رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

نقد و معرفی افسانه ی گوهران|مهتاب کاربر انجمن


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

.:به نام خالق طبیعت:.

 

افسانه ی گوهران

 

نویسنده: مهتاب

ژانر: تخیلی، فانتزی

 

مقدمه:

آب‌همه چیز را دگرگون می‌کند، جز خود را!

باد همه چیز را به حرکت در می‌آورد، جز خود را!

آتش همه چیز را می‌سوزاند، جز خود را!

خاک همه چیز را با خود یکی می‌کند، جز خود را!

این چنین است راز «خود بودن» و «خود شدن»!

 

خلاصه:

وینا، پسری از جنس آب، مسئول یکی از هسته‌های مرکزی راکتور آب سرخ است. محل زندگی او، بیشه‌ای‌ است که تنها زیستگاه باقی مانده در آن منطقه است. وینا تفاوت‌هایی با سایر مردم دارد که سعی در پنهان کردن آن‌ها می‌کند؛ اما با وقع اتفاقی عجیب همه چیز طور دیگری رقم می‌خورد.

 

پیش درامد:

تا همین الان فقط با خودم کلنجار می‌رفتم که می‌شه کلیشه رو ضد کلیشه نوشت یانه؟ یا اگه همه این افکار کلیشه خالص باشه اون موقعه دیگه ارزشی داره خوندن این کلمات یانه؟!

در نهایت به این نتیجه رسیدم که این شمایید که ارزش کلمات رو مشخص می‌کنید. حتی اگر تمام این‌ها، کلیشه‌ی خالص باشه!

و در نهایت ممنون از الهام عزیز که توی جمع بندی پیرنگ این داستان بیشترین کمک رو به من کرد و من ازهمین تریبون مقام جادوگر مشاور رو به ایشون اهدا می کنم!

@ Flare

خوب این پیش درامدی بود که  حدود یک سال پیش برای این داستان نوشتم. هنوز هم نظراتم همون حرف های بالاست و هنوز هم الهام عزیزم مقام جادوگر مشاور رو دارند، تنها نکته ی قابل ذکر اینه اگه قبلا گوهران رو خوندید(همون چند پارت ابتداییش منظورمه) همه چیز رو از ذهنتون پاک کنید و چون داستان با رویکردی متفاوت و تغییرات بسیار شروع خواهد شد!

بخونید و لذت ببرید!

.:لینک داستان:.

ویراستار: @ Paradise

ناظر: @ 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

سلام ماه جونی 😘

انگار اولین نفرم 😆😂

در کل رمانتو دوست دارم اما یه سری نکته داره که لازم به تأمله 

پیچیدگی زیادی که تو سیر رمان قرار دادهدتو پارت ۱ و ۲ باعث جذابیت میشه اما در پارت های بعدی نتیجه عکس میده و رمان خسته کننده میشه 

بهتر بود رمانو فصل بندی میکردی تا در انتهای هر فصل پاورقی کل فصل رو بزاری 

میتونی توضیحاتتو روون تر و قابل فهم تر بنویسی منظورم کم کردن ابهامات نیست منظورم انتخاب کلماته 

تا اینجا همینا بود ادامه بده منم ادامه بدم 😎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

شخصیت پردازی

 

اول از همه ویژگی‌های ظاهری. میشه از ظاهر به درون میانبر زد، البته در صورتی که کلیشه نباشه. مثلاً یه پولدار چاق در حال خوردن رون مرغ سوخاری شده دیگه زیادی نخ‌نما شده و اکثراً هم آدم بدان.
ایده هات برای چهره‌‌ی شخصیت‌ها، مطابق فضا، قابل تجسم و خلاقانه‌ان اما زیبایی‌شون عمیق نیست. مثلاً مرتیا که از صورتش خاک می‌ریزه و ترک ترکه می‌تونه نماد یه شخصیت خشک و شایدم متعصب (؟) باشه. اونی که عصبیه میتونه پره‌های جلبکی داخل بینیش داشته باشه که با فریادش، می‌لرزن. پس می‌تونی ایده‌هات رو هوشمندانه‌تر کنی، خصوصاً روی وینا که من تقریباً هیچ شکل ظاهری‌ای ازش ندارم جز شب که داخل شکمشه.

 

و حالا ویژگی‌های روانی. طبیعتا هر چی شخصیت بیشتر به چالش کشیده بشه بیشتر بهش عادت میکنیم و این مستلزم زمانه اما بعد یک فصل، و تموم شدن دورانِ عادی، از قهرمان انتظار دیگه‌ای میره. چون تقریبا آغاز رو تموم کردی و داری وارد بدنه میشی، یعنی: بحران! یعنی باید مرحله‌ی همذات پنداری و علاقمند کردن مخاطب به شخصیت –حداقل قهرمان- رو گذرونده باشی، یه حس، مهم نیست چه حسی، علاقه، تنفر، حسادت، و... یه چیزی باید ایجاد بشه.

انتظار یه کلیت رو داشتم اما نه. هنوزم که فکر می‌کنم وینا برام جا نیفتاده. به نظر دردسرساز و فضول میاد، اما در عین حال آروم و مطیع. مثلاً جایی که راکتور نزدیک بود به مشکل بخوره انتظار داشتم کارش رو توجیه کنه و زود عقب نکشه اما زود قبول کرد که فرجاد جانشینش بشه. از طرفی، مکالمش با مرتیا روی سطح، مرتیا ناز کرد و وینام با لجبازی گذاشت توی خماری بمونه.
اینکه به جزئیات دنیاش توجه می‌کنه و نسبت به اون می‌سنجتش، به یه برونگرای بااحساس –تضاد بقیه‌ی همکاراش- نزدیکش می‌کنه اما وقتی برای مرتیا، سر مسئله‌ی به این مهمی، فقط کلیات رو گفت باز به شک افتادم.
بعلاوه اینکه تنها یک دوست خاص داره و تا اینجا چندان با بقیه صمیمی نشده هم دلیلی بر این گمراهیم.

 

می‌دونی که شخصیت و سلسله‌ی اتفاقات رابطه تنگاتنگی با هم دارن. مثلاً من نمی‌تونم یه شخصیت منفعل بار بیارم تا نتونه با نیروی شرورم مقابله کنه و اگرم تنبله، باید یه سیر منطقی براش بسازم که داخلش رشد کنه و طی یه اتفاقات باورپذیر تبدیل به یه فرد عمل‌گرا بشه که این تغییرات خودش کلی راهه و ممکنه از مسیر اصلی هم منحرف بشم.
با این وجود آیا وینا مناسبش هست؟ اصلاً آیا تعریف درستی ازش داریم؟

 

و جریان بعدی. رمان بر اساس مجموعه انگیزه‌ها جلو میره. اگه انگیزه‌ای نباشه، تموم اتفاقات شانسی میشن، دیگه نه موفقیتی وجود نداره، نه شکست و نه مساوی. درست عین دنیای خودمون. فکر می‌کنم ساختار گوهران یه کم فرق بکنه، اول از اهداف کوچیک استفاده کردی –مثل اطلاعات درآوردن از چشمه سیاه- ولی از اون به بعدش تقریبا وینا هیچ هدفی نداشت و وارد جریانش شدیم که توی روز بدون نگاه چه اتفاقی براش میفته و... هنوز این کاملا مشهود نشده و بهتره یه چیز کوچیک ایجاد کنی، یه هدف کوچیک درباره‌ی اون هدف اصلی و طلایی؛ مثلاً همین جریان عجیب بودن وینا میتونه یه هدف باشه که البته به ادامش هم مربوطه.

با این حال از مکالمه‌ی وینا و مرتیا لذت بردم، اونقدر روون و بدون حاشیه روی، اطلاعاتی که ذره ذره گنجونده شدن و –تقریبا- اینکه مسائلی که قبلا داخل جریان متوجهش شدیم رو از طریق دیالوگ باز نیاوردی و دنبال چیزای جدید بودی.

 

حالا از وینا بکشیم بیرون. بریم سراغ نیا.

بیا یه اعتراف کنم! توی نسخه قبلی نمی‌دونستم نیا، پدر ویناست. فکر می‌کردم برادرشه، اونم برادر کوچیکترش. چون اولاً اسمش یه جورایی اینطوری القا می‌کرد و دوماً دیالوگ‌هاش از سطح دیالوگای وینا پایین تر بودن. آخه "قهر کردن"؟
ببین، تو هر چی بنویسی، هر چی توی ذهنت تصور کنی، مخاطب ناخودآگاه با داده‌های ذهن خودش ترکیبشون میکنه. مثلاً من یه جایی ببینم اسم شخصیتی الهامه اول از همه یاد خودم میفتم و یهو سعی میکنم هر چی به خودم مربوطه رو به کاراکتر الهام ربط بدم. یا وقتی میگن بابا، قطعا تصور من با تصور یه مخاطب دیگه شبیه هم نیست و تو باید سعی کنی این رو به تعادل برسونی و اون "پدر" رمان رو به قدری خوب از قالب دربیاری که بشه پذیرفتش.

نمیتونم درکش کنم حقیقتا. پدری که اینطور ساده ذوق میکنه، که نگرانِ قهر کردن آنالیه، و و و. بگو از اینطور نوشتنش هدف داری و مهمتر از همه دلیل.

 

اسلوب و ریتم و نثر و لحن

 

اول از همه سبکت، تبریک میگم. احساس می‌کنم برند خودت رو پیدا کردی. حجم عظیم اطلاعات علمی در کنار تخیلات ساختگی و در قالب کلمات و چینشی مختص خودت. چون درگیر مسائل حاشیه‌ای نمیشی، قید و صفتات به حداقل رسیده، و باعث میشه نخ تسبیح ماجراها رو گم نکنیم.
 

