رفتن به مطلب

رمان تو ارباب من نیستی|mobinaa کاربر انجمن نودوهشتیا


Mobinaa
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام spacer.pngرمان: تو ارباب من نیستی
نویسنده:  مبینا

ژانر: عاشقانه، غمگین، اجتماعی
خلاصه: 
 خزان دختر خان  که قانون شکنی میکنه و سرنوشت تلخی در انتظارشه.

ولی علت این قانون شکنی چیه؟ و  تاوان اشتباهش  چجوری پس میده؟

 

 

مقدمه

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود.
دختری بود از جنس سنگ. سرد بود و بی احساس و به هیچکس جزء خودش اهمیت نمی داد
این دختر یکی یدونه خان ده بالاست که تو ناز و نعمت زندگی میکنه
جسور؛ مغرور؛ جذاب و لجباز 
داستان ما ارباب و رعیتی نیست این داستان فرق داره باهمه قصه ها 
اینبار ارباب درمقابل ارباب 
خانزاده در مقابل خانزاده 
مغرور در مقابل مغرور......
اما داستان قصه ی ما جوری رقم میخوره که دل سخت و سنگ دختر نرم میشه...

ناظر:  @shahrzad.rh

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط Mobinaa
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«1»

باز دوباره شروع شد 

مامان همینطور دور اتاق قدم رو میرفت و نصیحتم میکرد. 

گوشه من از این حرفا پر بود ولی هیچ اثری نداشت. 

ول کنم نبود. 

همش میگه یه خانزاده باید اینجور باشه اونجور باشه. 

دیگه خستم کرده.کی میخواد تموم کنه خدا میدونه. 

مامان:

- فهمیدی چی گفتم؟ 

- اره، همون حرفای همیشگی. 

مامان:

- خزان دخترم. تو قراره در آینده جای بابات بگیری. سعی کن فقط یکم شبیه پدرت باشی. 

- من نمیتونم مثل بابا راه بیفتم تو کوچه و خیابون به حرف چندتا خنگ گدا گشنه گوش بدم   . 

مامان:

- این حرف نزن دخترم ما هرچی داریم از مردم داریم.

- من از این دهاتی های شپشو که سالی یه بار میرن حموم و بوی گند میدن خوشم نمیاد.

مامان:

- کاری نکن که ازت ناراضی باشن 

- ناراضی باشن، کی به حرف اونا اهمیت میده، چه بخوان و چه نخوان من خان میشم.

مامان کلافه اهی کشید و گفت:

- حرف زدن با تو فایده ای نداره.مطمئنی نمیخوای ببینیشون؟

- از هر مطمئنی مطمئن ترم مامان بهشون بگو برن 

مامان که خوب میدونست مرغ من یه پا داره دیگه اصرار نکرد و رفت 

مردم مردم مردم کی به اونا اهمیت میده 

فقط منم که مهمم. 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«2»

هوای اتاق برام خیلی خفه بود.تصمیم گرفتم برم تو باغ یکم قدم بزنم. راستی یادم رفت خودم بهتون معرفی کنم...من خزان محتشم هستم دختر همایون محتشم. خان ده بالا، پدر و مادرم بعد از من دیگه نتونستن بچه دار بشن، یجورایی امدن منم کار خدا بود، برای همین خیلی دوسم دارن 

خلاصش این میشه که چون یکی یدونه بودم خیلی حساس و یدندم.

قراره بعد از پدرم جاش و بگیرم و خان بشم. خان بودن یعنی قدرت؛ و من این و دوست دارم. 

من یکم با پدرو مادرم فرق دارم. یکم که چه عرض کنم خیلی فرق دارم.

اونا بیشتر وقتشون رو برای اهالی روستا میزارن و معتقدن که اینجان که به مردم خدمت کنن ولی من ترجیح میدم از لحظه لحظه زندگیم لذت ببرم.

خب دیگه معرفی بسه.

وارد باغ شدم.نسیم بهاری صورتم و نوازش میکرد.همه ی خدمه مشغول کار بودن. از من خیلی میترسن.تا من میبینن تا کف پاشون  خم میشن. خخخخخ 

چه حس خوبیه.

به اصطبل رفتم تا رخش ببینم. رخش اسب سفید خوشگل نازم. 

وقتی دوسالم بود. یکی از ریس های  قبایل اون رو به عنوان هدیه تولدم بهم پیشکش کرد. از اون به بعد تا الان که هفده سالمه باهمیم و من خیلی دوسش دارم. 

مثل همیشه تا من و دید شیهه بلندی کشید. دستم و روی پیشونیش گذاشتم و نوازشش کردم. 

از توی سطل یدونه سیب برداشتم و جلوش گرفتم با اشتها سیب بلعید. 

نگاهی به دورتا دورش کردم. 

- اههه این اسب چرا کثیفه؟ 

با صدای دادم مسئول اصطبل که یه پیر مرد شصت ساله بود خودش به من رسوند و جلوی پام زانو زد.

- معذرت میخوام بانو... امروز وقت نکردم بشورمش. 

عصبانی شدم و گفتم: 

- تو که وقت نمیکنی کار به این کوچیکی و انجام بدی غلط کردی مسئول اسب  من شدی،    به پدرم میگم از اینجا پرتت کنه بیرون. 


 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«3»

- بانوی من چند وقته کمر درد دارم،   پیر شدم دیگه.  لطفا یه فرصت دیگه بهم بدین. 

- اگه پیر و از کار افتاده شدی غلط میکنی اینجا کار میکنی، برو خونت بتمرگ. 

- ببخشید خانم، همین الان تمیزش میکنم. 

- لازم نیست دیگه اینکار و بکنی، برو استراحت کن. 

- یعنی شما منو بخشیدید؟!

- نخیر، تو اخراجی!

- اخراججججج؟! 

- داد نزن احمق گوشم درد گرفت. 

- من از وقتی که پدرتون خان شدن دارم اینجا کار میکنم،  بخاطر این موضوع کوچیک منو اخراج نکنید. 

-کوچیییک؟! یعنی اسب من کوچیک و بی ارزشه.؟ 

- نه نه، من منظورم این نبود. 

- چرا دقیقا منظورت همین بود. نگهبانــــــا... نگهبانـــــا. 

دوتا از محافظ ها که جلوی در ورودی بودن به سرعت خودشون و به ما رسوندن. 

- امری باشه خانم. 

- این پیرمرد و بندازین تو زندان،    همیــــــن الــــــــان. 

از دادی که زدم خودم ترسیدم چه برسه به اون دوتا غول چماق. 

پیرمرد با التماس ازم میخواست که ببخشمش ولی من آدم باگذشتی نبودم. 

برای همین بی توجه به التماساش از کنارش رد شدم. 

به یکی دیگه از محافظ ها اشاره کردم. 

- بله بانو؟ 

- همین امروز یه مرد جوون استخدام کنید تا از رخش مراقبت کنه. 

- چشم. 

