رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

مجموعه‌ی متانویا | Flare کاربر انجمن نودهشتیا


Flare
 اشتراک گذاری

.  

10 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کیفیت رمان به نظرتون چقدره؟

    • 80 تا 100 درصد
    • 60 تا 80 درصد
      0
    • 40 تا 60 درصد
    • زیر 40 درصد
      0


ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

"به نام آنکه ما را تخیل کرد"

[ ...؛؛ مجموعه‌ی مِتـانویا ؛؛... ]

جلد یک: جادو آنتن نمیده

جلد دو: جادو در حال اتصال

جلد سه: جادو علیه تکنولوژی

نویسنده: elhamoon

ژانر: فانتزی، معمایی، علمی-تخیلی، عاشقانه، تریلر

مکتب: سورئال

خلاصه (جلد یک): ویدور آندرود، جادوگر جوانی‌ست که به علت نامشخصی در بدن یک پیرزن گرفتار شده و در کنار سلول‌ها زندگی می‌کند. جریان از زمانی آغاز می‌شود که سلول هفت، سلول محبوبِ بدن، ویدور را در خیالِ آزادی و کشف اسرار پنهان زندگی‌اش می‌اندازد.

~~~

توضیح نام مجموعه: در فرهنگ یونان باستان، "متا" به معنای ماوراء یا فراتر و "نویا" از ریشه یونانی "Nous" به معنای فکر و ذهن آمده است؛ شخصی که "متانویا - Metanoia" انجام می‌دهد در واقع سفری به سمت زندگی جدیدی شروع کرده که خالی از اتفاقات و مسائل زندگی قبلی‌اش است. این رمان مجموعه‌ای از تحولات و تغییرات جادویی در شخصیت‌ها و جریان‌هاست، بعلاوه، متانویا نقطه‌ی شروع تغییر و تحولات در من بوده و امیدوارم تغییرات مثبتی برای شما هم ایجاد کند.

تــاپیک نقد

واکنشِ بی‌خوندن ممنوع

خوندنِ بی‌واکنش ممنوع

!

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاجی به ویراستار ندارید.

ناظر: @ MONIE

ویرایش شده توسط Flare
مدیر ویراستار
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

..پارت یک..

 

"بخشی از گذشته"

 

لشکرِ دشمنان مانند توده‌ای سیاه و در هم کلاف شده در دوردست‌ها به چشم می‌آمد. قهقهه‌های پیروزمندانه‌شان ضعیف به گوش می‌رسید و از نوک چوبدستی‌هایشان، صاعقه‌های جادویی اوج می‌گرفت و سپیده‌دم را می‌شکافت.

مشعلی مشتعل از جرقه‌های الکتریکی مقابل زانوان نخ‌کش‌شده‌ و خونین پسر چهار ساله افتاده بود. پسر اما، بی‌فروغ بود، تنِ بی‌حسش را به سفیرِ باد سپرده بود تا مانند گلبرگ‌های خشک‌شده‌ی یک گل رها شود. گویا تمام دنیا مُرده و او به تماشایش نشسته بود و این سرزمین به خون آغشته برای پسربچه‌ای مانند او، مانند ویدور، سنگین بود. مگر نه؟

همه به سکوت و سکون رسیده بودند جز بوته‌ی خار یاغی که چند متر جلوتر بر پیکر مردگان می‌دوید. اما این جنبش، ویدور را به خود نیاورد، گویا روح از تنش رخت بربسته بود. در چشمانش، ناباوری‌ای کودکانه می‌درخشید. انگار منتظر بود پدرش برخیزد و فریاد بزند: «بازم گولت زدم ویدور کوچولو!» اما اینبار، پدرش بی‌رحم‌تر شده و هنوز بلند نشده بود. قبلاً یک دقیقه طول می‌کشید اما حال، واقعاً چند دقیقه می‌شد؟

برادر دوقلویش، والور، با همان کلاه مخروطی شکل تولد بر سرش، در خون خود غلتیده بود. باورش نمی‌شد اویِ مقابلش، همانی‌ست که چندی پیش با ولع کیک توت‌فرنگی‌اش را به طرز مضحکی همراه با رِنکا[1] می‌خورد و می‌خندید، حتی هنوز از بین منحنیِ لب‌هایش، بوی توت‌فرنگی به مشام ویدور می‌رسید.

باد پچپچه‌ای کرد و با خود، بوی خونِ تازه و عرقِ مقدس رزمندگان را به همراه آورد که تمام شب، تمامِ یکِ اسفندِ تمام‌نشدنی را جنگیده بودند.

حتی بینیِ تحریک‌شده‌اش هم باعث نشد که اشک پشت پلک‌هایش فرو ریزد. مغزش هیچ فرمانی صادر نمی‌کرد و دهانش برای فریاد و انکار، بسته بود. می‌ترسید دهان باز کند و ناگاه اعتراف کند که به قول پدرش، "آنها به خانه‌ی خدا رفته‌اند".

خطوط چهره‌ی پدرش در زیر سوسوی نور مشعل واضح‌تر بود. همانی که چندی پیش آغوش گرم و حمایتگرش را به روی ویدور گشوده و حال بدنش به سردیِ مرگ بود با دستی بر روی قلب که از آن خون فواره می‌زد.

دست کوچکِ پرسنگریزه‌اش را به لب‌های پدرش نزدیک کرد، جایی که یک لحظه لبخند از روی آن محو نمی‌شد و حال به شکل خطی صاف و غریبانه باقی مانده بود. نوک انگشتانش را به سوی چشمانش کشید، جایی که تا به حال اشک نریخته بود جز در این بامداد خونین و نحس. نعره‌ی آخر پدرش در سرش اکو می‌شد: «به بچه‌هام رحم کنین!» و آن ایلی‌هوریِ[2] خائن، کریهانه خندیده بود.

خورشید از زیر تراکم کاج‌ها، سرک کشید و در حاله‌ی سرخ و مغموم خود به سرزمین مُرده‌ی مثلث سحر سلام داد. بلاخره طلوع کرده بود، بلاخره تمام شده بود شبی که مثلث‌سحر را تمام کرده بود.

ویدور، پسرک چهار ساله، خواهان آغوش مادرش بود، خواهانِ عطر آفتاب‌گردان‌های باران‌خورده‌ی تن مادرش و مامنی که ساعت‌ها در آن بگرید. اما نبود. از هنگامی که صدای شلیک اشعه‌های لیزری را شنیده بود، مادرش گم شده بود.

صدای شکستنِ خُرده چوبدستی‌ها و شیشه‌ی مات دور مشعل‌ها آمد، انگار کسی، قدم به قدم، به سویش می‌آمد و با هر قدم، نفس به نفس هوای دم‌کرده‌ی مثلث سحر را به مشام می‌کشید. حریصانه و بی‌ملاحظه. شاید برگشته باشند تا آخرین فردِ خانواده‌ی آندرود را نابود سازند، اما ویدور در خلائی عظیم فرو رفته بود که نه می‌شنید و نه می‌دید.

صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و جایی پشت سر ویدور متوقف شد. شخص ناشناس، مشعل را کناری گذاشت و کنار ویدور، پشت به خورشید زانو زد. اشعه‌های سرخ خورشید از پشت حجم عظیم موهای در هم گره‌خورده‌اش می‌تابید اما صورتش مات بود و غیرقابل شناسایی. چشمانش هم براق و درخشان بود، براق و درخشان و بی‌احساس!

آنگاه، بی‌هوا و بی‌هیچ حرفی ویدور را در آغوش کشید. ویدور به خود آمد و بدن منقبض شده‌اش، در آغوش فرد غریبه رها شد. چند ثانیه بعد، غریبه گفت:

-         غمباد می‌گیری ها، شیرفلکه‌ی اشکات رو باز کن ببینم پسر خوب!

ویدور، سرش را به شانه‌ی فرد تکیه داد و اشک در عرض چند ثانیه پیراهن غریبه را خیس کرد. هق هقش درآمد و آواهای نامفهومی بین آن به گوش می‌رسید. شخص، دستش را دورانی روی کمر ویدور چرخاند، قلب کوچک ویدور تند تند می‌تپید مانند گنجشکی که زیر باران خیس شده.

ویدور با همان زبان کودکانه و نوک‌زبانی‌اش در بین هق هق اعتراف کرد:

-         تَ... تقصیر منه که... مُرد... که والور مُرد. مَ... من قایمش کردم.

بینی‌اش را بالا کشید، دستش را دور قاب‌آویز زمردینش چفت کرد و ادامه داد:

-         گردنبند وا... والور رو من قایم کردم... تو... توی لنگه کَف... کفشش.

انگشتانش را به دور قاب‌آویز محکمتر کرد، همانی که از شر جادوهای کُشنده نجاتش داده بود. غریبه زیر لب "هیش-هیش" ‌کرد و ‌گفت:

-         کی گفته اونا مُردن؟ اونا پرواز کردن. نه از این کرک‌وپرهای مسخره ها، از اون بال‌های طلایی درآوردن و به سمت خدا پرواز کردن.

ویدور خود را از آغوش او جدا کرد، چشمانِ درشت و ناباورش را به او دوخت. غریبه او را به یاد مادرش می‌انداخت، مادری که می‌خواست با قصه‌ی دروغین غولَک[3] او را بترساند که با والور شیطنت نکند. غریبه مغمومانه خندید و با انگشت به نوک بینی ویدور زد.

-         اینطوری مثل آدم بزرگا نگام نکن.

سپس، ویدور را به سمت خود کشاند و سرش را روی شانه‌اش گذاشت. دقایقی به اشک و انکار و فریاد گذشت و حال تنها نفس-نفس زدن‌های ویدور باقی مانده بود. مانند یک پر سبک شده بود. غریبه بلند شد و با کشیدن دست ویدور، او را هم بلند کرد. ویدور امیدوارانه پرسید:

-         داریم میریم پیش‌شون؟

پسرک باور نکرده بود، اما می‌خواست باور کند. والور را می‌دید که بال درآورده و در آسمان گل‌پوچک[4] بازی می‌کند. می‌خواست به او ملحق شود.

غریبه، دستمال تا شده‌ای از جیبش درآورد و بینی ویدور را گرفت. سپس گفت:

-         آره، فقط اونجا بچه دماغو قبول نمی‌کنن. آااا... بذار... آها تمیز شد.

ویدور با ذهن کودکانه‌اش او را به عنوان فردی معتمد انتخاب کرد، دستش را فشرد، نگاه آخرش را به پیکر پدر و برادرش انداخت. سپس نگاهش را به کاخ مثلث سحر سوق داد که تابلوی رنگین‌کمان، نمادِ قدرتِ جادوی سفید، بر سردرش لق می‌زد و قچ قچ می‌کرد. مردمش را دید که بر سر جانباختگانشان شیون سرمی‌دادند و آخرین قطره‌ی اشک، بر روی گونه‌اش غلتید. نگاه گرفت و هیچ‌گاه سخن زیرلبی غریبه را نشنید:

-         می‌ریم توی بدن یه پیرزن، اونم توی ایران.

 

***

 

پاورقی:

 

[1] از نوشیدنی‌های مثلث سحر که معمولاً با کیک تولد سرو نمی‌شود.

[2] ili hoghri از موجودات جادویی مثلث‌سحر، دشمنانی که به مثلث سحر حمله کردند. در جلد دوم از آن‌ها رونمایی خواهد شد.

[3] غولَک موجودی دروغین است که مادرهای مثلث‌سحر مدعی هستند اگر فرزندشان کار بدی انجام بدهد، غولَک  آن فرزند را درسته قورت می‌دهد.

[4] یک بازی کودکانه (احتمال عوض کردن اسمش زیاده)

ویرایش شده توسط Flare
  • لایک 11
  • هاها 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

..پارت دوم..

 

"زمان حال"

 

-         چرا نابغه‌ای مثل من باید با این سلول‌های کودن دمخور بشه؟

خیره به سلول‌هفت که با دستمال عرق پیشانی‌اش را می‌گرفت و با کفگیر به کف دیگِ پروتئین‌پز می‌زد، این جمله را برای بار هزارم تکرار کرد. زیر چراغ‌های نوستالژیک که در محل رویش موی پیرزن، روییده بودند، نشسته بود و نورِ ضعیف بهمن‌ماه، چهره‌اش را نوازش می‌کرد.

چند سلول آچار به دست، مشغول تعمیر تلویزیون چند اینچیِ مخ بودند که خیلی وقت بود برنامه‌ی جدیدی نداشت؛ زیرا پیرزن، صاحبِ این بدن، دیگر تخیل نمی‌کرد و سلول‌ها مجبور بودند هنگام غذا خوردن، تخیلات دوران کودکی پیرزن را بازپخش کنند. امروز، نوبت بازپخش فیلمِ "پتو" بود که پیرزن، شب‌ها فکر می‌کرد اگر کامل زیر پتو نرود، موجود عجیب‌الخلقه‌ای می‌آید و اضافات بدنش را می‌بُرَد.

آنطرف‌تر، سلول هفت دست به کمر زده و در حالی که ذرات بزاقش بیرون می‌ریخت، سلولی را تهدید به "وردنه شدن" می‌کرد زیرا دوباره به صف غذا آمده بود و درخواست سرریز داشت. سلول مذکور در مقابل، نگاه خنثی‌ای حواله‌اش کرد، سپس راهش را کشید و رفت. همان هنگام، نگاه سلول‌هفت به ویدور افتاد که گوشه‌ای کز کرده و با ظرف خالی‌اش بازی می‌کرد. ناگاه وظیفه‌ی انسانی-سلولی‌اش فعال شد تا برود و به افکار ویدور، میان‌بُر بزند.

یک ملاقه پروتئین همراه ته‌دیگ چرب‌وچیلی‌ برداشت و خود را به ویدور رساند. محتویات ملاقه را تالاپی در ظرف ویدور ریخت که نگاه ویدور هوشیار شد.

-         باز چرا پلهوی غم بغل گرفتی؟

