مکس میآید و امروز زود تر سر کلاس حاضر میشید وگرنه زودتر میومدیم خدمتتون.

از این همه پررویی من چشم هاش گرد شد و بعد به حالت اول برگشت و گفت:ظاهراً خیلی پررو تشریف دارید، دفعه دیگه دیر برسید مجبورید بیرون از کلاس باشید!

 چشم غره اش رفتم و گفتم:باش شما خوب!

چشم غره ای بهم رفت که شلوار لازم شدم-_- شروع کرد به صحبت کردن و حاضر غایب و شناسایی با بچه ها رو هم انجام نداد!

کلاسمون تموم شد ولی از کلاس نرفتیم بیرون و موندیم تو کلاس از تو جا مدادیم خودکار مشکی و قرمز و بنفشم و درآوردم دست لطیف و که داشت ور ور میکرد رو گذاشتم رو پام و شروع کردم به نقش های خوشگل روش ایجاد کردن اون هم که به این کار هام عادت داشت هیچی نگفت.

داشتم با خودکارمشکی خط های کمرنگ و پررنگ میکردم که در کلاس باز شد و کوهیار با ملو اومدن تو کلاس واکنشی نشون ندادم و توجهی نکردم به کارم ادامه دادم.

داشتم طرح ترمه‌ لایه دوتا خط مشکی می‌کشیدم که صداش به گوشم خورد:هنوز هم با خودکار تتو میکنی؟

جوابش و ندادم که گفت:انشاالله کر هم که شدی!

سایه- دوست داره جوابت و نده به تو چه تو رو سننه؟

- محض اطلاعتون که فکر کنم خبر دارید یه زمانی زنم بوده؟

سرم و بلند کردم بردم عقب و قهقهه زدم با ته خنده ای که داشتم گفتم:چی!زنت بودم؟نه بابا جان من زنت بودم؟

با تمسخر گفتم:اره دیگه زنت بودم زمانی که بهم اعتماد نداشتی و حرف هر کس و ناکسی رو باور کردی جز حرف زنت رو!

رو به آرامش هام گفتم:ملت چه پررو شدن به خدا میبینید؟! آخه اگه زنش بودم که حرفم و باور میکرد بهم اعتماد داشت نه اینکه حرف بقیه رو باور کنه و نصف صورتم و داغون کنه، بره خداروشکر کنه که پول دیه داغون کردن صورتم و اسم و سینه نابودم و ازش نگرفتم!

باتعجب- آسم!؟

لطیف با چشمایی ک هازش فحش می‌ریخت با تمسخر گفت:آره دیگه آسم هرچند نبایدم بدونی وقتی زدی ناکارش کردی و نموندی ببینی چه ضرری بهش رسوندی!

خواست حرف بزنه که گفتم:اگر میشه ساکت شو اصلا اعصاب و حوصله تو رو ندارم.

سکوت کرد ازش چشم گرفتم و به کارم ادامه دادم. بچه ها اومدن داخل و زود برگه ها پخش شد ماهم که بیخیال چرت و پرت جواب دادیم.

با خسته نباشیدش رفتیم بیرون تو حیاط دستم و کردم تو موهام دادمش شونه چپم که...

سر جام خشک شدم... باورم نمیشه!نکنه...نکنه دارم اشتباه می‌بینم!این که اون نیست ها؟!

بی توجه به بچه ها رفتم جلو و یکم عقب تر به سمت نیم رخ راستش وایستادم داشت با گوشی حرف می‌زد و متوجه نبود، نمیدونم چقدر گذشت که سنگینی نگاهم و متوجه شد یه نگاه گذرا به سمتم انداخت و دوباره مشغول شد ولی حرفش تو دهنش موند با سرعت سرش برگشت سمتم و به همدیگه خیره شدیم!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 4

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷

 


پلک نمی‌زدیم، نامرد بی معرفت رو، این که بی معرفت نبود آخه! بی معرفت و نامرد بودن و از کی یاد گرفته آخه!؟

از ذوق و دلتنگی اشک تو چشم‌هام جمع شدباتردیدوتته‌پته‌گفت:تو...تو... ش...شهرزاد...منی؟!

- بی معرفت، این بود اون رابطه ای که ازش حرف میزدی؟این بود اون خواهر برادری که میگفتی؟ تو که مثل اون داداشت نامرد نبودی، نکنه از اون یاد گرفتی؟همین که رفتم منو یادتون رفت؟

اومدجلوم وایستاد دست‌هاش قاب صورتم شد و گفت:چی میگی دیوونه من تو رو یادم بره؟کسی خواهر کوچولوش و یادش میره؟!ها شهرزاد؟

نه!نبود،نه دامیار بی معرفت و نامرد نبود مثل داداش عوضی‌اشون نبود حتی اگر ازشون دور بودم و جدا شدم می‌دونم همیشه تو یاد وقلبشون بودم... دستم و گذاشتم رو صورتم و گریه سر دادم کشیدم تو بغلش روی موهام و بوسید و گفت:آروم کوچولو، گریه نکن عزیزدل دامیار.

محکم بغلش کردم که صدای به شدت آشنای مردونه ولی شیطون دیگه ای از پشت سرم اومد: دامیار خان خجالت بکش خوبه برم به مامان آمارت و بدم بگم دامیار و با یه دخترموفرفری اونم تو بغلش دیدم؟

سرم رو به چپ گردوندم با بغض گفتم:

- داداشم و اذیت نکن داداش!

مات و مبهوت نگاهم کرد دامیار خندید و گفت:خب حالا اینجوری نگاه نکن انگار که هرروز عکسش چیه در و دیوار اتاقمون نمی‌بینه!

با تعجب و سوالی به دامیار نگاه کردم که سرش و تکون داد و گفت:هر عکسی ازت داشتیم چاپ کردیم خیلی قشنگ تزئین کردیم زدیم به دیوار.

خندیدم و به سامیار نگاه کردم یه قدم گذاشت جلو از بغل دامیار اومدم بیرون و دویدم سمتش اون هم دوید سمتم و بعد چند لحظه تو هوا بودم بلند  خندیدم گفتم:بزارم زمین دیوونه الان میوفتم!

گذاشتم زمین چند لحظه با چشمای عسلیش نگاهم کرد بعد محکم بغلم کرد سرشو کج کرد و صورتم و بوسید و گفت:فسقل چقدر دلم برات تنگ شده بود اخه، ببینم عشق من تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه توکیو نبودی؟

مثل اون موقع ها لوس شدم- نوچ دولوخ دُفتم که لَفتَم توکیو اینژا بودم.

خندید و موهام و بهم ریخت گفت:آخ که چقدر دلم تنگ شده بود برات موفرفری شیطون من!

خندیدم دستش و انداخت دور گردنم دامیار اومد نزدیک و دستش و دور کمرم حلقه کرد و گفت: شهرزاد اون چندتا دختره که اونجان مثل اینکه کارت دارن منتظرتن.

چشم هام گرد شد و بعد خم شدم سمت چپ با اعصبانیت نگاهم میکردن ریز‌خندیدم بلندگفتم:بچه ها بیاید اینجا بیاید!

اومدن جلو سلام خشک و خالی کردن اون دوتا هم همین گفتم:دخترا این دوتا آقا دامیار و آقا سامیار هستن داداش‌های خوشتیپ من!

 چشم‌هاشون گرد شد و همزمان گفتند:هان!گفتی داداش هات!؟

سرم و تکون دادم و گفتم:بهتره بگم داداش های استادزند هستن، ولی بیشتر از استادزند سهم من هستند این رو بگم اول!

«آهان» گفتند و بعد سلام علیک یکم صمیمی تر کردند ولی سایه خشک بود، گفت:من در عجبم هنوز شما ها اینجوری هستید ولی اون داداشتون خر و نفهم و بی لیاقت.

سامیار- در خر و نفهم و بی لیاقت بودنش شکی نیست، چون اگه اینها نبود شهرزاد به این دسته گلی رو ول نمی‌کرد.

فاطمه- خوبه خودتون هم میدونید!

هردوشون«اوهوم»گفتند که صدای جیغ حیغوی ملو اومد و همزمان به عقب هول داده شدم و با پایین تنه مبارک افتادم زمین«آخ»ام رفت هوا.

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 6

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸

از درد پایین تنه ام تو خودم جمع شدم و ناله کردم که دخترها اومدن سمتم بارون با اخم وعصبانیتی  که میدونستم الان هستم اژدها شده گفت:هوش چته حیوون مگه کوری؟مگه سرآوردی؟ آروم باش وحشی زدی ناکارش کردی!

ملو آویزون سامیار و دامیار شد که حسادت تمام وجودم رو گرفت. چطور جرعت می‌کنه بهشون نزدیک بشه؟ آی نفس کش الان میام میرسم خدمتت.

بلندشدم موهام و بالا سرم جمع کردم با کش مو گوجه ای بستم و رفتم طرفش یقه اش و گرفتم تو دستم و از اون دوتا که با چندش نگاهش و رفتار می‌کردن جدا کردم مشتم و آوردم بالا و کوبیدم تو صورت‌اش که پرت شد رو زمین سایه که عاشق بزن بزن بود پرید بالا و با ذوق گفت:آفرین شهرزاد بزنش همینه!

خندیدم که حس کردم به ور صورتم سوخت سرم به چپ متمایل شد بچه ها جیغ کشیدن و سامیار ودامیار اسمم و صدا زدند ولی خم به ابرو نیاوردم سرم و چرخوندم به رو به رو که پوزخند زدم. با شصت‌ام خون گوشه لبم و که جر خورده بود رو پاک کردم یه مشت دیگه کوبیدم پای چشم‌اش که پرت شد زمین حس کردم تو زمین بوکس ام نشستم روش یقه اش و گرفتم با صدایی که وحشی بود از لای دندون هام در می‌اومد گفتم:چه غلطی کردی؟به داداش‌های من نزدیک شدی و بهشون دست زدی؟ آره؟ 

با پررویی- اره دوست داشتم دست زدم به تو چه؟

- این دوتا داداش های نامزدقبلی‌ام هستند!  ولی بیشتر داداش های من هستند و خواهند بود تو هم هیچ چیزی نمیتونی بخوری. فهمیدی یا حالیت کنم؟

- این دوتا که داداش های...چ...چی؟نامزد قبلیت؟کو...کوهیار نامزد قبلیت بودش؟

- اره خانم همین آقایی که داری باهاش پز میدی و اون هم مثل خر تو رو قبول کرده و هیچی ازت نمی‌دونه نامزد قبلی من بود کسی که جونم رو براش میدادم حاضر بودم واسش از همه چی بگذرم!