اما ریتم، بیا اینطور بگم که ریتم داخل کل رمان به یک شکل بود. یکدست جلو میری و نمیشه تغییر احساس رو حس کرد. مثلاً اون اول که تقریبا همه چیز آروم بود با اون وقتی که سای و تای از الگوریتمشون خارج شدن، هیچ انتقال حسی رو احساس نکردم. وینا خوب احساس ترسش رو نشون داد؛ اما خودِ رمان، خودِ متن چی؟ توی صحنه‌های حساس در عین اینکه باید کنش‌های شخصیت رو با توصیف فضا قاطی نکنی، باید شاهد یه بهم ریختگی و یه آشفتگی توی متن باشیم، این میتونه با استفاده‌ی درست از ویرگول و نقطه و کلماتی مطابق حس و... درست بشه. توی این زمینه واقعا بلدی، چون متنای قبلیت رو خوندم و میدونم اگه فضا رو قاطی جریان کنی چقدر راحت میتونی ریتم قلبی که تند میزنه رو دربیاری. از همین لحاظ لحن هم میشه گفت بی‌تفاوت بود، در حالی که گویندش اول شخص بود، یعنی وینا.

 

و نثر هم که معلومه با نثر عامیانه خیلی راحت‌تری و راحتیت باعث میشه بهتر درش بیاری و، هنوزم یه سری جابجایی بین دوتا نثر هست که خوانش رو تا حدی سخت می‌کنه.

 

پی‌رنگ

 

از لحاظ چینش اتفاقات درست پیش میری، صحنه‌ها به هم پیوند می‌خورن و با هم ارتباط معنایی دارن اما از عناصر اصلی پی رنگ چی؟

کشمکش رمان چیه؟ فرد با جامعه؟ فرد با خود؟ فرد با فرد؟ قراره به زودی معلوم شه؟ یا قراره از همه استفاده بشه؟

شخصیت کیه؟ درباره‌ی شخصیت کلی توضیح دادم اون بالا.

زمینه چیه؟ درباره‌ی زمینه خوب عمل کردی، یعنی در واقع کل تمرکزت رو گذاشتی روی زمینه و اون دوتای بالا مظلوم شدن. البته، زمینه در رابطه با جزئیات دنیات میگم، اما فضاش هنوز گنگه، من فقط میدونم که وینا داخل آبه و به سطح میره. توی سطح هم یه جاهای جزئی رو توصیف کردی ولی از کلیت خبر نداریم. فکر میکنم در زمینه فضاسازی کلی یه چندتا پاراگراف رمان کم داره.

 

و روابط علل و معلول. سوالاتی برام پیش اومده که جواب نگرفتم و –احتمالا قراره جواب بدی داخل ادامه-

چرا مرتیا و وینا توی سطح با هم حرف نزدن؟ یه حسی بهم داد که انگار جریان داره با محتوای خالی ادامه پیدا میکنه. توی نسخه‌ی قبلی دلیلت قانع کننده بود که می‌ترسن حرورها و بقیه حرفاشون رو بشنون اما اینجا؟ به چه علت؟

بعد این فلسفه‌ی "فین" مرتیا رو برام باز کن. فین مگه گرفتن بینی نیست؟ یعنی مرتیا همش گریه می‌کنه؟ آخه پوستش از خاک هم هست و از آبم متنفره چون تبدیل به گِلش می‌کنه پس چرا؟ قصد داری یه سری اطلاعات رو با "فین" پنهان کنی؟

قانون و مقررات ازدواج اونجا به چه شکله؟ گروه‌های متفاوت میتونن با هم ازدواج کنن؟ الآن آنالی خودش از جنس کدوم عنصره؟ و نیا چطور؟ چطور از این دو نفر وینا که آبه به دنیا اومده؟ اینا می‌خوام برام جا بیفته چون جهان گستردت رو معنی‌دارتر میکنه.

 

و در نهایت. ایده‌های نو و غیرقابل پیش بینی، حفظ حالت دراماتیک، راحت بودن با قلم، اطلاعات درست و بجا، ذهن خلاق و توانمدنت از نکات مثبتته^-^ بعلاوه ی صثلشاهخیبحخب9ضشبیشبشبججببب

"هیچکس جز تو نمی‌تونه این اثر رو به تحریر در بیاره، با قدرت ادامه بده و موفق باشی"!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

10 دقیقه قبل، Flare گفته است:

شخصیت پردازی

 

اول از همه ویژگی‌های ظاهری. میشه از ظاهر به درون میانبر زد، البته در صورتی که کلیشه نباشه. مثلاً یه پولدار چاق در حال خوردن رون مرغ سوخاری شده دیگه زیادی نخ‌نما شده و اکثراً هم آدم بدان.
ایده هات برای چهره‌‌ی شخصیت‌ها، مطابق فضا، قابل تجسم و خلاقانه‌ان اما زیبایی‌شون عمیق نیست. مثلاً مرتیا که از صورتش خاک می‌ریزه و ترک ترکه می‌تونه نماد یه شخصیت خشک و شایدم متعصب (؟) باشه. اونی که عصبیه میتونه پره‌های جلبکی داخل بینیش داشته باشه که با فریادش، می‌لرزن. پس می‌تونی ایده‌هات رو هوشمندانه‌تر کنی، خصوصاً روی وینا که من تقریباً هیچ شکل ظاهری‌ای ازش ندارم جز شب که داخل شکمشه.

 

و حالا ویژگی‌های روانی. طبیعتا هر چی شخصیت بیشتر به چالش کشیده بشه بیشتر بهش عادت میکنیم و این مستلزم زمانه اما بعد یک فصل، و تموم شدن دورانِ عادی، از قهرمان انتظار دیگه‌ای میره. چون تقریبا آغاز رو تموم کردی و داری وارد بدنه میشی، یعنی: بحران! یعنی باید مرحله‌ی همذات پنداری و علاقمند کردن مخاطب به شخصیت –حداقل قهرمان- رو گذرونده باشی، یه حس، مهم نیست چه حسی، علاقه، تنفر، حسادت، و... یه چیزی باید ایجاد بشه.

انتظار یه کلیت رو داشتم اما نه. هنوزم که فکر می‌کنم وینا برام جا نیفتاده. به نظر دردسرساز و فضول میاد، اما در عین حال آروم و مطیع. مثلاً جایی که راکتور نزدیک بود به مشکل بخوره انتظار داشتم کارش رو توجیه کنه و زود عقب نکشه اما زود قبول کرد که فرجاد جانشینش بشه. از طرفی، مکالمش با مرتیا روی سطح، مرتیا ناز کرد و وینام با لجبازی گذاشت توی خماری بمونه.
اینکه به جزئیات دنیاش توجه می‌کنه و نسبت به اون می‌سنجتش، به یه برونگرای بااحساس –تضاد بقیه‌ی همکاراش- نزدیکش می‌کنه اما وقتی برای مرتیا، سر مسئله‌ی به این مهمی، فقط کلیات رو گفت باز به شک افتادم.
بعلاوه اینکه تنها یک دوست خاص داره و تا اینجا چندان با بقیه صمیمی نشده هم دلیلی بر این گمراهیم.

 

می‌دونی که شخصیت و سلسله‌ی اتفاقات رابطه تنگاتنگی با هم دارن. مثلاً من نمی‌تونم یه شخصیت منفعل بار بیارم تا نتونه با نیروی شرورم مقابله کنه و اگرم تنبله، باید یه سیر منطقی براش بسازم که داخلش رشد کنه و طی یه اتفاقات باورپذیر تبدیل به یه فرد عمل‌گرا بشه که این تغییرات خودش کلی راهه و ممکنه از مسیر اصلی هم منحرف بشم.
با این وجود آیا وینا مناسبش هست؟ اصلاً آیا تعریف درستی ازش داریم؟

 

و جریان بعدی. رمان بر اساس مجموعه انگیزه‌ها جلو میره. اگه انگیزه‌ای نباشه، تموم اتفاقات شانسی میشن، دیگه نه موفقیتی وجود نداره، نه شکست و نه مساوی. درست عین دنیای خودمون. فکر می‌کنم ساختار گوهران یه کم فرق بکنه، اول از اهداف کوچیک استفاده کردی –مثل اطلاعات درآوردن از چشمه سیاه- ولی از اون به بعدش تقریبا وینا هیچ هدفی نداشت و وارد جریانش شدیم که توی روز بدون نگاه چه اتفاقی براش میفته و... هنوز این کاملا مشهود نشده و بهتره یه چیز کوچیک ایجاد کنی، یه هدف کوچیک درباره‌ی اون هدف اصلی و طلایی؛ مثلاً همین جریان عجیب بودن وینا میتونه یه هدف باشه که البته به ادامش هم مربوطه.

با این حال از مکالمه‌ی وینا و مرتیا لذت بردم، اونقدر روون و بدون حاشیه روی، اطلاعاتی که ذره ذره گنجونده شدن و –تقریبا- اینکه مسائلی که قبلا داخل جریان متوجهش شدیم رو از طریق دیالوگ باز نیاوردی و دنبال چیزای جدید بودی.

 

حالا از وینا بکشیم بیرون. بریم سراغ نیا.

