رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آسو/ f.k18 کاربر انجمن 98ia


f.k18
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بِسْمِ الله اَلْرَحْمنِ اَلْرَحیم

نام رمان: آسو

ژانرها: عاشقانه، جنایی

نویسنده: f.k18

خلاصه:  آسو دختری مستقل است  که بی‌خبر از اتفاقات اطراف خود وارد شرکتی خصوصی می‌شود. او به عنوان یک کارمند ساده، شاهد منصب‌های مهمی بوده که در عین حال  که معمولی‌اند، عجیب به نظر می‌آیند.  سرانجام یک روز او تصمیم می‌گیرد که همراه با یک تن از همکاران خویش که عقیده‌ی او را دارد، به دنبال کشف حقیقت باشد!

مقدمه:  تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد؛ من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگران فرق دارد!

ویراستار:  نکات به خوبی رعایت شده و احتیاجی به ویراستار ندارید.

ناظر: @ برهون

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part1

از در که وارد شد، امین، رئیس بدخلقش را دید که با منشی محجبه به مباحثه می‌پردازد. خواست خموشانه وارد آشپزخانه شود، اما درست هنگامی که آخرین گام را برمی‌داشت، امین با چشمان تیز خویش، متوجه‌ی حضور او و حتی تنفس آرامَش شد و صدایش زد:

ـ خانم فرهمند! صبر می‌کردی ظهر بشه بعد تشریفت رو می‌آوردی.

آسو سراسیمه ماند و جوابی برای جمله‌ی رئیس خویش نیافت. دوست نداشت اخراج شود و چندین ماه دنبال یک کار مناسب بگردد.

ـ سـ... سلام، ترافیک بود برای همیـ...

امین با اوقات‌تلخی‌ای که در آن افراط می‌کرد، دنباله‌ی حرفش را بی‌فرهنگانه گسست و حرف خودش را در پیش گرفت:

ـ بس کن فرهمند! هر بار یکجور بهونه، هر بار یکجور درگیری. بهتره بری به همون درگیری خانوادگی‌ت برسی. از امروز اخراجی، اخراج!!!

برق از سر آسو پرید. اخراج؟ فقط برای ده دقیقه تأخیر؟ از یک طرف هم به او حق می‌داد که عصبی باشد. چه بسیار روزهایی که امین او را می‌بخشید و به اندازه‌ی یک سکه‌ی شاهی هم، از دستمزدی که افزون‌تر از میزان جان کندن او بود، کسر نمی‌کرد. می‌دانست دیگر کاسه‌ی صبرش را لبریز کرده است و انکاری هم برای آن نداشت. با خیالاتی مشوش سر تکان داد و لب به اعتراض گشود:

ـ ولی رئیس...

امین طبق عادت، ملاحظه‌ی احترام همگانی را نمی‌کرد و به این خاطر، احساسات دیگران نیز اندکی ارزش برای او نداشتند. بی‌رحمانه سخن گفت:

ـ ولی و اما و اگر نداریم. دلم برات سوخت و گفتم این‌جا کار کنی، همه‌ش تأخیر تأخیر تأخیر. برو بیرون، دیگه هم این‌جا پیدات نشه!!!

با آن همه ضعف‌های گوناگون دخترانه‌، همراه کینه‌ای که خود را سرسختانه بر روح خسته‌اش می‌فشرد، آمیخته با غروری به ظرافت بغض‌های گاه و بی‌گاهش ناشی از حسرت، باز هم به غرورش برخورد و سفت و سخت، جواب عزرائیل روبه‌رویش را داد:

ـ خیلی‌خوب! چه خبرته؟ هی تأخیر تأخیر می‌کنی.

و گام‌های استوارش را به سمت در خروجی هدایت کرد. اگرچه پولی برای دست و پا کردن یک کار آبرومند نداشت؛ ولی به یقین تکبرش را که به او قدرتی همچون قدرت فرازمینی عطا کرده بود، بر همه‌ی دارایی‌هایش برتر می‌داد. امین هم این را خیلی‌خوب می‌دانست که نباید از آن دختر تخس و بی‌منطق، انتظار پوزش داشته باشد. حین خروج تنه‌ای خورد که سبب شد کیف مشکی‌اش، از شانه‌ی نحیفش رها گشته و بر پارکت‌های سفید سقوط کند.

کفش‌های ورزشی و مشکی فرد مقابلش، نشان جنس مخالفی را می‌داد که او را شدیداً برافروخته می‌ساخت. سر بلند کرد و غضبناک به چشمان سیاه و پرفروغ مرد، خیره شد.

افشین از اخم‌های دختر جا خورده بود، طوری به چشمانش می‌نگریست که لحظه‌ای با خود گفت: «مگر قتل کردم؟». دخترک مغرور، مقابلش ایستاده بود و انتظار لوازم خویش را می‌کشید. صوت مردانه‌ی امین به گوش هردوی‌شان رسید:

ـ چرا وایسادی داداش؟ بیا!

افشین کیف باشگاه را به‌دست گرفت و درحالی‌که زانو می‌زد، لوازم دختر را مرتب درون کیف قرار داد. لبخند محوی بر لبانش نشست. قطعا نخستین دختری بود که از کیف خویش، انباری حجیم از لوازم آرایش نساخته بود. به محض برخاست، کیف را به دست آسو داد و با شرمندگی گفت:

ـ معذرت می‌خوام. بفرمائید!

و آسو لذت برد از به کرسی نشاندن خواسته‌اش و به خصوص، احترام فرد مقابلش. کیف را از دست افشین چنگ زد و بدون نقل کلمه‌ای، بی‌اعتنا از کنارش گذشت. هوای سرد زمستان استخوان‌هایش را سست می‌کرد و پیاده‌روی بر روی برف‌ها برایش دشوار می‌گشتند. لگد محکمی از حرص، به سنگ روی زمین زد که کفش کهنه‌اش مجروح شد و جوراب مشکی رنگش نمایان گشت. آسفالت‌های کف خیابان، که تنها همدرد قطره‌های بغض‌آلود آسمان بودند، اینک آغوش سرد خویش را برای قدم‌های کرخت دختری چون او، باز کردند. دستانش را در جیب مانتوی قهوه‌ای رنگش فرو برد و از سرمایی که به بدنش نفوذ می‌کرد، تنها لب گزید؛ گریه در شأنَش نبود.