بلند شدم از روش با پام ضربه ای به پهلوی زدم و گفتم: بلند شو جمع کن خودت رو دور و بر این دوتا ببینمت خونت حلاله گمشو برو!

شروع کرد به اشک تمساح ریختن کوهیار که به خودش اومده بود اومد طرفش و بلندش کرد چرخید سمت من دستش و برد بالا که بکوبه تو صورتم ولی با وایستادن دامیار جلوم و گرفتن مچ دست کوهیار نذاشت این کار انجام بگیره کوهیار عصبی گفت: ولم کن دامیار باید بهش بفهمونم که حق نداره روی زن من دست بلند کنه!

بغض کردم. اون موقع ها هم واسه من همین کار ها رو می‌کرد.

- ببند دهنتو کوهیار حق نداری روی شهرزاد دست بلند کنی. هه زنت؟! هنوز که زنت نیست اینطوری روش غیرت داری.

بعد بلندترگقت:یادت رفته وقتی با شهرزاد بودی رو؟ یادت رفته چقدر روش غیرتی میشدی؟ یادت رفته ایران که بودی بعدحدا شدنتون هر دفعه دست و پات و دلت می‌لرزیدکه الان شهرزاد کجاست؟ داره چیکار می‌کنه؟حالش خوبه؟ مریض که نشده؟

واسش بادیگارد مخفی گذاشتی یادت رفته؟ یادت رفته وقتی شنیدی رفته توکیو چقدر حالت بد بود؟ تا یک سال خواب و خوراک نداشتی سرگردون بودی ولی الان چی؟ الان داری رو همون آدم دست بلند میکنی؟ غیرتت کجا رفته؟ این دختره پاپتی عوضی که تازه چهار ماهه باهاشی رو به کسی که پنج سال دنبالش بودی و دم از عاشق بودنش میزدی فروختی؟ (دادکشید)آره؟

چشم هام گردشده بود و اشک از چشم هام می‌ریخت باورم نمیشه! یعنی...یعنی همه این سالهای دوری این اتفاقات افتاده؟باورم بشه که کوهیاری که حسرتش و می‌خوردم وقتی که نبودم این کارها رو برام کرده؟

به کوهیار که از چشم هاش اشک می‌ریخت و به من نگاه می‌کرد نگاه کردم هق هقم سرگرفت دستم رو جلو دهنم گرفتم تا صداش رو خفه کنم!

چشمم خورد به دخترها و پسری که کنارشون وایستاده بود و مات و مبهوت نگاه‌امون می‌کردن...

کوهیار دستش و آورد پایین و همزمان سرش رو هم آورد پایین دامیار دستش و ول کرد و کوهیار گفت:...

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 5

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۹

کوهیارگفت:ممنونم که همه چی رو گفتی. ممنونم که یادآوری کردی. ولی باید میگفتی تا همه بفهمند؟

- گفتم تا یادت بیاد عشقی رو که هنوز بهش داری رو. گفتم تا یادت بیاد این همون دختری هستش که همه عکس هاش رو زدیم به دیوار اتاقمون و هرشب تو تصوراتت باهاشی و درباره اش باهامون حرف میزنی!

داشتم جون می‌دادم نمی‌تونستم بشنوم این حرف ها رو تند کیفم رو برداشتم و دویدم بیرون دانشگاه صداهاشون و می‌شنیدم ولی توجهی نکردم و دویدم.

خودم رو پرت کردم رو تخت و زار زدم. وسطای زار زدنم یک دفعه ای خوابم برد.

با حس نوازشی رو سرم چشم هام رو باز کردم. قیافه بچه ها جلو چشمم ظاهر شد لیطف با خنده گفت:ساعت خواب دختر می‌دونی چقدر خوابیدی؟

سکوت کرده بودم فاطمه با شیطنت گفت:ولی این پسره عجب آدم عجیبی هستش. فکر کن بیای به عشقت شک کنی با دستای خودت پس بزنیش بعدش هم بیای اون کارها رو مخفیانه بکنی. شاهکاره به خدا!

در اتاق باز شد مصو با سینی باند وبتادین‌ وکمپرس‌ یخ این‌چیزا اومد داخل نشست کنارم روی پنبه بتادین ریخت و گذاشت رو لب ام که اخم کردم وناخون هام رو تو کف دستم فرو کردم با دیدن درد کشیدنم بامهربونی ذاتیش گفت: ببین چه بلایی سرخودت آوردی زیر چشمت که کبوده لبت که پاره شده و خون داره میاد. مگه دختر هم دعوا میکنه؟ مگه رفته بودی تو رینگ مسابقه؟

چشم هام خندید ولی لبم نه!

سایه گفت:ولی خوبش شد حق‌اش بود دختره کنه کره خر میمون خوب کاری کردی زدیش من جان بودم بیشتر می‌زدمش.

بارون که قربونش برم مخالف دعوا و این چیزا بود گفت: چی میگی سایه؟ اگر میزد که باید تو دادگاه ها بودیم الان. تو که می‌دونی این وحشی و دیوونه بشه میزنه همه چی رو بهم می‌ریزه و داغون میکنه.

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 6

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۰

النا که برعکس نشسته بود رو صندلی گفت:ها اره بابا ساسالو این و که میشناسی. آدم و جو بگیره ولی سگ نگیره که میگن همینه ولی اینو سگ میگیره!

نیم خیز شدم سمتش که پرید عقب لطیف که خیره بود به یه جایی گفت:ولی این دامیاره عجب تیکه ای هستش. شهی اگر من جات بودم این کوهیار و بیخیال می‌شدم می‌رفتم این دامیاره رو میگرفتم.

النا پشت سرش ذوق زده گفت:آره- آره این سامیاره هم همین. مصو قدش صدونوده انقدر خوشتیپ و جذابه حد نداره اصلا یه چی میگم یه چی میشنوی.

باتعجب وخنده گفتم:شما دوتا چشم اتون به داداش‌های منه؟!

سرشون و تکون دادن که بلند شدم و دویدم دنبالشون. گفتم: وایسید ببینم. وایسید. شما دوتا غلط کردید. چیز خوردید که چشم‌هاتون دنبالشونه. وایسید میگم بچه پررو ها!

چرخیدن و رفتن پشت مبل لطیف گفت:خیلی هم دلت بخواد ما بشیم زن داداش هات از ما بهتر نمیتونی پیدا کنی!

پریدم رو مبل که رفتن پشت میز- اگر اعتماد به سقف کاذب شما که لایه اوزون رو سوراخ کرده رو. بردپیت داشت رهبرکشورش بود.

الناز- همینِ که هست خیلی هم دلت بخواد!

با یه قدم بلند پریدم رو مبل تکی و بعد پریدم اونور که جلوشون دراومدم اونا هم که قافلگیر شده بدن سیخ وایستادن گردن هاشون و گرفتم و گفتم:حالا دیگه چشم هاتون به داداش های منه. آره؟

سرشون و تکون دادن که پس گردنی زدم و گفتم: شماها غلط کردید ببینم واسشون تور پهن کردید کارتون با کرام الکاتبینه!

ولشون کردم که لطیف  زبون درازی کرد و گفت: زورگو!

یه قدم گذاشتم که دویدن رفتن سرم و با خنده و تأسف تکون دادم. بچه مچه رو ببین تو رو خدا. داشتم می‌رفتم تو اتاق زنگ خونه خورد رفتم جلو آیفون که چشم هام گردشده داد زدم:اینا اینجا چیکار می‌کنند؟

لطیف از آشپزخونه درحالی که داشت سیب میخورد اومد بیرون و گفت:دامیار دیروز شماره امو گرفت تا از حالت مطلع بشه نیم ساعت پیش زنگ زد بهم گفت می‌خوان بیان ببیننت مثل اینکه مامان باباشون هم هستند!

جیغ کشیدم که خندید و گفت:خب حالا توهم با اون صدای قشنگت جیغ هم می‌کشی بیا برو لباست و عوض کن!

دستم و مشت کردم چشم هام و ریز کردم و نفس حرصی کشیدم که خندید وزبونش و دراز کرد رفتم تو اتاق گفتم: بیاید برید بیرون من لباس عوض کنم خانواده کوهیارشون اومدن.

فاطمه با ذوق گفت:الهی اومدن خواستگاری؟

پوکر- مجید جان دلبندم نیومدن خواستگاری اومدن عیادت بهم سربزنند.

پکرشد- آها. فکرکردم اومدن خواستگاری از ترشیدگی نجات پیدا کردی.

سایه بلند شد رفت طرف در گفت: من که عمراً به این پسره اعتماد کنم خواهرم و بدم دستش!

رفت بیرون بارون گفت: این از صدتا پسرغیرتی بدتره به خدا. خدا رحم کنه به شوهرش!

خندیدیم و رفتن بیرون جلو کمد وایستادم ژست متفکرها رو گرفتم و لباس هام رو رصد کردم. چشم ام خورد به یه پیرهن آستین بلند سفید و هیکلی لی آبی آسمونی که پاچه اش تا خورده بود آوردمش بیرون و تنم کردمش. یه کتونی اسپرت سفید هم پام کردم. موهای فر درشت ام رو شونه کردم از دو طرف موهام یکم برداشتم سمت راست و سمت چپ رو گوجه ای بستم و بقیه موهام رو ریخت رو دوتاشونه هام یه روسری برداشتم و مدل تل‌سر پارچه‌ای بستم. به مژه چشم های مشکی‌ام ریمل زدم خط چشم نازک هم کشیدم به رژلب قرمز هم زدم و به خودم تو آینه نگاه کردم.

چشم‌های مشکی وحشیم جلوه اش بیشتر شده بود. بینی معمولی استخوانی. لبای کوچولوی صورتی پررنگ که الان آغشته به رنگ قرمز بود. ابروهای کلفت مشکی. موهای مشکی فر درشت و ریز!(:

صورت ساده‌ای دارم. یعنی نه خوشگلم نه زشت. بقیه هم سراین مسخره ام میکنند ولی برام عادی شده و بی تفاوت ازش می‌گذرم. قد نسبتا بلند دارم و هیکلی روفرم که بخواطر ورزش کیک بوکسینگ و بوکسی که با سایه انجام میدیم هستش.

من شهرزاد رادمهرهستم تک دختر خانواده رادمهر که ۵ سال پیش بعد بهم خوردن نامزدی من و کوهیار خونه امون آتیش گرفت و از اون آتیش سوزی فقط من موندم. مامان بابام و داداش بیست و یک ساله‌ام از پیشم رفتن و من تنها موندم. یک سال زیرنظر روانشناسان که استاد مصو بود، بودم ازاون طریق با مصو آشنا شدم!