بیا یه اعتراف کنم! توی نسخه قبلی نمی‌دونستم نیا، پدر ویناست. فکر می‌کردم برادرشه، اونم برادر کوچیکترش. چون اولاً اسمش یه جورایی اینطوری القا می‌کرد و دوماً دیالوگ‌هاش از سطح دیالوگای وینا پایین تر بودن. آخه "قهر کردن"؟
ببین، تو هر چی بنویسی، هر چی توی ذهنت تصور کنی، مخاطب ناخودآگاه با داده‌های ذهن خودش ترکیبشون میکنه. مثلاً من یه جایی ببینم اسم شخصیتی الهامه اول از همه یاد خودم میفتم و یهو سعی میکنم هر چی به خودم مربوطه رو به کاراکتر الهام ربط بدم. یا وقتی میگن بابا، قطعا تصور من با تصور یه مخاطب دیگه شبیه هم نیست و تو باید سعی کنی این رو به تعادل برسونی و اون "پدر" رمان رو به قدری خوب از قالب دربیاری که بشه پذیرفتش.

نمیتونم درکش کنم حقیقتا. پدری که اینطور ساده ذوق میکنه، که نگرانِ قهر کردن آنالیه، و و و. بگو از اینطور نوشتنش هدف داری و مهمتر از همه دلیل.

 

اسلوب و ریتم و نثر و لحن

 

اول از همه سبکت، تبریک میگم. احساس می‌کنم برند خودت رو پیدا کردی. حجم عظیم اطلاعات علمی در کنار تخیلات ساختگی و در قالب کلمات و چینشی مختص خودت. چون درگیر مسائل حاشیه‌ای نمیشی، قید و صفتات به حداقل رسیده، و باعث میشه نخ تسبیح ماجراها رو گم نکنیم.
 

اما ریتم، بیا اینطور بگم که ریتم داخل کل رمان به یک شکل بود. یکدست جلو میری و نمیشه تغییر احساس رو حس کرد. مثلاً اون اول که تقریبا همه چیز آروم بود با اون وقتی که سای و تای از الگوریتمشون خارج شدن، هیچ انتقال حسی رو احساس نکردم. وینا خوب احساس ترسش رو نشون داد؛ اما خودِ رمان، خودِ متن چی؟ توی صحنه‌های حساس در عین اینکه باید کنش‌های شخصیت رو با توصیف فضا قاطی نکنی، باید شاهد یه بهم ریختگی و یه آشفتگی توی متن باشیم، این میتونه با استفاده‌ی درست از ویرگول و نقطه و کلماتی مطابق حس و... درست بشه. توی این زمینه واقعا بلدی، چون متنای قبلیت رو خوندم و میدونم اگه فضا رو قاطی جریان کنی چقدر راحت میتونی ریتم قلبی که تند میزنه رو دربیاری. از همین لحاظ لحن هم میشه گفت بی‌تفاوت بود، در حالی که گویندش اول شخص بود، یعنی وینا.

 

و نثر هم که معلومه با نثر عامیانه خیلی راحت‌تری و راحتیت باعث میشه بهتر درش بیاری و، هنوزم یه سری جابجایی بین دوتا نثر هست که خوانش رو تا حدی سخت می‌کنه.

 

پی‌رنگ

 

از لحاظ چینش اتفاقات درست پیش میری، صحنه‌ها به هم پیوند می‌خورن و با هم ارتباط معنایی دارن اما از عناصر اصلی پی رنگ چی؟

کشمکش رمان چیه؟ فرد با جامعه؟ فرد با خود؟ فرد با فرد؟ قراره به زودی معلوم شه؟ یا قراره از همه استفاده بشه؟

شخصیت کیه؟ درباره‌ی شخصیت کلی توضیح دادم اون بالا.

زمینه چیه؟ درباره‌ی زمینه خوب عمل کردی، یعنی در واقع کل تمرکزت رو گذاشتی روی زمینه و اون دوتای بالا مظلوم شدن. البته، زمینه در رابطه با جزئیات دنیات میگم، اما فضاش هنوز گنگه، من فقط میدونم که وینا داخل آبه و به سطح میره. توی سطح هم یه جاهای جزئی رو توصیف کردی ولی از کلیت خبر نداریم. فکر میکنم در زمینه فضاسازی کلی یه چندتا پاراگراف رمان کم داره.

 

و روابط علل و معلول. سوالاتی برام پیش اومده که جواب نگرفتم و –احتمالا قراره جواب بدی داخل ادامه-

چرا مرتیا و وینا توی سطح با هم حرف نزدن؟ یه حسی بهم داد که انگار جریان داره با محتوای خالی ادامه پیدا میکنه. توی نسخه‌ی قبلی دلیلت قانع کننده بود که می‌ترسن حرورها و بقیه حرفاشون رو بشنون اما اینجا؟ به چه علت؟

بعد این فلسفه‌ی "فین" مرتیا رو برام باز کن. فین مگه گرفتن بینی نیست؟ یعنی مرتیا همش گریه می‌کنه؟ آخه پوستش از خاک هم هست و از آبم متنفره چون تبدیل به گِلش می‌کنه پس چرا؟ قصد داری یه سری اطلاعات رو با "فین" پنهان کنی؟

قانون و مقررات ازدواج اونجا به چه شکله؟ گروه‌های متفاوت میتونن با هم ازدواج کنن؟ الآن آنالی خودش از جنس کدوم عنصره؟ و نیا چطور؟ چطور از این دو نفر وینا که آبه به دنیا اومده؟ اینا می‌خوام برام جا بیفته چون جهان گستردت رو معنی‌دارتر میکنه.

 

و در نهایت. ایده‌های نو و غیرقابل پیش بینی، حفظ حالت دراماتیک، راحت بودن با قلم، اطلاعات درست و بجا، ذهن خلاق و توانمدنت از نکات مثبتته^-^ بعلاوه ی صثلشاهخیبحخب9ضشبیشبشبججببب

"هیچکس جز تو نمی‌تونه این اثر رو به تحریر در بیاره، با قدرت ادامه بده و موفق باشی"!

اول از همه مرسی بابت این همه اشتیاق و پیگیریت، خودت میدونی و بزار برای بار هزارم هم بگم، قطعا اگه تو نبودی من هیچ وقت گوهران رو بازنویسی نمیکردم.و این ایده ی ناب همیشه توی ذهن یک نویسنده ی تنبل باقی میموند و خدارو چه دیدی! شاید بعدها یکی اون رو مینوشت!

دوم از همه، حرفت راجع به اینکه هیچ ذهنیتی راجع به کارکتر ها نداری که دلیلش، کمبود توصیفات داخل متنه، کاملا به جاست. اما یه نکته ای رو باید بگم اون هم اینکه ما با چهار دسته موحود طرفیم که هرکدوم بنا به فیزیک بدنیشون فرم خاصی دارند. اینکه فرض کنیم همه ی اون هایی که از خاکن، خشکن، یا همه ی حرور ها عصبانین یکم غیر منطقیه، با اینکه همونطور که درست اشاره کردی، با پرداخت جزئیات توی هر دسته میشه ویژگی شخصیتی اون کارکتر رو بولد کرد.

راجع به پرداخت به شخصیت وینا هم حرفت رو قبول دارم. شاید اون طور که باید و شاید جبری که برسر کنجکاوی وینا قرار داره رو درست بیان نکردم. (هق ، حس میکنم یه دو سه پارتی باید این بین اضافه کنم!😂)

راجع به انگیزه هم تا حدودی حرف هات رو قبول دارم اما چیزی که وجود داره اینکه همه ی قهرمان ها از ابتدای داستان نمیدونن که قهرمانن! حتی شاید اوایل داستان اون ها شخصیت های ظریف و شکننده و سر در گمی باشند. پس اینکه بگم وینا حتما برای تک تک اقداماتش برنامه ی خاصی داره، اون هم برای پسری که تنها فکرو ذکرش شیطنت توی بیشه است یکم عجیب میشه نه؟

اقدامات نیا توسط دیوانگیش توجیح نمیشه؟

ما بقی حرف هات رو هم قبول دارم شاید ریتم نوشته بخاطر ذهن مشوش این روز های من درست در نمیا. اما امیدوارم توی بازنویسی اصلاحش کنم.

و راجع به اون روابط هم که پرسیدی یک سری هاش در همین فصل اضافه مبشن و راجع به یک سری های دیگش، در فصل های بعدی اطلاعات داده میشه.

مرسی بابت این ریز بینی که داری. و به شدت من رو سر ذوق میاره. 😘🥲❤️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
3 دقیقه قبل، .mahtab. گفته است:

اول از همه مرسی بابت این همه اشتیاق و پیگیریت، خودت میدونی و بزار برای بار هزارم هم بگم، قطعا اگه تو نبودی من هیچ وقت گوهران رو بازنویسی نمیکردم.و این ایده ی ناب همیشه توی ذهن یک نویسنده ی تنبل باقی میموند و خدارو چه دیدی! شاید بعدها یکی اون رو مینوشت!

دوم از همه، حرفت راجع به اینکه هیچ ذهنیتی راجع به کارکتر ها نداری که دلیلش، کمبود توصیفات داخل متنه، کاملا به جاست. اما یه نکته ای رو باید بگم اون هم اینکه ما با چهار دسته موحود طرفیم که هرکدوم بنا به فیزیک بدنیشون فرم خاصی دارند. اینکه فرض کنیم همه ی اون هایی که از خاکن، خشکن، یا همه ی حرور ها عصبانین یکم غیر منطقیه، با اینکه همونطور که درست اشاره کردی، با پرداخت جزئیات توی هر دسته میشه ویژگی شخصیتی اون کارکتر رو بولد کرد.