- در ضمن اگه حتی یه ذره کوتاهی کنه و رخش منو اذیت کنه میکشمش متوجه ای که؟ 

- بله. 

بعدم تعظیم کرد و ازمن دور شد. 

یکم پیش رخش موندم و بهش غذا دادم 

یکم که گذشت باد سردی شروع به وزیدن کرد و تصمیم گرفتم برم داخل.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«4»

امروز خیلی کسلم،  حوصله خودم و ندارم چه برسه به دیگران. 

منتظرم تا یکی یه بهونه بده دستم و خراب بشم رو سرش. 

تقه ای به در خورد.

- بیا تو. 

آهو برام صبحانه آورده بود. 

- خانم صبحانتون آوردم. 

سینی که پر بود از چند نوع مربا، نیمرو، کره، پنیر، عسل و نوشیدنی و روی میز گذاشت. 

 داخل لیوانی که فقط مخصوص خودم بود چایی ریخت و مقابلم گرفت و لیوان و ازش گرفتم و یکم خوردم. 

به ثانیه نکشید که محتویات تو دهنم و برگردوندم تو لیوان. 

آهو وحشت زده پرسید: 

- حالتون خوبه خانم؟ 

لیوان تو دستم محکم کوبیدم رو میز گفتم: 

- این چایی که دم نکشیدس. 

رنگ از صورتش پرید و گفت

- خانم باور کنید که تقصیر من نیست، من فقط صبحانتون و آوردم مسئول آشپزخونه گلی خانم. ه 

- همین الان برو همه ی خدمتکارا رو جمع کن تو باغ تا بیام به حساب تو و اون گلی خانم برسم. 

از جاش بلند شد و مثل تیر از کمان رها شده از اتاق زد بیرون. 

خب مثل اینکه بهونه ای که دنبالش بودم جور شد 

الان میرم پایین و حساب همشون میرسم 

لباس خوابم و بایه تیشرت سورمه ای عوض کردم. شلوار لی جین م رو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. 

همونطور که گفته بودم همه خدمتکارا تو باغ جمع شده بودن. 

رفتم جلو و مقابلشون وایسادم. 

صدام و صاف کردم و بلند فریاد زدم 

- شما ها فکر کردین اینجا کجاست که هرکی هرجوری دوست داره رفتار میکنه؟ 

هیچکی هیچی نمیگفت 

سکوت مطلق... ادامه دادم 

- گلی کیه؟ 

بازم هیچی 

ایندفعه بلند تر از قبل فریاد زدم 

- گلی کیه؟ میگید یا همتون و فلک کنم؟ 

از میون خدمتکارا زنی تقریبا چهل و خورده ای ساله بیرون اومد 

آب دهنش و قورت داد و گفت 

- گلی منم خانم. 

- پس تویی،    فکر کنم بدونی که من خیلی حساسم،    واینم بدونی که طمع غذا چقدر برام مهمه. 

- بله خانم میدونم،     باور کنید دیگه تکرار نمیشه. 

- تکرار نمیشه؟ امیدوارم همینطور باشه ولی برای اینکه یادت بمونه و واقعا تکرار نشه 20 ضربه شلاق میخوری. 

جلوی پام نشست و شروع کرد به التماس کردن. 

عجب آدمایی هستنا منو اگه تیکه تیکه هم کنن التماس نمیکنم. 

از این ادما که خیلی زود شروع میکنن به التماس و تمنا متنفرم. 

میخواستم نگهبان و صدا کنم که یه خدمتکار از دور نفس زنان گفت 

- خانم...خانم، مژدگانی بدید. آقا شنتیا امدن

 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«5»

با چیزی که شنیدم تو دلم عروسی ای به پا شد ولی غرور و جذبم اجازه نمی داد مثل بچه ها بالا و پایین بپرم و همچنان اون اخم همیشگی روی صورتم بود. 

رو به گلی کردم و گفتم: 

- خیلی خوش شانسی  بخاطر امدن آقا شنتیا میبخشمت. 

بعدم مسیر سنگ فرشی و در پیش گرفتم تا به در ورودی برسم. 

شنتیا یکی از خوشتیپ ترین و جنتلمن ترین مردایی که به چشمم خورده 

شاید باید گفت که من خیلی خوش شانسم که تو این دهات کوره یه پسر جذاب و با شخصیت و تحصیل کرده عاشقم شده. 

شنتیا دست راست باباس و دوساله که قراره وقتی هیجده سالم شد باهم ازدواج کنیم. 

جلوی در وایسادم، با اون تیپ و استایل خفن همیشگیش از ماشین پیاده شد تا منو دید برام دست تکون داد و من فقط به یه لبخند بسنده کردم.

وقتی امد نزدیکتر آغوشش و برام باز کرد و من خیلی آروم رفتم تو آغوش گرمش. وای چه بوی خوبی میداد،    عاشق عطرش بودم.

گونم و بوسید و از هم جدا شدیم.

- به به ببین چقدر بزرگ شده کوچولو.

- نزدیک دوساله که هم و ندیدیم، بلاخره منم تغییر کردم دیگه درست مثل تو.

- بله حق با شماست بانو، حالا تغییرات من چطور بود؟

- ته ریشت بهت میاد.

- موهای شما هم بهتون میاد.

وای خیلی دوسش دارم.

حقیقتا باید بگم نسبت به دوساله قبل ده برابر جذاب تر شده

تو دلم داشتم براش میمردم ولی این حسم و به زبون نمیاوردم پرو میشه.فکر میکنه خبریه.

- بریم پیش پدرت یه عرض ادبی بکنیم و بعدش من سوغاتی های شما رو تحویل میدم.

واییییییی سوغاتی

این حرف دلم بود 

فقط سرم و به نشانه تایید حرفش تکون دادم.

بابا مثل همیشه تو دفتر کارش بود و مشکلات و بدبختی های دهاتی ها رسیدگی میکرد.

تقه ای به در زدیم و داخل شدیم.

وقتی شنتیا رو دید اونم اندازه من هیجان زده شد 

مردونه هم دیگه رو بغل کردن.

- خب پسرم سفرت چطور بود؟

- به لطف شما همه چیز خب پیش رفت. درسم دیگه تموم شده،    امدم که برای همیشه بمونم

بازم ذوق کردم

میخواد بمونه. 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«6»

 بابا دستش و روی شونه شنتیا گذاشت و گفت: 

- خیلی خوبه. 

بعد مسعود و صدا زد و گفت: 

- امشب به مناسبت امدن شنتیا مهمونی میگیریم. همه چیز آماده کنید. 

آخ جوون مهمونی. 

از اتاق بابا که رفتیم بیرون شنتیا چمدونش باز کرد. 

وایییی یه عالمه سوغاتی آورده بود. 

شنتیا دونه دونه بسته ها رو بیرون میاورد و به صاحباشون میداد. 

- این مال، همایون خان. لطفا ببرید بهشون بدید. 

لحظه شماری میکردم که نوبت من بشه. 