مصو خیلی بهم کمک کرد تا خوب بشم و نتیجه هم داد فهمیدم نویسنده است منم استعداد داشتم تو نوشتن و رفتم تو انجمن نودهشتیاشون. با خیلی ها رفیق شدم که واقعا مثل خواهرم هستند و این دوستی ما پایان نداره.

رشته چندتامون عمران بود تصمیم گرفتیم از ایران بریم اومدیم ترکیه مصو و بیطا هم رشته اشون دکتراست مصو روانشناسی و بیطا قلب و مغز و اعصاب ولی الان بیطا چندتا از بچه ها ایران هستند خودتون هم که خبردارید.

تو فکر بودم که در باز شد مصو اومد داخل خواست حرف بزنه که خیره شد بهم بعد چند ثانیه خندید و گفت:میخوای دل این پسره رو ببری انقدر خوشگل کردی؟

- چرت و پرت نگو مصو!

- والا به خدا اون همچین خوشتیپ کرده که آدم فکر میکنه اومده خواستگاری لطیف یکسره از این پسره میگه حرص سایه رو دراورده میترسم سایه بزنه لطیف وبکشه. توهم که اینجوری خوشگل و دلبر کردی خودت رو انگار میخوای دلبری کنی واسش دیگه سایه میاد اول تورو می‌کشه بعد پسره رو بعدش لیطف که رو مخشه.

دل درد گرفتم از خنده- بعد هم خودش و می‌کشه ولی نمیدونه اون دنیا باز با ما روبه رو میشه.

از خنده قرمز شدیم ولی با ورود سایه اخمالو خنده امون و خوردیم نگاه غضب ناکی کرد بعدگفت:جمع کنید خودتون رو بیاید بیرون منتظر سرکار خانم هستند!

سرم و تکون دادم گوشی‌ام و برداشتم و رفتم بیرون اون دوتا هم پشت سرم اومدن صدای حرصی سایه رو شنیدم: آخر سر من میزنم این لطیفه شیرین عسل رو می‌کشم از بس دری وری میگه.

لبم و روهم فشار دادم تا نترکم از خنده مصو هم بازوم و فشار داد و ریزریز و بی صدا خندید.

رسیدیم با سالن پذیرایی که...

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 5

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۱

رسیدیم به سالن که چشم پسرا خورد به ما چون روبه روی راهرو، و پشت به راهرو دوتا مبل بود که روبه روی همدیگه بود. فقط من یه چیزی متعجبم کرد، اونم بچه‌ی حدودا ۱۲ماهه یا۱ساله توپولو که تو بغل کوهیار بود!

دخترها و پسرها بلندشدند زری جون و آقا آتردین با دیدن بلندشدن پسرهاشون و دخترها بلندشدند و چرخیدند و وایستادیم گفتم:سلام!

هردوشون هنوز جوون موندن البته باید هم جوون باشند چون وقتی زری جون سیزده سالش بود با آقاتردین که۱۷سالش بود ازدواج کرد:/!

زری جون چشم هاش پر شد و اومد طرفم جلوم وایستاد دست‌هاش و گذاشت رو صورتم. بغض بدی تو گلوم گیر کرده بود گونه‌ام و نوازش کرد و گفت:زری برات بمیره که اون همه درد و کشیدی؟

- خدانکنه این چه حرفیه که می‌زنید شما ایشالله سایه اتون صدساله بالا سر بچه‌ها و آقای زند باشه!

اشک از چشم‌های دریاییش ریخت بغلم کرد و گفت:ببخشید که نیومدیم واسه مراسم خانواده ات هم خبرنداشتیم هم اینکه ایران نبودیم واسه پیوند قلب من!

- می‌دونم زری‌جون. همسایه اتون وقتی اومد بهم گفت که نیستید و رفتید فرانسه الان که خوبید؟

از بغلش کشید بیرون و گفت:آره عزیزدلم بعدماجرای تو و کوهیار بیماری قلبم بدتر و نیاز پیدا کرد واسه پیوند. الان هم که میبینی سالم جلوتم!

خندیدیم ولی یه نگاه چپ چپ و سرد کوچولو به کوهیار کردم و چشم غره اش رفتم تعارف کردم بشینه نشستیم سرجامون لطیفه از آشپزخونه شربت آورد اول به زری جون‌اشون تعارف زد رفت طرف پسرا زیرنظر گرفتمش. سنی رو گرفت طرف کوهیار و با اخم بهش اشاره کرد که برداره‌ کوهیار پوکر یه لیوان گرفت لطیف گفت:واسه پریا هم بردار شاید دلش بخواد!

عه پس اون کوچولو اسمش پریاست ولی. چرا با اینهاست؟نسبتش چیه؟

کوهیار- نه نمیخوره اگر خواست از خودم میدم!

لطیف که حرصش گرفته بود یه لیوان بچگونه که لطیف واسه بچه آینده خودش گرفته بود رو برداشت گذاشت رو میز بعد دستش و گرفت طرف کوهیار و عصبی وحرصی‌گفت:

- وقتی میگم بردار یعنی بردار دیگه.

لبم و گاز گرفتم زری‌جون‌ وآقا آتردین و بچه ها خندیدن و کوهیار عصبی نگاهش کرد. چرخید سمت زری جون‌اشون دستش و گذاشت رو سینه اش و گفت:البته ببخشیدها ولی خب حرف گوش نمیده باید زور گفت.

بعد گرفت طرف سامیار و گفت:بیا داداش بخور انقدر با بچه بازی کردی خسته شدی!

خندید و برداشت رفت جلو دامیار نیشش شل شد ولی لپ هاش گل افتاد!

دولا شد دامیار هم که انگار اومده خواستگاری با یه لبخند کوچیک و دستی که یکم لرزش داشت شربت و برداشت پوکر فیس نگاهشون کردم لطیف اومد سمت ما وبهمون تعارف کرد جوری‌که بقیه متوجه نشوند پاش و لگد کردم فشار دادم که اخم هاش رفت توهم و رفت سرجاش نشست. نگاه دامیار اومد سمت من با تحدید نگاهش کردم و بعد از اون نگاه ها که خیلی ساده ازش می‌گذرم کردم. به زری جون گفتم: زری جون آقا کوهیار که داره زن میگیره شما نمیخوای این دوتا عذب مونده رو زن بدی؟دارن پیر میشن ها!

اخم کمی کرد و گفت:توهم انتخابش ودیدی؟

با لبخند تلخ سرم و تکون دادم و گفتم: آره زری جون همکلاسی مونه!

آقاآتردین- قبلاً ها سلیقه اش بهتر بود ولی الان مفت نمی‌ارزه.

کوهیار گفت:بابا جان من که گفتم...

سامیار- گفتی ولی ثابتش نکردی ثابتش کن بعد!

کوهیار نفس حرصی کشید و سرش و با تأسف تکون داد نگاهش و داد به من که گفتم:البته انتخاب الان آقا کوهیار خیلی خوبه نمونه اش نیست انقدر خانم و باوقار و متینه حد نداره. فقط نمیدونم چرا بعضی از عیب و ایرادهاش رو نمی‌بینه! 

وقتی دید از من هم آبی گرم نمیشه بگیرش رو با پریا گرم کرد. گفته آقا کوهیار بکش. بکش تا بفهمی من چی کشیدم زری جون گفت:حالا عزیزدلم چی شد که اینجوری کردید؟اینا که کامل بهمون توضیح ندادند.

شروع کردم به گفتن ماجرا. بعد حرفم گفت:الهی بگردم برات دستش بشکنه ایشالله دختره پررو خوب کاری کردی عزیزدلم حقش بود.

سایه تایید کرد شربت هامون و برداشتیم داشتیم می‌خوردیم که زری جون‌گفت:

- کوهیار بچه‌امو بده بهش شیربدم

شربت پرید گلومون البته بجز لطیفه که خیلی ریلکس نشسته بود داشت شربتش و میخورد و از دید زدن دامیار مستفیض می‌شد بعد رد کردن شربت گفتم:بچه اتون؟مگه پریا...

ادامه ندادم خودشون فهمیدند خندیدن زری جون گفت:راستیتش خب وقتی دیدیم اینا بزرگ شدن و تا یکی دوسال دیگه زن میگیرن گفتیم هم یه نفر بیاریم که عصای دست باشه هم همدم‌امون باشه.

النا که عشق بچه است با ذوق گفت:میشه من برم بغلش کنم! 

زری جون از تو کیفش شیشه شیر رو آورد بیرون و گفت: اره عزیزم بیغلش کن فقط شیرش و بده بخوره الان وقت شیرشه!

شیشه شیر رو گرفت و رفت طرف کوهیار که لبخند مرموزی رو لب‌هاش بود چشم غره اش رفت و ازش گرفت با ذوق نشست رو مبل کنار من بچه رو خوابوندم رو دستش که مات قیافه اش شدیم چون از اون موقع تاحالا که تو بغل کوهیار بود پشتش به ما بود ولی الان...

با تعجب، چشمای گرد شده، مات و مبهوت نگاهش کردیم، لامصب چقدر شبیه منه!ولی از من خوشگل تره، بچه ها سرشون چرخید سمت من حتی لطیف که داشت دید میزد، بعد به پریا نگاه کردن دوباره به من و بعد به پریا و گفتن:نه!امکان نداره!

سامیار گفت:فعلا که شده. این ورورجک شباهت خدادادی عجیبی به شهرزاد داره و مثل شهرزاد به شدت شیطونه!

کوهیار که تا الان سکوت داشت نطقش باز شد: یادمه شهرزاد همیشه دوست داشت یه همزاد داشته باشه. بفرما اینم همزادت شهرزاد خانم.

پریا رو بغلش کردم و زل زدم به چشم های خوشگل‌اش که اندازه دوتا تیله مشکی غلیظ می‌درخشید خیلی زیباست. با اینکه بچه است ولی چهره دخترای شرقی رو داره. لپ ها و دست و پای توپول خوردنیش که به سرم میزد تا یه گاز ازش بگیرم. صورتم و بردم جلو و لپش و بوسیدم خندید و دست وپاش رو تکون داد خندیدم و دوباره بوسیدمش لپ هاش گل افتاد انگشت های دستش و کرد تو دهنش و فهمیدم که گشنشه شیشه شیرش و گرفتم رو دستم خوابوندمش و شیشه شیر رو گذاشتم دهنش. 

صدای آروم و بغض دار زری جون به گوشم خورد:اگر کوهیار با خودش و شهرزاد وزندگیشون اونجوری نمی‌کردم الان چندتا بچه قد ونیم قد داشتند و خوشبخت بودن.