راجع به پرداخت به شخصیت وینا هم حرفت رو قبول دارم. شاید اون طور که باید و شاید جبری که برسر کنجکاوی وینا قرار داره رو درست بیان نکردم. (هق ، حس میکنم یه دو سه پارتی باید این بین اضافه کنم!😂)

راجع به انگیزه هم تا حدودی حرف هات رو قبول دارم اما چیزی که وجود داره اینکه همه ی قهرمان ها از ابتدای داستان نمیدونن که قهرمانن! حتی شاید اوایل داستان اون ها شخصیت های ظریف و شکننده و سر در گمی باشند. پس اینکه بگم وینا حتما برای تک تک اقداماتش برنامه ی خاصی داره، اون هم برای پسری که تنها فکرو ذکرش شیطنت توی بیشه است یکم عجیب میشه نه؟

اقدامات نیا توسط دیوانگیش توجیح نمیشه؟

ما بقی حرف هات رو هم قبول دارم شاید ریتم نوشته بخاطر ذهن مشوش این روز های من درست در نمیا. اما امیدوارم توی بازنویسی اصلاحش کنم.

و راجع به اون روابط هم که پرسیدی یک سری هاش در همین فصل اضافه مبشن و راجع به یک سری های دیگش، در فصل های بعدی اطلاعات داده میشه.

مرسی بابت این ریز بینی که داری. و به شدت من رو سر ذوق میاره. 😘🥲❤️

و بله، قراره همچنان باشم که هی سیخونک بزنمت بنویسی^-^ این تابستون چند سال پیر میشی از دست من؟

آو آره. اما من اگه بخوام یه حرور رو شاد نشون بدم شکل شعله‌ای که از سرش می‌زنه بیرون رو عوض میکنم. یا مثلا حروری که واقعا عصبیه از گوشاش دود بلند بشه. بعضی چیزا مشترکن درست، ولی جزئیاتش که قابل عوض شدنه؟ (دست به مهانم نزنی همینطوری کیوته!)

میدونستم روی اضافه کردن حساسی (خنده)

بلی بلی. اون بالا هم گفتم اهداف کوچیک داره و اهدافشم مهمن، فقط گفتم زیاد اجازه نده توی این حالت گنگی بمونه.

یعنی نیا قبل از این اخلاق یک پدر عادی رو داشته؟ و هر کس دیوانه بشه این شکلی میشه؟ کلماتش ساده میشن؟ راستش هنوزم نمیتونم بفهمم. اگه مضمون دیالوگاش این شکلی باشه درسته -مثلا میگفت داره اطرافش میسوزه- اما قالبشون نه.

قلب زیاد به تو*-* گوهران اثر باارزشیه برام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 دقیقه قبل، Flare گفته است:

و بله، قراره همچنان باشم که هی سیخونک بزنمت بنویسی^-^ این تابستون چند سال پیر میشی از دست من؟

آو آره. اما من اگه بخوام یه حرور رو شاد نشون بدم شکل شعله‌ای که از سرش می‌زنه بیرون رو عوض میکنم. یا مثلا حروری که واقعا عصبیه از گوشاش دود بلند بشه. بعضی چیزا مشترکن درست، ولی جزئیاتش که قابل عوض شدنه؟ (دست به مهانم نزنی همینطوری کیوته!)

میدونستم روی اضافه کردن حساسی (خنده)

بلی بلی. اون بالا هم گفتم اهداف کوچیک داره و اهدافشم مهمن، فقط گفتم زیاد اجازه نده توی این حالت گنگی بمونه.

یعنی نیا قبل از این اخلاق یک پدر عادی رو داشته؟ و هر کس دیوانه بشه این شکلی میشه؟ کلماتش ساده میشن؟ راستش هنوزم نمیتونم بفهمم. اگه مضمون دیالوگاش این شکلی باشه درسته -مثلا میگفت داره اطرافش میسوزه- اما قالبشون نه.

قلب زیاد به تو*-* گوهران اثر باارزشیه برام.

فکر کنم همین الان دوسه تا تارسفید اضافه کردم😂

دقیقا! متاسفانه نتونستم به جزئیات بپردازم چون حس کردم کلیات کاملی ازشون ارائه ندادم حتما اصلاحش میکنم.

چشم سریع اون رو تو برنامه ی تمرینی تبدیل به گلادیاتور قرار میدم تا هدف مند بشه😂😂

قالبشون چطوریه مگه؟ بیشتر توضیح بده

❤️❤️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
هم اکنون، .mahtab. گفته است:

فکر کنم همین الان دوسه تا تارسفید اضافه کردم😂

دقیقا! متاسفانه نتونستم به جزئیات بپردازم چون حس کردم کلیات کاملی ازشون ارائه ندادم حتما اصلاحش میکنم.

چشم سریع اون رو تو برنامه ی تمرینی تبدیل به گلادیاتور قرار میدم تا هدف مند بشه😂😂

قالبشون چطوریه مگه؟ بیشتر توضیح بده

❤️❤️

من دقیقا نمی‌دونم دیوونگی توی سرزمینت چطوری معنا میشه، مثلا بر فرض فکر کنیم که کسی که فکر می‌کنه جن وجود داره، دیوانست. خب این فرد اگه یه پیرمرد باشه، و این فکر رو داشته باشه، آیا میاد مثل یه بچه پنج ساله این فکرش رو به زبون میاره؟ دیوونگی تاثیری توی سطح بیان شخصیت میذاره؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20 دقیقه قبل، Flare گفته است:

من دقیقا نمی‌دونم دیوونگی توی سرزمینت چطوری معنا میشه، مثلا بر فرض فکر کنیم که کسی که فکر می‌کنه جن وجود داره، دیوانست. خب این فرد اگه یه پیرمرد باشه، و این فکر رو داشته باشه، آیا میاد مثل یه بچه پنج ساله این فکرش رو به زبون میاره؟ دیوونگی تاثیری توی سطح بیان شخصیت میذاره؟

بازم منظورتو از قالب جملات نمیفهمم. اگه با مثلل بگی ممنون میشم

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
1 دقیقه قبل، .mahtab. گفته است:

ببین نکته ای که وجود داره اینکه نیا ذیوونه نیست! و هر چیزی که میبینه واقعیه! اما توی بعد دوم معنا نمیشه!

حالا بازم منظورتو از قالب جملات نمیفهمم. اگه با مثلل بگی ممنون میشم

_ آنالی امروزم نیومد! باهام قهر کرده نه؟

_ پس چرا دیگه نمیاد؟

_ اگه تو دعا کنی، شاید آنالی فردا بیاد! دعا می کنی ؟

با ذوق سری تکون داد و چشم چرخوند.

***

نمی‌تونم درک کنم این جملات و واکنش‌ها برای یه پدر باشه. مثلاً برای قهر می‌تونی معادل بهتری پیدا کنی، "نمیخواد منو ببینه؟" یا جمله‌ای که بدونه این واقعیه و مثلاً باافسوس بگه که آنالی نمی‌خواد ببینتش.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

11 دقیقه قبل، Flare گفته است:

_ آنالی امروزم نیومد! باهام قهر کرده نه؟

_ پس چرا دیگه نمیاد؟

_ اگه تو دعا کنی، شاید آنالی فردا بیاد! دعا می کنی ؟

با ذوق سری تکون داد و چشم چرخوند.

***

نمی‌تونم درک کنم این جملات و واکنش‌ها برای یه پدر باشه. مثلاً برای قهر می‌تونی معادل بهتری پیدا کنی، "نمیخواد منو ببینه؟" یا جمله‌ای که بدونه این واقعیه و مثلاً باافسوس بگه که آنالی نمی‌خواد ببینتش.

شاید توضیحش برای خودم این بود که وقتی کسی حرفی رو بار ها با بالغش تکرار میکنخ و کسی حدیش نمیگیره به کودکشرو میاره.

با این حال سعی میکنم تغییر بدم دیالوگ ها رو

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فصل اول، همیشه فصلی هست که به عنوان شروع رمان، معرفی میشه. داخل یک رمان فانتزی چطور؟نویسنده باید داخل فصل اول، چه چیزایی رو به نمایش بزاره؟ کاراکتری که داستان داشته باشه، حادثه‌ای که جریان داشته باشه و فضای داستانی!

به نظرت کدومش در اولویت قرار داره؟ محکم کردن جای کاراکتر در داستان! اینکه نویسنده به خواننده بفهمونه که این کاراکتر، ارزش دنبال کردن داره. این عمل، به واسطه‌ی حادثه‌ها اتفاق می‌افته؛ اما جا پای وینا داخل فصل اول محکم نیست؛ ابدا!

وینا باید کاراکتری باشه که ما از طریق اون حوادث رو دنبال کنیم، نگران خود وینا بشیم و همراه با جریان پیش بریم؛ اما الان، وینا کاراکتری هست که به جای حوادث، دنیایی که داره به ما نشون میده رو دنبال می‌کنیم.

درسته، اینکه تو بتونی فضای خیالیت رو به خواننده نشون بدی و از سرزمین وینا، اونارو مطلع کنی؛ خیلی مهمن؛ اما این مسئله نباید باعث بشه که حوادث کمرنگ بشن و کاراکتر هم نشینه! همونطور که قبلا گفتم و الانم برای هزارمین بار میگم، تو تا آخر رمانت وقت برای دادن اطلاعات داری. پس چرا با اطلاعات دادن زیادی، که صرفا فقط خواننده رو اگاه میکنه و تاثیری روی حوادث و کاراکتر نمیزاره، فصل رو فشرده و شلوغ میکنی؟

الان فصل اولی که تو باید خواننده رو با کاراکتر آشنا کنی و اونارو به دنبال حوادث بکشونی، تبدیل به فصل شلوغ و فشرده‌ای شده که باید به زور حادثه رو پیدا کرد. البته، منظورم این نیست که حادثه گمه، بلکه منظورم پردازشش هست. این پردازش روی حادثه هست که گمه.