پوزخند کج و کوله‌اش، به زندگانی طاقت‌فرسایی که به آن محکوم بود، دهن کجی کرد. نگاه گذرایی به ترافیک انداخت و پس از آن به جاده‌خاکی زد. به طرز عجیبی خود را شاد و بی‌دغدغه خطاب می‌کرد. دستانش را باز کرد و جسورانه، با ترکیبی از صدای سرد و رسا، لب زد:

ـ بی‌خیال حرف‌هایی که تو این لامصب لونه کرده!

مقدار پول باقی‌مانده از حقوق ماه پیش را، صرف هزینه‌ی تاکسی کرد و به‌سوی آشیانه‌ی کوچکشان، رهسپار شد.

ویرایش شده توسط f.k18
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

امین به برادر خود خیره مانده بود. برادری که برخلاف او و خواهرش آفرین، آرام‌ترین عضو خانواده‌ی‌شان محسوب می‌شد. دستش را به سمت گوشیِ تلفن برد و با لبخند محوی که از او بعید بود، پرسید:

ـ چی می‌خوری داداش کوچیکه؟!

افشین اخم ظریفی کرد. از این‌که کوچک خطابش کنند متنفر بود؛ عادت همیشگی‌اش بود و نمی‌توانست کنار بگذارتش. طبق معمول حرف برادرش را نادیده گرفت و آرام لب زد:

ـ چای لطفاً!

امین تک خنده‌ی مردانه‌ای کرد و خیره به چشمانش گفت:

ـ اوه-  اوه! چه با احترام؟! آفرین.

عدد هشت را شماره‌گیری و بعد از این‌که از منشی تقاضای چای و شیرینی کرد، گوشیِ تلفن را گذاشت.

افشین با جدّیت پرسید:

ـ این دختره کی بود؟!

پوزخندی بر لبان امین نقش بست. پس تمام این مدت، به این دلیل در اقیانوس افکارش غرق گشته بود. طوری وانمود کرد که گویا سوژه‌ی مورد نظر افشین را به کل فراموش کرده و اکنون در خاطرش جایی ندارد. اَبروان مشکی‌اش مبهوت به یکدیگر چسبیدند و پرسید:

ـ کدوم دختر؟ ما این‌جا کارمند دختر زیاد داریم.

افشین نفسش را به بیرون هُل داد و از بی‌خیالی امین تأسف خورد:

ـ همونی که خوردم بهش و کیفش افتاد زمین!

امین سرد تُن صدایش را به اوج برد و "آهان"ی بر زبان جاری ساخت. حوصله‌ی توضیحات بی‌جا را نداشت و وقتش هم ارزشمندتر از حرف زدن در مورد آن دختر بدریخت بود؛ پس قاطعانه گفت:

ـ آشپز و آبدارچی! همیشه تأخیر داشت و خیلی هم بی‌ادب بود، برای همین هم اخراجش کردم!

در همین حین منشی محجبه با سینی چای و شیرینی وارد اتاق شد. محتویات را روی میز، کنار گلدان گل رز قرار داد و بعد از نقل یک "با اجازه" از اتاق خارج شد. امین مقابلش جا خوش کرد و با چشمانی کش آمده گفت:

ـ این شیرینی‌ها رو به مناسبت برگشتت گرفتم. کارمندهام ازش خوردن و تبریک گفتن بهت، خودت هم بخور دکتر!

اخم‌های افشین بیشتر درهم فرو رفتند. برادرش از هر روشی برای متلک پرانی به او استفاده می‌کرد. دو دستش را درهم گره زد و درحالی‌که لبانش را می‌گزید، گفت:

ـ شاید مشکلی داشته که باعث تأخیرش شده. ضمناً، رفتار تو هم بهتر از غرور اون دختر نیست.

امین پوزخند به شدت گزنده‌ای زد و با زندانی کردن فنجان چای در دستانش، کلمات را اَدا کرد:

ـ مهم نیست برام. وقتی این‌جا مشغول به کار شده باید تعهد کاری داشته باشه. تو که بهتر در جریانی؛ دکتری بالأخره!

افشین دستی به موهای مشکی رنگش کشید و متلک زیرپوستی برادرش را در یافت. او را مقصر تمام اتفاقات ناگوار زندگی‌اش می‌دانست؛ درحالی‌که کوچکترین نقشی در آن‌ها نداشت. شقیقه‌اش را فشرد تا بر اعصاب خویش مسلط شود. امروز به اندازه‌ی کافی حرص خورده بود.

ـ به‌ هر حال این دلیل قانع کننده‌ای برای اخراجش نبود!

***

راحیل دستی به مقنعه‌ی مشکی‌اش کشید و لبانش را با زبان تر کرد. اگر کسی بر طرح اولیه‌اش سرمایه‌گذاری نمی‌کرد، قادر به تأمین هزینه‌های لوازم مورد نیازش نبود؛ در نهایت، پایان‌نامه‌ای هم نداشت و فعلاً مجبور بود در این ترم اَسَفناک جولان دهد. نگاه مستأصلش را به منشی که هنوز با فرد پشت خط، به مشاجره می‌پرداخت، دوخت. لیوان شربت را برداشت و خشکی گلویش را با استفاده از آن زدود. هنوز مردی که وارد شده به اتاق ریاست، خارج نشده بود که او اجازه‌ی ورود به اتاق را داشته باشد. زیرچشمی به منشی جوان خیره شد و دو مرتبه موهایش را در زیر مقنعه پنهان ساخت.