میدونستم که یه چیز فوق العاده برام خریده. 

- اینم برای شماس نگار خانم. 

مامان سوغاتی و گرفت و از شنتیا تشکر کرد. 

- خب نوبتیم که باشه نوبت خزان خانمه،    ببینم اینجا چی دارم، بفرمایید. 

یه پلاستیک خوشگل که روش قلب داشت به طرفم گرفت پلاستیک از دستش گرفتم و توش نگاه کردم. 

واااایییی یه لباس مجلسی خیلی خوشگل و ناز توش بود. 

دوباره چندتا پلاستیک دیگه بهم داد و باید بگم که همشون معرکه بودن. 

شنتیا واقعا خوش سلیقس. 

خب دیگه وقتشه برم تو اتاقم تا برای شب آماده بشم. 

یه چند وقتی میشه که از مهمونی خبری نبود. 

و امشب میخوام حسابی جبران کنم. 

ولی چی بپوشم.

واقعا انتخاب کردن یه لباس برای ما دخترا از سخت ترین کارها محسوب میشه. 

باید امشب تو مهمونی تک باشم. 

انقدری که شنتیا نتونه از روم چشم برداره 

سریع رفتم سراغ کمدها و هرچی لباس مجلسی داشتم ریختم بیرون تا بتونم بهترینش و انتخاب کنم. 

آهو رو صدا زدم که بیاد کمکم کنه و با پیشنهادی که بهم داد واقعا یه کمک بزرگ بهم کرد.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«7»

طبق پیشنهاد آهو لباس مجلسی ای که خود شنتیا آورده بود و پوشیدم 

به نظر خودم که با ماه شب چهارده هیچ فرقی نداشتم 

خب بلاخره انتظار به پایان رسید و مهمونی شروع شده بود. 

خیلی شیک و باکلاس رفتم تو جایگاهم نشستم 

همه اهالی روستا بودن 

غر غر کنان گفتم: 

- حالا نمیشد این دهاتی ها نباشن. 

نگاهم و دور و اطراف چرخوندم تا شنتیا رو پیدا کنم 

خب باید توجه داشت که پیدا کردنش اصلا سخت نبود چون تنها کسی که کت و شلوار پوشیده بود و یه کروات قرمز زده بود شنتیا بود 

همه لباس های محلی پوشیده بودن

اصلا بخاطر همین ازش خوشم میاد چون متفاوته

همه ی دخترای دم بخت چهار چشمی زل زده بودن به شنتیا 

یکی نیس بگه شمارو چه به این پسر 

لقمهٔ اندازهٔ دهنتون بردارید. 

حیف که قول دادم جلوی شنتیا آدم باشم واگرنه میرفتم حالشون و میگرفتم. 

شنتیا بعد از خوش وبش با مهمونا امد پیشم،     از بالا تا پایینم و برانداز کرد و برام یه چشمک زد. 

- از اون چیزی که انتظار داشتم بهتره. 

- سلیقت خیلی خوبه

شنتیا انگشت اشارشو چندبار رو هوا تکون داد و گفت 

- اشتباه نکن،    این سلیقهٔ من نیست که خوبه، این هیکل توعه که خیلی توپه. 

لبخند آرومی زدم و ازش تشکر کردم. 

شنتیا دستش مقابلم گرفت گفت

- برقصیم؟ 

وایییییییی الان که پست بیفتم. 

درحالی که تو دلم قند آب میشد 

با همون چهره جدی و پر جذبم خیلی ساده گفتم 

- حتما

بعد دستش و گرفتم و باهم رفتیم وسط باغ. 

قیافه اون دخترا دیدنی بود

موسیقی ملایمی پخش شد و ما شروع کردیم به رقصیدن

من زیاد تو تانگو ماهر نبودم ولی شنتیا خیلی حرفه ای بود. 

موسیقی رو به اتمام بود 

بعد از اخرین چرخی که زدم منو کشید طرف خودش و پیشونیم بوسید. 

صدای جیغ و کف دهاتی ها تا آسمون میرفت

بیچاره ها تا به حال از این صحنه های عشقولانه ندیدن 

الان فکر میکنن چه اتفاقی افتاده که انقدر ذوق کردن

ولی باید اعتراف کنم که خیلی قشنگ بود.

بعد از اینکه رقصیدنمون تموم شد رفتیم تو جایگاه نشستیم و بابا مشغول سخنرانی شد

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«8»

سخنرانی بابا که تموم شد همه مثل گاو ریختن وسط 

رقصیدنشون ته خنده بود مشغول تماشای رقص پیرمردی بودم که تو زمین صاف نمی تونست راه بره عصاشو گرفته بود بالا و رو هوا تکونش میداد از خنده میخواستم زمین گاز بگیرم ولی همینطور که میدونید ادمش نیستم. 

محلی میرقصیدن. ولی من مهمونی اینجوری و دوس ندارم.دلم میخواد یه آهنگ شاد از همونا که نشه نشست باشه با دود و رقص نور.یه مشت جوون مستم بریزن وسط و تا صبح حال کنیم 

ولی خب اینجا خیلی با خواسته های من فرق داره 

برامون نوشیدنی آوردن. شنتیا یه قلوپ ازش خورد و گفت

- عه، اینکه شربته. 

تک خنده ای کردم گفتم 

- اره، از دوسال پیش پدر جان مصرف شراب و اب شنگولی و ممنوع اعلام کردن. 

- چرا؟!

- همون سالی که تو رفتی،    چندوقت بعدش یه مرد شصت ساله مست کرد و به یه دختر نه ساله تجاوز کرد،    از اون به بعد بابا ممنوعش کرد،    دل من که خیلی براش تنگ شده،    ولی الان اگه وجب به وجب این روستا رو بگردی یه دونه هم نیست. 

- چه بد 

- اره خیلی. 

- خزان، تصمیم گرفتم بعد از ازدواجمون بریم خارج از کشور یه مدت بمونیم. 

ازدواج که گفت دلم هری ریخت 

- اره منم موافقم،    تو کدوم کشور بودی؟

- فرانسه، واقعا بی نظیره 

- پس بریم همونجا.

- باشه.

بعد از کلی رقصیدن.رفتیم شام خوردیم 

و اونجاهم شنتیا حسابی دلبری کرد برام 

دیوونش بودم بخدددداااا 

خلاصه شب خیلی خوبی بود 

به من که خیلی خوش گذشت.

اخرشبم از هم خداحافظی کردیم و هر خوبه رفت تو اتاق خودش.

وقتی هیجده سالم بشه با شنتیا ازدواج میکنیم.

تا هیجده سالگیم 40 روز مونده 

اخه من تا اون روز دیوونه میشم که.

باید صبر کنم.

انقدر به شنتیا علاقه مند شده بودم که حتی تو خوابمم میدیدمش

خواب شیرینی بود ولی ازم نخواین تعریف کنم چون روم نمیشه.

 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«9»

دیشب با شنتیا قرار گذاشتیم امروز بریم تو روستا و بگردیم. 

