رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان افسانه ی گوهران | مهتاب کاربر انجمن


.mahtab.
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

.:به نام خالق طبیعت:.

 

افسانه ی گوهران

 

نویسنده: مهتاب

ژانر: تخیلی، فانتزی

 

مقدمه:

آب‌همه چیز را دگرگون می‌کند، جز خود را!

باد همه چیز را به حرکت در می‌آورد، جز خود را!

آتش همه چیز را می‌سوزاند، جز خود را!

خاک همه چیز را با خود یکی می‌کند، جز خود را!

این چنین است راز «خود بودن» و «خود شدن»!

 

خلاصه:

وینا، پسری از جنس آب، مسئول یکی از هسته‌های مرکزی راکتور آب سرخ است. محل زندگی او، بیشه‌ای‌ است که تنها زیستگاه باقی مانده در آن منطقه است و چهار دسته ی عصیر ها، حرور ها، ثری ها و دم ها در آن زندگی می کنند. وینا تفاوت‌هایی با سایر مردم دارد که سعی در پنهان کردن آن‌ها می‌کند؛ اما با وقوع اتفاقی عجیب همه چیز طور دیگری رقم می‌خورد.

 

پیش درامد:

تا همین الان فقط با خودم کلنجار می‌رفتم که می‌شه کلیشه رو ضد کلیشه نوشت یانه؟ یا اگه همه این افکار کلیشه خالص باشه اون موقعه دیگه ارزشی داره خوندن این کلمات یانه؟!

در نهایت به این نتیجه رسیدم که این شمایید که ارزش کلمات رو مشخص می‌کنید. حتی اگر تمام این‌ها، کلیشه‌ی خالص باشه!

و در نهایت ممنون از الهام عزیز که توی جمع بندی پیرنگ این داستان بیشترین کمک رو به من کرد و من ازهمین تریبون مقام جادوگر مشاور رو به ایشون اهدا می کنم!

@ Flare

خوب این پیش درامدی بود که  حدود یک سال پیش برای این داستان نوشتم. هنوز هم نظراتم همون حرف های بالاست و هنوز هم الهام عزیزم مقام جادوگر مشاور رو دارند، تنها نکته ی قابل ذکر اینه اگه قبلا گوهران رو خوندید(همون چند پارت ابتداییش منظورمه) همه چیز رو از ذهنتون پاک کنید و چون داستان با رویکردی متفاوت و تغییرات بسیار شروع خواهد شد!

بخونید و لذت ببرید!

پ.ن. بدانید و آگاه باشید نویسنده ی اصلی رمان خانوم فلار هستند و بنده فقط نقش آپ کننده ی پست ها رو دارم. تعریف و تمجیدا رو ببرید نمایه ی ایشون.😁❤️

.:لینک صفحه ی نقد:.

ویراستار: @ Paradise

ناظر: @ Outis

ویرایش شده توسط .mahtab.
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام خدمت همه ی عزیزانی که این داستان رو همراهی می‌کنند. عارضم خدمتتون که سعی کردم کلمات جدید و یا هر کلمه‌ای که معنی متفاوت با اون چه که در حالت طبیعی داره رو با «» براتون مشخص کنم و یک توضیح کوتاه راجع به هر کلمه‌ی جدید انتهای هر پست براتون بزارم. باشد که اندکی از پیچیدگی داستان بکاهد.😁

پارت اول:

 

- باید برم آزمایشگاه، امروز نتیجه‌ی آنالیز آب سیاه میرسه!
«شب»، «قلبْ ماهیه» سیاهِ خالدارِ سفید داخل بدنم، چرخی به دور خودش زد و از این ماجراجویی تازه، باله های زیر شکمش رو تکون داد.  شناور، به سمت در ورودی راکتور حرکت کردم.  در طبقه‌ی اول راکتور تقریبا هیچ زنی دیده نمی‌شد.  اکثر زن‌هایی که در راکتور کار می‌کردن در طبقه‌های بالا و نزدیک به هسته‌ی مرکزی راکتور بودن.  با تکان دادن سر، سلامی به چند «عصیر» دیگه دادم و به سمت حفره‌های آب گرم شناور شدم. عاشق تکنولوژی بیشه بودم که همه چیز رو شبیه به یک بازی می‌کرد.

صبر کردم تا بخار ناشی از استفاده‌ی نفر قبل از حفره از بین بره. توسط اهرمی که کنار حفره بود، فشار رو روی چهار تنظیم کردم و همزمان با فشار دادن دکمه‌ی قرمز رنگ زیر اهرم به داخل حفره پریدم.  ناخودآگاه صدای «یوهووو» از دهنم بیرون پرید. چند ثانیه‌ای طول کشید تا حس سقوط به داخل حفره، به حس شناوری  به سمت بالا تغییر کند.  فشار بخار، شقایق‌های روی سرم رو تاب می‌داد و باعث قلقلک کف سرم می شد. حفره های آب گرم که با کمک «حرورها» و «دم‌ها» درست شده بود، «آب خنثی» رو به بخاری پر فشار تبدیل می‌کرد که به کمک اون می‌تونستیم بین طبقات، بالا بریم. با دیدن ورودی طبقه‌ی چهارم، و حس کم شدن فشار بخار، دستم رو به میله‌های ورودی گرفتم و خودم رو از داخل حفره بیرون کشیدم.

«شب» که از این بالا رفتن ناگهانی گیج شده بود دور خودش می‌چرخید و بی‌دلیل می‌خندید. خنده‌ی نصف و نیمه‌ی روی صورت خودم رو هم جمع کردم و دستی به جلبک‌های سیخ شده‌ی روی بدنم کشیدم. قطعا این بالابرهای جذاب، تنها نکته‌ی مثبت کار شگفت انگیز من نبودن! طبقه‌ی چهارم یک لوله‌ی عریض و طویل به دور هر دو توربین اصلی راکتور بود. در این طبقه زن‌های بیشتری به چشم می‌خوردن  که اکثرا، توسط نمایشگرهای سه بعدی که توسط عینک‌هاشون ایجاد شده بود، در حال آنالیز شرایط توربین‌ها بودن. به سمت چپ و در امتداد راهرو حرکت کردم.

درهای زیادی با فاصله‌های متفاوت دور تا دور راهرو به چشم می‌خورد. درهایی که بیشترشون به میکرو توربین‌ها ختم می‌شدن و هر چند تا درمیون به مرکز کنترل هر شاخه از میکرو توربین‌ها. به طور کلی هر توربین از پنجاه شاخه و هر شاخه از بیست میکرو توربین تشکیل شده بود که در نهایت کار همه‌ی آن‌ها باعث حرکت فن‌های بزرگ راکتور می‌شد. توربینی که من مسئول هدایت اون بودم، شماره‌ی پانزده از شاخه ی بیستم بود. ساختار این توربین عظیم، حاصل طراحی «آنالی» بود و به نوعی من این شغل رو که کمتر مردی می تونست بدست بیاره، مدیون آنالی بودم.

دلم می‌خواست قبل از ورود به محوطه ی توربین، سری به قسمت آزمایشگاه بزنم و خبر از آب سیاه بگیرم. نزدیک خروجی اول به سمت آزمایشگاه بودم که صدایی آشنا باعث شد به عقب برگردم:

- «وینا»، صبر کن.

«مِهان» سرپرست اصلی شاخه‌ی بیست، با همان لباس سرهم آبی پررنگ، دست‌هایی که از پشت بهم چفت شده بودند و نگاه متمرکز و نارنجی با گل سنگی که به صورت یک پارچه کف سر قطره مانندش رو پوشانده بود به سمت من در حرکت بود. نگاه کوتاهی به «شب» انداختم و توی ذهنم عاجزانه بهش گفتم:
- توروخدا آروم بگیر!
_________________________
پاورقی:

شب: نام قلب ماهی «وینا»


قلب ماهی: یک نوع ماهی جادویی که هنگام تولد هر «عصیر» درون او متولد می شود. این ماهی ها ارتباط جدا ناپذیر با قلب هر عصیر داشته و نشان دهنده ی گوشه ای از روح آن هاست.


عصیر: به معنی آب. موجوداتی که تماما از آب ساخته شده اند. بدن آن ها یک اکوسیستم کوچک آبی است و به وسیله ی آبی که سخت شده است (آب سخت) از «آب خنثی» اطراف قابل تفکیک اند. این موجودات یکی از چهار دسته  موجودات اصلی ساکن در بیشه هستند.


حرور: به معنی آتش. حرور های موجوداتی هستند که تماما از آتش ساخته شده اند. بدن آن ها بدون هیچ ماده ی سوختنی، از آتش ساخته شده است. این موجودات یکی از چهار دسته ی اصلی موجودات ساکن در بیشه هستند.


دم: به معنی هوا. دم ها موجوداتی هستند که تماما از هوا ساخته شده اند. بدن آن ها توسط  «هواجوهر» رنگ گرفته و به این ترتیب قابل تفکیک از «هوای خنثی» هستند. این موجودات یکی از چهار دسته ی اصلی ساکن در بیشه هستند.


آب خنثی: آبی که محیط آبگیر را پر کرده است و جدا از ساختار بدنی عصیر هاست.


آنالی: به معنی مادر دار. مادر وینا


وینا: به معنی بینا


مهان: به معنی سرپرست

@ همکار ویراستار♥️

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Ayda.r

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

کمرم رو صاف کردم و باله‌های بین انگشت های هر دو دستم که کنار بدنم آویزون بود رو سه مرتبه پشت سر هم باز و بسته کردم. این روشی بود که به  «مینرو ها» سلام می‌دادیم. مهان در دو قدمی من ایستاد و سری برام تکون داد.  قبل از این که بتونم چیزی از قیافه‌ی جدی‌اش متوجه بشم گفت:

- بازم که بدون لباس اومدی تو راکتور. چند مرتبه باید بابت این مورد تذکر بگیری؟

سرم رو پایین انداختم و سعی کردم «شب» رو که در حال درآوردن ادای مهان بود آروم کنم. مهان گلویی صاف کرد و دوباره گفت:

- این بار آخری بود که بهت تذکر دادم وینا، بار دیگه اگه این بی‌انضباطی رو ازت ببینم به بخش پاکسازی منتقلت می‌کنم!

بخش پاکسازی، بخشی بود که  مجبور بودی با نوع خاصی از اسفنج، پره‌های توربین‌های اصلی رو تمیز کنی و این  روند  هرروز و هرروز تکرار می‌شد. کار سخت و طاقت فرسایی که اصلا خوشایند من نبود. باز هم بدون حرف سلامی دیگه‌ای به مهان دادم و اجازه دادم از کنارم عبور کنه. حباب‌های گیر کرده تو فضای بدنم رو به بیرون هل دادم و با تشر به «شب» غریدم:

- آخرش برام دردسر درست می‌کنی! صد دفعه گفتم جلوش اداش رو درنیار!

«شب»  شکم گردش رو داخل داد و باله‌اش رو شبیه به انگشت در آب تکان داد و سعی کرد رفتار من رو هم تقلید کنه. بیشتر از عصبانیت، از دست کارهاش خنده‌ام گرفت.  خودم هم بدم نمی‌اومد جلوی مهان ادای قیافه‌ی عصا قورت داده‌اش رو در بیارم! زن بد اخلاق! راهم رو به سمت در میکروتوربین کج کردم. با تشر مهان بهتر بود قبل از انجام کارم سمت آزمایشگاه پیدام نمی‌شد. اصلا دلم نمی‌خواست سر این کنجکاوی به قسمت پاکسازی منتقل می‌شدم.  

به سمت در شماره ۱۵ شناور شدم و با گرفتن صورتم مقابل اسکن شناساگر، منتظر باز شدن در شدم. تصویر صورت قطره شکلم از بالا به پایین، داخل نمایشگر ایجاد شد. مرجان های بنفش و آبی که روی سرم رشد کرده بودند، چشم های آبی تیره که از پشت عینک ، تیره تر دیده می شد. پوست ساخت شده از فلس «آب سخت» که با وجود بی رنگی، با حرکت اب برق می زد. در اتاق با صدای تیکی باز شد. فضای میکرو توربین‌ها تماما شبیه به هم بود. یک دیوار شیشه‌ای  سراسری که پشت اون یک صندلی، دو اهرم کنترل و دکمه‌های مختلفی شبیه به دایره‌های درهم پیچیده قرار داشت. خودم رو روی صندلی پوشیده شده از خزه‌های نرم انداختم و  اسفنج کش مانندی که روی یکی از اهرم‌ها بود رو برداشتم. تمامی تار‌های شقایق روی سرم رو به دست گرفتم و اسفنج رودور  اون بستم. «شب»، پشتکی زد و موزون رقصی کرد. خنده‌ای کردم و داخل مغزم به شب گفتم:

- بزن بریم پسر!

با زدن دکمه‌ی سبز بزرگ مرکز صفحه، شیشه‌ها از حالت تار به حالت شفاف تغییر شکل دادن. فضای رو به رو، فضایی خالی و شنی بود که در کف اون شن‌ها حالتی مارپیچ طور داشتن. دو قفس فلزی در دو طرف فضا در فاصله ی چند متری کف شنی شناور بود. موجوداتی که داخل قفس‌ها خواب بودن، دوست‌های چند ساله‌ی من بودن. اهرم‌ها رو به دست گرفتم و قبل از هرکاری با هدایت دو چنگکی که از بالای فضا آویزون بود، درب قفس ها رو به نوبت باز کردم. تکون‌های ریز قفس ها موجودات داخل اون‌ها رو نیمه هوشیار کرد. از باز بودن قفس‌ها که مطمئن شدم، اکسیژن‌های بدون پیوند که به صورت حباب داخل بدنم سرگردون بودن رو از بینی بیرون دادم و با منقبض کردن فلس‌هام دو دکمه از اون همه دکمه که به حالت  دایره‌های در هم تنیده روبه روم قرار داشت، که نزدیک‌ترین نقاط به قفس‌ها رو نشونه می‌گرفت، هم زمان فشار دادم.
_____________________________________
پاورقی:

مینرو: به معنی الهه ی دانش و هنر. مهندسین تکنولوژی و علم در بیشه که همگی زن هستند.

آب سخت: نوع خاصی از اب که باعث جداییی بدن عصیر ها از آب خنثی می شد.

@ همکار ویراستار♥️

@ Flare  @ arisky  @ Ayda.r @ Outis  @ TARANEH.M @ LioOla

ویرایش شده توسط .mahtab.
☆ویراستاری Paradise ☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم: 

دو تکه سالمون پخته شده با روغن تن از فضای توری بالای میکرو توربین، که محفظه‌ای پر از غذا بود درست در چند سانتی متری قفس ها رها شد. با این که نیروی جاذبه در زیر آب سرعت سقوط رو کمتر می‌کرد، اما هیچ کدوم از دو تکه گوشت، به کف شنی فضا نرسیدن. «سای» و «تای» دو ماهی گوشتخوار غول پیکر از قفس‌های خودشون بیرون اومده  و غذاشون رو به محض نزدیک شدن به قفس‌ها بلعیده بودن.