بغض کردم و لبخند دندون نمای تلخی زدم و زیر چشمی به کوهیار نگاه کردم، داشت به من و پریا با لذت نگاه میکرد ولی، چشم های مشکیش غم موج میزد و حسرت رو به خوبی نشون میداد.

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 5

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۲

 

ولی خب. تقصیر خودشه به من هیچ ربطی نداره میخواست حرف اون امیرکثافت و باور نکنه و تا ما الان یه بچه داشتیم ولی خب نداریم:(

موهای نیمه بلندی که پایینش فر بود رو زدم کنارو دادم پشت گوشش. خیلی راحت و بامزه خوابیده بود رو دستم وشیرش رو میخورد اصلا سرصدا نداشت مگه داریم اخه؟

بارون سوال من رو پرسید آقاآتردین خندید و گفت:الان اینجوری نگاش که آروم خوابیده و شیرش و میخوره یه وروجک شری هستش حد ندارن

سرمون رو تکون دادیم النا گفت:راستی آقایون پیروز بعد رفتن شهرزاد و ما چی شد؟

- هیچی دختره یکم لوس بازی درآورد خودشو برای کوهیار لوس کرد و هی می‌پرسید راسته تو نامزدش بودی یانه و هی می‌گفت که چی می‌‌گفتید واین حرفا چقدر هم عر زدحالم بدشد

- هنوز هم از گریه متنفری؟

-اوهوم. خوشم نمیاد هنوز. یکی جلوم گریه کنه میزنم تا عر- عر کنه

خندیدیم و گفتم:حتی منی که دیروز گریه کردم وهم میخوای بزنی تا صدا عر- عر بدم؟

خندید- نه بابا تو استثنایی کوچولو‌. من میزنم شما رو تا صدا طاووس بدی

اولش داشتم می‌خندیدم ولی با حرف دومش پوکرشدم بقیه می‌خندیدن. مرض رو آب بخندید گفتم:منتظر باش تا بیام منو بزنی کلاغ دم سیاه

سامیار دست هاش رو کشید به همدیگه و گفت:آخ جون قراره باز مراسم ضایع کنون برگزار بشه

کوهیار زد پس کله اش و گفت:تو دیگه هیچی نگو مگس چُل‌منگ.

دامیار هم شد سمت کوهیار موهاش و بهم ریخت و گفت:تو هم هیچی نگو ببرخشمگین 

سامیار با حالت دپ گفت:های یادش بخیر. چقدر بااین القاب همدیگه رو صدا می‌زدیم و مسخره می‌کردیم.

با لبخند تلخ و غمگینی- یادتونه آرشاویر چی بو‌د؟

لبخند تلخی زدند و همزمان گفتیم:آدم برفی مهربون:)

بغضم شکست زدم زیر گریه پریا رو دادم به النا و دویدم تو اتاقم.

*******

پ.ن:یکی بیاد منو جمع کنه اشکام مثل سیل میاد

  • لایک 4

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۳


در رو بستم و تکیه دادم به در. داداش خوب و مهربونم. کلی می‌زدیم تو سروکله همدیگه ولی بیشتر از این چیزا همدیگه رو دوست داشتیم و جون امون برای هم در می‌رفت. آرشاویر رفیق فاب کوهیار، سامیار و دامیار بود جون اشون وصله به همدیگه بود

در اتاقم زده شد دستم و کشیدم زیر چشمم و رفتم کنار در رو باز کردم کوهیار بود! سرش رو آورد بالا و گفت:اجازه هست بیام داخل؟

رفتم کنار اومد داخل در رو بستم نشست رو صندلی منم نشستم رو تخت گفتم:خب. کاری داری؟

سرش رو تکون داد گفت:اوهوم

- خب بگو. چیه؟

با تردید- اگر ازت بخوام. برگردی. برمی‌گردی؟

ابرو هام رفت بالا با خنده گفتم: واقعا داری میگی؟

سرش رو تکون داد خنده ام تبدیل به زهرخند شد گفتم:چی فکر کردی با خودت کوهیار؟واقعا فکر کردی من همون دختربچه ای هستم که عاشقت بود و تو بهش انگ هر...(بخواطراینکه ممنوعه است کامل نمینویسم)بودن بهش زدی؟نه کوهیار خان من دیگه اون دختر بچه نیستم من بزرگ شدم عاقل تر شدم خودم وساختم سعی کردم مرد باشم و نزارم کسی غرورم رو زیر پا له کنه یا منو به بازی بگیره‌.

- شهرزاد من مجبور بودم میفهمی؟مجبور بودم به دو دلیل یکی همونی که بهت نسبت دادم و خودت میدونی یکی هم...

حرفش و نصفه گذاشت با تردید گفتم:یکی هم چی؟ چرا نصفه گذاشتی حرفت رو؟!

پوزخندزد- آخه اگه الان بگم هیچ دردی رو دوا نمیکنه. تو هم که دیگه برنمی‌گردی

- اره برنمی‌گردم ولی می‌خوام بدونم دلیلت رو 

- وقتی آزمایش دادیم رفتیم دکتر، زمانی که رفتی بیرون دکتر بهم گفت امکانش هست که بچه دارنشیم اونم از طرف من چون یه مریضی داشتم که نمی‌ذاشت، روزبه‌روز که می‌گذشت عشقت به بچه ها رو می‌دیدم دلم واست میسوخت چون باید با مردی زندگی میکردی که نمیتونستی ازش بچه دار بشی و تو رو به آرزوهات برسونه واسه همین دنبال دلیل می‌گشتم تا از شرم راهت بشی و با مرد دیگه ای به آرزو هات برسی ولی پیدا نکردم که امیر کثافت اومد اون حرف ها رو زد حرفای دکتر و رفتار های تو با بچه و عشقت بهشون تو اون هفت ماه تو مغزم بود واذیتم می‌کرد حرفای این هم بدترش کرد در حدی که دیوونه شده بودم و چیزایی که خودت می‌دونی.

با بهت فقط نگاهش میکردم. یعنی کوهیار اون هفت ماه میدونست مریضه امکان نداشت بچه دار بشیم و دنبال دلیل بود تا جدا بشیم؟ آخه چرا؟ مگه من بخواطر بچه عاشقش شدم؟ من حاضر بودم حتی اگر بچه دار نمی‌شدیم از پرورشگاه بچه بیاریم ولی من تا آخر عمرم باهاش باشم. این چه بی عقلی بود که این کرد؟چرا هردومون و این همه سال آزار داد؟

ازش همه اینایی که با خودم گفتم و پرسیدم گفت:نمی‌خواستم پاسوزم بشی. حسرت به دل باشی. بقیه مسخره ات کنند که نمیتونی بچه داشته باشی. نمی‌خواستم زره- زره آب بشی اونم بخواطر من

- کوهیار تو دیوونه ای؟ من حتی حاضر بودم اگر بچه دار نمی‌شدیم از پرورشگاه بچه بیاریم پیش خودمون داشته باشیم. کوهیار با اون کاری که تو کردی به خودمون آزار رسوندی ضربه سختی زدی زره- زره خودمون و آب کردی

شرمنده سرش رو انداخت پایین. جوّ بدی بود‌. آزار دهنده بود. سعی کردم جو رو عوض کنم گفتم:حالا چی شد؟خوب شدی؟یا نه؟

- اگر بگم خوب نشدم چکار می‌کنی؟باز قبولم میکنی؟

- به احتمال زیاد آره. ولی نه از روی ترحم ها نه اصلا بخواطر خودم و...

این دفعه من حرفم و قطع کردم با زرنگی گفت:بخواطر خودت و چی؟

- هوم؟ میخوای حرف بکشی؟‌باش بکش. اره آقا درست فهمیدی ولی خودم و قلبمون و خودت. راحت شدی؟

بلند زد زیر خنده و گفت: عاشقتم دیوونه ولی خب باید بگم نه خوب شدم وقتی مامان و بردیم فرانسه درمانم و شروع کردم چون میخواستم دوباره بیام پیشت اونم سالم و سلامت تازه زمان خاکسپاری هم بودم!

سکوت کردم و باز مثل قبل متوجه سکوتم که نشونه سوال هام بود شد گفت:درمورد سوال اولت. خب میخواستم وقتی برگشتم و اگر ازدواج نکرده نبودی خودم دوباره بیام سراغت اما اگر ازدواج کرده بودی با تمام سختی هاش بیام و ازت بخوام که ببخشیدم بخواطر اون حرفا و چیزی که باید می‌گفتم اما نگفتم

نفسی گرفت و بعد گفت:اما سوال دومت. خب عرشیا بهمون خبر داده بود

چشم هام گرد شد مسخ شده گفت: اینجوری نگاهم نکن ورپریده هزار بار بعد سال ها 

خندیدم و گفتم: نپیچون بگو عرشیا رو از کجا میشناسی؟

- عرشیا یکی از بچه های اکیپ بچه های کبیر بود. منظورم اکیپمونه وقتی فهمیدم میخواد بره خونه بخره بهش گفتم بیاد روبه روی خونه اتون بشینه هم مواظبت باشه تا زمانی که نیستم هم اونجا خونه و همسایه های خوبی دارن اون هم قبول کرد چون خونه واقعا گیر نمی اومد براش اون موقع چون مجردها رو خونه نمی‌دادن. یه روز بهم خبرداد هم دانشگاهی شدید و با همدیگه صمیمی شدید روحیه ات بهتر از قبل شده دیگه نمیشینی پشت پنجره و به بیرون خیره بشی. اعتماد زیادی بهش داشتم می‌دونم دست از پا خطا نمیکنه ازش تشکر کردم اون هم گفت در قبال کاری هستش که براش انجام دادم.

نفسی گرفت- یه روز داشتم از بیمارستان میومدم خونه که گوشیم زنگ خورد عرشیا بود تا جواب دادم با گریعگه داد زد: خونه اشون آتیش گرفته. داداشمون و خانواده اش پر کشیدن کوهیار

بغض مردونه ای تو گلوش گیر کرده بود نمیتونست حرف بزنه من هم همین بعد چند لحظه سکوت گفت:دست و پام شل شد. افتادم با زانو زمین سامیار گوشیم و گرفت اون هم مثل من شد و ایندفعه دامیار گرفت و اون هم همین ولی دایملر قوی تر از ما بود. من با فکر اینکه هم تو رو ازدست دادم هم داداشم رو داشتم دیوونه می‌شدم به خودم که اومدم گوشی رو ازش گرفتم ازش پرسیدم چی شده چه اتفاقی افتاده آتیش چی میگه اون وسط؟

بغض‌امون بیشتر شد سخت حرف میزد- گفت: با شهرزاد تازه از دانشگاه اومدیم خونه که دیدیم خونه آتیش گرفته...آرشاویر و... مادر پدرش تو خونه بودند... مثل اینکه گاز نشتی کرده و ترکیده... مادر پدرش درجا سوختن و فوتح کردن آرشاویر با۷۵درصد سوختگی زنده بود... ولی تا وقتی رسید اتاق عمل از پیشمون رفت.

