رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سیاستی عاشقانه | یگانه کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

نظرسنجی رمان سیاستی عاشقانه  

7 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون راجب شخصیت یگانه چیه؟

    • ماجراجو وکنجکاو
    • ترسو
    • بیخیال
  2. 2. ازکدوم شخصیت بیشتربدتون میاد؟

    • سامان
    • یگانه
      0
    • سجاد
    • شاهین


ارسال های توصیه شده

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

 

نویسنده: یگانه جان 

رمان: سیاستی عاشقانه

ژانر: ،عاشقانه، تراژدی

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

این رمان بر اساس واقعیت است.

خلاصه:یگانه به خاطرادامه دادن راه پدرش وارد دنیای کثیف سیاست میشه  ،اماوقتی که تصمیم به افشای حقیقت می کنه،  توسط کسی که حتی فکرش هم نمی کنه دزدیده میشه ومی فهمه که زندگیش.....

هدف:علاقه به نویسندگی وبه چالش کشیدن اتفاقات پیش رو،لبخندرضایت شماهم هدف ماست

مقدمه :

گاهی باید جنگید! برای بدست اوردنه ارزوهای قلبی خودت، برای ساختن اینده، باید جنگید! جنگیدن هیچ وقت بدون هزینه نبوده،بزرگترین آدم هابرای رسیدن به واقعیت بیشترین هزینه ها وداده اند.

@dinaamiri.. @G.Ha.

@مدیر کلوپ.   @مدیر رصد. @مدیر راهنما. @همکار تبلیغات@همکار@هدیه زندگی@هــhanaــانا.

@همکار انتقال@پری@نگار نظری@کبری اسدی. @رستا. @لیا. @ناری بانو. @جوجو. @توران. @دخترخورشید@پفک نمکی

@مدیر ویراستار. @مارال@هاهاها.ناظر: @Fateme Chaمنتقد: @دخترسیاهویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
نیم فاصله وکلماتی که نیازبه ویرایش داشتند
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 81
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 9
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

یگانه:

صبح ازخواب پا شدم، پرده های حریربنفش اتاقم وکنارزدم، نورخورشیدبه سراسر اتاقم تابید.

به سمت دستشویی رفتم، دست وصورتم وآب زدم، بعدبه سمت کمدلباس هام رفتم ومانتو لی آبی وشال زردرنگ سرکردم، شلوارچسبان لی پاکردم وجوراب هام روازکشودراوردم، در آخرهم چادرعربی وروی سرم انداختم و باشتاب، هیجان، دراتاق آیدین وآریازدم:

- آیدین. آریابیدارشید!صبح شده!

ایدین باهیکل مردونه وچشمای عسلیش که بهم نگاه می کرد،بااخم گفت:

- اه بازشروع کردی یگانه؟

- آیدین بداخلاقی نکن دیگه.

منتظرجواب آیدین نشدم وباشتاب از بالای پله‌هابه سمت آشپزخونه رفتم وتندتندلقمه گرفتم، بعدهم باصدای بلندی فریادزدم:

- خدافظ.

صدای غرزدن آیدین میامدکه می‌گفت:

- یگانه مرض داشتی مارابیدارکردی؟اه!

سوارشاسی بلندی که عموفریدبرای تولدم خریده بودشدم وبه سمت شرکت تحقیقاتی حرکت کردم.

 واردشرکت که شدم، شرکت تحقیقاتی کامیاب؛ یک شرکتی هست که برای پژوهشگرای سیاسی هست، شرکت که نیست، یک هلدینگ خیلی بزرگه، دیوارهای سفیدوبلندی داره، اینجاانقدربزرگه که توش گم میشه آدم.

اصلا ازبزرگی برات نگم. ازپله هاکه بالامی ری هفت تااتاق بالاهست، یکی اتاق مهرداد کامیاب، یکی اتاق کامیاب بزرگ که خوب خیلی وقته دراون اتاق تخته شده، یکی اتاق من  که کوچکترین اتاق طبقه بالاست وازبقیه اتاق هاهم اطلاعی ندارم.

به رسم ادب سلام کردم

- سلام اقای کامیاب، صبحتون بخیر!

- سلام   خانم مهدوی کیا، صبحتون بخیر! کمی    دیر کردید، چرا؟

-  شرمنده، یه مسئله مهم پیش اومد، باید میرفتم اونجا.

-مشکلی نیست! دیگه تکرار نشه!

- چشم اقای رئیس.

هوف! چقدر این پسره رومخه. اه! زمانی که کارمند پدرش    بودم بهتر بود. کوه غروره! اداش رو در آوردم    و با صدای نازکی گفتم:

- دیگه تکرار نشه!

برو بابا دلت خوشه! تا دوسال دیگه پول دستم میاد و من خودم یه شرکت میزنم. اونوقت معنی دیر شدن رو می فهمی.

بازم یه پروژه دیگه؛ پروژه ای که باید تا سر ماه تمومش کنم. لعنت بهت کامیاب که انقدربی فکری! اه اه اه! بابا خسته شدم. این پروژه مربوط میشه به اقازاده هایی که دستشون باید از بیت المال کوتاه بشه. این اقازاده پدرش از اون کله گنده های سیاسی هست. بایدببینم ریشه این رشوه  خواری و رانت خواری به کجا    میرسه؛  من یه محقق سیاسی هستم و نمی ذارم که اینا انقدر راحت کارشون پیش بره.

همینطورکه پرونده رو  نگاه میکردم کامیاب درو بازکرد، باقدبلندوچشمای تیله ای رنگی که داشت،وسط چارچوب دربه حالتی طلبکارانه دستش وبه کمرش زدوگفت :

- این پرونده با بقیه پرونده  هایی که حلش کردی فرق داره.

متعجب نگاهش کردم که گفت:

- فرقش اینه که اگه تو این پرونده  با احتیاط نری جلو سرت و به باد میدی. چندباری هم باید با طرفین هم صحبت بشی و شرایط رو بسنجی. اصلا از موضع تهدید نباید استفاده کنی.

باهیجان یه بشکن زدم و گفتم:

- پس بالاخره افتادیم رو ریل. مطمئنا من از پسش برمیام. دیگه روزای خوب نزدیکه.

کامیاب: انقدرها هم نمی‌خواد خوشحال باشی؛    چون این افراد از اونطرفم حمایت میشن و ممکنه تواین راه مادرت رو هم از دست بدی یا حتی خونت ریخته بشه. اگر انگلیس و المان و امریکا متوجه بشن این پرونده دست تو هست خدا میدونه چی در انتظارته. ضمنا، با سابقه ای هم که تو داری و با این همه زمین زدن اقازاده  ها و افراد سیاسی و کوتاه کردن دستشون از بیت المال، مطمئنا به بدترین شکل ممکن زمینت میزنن؛ پس احتیاط کن!

- چشم اقای کامیاب! حواسم و بیشتر جمع میکنم.

یه جورایی احساس میکنم حرف زیادمیزنه. شایدم قصد ازار دادن منو داره؛ انگار تازه واردم که منو نصیحت میکنه. اهع!

آخه توکی هستی که هی رابه راه منونصیحت میکنی؟ مشکلت بامن چیه؟

حدودیک سالی،هست که فکرمی کنم،این کامیاب دیگه اون آدم سابق نیست،رفتارش باهام به کلی تغییرکرده.

یه حسی بهم می گه که، این بازی آخرش پایان خوبی برای من نداره.

شایدسرنوشت خوبی در انتظارم نباشه!.

چکارمیشه کرداخه! راهی که خودم انتخاب کردم وبایه تاتهش وایسم.

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

 

خب بایدبرم سراغ  پرونده این پروژه، امیدوارم که اینم مثل بقیه پرونده هابتونم به خوبی ازپسش بربیام. تاخواستم برم سمت  میزکارم گوشیم به صدادرامد:

- بله سلام بفرمایید

- سلام خانم مهدوی کیا

- به اقای احتشام! خوبید؟

- ممنون.میشه بیایم برامصاحبه

_ مصاحبه چی؟

_ برای این پرونده ای که دیروزبه اتمامش رسوندید.

نفس عمیقی کشیدم! فکرکنم هنوزازاین پروژه جدیدچیززیادی نمیدونه! 

- راستی خانم مهدوی کیا بااین پروژه جدیدچکارمیکنید؟

- کدوم پروژه جدید؟

- همین پروژه مربوط به اقازاده های رانت خوارورشوه بگیر.

- آقای احتشام بایدیه فکراساسی برای شماوتیمتون بکنم.

این خبرهازودبهتون میرسه

- بیایم خانم مهدوی کیا؟

- باشه عصرساعت شش تشریف بیارید.

- پس میبینمتون.

پس ازقطع کردن تماس سه بار پشت سرهم نفس عمیق کشیدم ودستهام ومشت کردم وروی هم فشاردم طوری که ناخن هام داخل کف دستم رفت وموجب خونریزی شد.ازاتاق زدم بیرون تادستهام وبشورم.

بعدازاینکه برگشتم سمت  اتاق نشستم وشروع کردم به تمرکزروی مسئله ی پروژه.

 

________________________

مهردادکامیاب:

این دختره خیلی جسوروشجاعه همین دفعه پیش نزدیک بودبمیره زیرشکنجه های کشورهای خارجی،

اگه دولت متوجه نشده بودوخدانخواسته بودزنده به گورمیشد.

هرچی بودبخیرگذشت، بازاین دفعه ای  پروژه آقازاده‌ها راقبول کرد.

هرچندکه زنده بودن یانبودن اون فرق چندانی برام نمیکنه.

