رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دوستت دارم💔 | ghazal کاربر انجمن نودهشتیا


Ghazal
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

ارسال های توصیه شده

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

img_20210907_234238_565_q33v.jpg

نام رمان: دوستت دارم💔

نویسنده: غزل نیک نژاد

ژانر: عاشقانه، تراژدی، جنایی

هدف از نوشتن: پر کردن وقت و به رخ کشیدن عشق واقعی:)

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه: 

عشق را از هر طرف نگاهش کنی یک چیز را بهت می‌رساند؛ گاهی درد، گاهی محبت، گاهی اعتماد و گاهی زندگی! چه دردیست این عشق؟! عشقی که از سر اجبار باشد زندگی را زندان می‌کند اما عشق داریم تا عشق، عاشق داریم تا عاشق و معشوق داریم تا معشوق...! 

مقدمه: 

نمی‌دانم چه حسی است این عاشقی...! 

وقتی می‌نشینم، وقتی راه می‌روم، وقتی می‌خوابم  دوستت دارم!

وقتی صدایی می‌آید!

دوستت دارم!

وقتی سکوت است!

دوستت دارم!

دوست داشتنت 

اندازه ندارد!

حجم نمی‌خواهد!

وقتی تمام کشور وجودم،

سرزمین حکمرانی توست....!

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @Snowrita

شخصیت‌های رمان دوستت دارم💔

صفحه نقد رمان دوستت دارم💔

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 44
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • غمگین 6

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت1

توی پیاده رو قدم می‌زدم و با فکر به آبروریزی دیشب، فحش نثار جد و آباد نیلوفر می‌کردم که حلال زاده زنگ زد!

همون‌طور که موبایلم و بین اون همه وسایل پیدا می‌کردم، به راهم ادامه دادم! 

بعد از پیدا کردن گوشیِ در حال زنگ، تماس رو وصل کردم و گفتم:

- به به نیلو خانم! ذکر خیرت بود؛ البته ذکر خیر که چه عرض کنم، داشتم فحش نثارت میکردم! 

خندید و گفت:

- فکر کنم گوشی رو که جواب میدن اول میگن سلام بعد میرن سراغ بقیه‌ی حرفا! در ضمن حقت بود آبروت و داخل جمع بردم؛ تو آدم نمیشی! 

سری تکون دادم و گفتم:

- یادم  ننداز که اون جد و آباد بی گناهت بیشتر فحش میخورن‌ها! 

جوری که انگار بخواد به این بحث پایان بده، گفت:

- حالا این و بیخیال! راستی امشب هم جشن داریم، تولد کاملیاس میای دیگه نه؟! 

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- مگه میشه نیام؟! من اگه یک روز به عمرم مونده باشه باید حال تو رو، تو یه مهمونی بگیرم!

- چقدر ارادت داری نسبت بهم! 

- همینه که هست! 

داشتم حرف می‌زدم که صدای بوق، توی گوشم پیچید و به این معنی بود که نیلوفر، تماس و قطع کرده!

سری از روی تأسف تکون دادم و با خودم گفتم:

- یه ذره شعور هم خوب چیزیه! داشتم حرف می‌زدم مثلا!

توی فکر مهمونی امشب بودم که به کسی برخورد کردم و تمام لوازم داخل دستام ریخت روی زمین!

سرم و بالا آوردم تا دوتا فحش هم نثار این یکی کنم اما دیدم همون‌قدر که این مقصر بود، منم مقصر بودم؛ پس چیزی نگفتم!

خم شد و شروع کرد به جمع کردن وسایلم، منم کمکش کردم و در آخر ازش تشکر کردم. 

و اونم با یه معذرت خواهی از کنارم رد شد! 

یه پسر هیکلی با موهای بور و چشمای سبز بود که بهش می‌خورد تقریبا 30 سالش باشه! کنارش هم یه پسر چشم و مو مشکی بود که اونم هیکل خوبی داشت!

به راهم ادامه دادم؛ واقعا پاهام درد گرفته بود، چون عادت به پیاده روی نداشتم و هر جا می‌خواستم برم با ماشینم می‌رفتم! 

با دیدن در خونه خوشحال شدم و کلید و از جیبم در آوردم!

اما همین که خواستم در و باز کنم بازوم توسط فردی کشیده شد.

