رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جنگل چشم‌هایش|آوای خیس کاربر انجمن نودهشتیا


آوای خیس
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: جنگل چشم‌هایش.

ژانر رمان: عاشقانه،معمایی،اجتماعی.

نویسنده: آوای خیس|کاربر انجمن نودهشتیا.

هدف: علاقه مند بودن به نوشتن.

خلاصه: روایتی است از زندگی لیلی دخترکی که  پس از گذشت چندین و چند سال هیچ ندیدن حالا روزنه‌ای از جنس امید قلبش را روشن کرده! روزنه‌ای که با گذشت زمان رو به محو شدن می‌رود اما در آخرین لحظات توسط مرد خوش صدایی به نام شاهرخ که لیلی از آن نفرتی عمیق در قلب خود دارد...

 

مقدمه: عشق احساسی  لطیف همچون برگ گل است...

عشق احساسی پابرجا همچون کوه است...

عشق احساسی زیبا همچون جنگلِ چشم های کسی است...

عشق احساسی است که همچون خورشید تابنده و درخشان است...

عشق تنها احساس بین دو شخص نیست!

بلکه عشق انواع مختلف دیگری هم دارد...

همانند عشق به وطن، عشق به ابرو، عشق به زندگی، عشق به دین و برای شاهرخ قصه عشق به تنها کسی که چشم های جنگلی‌اش دلش را ربوده است...

زمان پارت گذاری:روزانه دو پارت در ساعت های نامشخص.

 

ویراستار: @ Paradise

ناظر: @ TARANEH.M

 

صفحه نقد: 

https://forum.98ia2.ir/topic/9126-نقد-و-برسی-رمان-جنگل-چشم-هایشآوای-خیس-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

56 دقیقه قبل، مدیر راهنما گفته است:

 

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

ممنونم  از زحمات بی مثال شما🌹

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 ساعت قبل، مدیر راهنما گفته است:

 

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

ممنونم  از زحمات بی مثال شما🌹

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 " به نام  آفریدگار قلم"

«فصل اول»

#پارت_۱

مانند همیشه تمام سعیم را می‌کردم تا با عصای دستی‌ام ناهمواری‌های زمین را حس کنم تا خدایی نکرده باعث افتادنم میان این حجم از جمعیت نشود.

در تمام بیست و دو سال عمرم این ششمین باری بود که تنها به بیرون می‌آمدم.در دوران دبستان هنگام رفتن به مدرسه نابینایان که مادر و یا پدر همراهم بودند و در موارد دیگر هم اغلب با آن‌ها می‌رفتم بعدها هم که تحصیل دوره راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه دانش آموزان عادی فرا گرفتم هم سرویسی داشتم که از در خانه تا مدرسه من را می‌رساند.

اولین دفعه‌ای که تصمیم گرفتم تنها به بیرون از خانه بروم با مخالفت مادر و پدرم رو به رو شدم؛ اما من اگر چیزی می‌خواستم محال ممکن بود به آن دست نیابم. اینگونه شد که حال ششمین دفعه‌ای بود که به تنهایی پا به بیرون از خانه می‌گذاشتم، اما نکته ای که برای نابینا بودنم وجود داشت این بود که من گاهی در میان هیچ چیز ندیدن‌هایم نور می‌دیدم و این برای خودم هم تعجب‌آور و خنده‌داری بود. این مسئله را با هیچ کس در میان نگذاشته بودم چرا که می‌ترسیدم من را دیوانه‌ای بخوانند که توهم دیدن نور زده است.

ذهنم را از این موضوع دور می‌کنم و به چیزهای دیگر نزدیک می‌کنم.

 از این به بعد با اصرار زیاد به مادر و پدرم از آن‌ها خواهش کرده بودم تا اجازه دهد به همراه دوستم هر چند روز یکبار به کتابخانه رفته و کتاب بخریم؛ درست است که نابینا بودم اما ثریا دوست مهربانم قول داده بود کتاب‌ها را خودش برایم بخواند و شرط خواندنش را این گذاشته بود که همراه با او برای خرید کتاب برویم؛ اما من می‌دانستم شرطش تنها برای این است که کمی از آن تنهاییم در بیایم. محیط کتابخانه باید سرشار از آرامش می‌بود برای همین قرار گذاشته بودیم بعد از خرید کتاب به پارک همان نزدیکی‌ها رفته و آن‌جا کتاب را برایم بخواند. ثریا اجازه‌ی من را از پدر و مادرم برای هر یک ماه به کتابخانه رفتن و هر پنج روز یک بار دو الی سه ساعت کتاب خوانی در پارک گرفته بود؛  اما هر زمان که با التماس به دنبال اجازه از مادرم برای خرید مایحتاج کوچک خانه عین پنیر و یا تخم مرغ از مغازه‌ای که مسیر آن را برای زیاد رفتن به همراه مادرم حفظ شده بودم. می‌خواستم سخت‌ترین قسمت کارم گذر از خیابان بود به این علت که مغازه آن‌سوی خیابان بود و من در تمام این ششمین بار که به قصد خرید و یا هر چیز دیگر تنها پا به بیرون از خانه گذاشته، بودم مرتب دعا می‌کردم خدایا هنگام عبور از خیابان کسی بدون ترحم به من کمک کند و خدای مهربان هیچگاه من را درمانده نکرده و هر بار شخصی داوطلب کمک به من شده بود.

امروز را هم می‌دانستم خدایم همراهم است. به سر خیابان که می‌رسم کمی می‌ایستادم تا صدای رفت و آمد ماشین‌ها قطع شود. این به من نوید چراغ قرمز را می‌دهد.

 

بعد از گذشت دقایق نسبتا طولانی صدای رفت و آمد ماشین‌ها کم و به صفر می‌رسد و متاسفانه این بار کسی قصد کمک به من را ندارد از همین رو با امید و توکل بر خدا پایم را که به گفته مادر صندل های مشکی پوشانده بود را بر روی آن سفت‌های در تابستان داغ که افراد بینا به آن آسفالت می‌گویند می‌گذارم.

کمی استرس دارم این اولین باری بود که بدون کمک کسی پا به خیابان می‌گذاشتم؛همه کسانی که همچون من هستند، همانند من خودشان را در خانه حبس نکرده و به بهترین‌ها دست یافته بودند اما من متاسفانه مانند آن‌ها نبودم و توانایی آن‌ها را نداشتم!

نه اینکه نداشتم این توانایی را اما انقدر دل نازک بودم که اگر کسی به من بخاطر نابینا بودنم طعنه و یا کنایه‌ای میزد نابود می‌شدم؛ از این رو به این نتیجه رسیدم در خانه ماندن بسیار بهتر از یک دلشکستگی دائمی است.

ویراستار: @ Paradise

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۳/۲۵ در 05:54، آوای خیس گفته است:

نام رمان: جنگل چشم‌هایش.

ژانر رمان: عاشقانه،معمایی،درام.

نویسنده: آوای خیس|کاربر انجمن نودهشتیا.

هدف از نوشتن: علاقه زیاد به نوشتن.

خلاصه: روایتی است از زندگی لیلی دخترکی که  پس از گذشت چندین و چند سال هیچ ندیدن حالا روزنه‌ای از جنس امید قلبش را روشن کرده! روزنه‌ای که با گذشت زمان رو به محو شدن می‌رود اما در آخرین لحظات توسط مرد خوش صدایی به نام شاهرخ که لیلی از آن نفرتی عمیق در قلب خود دارد دوباره جان می‌گیرد و این در حالی است که لیلی...

 

مقدمه: عشق احساسی  لطیف همچون برگ گل است...

عشق احساسی پابرجا همچون کوه است...

عشق احساسی زیبا همچون جنگلِ چشم های کسی است...

عشق احساسی که همچون خورشید درخشان است...

عشق تنها احساس بین دو شخص نیست!

بلکه عشق انواع مختلف دیگری هم دارد...

همانند عشق به وطن، عشق به ابرو، عشق به زندگی، عشق به دین و برای شاهرخ قصه عشق به تنها کسی که چشم های جنگلی‌اش دلش را ربوده است...

ساعت پارت گذاری:۲۱:۰۰

ویراستار: @ Paradise

ناظر: @ TARANEH.M

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_۲

 اکنون هم سعی می‌کنم ذهنم را از مرگ دور کنم و خود را به یکی از خاطره‌هایم نزدیک کنم یادش بخیر پانزده ساله که بودم! آن وقت‌ها همیشه غمگین و ناراحت بودم از اینکه مانند همسن و سال‌هایم نیستم و ناتوانم از دیدن؛ به همین علت یک روز بدون اجازه‌ی پدر و مادر به بیرون از خانه آمدم و با گریه راه رفتم این از لطف خدا بود که کسی من را ندزدید. به دیگران برخورد می‌کردم و با صدای حرف‌های زشت‌شان گریه می‌کردم،آن روز هم برای من تلخ بود و هم شیرین! تلخ برای گریه هایم و شیرین برای آشنا شدن با ثریا.

 

فکر کردن به خاطرات را کناری می‌گذارم و دعا می‌کنم چیز زیادی از جاده نمانده باشد به راهم که ادامه می‌دهم در یک ثانیه صدای جیغ لاستیک‌های موتور را می‌شنوم و هنوز این را درک نکرده‌ام که چرا چراغ قرمز اینقدر زود تمام شد که توسط دست مردانه‌ای با نیروی بسیار قوی به سمتی کشیده می‌شوم و این کشیدگی تا وقتی ادامه پیدا می‌کند که در جایی سفت و گرم پرت می‌شوم. هنوز مغزم شروع به پردازش اطلاعات نکرده که به سرعت از آن شی سفت که احتمالا بدن و آغوش یک شخص است جدا می‌شوم.

 

سعی می‌کنم به خود بیایم و ذهنم را بر روی اتفاق افتاده متمرکز کنم از اینکه نمی‌توانم چیزی را ببینم بسیار وحشت.زده هستم و همین امر باعث شده که احساس کنم حدقه چشم‌هایم به شدت باز شده. همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت جیغ کشیدن هم نداشتم. هنوز هم حضور ان شخص که نمی.دانم کیست را با بوی مردانه سرد و تلخش حس می‌کنم. هنوز ثانیه‌ای از افکارم نگذشته بود همین که خواستم دهان باز کنم به پرسیدن از ان شخص با عطر مردانه صدایش در فاصله نزدیکی در گوش هایم مانند صاعقه پیچید

 

مرد:

- حالتون‌ خوبه؟

صدا در گوش‌هایم تکرار شد و تکرار شد. در یک ثانیه گوشم پر از صداهای او شد همه‌ی حرف‌هایی که به من میزد در گوشم به پژواک در آمد و از شدت فشار صداها با دست‌هایم هر‌ دو گوشم را گرفتم و سرم را خم کردم با ان صدای لعنتی وارش گفت:

- ملیکا بیا ببین چرا جواب نمیدن.

نه نه نه نمی‌خواهم صدایش را بشنوم نمی‌خواهــم. حرف نزن خواهش می‌کنم حرف نزن.

دستی بر روی بازویم قرار گرفت و تکان خفیفی به من داد و بعد گفت:

- عزیزم چرا گوش‌هات و گرفتی اگر نمی‌تونی حرف بزنی لطفاً دوبار پلک بزن بفهمیم حالت خوبه.

در ان ثانیه‌ها انقدر سراسر درد و نفرت شدم که متوجه نشدم دستی که بازویم را لمس می‌کند دست مردانه‌ای نیست دست ظریف یک زن است و آن‌چنان در یک ثانیه حس انزجار و نفرت به من دست داد که با نیرویی که تا کنون هیچگاه در خود حس نکرده بودم در گوشش زدم.

سیلی که باید چند سال پیش بخاطر حرف‌هایش میخورد را حالا خورده بود. صدای تو گوشی که خورده بود در گوش‌هایم پیچید و پیچید و بر روی گوشه‌ی کمی از آتش دلم مانند آبی روان و خنک ریخته شد؛ اما هنوز مدت زمان زیادی از این خنک شدن نگذشته بود که متوجه شدم صورتی که به آن سیلی زدم مردانه نبود؛ دستم پوست نازک یک زن را لمس کرد!

اما درست در همان لحظه صدای ظریف دخترانه‌ای گفت:

- آخ چرا من رو می‌زنید؟

اهمیتی به اینکه اشتباهی دخترک را زده بودم ندادم در واقع نمی‌خواستم بیشتر به اینکه بخاطر نابینا بودنم اشتباه زده بودم فکر کنم.

اما به راستی متنفر بودم از اشک‌هایی که بدون اجازه ی من صورتم را خیس می‌کردند و نشان دهنده‌ی ضعفم بودند،مغزم انگار تازه درک می‌کرد اتفاقات افتاده را که نتیجه‌اش لرزش بدنم شده بود. حالم به شدت بد بود اما با آن حال بدم از جای پاشدم دیگر حتی به دنبال عصایم هم نگشتم تنها می‌خواستم از آن صدای لعنتی که همه‌ی بچه‌های مدرسه‌ی دبیرستانم عاشق آن بودند و آن را خوش آهنگ‌ترین صدایی که شنیده بودند می‌دانستند دور شوم؛ از ان صدایی که من از آن متنفر بودم، متنفر به اندازه تمام سال‌های نابینا بودنم!

صدای هم‌همه هایی که می‌شنوم به شدت عصبی‌ام می‌کند و بیشتر برای این عصبی می‌شوم که نمی‌توانم چیزی را ببینم.

از جایم برمی‌خیزم و سعی می‌کنم بدون عصا بتوانم راهم را پیدا کنم باز هم لمس آن دست دخترانه و این‌بار انقدر هوشیار هستم که تشخیص دهم این دست‌های یک زن است. صدایش بلافاصله در گوش‌هایم می‌پیچد:

- خانوم شما حالتون خوب نیست بیاین بریم سوار ماشین شیم، داداش شاهرخ هم الان میاد.

دستم را از حصار دستش آزاد می‌کنم و در عین حال که به او می‌گویم:

- ممنونم که نجاتم دادید خودم می‌تونم برم.

در دل فکر می‌کنم «نکند توهم زده‌ام که صدای او را شنیده‌ام؟اصلا چرا موتوری وسط چراغ قرمز شروع به حرکت به سمت من کرده بود»

در میان افکارم به سر می‌برم که باز آن صدا را همراه با قدم‌هایی محکم و استوار می‌شنوم:

- این آبمیوه رو باز‌ کن.