پوست خاکستری رنگشون کاملا به مهره‌های استخوانی کمرشون چسبیده بود و قسمتی از این استخوان ها به شکل زائده‌هایی دندون مانند از سطح بالایی پوستشون بیرون زده بود. دو باله‌ی قدرتمند و بزرگ با خال‌های بزرگ نارنجی به اندازه ی طول بدنشون به سمت پایین آویزان بود. صورت‌هاشون بدون چشم و بینی، تنها دهن بزرگی با سه ردیف دندون تیز و ریز که تا کنار ابشش هاشون ادامه داشت رو شامل می شد. از قسمت بالایی سرشون دو شاخک بلند و قوس دار بیرون آمده بود که به نوعی گیرنده ی بویایی اما با حساسیت صد برابری نسبت به بینی های معمولی بود.

وظیفه‌ی من غذا دادن به سای و تای تو یک مسیر مارپیچ تا جایی که نایی برای حرکت نداشته باشن، بود.  باید دقت می‌کردم که اون ها رو از دیواره شیشه‌ای و سقف مشبک توربین دور نگه می‌داشتم. دکمه‌های کناری دکمه‌های قبلی رو فشار دادم و سعی کردم دو ماهی خوش خط و خال رو در یک مسیر دایره‌ای در جهت هم حرکت بدم. با هر تکه گوشتی که این دو ماهی بازیگوش می‌خوردن، هم سرعتشون افزایش پیدا می‌کرد  و هم حالت بدنشان از اون نحیفی و قحطی‌زدگی خارج می‌شد.  این کار بیشتر از اون که برای من یک عمل حیاتی در حفظ بقای بیشه باشه، بیشتر شبیه به بازی کودکانه بود، که البته نتیجه‌ی باخت در اون چندان خوشایند نبود! بعد از تشر امروز صبح مهان اصلا دلم نمی‌خواست یه فاجعه به بار بیارم که به جای منطقه‌ی پاکسازی، من رو به منطقه ی استخراج بفرستن!

کم-کم سرعت ماهی‌ها به قدری زیاد می‌شد که یک گردآب اولیه  داخل فضا ایجاد می‌شد. این گردآب‌ها به قدری قوی می‌شدن که در نهایت مجموع تمام ۱۰۰۰میکرو توربین و گردآب‌هاش به حرکت نهایی توربین های غول پیکر اصلی منجر می‌شدن. از یک مرحله‌ای به بعد دستگاه به طور خودکار الگوریتم حرکت ماهی‌ها و سرعت پرتاب گوشت ها رو شناسایی و بر طبق اون عمل می کرد. اما سختی کار در این بود که ماهی‌ها هر چند وقت یک بار این الگوریتم رو شناسایی و سعی در تخریب اون می‌کردن. تمام وظیفه‌ی مسئولین توربین‌ها این بود که همیشه ماهی‌ها رو طبق الگوی مورد نیاز و سرعت حرکت گردآب رو در یک محدوده‌ی ثابت نگه دارن.

بعد از حدود پنجاه دور، سیستم الگوریتمی برای سای و تای طراحی کرد و من می تونستم دست از زدن دکمه‌ها بردارم. پره‌های بین انگشت‌هام رو باز و بسته و به «شب» که دور خودش می‌چرخید تا درون من گردآبی درست کنه نگاه کردم. فشار آب و ذخیره ی غذایی رو چک و به محوطه‌ی بیرون نگاه کردم. تک تک میکرو توربین‌ها کم‌-کم به محدوده‌ی فشار ثابت می رسیدن، بخاطر همین صدای غرش آروم توربین اصلی کم کم به گوش می‌رسید.  خوب می‌دونستم که تا حدود دویست دور دیگر، الگوریتم سای و تای تغییر نمی‌کنه. وقت خوبی بود تا سرکی به آزمایشگاه می کشیدم.

سرم رو از در بیرون بردم و اطراف رو نگاه کردم. هیچ کدوم از سرپرست‌ها اون اطراف به چشم نمی خورد. در میکرو توربین ۱۵ رو بستم و قبل از اینکه کسی متوجه من بشه با حداکثر سرعت به سمت آزمایشگاه شناور شدم.

@ همکار ویراستار♥️

@ Flare   @ arisky @ Ayda.r  @ TARANEH.M  @ Narges.Sh  @ Qazal @ Outis  @ Paradise

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

با وجود این که راهروهای دور توربین‌ها خلوت بود؛ اما هرچی که به سمت آزمایشگاه حرکت می‌کردم راهروها شلوغ تر می‌شدن. آلارم سبز ماهی شکلی که به دور خودش می‌چرخید، در سمت چپ فضای دیدم خبر از اون داشت که سای و تای در مسیرهای درست در حال حرکت هستن. یک پیچ از راهرو مونده بود تا به در آزمایشگاه برسم که صدای مهان رو در دو قدمی خودم احساس کردم:

- اما نمی‌دونیم واسه فعال سازیش چقدر «آبگینه» لازمه! نمی تونیم همچین ریسکی کنیم!

به دیواره‌ی یکی از حفره‌های بالابر چسبیدم و قبل از این که با مهان چشم تو چشم بشم خودم رو از اون حفره آویزان کردم. مهان و همراهش از کنار حفره گذشتن. «شب» که مثل من استرس گرفته بود و باله هاش رو تند تند تکون می‌داد، نفس آسوده‌ای بیرون داد. با حس قلقلکی که کف پاهام حس کردم، متوجه شدم که حفره در حال فعال شدنه و کسی از طبقات پایین‌تر می‌خواد از اون استفاده کنه. خودم رو بالا کشیدم و سریع به مسیر حرکت مهان نگاه کردم تا مطمئن بشم  رفته. با دیدن فضا خالی، تمام حباب‌های جمع شده داخل بدنم رو بیرون دادم و آسوده به سمت آزمایشگاه حرکت کردم.

قبل از ورود به آزمایشگاه از حفره ی بالای در، نگاهی به داخل انداختم. دو مینرو پشت صفحه‌ی آنالیز گر بزرگ آزمایشگاه نشسته بودن و تند تند چیزهایی رو یادداشت می‌کردن. یک لجن خار بزرگ قهوه‌ای رنگ به کف صدفی آزمایشگاه چسبیده بود و آرام آرام پیش می رفت. در انتهای آزمایشگاه که در دیگه به سمت محل قرنطینه وجود داشت رفت و آمدی به چشم می‌خورد.

در آزمایشگاه رو آروم باز کردم و قسمتی از جلبک‌های رشد کرده روی ساق پام رو کندم. دستم رو به سمت چشم‌های خمار لجن خار گرفتم و سعی کردم اون رو به سمت خودم بکشم. «شب» به فلس جلوی سینه‌ام چسبیده بود و صدا‌های ریزی از خودش در می‌آورد. لجن خار مدتی به دنبال بوی جلبک‌ها، شاخک‌های روی سرش رو تکان داد تا بالاخره مسیر رسیدن به اون رو پیدا کرد.

نگران از این که کسی من رو توی اون حالت ببینه، یک نگاهم به دو سمت راهرو، یک نگاهم به آلارم ماهی گردان و یک نگاهم به لجن خار بود. بعد از زمانی که انگار قرن‌ها طول کشید لجن خار به دستم رسید. لجن‌ها رو داخل دهن بزرگ و لزجش چپوندم و دستی به سر و روش کشیدم. زیر لب زمزمه کردم:

- آفرین پسر خوب.

«شب» خودش رو به کف دستم رسونده بود و سرش رو به فلس کف دستم فشار می داد. کم کم  یکی از فلس‌های کف دستم شروع به رشد کردن کرد و مثل رشته ای  به پوست لزج سر لجن خار چسبید. در همین بین آلارم ماهی گردان سمت چپ دایره‌ی دیدم، به رنگ زرد در اومد. تنها چند دقیقه فرصت داشتم تا خودم را به میکروتوربین برسونم و از خروج سای و تای از الگوریتم جلوگیری کنم.

با اضطراب و استرس به «شب» گفتم:

- عجله کن!

_________________________________

پاورقی:

 

آبگینه: ماده ای جامد و هفت رنگ که ماده ی اولیه ی تولید انرژی در بیشه است. این ماده کاربرد های زیادی دارد و زندگی اهالی به تولید آن وابسته است.

@ Narges.Sh  @ Qazal @ Outis  @ Paradise

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

«شب» با نیرویی که فقط من و خودش حس می کردیم، در حالت خلسه به مغز لجن خار وصل شده بود. نمی دونستم این تبادل اطلاعاتتشون چقدر طول می کشه. تنها چیزی که برام مثل روز روشن بود این بود که اگه تا دو دقیقه‌ی دیگه خودم رو به میکروتوربین ۱۵ نمی رسوندم یک فاجعه بزرگ اتفاق می افتاد. توی مغزم به «شب» التماس کردم:

- زود تمومش کن. همه چیزم نفهمیدی مهم نیست! الان فقط باید برگردیم!

«شب» در همون حالت خلسه وار، باله ای به نشونه ی بی اعتنایی به حرفم تکون داد. آرامش و سکونش، توی همچین شرایطی، بیشتر از همه باعث قل زدن حباب های استرس توی بدنم می شد.  تعداد حباب های سرگردون داخل بدنم،هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد! فلس های دور شکمم، از هر طرف در حال کش اومدن بود. صدای قل قل درست زیر گوشم بیشتر عصبیم می کرد. آلارم زرد ماهی گردان با صدای هشداری که داخل مغزم پلی می کرد، وارد شدن به منطقه ی قرمز رو هشدار داد.

- تمومش کن شب! همین حالا!

شب از فلس رشد کرده ی کف دستم کاملا به سر لجن خار چسبیده بود و انگار، اصلا صدای من رو نمی شنید! چه برسه به صدای مغزم. دو مینرو از انتهای راهرو به سمت من میومدند. قبل از این که من رو توی اون حالت ببینند، خودم رو کامل داخل آزمایشگاه کردم. و نگاهم رو مضطرب به مینرو ها‌ی مشغول کار دادم.

«ماهیه کل شقی» زیرلب زمزمه کردم و سعی کردم دستم رو از سر لجن خار جدا کنم. دستم رو به در گرفتم و خودم رو به سمت عقب کشیدم. اما نیروی اتصال «شب» به لجن خار انقدر زیاد بود که عملا نتونستم بیشتر از نیم سانت دستم رو بالا بکشم.

هشدار، به رنگ قرمز درومد، می دونستم فقط و فقط نیم دقیقه فاصله تا به صدا درومدن آژیر کل راکتور باقی مونده. با التماس به «شب» که هم چنان در حالت خلسه قرار داشت نگاه کردم و گفت:

- دیگه وقتی نداریم! بایدبریم! لطفا!

یک بار دیگه تمام زور خودم رو روی دستم گذاشتم و با تمام توانم خودم رو به عقب کشیدم. اما «شب» لجباز تر از این حرف ها بود. درست ثانیه آخر که که می خواستم دست از تلاش بردارم، «شب»، ارتباطش رو قطع کرد و من محکم به عقب پرت شدم و به دیوار پشت سری خوردم. صدای برخورد انقدر شدید بود که هر دو مینروی پشت میز به سمت صدا برگشتن.

فرصتی برای موندن و توضیح دادن نداشتم، با حداکثر توانی که توی باله هام سراغ داشتم به سمت میکروتوربین شناور شدم. مدام توی دلم حباب می زدم که قبل از شروع آژیر به میکروتوربین برسم. فضای بدنم دیگه جایی برای حباب جدید نداشت و فشار داخل بدنم هر لحظه بیشتر می‌شد. «شب» گیج از ارتباط و بعد از اون برخوردی که به دیواره ی راهرو داشتم تلوتلو می خورد و هنوز تعادل خودش رو پیدا نکرده بود. همینطور که به سمت میکروتوربین در حرکت بودم داخل مغزم به «شب» غر می زدم:

- پسره ی احمق! اگه دیر برسیم مهان جفتمونو تبخیر می کنه! میدن به عنوان آب تصویه نشده به خورد «دیو درخت» مون بدن! تو عقل توی کلت نداری! فقط دعا کن به موقعه برسیم!

عصیر های داخل راهرو ها به من که عین دیوانه ها با سرعت حرکت می کردم نگاه می‌کردن. چند مرتبه چیزی نمونده بود که به مینرو های آنالیز گر برخورد کنم  اما با هر شانس و اقبالی که بود، به راه روی شماره ی بیست رسیدم.

_____________________________________

پاورقی:

دیو درخت: درختی که مابقی آب قرمز که در ستون اصلی راکتور تصفیه نمی شود را مصرف و پاکسازی می کند.

@ Outis  

@ Paradise

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

قبل از این که بخاطر تندی حرکتم از در میکروتوربین ۱۵ رد بشم، دستم رو به دستگیره ی در گرفتم و صورتم رو مقابل اسکن صورت قرار دادم. اسکن کردن صورتم، توی اون موقعیت انگار ده سال طول کشید. حباب های اضافی، بدون این که من فشاری به خودم بیارم، از بینیم بیرون می‌زد و می‌ترکید.  در، با صدای تیکی باز شد و من رسما خودم رو به داخل اتاق پرتاب کردم. چیزی که رو به روم می‌دیدم رسما تفاوتی با فاجعه نداشت.

سای و تای هر دو، بدون این که توجه ای به گوشت های رها شده از سقف داشته باشن، به حفره های مشبک سقف چسبیده بودن و با دندون های تیزشون سعی در پاره کردن حفره های سقف و به دست آوردن تموم ذخیره ی غذایی داشتن. گرداب توربین خیلی وقت بود که از کار افتاده بود و فشار توربین اصلی به میکروتوربین های دیگه برای جبران  این کاهش فشار آب، باعث از بین رفتن تعادل اصلی راکتور شده بود.

اولین جیغ آژیر کل راکتور نواخته شد، که تونستم با زدن دکمه ی قرمز رنگ سمت راست، سقف مشبک رو که به ذخیره ی غذایی می رسید ببندم. سای و تای عصبی از این تغییرحالت، کمی دور و بر رو بو کشیدن، و هر دو به سمت دیواره ی شیشه ای حمله ور شدن. قبل از این که به دیواره برسن، با زدن دو دکمه که در دور ترین فاصله از شیشه بود، حواس اون ها رو به سمت دیگه جلب کردم. مغزم با سرعت سرسام آوری کار می کرد و حباب های داخل بدنم هر لحظه بیشتر از بینیم بیرون می‌زد. زیر لب به خودم غر می زدم:

-بجنب، بجنب.