اشک هاش و پاک کرد- خداروشکر کردم که زنده ای ولی... جیگرم واسه آرشاویر لابه‌لا شد و سوخت... خودم سوختم آتیش گرفتم... فکر نمی‌کردم هیچ وقت داداشم اینجوری از پیشم بره... ارشاویر دلیل جداییمون و میدونست بهش گفته بودم... هم حق رو به من داد هم به تو

زود بلیط گرفتیم با پسرا اومدیم ایران روز خاکسپاری عقب وایستاده بودیم چون میدونستم که رو ببینی فازونول اتصالی می‌کنی منو میگیری به باد فحش و کتک دل خوشی هم ازم نداشتی حق هم داشتی من کار خوبی نکرده بودم باید می‌گفتم تا چهلم ایران بودم و خودم تعقیبت میکردم و هوات رو داشتم اعصابم خورد بود اونجوری می‌دیدم حالت رو. بعد چهلم رفتم ایران و باز تورو سپردم به عرشیا. یه روز زنگ زد گفت که نیستی خونه پیام گذاشتی که رفتی توکیو. کل توکیو رو گشتم پیدات نکردم. و شد چیزایی که خودت هم خبر داری.

  • لایک 4

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۴

 

سرم رو تکون دادم و گفت:ام شهرزاد میگم که برمی‌گردی یا نه؟

- ملو چی میشه؟ چیکارش میخوای بکنی؟

اخم‌هاش رفت تو هم گفت:تو نگرانش نباش.  تو اون روز گفتی میخوای پته مته‌اشو بریزی رو آب فردا که رفتیم دانشگاه مثلا من رو بکش یه گوشه و پته مته اشو بریز رو آب منم مثلا عصبی میشم باهاش در می‌افتم و کات می‌کنیم 

سرم رو تکون دادم و بلند شدم دستم و گرفت گفت:جوابت چیه؟

لبخندی که همیشه واسش میزدم و میدونم که عاشقشه رو زدم دستم و کشیدم بیرون و رفتم پذیرایی نگاه دخترا کشیده شد سمتم سایه که تو آشپزخونه بود سوالی نگاهم کرد رفتم پیشش با شیطنت گفتم: خودت چی میگی؟بلاخره هم خواهرمی، هم داداشمی، هم بابامی. نظرت واسم حکمه

باتعجب نگاهم کرد خندید گونم و کشید گفت:کی انقدر بزرگ شدی تو فسقلی؟!

- بزرگ بودم چشم بصیرت نداشتی که ببینی

خندید و گفت:با این چیزایی که من الان شنیدم حق رو به هردتون میدم. هم تو حق داشتی هم کوهیار. هرچی خودت میخوای فقط بگو سر اون دختره ع...ر رو از سرش بکنه و زودتر دست به کار بشه

سرم رو تکون دادم کوهیار رفن نشست کنار پسرا ما دوتا هم رفتیم بیرون نشستیم سرجامون زری جون گفت:خب چی شد بچه ها؟نظرتون چیه؟

کوهیار نگاهم کرد گفتم: من حرفی ندارم ولی باید آقا کوهیار باید ملو رو جدا کنه از خودش

زری جون لبخند شیطانیم رو دید خندید و چشمک زد گفت: اره عزیزدلم. آقا کوهیار هروقت شر اون عفریته رو از سرت کندی میایم خواستگاری دختر وعروس گلم

کوهیار پوکر وحرصی به منو مامانش نگاه کرد بعد بلند شد و رفت بیرون آقاآتردین گفت:حقشه باید تمام ضررها و کار هایی رو که کرده رو جبران کنه

خندیدن و تایید کردن تا شام موندن پیشمون از اون موقع ها و کلکل هامون گفتیم زری جون از ازدواجش با آقا آتردین گفت.

شب هم موقع رفتن کوهیار وقتی دیدکسی‌ هواسش نیست گفت:حیف که دوستت دارم و نمی‌خوام از دستت بدم وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم

خر ذوق شده خندیدم و گفتم:آقای زند خجالت بکش بفرما برو فردا میخوای درس بدی باید انرژی داشته باشی

خندید خدافظی کردن و رفتن. ماهم رفتیم داخل و همه رفتیم تو اتاقامون وخوابیدیم.

همونجور که دست هام تو جیبم بود لگد زدم به در و باز شد و. شترق. خورد به دیوار بچه های کلاس گرخیدن و هشت متر پریدن بالا زدیم زیر خنده که ملو با جیغ گفتم:خجالت نمی‌کشی اینجوری میای داخل دختره پتیاره بوزینه؟

خنده ام قطع شد اخم هام رفت تو هم و گفتم:چی؟‌ الان چی زر زر کردی تو؟ به من چی گفتی؟

- پتیاره بوزینه

سایه- مثل اینکه کتک دیروزت واست کافی نبود تنت میخاره بیشتر میخوای منم هستم

- برو بابا خاک برسرتون که با این دختره رفیق هستید نه ریخت و قیافه داره نه ادب داره نه شعور داره بی پدر مادر و خانواده هم که هست من نمیدونم چجوری باهاش دوستید

کارد میزدی خونم در نمی اومد دلم میخواست گرگ بشم و برم کله اشو بکنم جر وا جرش کنم ولی نمیتونستم چون از خشم تمام بدنم می‌لرزید اگر یه قدم برمیداشتم میوفتادم زمین

سایه رفت جلوش زد رو میزش و داد کشید:بگو. بگو چی گفتی؟ تکرارش کن چی گفتی؟

- من یه بار حرفم و میزنم همونایی که شنیدی 

دست سایه رفت بالا و کوبیده شد تو صورتش گفت: تو گ.. خوردی که گفتی تو غلط کردی که گفتی به تو هیچ ربطی نداره تو حق نداری به خواهر من توهین کنی درسته پدر مادر نداره خانواده نداره ولی من رو داره لطیفه رو داره باران و داره بقیه بچه ها رو داره همه امون خانواده‌اش هستیم نمیزاریم کسی بهش ناحق بگه. قیافه اش ساده است؟ خب باشه به درک که قیافه اش زشت و ساده است همین ساده بودنش قشنگه زشت هم نیست و به شدت خوشگله مثل تو که سرتا پات رو عمل سر گرفته و و همه چیزت مصنوعی هستش نیست. دفعه دیگه ببینم از این گ.. خوری ها کردی من می‌دونم و تو فهمیدی؟

صدای داد کوهیار از پشت سرم اومد به تن لرزونم زلزله زد: اینجا چخبره؟ مگه میدون جنگه که اینجوری داد می‌کشید؟

سرم چرخید به پشت که نگاهش خورد به من چشم هاش گرد شد و نگران نگاهم کرد به ایرانی گفتم: به من گفت بی خانواده. کوهیار من بی خانواده ام اره؟ کوهیار به خاک آرشاویر قسم اگر زودتر شرش و نکنی من می‌دونم با تو دیگه واقعا عمرا من رو ببینی!

با یه تنه زدن بهش رفتم بیرون ولی جلو در کلاس چشم هام سیاهی رفت بدنم لَخت شد و افتادم جیغ بچه هایی که تو راهرو بودن وشنیدم و بعد تو بغل یه نفر فرو رفتم.

  • لایک 4

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۵

چشم هام و باز کردم اول یک سقف سیاه دیدم چشم هام رو گردوندم. به دستم سرم بود تو اتاق بیمارستان بودم و شب بود بخواطر اینکه بدنم خشک بود سخت نیم خیز شدم که چشمم خورد به مبل دو نفره‌ای که سمت راست تخت چسبیده بود به دیوار و کوهیاری که نشسته بود سرش تکیه داده بود به پشتی صندلی و چشم هاشو بسته بود! چرا اینجاست؟بقیه کوش اند؟من چرا اینجام؟

به مغزم فشار آوردم که فهمیدم چرا با اینکه بغضم گرفت ولی زیاد به بغض زشت و بیریختم محل ندادم و دراز کشیدم چشم‌هام رو بستم که صدای کوهیار رو شنیدم: بیدار شدی کوچولو؟

سرم رو تکون دادم نور سفید خورد تو چشمم که محکم فشارش دادم حس کردم نشست کنارم رو تخت چشم‌هام رو باز کردم نگاهم خورد به چشمای مشکیش لبخند کوچیکی زد و گفت:بهتری؟حالت خوبه؟

سرم رو تکون دادم دست راستش و گذاشت رو نیم‌رخ راستم گونه ام رو نوازش کرد گفت: جون به لب شدم دختر. چت شد یک دفعه ای؟

شونه انداختم بالا گفتم:نمیدونم. چی شد که منو آوردید اینجا؟یعنی اینکه واسه چی نبردید خونه آوردید اینجا؟

- وقتی از حال رفتی افتادی بغل من نمی‌دونستم کجا ببرمت آوردیمت اینجا. دکتر معاینه ات که کرد گفت فشار عصبی و روحی بهت وارد شده. دوروزه بستری هستی منم روز اول وقتی مطمئن شدم خوبی و دخترا هستن پیشت رفتم دانشگاه هر دقیقه زنگ میزدم تا از حالت مطلع بشم. واسه امروز و فردا هم مرخصی گرفتم تا پیشت باشم.

سرم رو تکون دادم انداختم پایین اروم صداش کردم گفت:جان کوهیار؟

- ملو رو چیکارش کردی؟

دستش و گذاشت زیر چونه ام آورد بالا و گفت:وقتی مقابل منی حق نداری سرت و بندازی پایین و حرف بزنی. اوکی؟

سرم رو تکون دادم. گفت: هیچی دیگه به حساب اون هم اول رسیدم. بعدشم گفتم نمیخوامش از اول هم نمیخواستم‌اش واسه اینکه وقت هام رو پر کنم و بیکار نباشم بهش پا دادم وگرنه من اهل این کار ها نیستم و نخواهم بود.