دیگر مطمئن هستم ان صدا توهم نبود، صدای خودش بود!

حال دیگر صدای دختر ملیکا نام را تشخیص می‌دهم که می‌گوید:

- عزیزم تو رو خدا بخور ببین دست‌هات داره می‌لرزه!

 دست هایم؟ مگر دست‌هایم هم می‌لرزید؟

لرزیدن یعنی مرتب تکان خوردن چیزی و دست‌های من یعنی حال مرتب تکان می‌خورد.

چه اشکالی داشت بگذار تکان بخورد بیشتر از تکان قلبم که نیست، هست؟

اما با این حال بخاطر جبران سیلی که به او زده بودم دستم را دراز می‌کنم و سعی می‌کنم دستش را پیدا کنم. خودش انگار جدالم را می‌بیند که آبمیوه را در دستم می‌گذارد و بعد دستم را به کمک دستش به سوی دهانم هدایت می‌کند.

آبمیوه طعم انبه می‌دهد. باز دست ظریف و دخترانه کمرم را لمس می‌کند و صدایش در گوشم می‌پیچد:

- عزیزم بریم سوار ماشین شو.

انقدر بی‌حال هستم که نای مخالفت ندارم. نای این را ندارم که بگویم نمی‌خواهم هوایی که او نفس می‌کشد را نفس بکشم. از این رو مثل عروسکی تحت فرمان دختر به سختی سوار ماشین می‌شوم و سعی می‌گنم فراموش کنم راننده کیست که با حرف‌هایش ظلم بزرگی در حق من کرده است و در این بین فکر می‌کنم دخترک چه قلب پاکی دارد که با وجود تو گوشی که خورده بود باز هم کمکم می‌کند. یعنی این دختر چه نسبتی با او دارد. همه بچه های دبیرستان عاشق صدای جذاب او بودند؛ اما من به اندازه تمام عشق ان دخترها به صدای او،‌ از صدایش نفرت داشتم!

تنها مرتب در دلم دعا می‌کنم ای کاش حرف نزد تا من صدای لعنتی‌اش را نشنوم کاش چیزی نگوید؛ اما مثل اینکه امروز قرار نبود هیچ چیز باب میل من باشد.

مرد:

- آدرس خونه‌اتون؟

دلم نمی‌خواهد همکلام با او شوم اما چاره‌ای جز جواب ندارم.

من:

- خیابون...

*********    

@ Paradise

 

@ TARANEH.M

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳

راوی

دخترک سفید پوش بر روی صندلی های چرم قهوه ای مطب نشسته و از شدت استرس مدام پاهایش را تکان میداد،خودش نمی‌دید اما دوستش ثریا و دکتر فتاحی شاهد حال و احوال پریشانش بودند..دکتر سامان فتاحی اما هر آنچه سعی میکرد بر اعصاب خود مسلط باشد نمیشد. 

سامان با صدایی که سعی میکرد هنوز هم سرشار از احترام باشد گفت:خانم نوریان من واقعا برای اولین بار در زندگیم تا این حد متوجه نمیشم شما ادعا میکنید به صورت مادر زادی نابینا هستید اما من با معاینه چشم شما متوجه شدم که قرنیه چشم شما بر اثر عواملی مثل اسیب به چشم،تصادف،ضربه به چشم،تکرار تبخال،پاره شدن قرنیه به وجود میاد و برای شما هم احتمالا یکی از این موارده.

دکتر سامان فتاحی چشم هایش را بسته و بی توجه به حال بد دخترکِ بیچاره با حرف هایش هر لحظه او را نابودتر میکرد،هر لحظه او را واژگون تر میکرد.

باشد قبول دل لرزان و خورد شده دخترک را نمیدید!

 لرزش دست هایش را که میدید!

رنگ پریده اش را که میدید!

دکتر حواسش نبود اما ثریا که بود،باز هم ثریا دوست مهربان دخترک با تشر و صدایی نسبتا بلند رو به این دکترِ عصبانی گفت:مگه نمیبینید انقدر حالش بده اقای دکتر این چه برخوردیه؟

سامان انگار تازه به خود امد و چشم هایش به روی دخترک ثابت ماند ثریا با اشفتگی گفت:لیلی جانم چی شدی؟

لیلی تمام سعی اش را میکرد تا بتواند جلوی این مرد غریبه احوال بد خود را نشان ندهد اما باز هم نتوانست لکنت زبان اش را مهار کند و با لکنت زبان گفت:ث.ثریا ثر..یا 

تنها سخنش همین بود و بعد مظلومانه دست هایش را تکیه گاه صورتش کرد و ارنج هایش را بر روی پایش گذاشت،تند و تند پلک میزد تا اشک هایش نریزد و بیش از این جلوی این ادم نه چندان آشنا خورد نشود و در دل سعی میکرد حلاجی کند حرف های دکتر را،حرف های دکتر را باور میکرد یا حرف های پدر و مادرش را؟ نابینایی مادرزادی را باور میکرد و یا ضربه بر چشم بر اثر یکی از دلایلی که دکتر گفته بود را؟

حس میکرد دستی با نیرویی بسیار قوی قلب بیچاره اش را در دست گرفته و مدام می‌فشارد قلب تقلا میکرد و به شدت می سوخت!

 اما او لیلی بود ظریف بود اتفاقا ضعیف هم بود اما نه نزد هر کسی...

سرش را از روی پاهایش برداشت و با صدایی گرفته گفت:حالم خوبه ثریا،خوبم اینقدر نگران من نباش عزیزم 

انقدر غرق در افکار مختلف شده بود که صدای خداروشکری که ثریا گفت را نشنید،به راستی سخت است چندین و چند سال به تو بگویند مادرزاد نابینا هستی و بعد به صورت اتفاقی دکتری تو را معاینه کند و بگوید نه دروغ گفته اند در واقع تو بر اثر ضربه نابینا شده ای.

اما چه کسی می‌دانست لحظاتی بعد چه اتفاقاتی می افتد که دخترک خدایش را شکر بگوید از این طرز نابینایی.

زمان! 

به ریش دخترک می‌خندید و با مرموزی تمام میگفت:صبر کن برای تو یکی که دیگر خوابهای زیادی دیده ام....

سرانجام پس از گذشت چند ثانیه ثریا با اخمی که بین دو ابرویش انداخته بود،رو به دکتر که سکوت را برگزیده بود گفت:چند درصد حرف هاتون صحت داره؟

دکتر با لحنی جدی گفت: صد درصد حرف های من صحت داره من یک پزشکم و به خوبی درد بیمارم رو می‌دونم.

لیلی در ظاهر ساکت بود اما در باطن به هیچ وجه ارام و قرار نداشت پریشان حال دل دل میکرد برای پرسیدن سوالی که جوابش روح و روانش را هدف قرار می‌داد و یقینا در آن لحظه فقط خدا می‌دانست حال بد دل او را،خدا میدانست که باز هم تنهایش نگذاشت باز هم درهای معجزه آسای لطف و رحمتش را به روی لیلی باز کرد و ثریا را وادار کرد به پرسیدن سوالی که لیلی جرأت پرسیدن آن را نداشت...

ثریا:خب...خب اگر اونجوری که شما میگید باشه و قرنیه چشماش کدر شده باشه امکانش هست که...که بتونه بیناییش رو بدست بیاره؟

ثریا با اضطراب نگاه به دهان دکتر دوخته بود و در دل دعا میکرد جواب این دکتر جذاب و جوان چیزی جز بینا شدن لیلی نباشد.

سامان التماس نگاه ثریا را درک کرد که به او و لیلی لبخندی زد که ثریا دید و لیلی ندید... سپس با لحنی که هیچ از ان نمی‌فهمیدی گفت:این خانوم خودشون در تمام این سال ها تمایلی به درمان نداشتند حالا من برای ادمی که خودش قصد خوب شدن نداره چی کار کنم؟

لیلی اینبار کمی به خود جرأت داد با لحنی که سعی میکرد در ان هیچ اثری از ضعف درونی اش نباشد گفت:ببینید الان واقعا شرایط توضیح به شما رو بابت این اتفاقا ندارم‌ اما این رو بدونید که ماهایی که از داشتن بعضی از نعمت ها محروم بودیم خیلی بیشتر از شماها قدرش رو میدونیم معنای حرفم این نیست که شمایی که کاملا سالمی ناشکری میکنی نه معنای حرفم این نیست قصدم هم توهین به شما نیست اما این و میگم تا متوجه شید هیچ کس به اندازه ی ماها رنج و عذاب نکشیده توهین و تحقیر هم نشده،این آرزوی من و کسایی که مثل من هستنده که بتونیم برای حتی چند ثانیه این نعمت و داشته باشیم،پس مطمئنن بقیه رو نمیدونم،اما نهایت ارزوی منکه دیدن هست پس لطفا اینقدر خواسته یا ناخواسته منو اذیت نکنید و کاری رو انجام بدید که هم باعث شادی من میشه و هم باعث شادی اون بالاسری.

 

فقط همان بالاسری لیلی میدانست که او در تمام گفتن تمام این حرف ها احتمال میداد اگر یک درصد تنها یک درصد احتمال دیدنش باشد چه میشود؟و ان وقت بود که با فکر یک ثانیه دیدن احساس میکرد قلبش از شدت شادی در حال انفجار است...

هیچ کس از احساسات درونی لیلی و شوق بی حدی که برای دیدن داشت آگاه نبود،جز خدایی که در تمامی زجر کشیدن هایش کنارش بود و هر بار دید بَدی های دیگر بندگانش را نسبت به افراد نابینا،تحقیر هایی که افرادی میکردند که سیاهی بر تمام وجودشان غالب شده بود!

اما سیاهی تا به کی؟

چرا نمی‌خواهیم یاد بگیریم سفید و پاک بودن را در میان سیاهی و زشتی دیگران!

چرا افرادی چون لیلی را که ناتوان از یک عضو بدنشان هستند،همه نه...اما عده ای به سُخره می‌گیرند؟

بخدا او ادم است،حق زندگی دارد چرا درکش نمیکنید او را؟!

انسان بودن و توهین نکردن به دیگران تا این اندازه طاقت فرسا و سخت است؟

 

 

@ Paradise

@ TARANEH.M

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴

 

به دور از همه سفید و سیاه بودن های ادم ها سامان تحت تاثیر سخنرانی لیلی دست از این حرف ها برداشت و با لحن ارامش بخشی گفت:بله،حق با شماست باید بهتون بگم که ...

مکث نسبتا طولانی کرد و می‌دانست لحظاتی بعد با گفتن حقیقت شاهد صحنه ای بی نظیر و بکر خواهد بود.

به راستی که چه زیباست دیدن شادی نابینایی که از دیدن در اینده شاد است...و سامان همان لحظه و در قلبش دیدن را برای تمامی نابینایان،شنیدن را برای تمامی ناشنوایان،حرف زدن را برای همه کسانی که ناتوانند از این کار و سلامتی را برای همه افرادی که درد جسمانی دارند ارزو کرد.

حقیقتا سامان هیچکدام از بیمارانش را اینچنین حرص نمیداد و اینگونه رفتار نمیکرد؛ در حقیقت علت همه ی این حرص ها قیافه ی قرمز شده از شدت خشم ثریا بود که با چشم غره او را می‌نگریست!

چهره اش به شدت جالب شده بود به طوری که از تماشای ان به هیچ وجه خسته نمیشدی...

لیلی اما در میان افکار مختلف سامان بی طاقت از جوابی که بسته به یک زندگی سرشار از هیجان بود دوست داشت در این لحظه کسی یک چماق به دستش میرساند تا مکث کردن در سخن را یاد این مردک میداد.

یک صدای پارازیت انداز در ذهن لیلی گفت:تووو؟؟؟تو و کتک زدن بقیه!امکان داره خود زنی کنی ولی زدن بقیه؟غیر ممکنه،اونم هیچ کسی هم نه و لیلی خااااانوم.

لیلی کلافه از ان صدای اعصاب خورد کن خواست چیزی بگوید که دکتر بلاخره دست از این مکث هایش برداشت و گفت:خوشبختانه باید بهتون بگم شما میتونید با عمل پیوند قرنیه بینایی تون رو به دست بیارید.

گرومپ

گرومپ

گرومپ

گرومپ

این صدای تپش قلب لیلی بود،قلبی که با فکر به دیدن اینگونه دیوانه وار میکوبید... حالا دیگر لیلی خودداری را در مقابل مرد غریبه رها کرده بود که با چشم هایی اشک بار از جا جهید و از شدت خوشحالی همانند کودکی که به او قول آبنبات و بستی داده باشی بیخیال ان سنگینی و متانت شد و در هوا پرید و یک دم تلفظ واژه ی خدایا شکرت را رها نمیکرد.

ثریا نیز دست کمی از دوستش لیلی نداشت محکم لیلی را در اغوش گرفت،هر دو قصد داشتند با این در اغوش گرفتن هیجان بی اندازه شان را کنترل کنند تا نکند خدایی نکرده در مطب دکتر و با وجود هزاران مریضی که پشت در،در انتظار ایستاده بودند از شدت خوشی جیغ بکشند.

لیلی در عین حال که صورتش از اشک خیس شده بود میخندید،تصور یک دقیقه دیدن نهایت آرزویش بود چه رسد به اینکه بتواند همه‌ی عمر بینا شود.انقدر شاد بود که احساس میکرد این یک رویای شیرین است... احساس میکرد قلبش در حال انفجار است قلبی که حالا تنها با یک امید می‌تپید،این قلب حالا به امید دیدن میتپید...

دکتر سامان با لذت به خنده و شادی ثریا و لیلی چشم دوخته بود،دیدن شادی دیگری برای او بسیار لذت بخش بود.یکی از فواید پزشک بودن هم دیدن این شادی های گاه و بی گاه بود،و هیچ کس به اندازه یک پزشک این شادی های خالصانه را درک نمیکرد.

لیلی در آن لحظات انقدر غرق در شادی خود گشته بود که تمام آن سردرگمی هایش از پنهان کاری مادر و پدرش را از یاد برده بود...

باز هم آن سوی بی رحم سرنوشت پوزخندی به این شادی لیلی زد و در دل گفت:«شاد باش لیلی که به زودی خنده هایت تبدیل به اشک میشود.»

@ Paradise

@ TARANEH.M

 

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵

 

سامان گلویش را صاف کرد و گفت:خب خانوما فکر میکنم به اندازه کافی شادی کردید.