دیگه به غیر از اطلاعات زیاد، چه چیزی فصل رو فشرده کرده؟ حوادثی که سریع پروندشون بسته میشه و صحنه‌های زائد!

پرونده چشمه آب سیاه، خیلی سریع بسته شد. اونقدر سریع که نزاشت منِ خواننده مثل وینا، کنجکاو کاربرد این چشمه آب سیاه بشم. در فصل اول به خواننده نشونش دادی و در پایان فصل هم فاجعه رو نوشتی! حداکثر تو می‌تونستی دو الی 3 فصل روی همین حادثه کار کنی تا خواننده بتونه کنجکاو بشه و بعد با اون نمایش،(خراب شدن راکتور)یه سیلی محکم بهش بزنی. جوری که این فاجعه براش مهم بشه.

اتفاقات، پشت سرهم میفتن اونم با صحنه‌های زائد! رفت‌و‌امدهای وینا در مکان‌های مختلف، تبدیل به صحنه‌های زائدی شدن که نبودنشون رمان رو قشنگ‌تر و سیر رو روون‌تر می‌کنه. این صحنه‌ها، به غیر از اطلاعات دادن، چه تاثیری گذاشتن؟هیچی! پس چیزی که فایده نداره، نبودش خیلی بهتر از بودنشه.

خب، حالا نظرت چیه که پردازش بیشتری روی موارد بالا داشته باشیم؟

گفتم جا پای وینا داخل داستان محکم نیست، سفت نیست و جوری نیست که اصلا بشه به عنوان یک کاراکتر ازش یاد کرد. وینا هدف و انگیزه داره که این یعنی می‌تونیم وینا رو دنبال کنیم؛ اما این هدف، برای خواننده جا نیفتاده. چرا؟ چون انگیزه وینا برای رسیدن به هدفش برای منِ خواننده ثابت نشده.

وینا مدام داره در مورد جهانش با ما صحبت می‌کنه؛ اما هیچ واکنشی از خودش در برابر حادثه‌ها بروز نمیده. هیچ افکاری دربارشون نداره و در مواقعی که باید احساس داشته باشه، احساسی نداره. مثل یک ربات!

وینا که ربات نیست؛ هست؟

در ابتدا هدف وینا چی بود؟ اطلاعات درباره چشمه سیاه. پس چرا وقتی اون اطلاعات رو پیدا کرد؛ هیچ ذوق و شوقی نداشت؟ حتی وقتی اون مایع سیاه با حرکت دستش بلند شد؛ خبری از احساسات نبود. خبری از افکار نبود. یعی وینا هیچ فکری درباره این حادثه نکرد؟ که چرا اون مایع چنین حرکتی از خودش نشون داد؟

زمانی که سای و تای از کنترل خارج شدن، حرکات وینا شتاب‌زده به نظر می‌رسید؛ اما توصیفاتت به چه اندازه‌ای بود که من واقعا باورم بشه که وینا نگران هست؟ یا حتی زمانی که وینا مدام به شب می‌گفت که ممکنه به منطقه استخراج برن.

تمام این موارد یعنی کمبود توصیف احساسات و زمانی که حتی خود وینا هم احساس ترس، نگرانی، ذوق و شوق و... نمی‌کنه، چرا من باید چنین احساسی رو داشته باشم؟

زاویه دیدی که انتخاب کردی؛ زاویه دیدی هست که نسبت به باقی زاویه دید‌ها، نزدیکی بیشتری به کاراکتر داره؛ اما در رمان تو هم، اینجوریه؟ خواننده با افکار وینا می‌تونه هزاران احساس نسبت به حادثه‌ها و اطلاعات داشته باشه؛ اما وقتی اصلا افکاری وجود نداشته باشه، خواننده باید چه احساسی داشته باشه؟

این افکار وینا هست که مارو بهش نزدیک می‌کنه و به ما میگه مه اون چی تو ذهنش می‌گذره ویا چه احساسی داره؛ اما با این اوصاف، اگر نتونی افکار وینارو به اون حدش برسونی، فکر نکنم که حداقل من بتونم با وینا احساس نزدیکی کنم و وقتی نتونم احساس نزدیکی کنم، برای آینده وینا نگران نمی‌شم.

درباره اطلاعات هم گفته بودم باید اطلاعات روی کاراکتر و حوادث تاثیر بزارن و صرفا فقط برای آگاه کردن خواننده نوشته نشن. در این قسمت نسبتا خوب کار کردی؛ اما کلی اطلاعات غیر ضروری در رمانت وجود داره. توربین‌ها، چشمه آب سیاه، بعد اول و دوم و جشن، آبگینه  و راکتور. این‌ها اطلاعاتی هستن که روی وینا و حوادث تاثیر گذاشتن. چشمه اب سیاهی مه باعث خرابی راکتور شد و یا راز وینا که مربوط به جشن هست.

اما اطلاعاتی مثل حرور‌ها، دیو درختی و... چه تاثیری روی حوادث گذاشتن؟هیچی! اطلاعاتی که فقط برای آگاه کردن خواننده بیان بشن، خیلی سریع اهمیت خودشون رو از دست میدن.

و اینکه، اطلاعات رو قطره چکونی بده. بزار خود خواننده هم کنجکاو دنیات بشه. دنیات رو با اطلاعات و توصیفات زیاد به خواننده تحمیل نکن. بزار خواننده کنجکاو بشه، خودش اطلاعات و توصیفات رو دنبال کنه تا بیشتر بدونه. اینکه تمامی اطلاعات درباره اجزا و موجودات رو می‌نویسی، باعث میشه که خواننده دیگه ذوقی برای فهمیدن بیشتر نداشته باشه.

اما وقتی قطره قطره به خواننده اطلاعات بدی، خواننده خودش می‌فهمه که اطلاعاتش کامل نیست پس با ذوق بیشتری دنبال اطلاعات میره.

می‌دونم که برای نشون دادن جهان خیالیت ذوق و شوق داری و دوست داری کلی اطلاعات به ما بدی؛ اما باید کنترل بشه که ذوق ما برای فهمیدن اطلاعات نپره. تو که نمی‌خوای ما اشتیاقی برای دنیای وینا نداشته باشیم؟

داریم می‌رسیم به آخرای نقد و من ام...من یه مقدار خسته شدم@[email protected]

پس با اجازت قسمت‌های آخرو خیلی سریع توضیح میدم.

میدونی داخل یه رمان فانتزی چه چیزی خیلی اهمیت داره؟فضاسازی! و من باورم نمیشه که اصلا فضاسازی نداری@[email protected] این فضاسازی در قسمت اوج، یعنی جشن و زمانی که راکتور از کار میفته، نبودش خیلی تو چشمه!

اها و قسمت اوج!

قسمتی که راکتور بخاطر چشمه اب سیاه از کار میفته، قسمت اوجه؛ اما پردازش به اندازه کافی نیست. فضاسازی بیشتر باید باشه، افکار وینا باید بیشتر باشه و حتی توصیفات و اطلاعات هم باید بیشتر باشن! این صحنه، صحنه‌ی اوجه یعنی یه صحنه خیلی مهم پس پردازش هم باید خیلی بیشتر باشه.

اینکه راکتور از کار افتاد، باید ضربه محکمی تو ذهن خواننده می‌زاشت؛ اما نزاشت. چرا؟ چون باز هم وینا واکنشی نداشت! احساسی نداشت  حتی ما از صدای بقیه این موضوع فهمیدیم!

اینکه در این قسمت خیلی مهم، موجودات همه باهم بگن اره راکتور از کار افتاده،زیادی مصنوعیه.

به نظرم بزرگترین ایرادت-فعلا تا اینجا- کمبود احساسات و افکار وینا بود.

@ .mahtab.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، arisky گفته است:

 هعای، مرسی که وقت گذاشتی و با دقت نقد کردی!

فصل اول، همیشه فصلی هست که به عنوان شروع رمان، معرفی میشه. داخل یک رمان فانتزی چطور؟نویسنده باید داخل فصل اول، چه چیزایی رو به نمایش بزاره؟ کاراکتری که داستان داشته باشه، حادثه‌ای که جریان داشته باشه و فضای داستانی!

به نظرت کدومش در اولویت قرار داره؟ محکم کردن جای کاراکتر در داستان! اینکه نویسنده به خواننده بفهمونه که این کاراکتر، ارزش دنبال کردن داره. این عمل، به واسطه‌ی حادثه‌ها اتفاق می‌افته؛ اما جا پای وینا داخل فصل اول محکم نیست؛ ابدا!

وینا باید کاراکتری باشه که ما از طریق اون حوادث رو دنبال کنیم، نگران خود وینا بشیم و همراه با جریان پیش بریم؛ اما الان، وینا کاراکتری هست که به جای حوادث، دنیایی که داره به ما نشون میده رو دنبال می‌کنیم.

منطقت راجع به محکم نبودن جای پای وینا توی داستان رو قبول دارم. درست نتونستم بین تعادل توصیفات، فضا سازی و کارکتر پردازی تعادل برقرار کنم. اما حس میکنم، وینا و داستان به قدر کافی حادثه داره! حادثه هایی که هم بیشتر کارکتر رو گره به گره برای مخاطب تصویر سازی میکنه و هم پایه ای برای پیرنگ داستانه!