اومد جلو نوک دماغشو تکیه داد به نوک دماغم ادامه داد: چون خودم یه خانم مغرور خوشگل و جذاب دارم که تا ابد فقط عاشق این یک نفرم چون قلبم برای این یک نفره. دلیل آرامش و بودنمه!(:

لبخند کوچیکی زدم و گفتم:کوهیار. این کسی که داری ازش حرف میزنی. امکان داره یه روز پیربشه چروک بشه. عطر و خواص الان رو نداشته باشه. امکان داره آرامشی که الان پیشش داری رو بهت نده. اونوقته که دلت یه کس دیگه رو بخواد

با صدای بم و مردونه اش- قلب من فقط یک نفر رو میخواد تا آخر عمرش اونم تویی غلط می‌کنه جز تو کس دیگه‌ای رو بخواد اگر بخواد من از جا در میارمش

خندیدم لبم رو گاز گرفتم لبم رو از حصار دندون هام با شصتش آزاد کرد، روش که خیس شده بود دست کشید داغ کرد لبام و حجمی از خون بدنم بود که به صورتم حجوم آورد سرش و یکم کج کرد آورد جلو که یک دفعه ای با باز شدن در اتاق هردومون اول کوهیار و بعد من سیخ نشستیم. با شک و مشکوک نگاه‌مون کردن سامیار مرموز ومشکوکی گفت:داشتید چیکار می‌کردید!؟

کوهیار- وا مگه باید کاری کنیم؟

لطیف گفت:به احتمال زیاد بله چون شهرستان هیچ وقت اینجوری قرمز نمیشه مثل لبو

- برو بابا دیوانه کجاش قرمزم؟اصن واسه چی باید قرمز باشم؟

النا که تو بغل سامیاربود گفت: چمیدونیم والا باید از شما پرسید

- مرگ زهر مار مرض. واستا ببینم شما دوتا تو بغل اینها چیکار می‌کنید؟ اصلا واس چی بغل‌اشونید؟ مگه نگفتم دور این دوتا رو خط کلفت قرمز بکشید وگرنه پاهاتون قلمه؟

لطیف- برو بابا هیچ غلطی نمیتونی بکنی کوچولو

- عه باشه صبرکن واست دارم 

دسته گلی که رو میز بغل تخت بود رو برداشتم و پرت کردم سمتش. از اونجایی که پرتابم و نشونه گیریم تک و عالیه خورد تو صورتش:))))

  • لایک 4

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۶

 

آخش رفت هوا خندیدیم و گفتم:حقته تا تو باشی واس من خط و نشون نکشی

زبون درازی کرد تکیه دادم به تخت اومدن سمتمون سامیار لپم وکشید گفت:آبجی کوچولوی من چطوره؟

- به کوری چشم حسودای بخیل خیلی خوبم

دامیار- هنوز هم اون زبونش رو داره ورپریده

- اگر من زبون نداشته باشم کی زبون داشته باشه که حوصله شماها سرنره؟

الی- ها اره اینو راست میگه.

کوهیار- شماها این وقت شب اینجا چیکار می‌کنید؟

خل‌وچل- والا برادرشوهرعزیز راستش و بخوای بقیه خواب بودن ما دوتا خوابمون نبرد بعد حوصله امون سررفت زنگیدم به دامی. چهارنفری رفتیم بیرون پیاده روی الی گفت بیایم پیشتون تا هم تنها نباشید هم اینکه فکرای خاک برسری به سرتون نزنه. آخه می‌دونی چیه؟!نه که ۵- ۶ سال از همدیگه دور بودید عطش‌اتون زیاده میترسم یک ماه دیگه شهی خبر خاله شدنم رو بده!

شبیه این ا‍ِ وا خواهری ها حرف میزد از خنده ریسه رفته بودیم با تیکه دوم حرفش منو کوهیار همراه خندیدن سرخ شدیم لبم و گاز گرفتم و از بازوش یه نیشگون گرفتم وگفتم: پاشو گورت و گم کن ورپریده تا نزدم آش و لاشت کنم

زد پشت دستش- وا! خواهر هم خواهرای قدیم یکم عقل یکم شعور یکم فهم این هرچی که خواهرای قدیم داشتن و نداره دلقک بازی رو خوب داره

الی زد پس کله اشو گفت:بسه دیگه ابجیم رو اذیت نکن گناه داره

حالت زاری به خودش گرفت گفت: ای خدا چند نفر به یه نفر نامردا.

دست راستش و گذاشت رو چشم‌هاش شونه بالا پایین کرد و الکی گریه کرد. خندیدیم و دامی قربون صدقه اش رفت لطیف هم که خر کیف واسش ناز و عشوه اومد. واکنشی نشون ندادیم چون به خودمون که باشه بیشتر از این دوتا این کارها رو میکنیم. والا!.

تا صبح بود پیشم بودن. صبح دکتر اومد بالا سرم وضعیتم و چک کرد و گفت حالم بهتر شده و مرخصم رفتیم خونه

تا پام و گذاشتم داخل فاطی و بارون و سایه و مصو جیغ کشیدن و دویدن طرفم و محکم بغلم کردن خندیدم و گفتم:چتونه بابا؟ مگه من مردم که اینجوری میکنید؟

بارون زد پس کله ام و گفت: ببند در دهنت رو دختره بی عقل نمیگی ما سکته میکنیم؟

خندیدم و از بغلم اومدن بیرون رفتم تو اتاق لباسم و عوض کردم رفتم تو حال کنار کوهیار رو مبل دونفره نشسته بود نشستم با دست چپ بغلم کرد و چسبوندتم به خودش دست راستم رو هم گرفت و انگشت‌هاش رو قفل انگشت‌هام کرد و پشت دستم رو بوسید سایه گفت: لاو ترکوندن هاتون و بزارید واسه یه روز دیگه نه جلوی ما

خندیدیم که گوشی سامیار زنگ خورد از جیبش درآورد به گوشی نگاه کرد یک دفعه ای زد رو پیشونیش و آخ گفت الی گفت:چی شده سامی؟

- آرمانه. امروز قرار بود با عرشیا و سیاوش و آرتام بیان خونه امون.

پریدم بالا- مگه اونا هم اومدن ترکیه؟

کوهیار- اره بابا ما همه باهم دیگه اومدیم.

- عه میگم جواب بده آدرس اینجا رو بده بگو بیان اینجا دلم واسشون تنگ شده میخوام ببینم‌شون

رو به دخترا- شما که ناراضی نیستید؟

مصو- نه بابا بگید بیان مهمون حبیب خداست تازه کلی ناهار هم درست کردیم فکر کنم به همه امون میرسه

سرشون و تکون دادن و موافقت کردند سامیار هم جواب داد آدرس رو داد بهشون و گفت که بیان اینجا پلی نگفت که خونه منه و من هم هستم

بارون- میگم شهرزاد این عرشیا که سامیار گفت. همون عرشیایی نیست که ازش تو ایران میگفتی؟

خندیدم سرم رو تکون دادم گفتم: اره همونه. اصلا نمیتونم فکر کنم تغییر کرده باشن همه اشون‌. یعنی نمیتونم تصور کنم که چه شکلی شدن

کوهیار- میخوای عکساشون رو ببینی؟

باذوق- نه- نه نمی‌خوام ببینم می‌خوام سوپرایز بشم

- اگه ذوق الانت و اون موقع که من رو دیدی داشتی ها دنیام گلستون بود

به حسودیش خندیدیم و گفتم:الهی کوچولو حسودی نکن شما با داشتن من دنیات گلستونه

  • لایک 4

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۷

 

بارون- دوباره رگ خودشیفته گریش اود کرد

خندیدیم دخترها بلند شدن منم خواستم بلند بشم برم کمکشون که لطیف گفت:بشین سرجات بچهرتازهراز بیمارستان مرخص شدی حالت خوب نیست بشین

- مگه شمشیر خوردم که اینجوری میگی؟

- شاید خورده باشی. بابا بتمرگ سرجات دیگه.

پکر نگاش کردم رفتن آشپزخونه رو به دامیار که می‌خندید گفتم:اینم آدمه تو عاشقش شدی؟این نه مغز داره نه آدمه.

- عاشق همین دیوونه بازی‌هاشم. آدم نیست که فرشته است.

کوهیار- هیچکسی بجز خانم من فرشته نیست بشین سرجات پسرم چرت و پرت نگو!.

سامیار- در اینکه خانم شما فرشته است شکی نیست چون قراره توی دیوونه اسکل رو تحمل کنه!

کوهیار خواست چیزی بارش کنه که باتشر من سکوت کرد بلندشدم رفتم تو اتاق تا لباس نو بپوشم یعنی همونایی رو پوشیدم که وقتی زری جون‌اشون اومده بودن پوشیدم. از اتاق رفتم بیرون که صدای آیفون اومد رفتم طرفش تصویرشون و دیدم گوشی رو برداشتم به ترکی گفتم:بله کیه؟

صدای بم و مردونه و خشن سیاوش که ترکی می‌گفت به گوشم خورد: سلام خانم ببخشید یا آقای زند کارداشتیم هستند؟

به ایرانی- بله هستند تشریف بیارید طبقه چهارم.

صدای بم و مردونه عرشیا به گوشم خورد: گمونم خدمتکار ایرانی این خونه جدیدشونه.

باخنده غریدم- گمشو بیا بالا عرشیا انقدر دری وری نگو

چشم هاشون گرد شد باخنده گوشی رو گذاشتم چرخیدم که با چشمای سوالی‌شون مواجه شدم براشون گفتم که چی شد بخواطر شیطونیم خندیدن فاطمه از رو اوپن خم شد تو پذیرایی و گفت:اومدن؟

سرم رو تکون دادم رفت عقب، رفتم طرف در و باز کردم موهای فرم رو که دورم بود رو بالا سرم بستم دست به سینه تکیه دادم به دیوار 

از پله صدای چند تا پا و حرف زدنشون اومد، دیوانه ها از پله میان آسانسور که داریم ازاون میومدن.

رسیدن بالا، اولین نفر نگاه عرشیا که جلو تراز همه وایستاده بود افتاد بهم خشک شد سرجاش پسرها خوردن بهش خنده ام گرفته بود میخواستم قهقهه بزنم انگشت شصتم و گذاشتم تو دهنم و با خنده گازش گرفتم.

صداشون دراومد و غر زدن وقتی دیدن خیره شده به یک جایی رد نگاهش و گرفتن و رسیدن به من اول یه نگاه گذرا انداختن ولی زود دوباره نگاهم کردن و اوناهم خشکشون زد ناباورانه نگاهم میکردن چشم هاشون گرد شده بود خیلی باحال بود خندیدم و گفتم: سلام خوبید؟خوش اومدید صفا آوردید پارسال دوست امسال آشنا چه عجب زیارتتون کردیم

آرمان زودتر به خودش اومد با تته پته گفت:ش...شهرزاد...شهرزاد خودتی؟

بارشیطنتی که همیشه پیش‌شون داشتم گفتم:نه پس نامادری سفید برفی ام اومدم که به اون سه تا تحفه سیب یکی بدم بکشم‌اشون

دهنشون باز شد که گفتم: ببندید الان پشه میره توش

دهن‌شون و بستن آرتام گفت:شهرزاد. تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه نگفتی رفتی توکیو؟

- نوچ با خواهرام اومدم ترکیه!