 

لیلی ضمن نشستن بر روی صندلی های چرم مشکی شال خود را مرتب کرد و با شادی لب زد:شما بهترین خبر عمرم رو بهم دادید،خدا می‌دونه الان چه خبره تو دلم.

 

ثریا که لحظاتی پیش بر روی صندلی نشسته بود با بی قراری گفت:دکتر یکم بیشتر توضیح بدید لطفا.

 

لیلی مشتاق دست کشیده و زیبایش را زیر چانه اش زد و خود را جلو تر کشید،انگار که میخواست شیرین ترین داستان زندگی اش را بشنود سپس با اشتیاق و لحنی مظلومانه گفت:خواهش میکنم ایندفعه دیگه اذیتم نکنید و خودتون همه چیز و سریع بگید.

 

دکتر مطیعانه گفت:چشم.

 

بعد از کمی مکث شروع کرد:در مورد روش های پیوند قرنیه میتونم بگم که به طور معمول به دو روش انجام میشه،این دو روش میتونه به صورت پیوند قرنیه تمام ضخامت و پیوند قرنیه لایه ای انجام بشه.در پیوند قرنیه تمام ضخامت،تمام ضخامت محدوده قرنیه اسیب دیده برداشته میشه و با یک‌ قرنیه سالم جایگزین میشه،اما در پیوند قرنیه لایه ای تنها قسمت لایه ای معیوب که اسیب دیده برداشته میشه و با یک لایه دیگه که سالمه پیوند زده میشه.اما خب روش پیوند قرنیه لایه ای خودش به چهار روش تقسیم بندی میشه،این چهار روش عبارت اند از:پیوند لایه ای اقدامی ALTK پیوند لایه ای اقدامی و میانی DLTK،پیوند لایه ای خلقی DMEK و پیوند لایه ای خلفی DSAEK.

 

لیلی مشتاقانه گوش میدهد.سامان نفسی تازه میکند و ادامه میدهد:که در حال حاضر شما باید به روش اول درمان بشید،برای انجام پیوند قرنیه ابتدا توسط چشم پزشک متخصص ازمایش ها و معایناتی که من انجام دادم انجام میشه و بعد از تایید من باید قبل از اینکه شما بستری بشید رزرو قرنیه براتون توسط بانک چشم انجام بشه و اینطوری قرنیه مناسب برای پیوند پیدا میشه،اگر میخواهید راجب مراحل پیوند قرنیه بدونید باید بگم که عمل با کمک دستگاه های میکروسکوپی با دقت انجام میشه توی این عمل یک قطعه مدور وسط قرنیه شما برداشته میشه و مشابه اون یک قرنیه سالم قرار میگیره.این عمل میتونه از یک تا دو ساعت طول بکشه...

 

لیلی حراس و ترسی که از عمل دارد هم اکنون و در این نقطه برایش شیرین است!

 

شک دارد سوالی که ذهنش را مشغول کرده است را بپرسد و یا نه اما ، کمی مکث میکند و سرانجام با صدایی ارام میگوید: هزینه ی این عمل چقدره؟

 

سامان گفت:هزینه‌ی هر چشم شما برابر با هجده میلیون تومان.

 

لیلی ماتش برد،هر چشم هجده میلیون؟به خوبی خشک شدن لبخندش را احساس کرد و بعد گلویش از شدت بی رحمی بغض سوخت.

 

با چشم هایی که از شدت حیرت گرد شده بود با ناباوری زمزمه کرد:این پول خیلی زیاده!

 

سامان سکوت کرد و ثریا دستی بر شانه دوستش کشید حقیقتا حال خوب او هم حالا رنگ باخته بود،می‌‌دانست که حالا احتیاج به تنهایی دارد از این رو دست لیلی را گرفت و با لحنی مهربانانه گفت: لیلی بریم؟

 

لیلی سعی کرد غمش را پنهان کند و در حالی که لبخندی که تلخی آن به خوبی مشهود بود زد سری تکان داد.

 

در تمام مدتی که از دکتر خداحافظی کردند و در ماشین پدر ثریا که ثریا برای آمدن به مطب از او امانت گرفته بود نشستند،لیلی سکوت کرد،میدانست اگر تنها یک کلمه سخن بگوید بغضش میشکند...

 

ثریا انقدر مهربان بود که نمیتوانست ببیند دوست عزیزش اینگونه بغض کرده پس با لحنی گرفته گفت:لیلی بخدا من خودم همچین پولی ندارم،اخلاق بابامم که می‌شناسی چجوریه وگرنه محال ممکن بود بزارم اینجوری قصه بخوری!

 

@ Paradise

 

@ TARANEH.M

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۶

 

دخترک هیچ از ترحم خوشش نمی امد،اصلا چه کسی در این دنیا است که ترحم را دوست بدارد؟؟معلوم است دیگر هیچکس!...لیلی هم از این قائده مستثنی نبود برای همین بود که تحقیر هایی که بخاطر نابینا شدنش توسط هر کسی میشد را به هیچکس حتی پدر و مادرش نمیگفت،با یاد پدر و مادرش باز هم داغ دلش از دروغی که اینهمه سال به خوردش داده بودند تازه شد اما سعی کرد حالا خودش را درگیر این اتفاقات نکند از این رو به ثریا گفت:من هیچ انتظاری از تو ندارم درکت میکنم ثریا جانم،اگر میبینی الان دارم گریه میکنم باور کن بخاطر ناشکریم نیست فقط میبینی بعضی وقتا تو شادترین لحظات زندگیت یهو یه اتفاق باعث غمت میشه؟من الان تو اون حالم،از خدا گله ای ندارم و حق هم ندارم گله داشته باشم میدونم عقل کوچیک و انسانی من به پای درایت و بزرگی اون هیچه و مطمئنن پشت این اتفاق هم یه حکمتیه تنها الان یه حالیم که هم خوشحالم بابت اینکه شانس عمل دارم هم غمگینم از قضیه دروغ مامان و بابا و پول بالای عمل.

دست ثریا شانه لیلی را فشرد و او فهمید که ثریا برای عوض کردن بحث و حال و هوای غم مان از پول عمل مسئله ای را پیش کشید که در حال حاضر بی ربط ترین به حالمان بود:گاهی وقتا خیلی شیطون و زبل میشی گاهی وقتا هم عین الان مظلوم و دلنواز.

و سپس ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.

لیلی دل به دلش داد،خنده ای کرد و گفت:

اووو من،من و مظلومیت محاله بابا محال!

ثریا:تو از اون چادری هایی هستی که خیلی شیطونن!

لیلی دوستانه جبهه گرفت:خب مگه چادری ها نباید شیطون باشن؟ اونا هم این حق و دارن نه؟

ثریا:معلومه که دارن!

لبخند لیلی همزمان شد با زنگ گوشی ثریا،ثریا با لبخند نگاهی به صفحه انداخت و روی بلندگو گذاشت و جواب داد:به به ملیکا خانوم چه عجب ما بلاخره صدای شما رو بعد از اینهمه مدت شنیدیم،دیگه داشتم فکر میکردم فراموشم کردی!

صدای ناز دختری در اتاقک کوچک ماشین پیچید:سلام ثریا جون،لطفا شما یکی اول یه سلام بده بعد گلایه رو شروع  کن.

صدای دختر برای لیلی آشنا بود اما هرآنچه فکر کرد نفهمید این صدا را کی و کجا شنیده است.

ثریا:باشه چشم هر چی شما بگی.

ملیکا:چخبر از اون طرفا؟

ثریا: اینجا که هیچی تنها کار من توی خونه اینه یه مگس کُش بردارم بیفتم به جون مگسای خونه.

ملیکا:تو که خونتون همون مگس و داره که بخوای مگس بکشی.اینجا توی خونه ما از وقتی که مامان و بابا رفتن حتی مگس ها هم خونه رو دوست ندارن که خونه خالی از همون مگس هاست.

ثریا آهی کشید و با اندوه گفت: متاسفم عزیزم.

از ان سوی خط صدای فین فین در گوش های لیلی نشست و بعد صدای ملیکایی که به شدت گرفته بود: بخدا شبا همش کابوس اون تصادف لعنتی رو میبینم کاش من سالم نمی‌موندم منم تو همون ماشین باهاشون میمردم!

ملیکا با درد هقی میکند،و لیلی با اینکه این دختر را نمی‌شناسد و فقط چند بار نامش را از دهان ثریا شنیده است باز هم غم و شادی خود را از یاد میبرد و جگر می‌سوزاند برای دل سوخته ی ملیکای جوان که با وجود سن کمش چه چیزها را که از سر نگذرانده بود...

ملیکا: اگر شاهرخ نبود تا الان هزار بار خودم و دار میزدم اما شاهرخ هست که بهم قوت قلب میده.

ثریا:شاهرخ بهت قوت قلب میده اینقدر ناراحتی اگر عین شروین بود چیکار میکردی؟

ملیکا:وااای نگو برادرت هم هست ها شاید ناراحت بشی اما یک تار موی شاهرخ می ارزه به صد تا شروین!

ثریا: من غلط بکنم برای شروین ناراحت بشم اون خودش دل من یکی رو که خون کرد!

ملیکا:ایندفعه من متاسفم!

ثریا:یعنی منه بیچاره که از برادر هم شانس نیاوردم!

بعد با یادآوری زورگویی های شروین ناخودآگاه ادای او را در اورد:زن باید بشینه تو خونه بشوره و بسابه بیرون رفتن فقط برای مرده.ایییییشک پسره ی قرقروی رو مخ!

ملیکا  از آن سوی خط با تمام غم عظیمش به صدایی که ثریا سعی میکرد مثل صدای شروین باشد خندید...

سپس با همان لب های کش آمده گفت:خدا نکشتت ثریا این اداها چیه در میاری؟!

ثریا حضور لیلی را از یاد برده بود و گرم صحبت با دختر خاله جوانش شده بود،لیلی اما شاد بود از اینکه مکالمه انها قرار نبود با گریه ملیکا به اتمام برسد؛هر چند این دختر را از نزدیک نمیشناخت اما با این وجود باز هم دوست نداشت ملیکا با غم مکالمه را قطع کند..

لحظاتی بعد ملیکا با لبی خندان موبایلش را کناری گذاشت...

صحبت با ثریا روحیه اش را بهتر کرده بود.

در ماشین پدرِ ثریا لیلی به محض اینکه ثریا تلفن را قطع کرد با کنجکاوی پرسید: ملیکا دختر همون خاله اته که چند ماه پیش تصادف کرد فوت شد؟

@ TARANEH.M @ Paradise

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۷

ثریا با اندوه گفت: آره همونه.

لیلی با تأثر گفت:پس باید خیلی دختر قوی و محکمی باشه.

ثریا: آره خب اما در حقیقت ملیکا همه قوی بودن هاش رو مدیون شاهرخه!

لیلی:شاهرخ داداششه؟

ثریا آهی کشید و در حالی که تک خنده تلخی میزد گفت: آره،گاهی وقتا به ملیکا بخاطر اینکه همچین داداشی داره حسادت میکنم.

لیلی با تعجب و چشمانی گرد شده گفت:مگه داداشش چطوریه؟

ثریا:اون نمونه واقعی یه داداش خوبه خوبه فقط که داداش نیست از وقتی پدر و مادرشون رو از دست دادن جای هر دوشون رو برای ملیکا پر میکنه.

لیلی:هوم پس باید خیلی ادم خوب و با شخصیتی باشه.

ثریا تک خنده ای کرد و گفت:خوب و با شخصیت هست اما یه خورده یه جوریه.

لیلی با کنجکاوی گفت:چجوری؟

ثریا:بیشتر وقتا به شدت جدی هست،اما جدا از این شخصیتش در کل در دیدار اول بهش صفتیایی مثل غُد بودن و یه دنده بودن نسبت میدی اما کافیه چند بار با هم حرف بزنید اونوقت پی به انسانیتش می‌بری نه اینکه اخلاقش عوض بشه ها نه اصلا، فقط میدونی که بر خلاف ظاهر جدیش دل مهربونی داره از اوناییه که بعد از یه مدت که باهاش رفت و آمد کنی پشیمون میشی از قضاوت هایی که در موردش کردی!

 

لیلی ان موقع با خنده گفت:اوووو امیدوارم باهاش برخورد نداشته باشم تا پشیمون نشم از قضاوت هایی که در موردش کردم.

اما چه می‌دانست این دختر جوان از خواب هایی که سرنوشتِ همیشه بی رحم برایش دیده بود... 

در ادامه گفت و گویشان زمانی که ثریا گفته بود:خلاصه منکه ارزومه یه داداش مثل اون داشته باشم.

لیلی با حسرت گفت:اما من آرزو دارم فقط داداش یا خواهر داشته باشم، فرقی نمیکنه چجوری فقط یه داداش و یا خواهر میخوام.

سرنوشت با بدجنسی به این آرزوی مسخره دخترک خندید؛زمان نیز همراه با او‌ در حالی که دخترک بیخبر از همه جا را به سخره می‌گرفت قهقهه زد در در دل با لحنی که سرشار از تمسخر بود گفت:صبر کن دخترک صبر کن که اگر چه دیر اما از این آرزو پشیمانت میکنم...!

 

ثریا:نه هر خواهر و برادری.نداشتن برادر و یا خواهر خیلی بهتر از اینه که برادرت یکی عین شروین باشه.

لیلی همانند همیشه نظریه خودش را دوستانه و با لحن مهربانی گفت:بهتر نیست شما بجای جبهه گرفتن در مقابل تفکرات تازه برادرت و یا ادای اون رو در آوردن دوستانه حرفت و بهش بگی؟

ثریا با اندوه موهایش را از جلوی چشم هایش کنار زد و در حالی که در کوچه خانه لیلی می‌پیچید گفت:اون دوستانه حالیش میشه؟نه خدایی بنظرت اون دوستانه حالیش میشه؟

لیلی با امیدواری گفت:چرا که نشه تو بدون امتحان کردن میگی حالیش نمیشه.اما به هر حال اون هم انسانه درکت میکنه...

ثریا با غم عظیمی که به دوش میکشید به یاد تمام اذیت های شروین افتاد و با صدایی که رنگ و بویی از نفرت داشت گفت:من امتحان نکرده هم میدونم باز دعوام می‌کنه و بجای اینکه تفکرات اشتباه خودش رو قبول کنه به تفکرات من میگه غلط و همه این ها هم تقصیر اون...استغفرالله ادم و مجبور میکنن تا فهش بده!

لیلی با لبخند گفت:تو که فهش ندادی و خودت و کنترل کردی!