برای همین صبح خیلی پر انرژی بیدار شدم صبحونم و خوردم. 

دیشب بعد مهمونی پارچه ای که شنتیا برام آورده بود و دادم به معصومه تا برام لباس بدوزه برای همین آهو رو فرستادم سراغش تا بره لباس و ازش بگیره. 

میخواستم امروز که میریم بیرون اون لباس و بپوشم تا شنتیا رو خوشحال کنم. 

معصومه با لباس امد تو اتاقم 

لباس و از دستش قاپیدم و سریع پوشیدمش 

 بعد رفتم جلوی آینه قدی وایسادم تا خودم ببینم از چیزی که دیدم 

خون جلوی چشمام گرفت 

عصبی فریاد زدم: 

- ابلح،    به نظرت این لباس اندازهٔ منه؟ 

شروع کرد به التماس کردن: 

- خانم من برای دوختن این لباس فقط هشت ساعت وقت داشتم،    دیشب یه دیقه هم نخوابیدم،    خیلی خسته بودم، ببخشید.

- ترررر زدی به لباسم حالا میگی ببخشید فکر کردی با این کلمه گندی که زدی درست میشه؟

- براتون درستش میکنم، قول میدم، فقط به من زمان بدید 

- من تنها چیزی که الان ندارم زمانه.

صدای داد و فریادم انقدر بلند بود که مامان از ده تا اتاق اونورتر شنیده بود و خودش به اتاق من رسوند 

- چی شده خزااان؟

- این احمق پارچه ای که شنتیا برام اورده بود و خراب کرده نگاه کن مامان، ده نفر دیگه تو این لباس جا میشن، این زنیکه نه تنها لباس و خراب کرده بلکه به منم توهین کرده

- خانم خدا منو لال کنه اگه من همچین جسارتی کردم.

مامان زیر بغل معصومه رو گرفت و بلندش کرد.

- چرا حواست و جمع نکردی؟

معصومه اشکاش و پاک کرد و گفت

- خانم بچم تازه به دنیا امده،  پریشب تا خود صبح گریه کرد نتونستم بخوابم، دیشبم خزان خانم پارچه رو دادن گفتن برای امروز صبح میخوان، مجبور شدم کله شب بیدار بمونم، برای همین اندازه هام دقیق نیست.

- خزان تو از این بیچاره خواستی تو یه نصف روز لباس و برات آماده کنه؟

- آره، چون برای امروز میخواستمش.

- واجب نبود لباس امروز بپوشی، چرا این بنده خدا رو انقدر اذیت میکنی؟

کلافه پوفی کشیدم و گفتم 

- باشه بابا،  انقدر آبغوره نگیر.از خیر لباس گذشتم ولی بار آخرت باشه.

اگه مامان نمیومد میدونستم باهاش چیکار کنم ولی حیف که حوصله نصیحت ندارم.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«10»

یه لباس شیک دیگه پوشیدم شنلمم انداختم رو دوشم و از اتاق زدم بیرون 

شنتیا هم یه تیپ محشر زده بود. 

یکی از ماشین های بابا رو قرض گرفتیم و زدیم به کوه و چمن. 

عاشق جنگل بودم، درخت و گل و سبزه رو خیلی دوست داشتم  

باید اعتراف کنم که طبیعت این منطقه

حرف نداره. 

بالای کوه روی یه سنگ نشستیم و از منظره لذت میبردیم.

- شنتیا

- جانم.

خر کیف شدمممممم

- تو تا حالا اون پایین و دیدی؟

- معلومه که نه، رفتن به اونجا ممنوع بوده و هست.

- من خیلی دوست دارم برم اونجا

- منم.

خب قبل از اینکه تعجب کنید و از خودتون بپرسید چرا رفتن به اونجا ممنوعه خودم براتون تعریف میکنم.

(سالها پیش زمانی که پدربزرگم خان اینجا بود ده و به دو دسته تقسیم کردن

ده بالا و ده پایین

اهالی ده بالا از اقوام و خویشاوندان خان بودن

و اهالی ده پایین مردم عادی 

اهالی ده پایین از این وضعیت ناراضی بودن.اونا معتقد بودن که خان به اهالی ده بالا بیشتر اهمیت میده.

و واقعا هم همینطور بود.

اونا که دیگه خیلی عصبانی شده بودن یه نفر و از میون خودشون انتخاب کردن تا خانشون بشه 

و گفتن که دیگه نمیخوان فرمانبردار پدربزرگ من یعنی عبدالله خان باشن

خلاصه تا مدتا بین دوتا ده جنگ و اختلاف بود.

تا اینکه یه روز دوتا خان باهم قراردادی و امضا کردن و به جنگ و خونریزی خاتمه دادن.

تو این قرارداد قید شده که هرگونه تجارت و داد و ستد بین دو طرف ممنوعه و هیچ گونه روابطی حتی ازدوج 

غده قنه. اونا قرار گذاشتن که هیچ یک از دو طرف باهم کاری نداشته باشن و هر کدومشون تو طرف مخصوص خودشون زندگی کنن.این قرار داد انقدر جدی بود که حتی یه مرز بینشون کشیدن 

بچه بودم ولی خوب یادمه یه بار یه دختر از ده پایین میخواست با یه پسر از ده بالا ازدواج کنه که گرفتنشون 

و بعد از اون هیچ خوبه اون دوتا رو ندید.

بلههه گلای من.

از بچگی به جای یاد دادن سواد به ما یاد میدادن که نباید رفت اونجا.

و این شده عقده روی دلم

همینطور که میدونید همه ی انسان ها چیزا یا کارای ممنوعه رو دوست دارن...)

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«11»

با جرقه ای که تو ذهنم خورد لبخندی زدم و به شنتیا خیره شدم. 

آره الان وقتشه. 

فکری که تو ذهنم بود و گفتم. 

- شنتیا. 

- جان

داشت آب میخورد. 

- پایه ای باهم بریم،    پایین. 

تا کلمه پایین و گفتم آب پرید تو گلوش از جاش بلند شد یه چند قدم راه رفت و یکم آروم شد. 

با تعجبی که میشد حتی از چشاش فهمید پرسید. 

- منظورت از پایین اون پایین دیگه؟!

- آره دیگه. 

- خزان خل شدی، من همیشه فکر میکردم تو خیلی عاقلی ولی انگار اشتباه میکردم، تو..

پریدم تو حرفش و گفتم 

- شنتیا الان ساعت 4، ما میریم پایین یه دور میزنیم.این موقع روز همه خونه هاشونن تا قبل از اینکه شلوغ بشه و هوا تاریک بشه برمیگردیم خونه. 

- یه درصد. فقط یه درصد فکر کن شناسایی بشیم، اونجا که بی در و پیکر نیست. قطعا جلوی دروازه ورودی نگهبان داره. 

- شنتیا فکر نمیکردم انقدر ترسو باشی،    دوتا نگهبان دیگه. بهشون میگیم زن و شوهریم و از شهر امدیم برای گردش. 