من فقط وفقط به یک چیزفکرمیکنم اونم......

ازرفتاراش می‌فهمم که دیگه نمی‌خواداینجاکارکنه واین یعنی.....

 کلافه بودم ازاین حجم استرس،برای همین لیوان اسپرسویی که منشی برام داخل دفترم اورده بودوسرکشیدم.

نفس راحتی کشیدم، روی صندلی دفترکارم ولوشدم وچشمام وبستم.

ازاین فرهادهم خبری نیست که نیست،بایدباهاش دراسرع وقت تماس برقرارکنم.

@همکار راهنما. @عمو ساتی. @مدیر کلوپ@مدیر گوینده. @جوجو. @dinaamiri.. @hadis.pnh

@دخترخورشید@ساینا. @کارولا

@پفک نمکی. @ناری بانو.  @ماه پری.   @خدانگهدار. @پانیذ

@یگانه.م. @هدیه. @السا

@سوگند

@مارال

@هاهاهاها

@Faran_n86

@FAR_AX

@hadis noor

@[email protected]

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 18
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم!

پارت سوم

نه !نه! نه! هرچی فکرمی‌کنم، نمی‌تونم بزارم یگانه بره! نه نمی تونم !
اه! این فکررفتن این دختره داره ،مثل خوره مغزم ومی‌خوره.

ولی من نمی‌زارم اون ازاینجابره اره نمی‌زارم محاله.

بزارم بره؟ مگه به همین راحتیه؟

این همه زحمت کشیدم تابمونه، نه نمی‌زارم.
بایدنگهش دارم.

 اعصابم خوردشدازهرچی فکرراجب این دخترهست بدم میاد.
 بزاریک زنگ بزنم به فرهادبزنم ببینم چی میگه:

- الوسلام فرهاد خوبی؟

- سلام اقامهردادچه خبرا؟

- تونستی یه نقشه خوب بکشی؟

- آره ولی به تحقیقات بیشتری نیازداریم.

کنترل اعصابم وازدست دادم،باصدای خروشانی دادزدم:

- هیچ می‌دونی باباوعموجمشیدتاهفته دیگه برمیگردن؟اخه چرا؟

قهقهه بلندی زدوباخونسردی همیشگی‌اش،گفت:

- خب داداش عصبی نشوبه یک نتایجی رسیدم ولی یه هفته ای مهلت میخوام خب.

- به چه نتیجه ای رسیدی؟ چیشده؟ 

- بزاربه موقعش

- حرف بزن فرهادمی‌دونی حوصله حاشیه ندارم.

- باش حالاکه می‌خوای بدونی می‌گم این دخترسابقه هیچ خلاف وکثیف کاری نداره که بتونیم ازش اتوبگیریم.
امایه نقطه روشنی هست که خب اون وباید ببینمت تابهت بگم پشت تلفن نمیشه.

باشه ساعت شش که خبرنگاران میان اینجاتوهم بیاچون یگانه سرش گرمه ومتوجه حضورتونمیشه.

پس ساعت شش میبینمت.خدافظ.

بوق! بوق ....

مثل اینکه می‌تونیم امیدوارباشیم.این فرهادم بچه باعرضه‌ای هست. خیلی رفیق ومرد هست من که عاشقشم.

نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت چیزی  
حدود پنج وبیست دقیقه بعدازظهره خب پس زمان زیادی تاامدن فرهادنمانده.

نقطه های روشن داره تومسیرم قرارمیگیره، انگارشاخک های انتقام جویی درمن فعال شده‌.

خانم یگانه مهدوی کیا! سرنوشت نه چندان انتظارت ومیکشه.جهنم برین ! هاهاها!

@هدیه زندگی. @هدیه

@dinaamiri.

@سوگند

@مارال. @جوجو. @FAR_AX. @همکار انتقال. @مدیر گرافیست. @hadis.pnh

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

 

 

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

سرنوشت شوم!

پارت چهارم

یگانه:

ازدست این خبرنگاران خسته شدم؛ خدا!

کی می‌خوان دست ازفضولی توزندگی مردم بردارن. اه  می‌ترسم ازروزی که نتونم سرم وبلندکنم وتوچشمای این ملت نگاه کنم.

من چرادارم چرت وپرت میگم  ؟
الان میان .
بعله! زنگم خورد، مش قربون درب وبازمیکنه ومیان داخل:یک دو سه...

تقه ای به درخوردوامدن  داخل ..

به نشانه احترام ازمیزکارم فاصله گرفتم وبه خبرنگاران خوش امدگفتم:

- سلام آقای احتشام!

- سلام خانم مهدوی کیا!

بالبخندملیحی که به زورروی لبهام شکل داده بودم گفتم:

- بفرماییددرخدمتم!

- خب شمابگین برنامه های آیندتون برای این پروژه ای که اکنون به شماسپرده شده چیه؟

- راستش من نمی‌تونم ازبرنامه های آیندم حرفی بزنم زیادچون نمیخوام قولی بدم که نتونم بهش عمل کنم ولی اول ازهمه به سراغ متهم اول این پروژه میرم ودستش وکوتاه میکنم.

بعدم بقیه ماجرارادنبال میکنم تا برسم به ریشه این رانت خواری ها وپارتی بازی هاتابعدببینیم چی میشه....

- میشه امیدواربود تامثل بقیه  پرونده هاشمابه نتایج خوبی‌ میرسید؟

- ان‌شالله. همه امیدم به خداست

-خیلی هامیگن شماپشت میزنشستیدوسختی توکارتون نیست درسته؟

- خب مردم ازکارووظیفه اصلی من خبرندارن واین واکنش هاطبیعی هست؛ نه‌ارتباط بابعضی کشورهامی‌تونه سخت باشه وحتی باجون مابازی بشه.

- اینکه آلمان شمارابه بندکشیده بودحقیقت داره؟

- بله این خبرصحت داره من زمانی که وارد کشورالمان شدم  بااستقبال گرم سیاست مداران اون کشورروبه روشدم اماهنگام بازگشت منودستگیرکردن وشکنجه دادن.

من تقریبامتوجه شدم دلیل این رفتارهادستوری است که ازسوی امریکاصادرشده.

- سپاسگزارم!

- خوش اومدیدخدانگهدارتون.

پس ازگفتگوی کوتاهی که بااحتشام وتیمش داشتم؛ به سمت میرکارم رفتم وپرونده این پروژه رابستم وداخل کیفم گذاشتم.

نگاهی به گوشیم انداختم که دیدم،اریا چندباربهم زنگ زده!برای همین باهاش تماس گرفتم.

باخوردن سه تابوق.....،بالاخره تماس برقرار شد...

- الو! سلام آریا خوبی؟ چندبارباهام تماس گرفته بودی؟
نگران به نظر می‌رسید،غم زیادی توصداش بود:

- یگانه! مامان...مامان... ،

-چی می‌گی آریا؟ اتفاقی افتاده؟

- مامان حالش بدشده، اوردیمش بیمارستان

-دیگه هیچی نشنیدم چی می‌گفت؟ مامانم؟
همه وجودم؟ نه!؟

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 15
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

سرنوشت شوم

پارت پنجم

چی داری می‌گی فرهاد؟ باباماانسان هستیم این کارانسانی نیست.
درسته این دخترباعث خیلی چیزاشد، ولی نه این حقش نیست...

- تونمی‌فهمی یاخودت روزدی به نفهمیدن، دفاع نکن انقدرمهرداد.
مگه نمی‌خوای خودتوثابت کنی به پدرت وعموت این بهترین وقتشه. این‌جوری هم ماوهم اون بنده خداوهم آقازاده‌هاوهم یک ملت ازدست این دخترخلاص میشن.

یگانه مهدوی کیاخطرناکه. چون کسی که خداترس باشه خطرناکه، هم برای من هم برای توهم برای خانوادمون خطرناکه.برادرم ،رفیقم ،موکلم ، اون خطرداره بفهم.

- فرصت می‌خوام فکرکنم.

- فرصت نداریم بایدالان بگی تصمیمت چیه!

- خواستم جواب فرهاد وبدم که در بازشدویگانه مهدوی کیاواردشد.

بافرهادچشم توچشم شدیک لحظه نفرت جاش ودادبه مهربانی توچشم‌هاش که فرهادبالحن تمسخرآمیزی گفت:

- به به! خانم یگانه مهدوی کیامشتاق دیدار،
توآسمون هادنبالت می‌گشتیم اینجاپیدات کردیم؛
خبرمی‌کردی گاوی  گوسفندی قربونی می‌کردیم.

یگانه باخونسردی که مشخص  بودساختگیه گفت:

- من برای پرداختن به مسئله مهمتری اینجاهستم نه گوش دادن به طعنه وکنایه آمیزشماکه خودتون میدونید لایق من نیست.

 - بله شمالایق بهترین‌ها هستیدنه؟

صورتش بااین حرف فرهادازفرط عصبانیت کبودشدولی هیچی نگفت.

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 15
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم

پارت ششم

- می‌دونستم که این فرهادازیگانه کینه دارد؛
ولی فکرنمی‌کردم یگانه هم کینه‌ای باشه برای پایان دادن به مشاجره بین اونها گفتم: 

- بفرمایید خانم مهدوی کیا امرتون؟

باصورتی که ازشدت ناراحتی سفیدشده بود، چشم‌هاش هم گریون بود روکردبه من وگفت:

- خب  اگه شما اجازه بدیدمن سه چهار روزی نیام شرکت.

باحالت تعجب نگاهش کردم که گفت:

- راستش رو بخواهید من باید کنارمادرم باشم تاحالش بهتربشه دچارکسالت شدن.