ثریا با بدجنسی گفت:چرا فهش دادم اما توی دلم!

بعد در همان حال که ماشین را مقابل خانه لیلی متوقف میکرد گفت:رسیدیم بپر پایین.

لیلی نمی‌توانست دوستش را با این حال بد رها کند از این رو بی توجه به حرفش برای اینکه کمی با در اوردن حرصش او را از این حال و هوا بیرون در بیاورد گفت: میشه یه دقیقه سرت و بیاری خیلی نزدیک من.

ثریا با اینکه منظور لیلی را درک نکرده بود با گنگی خود را به لیلی نزدیک کرد و لیلی در حالی که با لبخند به صدای جیغ مانند ثریا فکر میکرد سعی کرد،حس کند سر و گوش او کجاست و چون حس کرد سر ثریا کمی ان طرف تر از دهانش است خود را به ان نزدیک کرد و محکم در جایی که از قضا درست حدس زده بود و گوش ثریا بود فوت کرد،ثریا را انگار که ماری نیش زده با شد در جای پرید و با جیغ و خنده گفت:لیلی خدا نکشتت دختر!

ثریا بر روی گوشش به شدت حساس بود و فوت کردن لیلی در گوشش سبب خنده اش میشد....

لیلی بلند خندید.

خوشحال بود از اینکه او را از موضوع اصلی و غم انگیز زندگی اش دور کرده.

پس از چند دقیقه که بی دلیل خندیدند لیلی گفت:پیاده شو با هم بریم.

 

@ Paradise

 

@ N.H

@ TARANEH.M

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۸

 

ثریا نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و چون با ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه رو به رو شد با لحن مهربانی گفت: میام فقط یه چایی میخورم میرم یه ساعت دیگه شروین از فروشگاه میرسه خونه ببینه من نیستم دعوا راه میندازه...

 

منظورش از فروشگاه،فروشگاه مواد غذایی پدر ثریا بود که شروین هم همانجا کار میکرد و بعد از ساعت ۱۵:۳۰ پدر ثریا میرفت،در کل به صورت نوبتی و شیفتی کار میکردند و در امد حاصله را نصف میکردند.

 

لحظاتی بعد لیلی تمام سعی اش را میکرد کنجکاوی خود را از بابت پنهان کاری مادر و پدرش بروز ندهد و شرایط را عادی جلوه دهد؛میخواست آمادگی کافی را برای رویارویی با حقیقت پیدا کند و بعد موضوع را به انها بگوید.

ثریا از ترس جنجال های شروین چایی داغ و خوشرنگ را سریع خورد و با احساس سوزش زبانش چشم هایش گرد شد و از جای پرید.

شکوه،مادر لیلی خنده ای کرد و گفت:واااا مادر خدایی نکرده از رو گاز اومده اینا،چرا داغ میخوری؟

لیلی عصبی از ندیدنش با نگرانی گفت:ثریا خوبی؟

ثریا در حالی که اشک در چشم هایش جمع شده بود ارام گفت:خطر رفع شد الان بهترم.

لیلی نفس راحتی کشید و شکوه خانم گفت:از قدیم گفتن عجله کار شیطونه.

ثریا در حالی که از جای بر میخواست با افسوس گفت:شکوه جون باید پنج دقیقه صبر میکردم تا خنک شه بعد اینجوری دیر میشد.

شکوه خانم که گفت:به این زودی میری مادر؟

لیلی دانست ثریا قصد رفتن کرده است او هم از جای برخواست و به آرامی گفت:ثریا بیخیالش بمون من به خاله زنگ میزنم میگم که اینجایی شاید گیر ندن.

شکوه خانم حرف های لیلی را تایید کرد اما ثریا بخاطر ترسش از شروین بیخیال آنجا ماندن شد و دقایقی بعد زمانی که ثریا در یکی از جاده های عظیم پایتخت مشغول رانندگی به سوی خانه شان بود لیلی در جدال گفتن و یا نگفتن،گفتن را برگزید... 

*****

صدای قاشق و چنگال هایی که سکوت آشپزخانه را می‌شکست روی مغز لیلی پیاده روی می‌کرد اما در حقیقت صدای قاشق و چنگال ها بهانه بود.

درد اصلی لیلی چیز دیگری بود!

در حقیقت درد او چگونه گفتن اتفاق های دیروز بود.

نفس عمیقی کشید و به ارامی گفت:مامان،بابا بعد از شام یه مسئله خیلی مهمی هست که باید بهتون بگم.

رضا،پدر لیلی در حالی که لقمه درون دهانش را قورت میداد گفت:خب همین الان بگو دخترم.

لیلی من و منی کرد و سرانجام گفت:خب باشه برای بعد از شام.

در تمام این پنج دقیقه ای که سفره را جمع کردند لیلی لبش را جوید و مدام در دل دعا کرد پدر و مادرش دلیل قابل قبولی برای پنهان کاری شان داشته باشند...

وقتی با کمک مادرش بر روی مبل های راحتی سالن کوچک خانه نشستند لیلی در حالی که گلویش را صاف میکرد با صدایی لرزان گفت: دیروز که با ثریا برای خرید کتاب رفته بودیم، رو به روی پارکی که انتخاب کرده بودیم برای خوندن کتاب ها یه مطب چشم پزشکی بود ثریا وقتی اون و دید گفت دختر عموش منشی اون مطب شده و اسم مطبی که گفته منشیش شده با اون یکیه و گفت میخواد بره دختر عموش و ببینه خب ما رفتیم و متوجه شدیم همون مطبه اما ثریا اونجا اسرار کرد که...

نفس عمیقی کشید و سعی کرد ارامش خود را به دست بیاورد.

پدر و مادرش بر روی مبل های قهوه ای رنگ راحتی درون سالن بسیار کوچک خانه نشسته و صبورانه منتظر ادامه صحبت لیلی بودند و لیلی به سختی ادامه داد:اسرار کرد که بریم تا چشم های من و معاینه کنه،من اولش قبول نکردم و گفتم نابینایی مادرزادی هیچ درمانی نداره اما ثریا باز هم اسرار کرد منم به اسرار هاش گوش کردم و چون دختر عموش اونجا اشنا بود بدون نوبت چشمای من و دکتر معاینه کرد.

 

@ Paradise  @ TARANEH.M  @ N.H

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹

لیلی برای چندمین بار مکث میکند و در دل از خدا میخواد شهامتی به او داده تا بتواند ادامه اتفاق های افتاده را شرح دهد؛خدای بخشنده این کمک را به او میکند و لیلی حالا با قدرت و پشت سر هم میگوید: وقتی چشمام و معاینه کرد گفت نابیناییم مادرزادی نیست و با عمل میتونم بیناییم و بدست بیارم...

 چییییی بلند مادر لیلی همزمان میشود با افتادن تسبیح فیروزه ای از درون دست های رضا،پدر لیلی....

شکوه و رضا به شدت سردرگم اند و مبهوت شده اند و این مبهوت شدن را چشم های گرد شده هر دویشان نشان میدهد...

انگار که مغز به گوش هایشان دستور میدهد که انچه شنیده اند را قبول نکنند..

دو حس متضاد در وجو هر دوی انها است...

شادی و ناراحتی!

شاد از فهمیدن اینکه دخترشان میتواند ببیند و ناراحتی از اینکه اتفاقی افتاده که انها را مجبور میکند به گفتن حقیقتی که مطمئنن برای لیلی تلخ تر از هر زهریست.

شکوه با دست های لرزانش به اولین طناب که چیزی جز انکار نیست چنگ میزند و میگوید: یعنی چی؟؟ دکتر اشتباه متوجه شده مامان جان،نابینایی شما مادرزاد هست.

لیلی نفس کلافه ای میکشد و با سردرگمی میگوید:مامان جان یعنی شما میگید حرف شما بالاتر از علمی هست که روز به روز داره پیشرفته تر میشه؟

رضا که تمام این مدت سکوت را برگزیده و جز زمین به هیچ‌ نقطه ای خیره نگاه نکرده بود اینبار مردمک های لرزانش را قفل چشم های جنگلی لیلی که مستقیم به رو به رو خیره است میکند؛نفسی عمیقی برای جمع و جور کردن افکارش میکشد و بعد با نگاهش به همسرش میگوید ارام باش نگذار ماجرا را لیلی متوجه شود سپس رو به لیلی کرده و با لحنی که سعی میکند هیچ حیرتی در ان نباشد میگوید:بابا جان ما متوجه نمیشیم‌ یعنی چی این حرفت؟

لیلی با لحنی که سعی میکند ارام باشد و بی احترامی به حساب نیاید میگوید:یعنی اینکه شما چرا اینهمه سال به من گفتید مادرزاد نابینا بودی؟

شکوه گیج و بی طاقت میگوید:چون مادر زاد نابینا بودی!!!!

رضا چشم غره ای به همسرش میرود و با جمع کردن افکارش با اینکه برایش سخت است گفتن این حرف ها اما انقدر تجربه دارد که بداند انکار هیچ فایده ای ندارد و اگر خدایی نکرده لیلی حقیقت را بداند اوضاع به مراتب بدتر میشود از این رو سعی میکند حرفی بزند که به قول معروف نه سیخ بسوزد نه کباب او میگوید: دخترم مطمئن باش بیشتر ما برای کار هامون یه دلیل داریم،من و مادرت هم یه دلیل داشتیم دلیلی که اگر بهت نمیگیم همش به صلاح خودته.

شکوه با ناراحتی سکوت میکند و در عین حال که همسرش را در جمع و جور کردن احساساتش تحسین میکند در دلش فکر میکند:خوب شد که رضا این را گفت،انکار کردن کار را بدتر میکرد اما اینگونه تنها به لیلی ماجرا را نمی‌گوییم.

لیلی اما تمام سعی اش را میکند برای مقابله با این بغض عذاب اور و با صدایی لرزان میگوید:یعنی چی آخه؟؟من نمیخوام این صلاح و،میخوام واقعیت و بدونم مامان؛بابا این حرفا رو میزنه تو چرا چیزی نمیگی؟؟؟ خواهش میکنم تو علت این پنهان کاری رو بگو.

اشک هایش یکی پس از دیگری پایین می‌ریزند و او با تمام دردی که در قلبش حس میکند میگوید:من از دیروز تو عذاب دارم دست و پا میزنم،از دیروز دارم هر لحظه نابود میشم اینکار چه صلاحی داره من میخوام بدووونم.

شکوه بجای پاسخ به سوالش با درد جلو میرود و دخترکش را در اغوش میکشد...

رضا اما تنها با غم نگاه می‌دوزد به این صحنه و هر چه سعی میکند با خود کنار بیاید تا حقیقت را به او بگوید باز نمی‌تواند!

در حقیقت میترسد از بازگو کردن حقیقتی که ممکن است سبب اسیب رساندن به روح لطیف دخترکش بشود.

تمام آن ساعات را لیلی التماس کرد،گریه کرد،خواهش کرد اما هیچ کدام از انها فایده ای نداشت و هیچ جوابی بجز فهمیدن به صلاحت نیست نشنید...

شکوه و رضا تصمیم شان را گرفته بودند،انها همان چندین سال پیش غیرمستقیم به یکدیگر فهمانده بودند که اگر خدایی نکرده لیلی بویی از ماجرا برد هیچ وقت به او حقیقت را نگویند....

********

هفت روز از ان شب و اصرار و انکار های لیلی و خانواده اش می‌گذشت...

هفت روزی که برای لیلی سراسر سردرگمی بود و برای شکوه و رضا سراسر غم.

حال و هوای خانه هم که دیگر گفتن ندارد...

سرد و بی روح مثل چشم های این روزهای شکوه خانم؛حق داشت این مادری که دل و جانش بسته به دختری بود که حالا رفتارش با او سر و سنگین شده بود...

بی احترامی نمیکرد!!

 لیلی خوب یاد گرفته‌ بود احترام به پدر و مادرش را...

او تنها دلخور بود!همین!

یک بار که رضا از لیلی در رابطه با موضوع عمل اش و اینکه چگونه میتواند عمل کند پرسیده بود،لیلی تنها از مبلغ بالای عمل گفته بود و رضا شرمنده از ناتوانی اش از پرداخت پول عمل سر به زیر انداخته بود..

قرض میگرفت؟از که؟از تنها برادری که اوضاعش بهتر از خودش نبود و یا از باجناق خسیسش که حتی هزار تومان هم به انها نمیداد!

وام میگرفت؟چگونه وام می‌گرفت با وجود ظامنی که نداشت!!!

وقتی پول عمل را اینچنین بالا دیدند و امید به انجام عمل کاهش یافت،شکوه خانم با ذوق تلفن برنداشت و به هیچکس نگفت لیلی میتواند عمل کند!!!

لیلی و ثریا اما طبق قرارشان برای کتاب خوانی می‌رفتند و لیلی خسته از تمامی سردرگمی هایش درد دلش را برای ثریا که همچون خواهر نداشته اش بود بیان میکرد!ثریا نیز کم از خواهر نمی‌گذاشت برای رفیق شفیقش، لیلی عزیزش و تمام سعی اش را میکرد برای پیدا کردن چاره ای برای جور کردن پول عمل دوستش.

لیلی میگفت از شادی ای که از فهمیدن اینکه میتواند عمل کند بدست اورده و ثریا میگفت از سخت گیری های شروین تک برادرش.

 

در تمام این مدت اما شخصی بیخبر از اتفاق های پیرامونش،بیخبر از کینه ای که دخترکی نابینا از او در دل داشت در گوشه ای از پایتخت ایران می‌زیست....

لیلی همچنان گاه یاد میکرد از ماجرا چی روز تصادف و برای بار هزارم متنفر میشد از صدای مردی که با بی رحمی تمام او را در دوران دبیرستانش به سخره می‌گرفت،لیلی بذر نفرت در دلش می پرورانید بیخبر از آن مردِ سرسختی که حال مدت ها بود بی بهانه هر گاه پلک هایش را بر روی هم می‌انداخت تصویر چشم های سبز و درشت شده دختری در قاب موهای فرفری اش و با ماسک سفیدی که باعث پوشیده شدن دماغ و دهانش شده بود پشت پلک هایش به نمایش در می‌آمد.

لیلی به کرونا چه بسیار که اهمیت نمیداد و هر جا که میرفت باز هم ماشک همراه همیشگی اش بود...

برعکس ثریایی که از ماسک متنفر بود و همین سبب شده بود که چند باری کرونا بگیرد...