جیغ بعدی آژیر که بلند شد، باز هم دو دکمه ی دیگه رو فشار دادم، این دفعه در یک قطر دایره، تا سای و تای رو به جایگاه های اصلیشون برگردونم. وقتی از جای درست ماهی ها مطمئن شدم، خیلی سریع مشغول زدن دکمه ها در یک مسیر دایره ای شکل شدم. سرعت فشار دادن دکمه ها انقدری بالا بود که تنها یک حواس پرتی کوچیک باعث می شد تعادل کار از دستم دربره. سای و تای حریص و گرسنه هم، پا به پای من پیش می رفتن و خیلی سریع گردآب اولیه شکل گرفت. هیچ وقت آژیر مرکزی، بوق سومش رو نزد. با این که با همون دو اخطار هم فهمیدم شقایق هامو از سرم میکنن!

کمی بعد که دستگاه الگوریتم تازه ای برای سای و تای تعریف کرد، انگشت های دردناکم رو از روی دکمه ها برداشتم. همون طور که توی ذهنم داستانی برای خودم سرهم می کردم،  تموم حباب های داخل بدنم که کم هم نبودند رو با فشار از بینی خارج کردم و نگاه عصبانیم رو به «شب» دادم. «شب» باله هاش رو جلوی صورتش گرفت و سعی کرد قیافه ی مظلومی به خودش بگیره. خواستم دهن باز کنم و چیزی بگم که در میکرو توربین با صدای بدی باز شد.

@ Outis  @ Paradise  @ arisky

@ Flare

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

مهان، همراه با دو مینرویی که داخل آزمایشگاه بودن وارد میکروتوربین شدن. از جا بلند شدم و  با باز و بسته کردن باله های بین انگشتام به اون ها سلام دادم. مهان نگاهی به فضای بیرون انداخت. بعد نگاه توبیخ گرانش. و به من دوخت و پرسید:

- چه اتفاقی افتاده بود؟

«شب» که پشت خزه های  پشت شکمم پناه گرفته بود، بیشتر خودش رو بین گل سنگ ها و خزه ها پنهون کرد. حبابی که توی گلوم گیر کرده بود رو به سمت پایین هل دادم و سعی کردم حقیقت رو بگم:

- ماهی ها از الگوریتمشون خارج شده بودن، من...

- مگه تو بالای سرشون نبودی؟

نگاه مهان، دنبال جواب نمی گشت، چون جواب رو از قبل داشت. سرم رو پایین انداختم و سعی کردم کمتر به چشم های توبیخ گر مهان نگاه کنم. توی مغزم به «شب» گفتم:

- آنالی دونه دونه باله هاتو می کنه! از ابگیر پرتمون می کنن بیرون! اونم بدون ضد افتاب! توی «سطح» تبخیرمون می کنن و میدن دست دم ها تا ازمون ابر بدون بارون بسازن! دیگه هیچ وقت رنگ اینجا رو نمی بینیم!

- وینا، تو جلوی در آزمایشگاه چیکار می کردی؟

نگاه گذرایی به دو مینرو انداختم که با ابروهایی درهم گره خورده من رو نگاه می کردند. نگاهم رو به مهان دادم و سعی کردم داستانم رو طور باور پذیری بگم:

- خوب من رفته بودم یه دوری بزنم تو محوطه و... دیدم لجن خار آزمایشگاه سرشو از در آورده بیرون. رفتم جلو تا بفهمم برای چی بیرون اومده که اون چسبید به پام و شروع کرد خوردن جلبکای روی پام!

پای بدون جلبک و خزه ام رو جلو گرفتم تا مدرکی برای اثبات حرف هام باشه.

- خیلی تقلا کردم که خودم رو از دستش نجات بدم. ولی نشد. و دیگه وقتی که رسیدم به اینجا دیر شده بود. البته جای نگرانی نیست، تونستم وضعیتو برگردونم...

مهان وسط حرفم پرید و گفت:

- اگه بی انضباطیت نبود و با لباس مخصوص می اومدی توی راکتور این اتفاق هیچ وقت نمی افتاد! این که الان شرایط متعادل شده چیزی از اشتباهت کم نمی کنه وینا! تو داشتی راکتور رو از تعادل خارج می کردی! اون هم یک روز قبل از «روز بدون نگاه» که حجم کاریمون دوبرابره! 

بعد به یکی از مینرو ها اشاره ای کرد و ادامه داد:

- فعلا «فرجاد» جای تو رو میگیره، تا بعد هیئت مینرو های ارشد راجع بهت تصمیم بگیرن!

مینرویی که اسمش فرجاد بود به جلو حرکت کرد. «شب» که فهمیده بود اوضاع خراب شده، خودش رو به فلس جلوی سینه ام چسبونده بود و نگران نگاهم می کرد. گفتم:

- مهان «تاج» لطفا، لطفا این کار رو نکنید. قول میدم دیگه ازم بی انضباطی نبینید! خواهش می کنم شغلمو ازم نگیرید! آنالی از من ناامید میشه اگه این کار رو بکنید!

مهان که در حال خارج شدن از اتاق بود، ایستاد. بدون این که به سمت من برگرده گفت:

- پس می زاریم خود آنالی راجع بهت تصمیم بگیره! چطوره؟

- نه! خوب می‌دونید که همچین کاری یعنی چی! مهان تاج ازت خواهش می کنم!

مهان، سری به تاسف تکون داد  و از در خارج شد.

__________________________________

پاورقی:

 

سطح: فضای خارج از ابگیر که محل زندگی حرور ها، دم ها و ثری هاست.

روز بدون نگاه: روزی که در آن، اهالی بیشه، بدون عینک های مخصوصشان زندگی می کنند.

فرجاد: به معنی دانشمند.

تاج: به معنی افسر، در اینجا لقبی است که مینرو های ارشد را با آن خطاب می کنند.

@ Outis  @ Paradise  @ arisky  @ Qazal  @ Ayda.r  @ Narges.Sh  @ wise mind  @ نیکتوفیلیا

@ Flare

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

 بدون حرف داخل اتاق ایستادم. فرجاد روی صندلی من نشسته بود و متفکرانه به فضای رو به روش نگاه می کرد. «شب» نگران از وضعیت پیش اومده از فلس جلوی سینه ام به من نگاه می کرد. توی مغزم به «شب» گفتم:

- مهان چطور می تونه این مینروی بی احساس رو بزاره جای من؟ اون حتی اسم سای و تای رو هم نمی دونه! حتی نمی دونه وقتی اونا تا حد ترکیدن غذا خوردن، چجوری بدونه این که بهشون اسیب بزنه اون ها رو به قفس هاشون برگردونه! نمیتونن با من همچین کاری کنن! این زنای لعنتی نمی تونن!

«شب» سری به نشونه ی تایید تکون داد و عصبانی به فرجاد نگاه کرد. سرشکسته، بدون هیچ حرفی از در اتاق بیرون اومدم. بی هدف توی راه رو ها پرسه می زدم تا شاید فکری به ذهنم برسه. اما هیچ کاری نبود که بتونم انجام بدم. وجود من بین این همه مینرو مهندس زن به خودی خود براشون خوشایند نبود که حالا، کسی از رفتن من ناراحت بشه یا بتونن کمکم کنه! اگر پیش آنالی هم می رفتم قطعا تنبیه سخت تری برام در نظر می گرفت. ترجیح می دادم تا وقتی عصبانیتش کم نشه دورو برش آفتابی نشم. باید تصمیم گرفتم به برکه برم  تا یکم خودم رو جمع و جور کنم. اینطوری شاید راهکاری به ذهنم می رسید.

از سرسره های خروجی که به سمت پایین می اومدم، به اطلاعاتی که «شب» از لجنخار گرفته بود فکر کردم. شاید واقعا ارزش این رو داشت که دردسر درست کنم! «شب» گوشه ای بی حس و حال افتاده بود و حوصله ی پشتک زدن نداشت. از در راکتور که خارج شدم، فضای بزرگ و بی گیاه و ماهیِ شنی اطراف راکتور نگاهم رو پر کرد. یک دشت بزرگ که هیچ جنبنده ای توش نبود و دلیل اون هم چشمه های آب سرخی بود که حتی آب اطراف رو هم به صورتی تغییر رنگ داده بود‌. به سمت «موتور آبرو» م که داخل پارکینگ پارک شده بود رفتم.

موتور آب رو یک مخروط بلند افقیِ فلزی بود که نوک اون به سمت بالا قوس پیدا کرده بود و چهار ماهی بادکنکی دو به دو در انتهای مخروط قرار گرفته بودند. همونطور که روی موتور می نشستم و با تحریک الکتریکی ماهی ها رو باد می کردم، مقصد رو روی خروجی آبگیر تنظیم کردم و به راه افتادم. فاصله ی طولانی که تا خروجی باقی مونده بود بهترین وقت بود که «شب» اطلاعات گرفته شده از لجن خار رو بهم بگه. رو به «شب» کردم و گفتم:

- بزار ببینم ارزش این همه دردسرو داشت یانه!

«شب» به سمت صورتم شنا کرد و درست زیر مغزِ شناورم ایستاد، چشم هاش رو بست و اطلاعاتی که از لجن خار گرفته بود رو به سمت مغزم فرستاد. چند ثانیه طول کشید تا فیلم هایی که «شب» از مغز لجن خار گرفته بود برام واضح بشه. آزمایشگاه از دید لجن خار بسیار متفاوت بود. اکثر مواقع کف زمین و گه گاهی پاهای عصیر ها و یا پایه های طبقات و میز ها دیده می شد. اما صدای مینرو هایی که داخل آزمایشگاه صحبت می کردن به طور واضح شنیده میشد:

- یعنی هیچ کنشگر دیگه ای نیست که بتونه فعالش کنه؟

- نمی دونم، فعلا که فقط به سوختن آبگینه جواب داده.

- اما باید یه چیز دیگه ای هم باشه! نمیشه سر آبگینه ها ریسک کرد! 

- آتش حرور ها فقط نابودش می کنه، دم ها هم اون رو بردن به ارتفاعات خیلی بالا و اونجا هم فقط به خاکستر تبدیل شده، حتی با «گیاه آتش زا» هم امتحانش کردیم. فایده ای نداره!

- حالا اصلا چه خاصیتی داره؟ ارزش این همه ریسک کردن رو داره؟

- یه ماده ی خیلی خاصه. درصد خلوصش می رسه به دوره ی اولیه ی «بعد اول». فعلا فقط می دونیم می تونه جای دقیق معدن های آهن رو بهمون نشون بده. خیلی بی زحمت تر و سریع تر از «فلز یاب» ها! ولی از بقیه ی کاربردش هنوز خبر نداریم! با این که من مطمئنم فقط همین نیست! شاید بشه ازش برای رفتن به بعد اول استفاده کرد! باید امتحانش کنیم!

_________________________________

پاورقی:

 

موتور آبرو: موتوری که از ترکیب یک مخروط فلزی و چهار ماهی بادکنکی درست شده است و مخصوص پیمودن فاصله های زیاد در زیر آب است.

گیاه آتشزا: گیاهی که در مجاورت  هوا، آتش میگیرد.

بعد اول: فضایی که بدون عینک های مخصوص بعد دوم دیده می شود.

فلزیاب: گیاهی که تنها روی معدن های فلز رشد می کند.

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise  @ wise mind @ Qazal @ Ayda.r  @ TARANEH.M @ Narges.Sh  @ نیکتوفیلیا

 

 

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

«شب» فیلم ضبط شده توسط لجن خار رو کمی جلو زد دوباره همون نمای کف صدفی و سفیدی آزمایشگاه شفاف شد. صدای هورت های ریزی که لجن خار، موقع خوردن بچه لجن ها و خزه های تازه بسته شده کف آزمایشگاه از خودش در می اورد، باعث شده بود صدای دو مینرویی که باهم صحبت می کردن کمی گنگ و نامفهوم بشه:

- این خیلی عجیبه! تا حالا هیچ ماده ای نبوده که هم تو بعد دوم و هم تو بعد......کار کنه. باید تو استفاده ازش خیلی.....

- اما می دونی این ممکنه.....به بعد اول باشه؟ ما هنوز نمی دونیم..... چه کارایی انجام بده!

- نمی تونیم ریسک کنیم! برای فهمیدنش نیازه...... خیلی زیادی مصرف بشه! اگه جواب نده....

- تصمیمش با ما نیست. بعد از این همه سال بالاخره.......تا بتونیم برگردیم! نباید انقدر راحت نادیده.....

- باید برم به مهان خبر بدم....امشب جلسه.....

تصویر کم کم تار و تار تر شد. این همه ی چیزی بود که «شب» از حافظه ی لجن خار کش رفته بود. نگاهی به شب کردم. باله ای بالا انداخت و سری تکون داد. زیر لب گفتم: 

- یعنی چی پیدا کردن که انقدر براشون مهمه؟

«شب» سری به نشونه ی ندونستن تکون داد.

- به نظرت آب سیاه تو بعد اول هم کار می کنه؟

«شب»، باله اش رو زیر چونه اش زد و چرخی به دور خودش زد. دوباره باله بالا انداخت و نگاهم کرد.

- باید به « مرتیا» هم بگم! اون مخ خاکیش بهتر از من کار می کنه!

«شب» سری تکون داد و به رو به رو نگاه کرد. خیلی وقت بود که از دشت شنی خارج شده و به کناره های آبگیر رسیده بودیم. صخره ها و سنگ های پر از مرجان و جلبک محل زندگی ماهی هایی بودند که تکی یا گروهی از جلوی موتور فرار می کردند. به نزدیکی خروجی رسیده بودیم که  موتور رو داخل جاهایی که برای پارک موتور درست کرده بودن گذاشتم. به سمت دروازه ی خروجی شنا کردم و با رسیدن به ابتدای خروجی روی پاهام ایستادم. از روی جا رختی یک لباس سرهمی آبی برداشتم و به تن کردم. پره های بین انگشت هام رو بستم و استین ها و پاچه ی شلوار لباس سرهمیم رو تا جایی که می شد بالا دادم. به سمت قسمت دوش ها حرکت کردم و خودم رو زیر دوش ضد آفتاب رها کردم. 

آفتاب تند و تیز سطح، برای پوست پر از آب ما مثل سم می موند، پس بهتر بود تمام سطح بیرون از لباس بدنمون رو خوب با ضد آفتاب می پوشوندیم. وقتی از زیر دوش بیرون اومدم ضد آفتاب های سفید مثل اب از روی لباس اب گریزم به پایین ریخت اما تمام سطح بدنم، با سفیدی ضد افتاب رنگ گرفته بود. دستی به جلبک های کنار عینکم که پژمرده افتاده بودند کشیدم و آستین و پاچه هام رو پایین دادم و آماده ی ورود به سطح شدم.

_________________

پاورقی:

 

مرتیا: به معنی جوانمرد.