ویرایش شده توسط f.k18
ویرایش، f.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پس از دقایقی طولانی، سرانجام مرد با برگه‌های گوناگونی که در دست داشت، از اتاق ریاست به بیرون پا نهاد. گویی برای تأیید طرح‌های پیشرفته، شرف‌یاب شده بود. منشی مشاجراتش را اختتام داد و پس از این‌که کمی قهوه نوش کرد، گفت:

ـ خانم رنجبر. می‌تونید برید داخل!

راحیل بلند شد و کیف مشکی‌اش را به همراه پوشه‌ی طرحش برداشت و بی‌توجه به حاضرانِ اتاق انتظار، در زد. صدای جدی و رسای مردی در گوشش پیچید:

ـ بفرمائید!

و التهاب درونی‌اش را به اوج رساند. خجالتش در برابر نامحرمان به حدی بود که اگر مجبور نمی‌شد، سخنی بر زبانِ بی‌زبانش جاری نمی‌ساخت. پس از ورود به اتاقی که حتی اطلاعی از دکوراسیونش نداشت، در را آرام‌تر از قبل بست و پوشه‌ی طرحش را محکم فشرد:

ـ سـ... سلام!

و به روبه‌رو نگاه کرد. دور میز خرمایی رنگ سه مرد مشغول کار بودند که البته یک نفر از آن‌ها درحالی‌که دستش را بر روی میز نگه داشته بود، بر کارشان نظارت می‌کرد.

آرمان نگاهش را از روی طرح‌های پیشنهادی برداشت و به دخترکِ جلوی در داد. تعجب سراسر وجودش را احاطه کرد. پس از مدت‌ها یک دانشجوی زن برای سرمایه‌گذاری روی طرحش پا به شرکت گذاشته بود. لبخند همیشگی‌اش را بر لبان کوچکش  نمایان کرد و گفت:

ـ سلام خانم! بفرمائید بنشینید.

راحیل از شدت شرم قدرت تکلم نداشت. به سختی خودش را به مبل طوسی رنگ رساند و آهسته بر روی آن نشست. اگر به‌ خاطر پایان‌نامه‌اش نبود، همین الآن آن‌جا را ترک می‌نمود؛ ولی چاره‌ای جز ماندن نداشت. متوجه‌ی نگاه یکی از آنان شد و سر بلند کرد.

عارف با کت و شلوار طوسی رنگ در برابر نگاه راحیل چهره‌اش را به رخ می‌کشید. چهره‌ای معمولی که بیشتر به جذابیتش در آن لباس تشریفاتی می‌افزود. سری به نشانه‌ی "سلام" تکان داده و رو به مهندس کاشفی گفت:

ـ برای امروز کافیه، مهمون داریم!

سعید عینک مطالعه‌اش را از روی چشمش  برداشت و به تمسخر لب زد:

ـ همه یک طرح ناقص و به‌ درد نخورن؛ روی چی این‌ها می‌خواید سرمایه‌گذاری کنید آخه؟!

عارف اخم ظریفی از برخوردش کرد و مسکوت ماند؛ اما آرمان حرف دلی او را بر زبان آورد:

ـ هیچ چیزی به‌ درد نخور نیست، در آخر هم نقص‌هاش رفع میشه. فعلاً که دانشجوأن و مدرک نگرفتن، خیلی چیزهارو نمی‌دونن!

سعید با حالت مسخره‌ای اَبروان قهوه‌ای رنگش را بالا انداخت و حرفی نزد.

راحیل با عرق سردِ پشتش دستانش را مشت کرده و ناخن‌های نسبتاً بلندش در کف دستش فرو می‌رفتند.   اضطراب یک دنده‌اش با حرف‌های مهندس کاشفی بیشتر و بدتر از قبل، به آزار و اذیتش می‌پرداخت. دوست داشت هر چه زودتر از این مکان منزجرکننده دور شود و به خانه‌ی بی‌هیاهویشان پناه ببرد. عرق از دو طرف پیشانی‌اش لیز می‌خورد و جذب مقنعه‌اش که صورت گردش را قاب گرفته بود، می‌شد. سخنان و رفتار آن مرد حس خوبی را به او منتقل نمی‌کرد.

آرمان تلفن را برداشت و از منشی خواست که مخلفات پذیرایی را آماده کرده و به اتاق بیاورد.   بعد از اتمام مکالمه‌ی کوتاهش، گوشیِ تلفن را گذاشت و نگاه گذرایی به ساعت مچی‌اش انداخت. رایان دیر کرده بود و این محرک نگرانی‌اش بود.

منشی وارد اتاق شد و مخلفات پذیرایی را روی میز مقابل راحیل چید. راحیل کمی از پذیرایی آن‌ها جا خورد؛ به این فکر می‌کرد که مگر مهمانی آمده است؟

آرمان لبخندی زد و گفت:

ـ من الآن برمی‌گردم!

و همراه منشی، با ببخشید کوتاهی از اتاق خارج شد.

سعید از روی صندلی برخاست و همان‌گونه که دستانش را در جیب شلوار زغالی‌اش فرو می‌برد، خونسرد کنار پنجره‌ی بی‌تحرک ایستاد. بارش برف‌ها را مشاهده می‌کرد و با ناخوشایندی دیده فرو می‌بست.

ویرایش شده توسط f.k18
ویرایش f.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به‌ سوی راحیل چرخی زد و با جدیت پرسید:

ـ دانشجویی؟!

راحیل فنجان چای را از لبان خویش فاصله داد و بدون این‌که نگاهش کند، گفت:

ـ بله.

مهندس کاشفی که اصلاً از طرز برخوردش خشنود نبود؛ با اخم‌هایی درهم، خواست چیزی بگوید که در را گشودند و آرمان به همراه رایان وارد اتاق شد.

آرمان به پردازش موضوعات امروز می‌پرداخت تا او را از ابهام در بیاورد. رایان نگاه همیشگی‌اش را به عارف انداخت و با او دست داد؛ اما سعید همچنان بی‌خیال نگاهش می‌کرد. اخم نامحسوسی اَبروان مشکی‌اش را به یکدیگر چسباند و خود پیش قدم شد؛ هر چند که می‌دانست این مرد خودخواه، تلاشی برای دگرگونی خویش نمی‌کند:

ـ سلام!