چه کسی جز زمان و خدا از سرنوشت مشترک لیلی و شاهرخ آگاه بود؟

سرنوشتی که...

ثریا در اخر نتیجه تمام فکر کردن هایش جرقه ای شد که مطمئن بود پایانش به بینا شدن لیلی میرسید...

@ TARANEH.M  @ Paradise  @ N.H

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۰

 

ثریا:وای که من میمیرم برای این چایی های شما شکوه جون،اصلا نمیدونم چه رازی این وسط وجود داره که چایی های شما اصلا جدا از تموم چایی های دیگس.

لیلی با لحنی بی حوصله گفت:بسه اینقدر پاچه خواری نکن دیگه،بعد از اینکه تو بری مامان جان منو دق میده که از ثریا یاد بگیر دختر به این خوبی،مهربونی،خانومی!

ثریا دوباره از رو نرفت و با خنده گفت:اتفاقا میگم اینا رو برای اینکه شکوه جون بهت این حرفا رو بزنه.

شکوه که تا به حال ساکت بود با ناراحتی که مشخص بود ساختگی است گفت:دستت دردنکنه ثریا یعنی الکی گفتی چایی های من خوشمزه اس؟

ثریا با شیرین زبانی گفت:نه خاله جون چایی های شما اصلا همتا نداره این حرفا رو گفتم روی این بچه پرو رو کم کنم.

لیلی هیچ نمی‌گوید...

در حقیقت نمیخواست تلخ باشد ولیکن حال این روزهایش به شدت بد بود.

سعی میکرد ناشکری نکند بابت پول بالای عمل اما هرازگاهی صدایی مرموز در دلش میگفت:نمیفهمیدی با عمل بینا میشوی بسیار بهتر از این بود که بفهمی و پول عمل را نداشته باشی!!

اما لیلی با شدت آن صدای عذاب آور را از ذهنش نابود میکرد.

لیلی همیشه با خود تکرار میکرد که «باید یاد بگیرم ناامید نشدن در اوج مشکلات را!»

جمله ی کوتاه و زیبایی به یادش امد که به شدت به ان علاقه مند بود،جمله ای که میگفت:«مشکلات هر چقدر هم بزرگ باشند خداوند بزرگ تر از انهاست.»

و لیلی جان میداد برای خدایی که میدانست در هر حالتی هوایش را دارد....

اما متاسفانه این لیلی بود که گاهی شکر نمیکرد او را... غافل میشد از او و او با مهربانی هایش خودش را به یاد لیلی می اورد! 

با لحن به شدت لوس و شیرین ثریا حواس لیلی به سوی او جمع میشود:خاله جونم؟

صدای پر از خنده شکوه گوش های لیلی را نوازش میکند:تو هر وقت کارت گیر منه هم خالت میشم و هم اینجوری با ناز حرف میزنی باهام حالا هم بگو ببینم چیشده؟

لیلی کنجکاو میشود برای کار ثریا که گیر مادرش است...

ثریا:میشه لیلی با من بیاد خونه عموم از بس از لیلی پیش دختر خاله ام تعریف کردم اونم میخواد ببینه من و لیلی رو دعوت کرده خونشون یه جمع ساده و کوچیک سه نفره!

لحن شکوه جدی میشود و تاک ابرویی بالا می اندازد و میگوید:برای کی خاله؟

انگار نه انگار که لیلی طفلی ده ساله نیست و بیست و دو سال دارد؛اجازه برای یک دورهمی ساده!

ثریا:گفت هر وقت خودتون راحتین خاله اجازه میدی؟

شکوه:خاله جان اخه دست منکه نیست رضا باید اجازه بده

ثریا با اعتراض چای خوشرنگ را بر روی میز مربغی شکل قهوه ای میگذارد و میگوید: خاله بچه که نیست ناسلامتی بیست و دو ساله شه اینهمه اجازه برای یه دورهمی؟ 

مادر:عزیزم مادر نشدی نگرانی مادرانه رو درک کنی،هر کار ما به صلاح خود لیلی هست.

لیلی در دل فکر کرد:«اشاره اش به آن روزیست که گفتند اگر به تو دلیل پنهان کاری مان را نمی‌گوییم به صلاح خودت هست؛یک جورهایی میخواهند مدام این را به من یادآوری کنند تا رفتارم همانند قبل شود اما من اگر خودم هم بخواهم رفتارم را همانند قبل کنم باز هم حس های منفی درونم نمی‌گذارند.»

ثریا:خاله من باید برم داداشم بیاد ببینه خونه نیستم دعوام میکنه اما زنگ میزنم نتیجه رو از لیلی میپرسم به قدرت های شما هم ایمان دارم و میدونم عمو رضا رو راضی میکنین.

لیلی:یک بار هم نشد تو بیای اینجا و درست و حسابی بمونی همش شروین شروین شروین علاقه شدیدی به نصف کردن این بشر دارم.

ثریا با صدایی خنده دار گفت:در این مورد هم دل هستیم عزیزم.

شکوه برای رو به راه کردن ثریا رفت و لیلی آنقدر از تأخیر شکوه نگران شده بود که از جای بلند شد و سعی کرد بدون عصا راهش را درست برود.

کمی که رفت پایش محکم به وسیله سفتی برخورد کرد که باعث شد آخ بلندی بگوید.

بی توجه به درد خفیف پاهایش ادامه داد و به جایی رفت که خودش احتمال میداد آیفون است.

دست هایش را در هوا تکان تکان داد که به چیز سفت و سردی که در حقیقت دیوار بود برخورد کرد.

قدمی جلو رفت و با لمس بیشتر ان متوجه شد که این چیز سفت و سخت دیوار است. دستش را روی دیوار حرکت داد و با حس ایفون به کمک حس لامسه اش گوشی ایفون را بر داشت و به گوشش چسباند بلکه صدایی از خیابان بیاید و بداند چرا دیر کردند!

صدای ضعیف شکوه را شنید که میگفت: خدا خیرت بده خاله مرسی که این لطف و در حق لیلی و ما میکنی،حالا که دلیلش رو فهمیدم حتما رضا رو راضی میکنم لیلی رو بزاره باهات بیاد.

ثریا:من که کاری نکردم خاله شکوه جون باید بریم تا من بفهمم کار و شاهرخ خان میکنن یا نه.

@ Paradise  @ TARANEH.M  @ N.H

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۱

بعد حرف مهمی نمی‌زنند و خداحافظی میکنند...

لیلی با شنیدن صدای خداحافظی شان ناخودآگاه از ایفون با سرعت دور میشود و به سختی خود را بر روی مبل می اندازد و این در حالی است که ذهنش به شدت درگیر حرف ثریا که میگفت:« باید بریم بفهمم کار و شاهرخ میکنه یا نه شده.»

لیلی مدام می اندیشید که:«یعنی برادر مرموز ملیکا برای من چه کاری میخواست انجام دهد؟!و چرا ثریا ان را از من مخفی میکرد.»

***********

قطره های پاک و شفاف رحمت الهی ذره ذره دست لطیف و کشیده اش را که مقابل قطره های باران گرفته خیس میکنند و او شاد از این همه طراوت نفس عمیقی میکشد...

صدای دل نواز و مهربانانه مادرش شکوه را میشنود و به آرامی به سمت صدا برمیگردد.

شکوه:مامان جان سرما میخوری چند بار بگم؟

لیلی ازته دل خنده ای میکند و با لحنی شاد میگوید: مامان من الان به هیچ وجه حاضر نیستم از این هوای خوب استفاده نکنم.

شکوه با چشم غره در خانه را به هم میکوبد و لیلی به آرامی و با کمک از عصایش در حیاط بسیار کوچک اما سرسبزشان قدم میزند.

البته که لیلی این سر سبزی ها را نمیدید اما ان را به خوبی احساس میکرد،با کمک قوه بویایی اش با کمک حس لامسه اش...

یک خانه کوچک و سرسبز در یکی از نقاط پایین شهر،ان هم نه مال خودشان،خانه اجاره ای بود؛که اگر اجاره ای نبود رضا سریعا ان را می‌فروخت و پول عمل لیلی را جور میکرد...

اگر چه خانه کوچک بود اما صفا و صمیمیتی که بین اعضای خانواده وجود داشت سبب زیباتر شدن خانه شده بود.

پدر و مادرش به رفتن به دورهمی در خانه عمو و خاله مرحوم ثریا رضایت داده بودند و او هنوز ذهنش درگیر حرف های ان روز مادرش و ثریا بود و بی صبرانه منتظر بود تا فردا برسد و زمانی که ثریا به دنبال او برای رفتن به خانه شان می امد از او سوال هایش را بپرسد...

اما حقیقتا خدا لیلی را بسیار دوست داشت که ان روزی که ملیکا به ثریا گفته بود میخواهد با لیلی اشنا شود،جرقه ای در ذهن ثریا زده شده بود...

با این دورهمی می‌توانست با یک تیر دو نشان بزند...

هم ملیکا به خواسته ی دلش می‌رسید و با لیلی اشنا میشد و هم ثریا لیلی را به شاهرخ نشان میداد طبق شناختی که از خوبی های شاهرخ داشت می‌دانست با دیدن لیلی امکان دارد قبول کن پول عملش را پرداخت کند...

درست لحظه ای که لیلی قدم زنان در حیاط راه میرفت و در افکار خود غرق بود جایی در همان شهر اما بسیار دور تر از خانه لیلی در عمارتی بزرگ و با شکوه با دیوارهایی سربه فلک کشیده که شاهد عشق پاک چندین نفر بوده و این روزها شاهد جوانه های نو پای عشق در قلب آقای ان خانه بود شاهرخ هم همچون لیلی قدم زنان طول و عرض حیاط را می‌پیمود و تمام ذهنش درگیر فوت پدر و مادرش بود؛به ملیکا نگفته بود اما به تصادف آنها مشکوک بود،پدرش در رانندگی بسیار تبحر داشت و یک تصادف ان هم در جاده ای خلوت برایش شبه ایجاد میکرد،اما هر آنچه بیشتر تحقیق میکرد کمتر به نتیجه می‌رسید...

**********

لیلی:خداروشکر شروین زهرمارت نکرد دورهمی رو

ثریا تک خنده ای میکند و میگوید:نه خونه عموم اینا فرق میکنه اونجا خیالش جمعه.

لیلی: اونجا حداقل یه پسر هست خونه ما که هیچ پسری نیست رو چرا اجازه نمیده؟

ثریا:شروین به شاهرخ که عین چشماش اعتماد داره؛اما خونه شما رو باز اون افکارش بهش میگه چرا باید همش بری خونه ی غریبه؟بهش میگم بخدا همش نیست یه هفته ای یه باره یا دو هفته ای یه باره میگه نه همونم که چی؟هر وقت رفتی خونه شوهر بعد هر غلطی خواستی بکن.

لیلی با افسوس سر تکان میدهد و در دل برای شروین ارزو میکند تا دست از این کار هایش بردارد.

سپس سوالی که ذهنش را به شدت مشغول کرده بود بر زبان میاورد:میگم ثریا اون روز داشتی به مامانم چی میگفتی؟راجب پسر خاله ات؟

ثریا دست و پایش را گم میکند اما با صدایی که سعی دارد نلرزد میگوید:عم هیچی یه مسئله خصوصی بود.

لیلی:باشه نگو منکه بلاخره میفهمم.

ثریا:نیاز نیست شما به مغزت فشار بیاری من خودم زمانش که رسید بهت میگم.

لیلی با اینکه به شدت درباره ای موضوع کنجکاو است اما چیزی نمیگوید.

ثریا:میگم لیلی تو اصلا خودت دوست داشتی با ملیکا اشنا شی،اخه چیزی نگفتی در این باره

لیلی در حالی که پرنده ذهنش به سوی ملیکا و مکالمه اش با ثریا پر میکشد میگوید: آره دوست داشتم،از پشت تلفن که دختر خوبی بنظر میومد

ثریا:بچه های خاله ام کلا هر دو تاشون خوبن خود خاله ام ماه بود ماه،البته فراموش کردم شاهرخ خان بچه ی خاله ام نیستن

لیلی شوکه میگوید:پدر و مادر خودش کجا هستن پس؟

ثریا خنده کوتاهی میکند و میگوید:اشتباه متوجه شدی،پدر ملیکا و شاهرخ خان که یکیه فقط مادر شاهرخ خان تو بچگی شاهرخ خان فوت کردن و وقتی شاهرخ خان چند ساله بود خاله ام با عمو علیرام بابای شاهرخ خان و ملیکا ازدواج میکنه و ملیکا به دنیا میاد،کلا چون خاله ام شاهرخ خان و از بچگی بزرگ کرده من گاهی فراموش میکنم پسر خاله ام نیست.

 

@ TARANEH.M  @ Paradise  @ N.H

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۲

 

لیلی: آها خب خانواده مادری شاهرخ چی؟

ثریا:مادرش تک فرزند بوده،کلا گذشته عمو علیرام و خاله ام و مادر شاهرخ خان خیلی عجیب بوده.

لیلی:چرا بهش میگی خان؟

ثریا چند لحظه گنگ نگاهش میکند و زمانی که متوجه منظورش میشود میگوید:بین خودمون بمونه ازش خیلی حساب میبرم تو ندیدیش که بهش میگی شاهرخ یه ابهتی داره که خواه ناخواه مجبورت میکنه بهش احترام بزاری.

لیلی کلافه لب هایش را به اسارت دندان میکشد و میگوید:انقدر راجبش متفاوت گفتی که فکر میکنم یه معمای سخت و پیچیده اس.

ثریا تنها میخندد و ردیف دندان های سفید اش را به نمایش میگذارد و هیچ نمیگوید...

لحظاتی بعد ثریا ماشین پدرش را مقابل عمارت بزرگی که متعلق به خانواده کایدان ها است پارک میکند...

لیلی اما غافل از آنچه لحظاتی بعد شاهدش میشود بی خیال از ماشین پیاده میشود...

 

در بزرگ و مشکی طلایی عمارت نیمه باز است و از لای ان سر رامسین باغبان عمارت هر از گاهی بیرون می آید و به خیابان خلوت نگاه میکند؛ملیکا به او گفته بود اینکار را انجام دهد و به محض دیدن ثریا او و دوستش را به داخل راهنمایی کند...

پیرمرد بیچاره که چاره ای جز قبول خواسته های ملیکا ندارد،به اجبار این کار را انجام میداد.

 وقتی از ملیکا پرسیده بود علت این کار چیست؟ثریا خانم که غریبه نیست.