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise  @ Qazal @ Ayda.r @ Narges.Sh  @ wise mind @ نیکتوفیلیا  @ LioOla

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

آب، کم-کم عمق خودش رو از دست می داد و پایین میومد. این راهروی طولانی به قدری ادامه پیدا می کرد تا اب کاملا به سطح زمین برسه و برای راه رفتن مشکلی نباشه. قبل از کنار زدن پرده های ورودی سطح که از جنس برگ های درخت ها بود دستی به کناره ی عینکم زدم و با اهرمی که کنارش بود اون رو روی حالت آفتابی تنظیم کردم. یک جفت کفش چوبی از ردیف های کنار در برداشتم و بعد از پا کردن، پرده رو کنار زدم و پا به فضای سطح گذاشتم.

صدای گنجشگ ها و هو هوی باد گوش های کیپ شده ام رو باز کرد. نفس عمیقی کشیدم و چند حباب اکسیژن رو داخل بدنم حبس کردم. حباب های اکسیژن که جلوی فلس یک تکه ی سینم قرار گرفتند، به آرومی روی فلس رو از ضد آفتاب پاک کردم تا «شب» هم بتونه محیط بیرون رو ببینه و از طرفی هم حباب ها اجازه ی تبخیر سلول های بدنم رو نمی دادند. «شب» چرخی بین حباب ها زد و خودش رو روی نرمی اون ها رها کرد. خنده ای شیطنت آمیز کرد و باله اش رو به نشونه ی همه چیز خوبه تکون داد. نگاهم رو در محوطه چرخوندم و موقعیت رو ارزیابی کردم. روی سطح افراد هر چهار دسته دیده می شدند و همین باعث می شد که جمعیت بیشتری حضور داشته باشه.

این موقع از روز خبری از «ثری» ها در فضای بین خروجی آبگیر و مراتع نبود.  برای پیدا کردن مرتیا باید به اونجا می رفتم. به  سمت چپ چرخیدم و از کنار دسته ی حرورها گذشتم. حرورها با اون دنباله های آتشین موهاشون که همیشه رو به بالا بود و لباس های نسوزی که مثل لباس های ما کاملا فیت تنشون بود پشت به هم حلقه تشکیل داده بودند و از اجتماع آتش انتهای موهاشون، شعله ی بزرگی رو بین خودشون درست کرده بودند. همون طور که شیشه های عینک های مثلثیشون از نارنجی به قرمز تبدیل شده بود زیر لب دعا می خوندند:

- ای «خوتای» آتش و گرما برما ببخش انچه نسوزانده ایم و برما نازل کن شعله ی بزرگت را.

پوست چند رنگشون با خوندن دعا ها مدام تغییر رنگ می داد، درست مثل یک شعله در باد.

آفتاب سوزان تر از همیشه می تابید و به لطف دوش ضد آفتابم از تاول و پوست اندازی بخاطر این تابش در امان بودم. کمی جلوتر چند حرور ایستاده بودند و باهم حرف می زدند. همونطور که فاصله ام رو باهاشون حفظ می کردم از کنارشون رد شدم. هوای سطح گرم تر از زیر آب بود، قطره های ریز آبی که با وجود ضد آفتاب هم از روی پوستم تبخیر می شدند بی طاقتم می کرد. بهتر بود زودتر خودم رو به برکه می رسوندم. نگاهی به «شب» کردم و گفتم:

- اون تو بهت بد نگذره! 

«شب» از روی تمسخر خنده ای کرد و باله اش رو برام تکون داد. خنده ای کردم و توی ذهنم بهش گفتم:

- حال فردات دیدن داره! الان هرچقدر دلت میخوای آتیش بسوزون!

«شب» با یادآوری فردا، لب هاش رو جمع کرد و با چشم هایی شاکی من رو نگاه کرد. شونه ای بالا انداختم و این بار من به اون لبخند پر تمسخری تحویل دادم.

دم ها، که بخاطر «هواجوهر» از «هوای خنثی» قابل تفکیک بودن، بالای سرم در حال حرکت بودن. درست مثل یک توده ابر چندرنگ! فاصله ی زیادی تا محل زندگیشون که بالای درخت های نخل هزار ساله بود، نداشتم.

__________________________

پاورقی:

 

ثری: به معنی خاک. دسته ای از موجودات که تماما از خاک درست شده اند. بدن آن ها یک اکوسیستم کوچک خاکی ایست. این موجودات یکی از چهار دسته ی موحود اصلی ساکن در بیشه هستند.

خوتای: به معنی خدا

هوا جوهر: جوهری که دم ها به وسیله ی ان، بدن خود را از هوای خثی جدا میکنند.

هوای خنثی: هوایی که جزئی از بدن دم ها نیست.

@ Ayda.r  @ TARANEH.M  @ wise mind  @ LioOla  @ نیکتوفیلیا

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise  @ Qazal  @ Ayda

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:

با ورود به محوطه ی جنگلی، تا چشم کار می کرد درخت و بوته های گل و تمشک همه جا پراکنده بود. «شب» عاشق یک نوع گل جادو یی به اسم «پری گل» بود. گل هایی که فقط شیش گل برگ زرد داشتند و داخل اون ها یک پری ریز زندگی می کرد که اکثرا هم خواب بودند! از کنار هر چندتا درخت نخل که تقریبا قد هرکدومشون بیش تر از ۲۰ متر بود، نردبانی چوبی به سمت بالا کشیده شده بود که در نهایت به خانه ی دم ها در بالاترین نقطه ی درخت ها می رسید.

کمی جلو تر از حجم درخت سمت راستم کم شد، و مراتع شروع شدن . زمین های کشاورزی تا افق کشیده شده بود و سر و کله ی ثری ها کم کم پیدا می شد. ثری ها با بدن های خشک مثل خاکشون هر کجا به چشم می خوردن. همه می دونستن تامین مواد غذایی که مرتبط با خاک باشه، یعنی تقریبا همه چی!، وظیفه ی ثری هاست. از کنار چند ثری گذشتم و سر کوتاهی برای نگاه هاشون تکون دادم. کمی جلوتر بالاخره مرتیا رو از دور دیدم  و وقتی به نزدیکیش رسیدم گفتم:

_ هعآییی...مرتیا!

مرتیا سر مربعی و پر از چمنش رو بلند و نگاهم کرد. یکی از دست هاش رو که از رشد گیاه پیچکی که از هر دو ساق پاش شروع شده بود، به شکل بیل بلندی درست کرده بود، رو توی خاک تکیه گاه کرد و دست دیگش رو به کمر زد. کنارش ایستادم و گفتم:

_ چطوری؟

مرتیا در حالی که موقعه حرف زدن کمی از پوست های نرمش از روی صورت خشکش پایین می ریخت و هر چند وقت یک بار خاک های خشک توی بینی اش رو با فین ملایمی بیرون می داد گفت:

_ امروز دوتا از تخم های «کوکو» افتاد شکست! فین. تقصیر من نبود!

نگاهم رو روی لونه ی کوکو که روی شونه ی چپ مرتیا بود انداختم. لونه خالی بود و چند پر قهوه ای کوکو داخل چوب هاش گیر کرده بود. برای همدردی دستی به پشت کتفش زدم که باعث شد خاک های بیشتری از بدنش به پایین بریزه و گفتم:

_ اشکال نداره. سال دیگه دوباره برمیگرده و همینجا تخم میزاره.

ابروهای ریشه مانندش رو بالا داد و نگاهش رو پشت عینک قهوه ای رنگ مربعیش چرخوند و گفت:

_ اما دلم براش تنگ میشه! فین. دل  رز ها هم براش تنگ میشه!

نگاهی به قنچه های پژمرده ی رز نارنجی و زردی که روی پهلوی راست مرتیا بود انداختم و چینی به پیشونیم دادم و گفتم:

_ مرتیا، خبرای مهم تری از رفتن کوکو دارم! 

همون طور که با دست بیل مانندش خاک رو زیر و رو می کرد سری تکون داد و گفت:

_ الان، فین، برای من هیچی مهم تر از، فین، کوکو نیست!

ابروهای فلس مانندم رو توی هم و پوف کلافه ای کشیدم. کمی بعد مرتیا ریشه ای رو از زمین بیرون کشید و بو کرد. و بعد انگار که چیز چندشی رو بو کرده باشه اون رو به سمت دیگه ای پرت کرد و گفت:

_ هرزه های هرز!

دستی به شقایق های روی سرم  که زیر نور خورشید خشک شده بودن کشیدم و گفتم:

_ یعنی نمی خای بدونی نتیجه ی آب سیاه چی شده؟

مرتیا، انگار که چیز مهمی رو به یاد بیاره سرش رو نزدیک گوش هام کرد و گفت:

_ از کجا خبر دار شدی؟ فین، اونا که هنوز چیزی اعلام نکردن!

سری به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

_ از کجاش مهم نیست! میخای بدونی یانه؟

لب های خشکش رو روی هم فشار داد و همون طور که خورده خاک ها رو به سمتم می فرستاد گفت:

_ فردا روز بدونِ نگاهه. خودت می دونی که چقدر کوفته میشیم! امشب باید زود بخوابم!

ابرویی بالا دادم و گفتم:

_ یعنی نمی خای بدونی؟

مرتیا شانه ای بالا انداخت و به بیل زدن ادامه داد. خوب می دونستم مرتیا همیشه اول مقاومت می کنه و بعد همراهم می شه. پس بیشتر اصرار نکردم و شانه بالا انداختم و گفتم:

_  اگه خواستی بدونی من میرم برکه. منتظرتم!

مرتیا از گوشه ی چشم نگاهم کرد و همان طور که به بیل زدن ادامه می داد گفت:

- ابر ژله ای رو جای درستی بزار!

و غنچه ها ی رز روی بدنش باز شدن. خنده ای کردم و مرتیا رو به مقصد برکه ترک کردم.

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲:

مسیر اومده رو برگشتم و دوباره وارد فضای جنگلی شدم، کمی بعد از یکی از فرعی ها به سمت جنگل وحشی حرکت کردم. بین درخت های در هم فرو رفته و هرس نشده، مسیر راحتی برای عبور پیدا نمی شد. همه جا پر از ترکه و شاخه ی شکسته بود. گیاه های وحشی و بعضا سمی زیر سایه ی درخت ها، خودشون رو روی زمین پهن کرده و تا جای ممکن رشد کرده بودند. راه رفتن توی اون محیط سخت بود، چه برسه به پیدا کردن مسیر خاصی! با این حال، فقط من و مرتیا بودیم که می تونستیم از بین تمام اون شلوغی ها مسیر درست رو پیدا کنیم و به برکه برسیم. «شب» سر خوش از بوی گل و علفی که توی فضا پخش بود باله هاش رو تکون می داد و می رقصید. چشمی براش گرد کردم و گفتم:

- مثلا تازه از سرکارمون اخراج شدیم! تو چرا انقدر خوشحالی؟

«شب» لب هاش رو غنچه کرد و با اخم به من نگاه کرد. من هم با اخمی سری براش تکون دادم که باعث شد سرش رو به نشونه ی تاسف به چپ و راست تکون بده.

برکه، فضای کوچیکی که بین انبوه شاخ و برگ درخت ها بود و به جز دونستن مکان دقیقش قابل شناسایی و پیدا شدن نبود. کمی جلو تر، بعد از گذشت از تونلی که زیر یکی از بوته های بزرگ سمی کنده بودیم به درخت بزرگ هزار ساله ای رسیدم. این دست درخت ها توی این جنگل کم نبود، اما چیزی که این درخت رو متمایز می کرد این بود که برکه ی من و مرتیا رو توی خودش، پنهون کرده بود!

دستم رو به ریشه ی آویزونی که از چند متر بالا تر از سطح خاک رشد کرده و آویزون شده بود گرفتم و خودم رو بالا کشیدم. بارفیکس وار خودم رو از اولین شاخه بالا کشیدم و روش نشستم‌. کپه ی نردبان دست ساز از شاخه های نرم پیچک رو که روی شاخه ی اولی که روش نشسته بودم قرار داشت رو به پایین پرت کردم تا مرتیا، کمی بعد به من ملحق بشه. از چند شاخه ی دیگه هم بالا رفتم و بعد از هر صعود، نردبان اون شاخه رو پایین می نداختم. میانه ی تنه ی درخت در ارتفاعی که بدون وجود «هواپر ها» فقط دم ها می تونستن رفت و آمد کنن، روی شاخه ی پهن و قطوری ایستادم. شاخه به طور عجیبی بین دو تنه ی درخت که حدود بیست متر از هم فاصله داشتن، کشیده شده بود.

از روی این شاخه ی قطور بین دو درخت، به سمت تنه ی درختی مقابل، که از شاخه هاش بالا نیومده بودم رفتم و دست هام رو به دور تنه چسبوندم. به آرومی قدم هام رو روی شاخه هایی که به طور مصنوعی، داخل تنه فرو کرده بودیم گذاشتم و تنه ی درخت رو دور زدم. در سمت دیگه تنه ی درخت، حفره ای که پشت برگ ها پنهون شده بود رو پیدا کردم و با سر خودم رو به داخل حفره انداختم.

با چشم بسته، بدنم رو گرد کردم و حین سقوط، منتظر اولین برخورد موندم. تور کش سان بافته شده با ریشه ی درخت، بدنم رو در خودش فرو برد و کمی بعد با شتاب بیشتری به هوا پرتاب کرد. چشم هام رو باز کردم و نگاهم رو به تور دوم که کمی پایین تر و سمت مقابل تور اول بود افتاد، بعد از فرو رفتن و دوباره پرتاب شدن از دو تور دیگه بالاخره به انتهای مسیر رسیدم و با سر، به داخل آب خنک داخل تنه ی درخت شیرجه زدم. 

خنکی اب، به سرعت، گرمای جذب شده توسط پوستم رو از بدنم گرفت و آلارم گرما که مدتی بود روشن شده بود، خاموش شد. «شب» که از این پرتاب شدن های چند باره توسط تور های کش سان خوشش نمی اومد، سرش رو که بخاطر برخورد با بدنم منگ شده بود رو تکون داد تا بلکه به حالت عادی برگرده. خنده ای به حرکاتش کردم و به سمت کناره ی برکه شنا کردم. خودم رو بالا کشیدم و روی تنه ی داخلی درخت نشستم. نگاهم رو به دنبال ابر ژله ای به اطراف چرخوندم.

جریان آب، داخل آوند های شفاف داخل تنه در تمام پس زمینه ی محیط برق می زد و نور محیط رو تامین می کرد. آبی که بین شاخه ی مشترک بین دو تنه جریان داشت، تو این قسمت به برکه ی کوچکی ختم می شد که مخفی گاه من و مرتیا بود. جلبک ها و برگ های کوچک داخل همون محیط سبز شده بودن و فضا رو از بی روحی در می اوردن و همین طور باعث خنک و مرطوب شدن محیط می شدن. ابر ژله ای که از مغز تنه ی همین درخت درست شده بود رو داخل اب، درست جایی که فرود اومده بودم قرار دادم و بعد از باز کردن پره های بین انگشت هام، به سمت تنه ی مقابل شنا کردم.