درسته، اینکه تو بتونی فضای خیالیت رو به خواننده نشون بدی و از سرزمین وینا، اونارو مطلع کنی؛ خیلی مهمن؛ اما این مسئله نباید باعث بشه که حوادث کمرنگ بشن و کاراکتر هم نشینه! همونطور که قبلا گفتم و الانم برای هزارمین بار میگم، تو تا آخر رمانت وقت برای دادن اطلاعات داری. پس چرا با اطلاعات دادن زیادی، که صرفا فقط خواننده رو اگاه میکنه و تاثیری روی حوادث و کاراکتر نمیزاره، فصل رو فشرده و شلوغ میکنی؟

الان فصل اولی که تو باید خواننده رو با کاراکتر آشنا کنی و اونارو به دنبال حوادث بکشونی، تبدیل به فصل شلوغ و فشرده‌ای شده که باید به زور حادثه رو پیدا کرد. البته، منظورم این نیست که حادثه گمه، بلکه منظورم پردازشش هست. این پردازش روی حادثه هست که گمه.

منظورت رو راجع به پردازش حادثه درست درک نمیکنم. تقریبا بیشتر حجم پارت ها بیشتر از اونکه به توصیف بگذره(به جز فضای توربین ها و برکه) بیشتر به ساخت حادثه گذشت!

دیگه به غیر از اطلاعات زیاد، چه چیزی فصل رو فشرده کرده؟ حوادثی که سریع پروندشون بسته میشه و صحنه‌های زائد!

پرونده چشمه آب سیاه، خیلی سریع بسته شد. اونقدر سریع که نزاشت منِ خواننده مثل وینا، کنجکاو کاربرد این چشمه آب سیاه بشم. در فصل اول به خواننده نشونش دادی و در پایان فصل هم فاجعه رو نوشتی! حداکثر تو می‌تونستی دو الی 3 فصل روی همین حادثه کار کنی تا خواننده بتونه کنجکاو بشه و بعد با اون نمایش،(خراب شدن راکتور)یه سیلی محکم بهش بزنی. جوری که این فاجعه براش مهم بشه.

عام، چرا فکر کردی پرونده ی آب سیاه بسته شده؟ وینا برای چی یه شیشه رو با خودش برد؟ سوالات جواب داده نشدش چی؟ یا اون دوتا مینرویی که قراره از بعد اول با اطلاعات بیشتری از اب سیاه برگردن؟ پس تازه رسیدیم به اوج قصه ی اب سیاه، نه پایانش! و خراب شدن راکتور، سیلی نبود! اتفاقا شروع گره ای بود که بعدها قراره خودش حادقه خلق کنه! چرا حس کردی پایان یک حادثه است؟

اتفاقات، پشت سرهم میفتن اونم با صحنه‌های زائد! رفت‌و‌امدهای وینا در مکان‌های مختلف، تبدیل به صحنه‌های زائدی شدن که نبودنشون رمان رو قشنگ‌تر و سیر رو روون‌تر می‌کنه. این صحنه‌ها، به غیر از اطلاعات دادن، چه تاثیری گذاشتن؟هیچی! پس چیزی که فایده نداره، نبودش خیلی بهتر از بودنشه.

میشه بگی دقیقا کجاها زائده که بتونم حذف کنم؟

خب، حالا نظرت چیه که پردازش بیشتری روی موارد بالا داشته باشیم؟

گفتم جا پای وینا داخل داستان محکم نیست، سفت نیست و جوری نیست که اصلا بشه به عنوان یک کاراکتر ازش یاد کرد. وینا هدف و انگیزه داره که این یعنی می‌تونیم وینا رو دنبال کنیم؛ اما این هدف، برای خواننده جا نیفتاده. چرا؟ چون انگیزه وینا برای رسیدن به هدفش برای منِ خواننده ثابت نشده.

عا، با این هم، هم موافقم و هم مخالف. ببین ما تازه ابتدای مسیر داستانیم، قرار نیست از اول بدونیم که تا آخر قصه قهرمان چه هدفی رو در سر داره! اتفاقا برای جا انداختن اون هدف باید قبلش زمینه سازی کنیم تا وقتی تو اواسط داستان به هدف میرسیم برای مخاطب جا افتاده باشه! و این هدف هم با انگیزه های کوچک شکل میگیره! پس هنوز راه زیادی تا هدف داریم. اما هنوز هم میگم، شاید کمبود مونولوگ توی داستان باعث شده کارکتر درست جا نیفته

وینا مدام داره در مورد جهانش با ما صحبت می‌کنه؛ اما هیچ واکنشی از خودش در برابر حادثه‌ها بروز نمیده. هیچ افکاری دربارشون نداره و در مواقعی که باید احساس داشته باشه، احساسی نداره. مثل یک ربات!

وینا که ربات نیست؛ هست؟

در ابتدا هدف وینا چی بود؟ اطلاعات درباره چشمه سیاه. پس چرا وقتی اون اطلاعات رو پیدا کرد؛ هیچ ذوق و شوقی نداشت؟ حتی وقتی اون مایع سیاه با حرکت دستش بلند شد؛ خبری از احساسات نبود. خبری از افکار نبود. یعی وینا هیچ فکری درباره این حادثه نکرد؟ که چرا اون مایع چنین حرکتی از خودش نشون داد؟

ارمیتا ما داریم راجع به پسری حرف میزنیم که توی یه جامعهی زن سالار، یک شغله رده متوسط داره و تقریبا از هیچ کدوم از سیاست های دنیاش اطلاعی ندارع! پس توی همچین شرایطی، با وجود اتفاقات سردرگم کننده، چه توقعی به جز سردرگمی داری از کارکتر؟ یک اقدام انقلابی برای تغییر اوضاع؟احساس رضایت؟ دنبال چه چیزی بودی که پیداش نکردی؟

زمانی که سای و تای از کنترل خارج شدن، حرکات وینا شتاب‌زده به نظر می‌رسید؛ اما توصیفاتت به چه اندازه‌ای بود که من واقعا باورم بشه که وینا نگران هست؟ یا حتی زمانی که وینا مدام به شب می‌گفت که ممکنه به منطقه استخراج برن.

این مورد رو واقعا نمیپذیرم!😂چون حس میکنم با ادیت های آخری که انجام دادم هم به قدر کافی آشفتگی وینا رو نشون دادم و هم به قدر کافی دیالوگ داشتم. ببین گوهران یه دنیای دیگه است! منتظر عرق کردن یا جیغ زدن کارکتر نباش! وینا از درون به جوش اومده بود! این یعنی آشفتگی درونی! چجوری باید نشونش میدادم؟

تمام این موارد یعنی کمبود توصیف احساسات و زمانی که حتی خود وینا هم احساس ترس، نگرانی، ذوق و شوق و... نمی‌کنه، چرا من باید چنین احساسی رو داشته باشم؟

من مدام دارماز حباب هایی که با علت های مختلفایجاد میشن صحبت میکنم! این یعنی کارکتر حس داره.ولی باز هم میگم، احتمالا کافی نیست

زاویه دیدی که انتخاب کردی؛ زاویه دیدی هست که نسبت به باقی زاویه دید‌ها، نزدیکی بیشتری به کاراکتر داره؛ اما در رمان تو هم، اینجوریه؟ خواننده با افکار وینا می‌تونه هزاران احساس نسبت به حادثه‌ها و اطلاعات داشته باشه؛ اما وقتی اصلا افکاری وجود نداشته باشه، خواننده باید چه احساسی داشته باشه؟

این افکار وینا هست که مارو بهش نزدیک می‌کنه و به ما میگه مه اون چی تو ذهنش می‌گذره ویا چه احساسی داره؛ اما با این اوصاف، اگر نتونی افکار وینارو به اون حدش برسونی، فکر نکنم که حداقل من بتونم با وینا احساس نزدیکی کنم و وقتی نتونم احساس نزدیکی کنم، برای آینده وینا نگران نمی‌شم.

درباره اطلاعات هم گفته بودم باید اطلاعات روی کاراکتر و حوادث تاثیر بزارن و صرفا فقط برای آگاه کردن خواننده نوشته نشن. در این قسمت نسبتا خوب کار کردی؛ اما کلی اطلاعات غیر ضروری در رمانت وجود داره. توربین‌ها، چشمه آب سیاه، بعد اول و دوم و جشن، آبگینه  و راکتور. این‌ها اطلاعاتی هستن که روی وینا و حوادث تاثیر گذاشتن. چشمه اب سیاهی مه باعث خرابی راکتور شد و یا راز وینا که مربوط به جشن هست.

اما اطلاعاتی مثل حرور‌ها، دیو درختی و... چه تاثیری روی حوادث گذاشتن؟هیچی! اطلاعاتی که فقط برای آگاه کردن خواننده بیان بشن، خیلی سریع اهمیت خودشون رو از دست میدن.

این ها نمیشن اطلاعات پایه ای که باید بدونی؟ 

و اینکه، اطلاعات رو قطره چکونی بده. بزار خود خواننده هم کنجکاو دنیات بشه. دنیات رو با اطلاعات و توصیفات زیاد به خواننده تحمیل نکن. بزار خواننده کنجکاو بشه، خودش اطلاعات و توصیفات رو دنبال کنه تا بیشتر بدونه. اینکه تمامی اطلاعات درباره اجزا و موجودات رو می‌نویسی، باعث میشه که خواننده دیگه ذوقی برای فهمیدن بیشتر نداشته باشه.

اما وقتی قطره قطره به خواننده اطلاعات بدی، خواننده خودش می‌فهمه که اطلاعاتش کامل نیست پس با ذوق بیشتری دنبال اطلاعات میره.

می‌دونم که برای نشون دادن جهان خیالیت ذوق و شوق داری و دوست داری کلی اطلاعات به ما بدی؛ اما باید کنترل بشه که ذوق ما برای فهمیدن اطلاعات نپره. تو که نمی‌خوای ما اشتیاقی برای دنیای وینا نداشته باشیم؟

اگه میتونی بیشتر برام توضیح بده چجوری میشه اشتیاق رو به وجود اورد؟

داریم می‌رسیم به آخرای نقد و من ام...من یه مقدار خسته شدم@[email protected]

🥲🥲🥲ببخشید که اذیت شدی

پس با اجازت قسمت‌های آخرو خیلی سریع توضیح میدم.