سعید نفسش را به بیرون فوت کرد و بی‌میل سری تکان داد:

ـ سلام.

رایان توجهی به او نکرد و پشت میز جای گرفت.   آن همه طرح از دانشجوهای مختلف روی میزش تلنبار شده بودند و کنجکاوی‌اش را بر می‌انگیختند:

ـ این‌ها همه امروز به‌دستتون رسیده؟

آرمان هنوز لب به دهان نگشوده و پاسخگو نشده بود که سعید جواب او را به تمسخر داد:

ـ دیروز که نبودید به‌ دستمون رسیده، رئیس!

مهندس عارف نیم‌نگاهی به راحیل مبهوت که در همان لحظه مشکلات بین مهندس کاشفی و رایان را جویا شده بود، انداخت و لبخند کج و کوله‌ای زد.   رایان اخمی کرد و متلک مدیر تولید خود را که بدون او خط تولیدی هم نبود، مانند همیشه به فراموشی سپرد و با لحنی آرام گفت:

ـ که این‌طور. خب، چیزی هم مد نظرتون بود؟!

و اول از همه نگاهش را میان عارف و آرمان چرخاند. عارف با سکوتش جواب منفی خود را اعلام کرد و آرمان با تعلل گفت:

ـ خب، مشکل داشتن ولی قابل ارتقا هستن!

این‌بار نظر مدیر تولیدش را می‌خواست و جواب او نیز همانی بود که آنان دادند. آرمان با یادآوری طرح راحیل جمله‌اش را در ذهن تکرار کرد و به زبان آورد:

ـ طرح خانم رنجبر هم هست که ما نگاه نکردیم!

رایان نگاهش را در سرتاسر اتاق چرخاند و متوجه‌ی حضور دختری بر روی مبل تک نفره شد. بعد از چندین سال یک دانشجوی زن پا به این شرکت گذاشته بود.

راحیل لب گزید و در دل خود به امید این‌که طرحش را قبول کنند، ذکر گفت؛ حالا با هر نقصی هم که داشته باشد. همین‌طور که با خود درگیر بود، صدای مرد ساده‌پوش به گوشش رسید:

ـ خب طرحتون رو بیارید تا ببینم!

راحیل سر به زیر از سر جایش بلند شد و به‌ سمت میز قدم برداشت؛ ولی مگر فواصل گام‌هایش با آن میز سفید رنگ تمامی داشت؟ پوشه‌اش را روی میز قرار داد و آرام به‌سمت رئیس ساده‌ی شرکت، هل داد. پس از آن فاصله‌ گرفت تا اِن‌قدر در برابرشان شرمگین نشود.

رایان به طرح اولیه نگاه می‌کرد و بی‌صدا آن دختر تازه‌کار را برای تیز بودنش تحسین می‌نمود؛ گرچه طرحی اولیه دارای نقص‌هایی بود، ولی مقابل آن همه کار نخستین طرحی بود که می‌دید کمترین اشکالات را داراست.

آرمان با لبخند به نشانه‌ی این‌که "بیا ببین"، به سعید اشاره کرد و او   بی‌میل کنار رایان جای گرفت. دقیق معادلات طرح را با خود بیان کرد. طرح بدی به‌نظر نمی‌رسید ولی آن‌قدرها هم بی‌نظیر نبود که رضایت او را جلب کند و توجه‌اش را به خود معطوف نماید.

ـ به‌ نظرم تو یه چیزی میشی، بقیه که ردّ!

راحیل از تعریف حسابی ذوق‌زده شده بود؛ این تعریف پیش پاافتاده را یک امتیاز مثبت برای خود می‌دانست.

رایان سر بلند کرد و نگاهش را به چشمان دخترک دوخت:

ـ طرح اولیه‌تون خوبه؛ فقط وزن‌ پرنده درست نیست و مشکل داره. اما میشه ارتقا دادش، عارف در این زمینه به شما می‌کنه!

عارف به‌ سمت راحیل متمایل شد و برای اطمینان بیشتر پرسید:

ـ زیرگروه‌هاتون بیشتر از دو نفرن؟

ویرایش شده توسط f.k18
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راحیل شرمگین از نگاه مرد، مقنعه‌اش را به جلو کشید و موهایش را پنهان ساخت. لبانش را تر کرد و با آرامترین صدای ممکن جواب داد:

ـ نه. فقط دو نفر!

مهندس عارف پرسش دیگری نکرد و سکوت را برای حفظ تشریفات، ترجیح داد؛ و فکری ذهن راحیل را به خود مشغول ساخت؛ این‌که این رئیس چگونه با آن همه اختلاف نظر قادر به یک تصمیم‌گیری صحیح است؟

رایان طرح را داخل پوشه‌ی صورتی رنگ قرار داد و به‌دست آرمان سپرد و هم‌زمان راحیل را به‌عنوان مخاطب برگزید:

ـ روز دوشنبه با زیرگروه‌هاتون برای عقد قرارداد تشریف بیارید خانمِ... رنجبر!

***

راحیل با ذوق و شوق اتفاقات رخ داده‌ی امروز را برای تنها خواهرش تعریف می‌کرد:

ـ هیچی دیگه... آخرش هم قرار شد به من و تینا این‌ها، اتاق بدن که توش راحت‌تر سر پروژه کار کنیم!

آسو با تمسخر پوزخندی روانه‌ی صورتش کرد و پرسید:

ـ این همه زحمت کشیدی که آخر سر از این خونه‌ی فکستنی فرار کنی؟ دستخوش خواهر کوچیکه. واقعا خسته نباشید داری!!!