- اوناهم کودن و باور کردن،     اگه ازمون مدرک خواستن چی؟  نه اصلا اگه گرفتنمون چی؟ خزان اگه از اونجا هم جون سالم به در ببریم    وقتی بفهمن تو روستای خودمون اعدام میشیم،    تو میخوای به دست بابات کشته بشی؟ 

- باور کن هیچی نمیشه،   فقط همین یه بار  اگه تو باهام باشی دیگه نمی ترسم. 

شنتیا کلافه دستی میون موهاش کشید و به چشمام خیره شد. 

سعی کردم هرچی مظلومیت بریزم تو چشام. 

یه سکوت طولانی 

خسته شدم دیگه.... یه چیزی بگو. 

- اااهههههه  لعنتی.

- باشه

کف دستام محکم بهم کوبیدم و گفتم. 

- مرسی. 

- قبول کردم ولی یه شرایطی داره. 

- بفرما. 

- هرکاری من گفتم میکنی، قبل از غروب آفتاب برمیگردیم،    باکسی حرف نمیزنیم تاهویتمون فاش نشه،    به حرفم گوش میدی. 

- اولی و آخری یکم شبیه هم نبود؟ 

- آره. چون خیلی مهم بود دوبار گفتم، زودباش راه بیفتیم. 

با خوشحالی وسایلم برداشتم. نگاهی به اون پایین کردم و گفتم

- دارم میام. 

و بعد کوه رو با شنتیا پایین رفتیم.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«12»

خیلی از مرز رد شده بودیم و الان تو ده پایین بودیم. اینجا خیلی با بالا فرق داشت. 

به دروازه ورودی نزدیک شدیم. 

- هیچی نگو خزان. شنلتم بکش روی صورتت. 

- باشه. 

دوتا محافظ غول چماق جلوی در بودن. نگاهی بهمون کردن و گفتن 

- از اهالی روستایید؟ 

- خیر.    ما امدیم تا اینجا زندگی کنیم. 

- دِکی. مگه الکیه اینجا زندگی کردن،    خان باید بهت نامه بده. 

- بله می دونم،    اگه اجازه بدین میخوام برم پیششون. 

- خوبه،    این زنه کیه؟ 

- ایشون همسرم هستن. به طبیعت خیلی علاقه داره،     از منظره اینجا خوشش میاد. برای همین تصمیم گرفتیم بیایم اینجا.. 

- چرا صورتش و پوشونده. 

- خب.... راستش.... اهان.... ما خانوادهٔ مذهبی هستیم. دوست نداریم ناموسمون با نامحرم چشم تو چشم بشه. 

با چیزی که گفت به زور جلوی خودم و نگه داشتم.

- ارسلان.در و باز کن. 

خداروشکر مثل اینکه تموم شد. 

در باز شد و ما داخل شدیم. 

معماری این شهر محشر بود. روستا از تمیزی برق میزد. همه چیز آروم و بانظم 

مثل اینکه خان اینجا رو نظم و تمیزی خیلی حساسه. 

دو طرف کوچه گل کاشته شده بود 

حتی گلاهم قرنیه بودن. 

هرچی که اونور بود دقیقا تو این باغچه هم بود. 

حیف که نمیشه واگرنه خیلی دوست داشتم با خانشون یه ملاقات داشته باشم 

از اهالی روستا آدرس پرسیدیم و چندتا از جاهای دیدنی و توریستی روستا رو دیدیم 

حرف نداشت 

هزار سال دیگه هم بگذره بابت این قانون شکنی امروزم اصلا پشیمون نمیشم. 

دیگه کم کم هوا داشت تاریک میشد. 

- دیگه بهتره بریم خزان. 

- باشه. 

میخواستیم برگردیم که یه مرد شروع کرد به معرکه گیری. همه مردم دورش جمع شده بودن. 

طرف از اینا بود که چرت و پرت میگفت و بقیه رو میخندوند. 

- شنتیا بریم ببینیم چه خبره؟ 

- خبر خاصی نیست خزان،    چندتا بیکار دورهم جمع شدن. 

- هنوز نیم ساعت مونده،    بیا دیگه. 

دستش و گرفتم با خودم کشوندمش اونجا. 

خدایی حرفاش ته خنده بود 

کلی خندیدم. 

- بیا بریم دیگه خزان. 

- باشه بریم. 

داشتم پشت سر شنتیا میرفتم که یه دفعه دستم از پشت کشید شد 

برگشتم و با یه لبخند چندش روبه رو شدم.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«13»

یه مرد هیز عوضی دستم و گرفته بود و ولم نمی کرد. 

- بیا بریم امشب و در خدمت باشیم. 

- ولم کن کثافت. 

 انگشت اشارشو و روی دماغش گذاشت و گفت

- ساکت باش خوشگل خانم،    الان.. 

بامشتی که تو دهنش خورد نتونست جملشو کامل کنه. 

برگشتم و با صورت پر از عصبانیت شنتیا روبه رو شدم. از چشماش خون میبارید و میشد به خوبی فهمید که یه جنگ تو راهه

سعی کردم از تصمیمش منصرفش کنم 

- شنتیا بیا بریم.    لطفا. 

ولی بدون توجه به حرفم به سمت اون یارو هجوم برد و شروع کرد به کتک زدنش.

حالا این ما بودیم که مردم دورمون جمع شده بودن.

جیغ زدم.

- شنتیااااا بسسسه

ولی انگار کر شده بود و گوشاش نمی شنید.

بین اون دعوا فقط صدای شیهه اسب بود که توجهمو به خودش جلب کرد 

ای وااااییییی

نگهبانا امدن.

- چه خبرتونه عین خروس جنگی افتادین به جون هم.

نگهبانا شنتیا رو به زور از اون مرتیکه جدا کردن.

دستاش و پیراهنش خونی بود.

بازوشو گرفتم و گفتم.

- جون مامانت بیا بریم.

شنتیا راضی به امدن شده بود 

هنوز یه قدم برنداشته بودیم که یکی از نگهبانا پرسید.

- کجا با این عجله؟

شنتیا گج پرسید 

- ببخشید.  من متوجه نمیشم.

- میریم پیش ارباب تا اون متوجت کنه.

و از چیزی که می ترسیدیم سرمون امد 

- حمید این خانم و آقا رو سوار درشکه کن، این بی ناموسم میبریم.

همونی که اسمش حمید بود به سمت درشکه بردمون و هر سه تاییمون سوار شدیم.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«14»

اگه بگم نترسیده بودم دروغه محض 

شنتیاهم وضعیت خوبی نداشت. 

- شنتیا. چی میشه؟ 

- نمی دونم. 

- اونا ولمون میکنن دیگه؟ 

- نمی دونم. خزان ببین چی میگم بهت حتی یه کلمه هم نباید حرف بزنی. هیچی از هویت واقعیت نمیگی، اگه ازت چیزی پرسیدن میگی که ما زن و شوهریم و برای خرید خونه امده بودیم. 