میدونی داخل یه رمان فانتزی چه چیزی خیلی اهمیت داره؟فضاسازی! و من باورم نمیشه که اصلا فضاسازی نداری@[email protected] این فضاسازی در قسمت اوج، یعنی جشن و زمانی که راکتور از کار میفته، نبودش خیلی تو چشمه!

منظورت از فضا سازی چیه؟

اها و قسمت اوج!

قسمتی که راکتور بخاطر چشمه اب سیاه از کار میفته، قسمت اوجه؛ اما پردازش به اندازه کافی نیست. فضاسازی بیشتر باید باشه، افکار وینا باید بیشتر باشه و حتی توصیفات و اطلاعات هم باید بیشتر باشن! این صحنه، صحنه‌ی اوجه یعنی یه صحنه خیلی مهم پس پردازش هم باید خیلی بیشتر باشه.

اینکه راکتور از کار افتاد، باید ضربه محکمی تو ذهن خواننده می‌زاشت؛ اما نزاشت. چرا؟ چون باز هم وینا واکنشی نداشت! احساسی نداشت  حتی ما از صدای بقیه این موضوع فهمیدیم!

چون هنوز به پردازش پس از ایجاد حادثه نرسیدیم! اون درست جمله ی پایانی فصل اوله! چجوری میتونم برای اتفاقی که هنوز نیفتاده فضا سازی و حس سازی کنم؟😂امون بد دخترم!

اینکه در این قسمت خیلی مهم، موجودات همه باهم بگن اره راکتور از کار افتاده،زیادی مصنوعیه.

به نظرم بزرگترین ایرادت-فعلا تا اینجا- کمبود احساسات و افکار وینا بود.

مرسی که انقدر با دقت خوندی و با دقت نقد کردی. سعی خودم رو میکنم که این موراد رو حتما اصلاح کنم! مرسی از وقتی که گذاشتی❤️

@ .mahtab.

@ arisky

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هعای، مرسی که وقت گذاشتی و با دقت نقد کردی!

خواهش می‌کنم ای وظیفه هر خواننده خوبیه*-*

منطقت راجع به محکم نبودن جای پای وینا توی داستان رو قبول دارم. درست نتونستم بین تعادل توصیفات، فضا سازی و کارکتر پردازی تعادل برقرار کنم. اما حس میکنم، وینا و داستان به قدر کافی حادثه داره! حادثه هایی که هم بیشتر کارکتر رو گره به گره برای مخاطب تصویر سازی میکنه و هم پایه ای برای پیرنگ داستانه!

نه نه نه! ببین نگفتم که تو فصل اول حادثه کم داری، منظورم این بود بیشتر به جای اینکه روی حادثه‌ها پردازش کنی، داشتی اطلاعات از جهانت می‌دادی. اگه بخوام به صورت درصدی حساب کنم، پردازشت روی جهانت به حادثه، 70 بر روی 30 بود!

منظورت رو راجع به پردازش حادثه درست درک نمیکنم. تقریبا بیشتر حجم پارت ها بیشتر از اونکه به توصیف بگذره(به جز فضای توربین ها و برکه) بیشتر به ساخت حادثه گذشت!

اون توصیفات و حرفات از موجودات، توربین‌ها و باقی چیزارو یادته؟ برای حادثه‌ها، نیازه که حتی بیشتر پردازش و توصیف بشه. منظورم این بود نه ساخت حادثه.(به مولا حادثههات برای فصل اول خوبن@[email protected])

عام، چرا فکر کردی پرونده ی آب سیاه بسته شده؟ وینا برای چی یه شیشه رو با خودش برد؟ سوالات جواب داده نشدش چی؟ یا اون دوتا مینرویی که قراره از بعد اول با اطلاعات بیشتری از اب سیاه برگردن؟ پس تازه رسیدیم به اوج قصه ی اب سیاه، نه پایانش! و خراب شدن راکتور، سیلی نبود! اتفاقا شروع گره ای بود که بعدها قراره خودش حادقه خلق کنه! چرا حس کردی پایان یک حادثه است؟

نه نه ببین منظوم بسته شدن کامل نیست. منظورم روندِ این چشمه اب سیاه هست. اینکه وینا به اطلاعاتش میرسه و بعد اون اتفاق میفته، از نظر زمانی  تند اتفاق افتاد و باز هم میگم تو جا برای اینکه این حادثه رو، یا به قول خودت اوج چشمه سیاه، رو بنویسی، داری.(و منی که اصلا خوب نمیتونم منظورمو بفهمونم عر@[email protected])

میشه بگی دقیقا کجاها زائده که بتونم حذف کنم؟

رفت و امدای وینا.

عا، با این هم، هم موافقم و هم مخالف. ببین ما تازه ابتدای مسیر داستانیم، قرار نیست از اول بدونیم که تا آخر قصه قهرمان چه هدفی رو در سر داره! اتفاقا برای جا انداختن اون هدف باید قبلش زمینه سازی کنیم تا وقتی تو اواسط داستان به هدف میرسیم برای مخاطب جا افتاده باشه! و این هدف هم با انگیزه های کوچک شکل میگیره! پس هنوز راه زیادی تا هدف داریم. اما هنوز هم میگم، شاید کمبود مونولوگ توی داستان باعث شده کارکتر درست جا نیفت

اینکار با یه مقدار توصیف کردن احساسات وینا و افکارش در این باره حل میشه

ارمیتا ما داریم راجع به پسری حرف میزنیم که توی یه جامعهی زن سالار، یک شغله رده متوسط داره و تقریبا از هیچ کدوم از سیاست های دنیاش اطلاعی ندارع! پس توی همچین شرایطی، با وجود اتفاقات سردرگم کننده، چه توقعی به جز سردرگمی داری از کارکتر؟ یک اقدام انقلابی برای تغییر اوضاع؟احساس رضایت؟ دنبال چه چیزی بودی که پیداش نکردی

وینایی که در مورد چشمه اب سیاه کنجکاوه، نباید در این مورد هم کنجکاو بشه؟ من تو اون صحنه دنبال ترس وینا، تردیدش(به خصوص برای برداشتش)، کنجکاویش و حتی سردرگمی بیشتر بودم@[email protected]

ین مورد رو واقعا نمیپذیرم!😂چون حس میکنم با ادیت های آخری که انجام دادم هم به قدر کافی آشفتگی وینا رو نشون دادم و هم به قدر کافی دیالوگ داشتم. ببین گوهران یه دنیای دیگه است! منتظر عرق کردن یا جیغ زدن کارکتر نباش! وینا از درون به جوش اومده بود! این یعنی آشفتگی درونی! چجوری باید نشونش میدادم؟

ببین فقط دیالوگ کافی نیست! پس افکارش چی میشن؟ اشفتگی وینا رو از طریق افکارش بیان کردی؟(چرا همه چیز باز میرسع به افکارش@[email protected])

این ها نمیشن اطلاعات پایه ای که باید بدونی؟

برعکس خیلی خوبه که بخوای به خواننده اطلاعات پایه رو بدی؛ اما نه زمانی که کلی اطلاعات داری که از اطلاعات پایه مهم‌ترن. اما اگر اطلاعاتی که روی پیرنگت تاثیر میزران، کمتر بود؛ خیلی راحت میتونستی اطلاعات  پایه رو هم بدی. الان برای فصل اولت حساب کن ببین چندتا اطلاعات  که روی حادثه تاثیر میزاشتن داری. بشماری می‌بینی اونقدر زیادن که دیگه جایی برای دادن اطلاعات پایه نیست.

اگه میتونی بیشتر برام توضیح بده چجوری میشه اشتیاق رو به وجود اورد

خواننده رو یه بچه گرسنه  فرض کن. نه اونقدر بهش غذا بده که سیر شه؛ و نه کاری کن که سر دلشم نگیره. قطره چکونی و اروم اطلاعات بده. یک بندت رو صرف اطاعات دادن مثلا یه وجود نکن. هرچقدر کمتر و ارومتر اطلاعات بریزی تو ذهن خواننذه، خواننده بیشتر کنجکاو میشه. مثلا من الان به شخصه خیلییی در مورد بعد اول کنجکاوم با اینکه خیلی کم هم  اطلاعات دادی

وقتی زیاد اطلاعات میدی باعث میشه خواننده فکر کنه که تمام خصوصیات فلان چیز همینقدره؛ اما وقتی ذره ذره اطلاعات بدی(یه وقت نیای در حد یک دو جمله اطلاعات بدی@[email protected])، میفهمه که اطلاعاتش کافی نیست.

ببخشید که اذیت شدی

نه بابا من کلا همینطورم اخر همه‌ی نقدام جنازه میشم@[email protected]

منظورت از فضا سازی چیه؟

استفاده  از حواس پنجگانه! ببین تو فقط از دیدن استفاده کردی اونم خیلی زیاد! پس حس شنیداری، لامسه  و اون گوش دادنه چی؟  داخل فضاسازی یک رمان فانتزی، این موارد باید خیلی خیلی زیاد باشن

چون هنوز به پردازش پس از ایجاد حادثه نرسیدیم! اون درست جمله ی پایانی فصل اوله! چجوری میتونم برای اتفاقی که هنوز نیفتاده فضا سازی و حس سازی کنم؟😂امون بد دخترم!پ

به مولا قبلشم میونی به اندازه کافی فضاسازی کنی(خنده)

و اینکه اگر میخوای فصل دوم رو ادامه فصل اول بنویسی جدی پیشنهاد میکنم همچین کاری نکنی@[email protected] اگه بخوای  شروف فصل دوم رو دقیقا از همون جشن شروع کنی، دیگه چه نیازی به فصل‌بندی بود؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

13 دقیقه قبل، arisky گفته است:

هعای، مرسی که وقت گذاشتی و با دقت نقد کردی!