و بدون این‌که اجازه‌ی دفاعی را به راحیل دهد، وارد اتاق شد و در آن را قفل نمود. شدیداً عصبی بود از دستش، دوست نداشت تنها در این خانه‌ی بی‌هیاهو بماند و نگران باشد از این‌که نکند اتفاقی ناگوار رخ دهد. روی تخت چوبی جابه‌جا شد. هنوز عصبی بود، او از تنهایی و نگرانی نفرت داشت. از همان موقع که مادرش را به آغوش خاک سپرد و پدرش آن دو را در دیار گرگ صفتان تنها گذاشت؛ تا بمیرند، تا بسوزند، تا گمراه شوند. پوزخندی بر لبان سرخش جاری شد. آن مرد به‌شدت در اشتباه بود. این دختر خود گرگزاده و از تبار گرگانی بود که وقتی به گردنشان قلاده آویختند، وحشی شدند. دختری پانزده ساله و داغ، که وقتی داغ مادر بر دلش نشست و طعم بی‌وفایی پدر را چشید؛ سرمای انتقام، آتش عشق خانواده را خموش کرد. دینگ دینگ موبایلش نشان از پیام جدید داشت. موبایل را برداشت و وارد لیست پیام شد. فرستنده‌ای ناشناس احوال بی‌حال او را پرسیده بود. غلتی زد و دو کلمه‌ی قاطع که شدیداً با جدیتش همخوانی داشتند را تایپ نمود:

ـ به‌جا نمیارم!

افشین لب گزید و جواب آن دختر را در ذهن خود حلاجی کرد. می‌دانست کار درستی نمی‌کند ولی تنها راهی که برای خبردار شدن از احوال آسو می‌شناخت، همین بود. این‌که به‌عنوان یک دوست به زندگی‌اش نفوذ کند. با حرکت سر انگشتان جملاتش را که مانند دیالوگ حفظ کرده بود نوشت و پس از آن هفت جد و آباد خویش را لعنت کرد:

ـ کسی که به حرف‌هات گوش میده و قضاوتت نمی‌کنه، فرض کن یک دوست!

آسو اخم کرد. مگر این‌که آن خرمگس مزاحم را پیدا نمی‌کرد، وگرنه حسابی از خجالتش در می‌آمد. لیوان را از آب داخل پارچ پر کرد و پس از این‌که خشکی گلویش را به‌وسیله‌ی آن سترد، نوشت:

ـ ببین یا خودت رو معرفی می‌کنی یا پدرت رو در می‌آرم. حالا تصمیم با خودته!

ارسال همانا و فرو رفتن اخم‌های افشین همانا. به چه جرئتی نام پدر نداشته‌اش را بر زبان می‌آورد؟ اندک اطلاعاتی که در اختیار داشت نشان‌دهنده‌ی یک دختر تخس و جدی بود؛ و این مأموریت او را دشوارتر می‌ساخت.

ـ اسمم تیرداده!

آسو به تمسخر خندید. یک مرد قصد داشت دوست دلسوز او باشد؛ کمی مضحک به‌نظر می‌رسید. زانوانش را آغوش محبوس کرد و این‌بار خسته‌تر از چیزی که شخص پشت خط تصورش را کند، سند کرد:

ـ خسته‌ام تیرداد، از مردها هم به اندازه‌ی هفت آسمون متنفرم. پس سعی نکن همدردم باشی؛ چون نمی‌خوام چیزی بگم که ناراحتت کنم!

افشین با خشم گلدان روی میز را به‌سوی دیوار پرت کرد و نعره‌ای سر داد. رسوخ در زندگی چنین فردی مشکل‌ترین کار دنیا بود؛ همانند گره‌ای کور که با چنگ و دندان نیز قابل به گشایش نیست.

لبخند تلخی بر لب‌های کم جان  آسو نشست. این‌گونه می‌خواست درد و دل‌های این دختر افسرده را گوش کند؟ که درست در زمانی که قصد داشت لب به سخن بگشاید سکوت کند و آفلاین شود؟ بغض در گلویش آشیانه ساخته بود ولی جسارت شکستنش را نداشت. انگشتانش ناخواسته بر صفحه‌ی کیبورد به حرکت در آمدند و کلماتی را شکل دادند؛ کلماتی که هیچ‌گاه، هیچ‌کس قادر به درک بغض نهفته‌شان نبود.

ـ چه‌طور می‌خوای من رو درک کنی وقتی که با یک خسته‌ام جا می‌زنی؟! از هم‌صحبتی باهات خوشحال شدم، خداحافظ.

***

دستان راحیل از حرف‌های تینا ارتعاش داشتند. اشک در چشمان آبی‌اش دریاچه‌ای وسیع تشکیل داده بودند. جمله‌هایی که از صمیمی‌ترین دوستانش ‌شنید، قلبش را به درد می‌آورد. فواصل بین گام‌های خویش و تینا را لرزان درنوردید و بدون این‌که اراده‌ای بر کارش داشته باشد؛ هق- هق کنان دستش را به اوج برد و حین سقوط، محکم به صورت جوگندمی تینا کوبید. یک سیلی کم بود؛ یک سیلی محکم تنها بخشی از قلب شکسته‌اش را تسکین می‌داد، بخش دیگر را چه می‌کرد؟ با گریه از آن دو جسم بی‌وفا دور شد؛ آن‌قدر دور که پاهایش از حرکت ایستادند و خسته بر زمین افتاد. گریه‌های بسیارش عامل سردردش شده بودند. باید خودش را می‌رساند؛ نباید به هیچ وجه دیر می‌کرد. برخاست و میان مردمی که با ناامیدی به او چشم دوخته بودند، خودرویی را متوقف کرد. سوار شد تا به آن فضای آشنا که موجب آرامشش بود، برسد. اشک‌هایش را با آستین پالتوی پشمینه‌اش زدود و لبانش را با زبان تر کرد. خداوند را شاکر بود که محوطه‌ی دانشگاه با شرکت مورد نظرش، فواصل چندانی با یکدیگر نداشتند و قادر بود پس از نیم‌ساعت یا حداکثر چهل دقیقه به آن فضای پرهیاهو برسد. هزینه‌ی تاکسی را حساب کرد و پیاده شد. گام‌های کرختش تا داخل فضای شرکت و مقابل منشی همراهی‌اش کردند و پس از هماهنگی با منشی، پله‌ها را بی‌جان پیمود. امیدی به این سرمایه‌گذاری نداشت؛ چه فایده؟ وقتی که دیگر زیرگروهی نداشت. پشت دستش را به در سفید رنگ کوبید و با صدای تق-تقی که متولد کرد، دیده فرو بست.