دستبندی که در دستش بود، اشتباه کلامی‌اش را اصلاح کرد:

-         «دیکشنری سلول هفت به ویدور تقدیم می‌کند. "پهلو" صحیح می‌باشد، همچنین، آن "زانوی غم" بغل گرفتن است.»

ویدور بی‌توجه به سخن سلول‌هفت، خیره به ظرف غذایش، بینی‌اش را چین انداخت و گفت:

-         این چه کوفتیه؟ من آدمیزادم.

سلول‌هفت هم ادامه‌ی حرف خودش را گرفت:

-         عین کِش تینبون چُسبیدی به گذشته که چی ویدی جونم؟ منو دریاب!

دستبندش که از سنگ‌کلیه‌ی تراشیده و صیقل‌خورده درست شده بود، دوباره نور آبی‌اش را گستراند و گفت:

-         «تُنبون و چَسبیدی درست می‌باشد.»

نگاه ویدور تلخ شد و درد سایه انداخته در چشمانش، گویای همه‌چیز بود. ناخودآگاه دستش به روی قاب‌آویزش، تنها یادگار خانواده‌اش، حرکت کرد و گوشه‌ی لبش پرید. سلول‌هفت دهان باز کرد که ناگاه در با صدای نابهنجاری به دیوار کوبیده شد و سلول یک، با حیوان خانگی جدیدش وارد شد. عینک دودی‌اش را بر چشم گذاشت و با لبخندی مونالیزایی، زنجیر حیوانش را کشید. کرونای ضعیف‌شده و کتک خورده از سیستم دفاعی بدن، لنگ لنگان دنبال سلول‌یک کشیده می‌شد. سلول‌های دیگر هم دم گوش هم از خرپولی سلول‌یک پچ پچ می‌کردند و چشم در کاسه می‌چرخاندند.

سلول‌یک به سمت تریبون می‌رفت و کفش‌های چوبی‌اش بر روی خون‌های سطح مغز، اسفنج‌وار شده و جیر-جیر می‌کرد. گویا خبر تازه‌ای داشت.

میکروفون را برداشت و با انگشت اشاره‌اش چند ضربه‌ی باظرافت به آن زد، گلویش را صاف کرد و گفت:

-         سلام به ناگامبال‌های[5] عزیز.

 قاشق سلول‌ها همزمان درون ظرف‌شان افتاد و صدای هماهنگی ایجاد کرد. همگی گوش به فرمان شدند، همگی به جز ویدور که با نگاهی تحقیرآمیز، سلول‌یک را برانداز می‌کرد.

-         خبر دست اولی به دست من، یعنی فرمانده‌ی درجه‌دار و دارای مدال افتخارِ خلاقیت و وزیر مقر فرماندهی مغز رسیده.

سلول‌ها همزمان، مانند صدای موجی که به ساحل می‌رسد، تکرار کردند:

-         چه کمکی از دستمون برمیاد فرمانده؟

سلول‌یک، عینکش را پایین کشید و نگاه بُراق و توبیخ‌گرش را حواله‌ی سلول‌ها کرد که سلول‌ها حساب کار دستشان آمده و در ادامه‌ی "فرمانده"، تمامیِ مقام‌های حکومتی او را دوباره تکرار کردند. ویدور پوزخند زد.

سلول‌یک بادی به غبغب انداخت و ادامه داد:

-         خبر رسیده چندتا از سلول‌های ساکن شهر شُش به خاطر دود سیگار پیرزن، دار فانی را وداع گفته‌اند.

مقاله‌‌ی پوستی‌اش را از جیبش بیرون کشید و از رویش خواند:

-         طبق آمار دریافت شده، نزدیک سیصد و پنجاه نفر دندان‌ها و موهایشان سیاه شده. نیمی از آن‌ها زن و نیمی دیگر مرد هستند و حال با مشکل جدی ازدواج در آن منطقه روبرو هستیم.

 کرونا با شاخک‌هایش، تنش را می‌خاراند و او هم مانند ویدور، عاقل اندر سفیهانه به سلول‌یک خیره بود و زیر لب انواع و اقسام فحش‌هایی که از انسان‌های دیگر یاد گرفته بود، به نافش می‌بست.

-         همچنین، آلودگی هوا در شهر شُش کشنده شده. فعالیت‌های اقتصادی در آن شهر منحل شده و به زودی شاهد ویرانی شُش خواهیم بود. لطفاً ایده‌هایتان را در این رابطه مطرح کنید.

سلول‌ها به فکر فرو رفتند. ویدور نگاهش را چرخاند، همگی با اخم‌های در هم و پیشانی چین افتاده در فکر بودند به جز سلول‌هفت که آب دهانش کِش آمده بود و پلکش می‌پرید. ویدور پوزخندش را غلیظ‌تر کرد و آرام به سلول هفت گفت:

-         خیلی سادست! اگه نصفی مرد و نصفی زنن، می‌تونن با هم دیگه ازدواج کنن کودن‌ها. برای آلودگی هم می‌تونین به این پیرزن احمق یه تلنگر بزنین که کمتر سیگار بکشه.

سلول هفت واکنشی نشان نداد، گویا به چیز دیگری می‌اندیشید. ویدور وقتی او را این چنین می‌دید، فکر می‌کرد که از دیدن توالت پیرزن بیشتر لذت می‌برد تا چهره‌ی احمقانه‌ی سلول هفت.

سلول‌یک که گوش‌های تیزش سخن ویدور را شنیده بود، شمرده شمرده دست زد و گفت:

-         بلاخره از بی‌مصرفی دراومدی. خوبه خوبه، حالا می‌تونم به عنوان یه حجم اضافه داخل مغز قبولت کنم و اگه بازم ایده بدی ممکنه به عنوان سلول توی جامعه‌ی ما پذیرفته بشی.

سلول‌هفت به خود آمد و نگاهی هشدارگونه به سلول‌یک انداخت. ویدور گفت:

-         متاسفم که پیشنهادت رو رد می‌کنم، دوست ندارم مغزم تباه بشه.

 

***

 

[5] گامبال در بدن فحشی به معنای "ابله" هست و تضاد آن یعنی "ناگامبال" تنها صفت خوب در بدن به حساب می‌آید.

ویرایش شده توسط Flare
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

..پارت سوم..

 

 

سلول‌یک با یک تای بالاپریده‌ی ابرویش، خیره‌ی نگاه مصمم ویدور شد. خیره خیره. بدون لغزش. دوئل نگاه بود. مردمک‌هایشان تکان نمی‌خورد. از طریق نگاه، حرفشان را انتقال می‌دادند. سرانجام، سلول‌یک پلک زد تا چشمان خشک شده‌اش مرطوب شود. سپس بی‌توجه به شکست زیرپوستی‌اش، دستی به قپه‌های نظامی‌اش کشید و رو به سلول‌ها گفت:

-         پلن ویدور احمقانست. آن سیصد و پنجاه نفر باید قتل‌عام بشوند تا از انتقال سیاهی به دیگر سلول‌ها جلوگیری شود.

نیم‌نگاه گذرایی به ویدور انداخت که ناگاه، تلویزیون با صدای گوشخراشی شروع به پخش موسیقی "مزخرف نگو!"ی تیتراژ کرد. سلول‌های تعمیرکار با چشمانی ورقلمبیده دکمه و کلیدهای تلویزیون را همزمان فشار می‌دادند و در آن بین سلول‌هفت و ویدور نگاهی رد و بدل کردند و زدند زیر خنده. سلول‌یک به وضوح سرخ شده بود.