- باشه مشکلی نیست. من براتون مرخصی ردمی‌کنم باحقوق.

- متشکرم اقای کامیاب.

بعدازرفتنش دیدم هنوز فرهاد چشم به دهان من دوخته ومنتظرفرصته بهش گفتم:

- «باشه هرکاری صلاح میدونی انجام بده فقط سریعتر.»

یه بشکنی توهوازدورویپاشنه پاش چرخیدوگفت:

- آخ دمت گرم حالاشدی رفیق فاب خودم. 
تواین سه روزی هم که این نیست شرکت کارامون به خوبی پیش می‌ره نگران نباش.
اجازه ورودهیچ خبرنگاری وهم تواین مدت نده من تاچندروزه دیگه خبرشومیدم بهت.

- واقعاً این فرهادمثل پسربچه هامی‌مونه، باکوچکترین حرفی خوشحال یاناراحت میشه.

-    لبخندی تمسخرآمیززدم،سرم وازروی تاسف تکان دادم وگفتم:

- باش اشکالی ندارد ولی هرشب منودرجریان بزارتاموقعیت سنجی کنم.

-این دختره ازاولش مال سیاست واین حرفانبود، ببین چطوربه غلط کردم بندازیمش.

 اخم هام ودرهم کشیدم وتشرزدم که :

- شنیدی چی گفتم فرهاد؟

- آره شنیدم. باشه چشم.

- فعلاخدانگهدار.

- خدانگهدار.

هم استرس دارم هم ترس اینکه نکنه یه وقتی انجوری که میخوایم  نشه.

 

منتقد: @دخترسیاه

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 15
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

پارت هفتم


نمی‌خوام بافکرکردن به این مهدوی کیا ونگرانی های بی موردم اعصاب خودم وخوردکنم پس به جاش یه قهوه تلخ میل میکنم.

آره بابا، گوشی وبرداشتم تابه منشی سفارش قهوه بدم که گفت:

- آقای کامیاب، آقای ماهیان تشریف آوردند می‌خواهند شماراببیند.

- بگوبیان داخل.

- چشم.

ماهیان یکی از دوستان پدرم هست که خب بعد از اتفاقی که واسه بابام وعموجمشیدتوسط این دخترافتاد،اونم ورشکست شد ودستش روشد.

حالااحتمالاامده برای صحبت راجب همین مهدوی کیا..

ماهیان مردی چهل ساله باموهای سفیدوصورتی  گندمی هست.

اکثراوقات کت وشلواری توسی رنگ می پوشه وعینک دودی اش،روی سرش هست.

- سلام برپسرشجاع!

- سلام عمو ماهیان.

- حال پدرت خوبه؟ ازش خبری داری؟

- آره تایک ماه دیگه شایدم زودتربیان.

- خوبه.ببینم فکراتوکردی؟ به این پسره اعتمادداری؟

- کی اصلانی؟؟ آره بابا بچه خوبیه.

- بارحمتی وپسرش درنیوفت اوناخرشون خیلی میره.اشتباه نکن، این دختروتحویلش بده،اینطوری راحت تری.

همونطورکه داشتم ازپارچ برای خودم آب می ریختم، اخمی ساختگی روی صورتم شکل دادم وگفتم:

- عموماهیان من نمیتونم اون دختروتحویل رحمتی وپسرعوضیش بدم باورکن.

انگارکه ازاین حرفم جاخورد،برای همین دستش وبه حالت سوالی نشون دادوگفت:

- اونوقت چرا پسرم؟

- چون من واصلانی نقشه های خوبی ریختیم ولی اگه این دختروتحویل رحمتی وپسرعوضیش بدم اونامیکشنش.

- مراقب خودت باش پس.

-چشم.

-یه جورایی ازت خوشم میاد، مثل پدرت آدم باعرضه ای هستی.

- خدانگهدار.

- خدانگهدار

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم
سرنوشت شوم

یگانه:

به محض اجازه این کامیاب، باشتاب ازشرکت بیرون زدم، آنقدرعجله داشتم که بیمارستان برسم، حتی فرصت نکردم، چادرم راروی سرم بندازم.

سوارشاسی بلندآلبالویی رنگ شدم وتاجایی که امکان داشت پام وگذاشتم روی پدال تاسریع‌تربرسم.

موقعی که رسیدم، عموفریدوآریاوآیدین ودیدم که پشت یک اتاق ایستادن وهمگی ناراحتن.

رفتم جلووسلام دادم وباهاشون دست دادم.

ازاونجایی که می‌دونستم، آیدین دراکثرمواقع اخلاق نداره ومی‌خواد، آدم رو بزنه روکردم به آریاوگفتم:

- چی‌شدکه حالش بدشد؟

آریا سری به نشونه تاسف تکان دادوگفت:

- دعواشون شدبا آیدین.

درهمین لحظه آیدین عصبانی شدوباخشم غرید:

-خفه شوآریا، خفه شو!

اهمیتی به آیدین ندادم ودوباره روکردم به آریاوگفتم:

- سرچی بحثشون شد؟

- سرتو!

- من؟

- آره! امروز،آیدین اومدوازمامان سراغ توروگرفت، مامان هم گفت که تونیستی واومدی سرکار، اونم عصبی شدوکلی چیزگفت که چرااین بایدبره سرکار؟ این خودسری‌هاکه این انجام می‌ده چیه؟ خلاصه بحث بالاگرفت ومامان ازحال رفت.

ازحرص لبهام وگازگرفتم، به سمت آیدین رفتم ویقه اش راگرفتم وچسبوندمش به دیواروباخشم غریدم:

- لطفا! توزندگی من دخالت نکن، یکبار، توبرای زندگیم تصمیم گرفتی دیدی عاقبتش چیشد؟ ندیدی؟

آیدین اومدکه جواب بده عموفریدکفت:

- مثل سگ وگربه افتادیدبه جون هم،خجالت بکشید،اه!

ماهم دیگه هیچی نگفتیم ومنتظرشدیم 

تاببینیم نتیجه چی میشه،
همه مضطرب ونگران بهم خیره شده بودیم.

آیدین زیرلب باخودش چیزمی‌گفت وهی راه می رفت، ازبس که آیدین راه رفت فکرکنم بیمارستان ومترکرد.

آریا هم هی پاهاش وتکون می‌دادوناخن هاش ومی جوید،هرازگاهی هم اشکی ازچشمش سرازیرمی‌شد.

عموفریدهم که یاقرآن می خوندویاتسبیح 
می چرخوند.

تنهامن بودم که ظاهرموجهی داشتم،همه روتوخودم می‌ریختم، دلم برای آیدین سوخت، داشت خودش ومدام سرزنش می کرد،فکرکنم یکم توحرف زدن باهاش زیاده روی کردم.

خلاصه بعدازیک ساعت و نیم، دکتراز آی‌سی‌یو بیرون اومدوگفت:

- خداروشکر،به خیرگذشت،لطفابیشترمراقب این خانم که ناراحتی قلبی داره باشید.

- عموفریدروبه دکتر کردوگفت:

- می‌تونیم مرخصش کنیم؟

- اره امروزمی‌تونیدببریدش،سه‌روزباید استراحت کنه وتایک هفته هم نباید دست به سیاه وسفیدبزنه.

عموفریدکه رفت کارای ترخیص مامان و انجام بده، رفتم سمتم آیدین وروکردم بهش وگفتم:

- آیدین؟ آیدین جان؟

آیدین اخمهاش ودرهم کشیدوبابی حوصلگی گفت:

- چیه؟ حرفی یادت اومدکه نزده باشی؟خب بگو.

خودم ولوس کردم وباظاهری مظلوم گفتم:

-خب قربونت برم! من آخه چکارکنم؟چراانقدربهم گیرمی‌دی؟ الهی من فدات بشم، ببخشید! فکرکنم زیاده روی کردم.

آیدین هم دریک حرکت یک ثانیه ای منوتوبغلش کشیدوگفت:

- اشکال نداره خواهری.

آیدین من رو هرگزدوست نداشت ،همه محبتش هم ظاهری بود، فقط برای اینکه مامان وعموفریدچیزی نگن بهش.

من ومامان وبابا یک زندگی خیلی خوبی داشتیم،تویک خونه دویست‌وبیست متری زندگی می‌کردیم، پدرم محقق سیاسی درستکاروشریف بود که مقالات سیاسی زیادی برعلیه سیاست های نادرست خارجی وایرانی نشرمی دادوزیربارحرف زورنمی رفت.

چندبارتهدیداتی ازسوی مخالفینش صورت گرفته بود،امااهمیت نمی‌داد؛

تا روزی که برای گفتگو با سیاستمداران خارجی المان به اون کشورسفرکردوطی یک حمله تروریستی شهیدشد،جنازه پدرم هیچ وقت به ایران برنگشت.

منم اون زمان سه سال بیشترنداشتم، مادرم هم حدودیک سال بعد،باعموفرید توکارخانه پدربزرگم اشنامی‌شه وباهم ازدواج می‌کنن.

آیدین هیچ وقت منومثل خواهرنداشتش، دوست نداشت.

همیشه به من حسودی می کرد،به خاطرحمایت های عموفریدوباهام بدبود. سرجریان سامان هم دیگه باهام دشمن شد.

حدوددوسال بعدازدواج مامان وعموفرید هم آریابه دنیا اومد.

اون شب باهمه خوبی هاوبدی هاش ونگرانی هاواضطراب هاش گذشت ومن وآیدین وآریاکارهارابین هم تقسیم کردیم.