_______________________________

پاورقی:

 

هواپر: سیستمی طراحی شده توسط دم ها که به وسیله ای آن باقی دسته ها هم می توانستند پرواز را تجربه کنند.

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Narges.Sh @ wise mind  @ Qazal  @ ..Raha..

@ Paradise

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳:

وجود برکه به من این کمک رو می کرد که زمان بیشتری رو روی سطح بمونم و برای ریکاوری گرما و رطوبت مجبور نباشم به آبگیر برگردم. ساحل آبگیر، بخاطر موج هایی که داشت محل مناسبی برای ثری ها نبود. برکه این کمک رو به من و مرتیا می کرد که بتونیم ساعت ها کنار هم باشیم، بدون این که هیچ کدوممون اذیت بشیم. مسیر درخشان شاخه ی بین دو تنه رو به سرعت طی کردم و سمت دیگه ی شاخه، داخل تنه ی درختی که از اون بالا اومدم سر از اب بیرون اوردم. به خلوت گاه تنهایی هام نگاهی کردم و به سمت حوضچه ی کوچیکی که سمت راست درست کرده بودم شنا کردم.

داخل حوضچه شدم و روی نشیمنی که با خزه درست کرده بودم نشستم. اب گرم اطراف کمرم، بدنم رو قلقلک می داد. این گرمی به لطف پیچوندن چند باره ی آوند های برگشتی از برگ های آفتاب خورده، دور تخلخل اون قسمت از تنه بود که اون رو به یک حوضچه اب گرم تبدیل کرده بود. پلک هام رو بستم و اجازه دادم اب گرم کمی از استرس روز رو از تنم جدا کنه. «شب» هم راضی از این گرما، روی حباب ها لم داده بود دمش رو تکون می داد.

توی مغزم رو به «شب» کردم و گفتم:

- اگه آنالی دستور بده به بخش پاکسازی، یا حتی بدتر از اون، به بخش استخراج منتقلمون کنن چی؟

«شب» با اخمی باله اش رو تکون داد به معنی این که الان فکرشو نکن!

- از اون لجن خار لعنتیم که هیچی دستمونو نگرفت! الکی خودمونو توی دردسر انداختیم! آنالی آخرشم منو مثل «نیا» ترد می کنه!

«شب» که نگران شده بود چشم هاش رو باز کرد، به سمت مغزم شنا کرد و دلسوزانه خودش رو به مغزم چسبوند. اگه زبون داشت حتما می گفت:

- ناراحت نباش! اتفاق بدی نمی افته! اون هرچی نباشه آنالیه! بچه هاش براش از همه چیز مهم ترن!

درهمین فکر ها بودم که صدای گرومپ گرومپی از بالای سرم شنیدم. بعد از اون، صدا کشیده شدن جسمی روی شاخه ی قطور به سمت تنه ی دیگه پخش شد. مرتیا به قرارمون رسیده بود. دل از گرمای حوضچه گرفتم و به سمت تنه ی مقابل شنا کردم. با ورودم به فضای تنه ی اول، مرتیا هم بعد از پرش آخر روی ابر ژله ای افتاد. ابر، اندکی مرتیا رو داخل اب فرو برد و لرزان به حالت اولیه برگشت. مرتیا قطره اب هایی که روی بدنش افتاده بود رو پس زد و غر غر کرد:

_ اب نپاش به من!

بی حوصله شانه ای بالا انداختم و خودم رو بالا کشیده، روی تنه ی داخلی نشستم. مرتیا که نفسش تازه جا اومده بود، سرفه ای کرد و کمی خاک به اطراف پاشید، بعد سرجاش، صاف نشست و نگاه مربعیش رو توی صورت من چرخوند و گفت:

- «آرسین» رو دیدی؟فین.

- نه. مگه کجا بود؟

- دو رو بر مراتع می پلکید. فین. نفهمیدم دنبال چی بود.

- کی بوده که بتونی سر از کارای اون دربیاری! هرچی نباشه پسر عزیز کرده ی «رستینا» است!

بیخیال شانه بالا انداخت و گفت:

- به لطف رستینا، فین، «آریاز» حرورها شده!

«شب» متعجب به من نگاه کرد. من هم با تعجب به مرتیا نگاه کردم و تقریبا داد زدم:

- آرسین شده آریاز؟

مرتیا گِل های چسبیده به دست بیل مانندش رو می کند و داخل آب می نداخت. بدون این که نگاهم کنه گفت:

- اره، دیروز اعلام کردن.فین.

پوزخنده مسخره ای زدم و همون طور که با پا کمی اب ها رو بهم می ریختم، گفتم:

- اونم هیشکی نه! آرسین! پسره ی خودخواه! اگه  باباش رستینا نبود، هیچ وقت نمی تونست آریاز بشه!

مرتیا عصبی دستی به جای قطره های اب، که حالا تبدیل به گِل شده بودند کشید و داد زد:

_ ۱۰۰دفعه گفتم منو خیس نکن! مار آبی!

«شب» که از این لقب خوشش نمی اومد، باله اش رو مشت کرد و رو به مرتیا غر و لند کرد. خندم گرفت و گفتم:

- اقلا بگو مار ماهی!

«شب»، عصبی از دست من، با دمش لگدی به فلس هام زد و پشتش رو به فلس جلوی سینم کرد. من و مرتیا هر دو خندیدم.

_____________________________

پاورقی:

 

نیا: به معنی جد، پدر وینا.

آرسین: به معنی جنگجو

رستینا:  به معنی موبد

آریاز: به معنی رهبر

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise  @ Narges.Sh  @ wise mind  @ TARANEH.M  @ Qazal  @ ..Raha..  @ لباشک  @ نیکتوفیلیا

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴:

مرتیا، خنده اش رو جمع کرد و جدی به من نگاه کرد. منتظر بود تا خبرهایی که راجع به آب سیاه داشتم رو بهش بگم. دستی به جلبک های بالای عینکم کشیدم و گفتم:

- انگار آب سیاه قراره خیلی چیز خفنی از آب دربیاد!

مرتیا، دست بیل مانندش رو توی بغلش جمع کرد و سعی کرد کمی نزدیک من بشه. فین، فینی کرد و گفت:

- یعنی چی؟ فین، درست حرف بزن ببینم، فین، چی میگی!

- انگار آب سیاه از بعد اول اومده! قدمتش ماله هزار سال پیشه! انقدر ماده ی خاصیه که هنوز نتونستن همه ی کاربرداشو بفهمن!

- پس چیا فهمیدن؟فین.

- فعلا همین رو می دونن که می تونه خیلی بهتر از فلز یاب ها معدن ها رو پیدا کنه! البته انگار خرجش زیادی آبگینه برمی داره!

مرتیا، شاخه های تازه رشد کرده ی پیچک روی دستش رو می شکوند و توی فکر رفته بود. همون طور که غنچه های رز روی بدنش کم کم باز می شدند، زیر لب با خودش گفت:

- خیلی ساله دیگه هیچ فلز یابی، فین، رشد نکرده! بعد اون طوفان، فین، مغناطیسی که چند سال پیش اومد، همه ی گیاه های فلزیابمون، فین، خشک شدن! اگه این آب سیاه، فین، بتونه جای اونو پر کنه، فین، خیلی خوب می شه!

- مینرو ها یه چیزای دیگه ای هم میگفتن.

-چی؟

- شاید آب سیاه، تو بعد اول هم کار کنه!

مرتیا متعجب نگاهم کرد و گفت: 

- یعنی چی؟ فین.

- درست نفهمیدم، ولی انگار این ماده یه چیزی فراتر از پیدا شدن دوتا معدن ارزش داره!

مرتیا به فکر فرو رفت. به پشت دراز کشیدم و دستم رو پشت سرم گذاشتم. همون طور که به عبور آب از داخل آوند ها نگاه می کردم گفتم:

- فهمیدن اینا برام خیلی گرون تموم شد!

مرتیا نگاهش رو به من داد و گفت:

- چرا؟ فین، دوباره چکار کردی؟

پلک هام رو روی هم فشار دادم و چیزی نگفتم. با پاشیده شدن آب روی صورتم، نیم خیز شدم و به مرتیا که دستِ بیلیش رو توی آب کرده بود نگاه کردم. منتظر جواب من بود:

- مهان از کار انداختتم بیرون!

غنچه های رز زرد روی بدن مرتیا یک مرتبه پژمرده شدند، مرتیا با چشم های مربع شده گفت:

- چی، فین، چی داری میگی؟ فین، مگه چکار کردی؟ فین.

- نزدیک بود راکتور رو از تعادل خارج کنم!

یکی از غنچه های رز، در جا خشک شد. مرتیا، هین بلندی کشید که باعث شد به سرفه بیافته. همونطور که سعی می کرد خاک ها رو از گلوش بیرون بده گفت:

- فین، تو آخر هممون رو، فین، به کشتن میدی!

به پهلو شدم و دستم رو ستون سرم کردم:

- فعلا که هیچ کس نمرده! 

«شب» هم به تایید حرف من سری تکون داد و برای مرتیا زبون درازی کرد.مرتیا دستش رو در هوا تکون داد:

- تو دیگه زیادی عصاره ی خوش بینی، فین، بین آبگینه های عینکت تزریق کردی! فین، می دونی اگه راکتور از تعادل در می اومد، فین،  چه فاجعه ای می شد؟ اونم درست، فین، روز قبل بدون نگاه! تو رسما خل شدی وینا! فین.

دست مشت شدم رو روی اب کوبیدم:

- شلوغش نکن! فعلا که تنها اتفاق بدی که افتاده از کار بیکار شدنه منه! قراره آنالی راجع بهم تصمیم بگیره! به نظرت چه رای میده؟

- آنالی؟ فین، اگه رو اون مود کوسه ماهیش باشه، فین، حتما از آبگیر اخراجت می کنه!

«شب» چشم هاش رو درشت کرد و ترسیده به عقب شنا کرد. دوباره به پشت خوابیدم و چشم هام رو محکم بستم. اصلا دلم نمی خواست به این احتمالات فکر کنم. با صدایی که تمام تلاشم رو می کردم ناراحت به نظر نیاد زمزمه کردم:

- اما آنالی منو هم ول نمی کنه! نمی تونه این کارو با من بکنه!

مرتیا با دهن بسته هوم کشیده ای گفت و نگاهش رو به نقطه ی نامعلومی از آب سپرد. مدتی به سکوت گذشت. مرتیا با عطسه ی بلندی سکوت رو شکست و گفت:

- ولی می خام سر از کار این آب سیاه در بیارم! فکرشو بکن اگه بتونیم قبل از زنا «گوهران» رو پیدا کنیم چی میشه! اون موقعه ما رئیس میشیم و دیگه لازم نیست زیر دست اونا کار کنیم!

خنده ی بلندی کردم و سر جام نشستم. با همون خنده روی لب گفتم:

- مامانت شبا زیاد برات قصه ی پریا و گوهران میخونه نه؟ اصلا از کجا معلوم که گوهرانی وجود داشته باشه!

- اگه وجود نداره، پس چرا ما از بعد اول اخراج شدیم؟ چرا بعد دوم رو بدون عینک نمی تونیم ببینیم؟

با بی تفاوتی شونه بالا انداختم و گفتم:

- این بعد اول و دوم هم خود مینرو درست کردن که مارو کنترل کنن! من که به هیچ کدوم باور ندارم!

مرتیا، جیغ خفه ای کشید و همون طور که به رز های خشک شده ی روی بدنش نگاه می کرد گفت:

- داری مرتد می شی وینا! این حرفا چیه که می زنی؟

ترجیح دادم دیگه این بحث رو ادامه ندم. مرتیا چیزی که من حس می کردم رو حس نمی کرد. با این حال، بدم نمیومد فوضولی بیشتری راجع به آب سیاه بکنم. آزادی از دست مینرو ها آرزوی من هم بود.

کمی بعد مرتیا گفت:

- «ناطور» داره صدام می کنه! باید برگردم! سری براش تکون دادم و با بیشترین تلاش برای نپاچیدن اب به اطراف خودم رو داخل اب انداختم و به سمت ابر ژله ای حرکت کردم. ابر رو به سمت نردبون آوندی که از سطح اب تا حفره ی ورودی امتداد داشت بردم و منتظر شدم تا مرتیا از نردبون بالا بره. ابر رو به گوشه ای هل دادم و خودم هم از نردبون بالا رفتم.

بعد از این که مرتیا از هر نردبون شاخه ای پایین می رفت، نردبون رو جمع و گوشه ای پنهان می کردم، بعد خودم از شاخه ها آویزون می شدم و پایین می رفتم.  اگر دست بیلی مرتیا نبود نیازی به این همه دنگ و فنگ نبود. اما من ادم تنها لذت بردن نبودم، و مرتیا هم از این بابت متشکر بود.

________________________

پاورقی:

 

ناطور: به معنی باغبان

گوهران: به معنی عناصر چهارگانه. شهری افسانه ای در بعد اول که محل بروز و تکامل هر چهار عنصر اصلی است.

@ Flare  @ arisky  @ Outis @ Paradise

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵:

کنار زمین های کشاورزی، از مرتیا خداحافظی کردم و به سمت معدن شیشه ای آبگینه به راه افتادم. کمی جلوتر از زمین های کشاورزی، مسیر خاکی به سمت معدن کشیده شده بود. هر چی که به معدن نزدیک تر می شدی، تردد افراد بیشتر می شد. معدن شیشه ای آبگینه، گنجینه ای بود که هم باعث اشتغال بیشتر افراد و هم باعث زنده موندن بیشه شده بود. چرا که شیشه ی آبگینه ماده ی اصلی ساخت آبگینه بود.

معدن بزرگ شیشه ی آبگینه، یک جونور بزرگ و غول پیکر بود. با بدنی رنگین کمونی و تپه مانند که چندین جاده برای سهولت رفت و آمد روش ایجاد کرده بودند. سر کوچکش با اون لپ های پر از ریشه ی «گیاه هفت چشمه» که مشغول جویدن بود کج روی زمین بود و چشم های خمارش نیمه باز اطراف رو نگاه می کرد.

روش استخراج شیشه ی آبگینه ساده بود، فقط کافی بود مقدار کافی از ریشه ی گیاه هفت چشمه رو در اختیار «رنگ»، معدن بزرگمون قرار می دادیم تا بخوره. و بعدش باید منتظر می مونیدم تا پوست رنگین کمونیش زیر نور آفتاب خشک بشه و بریزه. بعد از جدا کردن پوست ها اون رو در اختیار مینرو های قرار می دادن تا با استفاده از سیمیای مخصوص اون رو تبدیل به آبگینه بکنند.اما باید همیشه حواسمون به رنگ می بود تا زیر پوسته های خودش دفن نشه و اتفاقی برای این جونور چند هزار ساله نیفته.