سلول‌یک با اخم به سمت تلویزیون رفت و با مشت بر روی دکمه‌ی قرمزش کوبید. مویرگ‌های چشمانش سرخ شده و در مرز ترکیدن بود. دوباره به جایگاهش برگشت و با صدای رگه‌داری گفت:

-         بسه. گفتم بسه بی‌مصرف!

ویدور دنباله‌ی خنده‌اش را به اتمام رساند، پاهایش را دراز کرد و کتابش را برداشت و مشغول ورق زدن شد.

-         قتل سلول‌ها باعث می‌شود اختلالاتی داخل روند فعالیت شُش‌ها به وجود بیاید و سختیِ تنفس برای پیرزن می‌تواند تلنگر خوبی برای ترک سیگار و قلیون باشد.

سلول‌هفت تودماغی خندید و گفت:

-         قِلوون با طعم جوروب!

-         «قلیون و جوراب درست می‌باشد.»

سلول‌ها سر تکان دادند. واقعاً هم به هر طعمی شباهت داشت جز میوه‌ای. وقتی پیرزن قلیان می‌کشید و سلول‌ها مشغول انجام وظیفه، یعنی بردن افکار رشته‌مانند بودند، ویدور تصور می‌کرد مشغول حمل تابوت جنازه‌اند.

سلول‌یک که دید توجهات از رویش برداشته شده، اخم ظریفی کرد، در میکروفون فوت نمود و گفت:

-         خب. مشکل بعدی. چندتا از سلول‌های معده که در خط مرزی بین دو کشور "نیم‌تنه‌ی بالا" و "نیم‌تنه‌ی پایین" قرار داشتند، شیمیایی شدند. دلیلش هم مصرف بالای قرص کوکائین و خواب‌آور هست. رئیس کشور "نیم‌تنه‌ی پایین" از مسئولیت درمان سلول‌ها شانه خالی کرده و کادر پزشکی ما، توان درمان این حجم بیمار را نداره و همچنین تجهیزات ما به حداقل رسیده. به ویژه که این روزها با ویروس کرونا هم درگیر هستیم.

کرونا خرخر کرد و خود را به سطح مغز مالید.

-         همچنین، اگر وضعیت به همین منوال پیش برود، به زودی شاهد سکته‌ی مغزی خواهیم بود!

رنگ از رخ سلول‌هفت پرید. خود را به ویدور نزدیک کرد و پچ زد:

-         غَطَل نکنم پیرزن خانِم داره یه غطلایی می‌کنه.

دستبند مواخذه‌گرانه گفت:

-         «غلط صحیح می‌باشد.»

ویدور صورتش را عقب کشید، زیرا زبان بلند و لزج سلول‌هفت که از شکاف دهانش آویزان بود، مدام وول می‌خورد.

-         خب که چی؟

سلول‌هفت آب دهانش را قورت داد و گفت:

-          ها؟ آها. دم به دیقه قرص می‌ریزه تو مدعه‌ی بخت‌بدش. یکی نیست برو آدرس داروخونه رو بده بهش و بگه: "پیرزن خانِم عوضی گرفتی."

مهره‌های دستبند چفت هم شدند و گفتند:

-         «دقیقه، معده و بدبخت درست می‌باشد کم‌خِرَد.»

ویدور چشم در حدقه چرخاند و گفت:

-         خب، بازم که چی؟

-         تو یه موجود دوپایی ها!

ابروهای ویدور بالا رفتند و سطح پیشانی‌اش چروک شدد. خواست منظورش را بپرسد که همان هنگام، سلول‌یک صدایش را بالا برد و گفت:

-         پیرزن از بیرون وضعیت افتضاحی دارد. لگن شکسته، دست شکسته، نصف صورت سوخته و هزار اتفاق غیرقابل توضیحی که ده سال پیش برایش افتاد.

گردن تمام سلول‌ها –به جز سلول هفت- با صدای تیکی به سمت ویدور چرخید و ناگاه هزاران جفت چشم ریزشده، ویدور را پایید. نگاه‌ها انگار وزن داشتند؛ وزنِ اتهام و نفرت.

-         و در حال حاضر اوضاع داخلی پیرزن هم رو به افول هست. بنابراین در اینباره فکر کنید که ناب‌ترین راهکارها، ارتقای درجه را به همراه خواهد داشت.

میکروفون را در جایگاهش گذاشت و در حالی که می‌رفت، دنباله‌ی شنلش بر سطح مخ کشیده می‌شد و خش خش می‌کرد.

سلول هفت با دستان مرطوبش، صورت ویدور را گرفت و به سمت خود چرخاند، به قدری محکم که لب‌های ویدور غنچه شد. آنگاه قاطعانه گفت:

- باید فُلنگ رو ببندی!

 

ویرایش شده توسط Flare
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

..پارت چهارم..

 

لحظه‌ای مسخ شده خیره‌ی چشمانِ قهوه‌ای و رگه رگه‌ی سلول‌هفت شد، سپس دستش را کنار زد و گفت:

-         برای چی؟ حل میشه خب.

و نگاهش را در پی راه‌حل بین سلول‌ها گرداند. غذایشان را خورده نخورده ظروفش را تلنبار کرده، بعضی کلاه استوانه‌ایِ راهنمایی به سر، ترافیک افکار را خلوت می‌کردند، بعضی پشت مانیتور، ولو و با کمری قوز کرده، اطلاعات خودآگاه و ناخودآگاه را سوا می‌کردند –البته یکی از آن‌ها در اینترنت، بین مطالب ممنوعه می‌پلکید-، در آن بین، چند سلول دور هم جمع شده، عمیقاً وراجی کرده، در حرف یکدیگر هم می‌پریدند.

ویدور با پوزخند نگاه گرفت. سلول‌هفت که متوجه شد می‌خواهد حرفش را پس بگیرد، در تایید ناگفته‌اش گفت:

-         اینا هنوز موستراحِ روده رو درست نکردن هر روز بوی گندِ خوشی رو نوش جون می‌کنیم که اثر اُملتای نپخته با گورچه‌ی اضافه‌ی پیرزنه! والا سلولای دیگه هر روز بوی رون بریون شده‌ی خوروس میخوره تو دوماغشون، ما فاضلاب. بعد حالا تو فکر کردی واسه این مشکل بدبدن می‌تونن عقل نیم‌پزشون رو را بندازن؟

-         «مستراح، گورجه، خروس، دماغشون صحیح می‌باشد.»

ویدور پوست لبش را به دندان کشید که مزه‌ی فلزمانند خون در دهانش پیچید. سلول‌هفت که دید او چیزی نمی‌گوید، ادامه داد:

-         قربون اون جاده‌ی پیچ پیچکیِ دوماغت بُرُم، باید از اینجا بری. حتی اگه کفشتم افتاد این حوالی نباس برگردی.

دستبند خمیازه کشید و غر زد:

-         «پیچ پیچی، دماغ، برم، نباید و "کلاه" درست می‌باشد.»