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم

پارت نهم

بعد از خوندن نماز صبح به سمت اتاقم رفتم، تا مقاله مربوط به این پروژه رابنویسم، ولی فکرم درگیربود.

اگرمامان دوباره حالش بدبشه چی؟ اگرمن نتونم کارم ودرست انجام بدم چی؟

اگر تهدیدای سامان راست باشه چی؟ اگر بلایی بخواد سر من بیاره چی؟ وای! امیرحسین رو نکشه؟

سال گذشته من وسامان تودانشگاه باهم آشناشدیم، سامان  ازمن خوشش می اومدومنم بهش علاقه پیداکرده بودم، تاروزی که رفتارهای عجیب وعصبی ازش می دیدم وبه خاطرهمین بهش جواب منفی دادم.

بازبرام مزاحمت درست می کنه ومی گه من عاشقتم وازاین حرفا.

اخ چقدر استرس بهم وارد میشه، مامان راست می گفت که من به درد سیاست نمی خورم، سیاست  موزی بازی و بازیگری می خواست که من اهلش نبودم؛ اما حالا که   تا    اینجای کار  اومدم، نمی تونم  ولش  کنم.

نگاهی به ساعت انداختم که دیدم ساعت حدود هشته صبحه.

زمان چه زود گذشت، وقت دادن داروهای مامانم بود، برای همین به سرعت خودم رو از بالای پله به آشپزخونه رسوندم و داروهای مامان رو از جعبه قرص بیرون آوردم؛ با یک لیوان آب به سمت مامان رفتم و از خواب بیدارش کردم که گفت:

- یگانه جان مگه نمی‌ری شرکت؟

منم همونطور که قرص ها رو داخل دهنش می ذاشتم گفتم:

- الهی فدات بشم؛ نه! سه روز مرخصی باحقوق دارم.

- آخه چرا بخاطر من خودت رو اذیت می کنی؟

یه چشمک همراه با لبخند ملیحی زدم و گفتم:

- تو که می دونی من اگه اذیت بشم،    کاری انجام نمیدم.

- آره، یادم نبود تو خیلی راحتی.

با همون لبخند ملیح گفتم:

- پس چی؟

انگار که چیزی یادش اومده باشه، گفت:

- راستی این پروژه به کجا رسید؟

با لبخند    گفتم:

خب تا الان متوجه شدم که ریشه این رانت خواری توسط رحمتی و پسرش انجام میشه و  مافیای خیلی بزرگی داخل ایران هست که متاسفانه قصد ضربه زدن به کشور خودش، یعنی ایران رو داره!

از اونطرفم توسط انگلیس و المان و امریکا حمایت میشه. فردا باید برم برای  صحبت کردن با خودش و پسر بزرگش. همین.

نگاه تحسین آمیزی بهم انداخت و گفت:

- یگانه بزرگ شدی. بالاخره شدی اون دختری که من میخواستم. اعتراف می کنم فکر نمی کردم تو بتونی تو این رشته موفق بشی.

مامان وقتی داروهاش وخورد،خوابش بردومن پاورچین،پاورچین ازپله ها بالارفتم تابه اتاقم برسم،طبقه بالای خونمون،سه تااتاق بزرگ داشت.

اولین اتاق ازسمت  چپ برای من بود،داخل اتاق که میشدی یک  قالیچه سفیدرنگ گل دار،وسط اتاق قرارگرفته بود،روبروی اون یک میزتحریر ام دی اف سفیدرنگ باگل های کوچک بنفش که فقط روی دسته های قرارگرفته بودبه چشم می خورد.

پرده های حریربنفش اتاقم هم که مثل همیشه کشیده بود،پنجره اتاق من روبه اتاق آیدین بازمیشه،برای همین هم همیشه مادعواداشتیم،خب پروبوددیگه.

خلاصه وارداتاق که شدم بازشروع کردم به نوشتن ومطالعه این پروژه ای که  به تازگی بهم سپرده شده بود.

بله درسته! حدسش ومی زدم! ریشه این رانت خواری وفسادمالی به رحمتی وپسرش می رسه.

تاشب درگیردودوتا چهارتای سیاسی بودم،همه چیزخوب بود،تازمانی که ایدین واردخونه شد وباصدای  بلندونعکره ای خونه روگذاشت روسرش؟

- هوووی یگانه؟کدوم گوری هستی تو؟یگانه این چه غلطی بودکردی؟

پشت چشمام ونازک کردم ،ازپله هادویدم پایین وتوچشماش زل زدم وگفتم:

- هان چیه؟! بازچی‌شده آیدین؟ چراخونه راگذاشتی روسرت؟

مثل این روانی هاشده بود، آرنجم وکشید، منوتااتاقش برد،پرتم کردتواتاق ودروقفل زدوغرید:

- چرا انقدرتوشعورنداری، مگه قرارنبودامروزبیای باهم  بریم پیش حاج محمود برای گرفتن داروهای مامان؟

مگه قرارنبودیکم پول بزنی به کارتم تابامهیابرم بیرون؟

- ای بمیری آیدین بااین دوست دخترات.

به عقب عقب رفتم، باپته پته گفتم:

- یا.. یادم رفت.

آیدین دستش وبردبالایکی محکم خوابوندتوگوشم وگفت:

- این روزدم تایادت بمونه، وقتی قول میدی  به من بایدپاش وایسی.

ازترس اینکه مامان بفهمه وبیدارشه،هیچی نگفتم وسیلی دوم راهم نوش جان کردم که گفت:

- وای به حالت اگه بابافریدچیزی ازاین موضوع بفهمه.فرداهم میای دنبالم تاکارهاراباهم انجام بدیم.

سرم وزیرانداختم ورفتم داخل اتاقم،دروازتوقفل کردم، بعدهم یک دل سیرگریه کردم.

@مدیر اسپم

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@همکار: 

اون سه روزهم گذشت وازامروزبایدمی‌رفتم سرکار.

درسته که‌حال مامان کامل خوب نشده بود، امامنم که نمی تونم کارم رو رهاکنم.

امروزبایدبرای صحبت باطرفین پروژه می‌رفتم، یک قرارملاقات درکافه مطبخ ترتیب داده بودم.

افراداصلی این پروژه همون رحمتی وپسرش بودن، رحمتی یکی ازبزرگترین  سیاسی های این دولت هست ،که  البته مهره اصلی یک باندبزرگ قاچاق هم هست.

مامان همیشه می گفت که  یکی ازسرسخت ترین وبدترین مخالفان پدرت،همین رحمتی وپسرش ماکان بودن .

بابابرعلیه اون هانشریه های زیادی چاپ می‌کرده وزیربارحرفشون نمی‌رفته، یک جورایی پدرم اون هارابه عنوان همکار،دوست،سیاستمدار،یاروشن فکرقبول نداشته.

وقتی جلوی درکافه رسیدم؛ ماشینم رااون سرخیابان پارک کردم، آروم آروم قدم هایم رابرداشتم تابه داخل  کافه رسیدم.

صدای تپش های تندقلبم رامی شنیدم، دستهامم کمی یخ کرده بود، ترس عجیبی داشتم، چون شنیده بودم که این آدم هاخطرناکن وحالامن بااین هادریک کافه که ازقبل رزروشده قرارداشتم، تمام حرف های این کامیاب هم برام یادآوری می شدوحالم رابدترمی‌کرد.

امابرای حفظ ظاهرهم شده باشه ،نبایدبه روی خودم بیارم، تافکرکنن من همین اول کاری جازدم.نه نبایداین طوری بشه.

سمت میزرفتم وسلام دادم،رحمتی وپسرش بادوتابادیگارد،هیکلی وخشن هم نشسته بودن.

رحمتی مردی چهل ساله باموهای مشکی وصورت سفیدپوستی داشت، قدی بلندباهیکلی عضلانی داشت.

یک  کت وشلوارنوک مدادی پوشیده بودوساعتی نقره رنگ به دستاش بسته بود.

ماکان هم یک پسرقدبلند، باموهای فرفری وچشمای  بادامی شکل داشت.

اون یک تیشرت آبی رنگ، باشلوارلی تنگ پوشیده بود.

صندلی رابه آرومی عقب کشیدم وروی آن نشستم،که ماکان اخمهایش رادرهم کشیدوگفت:

- امیدوارم خانم مهدوی کیا،برای این ملاقات حرفای مهمی داشته باشید!

لبخندی زدم وگفتم:

- قطعاهمینطوره آقای رحمتی جوان!

باهمون تحکم درصداش ادامه داد:

- خب بفرمایید! مامی‌شنویم.

انگشت های دستم وکمی بازوبسته کردم وگفتم:

- این اطلاعاتی که من درپرونده این پروژه راجب شما بهش برخوردکردم، چیزایی نشون می‌ده که قطعابه نفع شمانیست.

رحمتی وپسرش ماکان بهم نگاهی انداختندوماکان  پرسید:

- اونوقت چه اطلاعاتی؟

ادامه دادم:

- رانت خواری،رشوه،فسادمالی،عضویت دریک باندبزرگ قاچاق ،و.....

- رحمتی اجازه سوال پرسیدن به پسرش نداد،پوزخندی تمسخرآمیززدو روبه من کردوگفت:

- ببین دخترجون!پدرت حرف گوش نکرد،بامادرافتاد،هی مقاله نوشت،خواست منورسواکنه،چی شد؟ من رسواشدم؟

نه د،دیگه نشد،الان پدرت کجاست؟ خب معلومه زیرخربارهاخاک خوابیده وخاک گورمی خوره.