ملیکا در جواب گفته بود:اینبار فقط ثریا نیست که بیاد،یه مهمون تازه هم داریم. 

و رامسین با اینکه برای دیدن مهمان جدید کنجکاو شده بود اما چیزی نپرسیده بود...

ثریا و لیلی دست در دست هم به سمت در نیمه باز راه افتادند و همان لحظه رامسین سرش را از لای در بیرون اورد و با دیدن ثریا و دختر چشم سبزی که مردمک های یخی اش ثابت به روبه رو خیره بود متعجب شد!

یک نوع حس ترحم همراه با دلسوزی برای آن دختر داشت و مرتب فکر میکرد حیف چنین دختر زیبایی که اینجوری باشه. 

پیرمرد کوتاه قد و سپید روی در میان افکارش دست و پا میزد که ثریا با لحن سرزنده ای گفت:سلام خوبید عمو رامسینِ باغبون؟

لیلی نمیتوانست ان مرد که ثریا به او عمو رامسین می‌گفت را ببیند اما صدای پیر و کمی لرزانی داشت.

لیلی:سلام

رامسین لبخندی زد و گفت:سلام به دخترای گلم من خوبم بابا جان بهترم میشم شما سربه سر منه پیرمرد نزارید حالا بفرمایید تو.

ثریا در حالی که دست لیلی را میکشید تا داخل بروند خنده ای کرد و بحث همیشگی اش را که در مواقع رو به رو شدن با پیرمرد پیش میکشید پیش کشید.

 

ثریا: آخه خدایی عمو فکرش و بکنید چقدر پدر و مادرتون اون زمان بروز بودن که چنین اسم باکلاسی براتون انتخاب کردن.

پیرمرد خنده ای میکند و میگوید:شما اولین نفری نیستی که اینو بهم میگی اما هیچکس مثل شما هر دفعه منو دیده تکرار نکرده.

 

لیلی میان اذیت کردن های ثریا پرید و گفت:شما ببخشیدش عمو.

 

عمو را به تقلید از ثریا و برای اینکه احترام بگذارد گفته بود ثریا چشم غره ای به لیلی رفت که لیلی ندید.

رامسین اما در دل این حجم از با ادب بودن لیلی را تحسین کرد و گفت:من عادت کردم بابا جان.

 

و این صحبت ها در حالی اتفاق افتاد که انها به سمت عمارت می‌رفتند.

رامسین از اواسط راه ایستاد و در حالی که کلاه بر روی سرش را مرتب میکرد رو به ثریا گفت:دخترم شما برید بابا جان منم برم به کارهام برسم.

ثریا باشه ای گفت و در حالی که لیلی را راهنمایی میکرد به سوی ملیکایی رفتند که برای استقبال از انها تا یک جاهایی از حیاط عمارت امده بود.

عمارتی بزرگ و سر سبز و با شکوه با نمای تمام سفید...

سرشار از درخت ها و گل های زیبا با هر رنگ و عطر و بویی...

 

هنوز به ملیکا نرسیده بودند اما نزدیک اش شده بودند که لیلی در حالی که عمیق اطراف را بو میکشید گفت:چه بوی خوبی میاد اینجا.

 

ملیکا بلوز و شلوار تماما مشکی و پوشیده ای بر تن کرده بود.

رنگ سورمه ای شالش انقدر تیره بود که به مشکی شباهت بیشتری داشت...

ملیکا که صدای لیلی را شنیده بود قبل از اینکه ثریا چیزی بگوید گفت: آره بوی گل و گیاهاست،البته اول سلام عرض میکنم چقدر چهره ی شما برای من اشناس.

 

لیلی لب های صورتی و برجسته اش را به نشانه ی لبخند کش داد و با مهربانی گفت:سلام،صدای شما هم برای من به شدت اشناست.

 

ثریا نیز سلام و احوال پرسی کرد و با هم به سوی مبل های راحتی به رنگ لیمویی گوشه ی عمارت رفتند و نشستند...

روی میز پر بود از انواع و اقسام میوه ها و شیرینی و آجیل هایی که وقتی به همه شان نگاه میکردی اب از دهانت راه می افتاد.

 

نیم ساعتی بود که نشسته بودند و به خوبی لیلی و ملیکا ارتباط گرفته بودند اما جدا از ارتباط شان ذهن هر دو درگیر بود که کجا هم را دیده بودند که اینچنین برای هم اشنا بودند.

تا اینکه ملیکا انقدر فکر کرد که ناگهان به یاد اورد روزی را که لیلی به او سیلی زده بود و با صدای نسبتا بلند و شوکه ای گفت:وای یادم اومد شما همون دختری هستید که موتوری میخواست کیفتون و بدزده داداش شاهرخم نزاشت.

@ TARANEH.M  @ Paradise  @ N.H

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۳

 

لیلی مبهوت خشک شده بود!

هیچ باورش نمیشد!

خاطرات آن روز در در ذهنش تداعی گردید و لعنتی به حافظه ضعیفش که صدای ملیکا از یادش رفته بود فرستاد.

پس اسم ان منفور که همه عالم ادعا میکردند باید بخاطر صدای جذابش خواننده شود شاهرخ بود!

پسر خاله ثریا بود!

همان کسی بود که ثریا از خوبی اش تعریف میکرد!

اما لیلی که از او چیزی جز تحقیر نشنیده بود؛پس چطور ثریا ادعا میکرد شاهرخ ادم خوبیست.

لیلی حتی در زمان دبیرستانش،ان موقع ها که آن شخص تحقیرش میکرد اسمش را نمی‌دانست اما شبها کابوس تحقیر هایش را میشنید.

حال الان لیلی حس‌ مرگ بود!

امده بود خانه کسی که مسبب ناراحتی های بی شمارش بود؟

صدای تحقیر های ان شخص باز درون گوش های لیلی میپیچید و او غمگین و دلخور از ان صدای لعنتی انقدر غرق افکارش بود که فراموش کرد جواب ملیکا را بدهد و درست لحظه ای به زمان حال پرتاب شد که ثریا محکم تکانش میداد و می‌گفت:لیلی چی شدی؟چرا جواب نمیدی؟

لیلی با وحشت دست ثریا را از خود جدا کرد و بعد با لحنی که سعی میکرد ارام باشد و در آن هیچ اثری از اشفتگی درونش نباشد گفت:خوبم ثریا جان خوبم.

سپس محض خالی نبودن عریضه به ملیکا گفت:ببخشید بابت سیلی اون روز عزیزم خیلی خوشحال شدم از آشناییت ملیکا جان من دیگه رفع زحمت میکنم.

 

لیلی نمی‌خواست او بیاید و باز کابوس شب هایش شود صدای تحقیر های او...

 

ملیکا بهت زده گفت:من چیزی گفتم که باعث ناراحتیت شده لیلی جان برای همین انقدر زود میخوای بری؟

 

ثریا سکوت کرده بود و دلیل اشفتگی لیلی را درک نمیکرد.

 

لیلی سریع گفت:نه نه شما نه چیزی گفتی نه کاری کردی من فقط باید برم خونه ببخشید تو رو خدا میدونم بی احترامی محسوب میشه اما یه کار مهمی دارم باید برم خونه.

 

ثریا:اخه تازه اومدیم که.

 

لیلی:معذرت می‌خوام واقعا ببخشید.

 

ملیکا در دل مدام فکر میکرد چرا لیلی یک دفعه اینگونه شد و ثریا می‌دانست دلیل آشفته شدن لیلی هر انچه هست مربوط به آن روز موتوری است که ملیکا گفت و ثریا هرآنچه فکر میکرد به یاد نمی اورد که لیلی برای او از همچون روزی حرف بزند.

 

در تمام این چند دقیقه که به خداحافظی می‌گذشت لیلی شاد بود از اینکه شاهرخ هنوز نیامده و شاهرخ سوار بر ماشین خود هر ثانیه به جایی که لیلی بود نزدیک تر میشد.

 

به راستی که ضرب المثل تا خدا نخواهد سیبی از روی درخت نمی افتد درست بود که لحظه ای که ملیکا دوباره به داخل عمارت و در اتاق خویش بازگشته بود و ثریا و لیلی مشغول خداحافظی با رامسین بودند شاهرخ آمد...

و خدا نمیخواست آن روز لیلی بدون شنیدن صدای شاهرخ از ان در خارج شود،حال هر انچه هم که لیلی برای نشنیدن صدای او تلاش کند باز هم فایده ای ندارد...

لیلی: خداحافظ عمو رامسین.

ثریا:خدا نگهدارتون عمو رامسین باغبون.

 

رامسین در حالی که سرش را تکان میداد خداحافظی گفت.

@ TARANEH.M  @ Paradise  @ N.H

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۴

 

پس از خداحافظی گفتن رامسین،در بزرگ و مشکی طلایی عمارت باز شد و ماشین شاهرخ داخل امد و ان را در قسمتی که به پارک ماشین ها اختصاص داده بودند پارک کرد و چون ثریا و لیلی را دیده بود پس از پیاده شدن از ماشین به سمت انها گام برداشت...

کت و شلوار و پراهن تماماً مشکی پوشیده بود.

لیلی با شنیدن صدای لاستیک های ماشین رنگش رو به سپیدی گرایید.

نفس عمیقی کشید و سعی کرد بی تفاوت رفتار کند...

سعی کرد به روی خود نیاورد صدای آن فرد تا مدت ها کابوس شب هایش بود...

شاهرخ اما در همان نگاه اول به لطف حافظه قوی و اینکه همیشه به ساد لیلی بود توانست او را بشناسد.

لیلی دوباره هوای لطیف و تمیز انجا را به خورد ریه هایش داد و حالا کمی بر روی خود مسلط شده بود.

مدام در دل دعا میکرد تا آن مرد بی رحم پی به حالات درونی اش نبرد.

ثریا بی خبر از جدال درونی دوستش رو به شاهرخی که او هم همانند ثریا هیچ خبری از تنفر عمیق ان دختر نسبت به خودش نداشت گفت:سلام.

شاهرخ سری تکان داد و گفت:سلام،معرفی نمیکنی؟هر چند قبلا یه آشنایی مختصری داشتیم.

در آن لحظه اگر به صورت لیلی می‌نگریستی چیزی جز بی تفاوتی نمیدیدی! اما امان از درون پر اشوب این دختر...

اما در آن لحظه لیلی بی توجه به درون پر اشوبش تمام تلاشش را میکرد تا بی تفاوت و محکم به نظر بیاید...

همانگونه که سرد و بی روح به رو به رو خیره بود پیش از اینکه ثریا چیزی بگوید خودش با لحن به شدت سرد و بی تفاوتی گفت:سلام لیلی هستم،لیلی نوریان.

 

و در دل گفت تو که خیلی خوب من را می‌شناسی چرا خود را به نشناختن میزنی جناب.

 

شاهرخ سری تکان داد که لیلی ندید و بعد گفت:در دیدار اتفاقی دفعه قبل حال مساعدی نداشتید و شوکه بودید.

 

لیلی:بله،همینطوره.

 

شاهرخ به واقع بازیگر قهاری بود از درون شاد بود از دیدن دختری که مدت ها بود تصویرش را هراز گاهی از پشت پلک های بسته میدید اما ظاهرش هیچ جز بی تفاوتی و خونسردی نشان نمی‌داد...

هراز گاهی نیم نگاه کوتاهی به نگاه سرد و آمیخته به نفرت دخترک می انداخت،او به خوبی متوجه گشته بود که لیلی سعی میکند نفرتش را از او پنهان کند،اما دلیل این نفرت را نمی‌دانست و از این نفرت به هیچ وجه حس خوبی نمیگرفت اما ادمی نبود که دلیل یک احساس را بپرسد او به شدت منطقی بود و تا چیزی مورد تایید منطقش نبود به ان پر و بال نمیداد اما نمی‌دانست چرا لیلی با همگان فرق میکند!

شاهرخی که به هیچ وجه چنین ادمی که با یک نگاه دلش بلرزد نبود اما برای لیلی انگار همه چیز فرق داشت ...

با همان لحن بی تفاوتش گفت:ثریا ماشین آوردی یا برسونم تون؟

ثریا:مرسی اوردم ماشین.

شاهرخ:پس لطفاً برو توی ماشین بشین چند لحظه دیگه خانم نوریان هم میان.

لیلی به شدت جا خورد؛یعنی نباید از او اجازه میگرفت؟

این مرد با او تنها چه کاری داشت؟!

شاید لیلی نمیخواست با او تنها حرف بزند،که به واقع هم همینطور بود.

میگویند از هر چه بدت بیاید سرت می‌آید مثال راستی است.حداقل برای لیلی که راست است،از هرچه بدش می امد سرش می امد.

 

ثریا باشه ای گفت و رفت درون ماشین نشست در حالی که به خود این قول را میداد که سر و ته جریان را حتما از لیلی بپرسد.

در حیاط عمارت اما شاهرخ با لحن جالبی که اولین بار در برابر لیلی ان را به کار میبرد گفت:اون روز که شما رو به خونتون رسوندم یه وسیله از وسیله های کیفتون افتاده بود توی ماشین.

لیلی ناخودآگاه به یاد ان روز و پریشان حالی اش افتاد،به یاد صدای جیغ مانند مادرش که با ترس گفته بود این چه حالیست و لیلی که همه چیز را برای انها تعریف کرده بود،البته با سانسور آشنایی قبلی اش با شاهرخی که حتی آن زمان نامش را هم نمیدانست،لیلی هیچ گاه تحقیر هایی که بعضی افراد نادان او را میکردند را با مادر و پدرش و یا ثریا در میان نمیگذاشت...

 

لیلی:چه وسیله ای؟

 

شاهرخ:یه تا عکس از کودکی شما.

 

@ Paradise  @ TARANEH.M  @ N.H

 

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۵

اطلاعات در ذهن لیلی صف کشیدند و او ناخودآگاه به یاد عکسی افتاد که درون کیفش گذاشته بود.

مغز اکنون فعال شده اش صدای مادر و خودش را در ذهنش با دور تند پخش میکند.

(لیلی:عه مامان چرا میخندی؟مگه عکسم چطوره؟!دیگه دارم ناراحت میشم ها.