ویدور چشمانش را ریز کرد و نیش زد:

-         در مقابل این لطف‌های مفتکی، چی می‌خوای ازم؟

سلول‌هفت لپ ویدور را کشید و با خنده‌ی نخودی گفت:

-         نیش بازتو. یچخال ارادت داره خدمتت به خدا. وا کن اون گره پاپیونیِ اخماتو.

دستبند اخطار خاموشی زد. همین چند دقیقه پیش شارژ شده بود؛ اما اصلاحِ سلول‌هفت انرژی‌اش را تحلیل می‌برد.

ویدور سگرمه‌هایش را بیشتر در هم کشاند. دستانش را روی گوش‌هایش گذاشت تا صدای سلول‌هفت را نشنود و فکر کند که چگونه از این بدن خلاص شود. اما سلول‌هفت بلند بلند می‌گفت:

-         تو مثه گل سرخ شازده کوچولویی.

توجهت به او جلب شد که ادامه داد:

-         فقط نمی‌دونم چجوری با کاکیتوس پیوندت دادن!

و خود از حرف بی‌مزه‌اش منفجر شد، دستش را روی شکمِ گردش گذاشت و قاه قاه خندید. ویدور چشم فشرد تا خونسردی‌اش را حفظ کند و از بین دندان‌های کلید شده‌اش با صدای آرام و شمرده شمرده گفت:

-         گمشو سلول.

سلول‌هفت بین خنده‌هایش، بریده-بریده ادامه داد:

-         شایدم کود خاکت زیاد بوده که اقلاخت کودی شده؟

ویدور دستش را به سمت کفشش برد سلول هفت فی‌الفور از جا پرید و زیگ زاگی پا به فرار گذاشت. مانند دیگر سلول‌ها به شکل خاصی راه می‌رفت، یعنی پاهایش را از دو طرف بالا می‌آورد و بر کناره‌هایش می‌کوبید.

از همان دور با ته مانده‌ی خنده فریاد زد:

-         اگه می‌خوای از اینجا در بری، اول باید خندت رو هندل کنی ویدی جون! کمک خواستی، کُمَکِرِتَم.

این بار، ویدور کتابی را که جلد طلایی داشت، برداشت و به سمتش پرتاب کرد. توی سرش خورد و با صورت روی زمین افتاد و آخش درآمد. صورتش در یک تکه خونِ لخته شده و کثیف فرو رفته بود.

ویدور نفسش را فوت کرد. زیرچشمی اطرافش را پایید. با اینکه سطح مغز مانند یک پیست نورانی بود، سلول‌ها یا در واقع رقاص‌هایش سرشان به کار خودشان بود. پس، برگه‌ای پوستی برداشت و با ته‌مانده‌ی جوهر اسید معده نوشت:

-         برای حل مشکل معده چند راه کار هست . می شه بیمارستان ها رو گصترش داد ، با وعده ی درست و حسابی سلولها رو به سمت کادر پذشکی کشوند و دانش مندای بدن می تونن رو یه پادظهر کار کنن و در کل می تونین با کشور نیم تنه ی پایین این دشمنی مسخره رو تموم کنین و متهد شین
سلول هفت

اندکی فکر کرد، دیگر چاره‌ای به ذهنش نمی‌رسید. یک بار دیگر متن را خواند، سلول‌هفت هیچوقت اینطور جدی نبود اما ویدور نمی‌دانست چطور به زبان او بازنویسی کند. تنها کلمه‌ی "مسخره" را پاک کرد، ممکن بود سلول‌هفت را به خاطر توهین به بدن دیگری انتقال دهند یا شاید هم زندان؟
 ویدور ته دلش اعتراف کرد چنین چیزی را نمی‌خواهد و بعد، از این اعتراف چهره در هم کشاند. نگاهش را دوباره در متن چرخاند، اندک سوادی که از پسرِ کتابخوانِ پیرزن به دست آورده بود را به کار بسته بود و از مرتبیِ متنش، گوشه‌ی لبش کش آمد.

سپس برگه‌ی دیگری برداشت. زبانش را روی دندان‌هایش کشید و خیره به نقطه‌ی کوری، به فکر فرو رفت. چطور باید فرار می‌کرد؟ ناگاه جرقه‌ای در ذهنش خورد. بلافاصله خودکارش را روی برگه به حرکت درآورد. یک کلمه در ذهنش می‌چرخید: "دهان". راه‌های رسیدن به آنجا را بررسی کرد و نزدیکترین را برگزید، تمام احتمالات را وارسی کرد و در گوشه کنار برگه با نقطه‌های قرمز، یادداشت نمود. سپس، برگه‌ها را دو "تا"، سپس چهار "تا"، در نهایت هشت "تا" کرد و نسخه‌ی کوچک شده‌اش را در جیبِ کتش گذاشت.

برگه‌ی ایده‌هایش را هم لوله کرد و آن را در صندوق زنگ‌زده‌ی "ایده‌ها" انداخت.

کراواتش را اندکی شل کرد، به گردنش تابی داد و با قدم‌هایی بلند و بدون لغزش –مانند یک مدلینگ- به سمت در خروجی حرکت کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

..پارت پنجم..

 

مقابل درهای سلطنتی ایستاد. سلول‌هفت٬ پارسال٬ خوشمزه‌بازی درآورده و با اسپری قرمز در گوشه‌اش «سلول آب داد» نوشته بود. قبل از آنکه خارج شود٬‌ نگاهی از بالای اپن L شکل به سلول‌هفت انداخت که صورت خونینش را شسته و مشغول کف‌مالیِ ظرف‌ها بود و زیر لب سوت بلبلی می‌زد.

با بستن در٬ صدایش خفه شد. برای رسیدن به تابلوی ایست اتوبوس باید قدری پیاده‌روی می‌کرد. یقه‌های کلاسیک کتش را جلو کشید و به راه افتاد. از بین دستفروشان می‌گذشت. بنرهای رنگارنگی مثل «تخفیف بیست درصدی فروش لباس‌های عنبیه‌ای»٬ «آب معدنی فرداعلا استخراج شده از مثانه»٬ «عروسک بادیِ آب بینی! حراج!» و... به چشمش می‌خورد. مردم مشماهای پر و پیمان‌شان را حمل کرده و از گرانیِ اجناس نق و نوق می‌کردند.

لباس‌ها و موهای چسبیده از فرط عرق در روزی که خورشیدِ افکارِ زنگ‌زده‌ی پیرزن بر چهره‌ها می‌‌تابید و باعث شده بود سایه‌ی سلول‌ها٬ گرسنه و کشیده بر سطح مخ بنشیند.

از حجمه‌ی سلول‌ها که خلاصی یافت٬ خود را به تابلویی رساند که با خط درشتی بر رویش نوشته شده بود: «اتوبوس عصب واگ[6]».

اتوبوس سیّار که آخرین ایستگاهش «حلق» بود٬ تا چند دقیقه‌ی دیگر می‌رسید. سرش را پایین انداخت و با نوک کفش با کف شیاردار مغز بازی کرد.

صدای بوقِ اتوبوس٬ همهمه‌ی دستفروشانی که ادعای کالای مرغوب کشور دیگر را داشتند٬ شکست.

ویدور از پلکان اتوبوس بالا رفت. بوی سوختن خون سرش را به دواره انداخت زیرا سوختِ اتوبوس٬ پمپاژ خون در عصب‌ بود.