اگه ازاول پدرت عاقل بودوبه حرف من گوش می دادوانقدرفعالیت های سیاسی انجام نمی داد،الان بالاسرتووزندگیش بود.

دستهام ومشت کردم وزیرلب گفتم:عوضی!

نیم نگاهی به من انداخت وادامه داد:

- توحرف گوش کن باش! پدرت زندگی خودش وشماهارابه خاطراین حرف گوش نکردن هاخراب کرد،تونکن! توعاقل باش!دخترباهوشی هستی وتوخیلی کارهامی تونی کمک حال من وماکان باشی.

خونم به جوش اومد،دیگه نزاشتم ادامه بده،برای همین ازروی صندلی بلندشدم ودستهام وروی میززدم وگفتم:

- آقای رحمتی!بهتره این وخوب بدونید که من مثل اون آدم هایی نیستم که شماباپول می خرید،به قول خودتون من دخترهمون پدرم.

ترجیح میدم  شرافتمندانه زندگی کنم وزیرخربارهاخاک برم،تاباذلت وخواری زنده باشم ونوکری شماوامثال پسرتون وبکنم.

چشم هاش شدقدیه نلبعکی،توقع همچین واکنش وحرفایی وازمن دراین لحظه نداشت،برای همین دستی به چونش کشیدوگفت:

- باشه خانم کوچولو! سیاست هم خطرناک وپیچیدس،هم کثیف!اماحالاکه می خوای مثل پدرت شریف زندگی کنی اشکالی نداره،فقط بهتره ازاین به بعدتنهایی  جایی نیای،مرگه دیگه سراغ هرکسی میاد.

@دخترسیاه

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

 باحرص کیفم رو ازروی میزبرداشتم وبلندشدم که برم، یادچیزی افتادم وبرگشتم و بهش گفتم:

- اگرتوفکرمی‌کنی که می‌تونی من رو بترسونی خیال کردی! پدرمن شاهین مهدوی‌کیا شرافتمندانه زندگی کردوشرافتمندانه هم مرد، مرگ برای شما ترسناکه ولی برای من وپدرم نهایت افتخاربوده وهست!

دستی زیرچونش کشیدوبه بادیگاردهاش اشاره کردکه من رو بنشونن روی صندلی، همین اتفاق هم افتاد.

دوتادست‌هاش رو بهم کوبیدوباخوشحالی گفت:

- آره! خودشه!

مات ومبهوت محونگاهش شده بودم که گفت:

- تویگانه دخترشاهین مرادکام هستی نه مهدوی کیا، به خودش میدمت، این بهترین راه برای خلاص شدنه.

ویراستار: @Sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم

پارت12

مهردادکامیاب:

ازدست این دختره دارم رسمادیوونه می شم،اخه این چه وضعشه؟

انقدراین دختردقیق وباهوشه که نمی شه به راحتی دورش زد،مثل پدرش محسن.

باباومحسن باهم دوست بودن وروزای خوبی داشتن، امامحسن هرروزبه جاهای بهتری می رسیدوبقیه به خاطرشرافت محسن اونوبیشترازهمه تحسین می کردن، پدرمنم طاقت نیاوردو وقتی که  محسن برای سفربه آلمان می‌ره، اونم هم جای محسن ولومیده ومحسن توسط اون کشورکشته میشه.

بابابه خاطرانتقام ازمحسن یگانه راتوشرکت استخدام کرد، اماهیچ وقت به یگانه نگفت که باپدرش آشنابوده، می خواست همه کارهایی که درپوشش شرکت تحقیقاتی انجام می‌ده وبایگانه شریک بشه وهمه رابندازه گردنش،امااونزرنگ ترازاین حرفابودوپلیس رادرجریان این مفاسدگذاشت.

باباوعموجمشیدم ازایران فرارکردن وهمه کارهاافتادگردن من ووکیلم فرهاد.

حالامنم به خاطرپدرم وکاری که این دختروپدرش باپدرم وعموجمشیدکردن می خوام  ازش انتقام بگیرم.

فکرشم منودیوونه میکنه، هزارباربه این دخترکفتم هرکوفتی که می خوای نشربدی  منودرجریان بزار،گوش نمی کنه که نمی کنه.

برای اینکه حالم بهترشه،یک قرص آرامبخش بالاانداختم وآب ودادم بالا.

روی تخت درازکشیدم وچشمهام وباپارچه بستم وپرده های اتاق وکشیدم.

____________________________________

یگانه:

می ترسم این روزاازبس که حرص می خورم بیافتم سکته کنم،همش استرس،استرس.

اه اه ،اخه خدایامگه یک آدم چقدرمی تونه فشاروتحمل کنه؟ ازیک طرف سامان نامرد،هی زنگ میزنه ومزاحم میشه،لعنت به من که باهات آشناشدم اصلا!

سه سال پیش  آیدین اومدوبهم گفت که رفیقش سامان خیلی آدم خوبیه وپسرجنم داری هست،دنبال زن می گرده ومنم توروبهش معرفی کردم.

من به آیدین گفتم که نمی خوام ازدواج کنم وهنوزسنی ندارم، البته خدایی سنی هم نداشتم، اون موقع من17سالم بود،بعدازکلی  خواهش والتماسی که آیدین کردوگفت بزاربیان واین حرفاقبول کردم.

سامان اومدخواستگاری ،به گفته خودش وآیدین یک دل نه صددل عاشق من شد،ازش بدم نمی اومد،پسرخوشتیپ ،سفید،موبور،چشم رنگی وقدبلندی بود.

توی یک خونواده پولدارهم بزرگ شده بودوازاین لحاظ هابه من می خورد،پنج ماهی باهم ارتباط داشتیم،تاروزی که من سامان وبایک دختردیدم،ازاون روز باسامان ارتباطم وقطع کردم،اماآیدین همچنان اصرارداشت من باهاش ازدواج کنم، اماخب منم دیگه قبول نکردم.

الان دوباره مزاحمت های سامان شروع شده که اگربرنگردی خودم ومی‌کشم، من بدون تودووم نمیارم، نمی زارم توباهیچ کسی غیرازمن ازدواج کنی،.....

ازطرفی هم آیدین منو تحت فشارکذاشته که بایدبه مامان وبابادرباره ازدواجش بامهیابگم.

ازطرفی هم رحمتی وپسرش ماکان وتحت هرشرایطی باید رسواکنم.

 

@مدیر اسپم

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت13

یگانه:

بااینکه ازقراری که بارحمتی پسرش داشتم، زمان زیادی نمی گذره ولی بایدبه جلسه ای که توسط شرکت برامون ساعت نه شب گذاشته شده هم برم.

به علاوه اینکه تاساعت سه‌ی عصرهم بایدشرکت باشم،این یعنی حس مسئولیت.
برای همین به سمت شرکت راه افتادم.

یک ربعی تقریباً توراه بودم تارسیدم،وقتی رسیدم باخشم وخروش مهردادکامیاب روبه روشدم:

- خانم! بازکه شماسرخودکاری انجام دادی،مگه نگفتم دست ازاین کارات بردار؟

متعجب نگاهی بهش کردم وگفتم:

- متوجه نمی‌شم

به روزنامه ای که تودستش بوداشاره کردوگفت:

- این یعنی چی؟ واقعامسخرست،این تیتروبخون تو، «دست تباهکاران به زودی رومی شود».

اخم هایم رودرهم کشیدم و گفتم:

- خب مشکلش چیه؟

دستی کلافه داخل موهای خرمایی رنگش کشیدوباچشمان تیله ای رنگش زل زدتوچشمام وگفت:

- مشکلش اینه که اسم ورسم شرکت من ‌وخراب می‌کنی، مشکلش اینه که مردم دیگه به شرکت تحقیقاتی کامیاب اعتمادنمی‌کنن، شرکت ماوآدماش می‌شن بدو تومی‌شی محقق درستکاروشریف.

ازحرص لبهام وبهم گزیدم وگفتم:

- خب الان چه توقعی از من داری؟بشینم وببینم شما چکارمی کنیدوهیچی نگم؟ چندسال پیش پدرت وعموت مرتکب رانت خواری شدن،من سکوت نکردم،چون چه ازلحاظ عرف وچه شرع اجازه نداشتم.

شماهم به نظرفقط نگران اسم ورسم خودتی 
خب توکه بلدی ومی تونی من واخراج کن وشرکتت وآبروت ونجات بده.

صداش وتاحدامکان بالابردو دستهاش ومشت کردوگفت:

- تا پونزده روزدیگه این پروژه بایدبه اتمام برسه،من تو پونزده روز کی روبیارم؟ ولی قطعا بعدازاتمام این پروژه شماازاینجامی‌ری وماهم دیگه باهاتون قراردادنمی‌بندیم.

داخل اتاق کارم رفتم ودروبستم، بی‌شعورفکرکرده کی هست؟ اه ازت متنفرم،
جدی باخودش چی فکر کرده؟

نگاهی به ساعت انداختم،ساعت چیزی حدود یازده بود، من هم به سمت میزکارم رفتم وشروع کردم به نوشتن مقاله جدیدی راجب رحمتی وپسرش ماکان.

بعدازظهر قراربودآیدین بیاداینجا،باماشین من ازاینجابریم باهم خونه ومن بامامان وعموفریدراجب ازدواج آیدین ومهیاحرف بزنم.

هرچند که خوب می دونم اگه راجب این موضوع حرفی زده بشه،یک جنگ روانی بزرگ به راه میوفته.

مهیاخواهرسامان هست وهمون زمان که جریان من وسامان پیش اومدوما قطع رابطه کردیم عموفریدگفت: مابااین خانواده نه وصلت می کنیم ونه معامله.