خواهش می‌کنم ای وظیفه هر خواننده خوبیه*-*

منطقت راجع به محکم نبودن جای پای وینا توی داستان رو قبول دارم. درست نتونستم بین تعادل توصیفات، فضا سازی و کارکتر پردازی تعادل برقرار کنم. اما حس میکنم، وینا و داستان به قدر کافی حادثه داره! حادثه هایی که هم بیشتر کارکتر رو گره به گره برای مخاطب تصویر سازی میکنه و هم پایه ای برای پیرنگ داستانه!

نه نه نه! ببین نگفتم که تو فصل اول حادثه کم داری، منظورم این بود بیشتر به جای اینکه روی حادثه‌ها پردازش کنی، داشتی اطلاعات از جهانت می‌دادی. اگه بخوام به صورت درصدی حساب کنم، پردازشت روی جهانت به حادثه، 70 بر روی 30 بود!

منظورت رو راجع به پردازش حادثه درست درک نمیکنم. تقریبا بیشتر حجم پارت ها بیشتر از اونکه به توصیف بگذره(به جز فضای توربین ها و برکه) بیشتر به ساخت حادثه گذشت!

اون توصیفات و حرفات از موجودات، توربین‌ها و باقی چیزارو یادته؟ برای حادثه‌ها، نیازه که حتی بیشتر پردازش و توصیف بشه. منظورم این بود نه ساخت حادثه.(به مولا حادثههات برای فصل اول خوبن@[email protected])

عام، چرا فکر کردی پرونده ی آب سیاه بسته شده؟ وینا برای چی یه شیشه رو با خودش برد؟ سوالات جواب داده نشدش چی؟ یا اون دوتا مینرویی که قراره از بعد اول با اطلاعات بیشتری از اب سیاه برگردن؟ پس تازه رسیدیم به اوج قصه ی اب سیاه، نه پایانش! و خراب شدن راکتور، سیلی نبود! اتفاقا شروع گره ای بود که بعدها قراره خودش حادقه خلق کنه! چرا حس کردی پایان یک حادثه است؟

نه نه ببین منظوم بسته شدن کامل نیست. منظورم روندِ این چشمه اب سیاه هست. اینکه وینا به اطلاعاتش میرسه و بعد اون اتفاق میفته، از نظر زمانی  تند اتفاق افتاد و باز هم میگم تو جا برای اینکه این حادثه رو، یا به قول خودت اوج چشمه سیاه، رو بنویسی، داری.(و منی که اصلا خوب نمیتونم منظورمو بفهمونم عر@[email protected])

میشه بگی دقیقا کجاها زائده که بتونم حذف کنم؟

رفت و امدای وینا.

عا، با این هم، هم موافقم و هم مخالف. ببین ما تازه ابتدای مسیر داستانیم، قرار نیست از اول بدونیم که تا آخر قصه قهرمان چه هدفی رو در سر داره! اتفاقا برای جا انداختن اون هدف باید قبلش زمینه سازی کنیم تا وقتی تو اواسط داستان به هدف میرسیم برای مخاطب جا افتاده باشه! و این هدف هم با انگیزه های کوچک شکل میگیره! پس هنوز راه زیادی تا هدف داریم. اما هنوز هم میگم، شاید کمبود مونولوگ توی داستان باعث شده کارکتر درست جا نیفت

اینکار با یه مقدار توصیف کردن احساسات وینا و افکارش در این باره حل میشه

ارمیتا ما داریم راجع به پسری حرف میزنیم که توی یه جامعهی زن سالار، یک شغله رده متوسط داره و تقریبا از هیچ کدوم از سیاست های دنیاش اطلاعی ندارع! پس توی همچین شرایطی، با وجود اتفاقات سردرگم کننده، چه توقعی به جز سردرگمی داری از کارکتر؟ یک اقدام انقلابی برای تغییر اوضاع؟احساس رضایت؟ دنبال چه چیزی بودی که پیداش نکردی

وینایی که در مورد چشمه اب سیاه کنجکاوه، نباید در این مورد هم کنجکاو بشه؟ من تو اون صحنه دنبال ترس وینا، تردیدش(به خصوص برای برداشتش)، کنجکاویش و حتی سردرگمی بیشتر بودم@[email protected]

ین مورد رو واقعا نمیپذیرم!😂چون حس میکنم با ادیت های آخری که انجام دادم هم به قدر کافی آشفتگی وینا رو نشون دادم و هم به قدر کافی دیالوگ داشتم. ببین گوهران یه دنیای دیگه است! منتظر عرق کردن یا جیغ زدن کارکتر نباش! وینا از درون به جوش اومده بود! این یعنی آشفتگی درونی! چجوری باید نشونش میدادم؟

ببین فقط دیالوگ کافی نیست! پس افکارش چی میشن؟ اشفتگی وینا رو از طریق افکارش بیان کردی؟(چرا همه چیز باز میرسع به افکارش@[email protected])

این ها نمیشن اطلاعات پایه ای که باید بدونی؟

برعکس خیلی خوبه که بخوای به خواننده اطلاعات پایه رو بدی؛ اما نه زمانی که کلی اطلاعات داری که از اطلاعات پایه مهم‌ترن. اما اگر اطلاعاتی که روی پیرنگت تاثیر میزران، کمتر بود؛ خیلی راحت میتونستی اطلاعات  پایه رو هم بدی. الان برای فصل اولت حساب کن ببین چندتا اطلاعات  که روی حادثه تاثیر میزاشتن داری. بشماری می‌بینی اونقدر زیادن که دیگه جایی برای دادن اطلاعات پایه نیست.

اگه میتونی بیشتر برام توضیح بده چجوری میشه اشتیاق رو به وجود اورد

خواننده رو یه بچه گرسنه  فرض کن. نه اونقدر بهش غذا بده که سیر شه؛ و نه کاری کن که سر دلشم نگیره. قطره چکونی و اروم اطلاعات بده. یک بندت رو صرف اطاعات دادن مثلا یه وجود نکن. هرچقدر کمتر و ارومتر اطلاعات بریزی تو ذهن خواننذه، خواننده بیشتر کنجکاو میشه. مثلا من الان به شخصه خیلییی در مورد بعد اول کنجکاوم با اینکه خیلی کم هم  اطلاعات دادی

وقتی زیاد اطلاعات میدی باعث میشه خواننده فکر کنه که تمام خصوصیات فلان چیز همینقدره؛ اما وقتی ذره ذره اطلاعات بدی(یه وقت نیای در حد یک دو جمله اطلاعات بدی@[email protected])، میفهمه که اطلاعاتش کافی نیست.

ببخشید که اذیت شدی

نه بابا من کلا همینطورم اخر همه‌ی نقدام جنازه میشم@[email protected]

منظورت از فضا سازی چیه؟

استفاده  از حواس پنجگانه! ببین تو فقط از دیدن استفاده کردی اونم خیلی زیاد! پس حس شنیداری، لامسه  و اون گوش دادنه چی؟  داخل فضاسازی یک رمان فانتزی، این موارد باید خیلی خیلی زیاد باشن

چون هنوز به پردازش پس از ایجاد حادثه نرسیدیم! اون درست جمله ی پایانی فصل اوله! چجوری میتونم برای اتفاقی که هنوز نیفتاده فضا سازی و حس سازی کنم؟😂امون بد دخترم!پ

به مولا قبلشم میونی به اندازه کافی فضاسازی کنی(خنده)

و اینکه اگر میخوای فصل دوم رو ادامه فصل اول بنویسی جدی پیشنهاد میکنم همچین کاری نکنی@[email protected] اگه بخوای  شروف فصل دوم رو دقیقا از همون جشن شروع کنی، دیگه چه نیازی به فصل‌بندی بود؟

در کل، توصیفات فضا رو کم کن، توصیف حادثه رو زیاد کنم، مونولوگ و حس سازی برا کارکتر انجام بدم؟فکر کنم درست میشه آره؟

فصل بندی فقط برای خستگی بین نوشتنمه وگرنه داستان پریدگی خاصی نداره و تقریبا یک پارچه است.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 دقیقه قبل، .mahtab. گفته است:

در کل، توصیفات فضا رو کم کن، توصیف حادثه رو زیاد کنم، مونولوگ و حس سازی برا کارکتر انجام بدم؟فکر کنم درست میشه آره؟

فصل بندی فقط برای خستگی بین نوشتنمه وگرنه داستان پریدگی خاصی نداره و تقریبا یک پارچه است.

اینطوری خطی میشه ها... اما هرجور که خودت صلاح میدنی^^

نه اطلاعات دادنت رو کمتر کن، فضاسازی رو بیشتر کن، بیشتر احساسات وینا و افکارش رو بروز بدا

بعذ میشه یه فصل عالی تر از عالی*-*

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، arisky گفته است:

اینطوری خطی میشه ها... اما هرجور که خودت صلاح میدنی^^

نه اطلاعات دادنت رو کمتر کن، فضاسازی رو بیشتر کن، بیشتر احساسات وینا و افکارش رو بروز بدا

بعذ میشه یه فصل عالی تر از عالی*-*

اشکمو دارید درمیارید🥲😂

باشه بزار ببینم چکارش میکنم.

و بازهم مرسی بابت راهنماییت❤️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...