راننده با کله‌ی نیم تراشیده و فکی جلوتر از حد معمول٬ تسبیحش را دور انگشت پیچاند و نگاه چپی به ویدور انداخت. گفت:

- کرایه‌ت کو مسلمون؟

آه از نهاد ویدور برخاست. به اینجایش فکر نکرده بود؛ چون زیاد از مخفیگاهش بیرون نمی‌آمد.

- متاسفانه همراهم نیست ولی...

کلامش تمام نشده بود که راننده با صدای نخراشیده‌اش بین حرفش پرید:

- نه مسلمون٬ قانون واسه همه‌ست. برو پایین علافمون کردی تو این گرما.

ویدور دستانش را مشت کرد تا حدی که به سفیدی زدند. همان هنگام صدای تق تق کفش‌های پاشنه‌بلندی آمد و سپس صدای نازکی که می‌گفت:

- نه عزیزم. من حساب می‌کنم. برو عقب جا هست عسلم.

در چشمان تیره‌اش٬ دو قلب سرخ کوچک می‌درخشید و ورجه وورجه می‌کرد‌.

راننده با اوقات تلخی تسبیحش را روی داشبورد پرت کرد و لا اله الا الله‌ای گفت.

ویدور نگاهی قدرشناسانه به سلول چشم‌قلبی انداخت و به سمت آخر اتوبوس به حرکت درآمد. همانطور که می‌رفت٬ بحث سلول چشم‌قلبی و راننده ضعیف و ضعیف‌تر به گوشش می‌رسید:

- خواهر مسلمونم شما ‌خودت سلول قلبی٬ ورودت به این اتوبوس غیرمجازه! باز می‌خوای اون گامبال رو ضمانت کنی؟

- عزیزم چه فرقی می‌کنه؟ ما هم شهروندای این بدنیم. انصاف نیست عزیز من. یه کم مهربون‌تر باشین. لطفا!

صدا به حدی ضعیف شد که در حد وز وز به گوشش می‌رسید.

همانطور که می‌گذشت٬ سلول‌های مغز از بالا و گوشه‌ی صندلی آویزان می‌شدند و با صدای بیمارگونی می‌گفتند:

- گامبال رو نگاه!

ارکستر راه انداخته بودند. حتی بچه‌سلولی که آب بینی‌اش به صورت بادکنکی از بینی‌اش بیرون زده بود٬ نوک زبانی تکرار می‌کرد.

ویدور در صندلی آخر کنار پنجره نشست و بلااجبار به شنیدنِ آهنگ‌های عهد بوق راننده گوش سپرد:

«به درک که رفتی

سلول زشتِ مودی

بین عشق و منطق

انتخاب ‌منه دومی»

ویدور پوفی کشید. سلول چشم‌قلبی با لبخندی مهارنشدنی آمد و صندلی کناری‌‌اش نشست.

- ناراحت که نشدی عزیزم؟ سلول‌های مغز یه کم... امممم... رک و پوست‌کنده حرف می‌زنن ولی دلشون قد یه دریاست. به دل نگیر.

ویدور لبخند محوی زد و زیر لب با جان‌ کندن چیزی شبیه به «ممنونم» گفت.


***

[6] عصب دهم مغزي يا عصب واگ يا عصب منزوي

 

ویرایش شده توسط Flare
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

..پارت ششم..

با این آهنگ، پارت رو بخونین.

 

آرنجش را به پنجره‌‌ی اتوبوس تکیه داد و مشغول تماشای تپه‌های بدون زاویه شد که گرد و غبار رقیقی از سطح‌شان برمی‌خاست. انگار هزاران کیک‌فنجانی را روی هم تپانده و بخار ملایمش اوج بگیرد. هوا برای گدایانی که سر چهار راه، روزنامه‌ی احوالات پیرزن بفروشند، همچنان نامناسب بود.

سلول‌قلب، دست پر زیورآلاتش را به زیر چانه زد و گفت:

-         عزیزم نمی‌خوای بدونی من توی این اتوبوس چیکار می‌کنم؟

ویدور نگاهش را به چشمان سرمه‌کشیده‌ی او دوخت که گوش‌هایش از فرط سنگینیِ گوشواره‌های جواهرنشانش، آویزان بودند.

-         راستش، نه.

حتی ذره‌ای لبخند سلول‌قلب کمرنگ نشد. اتوبوس در پیچ خطرناکی که تابلوی "کاهش سرعت" بر رویش بود، پیچید.

-         پس جسارتاً میشه من بدونم تو اینجا چیکار می‌کنی عسلم؟

برای ویدوری که کمتر این کلمات محبت‌آمیز را شنیده بود، تکرارشان اعصاب‌خردکن و کمی، تنها کمی، شیرین بود. مکثی کرد و آهسته گفت:

-         راستش، بازم نه.

و گناهکارانه نگاهش را دزدید. سلول قلب پلک‌هایش را به نشانه‌ی پذیرفتن روی هم فشرد، زانو بر زانو انداخت و مشغول بازی با منگوله‌ی کیف مینیمال و صورتی‌اش شد.

سلول قلب کنار کشید اما نمی‌دانست چه هرج و مرجی در افکار ویدور به راه انداخته. سوالات بی‌پاسخ، زوزه‌کشان، آشوب به پا می‌کردند:

اینجا چه می‌کرد و قرار بود در دنیای واقعی چه کار بکند؟ آیا پذیرفته می‌شد؟ فردی که نه سواد داشت و نه قدرت آداب و معاشرت، چطور در دنیای بیگانه زنده خواهد ماند؟ کسی منتظرش بود؟ احتمالاً قبر یخ‌زده‌ی برادرش، والور و پدرش، ویلیام.

گلویش از بغض خارید. دستش را ناشیانه روی سیبک گلوگاهش کشید. نفس عمیقی گرفت که بوی تند و تیز عرق در کنار رایحه‌ی خوشبوی نیلوفر، عطرِ سلول‌قلب، در مشامش فرو رفت. هوا کم بود. کم و کشنده.

با صدایی که از بغض، خش‌دار شده بود، گفت:

-         خانم، شما سلول چندم هستین؟

-         ما از اعداد و حساب کتاب متنفریم، عزیزم. به من میگن ملوسک.

ویدور گفت:

-         من می‌تونم به ملوسک اعتماد کنم و حرف بزنم، بدون اینکه قضاوت بشم یا مورد ترحم قرار بگیرم؟

لبخند ملوسک به آنی خشک شد. دست یخ‌زده‌ی ویدور را گرفت و گفت:

-         آره عزیزم، چرا که نه؟

قلب و مغزش همزمان تیر کشیدند؛ باز اختلال عصبی‌اش سراغش آمده بود. صدایی در مغزش هشدار می‌داد: [بهش اعتماد نکن کودن! نیم ساعتم نیست که می‌شناسیش!] اما دیگر مغزش فرماندهی نمی‌کرد. چشمانش را فشرد. هیولای وجودش نعره می‌کشید: تولد تولد تولد مبارک... به بچه‌هام رحم کنین... اینم هدیه‌ی من به پسر عزیزم... از مخفیگاهتون خارج نشین، ویدور منو ببین! ویدور، بیای بیرون نه من و نه تو! پسر، منو ببین!... داداشی تو رو خدا گردنبندم رو بده!...