فهمیدی؟ 

- باشه. 

بلاخره درشکه وایساد. 

همونی که اسمش سیاوش بود امد و گفت 

- این چشم بند ها رو به چشاتون بزنید،    زوود. 

چشم بندها رو ازش گرفتیم و بستیم به چشامون. هیچی نمیدیدم،  سیاهی مطلق 

کمکمون کردن تا از درشکه پیاده بشیم.  عطر گل یاس فضای اطراف پر کرده بود 

به همین دلیل حدس زدم که تو امارت خان باشیم. 

بعد از طی کردن یه مسیر طولانی. 

بهمون گفتن همینجا وایسید. 

- حمید  برو رایان خان و خبر کن. 

رایان خان؟ اسمش برام آشناست، چندسال پیش شنیدم که خان بزرگ فوت شده و پسرش جانشینش شده. 

امیدوارم یه جووون خام و بی تجربه باشه.

صدای قدم های شخصی و میشنیدم که بهمون نزدیک و نزدیک تر میشد. 

- اینجا چه خبره؟ 

واوووو چه صداییی داره. 

- ارباب. این پسره زده ارشیا رو ترکونده،  ارشیا باز خریت کرده. 

فکر کنم اسم همونی که میخواست منو اذیت کنه ارشیا بود و داشتن راجب اون حرف میزدن. 

- من هزار بار گفتم که دست درازی به ناموس مردم تو روستای من ممنوعه. 

- ارباب گوهههه خوردم. خریت کردم ارباب  به بزرگیتون قسم که بار آخرمه. 

- سری قبلم همین و گفتی.  تو فکر میکنی من خررم.سیاوش.

- جوونم ارباب.

- همهٔ زمیناش و ازش بگیرین و از اینجا پرتش کنید بیرون.

- ارباب توروخدا. من جزء این روستا جایی ندارم.ارررربااااببب

از صدای داد آخر ارشیا لرز عجیبی تو تنم افتاد، حالا چه بلایی سر ما میاد.

- چشم بنداشون باز کنید.

وقتی چشم بند باز کرد چشام تار میدید چندباری پلک زدم تا بتونم خوب ببینمش.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«15»

با دیدن اون همه عضله دهنم اندازه غار باز شده بود 

بازوش اندازهٔ دور کمر من بود. 

قبل از اینکه کسی متوجه بشه سریع خودم و جمع و جور کردم. 

- شما دوتا تو روستای من چیکار دارید؟

طبق قرارمون با شنتیا من هیچی نمی گفتم و اون جواب داد 

- ما میخواستیم بیایم اینجا زندگی کنیم،    البته با اجازهٔ شما 

نیشخندی زد و گفت 

- چون اجازه من براتون مهم بود رفتید کل روز و تو روستا گشتید بعد امدید پیش من؟ 

- ما فقط میخواستیم روستا رو ببینیم.

- غلط کردید بدون اجازه من امدید اینجا. 

پسرهٔ عوضی دیگه داشت از حد میگذروند. 

مننننن نمی تونم ساکت بمونم. 

یه قدم رفتم جلو و گفتم 

- درسته این روستا جد در جد چرخیده و به تو رسیده،    ولی اگه روی تابلو ورودی روستا رو بخونی میفهمی که اینجا یه جای توریستی.  تو به عنوان مسئول اینجا مؤظف هستی که سواد داشته باشی ولی انگار نداری. تعجب میکنم که چطور گذاشتن یه آدم بی سواد خان بشه.

شنتیا با آرنجش به پهلوم کوبید و گفت که دیگه تموم کنم. 

ولی من گوشم بدهکار نبود. 

 

(رایان) 

این دختره خیلی جسور و بی پروا بود 

از دو حالت خارج نیست. یا با مفهوم خان آشنا نیست یا خودش دختره یه خانوادهٔ با نفوذیه. 

که با لباسایی که تنشه میشه به راحتی فهمید که حالت دوم مناسب تره.

چشاش خیلی برام آشناست. من این نگاه میشناسم، ولی نمی دونم از کجا.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«16»

(خزان) 

 

با نگاهاش داشت عصبیم میکرد. یجوری با غرور از بالا به ما نگاه میکرد که انگار ما کلفتشیم. 

بهم نزدیک شد تو یه قدمیم وایساد و گفت: 

- خیلی دوست دارم بدونم ننه و بابات کین که تو ازشون به عمل امدی. 

- مگه من از تو پرسیدم که ننه و بابات کین که تو میپرسی؟ 

گرهٔ تو ابروهاش بیشتر شد. 

منم یه لبخند کج بهش زدم تا حالش بگیرم 

رو به شنتیا گفت

- چجوری با این دختره زندگی میکنی؟. قشنگ معلومه که تحمل کردنش کار سختیه. 

پام و محکم به زمین کوبیدم و گفتم 

- به تو ربطی نداره تو زندگی مردم دخالت نکن. 

- خیلی چیزا به من مربوطه که فکر نکنم حتی یک سومش و بتونی درک کنی. 

- شاید برای این احمقا رئیس باشی ولی برای من تو هیچی نیستی. 

- بهت نشون میدم من چی هستم   . سیاوش این دختره زبون دراز و با اون شوهر شجاعش بندازین تو انبار. 

- تو نمی تونی منو اینجا نگه داری، من باید برم خونه. 

- وقتی انقدر تو انبار نگهت داشتم که موهات رنگ دندونات بشه اونوقت میفهمی که من میتونم یا نمی تونم. 

نگهبان و دستام گرفته بودن و به زور میکشیدنم. 

- ولمممم کنیدددد... من باییید برررم.

نگهبانی که داشت منو  با خودش میبرد گفت:

- هیچکس هیجا نمیره خانم کوچولو.   به ارباب توهین میکنی؟ 

- به من دست نزنید آشغالا. ولمممم کن 

کشون کشون ما رو بردن و انداختن تو یه جای تاریک و کثیف 

وقتی در و بستن یه لگد به در زدم و گفتم

- به اون اربابتون بگید براش خیلی بد میشه.

نگهبانا درحالی که میخندیدن گفتن

- یه وقت اربابمون و نخوری کوچولو

- منو مسخره میکنی عوضی حالا بهت نشون میدم.

- خزاااااانن 

با داد شنتیا به طرفش برگشتم

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«17»

شنتیا امد یه قدمیم وایساد و گفت:

- قرار بود حرف نزنی، قرار بود نزاری هویتت فاش بشه

- ندیدی پسر چی میگفت.    انتظار داشتی وایسم نگاش کنم. درضمن هویتم فاش نشد. 

- اره فاش نشده ولی با این رفتاراو حرف زدنت بهت شک کردن اگه شک نمیکردن اینجا نگهمون نمی داشتن. 

- بزار بفهمن من کیم.    اینطوری بهتر و راحت تر میتونم حال اون آشغال و بگیرم. 