رایان نگاهش را از صفحه‌ی کامپیوتر ربود و درگیر بررسی پروژه‌های رو به پیشرفت، لب زد:

ـ بیا داخل خطیبی!!!!

راحیل مردد در را گشود. حال چه‌گونه پردازش این مطلب را آغاز می‌کرد و درخواست‌ پس‌گیری طرح اولیه‌اش را به زبان می‌آورد. در را بست و آهسته گفت:

ـ سلام.

رایان دیدگانش را به چشمان سرخ و کبود راحیل متمایل کرد. از همان نگاه اول متوجه‌ی گریه‌اش شده بود. آرام سری جنباند و لب زد:

ـ سلام، بفرمائید!

راحیل به تبعیت از او روی مبل، بر سر جای قبلی‌اش نشست. قلبش حجم سنگینی از بغض را متحمل می‌شد و اشک‌هایش مدام به اعماق چشمانش هجوم می‌آوردند تا بر گونه‌اش روان شوند.

رایان دکمه‌ی خاموش/روشن را فشرد کامپیوتر را خاموش کرد. پس از آن مقابل راحیل جای گرفت. نگاه دریایی دختر به او نبود و گل رز روی میز را نشانه می‌گرفت. مردد اخم کرد و گفت:

ـ پس چرا زیرگروه‌هاتون رو نیاوردید؟

همین بس بود که لب‌های خشکیده‌ی راحیل مرتعش شوند و بین زمین و آسمانِ افکار گنگش، معلق بماند. اشک چَشمانش سد مانع خویش را سوزاندند و به سختی بغض گلویش را فرو خورد:

ـ زیرگروه‌هام حاضر نشدن با باشن یعنی این‌که تنهام. امروز هم برای این اومدم که طرحم رو پس بگیرم!

رایان غمگین به چَشمانش می‌نگریست. چه چیز او را این‌گونه آزرده‌خاطر ساخته بود؟ چه چیز سبب می‌شد اقیانوس چَشمانش طغیان کنند و گونه‌هایش را شست‌وشو دهند. دستمال کاغذی نرم روی میز را در دست گرفت و درحالی‌که آن را تا می‌زد، گفت:

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ گریه نکن. گریه اصلا چیز خوبی نیست!

راحیل پلک زد تا چهره‌ی مرد را بهتر ببیند. نگاهش رنگ غم داشت و دستمالی کاغذی به‌طرفش گرفته بود تا اشک‌هایش را پاک کند. از مردی ساده و زخم خورده‌ای مانند رایان بعید نبود که دلش برای دختری غمگین بسوزد و تاب نی‌آورد.

ـ دنیا که به آخر نرسیده. بگیر اشک‌هات رو پاک کن!

√√√
در گندم‌زار قلبش مرا کاشته بود...
به‌خیال این‌که با خورشیدهای عجول کلامش احاطه‌ام کند...
اما معجزه‌ای شد که دهان متمسخران از تعجب وا ماند!
تو آمدی و چنان نرم مرا چیدی که در دستان گرمت،
بوی نسیم احساسم را حس کردم...
بدان ای مرغ مفقود!
که این مرغ خسته جان، با هوای تو نفس می‌کشد و بی‌هوای تو بال بال می‌زند...
این مرغ پر کنده، عمری‌ست به دنبال نشانی از تو، از آشیان خود جدااست.
√√√

راحیل آرام با دستمال کاغذیای که طرح‌های قلب صورتی بر روی خود داشت، شبنم چشمانش را گرفت. خوشش می‌آمد از محبت بسیار؛ مانند تشنه‌ای به دنبال یک میلیلیتر آب.

رایان لبخند نامحسوسی طبق عادت زد تا هم حفظ غرور کند، هم عبوس به‌نظر نی‌آید. عادت نداشت به گریه‌های کسی لبخند بزند و به لبخند دلیِ آن فرد، اخم کند. غرور را با عقده اشتباه نمی‌گرفت؛ چون هفت زمین و آسمان بینشان تفاوت وجود داشت. دمی گرفت و پرسید:

ـ فکر می‌کنی چه‌قدر زمان ببره تا بتونی واسه خودت زیرگروه جدید پیدا کنی؟!

راحیل با همان صدای گرفته جواب آن مرد، که تازه متوجه‌ی تفاوت لحنش از رسمی به خودمانی‌ شده بود را، داد:

ـ نمی‌دونم... فعلا که همه مشغول کارشون هستن و قصد ترک گروهشون رو ندارن!

رایان سری به نشانه‌ی "فهمیدم" تکان داده و بعد دقایقی سکوت، پرسید:

ـ می‌تونی خودت تنهایی آماده‌ش کنی؟؟؟

راحیل متمرکز شد روی مسئله‌ی اصلی. نباید دست می‌کشید از تمام رویاهایش، مثل همیشه تلاش و توکل بر خداوند را بر یأس و نومیدی ترجیح داد و لب به سخن گشود:

ـ طول می‌کشه، ولی غیرممکن هم نیست!

آن‌قدر مطمئن این حرف را زد که تعجب در چشمان نقره‌ای رایان آشیانه ساخت. چه‌قدر تفاوت بین این دختر مطمئن و آن دختر چند لحظه پیش احساس می‌کرد. ابروانش کم-کم به هم نزدیک شدند.
چرا نام او را به‌خاطر نمی‌آورد؟! اصلا نامش را می‌دانست؟ با سیاستی که کنجکاوی‌ زیر پوستی‌اش را به رخ نکشد، پرسید:

ـ اسمت چی بود؟

راحیل کمی معذب شد از گفتن نام شیرینش که معنایی جز معنای واقعی‌اش "فرشته" نداشت.   هر چند که نام آن فرشته را نمی‌دانست، ولی باز هم به معنای آن می‌بالید:

ـ أم... خب... چیزه... اسمم... راحیله که...