گنگ نگاهم کردن که گفتم: می‌فهمید حالا بیاید داخل براتون میگم

جلو تر رفتم و اونا هم پشت سرم اومدن. دخترا جلو در آشپزخونه واستاده بودن داشتن زر زمیزدن با بلند شدن کوهیار، دامیار و سامیار خندون نگاهشون کشیده شد سمت ما.

  • لایک 2

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۸

 

نگاه فاطمه و آرتام میخ همدیگه شده بود بی صدا خندیدم این دوتا تو نگاه اول عاشق شدن دیوانه‌ها!

بچه ها اومد جلو. دخترهارو به ترتیب که وایستاده بودن معرفی کردم و بعد گفتم: آهان این روهم باید بگم همه امون نویسنده ایم. البته فقط ما شیش نفر اینجا نیستیم بقیه بچه های انجمن‌مون هم هستن ولی بنا به دلایلی رفتن ایران و نیستن اینجا.

سایه که مقابل بی‌خیالی و سربودنش رو زده بود به صورتش بدون توجه بهشون و صمیمیتی خوش‌آمد و خوشوقتم گفت بقیه یکم با مهربونیت وصمیمیت گفتن. سیاوش هم مثل سایه گفت ولی خشن تر درحدی که گرخیدیم دخترا رفتن آشپزخونه و من موندم و این چندتا چرخیدم سمتش و گفتم: چته تو؟ اونجوری که تو حرف زدی ترسیدم. منو بگو فکر میکردم هنوز همون پسر شوخ و باحال قبلی.

- درد کشیدم آبجی کوچیکه. سختی کشیدم. جونم و نزدیک بود از دست بدم. از وقتی رفتی اینجوری شدم. از وقتی رفتی خیلی بلاها بود که سرم اومد.

انقدر صداش غمگین و رنجور بود بغض کردم و گفتم: مگه چی شده داداش بزرگه؟

سیاوش واقعا بزرگتر بود. از من ۱۰سال و فوقش از پسرها ۶ماه بزرگتر بود. و واقعا مثل ارشاویرم دوستش داشتم و دارم. به همه اشون این حس رو داشتم.

سرش رو انداخت پایین بعد آورد بالا و با لبخند دخترکشی گفت:الان واسم هم سخته هم نمی‌خوام خوشی اینکه بعد چندسال دیدمت رو خراب کنم کوچولو.

خندیدیم عرشیا خم شد جلو با صدای مرموزی گفت: ببینم. کسی اذیت یا آزاری بهت نرسونده که؟ واسه ظاهرت مسخره ات که نکردن؟ اگه همچین اتفاقی افتاده بگو برم دهنشون و...

با اعتراض آرتام ساکت شد و گفت: بابا شماها چقدر منحرفید میخواستم بگم دهنشون و پر خون کنم

خندیدیم باز گفتم: نه بابا کسی با وجود سایه جرعت نداره به من حرف بزنه ولی. اون عوضی خانم زر- زر کرد ری استارت کرد به اعصابم راهی بیمارستان شدم امروز از بیمارستان اومدم بیرون.

آرمان- چی؟ کیو میگی تو؟

با نفرت«ملو»گفتم که با تعجب نگاهم کردن کوهیار گفت: همکلاسی هستند. عه عه دختره کثافت برگشته به شهرزاد میگه بی پدر مادر و بی خانواده!.

سیاوش با اخم غرید- غلط کرده دختره بی چشم و روی بی حیا. ببین کوهیار چقدر گفتیم این به درد تو نمی‌خوره این ازش عوضی بازی می‌باره این کار رو نکن ولی کو گوش شنوا. 

کوهیار با لبخند برنده و جذابی که دلم رو برد گفت: اشتباه فکر می‌کنی. همون روز که شهرزاد رفت بیمارستان...

داستان رو تعریف کرد پسرا با افتخار آفرین بهش گفتن

دخترها با وسایل پذیرایی اومدن گذاشتن رو میز رفتن نشستن با کمک سایه و مصو ازشون پذیرایی کردیم الی و لطیف که مثل کوآلا چسبیده بودن به اون دوتا و جدا نمی‌شدن با تأسف سری تکون دادم و نشستم کنار کوهیار.

  • لایک 4

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۹

 

الی و سامیار بلند شدن و رفتن اتاق الی، لطیف و دامیار هم رفتن اتاق لطیف و اصلا ما رو چیزشونم حساب نکردن. و این موقع ها قهره که روی این چهارتا جوابگوعه!.

عرشیا با خنده گفت:الان اینا رفتن تو اتاق چیکار مثلا؟

- چیکار میخوای بکنه برادر من؟ اینا تازه ۵یا۴ روزه همدیگه رو دیدن انقدر صمیمی و مچ شدن من نمیدونم اگر اون گرگه توی میگ میگ سرعت عاشق معشوق شدن این دوتا رو داشت تا الان میگ میگ خورده شده بود رفته بود پی کارش.

خندیدن ولی سایه وسیاوش به یک لبخند کوچولو بسنده کردن، گفتم:ببینم آرمان دکترات و گرفتی یا نه بلاخره؟چی زدی؟

- اره بابا ۴سالی میشه گرفتم مطب اطفال هم دارم

 - اوه وری- وری گود...این مصو جون منم دکترا داره میگیره ترم آخر روانشناسیه خر خونیه بچم!

با تعجب رو به مصو گفت:واقعا؟اصلا بهتون نمیخوره که دانشجوی ترم آخر دکترا باشید!

مصو- بله درسته من۲۷سالمه چون درسم قوی بود بچه خرخون بودم سه سال جهشی خوندم. یعنی چی بهم نمیخوره؟

- منظوری نداشتم آخه خیلی کمتر از سن‌تون میزنید فکر نمی‌کردم دانشجوی ترم آخر روانشناسی باشید. فکر میکردم لیسانس داشته باشید.

مصو لبخند پسرکشی زد گفت:نه بنده۲۷سالمه ترم آخر دکترای روانشناسی هستم و تا دو سه ماه دیگه هم جشن فارغ التحصیلیمه

آرمان با تحسین وافتخار نگاهش کرد! گفت:عالیه خیلی دوست دارم تو جشنتون حضور داشته باشم!

پریدم وسط گفتم: بابا قراره خودمون جشن و مهمونی بزرگ بگیریم بعد فارق التحصیلی‌اش روزش هم که همه میریم. 

سایه بلندشد رفت آشپزخونه میدونستم حوصله این حرفا رو نداره و هیچ هیجانی واسش نداره، اگر درباره مسابقه و بوکس و کیکی بوکسینگ بود یه چیزی مشارکت داشت ولی خب بخواطر این موضوعات از نظر اون کسل کننده جذابیت و هیجانی نداشت. 

بارون لم داده بود رو مبل تکی پای چپش و گردوندم بود رو پای راستش و دست به سینه با چشمای خمار شده آدامس می‌جویید خندیدم خم شدم سمتش گفتم:جمع کن خودتو دیوونه این چه طرز نشستنه!؟

- بیخی باو. میگم این پسره عرشیا. خیلی داره نگاهم می‌کنه یکهو دیدی یه مشت کوبیدم پای چشم اش تا بفهمه چشم‌هاش رو درویش کنه

خندیدم و گفتم: بابا این بچه چکار تو داره؟ تازه یه دختر جذاب و خوشگل دیده بزار فیض ببره دیگه

- صدساله سیاه می‌خوام فیض نبره پسره هیز.

خندیدم و با تأسف سرم رو تکون دادم یکهو یه چیزی یادم افتاد چرخیدم سمت کوهیار و گفتم:کوهیار اون استاد جدیده که همزمان با تو اومده کیه؟

خندید و گفت:اون شهریاره!

با تعجب گفتم:اون شهریاره؟ شهریار فتوحی؟

سرش رو تکون داد و با دهن باز شده نگاهش کردم گفتم:نه! ولی.‌..ولی تا جایی که من یادم میاد شهریار یه پسر خرخون بود، که عینک خنگولی به چشمش میزدیه تیپ خری هم میزد اون سرش ناپیدا یه شلوار جین مشکی پاش بود با پیرهن سفید بعد ازاین بندینه ها که شلوار رو هم نگه میداره میگذاشت، موهاشم که انگار گاو لیس زده بود. ولی این پسری که من دیدم هیچیش شبیه اون شهریار نیست!

سیاوش- همه عوض شدن آبجی کوچیکه. این آقا شهریار هم اگر کوهیار بهش گوش زد نمی‌کرد و بهش نمی‌فهموند نمی‌فهمید که چه مدلیه

سرم رو متفکر تکون دادم.

  • لایک 3

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۰

 

لم داده بودم تو بغل کوهیار و داشتیم به حرفای پسرها که از اون موقع هامون تعریف میکردن گوش می‌دادیم و می‌خندیدیم که گوشی کوهیار زنگ خورد از جیبش درآورد اخمش رفت توهم

سوالی نگاهش کردم سرش رو به معنای«هیچی» انداختت بالا گذاشت تو جیب‌اش ولی من که فهمیدم ملو بود اخم‌هام رفت توهم سرم رو بوسید و آروم دم گوشم گفت: اخم نکن فسقل من دیدی که جوابش و ندادم.

منم ولوم صدام و بردم پایین گفتم:اصلا واسه چی دیگه بهت زنگ میزنه؟ مگه نگفتی تموم کردی؟ مگه بلاکش نکردی؟

- چرا خوشگلم. چرا خانمم. ولی خب من چکار کنم اون هی با خط های دیگه زنگ میزنه منم هی بلاک ریپورت میکنم دوباره تکرار میکنه

- من باید یه حال اساسی ازاین دختره بگیرم ببین کِی گفتم امشب نقشه اشو می‌چینم پس‌فردا که باهات کلاس داریم میگم تا اجراش کنیم اوکی؟

خندید و گفت: ای به چشم حسود کوچولوی من.

خندیدم سرم رو گذاشتم رو شونه اش سمت گردنش دست‌هاش دورم حلقه شد و محکم بغلم کرد و آرامش گرفتم.