- با این غرور لعنتیت آخر سر سرهممون به باد میدی 

- شنتیا. 

- بگیر بخواب،    تا ببینیم فردا چی میشه. 

- از من انتظار نداری که تو این کثافتا بخوابم؟ 

- هرطور راحتی. 

شنتیا یه گوشه دراز کشید. 

- بزار از اینجا خلاص شم اون مرتیکه . تقاص همه اینکاراشو پس میده. شنیدی چی گفتم؟ 

چه خوش خواب.  چجوری تونست اینجا بخوابه. 

شنتیاهم یه رعیت زادس دیگه. 

من که تا صبح خوابم نمیبره. 

ولی انگار خیلی خسته تر از این حرفام. 

بیخیالش. یه شبه دیگه

شنلم زیرم پهن کردم و به ثانیه نکشید که خوابم برد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

صبح با برخورد نور خورشید به چشام بیدار شدم. 

نگاهی به اطراف کردم 

مارو انداختن تو انبار علوفه!! 

فقط خدا خدا کن که از اینجا نرم بیرون 

رایان خان. اونموقعس که میندازمت تو طویله 

صدای نگهبانا رو از دور شنیدم 

شنتیا رو چندبار تکون دادم تا بیدار بشه.

در باز شد و یه دختر شلخته و کثیف امد تو.

یه شلوار قهوه ای با دامن بنفش با یه بافت قرمز و یه روسری گل وا گلی

انقدر افتضاح بود که نتونستم بیشتر از این نگاش کنم.

صد رحمت به خدمتکارای خودم.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«18»

من چقدر احمق بودم که به اون آهوی بیچاره که عین گل روی قالی میموند میگفتم چرکول. 

از این همه برو بیا رایان خان بعید بود این خدمه! 

امد جلو یه سینی گذاشت جلومون. 

- اینو  ارباب داده. 

حرف زدنشم عجیب بود    فکر کنم خله. 

نگاهی به محتوای داخل سینی کردم 

فقط دوتا لقمه بود. 

خشمم ده برابر شد 

سینی و از زمین برداشتم کوبیدم به دیوار و گفتم 

- به اربابت بگو من گدا نیستم. یا درست پذیرایی کنه یا اصلا نکنه

- چ.. ششش. ممم

بعدم بدون اینکه سینی و برداره سریع رفت. 

 

(رایان)

 

عادت داشتم صبحا بعد از خوردن صبحانه مطالعه میکردم. 

داشتم کتاب مورد علاقم و با شور و نشاط میخوندم که صدای در مانعم شد

- سیاوشم. 

- بیا تو 

کتاب و بستم و گذاشتم روی میزم. 

- چی شده. 

- جاسوسامون از ده بالا خبر آوردن که دختر خان گم شده. 

- گم شده؟ 

- بله.    تموم اهالی ده دارن دنبالش میگردن. مثل اینکه با دوست پسرش امده گردش ولی دیگه برنگشته خونه. 

میگن شاید دزدیده باشنش. 

خیلی عجیبه    دختر خان گم شده. 

صدای در افکارم بهم ریخت. 

- ارباب. 

اکرم بود.

- بیا تو. 

-ارباب.    من سینی و بردم. اون دختره گفت که گدا نیست و نمیخواد سینیم پرت کرد به دیوار. 

درسته،    اون دختره خیلی مشکوکه. 

شاید یه ربطی به گم شدن دختر خان داشته باشه. 

- سیاوش    اون دختر رو بیار اینجا.    همین الان. 

-  باشه

باید بفهمم اون کیه.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«19»

(خزان) 

 

دورتا دور انبار قدم رو میرفتم تو دلم به اون عوضی فحش میدادم. 

تو کل زندگیم انقدر تحقیر نشده بودم بهش نشون میدم یه من ماست چقدر کره داره. 

غرق افکارم بودم که در انبار باز شد و   سیاوش امد داخل

به من اشاره کرد و گفت

- تو باید باما بیای

شنتیا از جاش بلند شد و گفت

- چی شده؟ میخواین باهاش چیکار کنید؟ 

- تو دخالت نکن،  راه بیفت. 

به شنتیا نگاه کردم. خیلی نگران بود 

لبخندی زدم و گفتم 

- چیزی نمیشه.    نترس 

بعدم جلوتر از سیاوش از انبار خارج شدم 

- دستاش و ببندید. 

- حق ندارید به من دست بزنید. خودم میام. 

دیشب هم عصبانی بودم هم تاریک بود و هیچی ندیدم الان وقته آنالیزه. 

عجب امارت شیکی بود. 

انگار یه تیکه از بهشت از آسمون افتاده اینجا. 

از امارت ما یکم بزرگتر بود. 

داخل شدیم 

وسایل داخل امارت همشون عتیقه و گرون قیمت بود 

سمت چپ یه راه پله بود که سیاوش گفت ازش برم بالا. 

طبقه بالا پنچ تا اتاق بود 

پشت در یکیشون توقف کردیم و در زدن. 

-  سیاوشم. 

- بیا تو. 

اگه بهم چیزی بگه سکوت نمی کنم.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«20»

نشسته بود پشت میز کارش. 

احتمالا اینجا دفتر کارشه. 

نگام ازش گرفتم و به سمت راست اتاق خیره شدم. 

از جاش بلند شد و گفت 

- دیشب خوب خوابیدین؟ 

این چرا انقدر مؤدب شده؟

روی میزش نشست و ادامه داد. 

- شما که تو همچین خانوادهٔ محترمی بزرگ شدید باید بدونید که وقتی کسی داره باهاتون حرف میزنه باید بهش نگاه کنید. 

سعی کردم مثل خودش جوابشو بدم. 

- به من یاد دادن نگاهم و خرج چیزای بی ارزش نکنم،    البته امیدوارم به شمااا بر نخوره

کلمهٔ شما رو کشیده و خاص گفتم. 

و پشت بندش یه نیشخند کافی بود. 

- به منم خیلی چیزا یاد دادن،  مثلا گفتن که نباید از خونم زیاد دورشم چون احتمال داره گم بشم و عواقب بدی در انتظارم باشه

منظورش چیه؟ 

- بابا جونت میدونه که اینجایی؟ خزان محتشم.  دختر همایون محتشم خان ده بالا.

همه چیز و میدونه؟

وای نه

نباید قبول کنم که خزانم. 

- منظورت و نمیفهمم،    خزان محتشم دیگه کیه؟ 

شروع کرد به خندیدن. 

عووووضییی

- چقدر راحت آدما هویتشون و فراموش میکنن 

- اشتباه گرفتی    من این دختره رو نمیشناسم. 

-باشه قبول.    من شنیدم که دختر خان یه خالکوپی گل سرخ روی کتفش داره.

قضیه خالکوپی و از کجا شنیده.

بدبخت شدم. 

- اگه تو اون خالکوپی نداشته باشی که هیچی معلوم میشه من اشتباه کردم و آزادت میکنم، ولی اگه داشته باشی خیلی خوش میگذره.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«21»

نباید بزارم خالکوپی ببینن. 