نگاهم رو بین جمعیت چرخوندم تا بلکه اثری از نیا پیدا کنم. فضا به قدری شلوغ نبود که نتونم هیبت کوچک و در خود فرو رفته اش که روی بلند ترین نقطه ی بدن رنگ نشسته بود رو تشخیص بدم. کنار بدن رنگ رفته و از نردبان چوبی که وجود داشت بالا رفتم. نردبان تاجایی که شیب بدن رنگ امکان ایستادن می داد ادامه داشت. روی پاهام ایستادم و به جاده ی رو به روم که معلوم بود تازه پوسته برداری شده نگاه کردم. سلول های زیر پام مشغول ساخت پوسته های جدید بودند و این رو از رنگ به رنگ شدن اون ها می شد فهمید.

نزدیک نیا رفتم و کنار اون خارج از جاده نشستم. از اون بالا تمام محیط بیشه معلوم بود. ثری ها مثل نقطه هایی کوچک روی زمین های سبز و زرد تکون می خوردند. نیا، دست بیل مانندش رو مثل عصا جلو و چانه اش رو روی آرنجش گذاشته بود.

دستام رو از پشت، ستون بدنم کردم و گفتم:

_ چرا اومدی این بالا؟

نیا، تکونی خورد و انگار که تازه متوجه من شده باشه با تعجب به سمتم چرخید. نگاه مربعی اش رو به سمت بیشه چرخوند و گفت:

_ مگه نمیبینی همه جا آتیش گرفته!

سری تکون دادم و آروم گفتم:

_ نیا،هیچ کجا آتیش نگرفته!

نیا دست بیل مانندش رو به سمت بیشه گرفت و دوباره گفت:

_ همه جا آتیشه وینا! اونا برنده میشن!

دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم آرومش کنم:

_ باشه نیا، باشه. حالا پاشو باهم بریم «کاژه».

نیا دوباره نگاهم کرد و لب برچید. پوست خاکی اش پر از ترک شده بود و خارهای سرش تماما ریخته بود. نگاه قهوه ای و مربعیش بیش از حد نگران و مضطرب بود.  نیا که بعد از جنونی که بهش دست داده بود، توسط همه ی مردم ترد شده بود و اکثر طول روز رو روی بدن رنگ می گذروند.با اینکه همیشه بخاطر نیا و کارهاش انگشت نما بودیم، اما هیچ روزی نبود که به اون سر نزنم. هرچی نبود، اون پدر من بود!

__________________________

پاورقی:

 

گیاه هفت چشمه: گیاهی که بعد از ابیاری توسط هفت چشمه ی سحر امیز رشد میکند.

رنگ: معدن بزرگ شیشه ی آبگینه

کاژه: به معنی خانه ی گلی

@ Flare @ arisky  @ Outis  @ Paradise

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶:

کنار نیا، همون طور که دست بیل مانندش رو پشت سرش روی زمین می کشید حرکت می کردم. نیا، مدام به این سمت و اون سمت نگاه می کرد و گاهی مسیر مستقیم رو دور می زد، انگار که نخواد با چیزی برخورد کنه. آنالی می گفت بعد از مهاجرتمون به بیشه حال نیا کم کم بد میشه و رو به دیوونگی میره. آنالی بعدها گفت که این مریضی بخاطر این بود که نیا روزهای طولانی توی بعد اول می مونده و به بعد دوم برنمی گشته! و همیشه تاکید داشت که قبل از ورود به بعد اول حتما نوشیدنی «یک روز» رو بخوریم. تا بیشتر از یک روز توی بعد اول نمونیم.

«شب»، نگاه غمباری به نیا کرد و سری تکون داد. توی مغزم به «شب» گفتم:

- به نظرت اونجا چجور جاییه که نیا رو اینطوری کرده؟

«شب» باله ای به نشونه ی ندونستن تکون داد و چرخی به دور خودش زد.  از کنار مراتع گذشتیم و قبل از ورود به جنگل به سمت راست پیچیدیم و موازی با جنگل پیش رفتیم. از کنار هر کسی که رد می شدیم با تاسف یا نفرت نگاهمون می کرد و سر تکون می داد. از وقتی به یاد می اوردم، تافته ی نحس جدا بافته ی بیشه بودیم. و این رفتار مردم چند علت داشت‌.

اول این که اون منطقه، به خالص ها معروف بود و کمتر شخص دورگه ای رو می شد دید.  دلیل دوم مریضی نیا بود که به محض ورودمون به بیشه شدت گرفت و همون ماه اول «ژانیا»ی حرور هارو به اتش کشید، و همین باعث نفرت همیشگی حرور ها از ما شد. دلیل سوم، مقام ارشد طراح بود که آنالی داشت. بخاطر شرایط نیا مردم فکر می کردن طراحی راکتور رو یک دیوونه انجام داده و چندان اعتمادی به اون نداشتن. با این که بعد از این همه سال هیچ طرح بهتری روی طرح آنالی نیومده بود.

نیا همون طور که به سبک خودش راه می رفت و هر از چند گاهی صدای زمزمه های زیر لبش بلند می شد توجه بیشتری رو به سمتون جلب می کرد. با سر پایین افتاده دست معمولی نیا رو گرفته بودم و سعی داشتم آرومش کنم. ولی فایده ای نداشت.

کم کم به کاژه های خاکی رسیدیم. خونه های گلی که تمام ابزارش سفالی بود. کاژه ی نیا کمی دور تر از باقی کاژه ها و روی دامنه ی کوه قرار داشت. وارد کاژه شدم و نگاهم رو به دنبال جای خواب نیا به اطراف چرخوندم. گودال خاکی که کنار یکی از دیوار های کاژه حفر شده بود محلی بود که ثری ها بدن هاشون رو با «خاک خنثی» یکی و به نوعی استراحت می کردن. نیا رو به سمت گودال بردم و کمکش کردم که اونجا دراز بکشه. پیشونی خاک آلودش رو به پیشونیم چسبوندم. احساس انتقال رطوبت بین پوست هامون رو به طور واضحی حس می کردم. نیا، نگاه گیجش رو روی صورتم چرخوند و گفت:

_ آنالی امروزم نیومد! دیگه نمیاد مگه نه؟

 مغموم چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. به چشم های نم ناکش که قطره اشک نچکیده سریع به خورد پوست ترک خورده اش رفت نگاه کردم و گفتم:

_ بالاخره یه روزی آنالی برمی گرده پیشت! من مطمئنم.

_ پس چرا تا الان نیومده؟

برای دلخوشیش گفتم:

_ اون سرش شلوغه نیا. کار های مهمی توی راکتور داره که باید انجام بده.

نیا، سرش رو بلند کرد و با تعجب به چشم هام نگاه کرد. پلکی زد و گفت:

_ مگه گوهران صداشون کرده؟

کلافه دستی به شقایق های خشک شدم کشیدم و گفتم:

_ نگفتم اون رفته گوهران!

بعد با لحن آروم تری ادامه دادم:

_ اگه تو دعا کنی، شاید آنالی فردا بیاد! دعا می کنی ؟

با لبخند سری تکون داد و چشم چرخوند. لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم:

_ پس بشین و تا غروب دعا کن. شاید تا اون موقعه آنالی هم اومده باشه!

نیا. دستش رو به بیل کوبید و خنده ای کرد. بعد دست هاش رو از دو طرف باز کرد و روی خاک گذاشت. چشم هاش رو بست و شروع به دعا کردن کرد:

_ ای خوتای مهر و خاک، بر ما ببخشای آنچه نکاشته ایم و آنچه نرویانده ایم و بر ما نعمت فراوانی ات را ارزانی دار...

__________________________

پاورقی:

 

نوشیدنی یک روز: نوشیدنی که باعث میشد اهالی بیشه بیشتر از یک روز در بعد اول نمانند.

 ژانیا: به معنی پرستشگاه خدا 

خاک خنثی: خاکی که معمولی است و جدا از ساختار بدنی ثری هاست.

گوهران: به معنی عناصر چهارگانه. شهری افسانه ای در بعد اول که محل بروز و تکامل هر چهار عنصر اصلی است.

@ Flare @ arisky  @ Outis  @ Paradise

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷:

غروب خورشید نزدیک بود که به آبگیر برگشتم. قبل از ورود به آب، زیر دوش ضدِ ضدِ آفتاب وایستادم تا همه ی ضد آفتاب های سفید روی پوستم پاک بشه. با فشار حباب های توی قفسه سینه ام رو هم به بیرون هدایت کردم و وارد آب شدم. «شب» ، کم کم رنگ سیاه بدنش رو با سفید درخشان جایگزین می کرد تا جایی که کم کم مثل یک چراغ، درخشنده و پر نور شد. نگاهی به همدم کوچیکم کردم و لبخند زدم. «شب» اگه چه کله شق و لجباز بود، اما همیشه و در هر حالتی همراهم و هم فکرم بود و از این بابت که من تنها، قلبْ ماهی هوشمند برکه رو داشتم، از خوتای ممنون بودم.

اهالی عصیر، کم کم چراغ های مرواریدی اطراف آبگیر رو روشن و قلب ماهی هاشون رو درخشان می کردند تا زیر آب هم مثل سطح، روشن بشه. تموم طول مدتی که به سمت خونه می روندم به این فکر می کردم که آنالی قراره چه تصمیمی برام بگیره. حباب های استرسی رو که ناخودآگاه توی بدنم تشکیل می شد، بیرون می دادم و سعی می کردم که حواسم رو به کار های «شب» پرت کنم تا کمتر فکر و خیال کنم. کنار صخره ی مرجانی، موتور رو پارک کردم و به سمت مرجان قرمز بزرگ، که محل زندگیم بود، شناور شدم.

«آرلا»، داخل تالار اصلی نشسته بود و با نمایشگر سه بعدی اش مشغول بررسی یک قطعه ی طراحی شده برای ارتقای توربین ها بود. وقتی متوجه ورود من شد، نمایشگر رو بست و به چشم هام نگاه کرد. «شب» اخمی کرد و طلبکار به «نیلی»، قلب ماهی آرلا، نگاه کرد. توی مغزم به «شب» گفتم:

- می دونی که اون متوجه چیزی نمیشه! خودتو خسته نکن!

رو به آرلا کردم و گفتم:

- آنالی کجاست؟

سری کج کرد و گفت: 

- موند راکتور. انگار امشب یه جلسه ی مهم دارن!

سری تکون دادم و خواستم به سمت اتاقم برگردم که دوباره گفت:

- خبر خرابکاریت به گوشش رسیده بود. خیلی از دستت عصبانیه!

نگاهی بین من و «شب»  رد و بدل شد. حباب های ریز داخل بدنم رو بیرون دادم و گفتم:

- می دونی چه تصمیمی گرفته؟ مهان گفت...

- نه. امروز خیلی سرش شلوغ بود. همه بخاطر آب سیاه، هم بخاطر فردا. انگار فرصت نکرده بود که حکمی بده. فقط قیافش وقتی خبر رو شنید، یهویی پر از حباب شد!

نا امید سری تکون دادم و عقب گرد کردم. قبل از این که از تالار خارج بشم، وایستادم و چیزی که یک مرتبه به ذهنم رسیده بود رو پرسید:

- راستی، جلسه ی امشب شونم مربوط به همون آب سیاهه؟

- آره.

- تو خبر نداری چه خبره؟

آرلا نگاه طلبکارانه ای به من انداخت و گفت:

- اگرم خبر داشتم به تو نمی گفتم! هیچ خوشم نمیاد بخاطر من یه خرابکاری دیگه بکنی!

«شب» باله ای به کمر زد و شروع به غر غر کردن کرد. بدون این که جواب آرلا رو بدم، از تالار بیرون زدم.

________________________

پاورقی:

 

آرلا: به معنی فرشته ی کوچک، خواهر وینا.

نیلی: قلب ماهی آرلا

پ.ن. با تشکر از نویسنده ی جذاب و خلاق گوهران، خانوم فلار محبوب دل ها @ Flare

 

@ arisky @ Outis  @ Paradise

 

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸:

 دست هام رو پشت سرم گذاشته بودم و همون طور که به صدای خر خر ریز «شب» که روی فلس های کمرم دور خودش پیچیده و خوابیده بود گوش می دادم، به سطح مواج روی آب نگاه می کردم. نور نقره فام مهتاب، مثل یک تور براق روی سطح اب افتاد بود و تلو تلو می خورد.  ذهنم بین واکنش آنالی و آب سیاه و جشن فردا در رفت و آمد بود.

اولین باری که توی جشن بدون نگاه شرکت کردم رو به خوبی به یاد می اوردم. بعد از خوردن نوشیدنی یک روز و برداشتن عینک بعد دوم، رسما همه چیز سیاه شد! بعد اول برای من فقط یک آب سیاه قیر مانند بود که همه جا رو پر کرده بود. حس شناوری و سقوطی داشتم که تا بی نهایت ادامه داشت و هیچ وقت به سطح زمین نمی رسیدم. این وضعیت انقدر ادامه پیدا کرد، تا تاثیر نوشیدنی از بین رفت و همگی به بعد دوم برگشتیم. اون روز ، با هرکسی که راجع به اون شرایط صحبت کردم، خندید و گفت بخاطر ترس از بعد اول چیزی به یاد نمیارم. اما من تک تک اون لحظه های سقوط و سیاهی رو به یاد داشتم.

سال بعد وقتی این تجربه تکرار شد، فهمیدم که من، تنها کسی هستم که نمی تونه وارد بعد اول بشه! یا اگر کس دیگه ای هم مثل من بود، ترجیح می داد که وانمود کنه وارد اونجا شده. بخاطر نفرت و دوری که باقی اهالی بیشه بخاطر شرایط نیا از ما داشتند، صلاح نمی دونستم این داستان رو بیشتر از قبل پیگیری کنم و باعث انگشت نمایی بیشتر خانواده بشم. بعد از این همه سال پذیرفته بودم که من با باقی اهالی فرق دارم. فرقی که حتی نمی دونستم خوبه یا بد! 

ساعت از نیمه های شب گذشته بود و این رو از ماه بیش از نصفه، درخشان سمت چپ میدان دیدم فهمیدم. سرو صدای کمی که از ورودی بلند شد، فهمیدم که آنالی برگشته. طوری که «شب» رو از خواب بیدار نکنم از جا بلند شدم و به سمت راهرو شناور شدم. نزدیک تالار به چند قدمی آنالی رسیدم. آنالی با اون سرخس های بلند و سبزی که روی سرش بود، با صورتی که اکثرا بدون لبخند بود، در حال دراوردن لباس های سرهم راکتورش بود. با صدایی آروم گفتم:

- سلام.

آنالی، بدون این که نگاهم کنه، دستی به جلبک های رشد کرده روی بدنش کشید و گفت:

- هنوز نخوابیدی؟ فردا روز طولانیه!

- خوابم نبرد.

- هنوز حباب های هیجانِ فوضولی صبح تو بدنته شاید!