برگشتم که با دیدن چهره‌ی آرمین، ترسیدم اما اصلا به روی خودم نیاوردم و با لحنی که مخلوط از خشم و ترس بود، گفتم:

- تو این‌جا چکار می‌کنی؟!

اصلا به حرفم توجه نکرد و من و دنبال خودش کشوند!

با صدای نسبتا بلندی گفتم:

- آرمین با توام! ولم کن!

بازم مثل دفعه‌ی قبل جوابی بهم نداد و با نگاهی بی تفاوت، من و به سمت ماشین برد!

وقتی به ماشین رسیدیم خیلی سرد نگاهم کرد و با لحن جدی گفت:

- سوار شو! 

دستم و کشیدم اما ولم نکرد که گفتم:

- آرمین شر درست نکن، من سوار ماشین تو نمیشم!

جدی تر نگاهم کرد و گفت:

- بهت گفتم سوار شو!

دستم کم کم داشت درد می گرفت!

جلوتر اومد و گفت:

- سِودا من و دیوونه نکن!

- سوار نمیشم!

حرف زدن باهاش فایده‌ای نداشت و می‌خواست به زور من و سوار ماشین کنه!

@عسل ابراهیمی

@-Aryana-

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 37
  • تشکر 3
  • سردرگم 1
  • غمگین 5

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت2

"سودا"

که همون‌لحظه موبایلش زنگ خورد و منم از فرصت استفاده کردم و دستم از تو دستش بیرون کشیدم!

طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم:

- وقتی میگم سوار نمیشم یعنی سوار نمیشم! 

صدای موبایلش و قطع کرد و اون و گذاشت تو جیبش و گفت:

- تا کِی می‌خوای لجبازی کنی؟!

- تو چی از جونم می‌خوای؟! دست از سرم بردار دیگه! 

با لحن قاطعی گفت:

- خودت می‌دونی که دست بر نمی‌دارم! شده هر روز جلوی راهت و می‌گیرم اما از دستت نمیدم! 

عصبی زدم زیر خنده و خواستم یه قدم برگردم عقب که دستم و کشید و گفت:

- بشین تو ماشین سودا می‌خوام باهات حرف بزنم! 

- من نمی‌خوام با تو حرف بزنم! 

که جلوتر اومد و گفت:

- رو اعصاب من راه نرو! 

همون‌لحظه صدای مردونه‌ و آشنایی به گوشم رسید که گفت:

- چه خبره؟! 

با شنیدن صدا برگشتم و که چشمم خورد به چهره‌ی آشنای همون پسری که باهاش برخورد کردم! 

با ابروهای درهم رو به آرمین گفت:

- چه کار می‌کنی؟!

آرمین، پوزخندی زد و گفت:

- به تو چه؟! اصلا تو کی هستی؟! 

دستم و کشیدم و یکی دو قدم به عقب رفتم! 

با دست چپم، مچ دست راستم و ماساژ می‌دادم، که همون پسر، با لحن تمسخرآمیزی گفت:

- به من چه؟! 

بعد پوزخندی زد و گفت: 

- شَرِت و کم کن! 

آرمین هم جواب پوزخندش و با لبخندی تمسخرآمیز داد و گفت:

- به نظر من تو دخالت نکن!

- دخالت کنم چی میشه؟! 

منم که این ور تر به صحنه‌ی مقابلم چشم دوخته بودم! 

آرمین ابرویی بالا انداخت و گفت:

- می‌خوای نشونت بدم چی میشه؟! 

- بده! 

آرمین مشتش و بالا اورد که همون پسره، زود تر متوجه شد و با گرفتن دستش، مشتی که آرمین قصد داشت بزنه رو تلافی کرد! 

راستش دروغ نگم خیلی دلم خنک شد! 

آرمین، دستی به گوشه‌ی لبش کشید و جلوتر اومد، که جلوش ایستادم ‌و گفتم:

- برو آرمین! شر درست نکن!

با حرص نگاهی به فرد پشت سرم انداخت و سوار ماشینش شد!

برگشتم و رو به روش گفتم:

- ممنون! 

سری تکون داد و گفت:

 - کاری نکردم! آشنا بود؟!

لبخند تلخی زدم و گفتم:

- آره! هم آشنا، هم مزاحم همیشگی! دیگه بهش عادت کردم! 

چند ثانیه سکوت بود؛ بعد از اون دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:

- خب! افتخار آشنایی نمی‌دی؟!