پاهام رو ضربدری گذاشتم روی میز چشمش خورد به من گفت:خانم رادمهر شما فکر نمی‌کنید اینجا کلاسه درسه نه خونه؟

با شیطنت گفتم:خب می‌دونی آقاشهری من فرق مرق حالیم نمیشه واسم مهم نی خونه است یا دانشگاه.

چشم هاش ریز شد دخترا خندیدن گفتم: از تیپ های خز وخیلت چخبر؟ اون عینک خوشگلت که میزدم چشام و چپ میکردم کوش؟

چشم هاش گرد شد و با تعجب نگاهم کرد خندیدم و گفتم: خیلی خنگی به خدا پلشت هنوزم خنگ میزنی که!

خواست بلند بخنده که فهمید تو کلاسه خنده اش رو خورد دست به سینه شد به بچه ها کار عملی داد ولی ما بیکار بودیم چون انجام داده بودیمش

 لب هاش رو جمع کرد انگشت شصت اش رو گذاشت کنار لبش همونحور که تیز نگاهم می‌کرد اومد سمتم جلوی میزم وایستاد خم شد سمتم و دست هاش رو گذاشت رو میز نگاه عمیقی  تو صورتم کرد جز به جز صورتم و کنکاش کرد و بعد گفت:هنوزم شبیه شهرزاد کوچولوی خودمونی. طاووس خانم!

خندیدم موهاش رو بهم ریختم و گفتم:ولی توعه خنگول عوض شدی پلشت اگه کوهیارم نمی‌گفت عمرا می‌فهمیدم.

ترکی حرف می‌زدیم بچه ها با دهن باز و فضولی نگاهمون میکردن اصلا توقع نداشتن استاد عصبی و سرد وخشن اشون با من اینجوری باشه. تا اسم«کوهیارم»رو آوردم اخمای دخترا اللخصوص ملو رفت تو همدیگه و با نفس های حرصی و چشمای عصبی نگاهم کرد. راستی الی خانم نیومده بود پیش سامی بود و طبق معمول لاو میترکوندن:|

شهریار خندید و با تعجب گفت:عه! پس روابطه حسنه شد انشالله خداروشکر معلومه هردوتون تو این چند سال خیلی عذاب کشیدید

سرم رو تکون دادم و به ایرانی گفتم:اره. میگما ما میخوایم امشب بریم شهربازی شب با پسرا بیا توهم رفیقامم از از ایران اومدن می‌خوام به شماها معرفیشون کنم.

- اوهوم...منظورت همونایی هستند که غایب اند؟

سرم رو تکون دادم و گفت: از اونجایی که می‌دونی پسر پرروی هستم میگم باشه قبوله میام

لطیفه- خوبه خودت میدونی فضولی استاد!

- زبون نریز بچه پررو بشین کارت رو بکن.

- سرکار خانم معشوقه آقا دامیاره!

با خنده و دهن باز شده نگاهش بین منو لطیف چرخید لطیف گفت:بلندش استاد جون پشه می‌ره توش

شهریار به خودش اومد دهنش و زود بست که خندیدیم چشم غره ای بهمون رفت خواست حرفی بزنه که متوجه بچه ها شد که هیچ کاری انجام نمی‌دادند اخم هاش رفت توهم و داد کشید: سرتون به کار خودتون باشه اگر تمومش نکنید هشت نمره ازتون کم میشه!.

همه گرخیدن و مشغول شدن رو به ما برگامون ریخته بود گفت: شما ها هم سکوت کنید این نفله ها کارهاشون و کنند!.

بی صدا خندیدیم بعد یه چشم غره ای بهم رفت و. رفت بین دانشجوها تا زیر نظر داشته باشدشون

  • لایک 5

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۱

کلاس تموم شد رفتیم بیرون  که با دیدن آری چشم هامون گرد شد جیغ کشیدیم و دویدیم سمتش همدیگه رو بغل کردیم رفتیم پاتوقمون. نشستیم رو یکی از صندلی ها بعد گفتم: پس بقیه کوشن آری؟

لبخند غمگینی زد  و شروع کرد به گفتن. هر لحظه که میگفت چشم هامون گرد میشد   النا  که وقتی فهمیده بود آریانا اومده زود خودش رو رسونده با تعجب گفت:یعنی واقعا الان  بچه های هاگوارتز رفتن اونجا؟توهم میری؟

سرش رو تکون داد گفت:اره. بچه ها همه رفتن منم الان فقط اومدم بهتون بگم و برم اونجا. بقیه هم موندن  ایران!

- آ...آخه...آخه  حتما باید برید؟

سرش رو تکون داد و ما هر۵-۶نفرمون برای دومین بار  با  دلی پر از دلتنگی خدافظی کردیم و آری  رفت!

پکر و بیحال نشستیم رو مبل و خیره شدیم به زمین نمی‌دونم چقدر گذشت که زنگ خونه خورد فاطمه بلند شد رفت طرف آیفون دکمه رو زد و  در رو باز کرد، پسرها اومدن داخل اول آرتام با دیدن فاطمه اخم کرد و گفت:چی شده؟چرا اینجوری شدی؟

نگاه کوهیار خورد به من زود اومد سمتم نشست جلوم دست هاش قاب صورتم شد و گفت:چی شده عشقم چرا اینجوری شدی؟رنگ به صورت نداری چرا چشمات قرمزه؟

تازه فهمیدم بغضی به اندازه  پرتقال تو گلومه با همون بغض گفتم:کوهیار آریانا و بچه های هاگوارتز رفتن. بقیه هم تهران موندن!

پیشونیم و بوسید و سرمو گرفت تو بغلش بغضم ترکید زدم زیر گریه  با دست راستش  رو کمرم میکشید با دست چپ هم سرم رو نوازش میکرد 

کلی سعی کرد تا بلاخره آروم شدم و تو بغلش خوابم برد.

*****

بااخم محکم و تمام اعصبانیت به کیسه بوکس قرمز رنگ ضربه میزدم  و تمام عقده هام رو خالی میکردم روش دست هام درد حالیشون نبود  دو ساعت بی وقفه ضربه زدم  وکه با  صدای کوهیار به خودم اومدم:بسه شهرزاد دست هات خسته شد!

باتعجب چرخیدم به پشت خودش بود! گفتم:تو اینجا چیکار می‌کنی؟ از کجا فهمیدی؟

دست هاش رو کرد تو جیب شلوار لی اش با نیشخند گفت: اومدم دنبالت که بریم بیرون ولی خونه نبودی سایه گفت اومدی اینجا  منم اومدم پیشت یک ساعت، نیم ساعتی میشه  اومدم!

سرم رو تموم دادم و دست کش ام رو درآوردم رفتم جلو نشستم کنارش رو سکوه قم قمه ام رو برداشتم و آب خوردم، با پشت دستم دهنمو پاک کردم  دست راستش و انداخت دور بازوم تکیه دادم بهش سرم رو گذاشتم رو بازوش

گفتم:Beni seviyorsun?(تو منو دوست داری؟)

خندید - Sadece seni sevmiyorum ama seni seviyorum:) (نه تنها دوستت دارم بلکه عاشقتم)

خندیدیم گفتم:دلم خیلی برات تنگ شده بود کوهیار. این سالهایی که نداشتمت بدترین سالهای عمرم بود.  دیگه دلم نمیخواد تجربه اش کنم.

- دیگه نمیزارم تجربه اش کنی. ازاین به بعد تا آخر راه باهاتم. درسته نباید مریضیم و پنهون میکردم ولی  نمیخواستم با من بودن زره زره آب بشی نمی‌خواستم تو روزهای سخت باهام باشی!

- کوهیار من بیشتر ترجیح می‌دادم و میدم تو روزهای سخت پیشت و پشتت باشم نه همه اش شادی و خوشحالی. من میخوام تو  همه روز ها کنارت  باشم  و باهات تجربه کنم‌اشون.

شقیقه ام رو بوسید و گفت:الهی قربونت برم. ازاین به بعد  دیگه قراره همه اش رو باهمدیگه تجربه کنیم 

سرم رو تکون دادم چشم هام رو با آرامش بستم.

  • لایک 5

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت۲۲

نشوندم رو صندلی ماشین  وسایلم و گذاشت عقب، ماشین و دور زد و سوار شد و حرکت کرد.

تو راه بودیم ک گوشیم زنگ خورد از جیبم درآوردم و به صفحه نگاه کردم ولی اخمام رفت تو همدیگه کوهیار نگاهی کرد و گفت: چی شده؟کیه که اخم کردی؟

گوشی رو چرخوندم سمت صورتش با خوندن اسم طرف اخماش رفت توهم و گفت: این شماره تو رو از کجا داره؟ تو از کجا داری؟

شونه انداختم بالا و گفتم: من سیو داشتم از همون موقع ها که...بیخیال از اون موقع دارم که اگر زنگ زد بفهمم کیه و جواب ندم حالا دیگه اون شماره منو سیو کرده به من مربوط نیست!

گوشی رو ازم گرفت و جواب داد زد رو بلند گو گفت:فرمایش؟

اول معلوم بود کُپ کرده ولی بعد چند دقیقه پوزخندی که زد و شنیدیم و گفت: ببخشید گوشی دخترعموی من دست شما چیکار میکنه؟

- به شما ربطی داره؟

- بله ربط داره بلاخره قراره ما ازدواج کنیم باید بدونم گوشی زن من   دست یه مرد غریبه چیکار می‌کنه؟!

چشم‌هام گرد شد، چی میگه این؟ زن من کیه؟ ازدواج چیه؟ کوهیار که اخم‌هاش بد تو همدیگه بود و رنگش به قرمزی میزد نگاهی به من  کرد با دیدن قیافه ام فهمید داره چرت و پرت میگه گفت: اولاً فکر داشتن بهار و از ذهنت بیرون کن. دوماً بهار خودش خیلی وقته شوهر داره  شماهم فکرش و از ذهنت بیرون کن که بهار مال تو باشه‌.

پوزخندش بیشتر شد  و گفت: آقای  زند زیاد مطمئنی! حرفای اون روزم و که یادت نرفته؟

- اتفاقاً خوب یادمه عوضی بازی‌ات رو ولی دیگه خیال نکن که شهرزادم و ول کنم خدانگهدار آقا!

قطع کرد و گوشی رو داد دستم استارت زد  و راه افتاد با تعجب نگاهش کردم که گفت: تعجب نکن عمرا دیگه بزارم حرف مفت مردم واسم گرون تموم بشه نمی‌خوام از دستت بدم!

نگاهم کرد و چشمک زد خندیدم و دیوونه‌ای حوالش کردم.

ناظر: @Asma,N

  • لایک 4

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...