صدای کشیده شدن ضامن بمب‌های لیزری... قهقهه‌های شرورانه و گریه‌های هم‌بازی‌هایش... صدای خشک پوتین‌ها...

تصاویر مانند نیشتر در قلبش فرو می‌رفت.

-         آدما می‌تونن یه آدم خشک و مُرده رو تحمل کنن؟ درک کردن نه ها، فقط تحمل! می‌تونن؟

اما لحنش طوری نبود که انگار جواب بخواهد. صدای شرشر خون می‌آمد... چقدر آشنا بود؛ مانند شرشر آبشار خونین مثلث‌سحر.

-         آدما می‌تونن کسی که اختلال عصبی داره و بعضی وقتا مثل هیولا، وحشی و خطرناکه و بعضی وقتا آروم و بی‌روحه رو تحمل کنن؟

پیشانی‌اش نبض میزد. صدای چرخ بافندگیِ "خون‌ریسان"[7] انگار تنِ از هم دریده‌ی او را می‌دوخت!

-         آدما می‌تونن درک کنن بعضی وقتا دوست نداشتن به خاطر ترسِ از، از دست دادنه؟

همه‌چیز در نظر ویدور مسکوت و محو بود؛ جز هیولایی که ریسمان‌ها را دریده و از ته دل نعره می‌زد.

-         آدما می‌تونن بازنده‌ی پشت نقاب رو ببینن؟ می‌تونن مسخرش کنن... خردش کنن... بُکُشنش... ولی ولش نکنن؟!

اشک، سرمه‌ی نگاه ملوسک را بر هم ریخت.

-         می‌تونن یه قاتل رو بپذیرن؟ کسی که برادرش، هم‌خونِش رو کشته؟ می‌تونن بفهمن توی شب تولدت، عزیزترینات رو از دست دادن یعنی چی؟

بلاخره بغض در هم شکست، قطرات داغ اشک رها شدند؛ مانند روح عریان و رها شده‌ی ویدور.

-         می‌دونی دلتنگ شدن واسه نیشگونای مامان و کتکاری‌های برادرانه یعنی چی؟ خنده داره، نه؟ بخند. جدی. بخند!

اما هیچ‌کس نمی‌خندید. هیولا قاه قاه می‌کرد.

-         می‌دونی فکر کردن به اینکه خودت اون همه خاطره رو نابود کردی چقدر خنده داره؟ می‌تونم تا ابد بهش بخندم.

میان اشک، قهقهه سر داد. جنون آمیز. سلول‌ها مات بودند... راننده صدای آهنگش را خفه کرد.

-         بابام همیشه می‌گفت وقتی بمیره، منو می‌سپره دست والور. گفتم بابا من یه دقیقه بزرگترم. گفت بزرگی که بزرگی! تو کله شقی. بلد نیستی زندگی بگردونی. ولی، همشون رفتن و منِ کله شق رو ول کردن! چرا منِ نابلد رو ول کردن؟

ملوسک شانه‌هایش را مالید.

-         کابوسام همش اون صحنه‌ی لعنتیه. اگه گردنبندی که هدیه‌ی تولد والور بود رو قایم نمی‌کردم... اگه وقتی گریه می‌کرد گردنبندش رو می‌دادم... اون اشعه‌ی لعنتی نمی‌کشتش! من چه می‌دونستم می‌خواد جنگ شه... من... من...

صدا در گلویش شکست.

-         آدما گناهکارا رو مجازت می‌کنن... آره؟! من یه قاتلم!

از استیصال می‌لرزید. هیولا از این اعتراف، خفه شد، نقابش را گذاشت و آرام در سایه‌ها گورش را گم کرد. ملوسک، عاجز و مبهوت، شانه‌های ویدور را در بر گرفت و گفت:

-         نه، هیش، عزیزم! تو قاتل نیستی، قرارم نیست مجازات شی، هیش، آروم عزیزم.

ویدور خود را کنار کشید؛ انگار برای دقایقی کابلش از دنیا قطع شده بود. دستی زیر پلک‌هایش کشید و از خیسی‌اش، چشمانش درشت شد. ملوسک با همدردی نگاهش می‌کرد. سلول‌ها نگاهشان پر از ترحم بود. به سرعت با آستین‌هایش، اشک‌هایش را زدود و لعنت فرستاد.

 

***

پاورقی:

[7] خون‌ریسان، سلول‌هایی هستند که خون‌های غلیظ داخل رگ‌ها رو ریسه می‌کنن تا چربی ازش جدا بشه و خون‌ها رقیق شن.

ویرایش شده توسط Flare
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

..پارت هفتم..

 

***

ویدور برگه‌ی قلبی‌شکل ملوسک  را که بوی آدامس خرسی می‌داد، خواند:

«ملوسک. سلولِ پایتختِ بدن، قلب. منطقه‌ی عشق، کوچه‌ی اول، پلاک 20. ♡_♡»

اتوبوس خرناسی کشید. ملوسک از پنجره آویزان شد و در حالی که دست می‌تکاند، فریاد زد:

-         سلول‌نویسنده توی دهن از بهترین دوستای منه! ازش کمک بگیر عزیزم. اگه تونستی به من سر بزن!

اتوبوس به راه افتاد. اگر توانست؟ یعنی او هم امیدی به فرار ویدور نداشت؟

-         امیدوارم موفق بشی و...

اتوبوس در پیچ، پیچید و بین دود گم شد، ویدور هیچگاه نفهمید آخرین آرزویش برایش چه بود. خیره به روبرو، کاغذ را بین انگشتانش مچاله کرد و روی زمین انداخت. ملوسک برایش یک مهره‌ی سوخته بود، او، نیمه‌ی سیاهِ وجودش را دیده  و ممکن بود از احساسات عریانش سوء استفاده کند. با فکر کردن به اعتراف‌های فاجعه‌بارش، حالش از خودش بر هم می‌خورد.

روی نوک پا چرخید. گلو! گلو، ناحیه‌ای باران‌زا و شرجی بود. بر روی سطح گلو، اسکی‌بازها، با لقمه‌نان‌ها، اسکی سواری می‌کردند. محض احتیاط، چوبدستی‌اش را برداشت و با کلمات عجیب و فس-فس گونه، خواست وِرد پرواز بخواند؛ اما سر مثلثی شکل چوبدستی، به نشانه‌ی ارور، قرمز شد. جادو در بدن آنتن نمی‌داد!

یک سلول، بر روی تکه قندی، در هوا چرخید و نور خورشید بدنش را قاب گرفت. زیگ زاگی پیش می‌رفت و هوهو می‌کرد. به پایین که رسید، تکه قند را درون لوله‌ی مری انداخت تا به شکم برسد. ویدور صدایش زد. سلول با صورتی سرخ و بشاش برگشت.

-         من چطور می‌تونم...

همان هنگام، سلول او را به عقب هل داد و هر دو به دیواره‌ی گلو چسبیدند. یک قلپ چای داغ و سوزان، در حالی که رد ورم از خود به جا می‌گذاشت، گذشت و رفت. ردش، مانند مایعی بود که بعد از عبور حلزون به جا می‌ماند. یکی از سلول‌ها فریاد زد:

-         همه حالتون خوبه؟

اما واقعیت این بود که چند سلول مرده بودند. همان سلول با صدای نچندان بلندی گفت:

-         ایده‌ی خوبی واسه کتابم میشه.