حدودای دو وس‌وچهار دقیقه، آیدین اومدجلوی شرکت ومنتظرشدتامن بیام پایین، وسیله‌هایم راجمع کردم وداخل کیف سامسونگم گذاشتم وباهمه کارمنداخدافظی کردم.

وقتی رسیدم پایین باآیدین هم دست دادم ،سوئیچ ماشین وگرفتم طرفش.

داخل ماشین که نشستیم،آیدین ضبط وروشن کردونیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

- موافقی باهم بریم یک رستوران و غذایی بخوریم؟

خندم گرفت، می‌خواست سرحرف واین‌طوری بازکنه برای همین هم گفتم:

- کی آخه از رستوران رفتن بدش میاد؟ولی به شرطی که توحساب کنی.

اونم باخنده گفت:

- چشم.

من داخل رستوران،یک سلطانی بایک زیتون پرورده سفارش دادم
آیدین هم یک پرس جوجه بانوشابه سفارش داد.
گارسون که خواست بره روبه آیدین بانگرانی کردم وگفتم:

- مطمئنی؟ تصمیمت روگرفتی؟ ازدواج بچه بازی نیست آیدین؟

- پوزخندی برلب هایش نقش بست وگفت:

- یگانه من عاشق مهیاشدم،می فهمی؟ عاشقش شدم، توهیچ وقت عاشق نشدی به خاطرهمین هم نمی تونی من ومهیاوسامان ودرک کنی.

کمی باغذام بازی بازی کردم وگفتم:

- آیدین توخونه دعوابه پامیشه.

آیدین هم دیگه هیچی نگفت.

باخوردن غذاازرستوران اومدیم بیرون،به سمت ماشین رفتیم،توکل راه همش فکرم درگیراین بودکه‌چطوربه مامان وعموفرید حرف بزنم.

وقتی به خونه رسیدیم ساعت چیزی حدودهفت شب بودومن فقط سه ساعت برای استراحت کردن زمان داشتم.

به همین دلیل باسرعت سمت اتاقم رفتم و کیفم وپرتاب کردم وخودم وانداختم روی تخت،باهمون لباسهاهم خوابیدم.

نهه! 

باجیغ وفریادازخواب پریدم خداروشکرکه خواب بود.

وای ساعت هشت شب بودومن بایدسریع ازخونه می‌زدم بیرون.

پام وگذاشتم روی پدال تاسریعتربرسم،ازاینجاتاشرکت حدودیک ساعت راه بودوخوشبختانه من باسرعت تونستم چهل‌وپنج دقیقه ای برسونم خودم رو.

ازماشین که پیاده شدم  وماشین وپارک دوبل کردم،شرکت تحقیقاتی وروبروی خودم دیدم ولی بعدش ازحال رفتم ودیکه هیچی نفهمیدم.

 

@مدیر اسپم

منتقد: @دخترسیاه

ناظر: @shahrzad.rh

ویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت14

یگانه:

چشم هام وبازکردم خودم رادرمکانی تاریک دیدم اماهرچی فکرمی‌کردم متوجه نمی‌شدم که کجاهستم، شایدحالم بدشدع واوردنم دکتر،شایدهم تواتاقمم وبرق خاموشه.

این جایی که من توش بودم شبیه یک انباری کوچک بود،البته انباری پیش این شاهه،من خودم رادرمکانی دیدم که بوی بدی اونجامی اومدوپرازکثیفی وآشغال بود.

اماچرابدنم دردمیکنه،نکنه ازتخت افتادم پایین؟

ای خداچرایادم نمیادکه  کجابودم؟

فریادزدم: مامان؟ عموفرید؟ کسی اینجاهست؟

آریا؟ آیدین؟ آقا کسی صدام ومی شنوه؟

من کجام؟ دستهام ومشت کرده بودم وبه درمی کوبیدم،اماصدایی نمی اومد که نمی اومد.

اشک ازچشم هام جاری شد،صدای هق هق گریه هام بلندشد،اماکسی توجهی نداشت.

من که قراربودالان توجلسه باشم،پس اینجاچکارمی‌کنم؟

بدنم دردمی کرد،هواهم سردبود،به سرفه افتادم، دادمی کشیدم که:

-مگه شمامسلمون نیستید؟ باکن چکاردارید؟ دستهام وبازکنید می خوام نمازبخونم.

حرف‌های من فایده ای نداشت،یادشعری افتادم که می گه:

- گوش اگرگوش من وناله اگرناله توست!

- آنچه البته اگربه جایی نرسدفریاداست.

سه روزبه همین منوال گذشت،تواین سه روزنه خبری ازکسی شدونه کسی دستهای منوبازکرد.

روز چهارم  بابازشدن درنورعجیبی داخل انباری تابیدوسه نفرداخل شدن.

من نمی‌تونستم درست اونهاراببینم، چون نوربه مستقیم به صورتم می خورد وبه شدت چشمهام وازارمی داد.

یکی ازاونهاباصدای کلفت ومردونه ای که داشت  روکردبه من وگفت :

- خوب خوابیدی خانم کوچولو؟

تواین سه روزحنجره خودم وپاره کردم ازبس جیغ وفریادکشیدم برای همین صدام نازک شده بودکه گفتم:

- آب،آب.....آب...

چون صدام به زورشنیده می شد،گوشش ونزدیک گوشم آوردودوباره گفت:

-چی بگو؟

-آب..من آب 

این بارصدام راشنید،پوزخندی زدوروکردبه رفیقش وگفت:

- مهدی آب می خواد

اون نامردم بطری آب ومحکم داخل حلقم برد،جوری که  نزدیک بودلبم پاره بشه.

نصف آب داخل  لباسم ریخت،کمی ازآن راتونستم بخورم.

همون پسری که به مهدی گفت بهش آب بده دستش وگرفت زیرچونم وسرم چرخوندباانگشتش روبه خودش وگفت:

- می‌دونی چرااینجایی؟

سرم راتندتندبه نشونه نه تکان دادم،زبونم بنداومده بود.

ادامه داد:

- به خاطرعشق اینجایی!

متعجب نگاهش کردم  که گفت:

- توخاطرخواه زیادداشتی مگه نه؟منم یکی ازاونهام.

نگاهم روی صورتش ثابت موندکه گفت:

- پاتوازگلیمت درازترکردی،توکارهایی دخالت کردی که نباید،حرفایی زدی که نباید.

باگفتن این حرفارفت ودروپشت سرش بست،منوبادنیایی ازسوال وابهام تنهاگذاشت.

دلم می خواست بدونم که چراوتوسط کی دارم مجازات  می شوم،اخه کجای دنیایک آدم وبه خاطرحرف زدن گروگان می گیرن.

یعنی ممکنه که....

نه این امکان نداره ومنم نمی خوام باورکنم که ...

ای خداخودت به دادم برس.

ناظر: @Fateme Cha

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
☆ویراستاری| @یگانه‌جان
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم 

پارت 15

همه ی ترسم  ازاینه که آبروم بره وگرنه نه  از مرگ می ترسم،نه ازهیچ چیزدیگه.

اخه من واسه چی اینجا اومدم ؟نمیفهمم.

هزارتافکرتوی سرم چرخ می  زنه که هرکدوم هم اگه یک درصداحتمال داشته باشه باعث عذاب من می شه.

از زمانی که اینجام  نه می دونم که الان روزه یاشب؟نه می دونم ساعت چنده؟نه می تونم که بخوابم.

تواین چهارروزه جزیک بطری آبی که روزچهارم کردن توحلقم،هیچی برام نیاوردن که بهم بدن.

 به خاطرناراحتی قلبی که  بعدازشهادت بابابراثر،حرص وناراحتی زیادی که به من ومامان واردشدبهش دچارشدیم نمی تونستم چیزی نخورم.

سرم وگذاشتم روی زمین وخواستم که چشم هام وببندم،درباشتاب بازشدویک نفراومدداخل.

دستهام وگرفت وبه حالت زانومنوروی زمین درآوردوپشت سرش هم یک نفردیگه داخل شد.

سرم راکه بالاآوردم باصحنه عجیبی روبروشدم،این کسی که روبروی من بودکه

که...نه! نه! آخه مگه می‌شه که این  این مرد...نه من چی دارم می‌بینم،این این....

توقع داشتم جلوم  رحمتی وپسرش ماکان وببینم،یاته تهش دیگه الان  فرهاد اصلانی جلوروم وایساده باشه،

بانگاهی که بهم کردفهمیدازدیدنش حسابی جاخوردم،برای همین صداش  وبلندکردوگفت:

-چیه؟ نکنه  فکرمی‌کردی الان بایدتوسیاه چال بریتانیا زندانی باشی وجام شهادت روسربکشی؟

تف کردم توصورتش وبهش گفتم:

-تف توی ذاتت، کاش همون چندسال پیش هم باهات آشنانمی‌شدم.حالم ازهرچی مردمثل توهست بهم می‌خوره بفهم.

دستش وتاحدامکان بالابردوسیلی محکمی به گوشم نواخت،به قدری این سیلی دردداشت که تصورکردم الان کرشدم رفت

بعدش روکردبهم وگفت:

-الان هرچی من بخوام همونه!نه هرچی توبخوای خانم کوچولو.یادته ! چه خاطراتی ورقم زدی برام؟ نه!یادت نیست.