شکوه در حالی که از شدت خنده اشک از چشم هایش جاری شده بود گفت:وای لیلی وای لیلی این عکست یه تناقض به تمام معناست توی این عکس که از بچگیته تو با یک قد کوچولو و لاغر کنار حوض توی حیاط قبلیمون نشستی و داری میخندی و تموم دندون هات و اون یه دونه دندون وسطی که نداری مشخصه یه بستی دستته و دور دهنت پر از بستنیه موهای خرمایی ات چون زیر نور خورشیدن عین طلا برق میزنن و چشم های سبزت با اینکه مستقیم به رو به رو خیره است اما عین الان بی روح نیست و توش رنگ زندگی دیده میشه،در کل این عکس همونطور که به طرز غیرقابل باوری بامزه اس و به دل میشینه توش یه دختر شلخته و زشت هم دیده میشی.)

لیلی خودش آن عکس را نمیتوانست ببیند اما به یاد دارد از دفعه ای که مادر گفته بود در این عکس شلخته ای از مادرش خواسته بود عکس را از درون البوم بردارد و بعد بدون اینکه به او بگوید در کیفش قایم کرده بود تا کسی نبیند،اما عکس را نابود نکرده بود و دلیل این نابود نکردن چیزی جز امید داشتنش به بینا شدن نبود!

او امید داشت روزی بینا شده و بتواند ان عکس را ببینید!

فکر کردن به همه ی اینها چند ثانیه شد و لیلی هر چه بیشتر به توصیف مادرش در رابطه با عکس فکر میکرد گونه هایش سرخ و سرخ تر میشد.

انقدر چهره اش در آن حالت بامزه شده بود که شاهرخی که کمتر می‌خندید بی صدا و ارام خندید به طوری که لیلی نشنود.

لیلی بی خبر از خنده شاهرخ سوال به شدت احمقانه ای پرسید: شما که اون عکس و ندیدید؟

شاهرخ:چی باعث شده فکر کنید من اون عکس و ندیدم؟

لیلی با عصبانیت و صورتی سرخ شده گفت:اما اون عکس من بود من دلم نمیخواست کسی اونو ببینه!

شاهرخ با بدجنسی گفت:حالا که من دیدم میتونی از حافظه ام پاکش کنی؟

لیلی عصبی از این پرویی او با خود فکر‌ میکرد او اصلا شبیه تعریف های خوبی که ثریا از او میکرد نیست،بلکه به شدت رو مخ و اعصاب خورد کن هم هست!

با غیظ گفت:عکس منو بهم بدید.

 

شاهرخ:الان بهش دسترسی ندارم اگر الان عکس تون رو میخواید باید صبر کنید من برم محل کارم و بعد عکس تون رو از اونجا بیارم.

 

لیلی عصبی همانند بچه ها پا بر زمین کوبید و گفت:شما به چه حقی عکس منو بردید محل کارتون؟؟؟؟

 

شاهرخ خونسرد و راضی از دیدن چهره بامزه،عصبی و حرص زده دخترک گفت:شما به چه حقی عکس تون رو در ماشین من جا گذاشتید؟

 

لیلی اینبار ناباور شد!

چه میگفت این مرد؟

مگر خودِ لیلی میخواست عکس مضحک اش در ماشین او جا بماند؟

 

لیلی:باور کنید منکه اصلا دلم نمی‌خواست عکسم پیش شما بمونه.

 

شاهرخ جدی و طوری که لیلی حرف دیگری نزند گفت:حالا که مونده فردا که رفتم کارخونه عکس تون رو بر میدارم و هر وقت ثریا رو دیدم بهش میدم،حالا هم حرفی ندارم میتونید برید.

شاهرخ تا به حال هیچکس را اینگونه اذیت نکرده بود و از دیدن چهره حرص زده هیچ کسی اینگونه نخندیده بود!

همین جدید بودن ها بود که سبب شد بی توجه به میل شدید قلبش برای ادامه دادن به اذیت کردن دخترک همانند همه وقت میل قلبش را نادیده بگیرد و به حرف منطق و مغز اش گوش سپرد.

لحن شاهرخ انقدر جدی و پر صلابت بود که لیلی حرف اضافه ای نزند و تنها زیر لب و ارام خداحافظی بگوید، شاهرخ در جواب خداحافظی او سری تکان داد که لیلی از دیدن ان عاجز بود...

@ N.H  @ Paradise  @ TARANEH.M

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۶

لیلی نمیدانست کدام سمتی باید برود و این عصبی اش میکرد با اینکه خداحافظی کرده بود رو به شاهرخ دوباره و با غیظ گفت:من کدوم سمتی باید برم؟

شاهرخ:راهنمایی تون میکنم.

سپس گوشه چادرش را بدون تماس با او گرفت و بی توجه به چهره متعجب لیلی گوشه چادرش را به سمت در کشید.

دست شاهرخ با دست او هیچ تماسی نداشت و تنها با کشیدن گوشه چادرش ان را به سمت در هدایت میکرد و این عصبی اش میکرد و سبب میشد به این فکر کند از اویی که همیشه نابینا بودن لیلی را به سخره می‌گرفت بعید بود این کمک رساندن...!

لیلی ساده لوحانه فکر میکرد او تغییر کرده است غافل از اینکه حقیقت چیز دیگری بود...

تا دم در رسیدند و ثریا امد و لیلی ادامه راه را با ثریا رفت.

وقتی ماشین به راه افتاد هر کدام از انها به فکری بودند...

شاهرخ به فکر این حس عذاب اور و دست و پاگیر که نسبت به لیلی پیدا کرده بود و لیلی به فکر تغییر های شاهرخ و ثریا به فکر پرسیدن ماجرای اشنا شدن لیلی با ملیکا و شاهرخ از لیلی بود...

جدا از همه افکارشان در عمارت کایدان ها ملیکا که تمام دفعه های قبل همانند روحی به استقبال شاهرخ می‌رفت اما اینبار دیدنِ لیلی حال دلش را خوب کرده بود و با لبخندی حقیقی به استقبال برادرش رفت...

در ماشین پدر ثریا اما ثریا با کنجکاوی پرسش هایش را همانند کاراگاهی شروع کرد.

ثریا:میگم که لیلی؟

لیلی که میدانست او قصد پرسیدن سوال هایش را دارد خودش سریع و بی مقدمه گفت:مغازه ای که همیشه با مادرم میرفتیم خرید مسیرش رو حفظ شدم و یه روز از مادرم خواهش کردم برم خرید اون هم به سختی قبول کرد وقتی داشتم میرفتم موقع عبور از خیابون وقتی صدای ماشین ها قطع شد راه افتادم که برم که از قضا یه موتوری میخواست کیفم و بزنه و این اقای کایدان...

ثریا حرفش را قطع کرد و گفت: آقای کایدان؟تو که میگفتی شاهرخ!

لیلی از زمانی که او را شناخته بود به هیچ وجه علاقه ای به اسم کوچک او را صدا کردن نداشت.

لیلی:ثریا این مهمه الان؟واقعا مشکل تو اینه؟

ثریا شانه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:نه اما برام عجیبه ادامه بده.

لیلی: آقای کایدان که رفته بود برای خواهرش یه چیزی بگیره همون لحظه این حرکت موتوری و میبینه و من و با دستش کشید از جلوی موتوری اون طرف و موتوری هم فرار کرد تهش هم منو رسوندن خونه تموم.

ثریا قانع شده سکوت را ترجیح داد.

در ماشین ادامه ی راه در سکوت گذشت و این در حالی بود که در عمارت کایدان ها ملیکا،همه انچه را که ثریا بدون اینکه لیلی بفهمد در رابطه با عمل لیلی گفته بود را برای شاهرخ شرح داد.

شاهرخ دلیل کارش را نمیدانست اما انگار قلبش او را به سوی انجام این کار سوق میداد و او برای اولین بار ترجیح داد به حرف قلبش گوش بسپرد پس به محض فهمیدن ماجرا پیامی با مضمون:کارای عمل لیلی رو خودم انجام میدم،همین امروز وکیلم رو میفرستم بانک چشم برای قرنیه کارای بیمارستانش رو هم خودم اشنا دارم انجام میدم.

برای ثریا فرستاد.

و درست لحظه ای که ماشین مقابل خانه لیلی توقف کرد پیام به ثریا رسید و ثریا همین که متن پیام را دید از شدت هیجان و خوشحالی جیغ بلندی کشید که لیلی از جای پرید و با جیغ گفت:یاخدا چی شد؟

سخت است هیچ نبینی و یک دفعه یکی زیر گوشت جیغ بلندی بکشد، معلوم است که تو هم وحشت میکنی!

ثریا:لیلی شاهرخ گفت کارای عملت و انجام میده،میدونستم میدونستم شاهرخ اینکار و انجام میده برای همین رفتیم خونشون خدایا شکرت.

انقدر خوشحال شده بود که فراموش کرده بود لیلی نمیبیند با شادی گوشی را جلویش گرفت و گفت:ببین ببین!

 

@ N.H  @ TARANEH.M  @ Paradise

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۷

لحظاتی مکث کرد و با به یاد اوردن حقیقت  با اندوه گفت: اصلا الان خودم میخونم برات،نوشته که «کارای عمل لیلی رو خودم انجام میدم،همین امروز وکیلم رو میفرستم بانک چشم برای قرنیه کارای بیمارستانش رو هم خودم اشنا دارم انجام میدم.»دیدی شاهرخ چه خوبه؟به حرف هام رسیدی؟

در آن لحظه در لیلی هر حسی بود...

حیرت،حسرت،شگفتی،افسوس،شادی و غم.

حیرت و شگفتی برای اینکاری که از او با ان گذشته درخشانش بعید بود.

حسرت و افسوس برای اینکه او این درخواست را قبول نمی‌کرد.

شادی برای اینکه شاهرخ حالا همانند گذشته اش نیست و غم باز هم برای اینکه او چنین چیزی را نمی‌پذیرفت!

درست است،نهایت ارزوی لیلی دیدن بود اما نه قبول ان پول از شاهرخی که یا برای ترحم و یا برای جبران حرف های گذشته اش این کار را انجام میداد!

لیلی:بهش بگو خودش رو تو زحمت نندازه من هیچ کدوم از اون کارها رو از اون قبول نمیکنم.

ثریا مبهوت گوشی از دستانش افتاد و با لحنی که دیگر در ان هیچ اثری از شادی نبود گفت:چی میگی لیلی؟ حواست هست؟اون میخواد بز..

لیلی حرفش را قطع کرد و با ناراحتی گفت:من احتیاجی به ترحم اون ندارم.

ثریا با دفاع از شاهرخ گفت:ترحم نیست باور کن اون همچین ادمی نیست.

در همان حال که لیلی و ثریا در مورد کارهای عمل بحث میکردند شاهرخ غافل از مخالفت و نفرت لیلی نسبت به خودش به وکیل خود پیام داده بود به دنبال قرنیه باشد.

در ماشین ثریا با صدای کلافه ای گفت:لیلی درکت نمیکنم!مگه بزرگ ترین آرزوت دیدن نبود؟حالا شاهرخ میخواد این ارزو رو براورده کنه! مشکلت چیه؟

لیلی عاصی شده جنگی به موهایش زد و گفت:نمیتونم از اون ادم چیزی و قبول کنم ادمی که باعث شد هر وقت اسم دبیرستان ....رو که توش درس خوندم بیارن من فقط و فقط صدای لعنتی اون تو گوشم زنگ بخوره،چه کسی دردا و غم های منو درک میکنه؟باید مثل من باشی تا بفهمی چه دردی داره مسخره کردنت بابت چیزی که اصلا خنده دار نیست،بابت چیزی که اصلا دست خودت نیست،مگه من کم درد کشیدم؟کم اذیت میشم از ندیدن،که بقیه هم با حرف هاشون اتیشم میزنن! اون لعنتی که تو ازش اینقدر خوب تعریف میکنی صداش تا مدت ها کابوس شب و روز من شد،تحقیر هاش یادم میومد و ساعت ها بی صدا اشک میریختم بابت حرف هایی که به من میزد،منو خورد میکرد اون منو ذره ذره با حرف هاش کشت! الان میخواد جبران کنه؟جبران نمیشه گریه های من با اینکار اون جبران نمیشه!

نمیخواست گریه کند اما هر گاه به یاد ان روزها و تحقیر هایی که شاهرخ با آمدن به دبیرستان آنها برای تعمیر وسایلی که خراب بود میکرد می افتاد دیوانه میشد،نمیدانست شاهرخی که تعمیر کار بود حال چگونه کارخانه دار شده بود و نمیخواست هم بداند او حقیقتا از هر انچه که به ان بشر مربوط بود عمیقا متنفر بود...

میگویند«بزرگ ترین عشق ها از نفرت های عمیق شروع شده اند.»

راست میگویند و این را زمان به لیلی اثبات میکرد.

ثریا مبهوت گفت:چی میگی لیلی؟ از چی حرف میزنی؟

لیلی دستش را روی در ماشین به حرکت اورد تا دست گیره در را پیدا کند و با لمس دست گیره ان را کشید و از ماشین پیاده شد به دنبال او ثریا هم سریع از ماشین پیاده شد و گفت:لیلی تو رو خدا بگو جریان چیه؟

لیلی پوزخندی زد و با اینکه عمیقا خودش را لعنت میکرد که در زمان عصبانیت حرف هایی را گفته بود که نباید اما گفت:ثریا از روی همون حرف هایی که بهت گفتم میتونی بفهمی جریان چیه و امیدوارم که درکم کنی،نمیخواستم چهره پسر خاله ات که نه پسر همسر اول شوهر خاله ات رو پیشت خراب کنم اما شد،متاسفم ممنونم از اینکه به فکرم بودی و میخواستی پول عمل رو جور کنی.خداحافظ.

 

ثریا دهانش را به قصد گفتن چیزی باز کرد اما با نفس عمیقی سکوت را ترجیح داد و تنها خداحافظی آرامی زیر لب زمزمه کرد. @ Gemma

@ N.H  @ TARANEH.M  @ Paradise

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۸

لیلی اشک هایش را پاک کرد و به سختی سعی کرد لب هایش را کش بیاورد سپس از آنجایی که حوصله نداشت وقتش را صرف پیدا کردن زنگ با دست هایش کند تنها در بزرگ را پیدا کرد و ان را به شدت کوبید.

ثریا با همان بهت خود پس از وارد شدن لیلی به داخل خانه بوقی زد و به سوی خانه خودشان حرکت کرد و این در حالی بود که با خود فکر میکرد« حتما باید به شاهرخ جریان و بگم،منکه میدونم اون چنین ادمی نیست.»

**********

دخترک بیچاره دستش را جلوی دهانش گرفته بود و از ته دل زار میزد.

حال و هوای دلش ابری بود و بارانی...