ناگهان جرقه‌ای در ذهن ویدور خورد. ایده؟ کتاب؟ سلول نویسنده؟! باید خودش باشد. حال که ویدور باید از کسی کمک می‌گرفت، چه کسی بهتر از سلول‌نویسنده که هم تایید شده‌ی ملوسک بود و هم می‌توانست با یک نویسنده گفتگو کند؟ سلول اسکی باز گفت:

-         کارت چی بود؟

-         هیچی.

سپس خود را از بند دست‌های کلفت او که خیس از بزاق بودند، نجات داد و به سمت سلول‌نویسنده رفت که مشغول انتقال مجروحان به بیمارستان بود. اما گویا ذهنش اینجا نبود. احتمالا داشت ایده‌ی داستانی‌اش را پرورش می‌داد، زیرا سعی داشت مُرده‌ای را از نوک دماغش بلند کند. ویدور صدایش را صاف و صوف کرد:

-         شما سلول نویسنده هستین؟

سلول‌نویسنده به خودش آمد و تایید کرد. خودکاری پشت گوش برگشته‌اش گذاشته بود و دفترچه یادداشتی از جیب روی سینه‌اش چشمک می‌زد.

-         ملوسک خانم رو می‌شناسین؟

گل از گلش شکفت و گفت:

-         آره! تو پستچی‌ای؟ برام نامه فرستاده؟

-         نه راستش. من توی اتوبوس مغز با ایشون آشنا شدم. از طرف خودش سلام رسوند و سفارش من رو کرد.

اما سلول نویسنده انگار بخش آخر را نشنید. لب برچید و گفت:

-         یعنی نیومد حالم رو بپرسه؟ کتابم پونصد صفحه شد...

-         آقا! ممکنه بگین من چطور از گلو بالا برم؟

سلول نویسنده با همان چهره‌ی آویزانش گفت:

-         فکر نمی‌کنم اسکی بلد باشی. آسانسور مِری هم که به خاطر چای داغ پلمبه فعلا. می‌مونه نای، امیدوارم کربن‌دی‌اکسیدهای عصا قورت داده امروز شیفت نباشن.

سپس سوت دوانگشتی‌ای زد و گفت:

-         سلول‌ها! بسته به نوع جراحت بیمارها، روی لباسشون برچسب بزنین! حواستون باشه اگه هکسره و علائم نگارشی رعایت نکنین کاری می‌کنم توی همون بیمارستان مورد نظر بستری شین!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

..پارت هشتم..

 

سلول‌ها سر جنباندند. سلول‌نویسنده صورت پر کک و مکش را به سمت ویدور چرخاند، دستانش را در هم گره کرد و گفت:

-         دیری دی دین! تا وقتی به فرودگاه نای برسیم، می‌خوای ناول جدیدم رو برات اسپویل کنم؟

-         راستش...

سلول‌نویسنده دستش را دور گردن ویدور انداخت و او را به خود چسباند و گفت:

-         باشه. باشه. ببین جریان در مورد سه تا سلول نفوذیه که از بدن یکی از گَنگای سی‌آی‌اِی [8] فرار کردن و...

ویدور در مرز خفگی بود. تلو تلو می‌خورد و پایش در پاچه‌هایش فرو می‌رفت؛ اما سلول نویسنده بی‌توجه توضیح می‌داد. دهان باز کرد تا "خفه شو"یی نثارش کند اما از کمک نکردنش واهمه داشت.

-         هی بوی! با تواَم! آی... نظرت چیه؟

ویدور که غرق افکارش بود، بدون هضم جمله‌اش، کله تکاند و گفت:

-         آره... خوبه.

در کسری از ثانیه سلول او را از خود جدا کرد. چشمانش را گرد نمود و گفت:

-         خیلی بی‌شعوری!

ویدور منگ که تازه به خود آمده بود، گفت:

-         چرا؟

صورت سلول‌نویسنده سرخ شده و کک و مک‌های دور چشمش از انقباض عضلات چهره‌اش، می‌پریدند.

-         اینکه کتاب قبلیم توی لیست پرفروشای سال نرفته، خوبه؟! وات؟

ویدور صادقانه گفت:

-         من به حرفات گوش نمی‌دادم.

سلول‌نویسنده آه غلیظی کشید، نگاهش را گرفت و گفت:

-         اوکی. مهم نیست. اصلا نیست. اینم فرودگاه نای. بای.

چرخید که برود. ویدور بلافاصله گفت:

-         ببین... ولی توصیه‌ی دوستانه می‌کنم از ایده‌هات با بقیه صحبت نکنی.

اشک در چشمان سلول‌نویسنده حلقه زد. دماغ کوفته‌اش را در دستمال گلدوزی شده‌اش گرفت و گفت:

-         اوهوم، رفیق. ایده‌ی ناول "سلول‌کده"[9] مال من بود که سلول یک‌میلیارد‌وبیست‌ودوی عوضی دزدیدش و مدام باهاش شوآف می‌کنه. هه.

ویدور شانه‌اش را فشرد. سلول‌نویسنده دستش را در جیب پرعمقش چرخاند و در نهایت، چند اسکناس نو بیرون کشید. آن‌ها را در کف دست ویدور چپاند و گفت:

-         لازمت میشه. امروز حقوقم رو دادن.

ویدور شانه‌ی او را فشرد و با لبخند محوی فاصله گرفت. نگاهش را در فضای استوانه‌ای نای گرداند تا چشمش به باجه افتاد. بر روی باجه تابلو زده بودند:

خرید بلیط خروج از دهان – 20 تومان – ساعت پرواز: 14:52

خرید بلیط خروج از دماغ – 25 تومان – ساعت پرواز 14:59

ویدور خم شد تا از فضای نیم‌دایره‌ای با مسئول باجه صحبت کند.

-         سلام، بلیط...

مسئول باجه که بین سیم‌های رنگین تلفن گیر افتاده بود، تند تند گفت:

-         بلیط دهان توی صندوق اول... آقا چرا داد می‌زنی؟ مودب باش... و بلیط بینی توی صندوقِ... با شما نیستم آقای محترم!...

ویدور سری تکان داد و اسکناس‌ها را در صندوق اول انداخت. بر روی صندلی‌های انتظار نشست تا هواپیمای کربن موردنظر از راه برسد.

 

***

 

 

[8] CIA = یک سازمان اطلاعات برون مرزی غیرنظامی دولت فدرال ایالات متحده آمریکا با وظیفه جمع‌آوری، تجزیه تحلیل و پردازش اطلاعات امنیت ملی عمدتاً با استفاده از اطلاعات گردآوری شده توسط افراد از سرتاسر جهان است.

[9] پرفروشترین رمان بدن

 

پ.ن: سلول نویسنده اندکی برگرفته از @ arisky (خنده)

پ.ن2: آااا.. بلاخره ویدور رسید. پیر شدم. واقعا هشت پارت طول کشید؟ گاد!

@ MONIE

ویرایش شده توسط Flare
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...