حبابی از سر خجالت توی بدنم تشکیل شد. سرم رو پایین انداختم  و به «شب» که در خوابی ناز فرو رفته بود نگاه کردم. آنالی به سمتم شنا کرد و رو به روم ایستاد. با دستش سرم رو بالا گرفت و گفت:

- بهت گفته بودم دلم نمی خواد هیچ وقت از موقعیتم سواستفاده کنی! مگه نه؟

- نه! آنالی من نمی خاستم همچین کاری کنم! من فقط کنجکاو بودم که...

- وینا، بهتره برگردی تو رخت خوابت. من هم احتیاج دارم یکم استراحت کنم!

قبل از این که از کنارم رد بشه، دستش رو گرفتم و گفتم:

- اما آنالی...

نگاهم کرد و دستش رو آروم از توی دستم بیرون کشید. سری تکون داد و گفت: خواب گوهران رو ببینی پسرم!

سرشکسته و شکست خورده، به سمت اتاقم برگشتم. این که نتونسته بودم بفهمم آنالی چه خوابی برام دیده عصبیم کرده بود. اما همه ی ترسم راجع به عصبانیت آنالی، و ترد کردنم از بین رفته بود. بیشتر از قبل مطمئن شدم که برای آنالی، بچه هاش از همه چیزش مهم ترند!

 

@ Flare

 

@ arisky @ Outis  @ Paradise

 

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹:

چهار دایره ی بزرگ، دور یک مرکز مشترک، در فضای باز کوه پایه شکل گرفته بود. مرکزی ترین دایره، جمع حرور ها که به صورت یک دایره ی توپر نشسته بودن و گرمای شعله های انتهای مو هاشون کل فضا رو  در برمی گرفت. دایره ی بعدی، جمع ثری ها که دور حرور ها حلقه زده بودن و توی سه خط پشت سر هم نشسته بودن. دایره ی بعدی، جمع عصیر ها بود که من هم در کنار آنالی و آرلا، داخل حلقه قرار داشتم. تمامی عصیر ها روی سطح اومده بودن و با پوست های سفید از ضد آفتابشون دو  حلقه ی بزرگ دور ثری ها و حرور ها تشکیل داده بودن. حلقه ی آخر، جمع دم ها که شناور روی هوا، با اون بدن های چند رنگشون، از هوا قابل تفیک بودن.

خورشید هنوز کامل بالا نیومده بود و گرگ و میش کم کم جای خودش رو به سپیده می داد. بعد از منظم شدن تمام دسته ها، چهارمرد «خنیاگر» پشت  چهار «طنطنه» ایستادن و شروع به نواختن کردن. چهار مرد از هر چهار دسته که صدای مربوط به هر دسته رو می نواختن. صدای موج های خروشان آب، در کنار هوهوی باد و ترق ترق سوختن آتش، و نوای مبهم و غریب رشد گیاه از دل خاک تمام فضای بزرگ کوه پایه رو پر کرد. «شب» هم مثل من مدهوش این آواز، چشم هاش رو بسته بود و در سکوت گوش می داد. مدت طولانی نگذشت که صدای  یکی از چهار زن «قاید» سکوت رو شکست. چشم باز کردم و به صورت قاید حرور ها که در فاصله ی نچندان دوری از ما در مرکز حلقه نگاه کردم. صورت مثلثی و قرمز رنگش توی تاریکی به طور واضح معلوم بود. شعله ی انتهای موهاش توی باد می رقصید و رنگ عوض می کرد. با صدای بلندی شروع به حرف زدن کرد:

- مردم و اهالی بیشه، امروز، هر چهار دسته از چهار گوهر طبیعت، اینجا، دور هم جمع شدیم، تا سپاس گذار نعمت زندگی باشیم که خوتاوندگار گوهران به ما ارزانی داشتند!

صدای قاید ثری ها، نزدیک تر، روی خطی مستقیم مقابل قاید حرور ها حرف اون رو تکمیل کرد:

- بعد اول، بعد اساطیری و محل زندگی خوتاوندگاران، هرسال شاهد دعای بی وقفه ی ماست، تا زمانی که وقت موعود، وعده ی دیدار دوباره ی گوهران رو به ما پیش کش کنه!

نگاهم رو از صورت مربعی که شاخه های درختی بالای سرش، به صورت سایه بان قرار گرفته بودن، گرفتم  و به مهان، نگاه کردم. مهان، قاید عصیر ها، که کمی دور از ما ایستاد بود ادامه داد:

- امسال هم مثل هر سال، تمامی اهالی بیشه، خلوص و صمیمت خودشون رو به پیشگاه خوتاوندگار می برند، تا بلکه به عنایت اون ها، امسال، آخرین سال در بعد دوم باشه!

صدای قاید دم ها از پشت سر، جایی خارج از دایره ی دیدم، حرف مهان رو خاتمه داد:

- پس برای رضایت اون ها، خالص ترین و بی ریا ترین دعا های خودتون رو به بعد اول ببرید، تا مورد مهر و مرحمت اون ها قرار بگیریم!

تمام اهالی بیشه یک صدا تکرار کردن: چنین باد!

اولین پرتو های خورشید، خودش رو از پشت کوه بیرون می کشید که تمامی اهالی بیشه همزمان، پیاله های نوشیدنی یک روز رو سر کشیدن و قبل از برخورد پرتو ها به اون اجتماع دایره ای شکل، عینک های بعد دوم رو از روی چشم برداشتن و وارد بعد اول شدن!

________________________

پاورقی:

 

خنیاگر: به معنی نوازنده

طنطنه: به معنی ساز

قاید: به معنی رهبر و سرپرست

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام و خسته نباشید خدمت همه ی همراهان عزیز گوهران. امیدوارم که تا اینجای کار خسته نشده باشید. می دونم این چند روزه سرعت پارت گذاریم خیلی بالا رفته بود و خیلی از دوستان جا موندن، پس چند روزی، احتمالا تا آخر هفته، زمان میدم که هم دوستانی که جا موندن بهمون برسن و هم نقد های حذاب راه گشاتون رو توی صفحه ی نقد ببینم تا فصل بعد رو بی ایراد تر و جذاب تر از این فصل شروع کنیم. منتظر نظرات زیباتون هستم.

صفحه ی نقد افسانه ی گوهران

پارت ۲۰:

بیشه که در سکوت غلیظ خلسه ی بعد اول فرو رفت، کورمال، عینکم که جلوی پام گذاشته بودم رو پیدا کردم و به چشم زدم. نوشیدنی یک روزی که روی بدنم ریخته شده بود رو با دست پاک کردم و سر پا وایستادم. همه ی اهالی، به خلسه ی بعد اول رفته بودن و صدا از کسی در نمیومد. توک پا خودم رو از صف بیرون کشیدم و خیلی آروم از زیر دم هایی که روی هوا شناور و به خلسه رفته بودن، رد شدم. چند قدم که از جمعیت فاصله گرفتم برگشتم و به اون ها نگاه کردم.

نظم و ترتیبی که همه ی اهالی در اجرای این سنت قدیمی داشتن بی سابقه بود. نمای رو به روم به قدری زیبا و هماهنگ بود که چشم رو خیره می کرد. سرخی و حرارت حرور ها، ثری هایی که بخاطر« گٌل قلب» های گل رزشون درست مثل یک جنگل گل رز دور اون هارو گرفته بودن، عصیر هایی که آروم و زلال مثل آب بودن و دم هایی که سبک تر از هوا فستیوالی از رنگ رو دور تا دور همه ی اون ها به راه انداخته بودن. اگه کار مهمی نداشتم، تا غروب خورشید مشغول تماشای این هارمونی بی نظیر می شدم.

نگاهی به «شب» انداختم و حباب های ریز داخل بدنم رو بیرون دادم و به سمت آبگیر راه کج کردم. امروز بهترین موقع بود تا خودم سر از کار آب سیاه در می  اوردم. با این که با شرکت نکردن توی مراسم، بزرگترین سرپیچی از قانون رو کردم، اما امیدوار بودم که به این ریسک بزرگ بیارزه و بتونم راهی پیدا کنم که فقط یکم از قدرت مرد ها رو بهشون برگردونم.

تمام طول راه تا راکتور، مدام حباب های استرس رو بیرون می دادم و سعی می کردم خودم رو آروم کنم. «شب» هم مثل من هیجان زده و دستپاچه مدام از یک سمت به سمت دیگه می رفت و نمی دونست چکار کنه. بعد از پارک موتورم، ورودی راکتور رو رد کردم و با حفره های فشار آب گرم به طبقه چهارم رفتم و مسیر آزمایشگاه رو بین راهرو ها در پیش گرفتم. راهروهای خالی و راکتوری که بدون کار کردن میکرو توربین ها ساکت بود، حال غریبی رو به من می داد. انگار وارد یک فضای غریبه شده بودم. حباب های استرس و ترس، داخل بدنم شکل می گرفتن و بزرگ می شدن. نگاهی نگران به «شب» انداختم و پیش رفتم.

بر خلاف تصورم، در آزمایشگاه باز بود. احتمالا کسی فکر نمی کرد که یکی مثل من بخواد توی روز بدون نگاه شرکت نکنه و به جاش به آزمایشگاه بیاد! لجن خار قهوه ای، گوشه ای روی زمین مشغول چرت زدن بود. خودم رو پشت میز مینرو ها رسوندم و نگاهی به برگه های خزه ای روی میز کردم. یک سری فرمول و طرح که چیزی ازشون سر در نمی اوردم. دنبال دست نوشته ای بودم که مستقیم به آب سیاه اشاره کنه و اطلاعات بهم بده، اما چیزی پیدا نکردم.

حباب های استرس توی بدنم، کم-کم کمتر می شد. خیالم راحت شده بود که قرار نیست گیر بیفتم، چون عملا همه داخل مراسم بودن و کسی نبود که بخواد مچم رو بگیره. نا امید از پیدا کردن اطلاعاتی از برگه های روی میز، سعی کردم همه چیز رو مثل حالت اولش قرار بدم. از میز فاصله گرفتم و به سمت در محل قرنطینه رفتم. مطمئن بودم یک نمونه از آب سیاه رو اونجا نگه داری میکنن.

در رو آروم هل دادم و به داخل بخش قرنطینه سرکی کشیدم. «شب» خودش رو به فلس هام کوبید تا بهش نگاه کنم. نگاهش کمی ترسیده و نگران بود. خودم هم خوب می دونستم چیزهایی که داخل اینجا نگه داری می کنن، همشون چیز های گوگولی و نازی نیستن! ممکن بود با یک اشتباه، ظرف سمی رو انتخاب می کردم. برای «شب» سری تکون دادم و همون طور که حباب های ترس رو بیرون می دادم گفتم:

- نترس رفیق. اتفاق بدی نمی افته!

 

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise  @ wise mind  @ Ayda.r  @ H-H @ TEIMOURI.Zz  @ SADAT.82 @ TARANEH.M  @ Qazal @ LioOla  @ ..Raha..  @ نیکتوفیلیا  @ لباشک

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱:

فضای داخل اتاق قرنطینه، کمی تاریک تر از بیرون بود. اتاق پر از طبقه بود و روی هر طبقه تعداد زیادی شیشه که محتویات نا معلومی توش بود، یا جونور های عجیب خشک شده قرار داشت.

با احتیاط بین طبقه ها حرکت کردم و همه ی حواسم جمع بود که به جایی نخورم. همون طور که به طبقه ها و اجزای داخلش نگاه می کردم توی مغزم به «شب» گفتم:

- حالا چجوری بین این همه وسیله آب سیاه رو پیدا کنیم؟

«شب» باله ای تکون داد و ندونستنش رو به من فهموند. هیچ کدوم از شیشه ها، اسم و نشونه ای نداشتن که بشه تشخیص داد چه ماده ای داخل اونه. به انتهای اتاق رسیدم. یک میز بزرگ سرتاسری کل دیوار انتهایی رو پوشونده بود. چراغ های مرواریدی که بالای میز روشن بود، کمی فضا رو روشن تر می کرد. روی میز برگه ها و شیشه های مختلفی قرار داشت. نگاه اجمالی به کل میز انداختم تا بلکه چیزی پیدا کنم. بین آخرین ردیف برگه هایی که روی میز پخش بود، چشمم به کلمه ی آب سیاه خورد. خودم رو بالای برگه ها رسوندم و نگاه دقیق تری به اون ها کردم.

جدا از چند صفحه توضیحی که راجع به شکل ظاهری و خاصیت ماده ی آب سیاه بود، چند صفحه راجع به آزمایشاتی که برای فعال کردن اون انجام داده بودن هم در ادامه نوشته شده بود. این ها همه اطلاعاتی بودن که خلاصش رو از مکالمه ی اون دو مینرو فهمیده بودم. دنبال چیز جدید تری داخل برگه ها گشتم که به صفحه ی آخر رسیدم. صفحه ای که فرضیاتی رو راجع به آب سیاه نوشته بود:

- کاربرد این ماده هنوز در بعد اول تایید نشده است. دو مینروی ارشد، «یزک تاج» و «پیشرو تاج» مامور شدند، تا حین اجرای مراسم روز بدون نگاه، از کارکرد این ماده در بعد اول اطلاعات بدست آوردند. هم چنین یک سوم از حجم چشمه ی کاوش شده، در این روز برای پیدا کردن معدن های فلز، توسط تنها مسیر فعال سازی شناخته شده، فعال و آزمایش میگردد. نتیجه و گزارش این آزمایشات متعاقبا ثبت میگردد.

توی مغزم به «شب» گفتم:

- چجوری ماده ای که حتی درست نمی دونن چه کاربرد و عواقبی داره رو میخان تو روز بدون نگاه امتحان کنن؟ چی انقدر مستاصلشون کرده که بدون اطمینان دارن جلو میرن؟

منتظر عکس العمل «شب» نموندم. باز هم برگه ها رو برای اطلاعات بیشتر  بهم ریختم اما چیزی پیدا نکردم. نگاهم که از برگه ها جدا شد، به سه شیشه ی بی رنگی که از شیشه ی آبگینه ی خالص ساخته شده بود نگاه کردم. داخل شیشه ها پر بود از ماده ی سیاهی که زیر نور چراغ ها برق می زد. انگار ذره های ریزی از طلا داخل اون شناور بود. یکی از شیشه ها رو برداشتم و از نزدیک به اون نگاه کردم. با حساب وزن شیشه، فهمیدم که سبک تر از آبه. سعی کردم در شیشه که با چسب خاویار محکم شده بود رو باز کنم. چسب محکمی بود و تلاش و زور زیادی میخواست. بعد از کلی کلنجار رفتن، تونستم بالاخره در شیشه رو باز کنم.

شیشه رو زیر بینیم گرفتم. بوی شیرین ملایمی داشت. کمی اون رو تکون دادم تا سرعت شناوریش رو ببینم، شناوری کمتری نسبت به آب داشت و همین باعث شده بود که محتویاتش داخل شیشه بمونه و با آب خنثی ترکیب نشه. انگشتم رو به سمت سر شیشه بردم. می خواستم اون رو لمس کنم تا ببینم چه اتفاقی می افته. «شب» خودش رو به فلس هام کوبید و ترسیده سری تکون داد. حباب های هیجان و استرس رو آروم خالی کردم و گفتم:

- نترس! مراقبم.