رایان کلافه شده دنباله‌ی حرف او را دنبال کرد و لبانش به حرکت در آمدند:

ـ راحیل به معنای اسم یک فرشته. متوجه شدم!

به محض اتمام کلام رایان، مهندس کاشفی با تق-تق سریعش وارد اتاق شد. رایان در سکوت به چهره‌ی خشمگینش نگاه می‌کرد که بالأخره آن مرد عبوس به حرف آمد:

ـ جناب رئیس... بیا تماشا کن که چه آبرویی دارن پیش کارگرها ازت می‌ریزن.

راحیل شاهد تغییر ناگهانی رایان بود، شاهد خشم و چشمان به خون نشسته‌اش، شاهد عصبی از جا برخاستنش؛ اما مقابل این سه، شهادتی جز سکوت و برپایی نداشت.

رایان غضبناک از اتاق خارج شد و پله‌ها را طی کرد. از دیدن انبوه کارگران سرش درد آمد و گام‌های محکمش را سرعت بخشید.

کلارا با خنده توهین می‌کرد به رایان و خاندانش؛ بی‌توجه به این‌که چه نسبت نزدیکی با هم دارند، دخترعمو و پسرعمو! دلش می‌خواست تمام عقده‌هایش را بر سر این شرکت و دیوارهای استوار آن، خالی کند.

رایان جمعیت را کنار زد و به نقطه‌ی مورد نظر رسید. نگاهی به سرتاسر کارگران؛ چه خانم و چه آقا، انداخت و تُن صدایش را با جدیت افزایش داد:

ـ چه خبره این‌جا؟

نگاه تمامی حاضران بر چهره‌ی سختگیر رایان ثابت ماند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلارا خندید و با طنازی نگاهی اجمالی به جمعیت کرد و سرخوش پرسید:

ـ نمایش جذابم رو می‌بینی رایان؟ یا بهتر بگم؛ پسر عموی گرامی؟؟؟

راحیل مشمئز به دختر جسور خیره شده بود. چگونه می‌توانست با بی‌شرمی تمام، جمعیت آرام زیر این سقف را مانند تلاطم دریا، ناآرام سازد؟

هر یک از حاضران، که خود آجری بودند میان دیوارهای این فضا؛ حقیقتی که آشکاراً از نظرشان پنهان مانده بود را وسیله‌ای کرده بودند برای منفور دانستن مافوق چندین و چند ساله‌ی‌شان. حال هر چه‌قدر هم مهندس کاشفی و آرمان سعی در
فرونشاندن جمعیت داشتند؛ باز هم جملات وقیح کلارا پرده‌ی گوش پاره می‌کرد و او را از نظر راحیل مکروه می‌ساخت.

مهندس عارف که تاکنون در کنار رایان نظاره‌گر آشوب کلارا بود، خواست قدمی بردارد و بلوایی بر علیه این دخترک حقیر به پا کند که رایان مانع او و فورانش شد:

ـ کاریش نداشته باش!

مهندس عارف دلواپس نگاه‌ش کرد و پس از مدت‌ها بیزاری جوییدن، نام رفیق قدیمی‌اش را ترکیب جمله‌اش کرد:

ـ رایان!!! کمی عقلت رو به کار بنداز. بفهم! داره گند می‌زنه به آبروت، به کارت، داره زهرش رو می‌ریزه!!!

رایان مات سر چرخاند و به چهره‌اش نظر افکند.
احساس ناشناخته‌ای داشت و سوالی که اجازه‌ی تمرکز به او نمی‌داد. این‌که بعد از مدت‌ها حاضر به فراموشی گذشته شده است؟ اما نظر مهندس عارف این نبود و حتی به چنین موضوعی فکر نمی‌کرد؛ او فقط نگران اعتبار رئیسش بود، نه چیز دیگر!

رایان به خود آمد و مصمم لب زد:
ـ می‌خوام ببینم تا کجا پیش میره!!!

مهندس عارف نگاه بدخلقش را گرفت و میان جمعیت چرخاند. آرمان و مهندس کاشفی کوشش فراوانی به خرج می‌دادند تا کارگران را عازم خط تولید کنند اما هر بار کلارا گستاخانه قهقهه می‌زد؛ گویا به مرز جنون رسیده بود.

راحیل پله‌ها را یکی پس از دیگری پیمود و گوشه‌ای ایستاد. چه‌قدر در یک نگاه از دختری بی‌شرمی مانند کلارا متنفر شده بود.

سرانجام سکوت حاکم گشت و به رایان إذن سخن داد که مقابل تمام مهملبافی‌های غریبه‌ای چون کلارا، بایستد و غرورش را بر زمین سخت زند. دستش را به  اوج برد و نظرها را به خود معطوف کرد.

راحیل متحیر به تیله‌های براق و همرنگ نقره‌ی رئیسش خیره مانده بود. دقت نکرده بود که چه‌قدر آن چشم‌ها گیرا و معصوم است.

مهندس کاشفی طبق عادت نگاه بی‌خیال اما   تحسینآمیزش را به مافوق این امپراتوری دوخت و لبخند مغروری زد. قطعا شأن و منزلت رایان، مایۂ سرافرازی او بود.

رایان نگاهش را چرخاند و تحقیرآمیز به چشمان کلارا گره زد. اَبروانش بالا پرید و با چَشمانی کرخت پرسید:

ـ تموم شد؟؟؟ خانمِ کلارا حقیقت؟! یا بهتر بگم؛ دخترعموی طرد شده؟؟؟

خشم در وجود کلارا رسوخ کرد و قدرت تکلم را از او ستاند؛ و این بود سیاست کلام رایان که از هر چیزی برعلیه فرد مقابل خود، به بهترین نحو ممکن استفاده می‌کرد.

راحیل ریز می‌خندید و لب‌های صورتی رنگش را زیر دندان‌های سفیدش می‌فشرد تا صدای خنده‌اش به گوش فلک نرسد.

