رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اشفته دل| زهرا کاربر انجمن نودهشتیا


Zahra4132
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: آشفته دل

نام نویسنده: زهرا

ژانر رمان: عاشقانه

خلاصه: ریحانه یک دختر تقریبا آروم، که کاری به کسی نداره. یک‌روز داخل انبار می‌شه و به طور اتفاقی دفتری رو پیدا می‌کنه که متوجه می‌شه مال خواهر مرحومشه و وقتی چند برگه از اون دفتر رو می‌خونه، می‌بینه که خواهرش داستان زندگی زنی رو روایت می‌کرده که عمرش کفاف کامل کردنش رو بهش نداده. حالا ریحانه دنبال اون زن می‌گرده و می‌فهمه که...

ویراستار: @ Melika.

ناظر: @ TARANEH.M

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Melika.
ویراستاری|Melika.🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_1 

(ریحانه)

 

بین خواب و بیداری بودم که با صدای ضربه‌های مکرر به در حیاط، کم- کم از اون حالت رخوت و خواب‌آلودی بیرون اومدم. کلافه چشم‌هام رو باز کردم و زیر لب غر- غر کردم. بلند شدم و شال و مانتوی مشکیم که روی صندلی افتاده بودن رو برداشتم و پوشیدم. از اتاق خارج شدم و چادر سفیدم رو که گل‌های طلایی ریزی روش خودنمایی می‌کرد، از روی چوب لباسی برداشتم و سرم کردم. 

در اتاق رو باز کردم، دمپایی‌های پلاستیکی نارنجی رنگم رو پوشیدم و در حالی که به سمت در می‌رفتم، هوار کشیدم: 

- چه‌ خبره؟ مگه سر آوردی؟ یه‌ کم یواش‌تر الان کل محله رو اینجا می‌ریزی، اومدم.

 

در خونه رو باز کردم و با دیدن فرد پشت در شوکه قدمی به عقب برداشتم. ناباور به زن شیک‌پوش روبروم که با یه لبخند روی لب نگاهم می‌کرد، خیره شدم. اون این‌جا چی می‌خواست؟ اصلا آدرس من رو از کجا پیدا کرده بود؟ سرم رو پایین انداختم و از شدت حرص دندون‌هام رو روی هم فشردم. 

صدای آروم و پر از نازش داخل گوشم پیچید و همین باعث شد، چشم‌هام رو برای لحظه‌ای ببندم. هنوزم وقتی صداش رو می‌شنوم عصبی می‌شم! 

- نمی‌‌خوای تعارفم کنی، داخل بیام؟ 

دسته گل بزرگی که خریده بود رو، رو به روی صورتم گرفت و لبخندش رو عمیق‌تر کرد. کلافه دسته گل رو از دستش گرفتم و عقب کشیدم و در رو کامل باز کردم. 

همین که پاش رو داخل گذاشت، با دقت شروع به دیدن حیاط کرد. دستی به گل رز داخل گلدون کشید و با خنده گفت: 

- هنوزم عاشق گل و گیاهی؟ همین علاقه‌ات باعث شده حیاطی به این با صفایی درست کنی! 

بی‌حوصله دستی به پیشونیم کشیدم و با لبخند مصنوعی گفتم: 

- ممنون، بفرمایید داخل. 

دل از اون گل بی‌نوا کند و سرش رو به سمتم برگردوند، نگاهی به سر تا پام انداخت و صداش لحن غمگینی به خودش گرفت. 

- من اومدم اینجا باهات صحبت کنم. 

به سمت خونه رفتم و با پوزخند گفتم: 

- داخل حیاط که نمی‌خوای صحبت کنی؟ 

برعکس همیشه که یه جواب داخل آستینش داشت، این‌دفعه تنها سکوت کرد و پشت سرم داخل خونه شد. کاش قبلا هم همین‌قدر ساکت بودن رو بلد بود! 

***

سینی چایی رو روی میز گذاشتم و روبروش نشستم، پا روی پا انداختم و با دقت نگاهش کردم. از آخرین باری که دیدمش تغییر زیادی کرده بود. تیپ‌های خانومانه زدن، آرایشی که الان روی صورتش می‌بینم واقعا برای من جای تعجب داره. 

چایی رو برداشت و دستش رو دور لیوان حلقه کرد. مدام می‌خواست حرفی بزنه و نمی‌تونست. اما من می‌دونستم می‌خواد در مورد میعاد حرف بزنه و اینقدر دست دست می‌کنه.

 

کلافه کمی به سمتش خم شدم و دست‌هام رو توی هم حلقه کردم. 

- خب! 

گیج سرش رو بلند کرد، گفت: 

- خب؟! 

پوفی کشیدم و چشم‌هام رو توی کاسه گردوندم. فقط ظاهرش رو عوض کرده، هنوز توی حرف زدن گیج می‌زنه. 

- ببین ستایش! اگر اومدی اینجا فقط ساکت بشینی و من‌ و در و دیوار رو نگاه کنی بهتره همین الان راهت رو بگیری و بری. 

دست به سینه به مبل تکیه دادم، با پوزخند و کنایه گفتم: 

- اون زمان که باید دهنت رو می‌بستی نبستی الان دیگه نمی‌خواد ساکت باشی، حرفت رو بزن و برای همیشه برو.

چایی رو روی میز گذاشت و به چشم‌هام خیره شد. چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید، تا زمانی که بخواد حرفش رو کامل کنه، چشم‌هاش رو بسته نگه داشت. 

- راستش اون روز که تو از خونه رفتی... 

وسط حرفش پریدم و با خشم و نفرت گفتم: 

- من نرفتم! من هیچ‌وقت از اون‌جا نرفتم، این شماها بودید که من رو بیرون کردید. 

اشک‌هایی که معلوم بود خیلی وقته پشت پلک‌هاش نگه‌شون داشته، راه خودشون رو باز کردن و روی گونه‌هاش ریختن. 

- دخترت زنده هست!

 

@ Melika.

@ TARANEH.M

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Melika.
ویراستاری|Melika.🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...