به دوتا از خدمتکارا که یه گوشه اتاق وایساده بودن اشاره کرد 

اوناهم امدن به طرفم. 

دستام و گرفتن. 

شروع کردم به تقلا کردن. 

- به من دست نزنید،    ولم کنننن. 

ولی هیچ فایده ای نداشت. 

زیپ لباسم باز کرد و روی کتف راستم و نگاه کرد. 

خالکوپی و دید.   دیگه همه چی تموم شد 

خدمتکار با اشارهٔ سرش به رایان فهموند که حق با اونه.

رایان از جاش بلند شد امد پیشم. 

دستش و گذاشت رو شونم 

- چیکار میکنی؟ 

رفت پشتم وایساد. 

- پس داستانا حقیقت دارن. 

دستش و از روی شونم پس زدم 

- بار آخرت باشه که به من دست زدی. 

به طرز مسخره ای گفت

- چچچششمممم

- خب حالا میخوای چیکار کنی؟   من خزان محتشمم.    حق باتو بود. میخوای منو بکشی؟ 

- انقدرا که فکر میکنی بی تجربه و بی عقل نیستم. خیلی خوب میدونم چه گنج باارزشی تو دستام دارم. 

- پس چی؟!

- اونش و من تعیین میکنم،  شما بهتره ذهنت و اسیر این چیزا نکنی.

-بهتره منو آزاد کنی واگرنه بد میبینی پسر جوون.

همینطور که زل زده بود تو چشام خطاب به سیاوش گفت

- یه نامهٔ فدایت شوم برای خان بنویسید و بگید که دختر عزیزش مهمون ماست. بیاد بهم التماس کنه تا بزارم مهمونمون برگرده خونه.

- مرتیکهٔ کثافت.

- مهمونمون ببرید و خوب ازش پذیرایی کنید.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«22»

پس نقشش اینه

میخواد بابای منو خار و خفیف کنه

من نمیزارم 

- تو نمی تونی اینکار و بکنی

- قبلانم بهت گفتم فعل نمی تونی و دربارهٔ من صرف نکن. چون هیچکاری نیست که نتونم انجام بدم. 

- تو یه بذدل ترسویی،    یه احمقی. 

- سیاوووششش.    قبل از اینکه بلایی سرش بیارم ببرش. 

سیاوش امد از پشت لباسم کشید و من از اتاق بیرون برد.

- اکرممم.

- بله آقا سیاوش.

- خزان خانم میسپرم به تو ببرش تو اتاق پایین و خوب بهش برس، فهمیدی؟

- بله آقا.

سیاوش رفت.

اکرم امد دستم و بگیره.

- تو یکی دیگه حق نداری به من دست بزنی.

- باشه خب. داد نزن.

- دلم میخواد داد بزنم. به توهم هیچ ربطی ندارههههه.

به همون اتاقی که سیاوش گفت رفتیم

اکرم برام یه سینی پر خوراکی آورد.

- خزان خانم موهات چقدر قشنگه، چشات خیلی قشنگه. من شبیه آقای خدابیامرزم. خدابیامرز از قیافه هیچ بویی نبرده بود برای همینم ما این ریختی شدیم.

- آقای خدابیامرزت حتما از عقلم بویی نبرده بوده.  من هیچ علاقه ای به شنیدن خاطرات و حرفای مسخره تو ندارم،  الانم گمشو برو بیرون.

- باشه خانم عصبانی نشید.

- چقدر بدبختم که گیر تو افتادم.

- ببخشید خانم. اگه شما بدبختید پس من چیم؟ من سی ساله که دارم تو این امارت کلفتی میکنم. نه فهمیدم زندگی چیه نه خانواده چیه. حداقل شما تا این سن خوش زندگی کردی.

- تو یه رعیتی. رعیت زاده ها همیشه به خان ها خدمت میکردن،  پس دیگه گله کردن نداره. میخواستی رعیت نباشی

- خانم یجوری میگید انگار دست منه. فکر کردید من بدم میاد خوشگل باشم یا پولدار باشم. هیچکی دوست   نداره کلفتی کنه خانم، خانم اصلا میدونی چیه من دلم میخواد زن ارباب بشم.

از حرفی که زد نتونستم خودم و کنترل کنم و زدم زیر خنده.

-چرا میخندی؟

- تو با این قیافت و بااون هیکل نشستت میخوای زن این رایانه بشی؟ به نظرت اصلا بهت نگاه میکنه.

- الان که نه ولی یه روزی عاشقم میشه.

- بس کن. چرت پرت گویی بسه،  برو.

- حالا خودت میبینی. ارباب منو دوست داره.

با لحن مسخره ای گفتم  

- اره قطعا همینطوره.

اکرم همینطور که داشت با خودش حرف میزد از اتاق رفت بیرون.

دخترهٔ خل و چل 

چه توهمایی 

این رایان که من دیدم هرشب بهترین و خوشگل ترین دخترا زیرشن.

عمرااا بیاد طرف تو

خدایا یه عقلی به این بده که انقدر فکر و خیال مسخره نکنه.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«23»

از استرس نمی تونستم حتی بشینم از یه طرف دلواپس شنتیا بودم از طرف دیگه بابا

وقتی این خبر میشنید چه حالی میشد.

خدا لعنتت کنه رایان. 

ایشالله کچل بشی. 

بابام باید بیاد به رایان که سی سال از خودش کوچیکتر التماس کنه   فقط بخاطره ندونم کاری های من. 

باید به حرف شنتیا گوش میدادم. 

من نمیزارم بابام به اون آشغال التماس کنه.   عمرا

صدای شیپور بلند شد   و این یعنی بابا داره میاد. 

رفتم پشت پنجره وایسادم. 

بابا رو دیدم.    تو این یه شب چقدر شکسته شده بود   تو این هیجده سال هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش. 

چندتا از نگهبانا و مسعود همراهش بودن. 

خدایا نزار بابام امروز کوچیک بشه،    لطفا. 

اکرم در و باز کرد و گفت 

- خانم باباتون امده. 

- فکر کردی خودمم گاوم. برو کنار.

اکرم هل دادم کنار و بعد با شتاب خودم به باغ رسوندم. 

بابا وقتی منو دید لبخند روی لباش نقش بست 

الهی قربونت برم که انقدر خوبی

پریدم تو بغلش و محکم بغلش کردم. 

چرا انقدر دیر فهمیدم که چه بابایی دارم

بابایی که تو یه شب نبودم اندازهٔ هزار شب پیر شد. 

داشتم از آغوش گرم و پر محبت پدرم لذت میبردم که صدای دست زدن رایان تررر زد به همه چیز. 

- آفرین،    چه صحنهٔ احساسی   محکم همدیگر و بغل کنید شاید دیگه نتونید. 

کثافت پست. 

میکوشمت رایان. 

بابا با بغض تو گلوش شروع کرد به حرف زدن.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...