آرمان به کلارای عصبی چشم انداخت و بی‌تفاوت رو گرفت. هر وقت با رایان بود، غم نداشت؛ چون آنچنان طرف را می‌چزاند که دیگر حرف اضافه‌ای در دل هیچ‌کدام نمی‌ماند و تا چندین ساعت بر لبانش، تبسم از همان جواب‌ها بود.

رایان با پوزخند چهره‌ی آرایش شده‌ی کلارا را از نظر گذراند و دوباره صدای رسایش را به گوش همگان رسانید:

ـ فکر کنم باید خیلی چیزها محفوظ بمونه دخترعمو،   چون به نفع توئه و به صلاح من؛ البته! می‌تونیم گفت و شنود کوتاهی هم داشته باشیم. نظرت چیه؟

و کلارا اصلا نمی‌خواست رایان مطالبی را بیان کند که به نفعش نیست. خود را نباخت و با لبخندی تصنعی گفت:

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ گفت و شنود رو نیستم؛ ولی جملات محفوظ رو چرا. به امید دیدار!!!

گام‌های آرام و بی‌تعادلش او را تا پهلوی آرمان همراهی کردند ولی به‌جای این‌که دنباله‌ی راهش را بگیرد و برود، محکم بر جای ایستاد و به چشمان قهوه‌ای آرمان چشم دوخت. نگاه آرام این فرد، بی‌نهایت آتش‌فشان خشمش را تحریک به فوران می‌کرد.

آرمان نگاهش را به زمین روبه‌رویش دوخت تا این دخترک گستاخ را وادار به رفتن کند. هیچ‌گاه احساس خوبی به این دختر نادان نداشت؛ تنها خدا می‌دانست که در ذهن پلید کلارا چه می‌گذرد و نقشه‌ی جدیدش چیست، او هرگز به این راحتی پا پس نمی‌کشید و آرمان از این موضوع، آگاهی کامل داشت.

کلارا خنده‌ای از خشم سر داد و آرام، به‌گونه‌ای که تنها آرمان قادر به شنفتنش باشد، نجوا کرد:

ـ می‌بینمتون جنابِ... آرمان خان صداقت!

و بدین ترتیب، معرکه را ترک نمود. آرمان با به هم ریختگی اعصاب به رفتنش نگریست و پس از آن، نظری به رایان افکند.

رایان به اخم‌های غلیظش، شدت بخشید و رو به تمامی کارکنان، با نارضایتی قلب و رضایتمندی عقل، صدایش را بلند کرد:

ـ هر کس ناراحته می‌تونه همین الآن برای تصفیه بره بخش حسابداری. به سلامت!!!

راحیل به زحمت آب دهانش را قورت داد. منظورش از هر کس، او نیز بود؟ رفتنش همتراز بود با پایان‌نامه‌اش و این نتیجه‌ای جز ماندن در همین ترم اَسَفناک نداشت.

رایان پوزخندی زد و دستانش را به‌سمت در خروجی دراز کرد:

ـ چرا وایسادید؟ حسابداری، تصفیه؛ و بیرون!

نیمی از کارکنان به‌سوی حسابداری رفتنئ و نیمی دیگر به کار خود برگشتند. آرمان دست بر شانه‌اش گذاشت تا مانند همیشه، آرامَش کند. رایان عصبی نیم‌نگاهی به رخسارش انداخت و پس از آن به تک-تک نفراتی که با یاوه‌های دختر عموی منفورش، از شرکت خارج می‌شدند، چشم دوخت. حتی قابل اعتمادترین هایشان نیز سرشان را پایین انداختند و رفتند...

مهندس کاشفی با تأسف نگاه‌ش کرد و پوزخندی زد.
این بود مرام کارکنان آقای رایان حقیقت که آن‌قدر ادعای محبوبیت داشت؟!

رایان با صدای بلند رو به مدیر تبلیغات شرکت گفت:

ـ همین الآن آگهی میدی برای استخدام، هم توی روزنامه هم توی اینترنت.

ـ چشم حتما!

راحیل با نگاهی متحیر به منشی چشم دوخت که او هم شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

ـ کم-کم به این اختلاف‌ها عادت می‌کنی، مثل من!

آرمان پوست لبش را می‌کَنْد و نگران غضب رایان بود. هنوز هم مانند گذشته زود از کوره در می‌رفت و بدون تفکر، دست به عملی کردن کارها می‌زد. حرف او هم که طبق معمول، اصلا در این مواقع تأثیرگذار نبود.

مهندس عارف لیست خرید و فروش، و میزان تولیدات را در دست گرفت تا بررسی کند؛ اما رایان در همان لحظه او را مخاطب قرار داده و گفت:

ـ هر چی خرید تا حالا داشتیم مرجوعه. حتی یک قلم جنس هم برای فروش به بازار نمی‌برین. تولیدات می‌ره انبار تا وقتی که خودم بگم!!!

مهندس عارف تعجب کرد. داشت زیان به محصولات می‌رساند، مخصوصاً در این آشفتگی بازار. تمام شرکت‌های رقیب به اوج کار خود رسیده بودند و حال رئیس او، تمام خرید و فروش‌ها را ممنوع می‌کرد؛ چرا عاقلانه تصمیم نمی‌گرفت؟ حتی برای اعتبارشان هم که شده، لب به اعتراض گشود:

ـ یعنی چی؟ ما این همه جنس گرفتیم. کلی مشتری پای تولیدات شرکت خوابیده... اصلا معلوم هست این‌جا چه خبره؟؟؟
 

رایان توجه‌ای به او و اعتراضش نکرد. او صلاح شرکت را بهتر می‌دانست یا مهندس عارف؟! یقیناً در این رکود، تمام محصولات مرجوع می‌شدند. پرونده‌ی اعداد و ارقام را از دست حسابدار بیرون کشید و با نگاهی گذرا به آن، درحالی‌که موکدانه تأکید می‌کرد:

ـ یک لیست از تمام دخل و خرج ماه رو آماده کن و بیار اتاقم. هیچ چکی هم از حساب شرکت کشیده نمی‌شه مگر با اطلاع خودم و در مواقع ضروری!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...