مگر یک ادم چقدر توان داشت؟

مگر لیلی تا کجا می‌توانست ادامه دهد بدون اشک ریختن؟

او هم آدم بود!

با همه‌ی احساسات و عواطف انسانی.

هرکس دیگری هم جای او بود دیگر کم می آورد...

پنهان کاری مادر و پدرش از یک سو و نگفتن دلیل این پنهان کاری چندین ساله از سوی دیگر سبب شده بود که حالا از شدت گریه نفسش بند بیاید!

تحقیر هایی که شاهرخ در دوران دبیرستان او را میکرد از یک سو و نداشتن پول عمل از سوی دیگر عوامل گریه اکنونش بودند!

علاوه بر گونه هایش،خیس شدن گردنش را هم از شدت اشک ها احساس میکرد.

همینطور هم بود و حالا علاوه بر صورتش گردنش را هم اشک هایش تر کرده بودند.

 

 

صدای اهنگ را بسیار کم کرده بودم تا مادر و پدرش نشنود؛دیر وقت بود و انها احتمالا خواب بودند اما لیلی باز هم نمیخواست کسی جز خدا اشک هایش را ببینند!

نوای غمگین اهنگ سبب میشد که بیشتر اشک هایش بر روی گونه روان شود!

صدای خواننده در گوش هایش میپیچید و او با هر کلمه بغض هایش بیش از پیش میشد.

«قسم به دل های خسته ی خسته دلان

قسم به قلب شکسته ی خسته دلان

به آه برلب نشسته ی خسته دلان

که من در این سینه جز غمی آشنا به دل هم زبان ندارم

از او جدا مانده ام در این رهگذر ز یارم نشان ندارم

ببین به شام بی ستاره ام نکرده چاره ام نگاه چاره سازی

نخوانده با نوای خسته ام نی شکسته ام نوای دلنوازی

ز حسرتم آه بی ثمر بر لب تا کی یا رب تا کی

به خلوتم شام بی سحر یارب تا کی امشب تا کی

شنیده ای ترانه حزینم به نیمه شب کلام آتشینم

ز حسرتم آه بی ثمر بر لب تا کی یا رب تا کی چه کنم،.....

ببین به شام بی ستاره ام نکرده چاره ام نگاه چاره سازی

نخوانده با نوای خسته ام نی شکسته ام نوای دلنوازی

قسم به دلهای....»

***********

شاهرخ بر روی صندلی چرم مشکی خود در کارخانه مادری اش نشسته بود و در حالی که تا سی دقیقه دیگر باید برای یک جلسه مهم اماده میشد اما مردد به عکس بامزه،زشت و شیرین لیلی چشم دوخته بود!

چطور می‌توانست این عکس شیرین و به شدت بامزه را به ثریا بدهد؟

عکسی که ساعت های طولانی به ان خیره نگاه میکرد و به حضور کاغذی اش عادت کرده بود.

محال ممکن بود که این عکس را به ثریا تحویل دهد!

گوشی اش را از روی میز بزرگ ریاستش برداشت و از روی عکس با دوربین گوشی اش عکسی گرفت و با لبخندی حقیقی به عکس خیره شد.

خب درست است که او خیلی به حریم خصوصی افراد احترام میگذاشت اما این یکی فرق میکرد!

بخدا که برای او فرق میکرد.

برای او این عکس از تمان دارایی هایش با ارزش تر بود. @ Gemma

@ TARANEH.M  @ N.H  @ Paradise

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۹

حقیقتا اویی که در تمام عمرش هیچ گاه چنین کاری نکرده بود ان چشم ها بلایی بر سرش آورده بود که اینچنین ناپرهیزی میکرد!

سرانجام نفرت لیلی و احساس های شاهرخ چه میشد؟

شاهرخ در قسمت مخاطبین گوشی اش رفت و با شهاب تماس گرفت؛شهاب که انگار بر روی گوشی افتاده بود سریعا جواب داد.

شهاب:سلام اقا

شاهرخ:سلام شهاب ببین ازت یه سری اطلاعات میخوام مه سریعا باید برام جور کنی،هزینه اش هم هر چی بشه همین الان به حسابت میفرستم اما این اطلاعات و خیلی سریع میخوام.

شهاب:چشم اقا،اطلاعات کجا رو میخواید؟

شاهرخ: دبیرستان ......... و ادرس محل کار تمام مردهایی که حداقل یکی دو بار به اونجا در سال هزار و سیصد و نود و شش رفت و امد داشتن.

شهاب:این خیلی کار سخت و هزینه بریه اقا باید پرونده های اون سال مدرسه برسی بشه و بعد از چند تا دانش اموز های اون سال سوال کنیم اما تا شهاب و دارین غم ندارین حتما پیداش میکنم

شاهرخ:چقدر به حسابت بریزم؟

شهاب:فعلا پنج تومن.

شاهرخ:تا چند دقیقه دیگه تو حسابته فقط یادت باشه کارت و سریع شروع کنی.

و ارتباط را قطع کرد.

خواب های خوبی برای ان دختر که به راحتی قضاوت میکرد دیده بود...

********

آرایش کردن در خانه از عادت های ثریا بود!

در حالیکه رژ کالباسی رنگ را بر روی لب های نازکش میکشید مکالمه اش با شاهرخ نیز در گوش هایش به صدا در می آمد...

 (ثریا:لیلی چیزای عجیبی میگفت از تحقیر هایی که تو در دوران دبیرستان اون رو میکردی از اینکه صدای تو کابوسش شدن بود از اینکه بخاطر حرف هات تا مدت ها گریه میکرد و ... خیلی چیزای بد از تو اما من میدونم که تو اون ادمی که لیلی میگفت نبودی.

در صدای شاهرخ هیچ اثری از تعجب نبود چرا که نفرت در نگاه لیلی را به خوبی حس کرد بود و دلیل این نفرت را حالا فهمیده بود.

شاهرخ:کار خوبی کردی که بهم خبر دادی و خوبه که حقیقت و میدونی،راجب کارهای عمل که قبول نمی‌کرد من انجام بدم بزار یکی دو روزی بگذره و بعد بهش بگو یه خیر ناشناس پیدا شده که حاضره اینکار و انجام بده و بدون اینکه بفهمه من انجام میدم.

ثریا عمیقا متعجب شده بود،شاهرخ ادم دست به خیری بود اما نه انقدر که خود شخص نخواهد و شاهرخ برای کمک کردن به او نقشه بکشد!

اما هیچ نگفت چرا که میدانست از شاهرخ به او جوابی نمی‌رسید.

ثریا:باشه حتما،بهش میگم؛ممنونم که کمک میکنی.

شاهرخ:نیازی به تشکر نیست،حرف دیگه ای مونده؟

ثریا:نه بازم ممنونم خداحافظ.)

سرش را تکان داد تا صداها دست از سرش بردارند و بعد ریمل را برداشت.

در حال کشیدن ریمل بر روی مژه هایش بود که گوشی اش ناگهان زنگ خورد و او که ذهنش درگیر حرف های لیلی در مورد شاهرخ بود ناگهان از جای پرید و تمام اطراف چشمش ریملی شد!

با خشم به گوشی نگاه دوخت و با عصبانیت به سمتش خیز برداشت،نگاهی به صفحه موبایل انداخت؛شماره ناشناس بود او باید تقاص ریملی که پخش شده بود و گند زده بود به آرایشش را از ان فرد پشت خط میگرفت با عصبانیت تماس را برقرار کرد و همین که دهانش را باز کرد برای شروع مرحله فهش دادن صدای دکتر سامان فتاحی در گوش هایش طنین انداز شد:سلام ثریا خانوم خوبید؟

ثریا با چشم هایی که از شدت حرص گرد شده بود به صفحه گوشی خیره بود و ناگهان تمام بی اعصابی ها و دل مشغولی هایش را بر سر او خالی کرد...

ثریا:اقای غیر محترم چطوری بهتون حالی کنم دست از سر کچل من بردارید؟بس کنید دیگه اَه خیلی خوب میشد اگر خجالت می‌کشیدین و دیگه به من زنگ نمیزدید،من چطوری به شما بفهمونم که اهل اینجور دوستی ها نیستم؟چند بار بگم که بفهمید؟ خجالت اوره جناب.

@ N.H  @ Paradise  @ TARANEH_M  @ Gemma

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۰

سامان از ان سوی خط مبهوت از این واکنش تند ثریا گوشی در دست هایش خشک شده بود؛پس از چند لحظه با لحن ارامی گفت:ثریا خانوم باور کنید من عین بقیه نیستم! من واقعا قصدم جدیه میگم یه اشنایی مختصری داشته باشیم بدون اینکه خانواده ها بفهمن در حد دو هفته یه ماه بعد که مطمئن شدیم به درد هم میخوریم من قول شرف میدم که بیام خواستگاری تون.

ثریا از ان سوی خط در حالی که عصبی با دستمال مرطوب آرایش خراب شده اش را پاک میکرد پوزخندی زد و گفت:شما اگر بخواید بیاید خواستگاری از همین الان میاید نه اینکه اول بخواید یک ماه اشنا شید بعد قصد کنید که آیا بیاید آیا نیاید.

سامان:بخدا اگر شما دختر خوبی باشید میام.

ثریا با خشم گفت:من اصلا برام اهمیتی نداره که شما میاید خواستگاری من یا نه اصلا الان هم به اندازه کافی به خونتون تشنه هستم بهتره تشنه ترم نکنید.

سامان دوباره با صدایی که در ان حیرت بیداد میکرد گفت:چرا؟اخه مگه چیکار کردم؟!

ثریا با پلکی که میپرید گفت:با زنگ بی موقع تون باعث شدید گند بخوره به آرایشم!

سامان خنده ای کرد به صندلی چرم سفید خود تکیه داد و گفت:همچین اتفاق مهمی هم نیست که اونجوری اول صحبت من و تخریب شخصیتی کردید.

ثریا نفهمید چرا اما ناخودآگاه به حرف او خندید و سامان خوشحال از خنده او گفت:پس پیشنهاد من و قبول کردید؟

ثریا:شما چرا اینجوری هستید؟ واقعا که یه ذره که به روتون بخندم اینقدر پررو میشید!

سامان با شادی دوم شخص را به اول شخص تبدیل کرد و گفت:ممنونم که پیشنهاد ام و قبول کردی ثریا،قول میدم پشیمونت نکنم و بیام خواستگاریت.

و همین که ثریا خواست بگوید من کی قبول کردم؟ 

سامان تلفن را قطع کرد...

و ثریا با چشم هایی وق زده ادای سامان را در آورد:ممنونم که پیشنهاد ام و قبول کردی،ایشک.

اما جدا از سرسختی های ظاهرش او هم دل داشت و آیا ضربان ان دل حق نداشت برای این کارهای سامان تندتر شود؟!

اما نه حق نداشت اگر میخواست یک ماه یا حتی یک هفته بدون اطلاع خانواده اش با سامان ارتباط داشته باشد شروین او را دار میزند و این را خود ثریا بهتر از هر کس میدانست.

کاش ثریا با سامان دوست نمیشد...

کاش میدانست اینگونه دوستی ها هیچ عاقبتی ندارد!

کاش گول جذابیت های ظاهری افراد را نمی‌خورد!

نه تنها ثریا بلکه همه افراد...

ثریا کلافه دستمال مرطوب را به سوی اینه تمیز و شفاف رو به رویش پرت کرد و خودش را روی تخت بنفش خود انداخت...

نمیدانست سامان از کجا شماره تلفن اش را پیدا کرده و به آن فکر هم نمیکرد؛مگر مهم بود وقتی که دیگر شماره اش را پیدا کرده بود؟

همچنان در حال فکر کردن بود که ناگهان جرقه ای در ذهنش زده شد.

مینا!

دختر عمویش که در مطب سامان کار میکرد.

یعنی ممکن بود او شماره اش را به سامان داده باشد؟

با چشم هایی گرد شده در قسمت مخاطبین گوشی هوشمند اش رفت و با مینا تماس گرفت؛پس از گذشت چند ثانیه صدای سرحال مینا در گوش هایش پیچید:سلام ثریا خوبی دختر؟

ثریا:سلام مینا خانوم مرسی من خوبم تو هم که ماشاءالله صدات داد میزنه عالی هستی.

مینا خنده ای کرد و گفت:خب بدو کارت و بگو یه عالمه ادم اینجا وایستادن نوبتشون بشه بعد من دارم با تو حرف میزنم.

ثریا جدی گفت:مینا تو شماره من و دادی به اون جناب دکتر؟

جناب دکتر را با لحن تمسخر آمیزی گفت.

از ان سوی خط هیچ صدایی نیامد که ثریا گفت:پس تو دادی.

مینا تند تند گفت:ببین باور کن رئیسم بود اگر بهش نمیدادم برای کارم بد میشد،تو رو خدا من و ببخش ثریا میدونم شرایطت بده میدونم شروین خیلی حساسه اما میتچنی یه سیم کارت دیگه بگیری اصلا خودم برات میگ...

ثریا کلافه حرفش را قطع کرد و گفت: 

نمیخوام که برام سیم کارت بگیری،میدونم درکت میکنم فقط میخواستم بدونم تو دادی یا نه که فهمیدم بله شما شماره من و دادی.

مینا با لحنی شرمنده گوشی را بر روی بلندگو گذاشت تا عینکش را با پارچه مخصوص تمیز کند: بازم شرمنده.

ثریا آهی کشید و گفت:دشمنت شرمنده...

مکثی کرد و بعد حرفی را به زبان اورد که انتهای ان برایش سرنوشتی سرشار از حس های متفاوت رغم میزد!

ثریا:این اقای سامان فتاحی رو چقدر می‌شناسی؟

مینا از ان سوی خط مبهوت ماند و بعد گفت:اونکه من چیز بدی ازش ندیدم مرد خوبیه.چطور؟ ثریا اگر بخوای باهاش دوست بشی و شروین بفهمه دارت میزنه ها!

ثریا کلافه گفت:میدونم میدونم اما خیلی پسر خوبی معلوم میشه،قیافه که داره،دکتر هم که هست دیگه من مگه چی میخوام؟میگه یه مدت پنهانی با هم حرف بزنیم تا بعد بیاد خواستگاریم.

کاش اینکار را نمیکرد این ثریای احساسی شده...

کاش میدانست اینکار عاقبتی نخواهد داشت...

 

«پایان فصل اول»

@ N.H  @ Paradise  @ TARANEH_M  @ Gemma

ویرایش شده توسط آوای خیس
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...