اشک  ازچشمام سرازیرمی شدوبالرزشی که توصدام ایجادشده بودبهش گفتم:

-م ...مگه... م.... من چکارکرده بودم؟ تقصیرمن چی بود آخه؟ اشتباه ازخودت بود؟

اونم لبخندی حرص درآرزدوگفت:

- اززمانی که توزندگیم واردشدی چیزی جزخوبیت ونخواستم، همیشه باهات خوب بودم اماتو.....توچی؟ قدرنشناختی وهمه چی شدمال تو،حرف تو.خودت نخواستی باهم خوب باشیم یگانه.

باناله گفتم:

-حالامی‌خوای باهام چکارکنی ؟

-قهقه ای زدومنوبالگدی که نثارم کردنقش برزمین شدم.

به حالت دوزانونشست روبروم  ولحن آرومی به صداش دادوگفت:

-ازاین به بعد تحویلت می‌دم به سامان، هرکارکه دلش خواست باهات بکنه.

باورم نمی‌شداین کسی که روبروی من ایستاده و اینطوری باهام حرف می زنه آیدین باشه، آیدینی که  همیشه دوسش داشتم،قراربودبرای رسیدنش به مهیاکمکش‌کنم.

باگریه بهش گفتم:

- آخه چی گیرت اومد؟ چطورتونستی بامنی که این همه دوست داشتم،این کاروبکنی؟

یعنی اونی که  دیروز این حرفارابهم‌می زدسا ..سامان بود؟

خندیدوگفت:

- امیدوارم !عشق سامان به نفرت تبدیل نشده باشه، بالاخره هرچی باشه اون الان  مالک وحاکم توحساب میشه .

خواست ازدربره بیرون که گفتم:

-مامان وعموفریدوچکارمی کنی؟

پوزخندی زد و گفت:

-نگران نباش!بهشون میگم توبه جای اینکه بری سرکارباپسراقرارمیزاشتی وبهشون ....

ازحرص لبم وگازگرفتم ،وباباقی مونده نیرویی که داشتم فریادزدم:

- امکان نداره باورکنن.

سرش رابه نشونه تاسف تکان دادوبعدبه چندتاعکسی که دستش بوداشاره کردوگفت:

- اره امکان نداره باورکنن؛ولی تازمانی که این عکس هاراندیده باشن،این عکس ها غیرازاین هم نشون نمی ده،مطمئنم به محض دیدن این عکس ها اسمت هم ازشناسنامه هم درمیارن.

کثافت! یک سری عکس فتوشاپ درست کرده بودازمن بالباس های برهنه ،خب !این کارازآیدین برمی‌اومدچون آیدین عکاس بودوبه اینجورچیزاآشنایی داشت.

قبلاً هروقت به مشکل کامپیوتری و اینابرمی خوردم ،آیدین به کمکم می اومد.


ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 سرنوشت شوم

پارت16

زل زدم توچشم هاش وباگریه گفتم:

-آیدین!هرکاری دوست داری باهام بکن،ولی  منوتحویل سامان نده توروخدا.

اون  منوبیچاره می کنه،نکن آیدین باشه؟

سیگارش وبافندک روشن کردوگذاشت گوشه لبش، دوداون روبه صورت حلقه ای توصورتم بیرون دادوگفت:

-اتفاقابرای همین می خوام به سامان تحویلت بدم.چون فقط اونه که می تونه ازپس توبربیاد،یادته اون زمان که نامزدبودیدوهنوزعقدنکرده بودی هم چقدرازس می ترسیدی؟

کمی مکث کردوبازادامه داد :

-البته خودمم گاهابهت سرمی زنم ولی همه چی  دیگه خودسامان هس،مطمئنم اون از پس توخوب برمیاد.

باگفتن این جمله  ازدربیرون رفت وبازمن وتنهاگذاشت.

حالاتنهاترین دخترروی زمین بودم،هیچ خوبه رانداشتم ونمی دونستم بایدچکارکنم،باحرفایی که آیدین زدفهمیدم کارخیلی خراب ترازاونی هست که من فکرش رابکنم،

لعنت به من! انقدرخودم ودرگیردودوتاچهارتای سیاسی وکارکردم ،ازدورواطرافم غافل شدم که نفهمیدم فرق بین دوست و دشمن چیه؟ اخه چرا؟ چرا؟ 

به آیدین زیادازحد اعتمادکردم،می دونستم که محبت هاش ظاهری ومن ودوست نداره،امافکرنمی کردم دست به چنین کارکثیفی بزنه وبخوادباهام بازی کنه.

زدبازی خوردم،من باختم،بدم باختم،اخه چرا؟

غرورم بهم  اجازه نمی ده که این شکست فاجعه باروبپذیرم.

من یگانه مهدوی کیا،فرزندمحسن مهدوی کیا همون محقق سیاسی درستکاروشریف هستم،چطورمیتونم بپذیرم که شکست خوردم؟

لعنت بهت آیدین که انقدرنمک نشناسی،هیچ وقت نفهمیدی من اگه محبتی بیشتربهم میشه به خاطربیماریم هست ،بعدم من آروم ترومطیع ترازتوبودم همیشه.

مظلومم که بودم،همیشه منوکتک می زدی ودعوامی کردی،آریاروبیش ترازمن دوست داشتی،زورمی گفتی،واسه همینم من محبوب تربودم.

من رفتم دنبال درس وراه پدرم وادامه دادم،اماتورفتی دنبال دوست ورفیق  وبه زورعموفریدوگریه های مامان مهتاب واینکه همه کارهات ومن وآریاانجام می دادیم رفتی فنی حرفه ای وکارباکامپیوترویادگرفتی.

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم

پارت17

سامان:

وقتی آیدین ازانباری ته باغ بیرون اومدولم دادروی مبل،بااخم های ساختگی نگاهش کردم وازش پرسیدم :

- خب چی‌شد؟شیری یاروباه؟

آیدین صداش ونازک وزنونه کردوگفت:

- آیدین! آیدین! توروخداهرکاری دلت می‌خواد باهام بکن ولی من رو تحویل سامان نده، اون منوبیچاره می کنه.باشه آیدین؟

به هم نگاه کردیم وباهم دیگه زدیم زیرخنده.

آیدین بلندشدرفت سمت آشپزخونه تاقهوه سازوروشن کنه  تایک اسپرسوی مشتی باهم بخوریم.

لبخندی زدم و به آیدین گفتم:

- یعنی حاضره هراتفاقی سرش بیافته ولی تحویل من ندیش؟

- آره هنوزم مثل سگ ازت می ترسه! چون یگانه خوب می دونه که  توعشقت سردشده ومی خوای ازش انتقام بگیری.

- بزارازالان اینوبدونه که سرنوشت شوم درانتطارشه ونمی تونه هرکاردلش خواست بکنه،مطمئنارفتارخوبی باهاش نخواهم داشت.

- بعدازظهربروسراغش وبرنامه فرداروبهش بگو...هرچی زودتردست به کاربشی به نفع ماهم هست، اون دیگه نبایدروی خوش زندگی وببینه،تاالان خانم بودن وتجربه کرده،بزارنوکری وحقارت هم تجربه کنه.

- باشه، جوری ترس وبندازم تووجودش که جزچشم، بله قربان مغزش کلمه دیگه ای وجلوی من یاری نکنه.

- خب فعلاکاری نداری سامان؟

- عه کجا می‌خوای بری؟

- بایدبرم پیش مهیا،می‌شناسیش که؟

- بزاریک زنگ بهش بزنم بگم اون بیاداینجا.

- آخه سامان؟

- خواهرخودمه،بهترمی‌شناسمش.

- باش،پس بگو.

به مهیازنگ زدم وازش خواستم که بیاداینجا،اون گفت نمی تونه وکارداره وآیدین می تونه چندروزی پیش مابمونه.

بعدازظهرحدودساعت سه رفتم تاترس وبندازم تووجوداین دخترخوشگل.

دراتاق وبالگدی محکم بازکردم،بادیدن من بدنش شروع کرد به لرزیدن .

پوزخندی زدم وحالش وپرسیدم،امااون ازترس نمی تونست حرف بزنه.

@مدیر اسپم@sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم

پارت 18

سامان :نگاهی بهش انداختم و پوزخندی  حرص درارتحویلش دادم،وگفتم:

_مهم این نیست که توعاشق من باشی یاحالت ازمن بهم بخوره ؟مهم این هست که من دوستت دارم وبس.،

توچه بخوای وچه نخوای بایدزن من بشی،بایدکنارمن باشی،بفهم اخه چرانمی‌فهمی؟اگه همون زمان که من بهت گفتم دوستت دارم گوش کرده بودی الان اینجانبودی که،بودی؟ نه نبودی.پس ببندش اون دهنت و.

من ازفرداخودم واماده میکنم ،توهم بهتره اماده شی که هی جیغ ودادنزنی،شایدنخوای باورکنی،اماقبل ازم مراسم عقدبایدببینم قابلیتش وداری یانه.هرچندکه اندامت ازالان دادمیزنه دخترقابلی هستی.ازامشبم تویک انباری میخوابی تابفهمی حال بهم زن منم یاتو

بعدازگفتن این حرفها،یگانه باصدای بلندی فریادزد:

-نه تونمی‌تونی این کاررابامن بکنی،؟

-چشمکی بهش زدم وصورتم وبردم نزدیک گوشهاش وگفتم:

- مطمئنی که نمیتونم؟میخوای امتحان کنیم؟یادته،همیشه  وقتی می‌دیدمت جلوی دانشگاه  می‌گفتی توبه این حرفا نمیخوری،الان من میگم توبه این حرفهانمی‌خوری.

-:کثافت...

یقه اش  روکشیدم وپرتش کردم ته انباری،انقدرترس تووجودش ریخته بود که خون به مغزش نمیرسید،ازته دل گریه میکرد وخداراصدامیزدم. ،

چندباربلندشدم وبامشت به پهلوهاش کوبیدم،امافقط گریه می کرد.