اما «شب» بیخیال نشد و چند بار دیگه خودش رو به فلس هام کوبید. خواستم با عصبانیت جوابش رو بدم که با دیدن صحنه ی رو به روم ساکت شدم. قسمتی از سطح آب سیاه مثل یک موجود جاندار، به سمت بالا کش اومد. یک رشته ی ظریف و باریک از روی سطح به سمت انگشت من در حال حرکت بود. ترسیده، دستم رو عقب کشیدم. رشته ی ظریف، سریع به سطح آب سیاه برگشت و محو شد. برام خیلی عجیب بود که چرا راجع به این حرکت مشکوک این ماده چیزی توی توضیحات مینرو ها نبود‌. یک بار دیگه دستم رو بالای شیشه بردم و منتظر شدم. اشتباه نکرده بودم. یک رشته ی نازک، دوباره از سطح آب سیاه به سمت دستم شروع به حرکت کرد. قبل از این که به دستم برسه، انگشتم رو کنار کشیدم و در شیشه رو بستم. «شب» درست می گفت. نمی دونستم برخورد اون ماده ی عجیب با بدنم چه عواقبی داره.

__________________

پاورقی:

 

یزک: به معنی طلایه دار، پیش قراول

پیشرو: به معنی طلایه دار

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲:

گشتن کل کشو ها و طبقه های آزمایشگاه و اتاق قرنطینه هم، چیز جدیدی به دونسته هام اضافه نکرد. بعد از چند ساعت گشتن، خسته روی صندلی کنار شیشه های آب سیاه نشستم و به اون ها نگاه کردم. بدون این که کسی اون هارو تکون بده، ذرات ریز طلایی براق داخل اون در هم پیچ می خوردن و ابرو بادی از برق طلایی داخل اون سیاه قیر گون ایجاد می کردن. هنوز نمی تونستم توضیح قانع کننده ای برای این که از حرکت عجیب این ماده جایی نوشته نشده بود پیدا کنم.

نگاهی به «شب» انداختم و گفتم:

- نظرت چیه برگردیم؟ من که خسته شدم!

سری تکون داد و موافقت کرد. از جام بلند شدم و قبل از این که به سمت در خروجی شناور بشم، یک بار دیگه به اون شیشه های عجیب نگاه کردم. توی ثانیه ی آخر دست بردم و یکی از شیشه ها رو برداشتم. رو به «شب» که متعجب من رو نگاه می کرد گفتم:

- شاید بعدا به کارمون بیاد! کسی که نمیفهمه!

«شب» مشکوک باله ای تکون داد. به سمت خروجی به راه افتادم. اواسط راه به در شماره ی ۱۵ از شاخه ی ۲۰ام راکتور رسیدم. نگاه پر حسرتی به در کردم. این که دیگه نمی تونستم به اون اتاق برگردم ناراحتم می کرد. مغموم و کلافه از راکتور بیرون زدم و به سمت مرجان قرمز بزرگ به راه افتادم. بهتر بود که آب سیاه رو جایی تو اتاقم پنهون می کردم. بردنش روی سطح خیلی منطقی نبود!

بعد از این که مطمئن شدم آب سیاه رو جای خوبی پنهون کردم، به سمت سطح به راه افتادم. هیچ دلم نمی خواست کسی بفهمه از دستورات سرپیچی کردم و یه دردسر تازه برام درست بشه، پس بهتر بود قبل از این که اهالی به بعد دوم برگردن، من هم به صف عصیر ها برمی گشتم. ساعت نزدیک به غروب بود که به کوه پایه رسیدم. می دونستم که چیزی تا برگشتن اهالی به بعد دوم نمونده. سر جام، وسط آنالی و آرلا برگشتم و نشستم. عینکم رو از روی صورتم برداشتم و توی ظلمات و تاریکی ، منتظر برگشتن اهالی شدم‌.

با از بین رفتن آخرین پرتوی خورشید، اهالی بیشه، از بعد دوم برگشتن. با حس حرکتی که اطرافم به وجود اومد، کورمال کورمال به دنبال عینکم گشتم و اون رو درست جلوی بدنم روی زمین پیدا کردم. چشم هام که باز شد و عینک به طور کامل  روی صورتم قرار گرفت نگاهی به اطراف انداختم. همه کوفته از سکون یک روزه روی زمین، کش و قوسی به بدن هاشون می دادند. مراسم هنوز ادامه داشت و اینکه نمی تونستم روی پاهام وایستم داشت کلافه و عصبیم می کرد. دستی به مرجان خشک شده زیر افتاب روی سرم کشیدم و به دنبال مرتیا چشم توی ردیف ثری ها گردوندم.

همچنان مشغول گشتن بودم که صدای قاید حرور ها بلند شد:

- فرزندان گوهران، اهالی پاک بیشه، به عنایت خوتاوندگار، امسال هم عبادت ما پذیرفت شد و یک قدم در مسیر تاریخ به سمت بازگشت به گوهران قدم برداشتیم!

همه ی جمعیت یک صدا گفتند: چنین باد!

قاید ثری ها ادامه داد:

- دستاورد بزرگ این مهر طلبی جمعی، لطف خوتاوندگار به اهالی بیشه و افزایش سهولت کار اون هاست که توسط خوتاوند به ما عنایت شده! دستاوردی که باعث استخراج بی دردسر تر و راحت تره فلز، برای ساختن بیشه ای قوی تر و نزدیک تر به اون چه که باید ، هست! اب سیاه، پیشکشی خوتاوند، به فرزندان گوهران!

صدای دست و هلهله ی جمعیت بلند شد. مهان که ایستاده بود و با لذت به این شور جمعی گوش می داد، اصراری بر قطع کردن هیجان مردم نداشت. نگران نگاهی به «شب» انداختم. مطمئن بودم مینرو ها هنوز اطلاعات کاملی از اب سیاه نداشتند که بخواند اون رو انقدر سریع رو نمایی کنن! با دلهره به مهان نگاه کردم. کمی بعد که شور جمعیت آروم گرفت مهان گفت:

- آب سیاه، عنایتی خوتاوندگار به ما، امروز و جلوی دیدگان همه ی اهالی بیشه برای پیدا کردن معدن های فلز استفاده میشه، تا از فردا، مردم بیشه زندگی راحت تری رو تجربه کنند و این لطف و مرحمت خداوند رو به وضوح ببینند!

با نگرانی بیشتر به اطرافم نگاه کردم. چجوری می خاستند آب سیاه رو بدون هیچ مینرویی فعال کنن؟ همهی مهندیسین و مینروها اینجا، در مرکز کوه پایه بودن. نگاهی به «شب» انداختم. اون هم ایده ای نداشت. صدای ویژ ویژ ریزی کم کم فضا رو پر کرد، با این که صدا به شدت آشنا بود، نمی تونستم متوجه بشم، صدای چیه! سرگردون به اطراف نگاه می کردم که صدای قاید دم ها نگاهم رو به جای درست هدایت کرد:

- این شما و این هم آب سیاه!

بعد از گفتن این حرف، نگاهم به گرداب بزرگی که از پشت مراتع و داخل رودخانه ای که چندین کیلومتر با ما فاصله داشت دیده می شد، کشیده شد. آب سیاه رو وارد مخزن اصلی راکتور کرده بودند و درست مثل آب قرمز سعی در فعال کردن و استفاده از اون رو داشتن. آب سیاه داخل گرداب ایجاد شده توسط راکتور در ارتفاع بیست متری از سطح آب دور خودش می چرخید. با شدت گرفتن سرعت گرداب، کم کم نقطه هایی داخل آب شروع به درخشیدن کردن. این درخشش به حدی پیش رفت که کل آب در حال گردش درخشان و نورانی شد. انگار که خورشید دیگه ای طلوع کرده بود و تمام بیشه رو روشن کرده بود. همه ی اهالی از حیرت ایستاده بودن و به اون آب درخشانِ دوار نگاه می کردن.

بهت زده نگاهم رو به آنالی دادم. راه اندازی حالت خودکار راکتور، برای ماده ای که اطلاعات کافی ازش نداشتن، حماقت محض بود. مهندسین باید بالای میکروتوربین ها می بودن تا فاجعه ای رخ نده، اما این حرکت بدون فکر، همه چیز رو توی ذهنم بهم ریخته تر می کرد. دیدن چشم های وحشت کرده ی آنالی خبر خوبی برام نبود. خودم رو به سمتش کشیدم و طوری که بشنوه زمزمه کردم:

- همه چیزمرتبه مگه نه؟

آنالی لب از لب باز نکرد و مات  اون آب درخشان دوار بود‌. سرعت آب به حدی زیاد شده بود که ارتفاع ستوان گردآب از حالت طبیعی خارج و به بیشترین حدی که تا الان کسی دیده بود رسیده بود. صداهای ترق تروق عجیبی کل فضا رو پر کرد و خیلی سریع، گرداب درخشان، از حرکت ایستاد و پایین ریخت. صدای «هین» کشیده ای که تقریبا همه ی اهالی باهم زمزمه کردند، کل بیشه رو پر کرد. بعد از اون شدت نور و درخشندگی، بیشه ناگهان غرق ظلمات و تاریکی شد. حباب های استرسی داخل بدنم رو آروم بیرون دادم و توی ذهنم به «شب» که ترسیده و لرزان خودش رو به سینه ام فشار می داد گفتم:

- تموم شد! آروم بگیر!

صدای سکوت اهالی به قدری غلیط بود که فکر می کردی هیچ آدمی دورو برت نیست. کمی طول کشید تا صدای کسی از حالت پچ پچ خارج بشه و بلند بگه:

- راکتور از بین رفته! آب سیاه قاطی آب خنثی شده!

و همین حرف شروع بلوا و هرج و مرج بود.

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۳:

بهت زدگی و سکون جمعیت، ظرف کسری از ثانیه، به ترس و وحشت تبدیل شد. هر کس به سمتی می دویید و سعی داشت از خطری که هیچ کس هم نمی دونست چیه، فرار کنه! وسط اون شلوغی، دم ها که توی ارتفاع بالاتری بودن، سریع تر خودشون رو به پناهگاه احتمالی، که خونه هاشون بود، رسوندن‌. بین هرج و مرج روی سطح، چند عصیر و حرور بهم خورده بودن و روی زمین افتاده بودن. عصیری که نیمی از بدنش بخاطر برخورد با یک حرور تبخیر شده بود، جلوی پام افتاد و جیغ های گوش خراشی سر داد. وحشت زده از تصویر رو به روم، بی اختیار عقب پریدم. «شب» باله هاش رو روی گوش هاش گذاشته بود و خودش رو لای جلبک ها پنهون کرده بود. حروری که به اون عصیر خورده بود، در حالی که نصف شعله ی تنش خاموش شده بود و دود از بدنش بیرون می زد، بی هوش در چند متری اون روی زمین بود. اهالی بی توجه به این که کسی زیر پاشونه، اون ها رو لقد می کردن و بی هدف به هر سمتی می دوییدن‌.

مهان و آنالی، اولین کسایی بودن که از بی هدفی بیرون اومدن و به سمت آبگیر حرکت کردن.  خواستم همراهشون بشم که دستی روی شونه ام فرود اومد. مرتیا، با چشم های مربعی و وحشت کرده اش، در حالی که تموم غنچه های گل رز خشک شده ی گُل قلبش توی دستش بود، با داد و فریاد گفت:

- «نشور» شده وینا! فین، ماهم مثل، فین، بیشه های دیگه می،فین، میریم!

در حالی که خاک هایی که موقعه حرف زدن به صورتم پاچیده بود رو پاک می کردم، دستش رو از روی شونم برداشتم و گفتم:

- برو تو کاژه ات! اگه هنوز نشور نشده بود و زنده موندم میام پیشت!

مرتیا، چشم هاش رو بیشتر درشت کرد و با جیغ دیگه ای گفت:

- کجا می خای بری؟ فین، نکنه می خای برگردی آبگیر؟ فین، عقلتو از دست دادی؟فین.

نگاهی به سمت آبگیر انداختم. چراغ های مخصوص گیاه آتش زایی که روی سطح برای روشنایی شب در نظر گرفته بودن، کم-کم روشن می شدن. انگار بعضی از مردم از وحشت در اومده بودن و به فکر سرو سامون دادن به اوضاع افتاده بودن. تا خودم با چشم های خودم خرابی اون زیر رو نمی دیدم، نمی تونستم باور کنم که مهان چنین حماقتی کرده. حس خشم و حرصی که تمام وجودم رو پر کرده بود، داخل بدنم به قل زدن افتاده بود. «شب» هم باله اش رو مشت کرده بود و غر می زد. بدون حرف قدم به سمت آبگیر برداشتم. مرتیا پشت سرم دوباره داد زد:

- وینا نرو! فین، اون ماده ی لعنتی، فین، با آب قاطی شده! فین، بری میمیری!

اما من دیدم که آب سیاه با آب خنثی قاطی نمی شه! شایعات بی اساس روی سطح، همه رو ترسونده بود و هر کسی هم برای بازار گرمی ، چند شایعه ی من دراوردی دیگه هم روی تفسیر ها میزاشت. باید به آبگیر بر می گشتم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده. مهان با فاجعه ای که به بار آورده بود، باید  از طرف همه ی مینرو ها و زن ها پاسخ گوی اهالی می بود! از بین بردن راکتوری که اهالی طی چندین سال و با زحمت زیاد ساخته بودن، اون هم به وسیله ی ماده ای که امتحان کردنش اون هم روی حالت خودکار هیچ توجیحی نداشت، دلیل خوبی برای مرد ها می شد تا کمی از قدرت از دست رفتشون رو بر گردونن.

نزدیک ورودی آبگیر، شلوغ بود. عصیر های ترسیده و نگران پشت در ورودی جمع شده بودن. دو نگهبان مینرو، با اسلحه های حباب انداز، جلوی ورودی وایستاده بودن و نمی زاشتن کسی وارد آبگیر بشه. همهمه و سرو صدا به قدری زیاد بود که هیچ حرف واضحی رو توش پیدا نمی کردی. نگاهی به «شب» انداختم. با همون خالت شاکی و طلبکار، به اطراف نگاه می کرد. حباب های مخلوط خشم و ترس رو بیرون دادم و به موازات ساحل آبگیر حرکت کردم. با این که فشار یک چهارم بالایی آب آبگیر طوری بود که بدون تونل های ورودی امکان ورود با کف آبگیر نبود، اما اون تونل ها، تنها راه ورود به آبگیر نبودن! راه های بریک تر و مخفی هم وجود داشت که مینرو ها ازش بی خبر بودن.

________________

پاورقی

 

نشور: به معنی آخر الزمان

@ Flare  @ arisky  @ Outis  @ Paradise

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...