لبخندی زدم و در حین گرفتن دستش گفتم:

- سودا! 

- منم یاماچم. خوشبختم! 

لبخند گرمی زدم و گفتم:

- همچنین!

- پس فعلا!

سری تکون دادم و گفتم:

- به امید دیدار! 

بعد از رفتن یاماچ وارد خونه شدم و خودم و انداختم روی تخت! 

کم کم داشت خوابم می‌برد که صدای زنگ موبایلم توی گوشم پیچید!

با دیدن اسم نیلوفر، تماس و وصل کردم و گفتم:

- ها؟!

که با صدای طلبکارش مواجه شدم که گفت:

- ها چیه دختر؟!

- حرفت و بگو نیلو خوابم میاد! 

که بلافاصله گفت:

- نخوابی‌ها! می‌خوام بیام دنبالت با هم بریم خرید برای تولد کاملیا!

با شنیدن کلمه‌ی "تولد" از جا پریدم و گفتم:

- وای راست میگی من هیچی ندارم!

- پس آماده باش اومدم! 

- حله!

@-Aryana-

@عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 37
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 3

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت3

آماده شدم و منتظر نیلوفر موندم! اما انگار مثل همیشه معلوم نیست کِی قراره بیاد!  

با صدای بوق ماشین، رفتم پایین و سوار ماشینش شدم! 

بعد پوفی کشیدم و با ناراحتی به جلو نگاه کردم که گفت:

- چته دوباره؟!

با لب و لوچه‌ی آویزون گفتم:

- دلم واسه‌ی ماشین خوشگلم تنگ شده!

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

- به زودی تشریف فرما میشن نگران نباش!

ابرویی بالا انداختم و با لحن جدی، اما به شوخی گفتم:

- بار آخرت باشه در مورد عروسک من اینجوری حرف میزنی‌ها!

سری تکون داد و با لحن رو اعصاب برویی گفت:

- اگه بزنم چی میشه؟!

- خونِت پای خودته!

- باشه بابا اعصاب نداری‌ها!

بعد از کلی کل کل کردن بالاخره راه افتادیم! 

2 یا 3 ساعتی شده بود که مشغول لباس خریدن بودیم!

تمام چیزهایی که می‌خواستیم و خریدیم و حالا به سمت خونه راه افتادیم!

وقتی رسیدیم، لباسام و پوشیدیم که نیلوفر با دیدن من لبخندی زد و گفت:

- خیلی خوشگله!

لباس من، یه لباس گلبهیِ تا بالای زانو با بند های خیلی نازک بود. خیلی شیک و ساده بود و فقط یه کمربند مشکی به اضافه‌ی یه پاپیون خوشگل روش داشت! 

قصد داشتم این لباس و با کفش های بند دار تا زیر زانو بپوشم!

نیلوفر هم یه لباس فیروزه ای، که جلوش تا زیر زانو بود و پشتش بلند بود، خریده بود که اونم در عین حال هم ساده بود هم خوشگل!

آستین های لباسش از گیپور مشکی بود و می‌خواست با کفش های پاشنه بلند مشکی اون و بپوشه!

نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:

- جیگر شدی‌ها!

دست به سینه ایستاد و گفت:

- بله پس چی فکر کردی!

و بعد دوتامون زدیم زیر خنده!

لباسامون رو پوشیدیم فقط مونده بود آرایش!

در حالی که با ناخن‌هام ور می‌رفتم گفتم:

- نیلو؟!

- بله؟!

- آرایش و چکار کنیم؟!

همون‌طور که سرش تو گوشی بود گفت:

- زنگ می‌زنم کاملیا هر جا اون رفت ما هم باهاش می‌ریم دیگه! 

- باشه زنگ بزن!

نیلوفر، شماره‌ی کاملیا رو گرفت و منتظر موند! 

وقتی جواب داد، تماس رو روی اسپیکر گذاشت و گفت:

- انتظار نداشتم انقدر زود جواب بدی! خانم مثلا امشب شب تولدته؛ یعنی چی گوشی دستته؟!

کاملیا خیلی جدی گفت:

- اگه دوست داری قطع میکنم!

- خب حالا به خودت نگیر! کارت دارم!

- بگو عزیزم؟! 

نیلوفر چشماش و ریز کرد و با لحن مرموزی گفت:

- مشکوک میزنی‌ها! عزیزم ازت نشنیده بودم! 