بهش گفتم:

التماس کن  شایدبخشیدمت ! امابازم هیچی نگفت وفقط گریه کرد.حق باآیدین بود،دیگه دوران سلطنتش به پایان رسید،

روبه یگانه کردم وبافریادی بلندنعره کشیدم:

- یگانه اشتباه کردی،اشتباه،نفهمیدی بدون اینکه خودت متوجه باشی ،چقدردشمن برای خودت درست کردی،نه نفهمیدی.هراتفاقی که ازالان برام میافته مسئولش خودتی.انقدردرگیردودوتاوچهارتای سیاسی شدی،کی بردوکی خوردوکی رشوه گرفت که ازدورواطرافت غافل  شدی.

نفهمیدی چقدردوستت داشتم،نفهمیدی عاشقت بودم.

به زوربهت می فهمونم.مطمئن باش

@مدیر اسپم

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم

پارت 19

مامان یگانه:

وای دارم دیوونه می‌شم اخه،یگانه کجاست،سه  روزه که ازش خبری نیست که نیست،ایدین ومیفرستم ازش خبربگیره ،ایدین میگه تامحل کارش وهم پرس وجوکرده اماخبری ازش نیست.،

فریدبیچاره هم هی این ایدین ومواخذه میکنه که چرامراقب یگانه نبودی،باهاش نرفتی ونموندی کنارش؟

،هی می‌گم مردانقدراین پسرومواخذه نکن،مگه مامی‌دونستیم که قراره اینطوری بشه،؟

دلم مثل سیروسرکه می‌جوشه،این دخترسختی کشیدس،بچم  پدرنداشته

،تنهایارویاورزندگیش منم،فریدهم بااینکه ناپدریش بودولی چیزی براش کم نزاشت،همیشه یگانه راازایدین واریابیشتردوست می‌داشت

،بهش صدهزاربارکفتم:

- یگانه توبدردسیاست نمی‌خوری،وارداین رشته نشو،گوش نکردکه نکرد،میدیدم بچم هیچی نمیگه پس بگوهمه راتوخودش میریخته،الهی مادربرات بمیره یگانه،دنیاروی خوشش وبهت نشون نداد،هی میگفت مامان احساس میکنم سامان دنبالمه،تعقیبم میکنه

باورنمی‌کردم،میگفتم:خیالات برت داشته،نمیدونم شایدهنوزم کارسامان نبوده باشه،اگه یگانه نباشه میخوام دنیانباشه،هرجورشده بایدپیداش کنیم،اره بایدپیدابشه.دل نگرونم

مهرداد:ازپریروزکه نقشه عملی شدوباباوعموجمشیدباچشم خودشون دیدن که یگانه دربندماافتاده وحسابی به خدمتش رسیدن وبعدم متوجه شدن که سامان سعادتمندچه بلایی میخوادسرش بیاره،بهم افتخار میکنن،

اره اونااین اجازه رادادن که باسانازازدواج کنم،سانازهم بهم افتخارمیکنه،بابدبخت کردن دشمنمون به  عشق رسیدیم واین یعنی معیشت الهی،این دختردشمن براخودش تراشیده بود.

من وفرهادوباباوعموجمشید،سامان وحتی برادرش ایدین باهاش دشمن بود،وقتی فکرانتقام بیافته توسرت مثل خوره مغزت ومیخوره تاراهی برای فکرت بازبشه،اخراین هفته عقدمن وسانازشکل میگیره.

بدون هیچ مزاحمت ودردسری.دیگه رقیب سرسخت ماازمیدون به درشدوکسی نمیتونه جلومون وبگیره.اره هیچ خوبه نمیتونه جلومون وبگیره.

____________________________

فرهاد:بالاخره موفق به انتقام شدم،انتقام دختری که برادرم وزنش رااواره کوچه وخیابان کردکه نکنه دستگیرشن،بچه های برادرم رابه یغمافرستاد،این خبروبه زودی به حسام وهانیه میدم ومطمئنم که اونهاهم خوشحال میشن.

@مارال

@ناری بانو

@سوگند

@یگانه.م

@مدیر اسپم

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
  • لایک 8
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم

پارت 20

یگانه:

انقدراشک ریختم که دیگه حال  دادزدن نداشتم، توانم کم شده و دیگه  نیروی لازم راندارم، مثل گذشته هاهم نیستم که می‌تونستم حنجره هام وپاره کنم، شایدم من فکر میکنم اینطوری، یادش بخیربه حنجره طلایی معروف بودم.

همه چی خراب شد،آیدین بدکرد، درحق من بدکرد،از آریابیشتردوسش داشتم، بااینکه برادرم نبودولی همیشه بهش اهمیت میدادم، می‌گفتم آیدین مادرنداشته، پدرش هم که الان بامن خوبه، درکش میکردم.

چون یتیمی وخودم کشیده بودم ومیفهمیدم که چقدردردناکه، اون مادرنداشت ومن پدر،همانقدرکه پدرش بامن خوب بود،مادرم هم به اون محبت میکرد....

ایناهمش تفکرات پوسیده آیدین بود‌.

مطمئنم سامان  به اندازه ای ازمن ناراحتی وکینه داره که نمی‌زاره یک آب خوش ازگلوم پایین بره.سامان عوضی ترازاین حرفاست که عشق حالیش باشه.

دلم برای مامان وآریاوعموفریدتنگ شده،یعنی آیدین اون عکسهارونشون داده؟

یعنی اوناباورکردن؟ من چکار باید بکنم؟

خیلی سخته برام تواین شرایط باشم،بازیاداون شعری می افتم که می گه:

- من ازبیگانگان هرگزننالم

- که هرچه کردبامن آن آشناکرد.

دیگه توان ورمقی برام باقی نمونده برای همین چشمام سیاهی رفت و من ازهوش رفتم.

@همکار ویراستار

@سوگند

@مانشMansh

@ناری بانو

@مارال

@dinaamiri.

@مدیر اسپم

ناظر: @shahrzad.rh

منتقد: @دخترسیاه

ویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت شوم

پارت 21.

- خانم؟ خانم؟ حالتون خوبه؟ خوبید؟

بیدارشیدلطفا؟ خانم؟ اه زنده بمون دیگه

باشنیدن صدایی که انگاراسم من وصدامی کرد آروم آروم چشمام وبازکردم ،وقتی چشمام وبازکردم فقط  یه سایه روبروم دیدم.

باصدای نالون وضعیفی که به زورشنیده می شدگفتم:

- شماکی هستی؟

چیزی نگفت وفقط خندید،بعدش  یک لیوان جوشونده گرفت  جلوی صورتم ،دستش هم تیره بودوکلفت پس مردبود!.

انقدرتواین چندوقته ازمرداوخصوصاآیدین وسامان کتک خوردم که  بادیدن دست این پسرهم تمام بدنم به صورت هیستریک لرزید.

اخم هاش ودرهم کشیدوباتحکمی که توصداش بودگفت:

- مگه من چکارت کردم که اینطوری استرس به خودت واردمی کنی تو؟

باآخرین توانی که دربدن نیمه جونم که به صورت دراز روی زمین افتاده بودگفتم:

- حق باتوئه! تومن واذیت نکردی ولی می‌دونی دختری که برادرش بهش خیانت می کنه چه حالی داره؟ می دونی دختری که  پنج شش روزه هیچی نخورده چه حالی داره؟ می‌دونی.....

پوزخندی زد و گفت:

- خب! بهتره مراقب خودت باشی تاسرنوشتت ازاینی که هست شوم ترنشه.

جوشونده روازدستش گرفتم و گفتم:

- الان من چکار باید بکنم؟

چیزی نگفت و فقط خندید؛وقتی سرم روبالاآوردم نگاهم به صورتش افتاد.

چشمانی  درشت ومشکی باابروهای پیوسته ای داشت،قدش بلندبودورنگ پوستش هم سفیدبود.

باخوردن جوشونده ،احساس کردم حالم بهتر شد ولی سردردعجیبی  بهم دست داد، نمی‌دونم به خاطرجوشونده بودیابه خاطرخودم. به ساندویچی  که تودستش بوداشاره کردوگفت :

- اینم بخور.

سرم ازش برگردوندم وگفتم:

- نمی‌خورم.

بایه حالت خاص ومشکوکی نگاهی بهم انداخت وگفت:

- مطمئنی؟

همونطورکه پشتم بهش بود،لبم روگازگرفتم وباحرص گفتم:

- کاملا!

اونم ازساندویچ  وگرفت دستش ولبخندموذیانه ای زدوبعدگفت:

- باشه!منم به سامان می‌گم که نخوردی.

باشنیدن اسم سامان، موهای تنم سیخ شد، دوباره دردتوهمه وجودم پیچید ،سرم راپایین انداختم وگفتم:

- خب چیزه..من غذا می‌خوام.

 پوزخندی تمسخرآمیززد، بشکنی هم توهوازدوروی پاشنه پاش چرخیدوگفت:

- خوشم اومدسامان  خوب میخش وکوبیده تودیوار.

ساندویچ روازدستش گرفتم وباولع شروع کردم به خوردنش.

اتفاقاخیلی گشنه بودم وتاته ته این ساندویچ روهم خوردم

@همکار ویراستار

@مانشMansh

@یگانه.م

@همکار

@مدیر کلوپ

@ماه تی تی

ویراستار: @sanaz87

منتقد: @دخترسیاه

ناظر: @shahrzad.rh

 

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...