کاملیا با لحن کلافه‌ای گفت:

- خب بگو دیگه!

نیلوفر خندید و گفت:

- جوش نیار! میگم کدوم آرایشگاه میری؟! ماهم بیایم!

که بلافاصله کاملیا گفت: میام دنبالتون!

نیلوفر سرش و به نشونه‌ی منفی تکون داد و با همون لحن خنده‌داره همیشگی گفت:

- نه نه نه امکان نداره بزارم تو بیای! 

این جمله رو گفت و ریز خندید!

- نیلوفر دوباره زده به سرت؟!

- باشه پس میبینمت!

- فعلا!

@عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 31
  • تشکر 2
  • هاها 4
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت4

داشتیم با نیلوفر می‌گفتیم و می‌خندیدیم که صدای زنگ موبایلم بلند شد! 

با دیدن اسم کاملیا، تماس و وصل کردم و گفتم:

- سلام عشقم!

که با لحنی ملایم تر از لحن خودم، گفت:

- سلام‌‌ عزیزم! من تقریبا دارم می‌رسم آماده باشید!

- ما آماده‌ایم! فقط یه چیزی! بعد که ما می‌خوایم برگردیم باید ماشین بیاریم. اون موقع رو چکار کنیم؟!

چند ثانیه فکر و گفت:

- حالا یا میگم یکی ببرتون یا میگم یکی ماشین نیلو رو بیاره. ماشین تو که هنوز تعمیرگاهِ نه!؟

نفس حبس شده‌ام و بیرون دادم و گفتم:

- آره! 

بعد از قطع کردن تماس رو به نیلوفر گفتم:

- نیلو آماده باش کاملیا داره میاد! 

که شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- من که آماده‌ام! 

از عمارت زدیم بیرون که همون‌لحظه، کاملیا جلومون زد رو ترمز! 

همین که یکی دو قدم به ماشین نزدیک شدیم، کاملیا پیاده شد! چشمم خورد به لباسش. یه لباس دکلته کوتاه تا بالای زانو، به رنگ زرشکی! با کفش های آبی نفتی که خیلی ترکیب رنگی قشنگی درست کرده بودن.

نیلوفر لبخندی رضایت بخش زد و گفت:

- خوشگل شدی‌ها! ولی به پای من که نمی‌رسی! 

کاملیا زد رو شونه‌اش و گفت:

- من اگه می‌دونستم تو این اعتماد به سقفت و از کجا میاری! 

نیلوفر دست به سینه ایستاد و خیلی جدی، اما به شوخی گفت:

- عشقم اگه چشمات و باز کنی می‌بینی که اعتماد به سقف نیست!

بدون توجه به کل کل اون دوتا، نشستم تو ماشین که جفت‌شون با تعجب نگاهم کردن! 

شیشه رو کشیدم پایین و گفتم:

- نظرتون چیه راه بیوفتیم؟!

کاملیا سرش و به نشونه‌ی تایید حرفم تکون داد و نشست پشت فرمون!

بعد از سوار شدن نیلوفر، راه افتادیم و به سمت آرایشگاه رفتیم!

یه بعد از حدود 10 دقیقه، به در آرایشگاه رسیدیم!

یه آرایشگاه بزرگ، که در ورودی اون با رنگ طلایی و مشکی دیزاین شده بود و جلوه خاصی بهش داده بود!

دو یا سه ساعتی از ورودمون به آرایشگاه گذشته بود! 

بعد از اتمام کار، چشمم خورد به کاملیا و نیلوفر! 

جفت‌شون خیلی خوشگل شده بودن! در کل صورت طبیعی و جذابی داشتن اما با یکم آرایش، بیشتر این جذابیتی و نشون می‌دادن!

نیلوفر، موهای نسبتاً بلند قهوه‌ای به همراه چشمای قهوه‌ای سوخته داشت! 

موهای کاملیا کوتاه‌تر از موهای نیلوفر بود و رنگ مشکی موهاش، با رنگ عسلیِ چشماش تضاد ایجاد کرده بود!

بعد از ورانداز کردن اون دوتا، جلوی آینه ایستادم!

با دیدن چهره‌ام، لبخند رضایت بخشی زدم! 

چشمای طوسی رنگم روشن‌تر از هر دفعه شده بود! 

موهای بلوندم و روی شونه‌ام ریختم و رو به اون دوتا گفتم:

- بریم؟!

بعد از آرایشگاه زدیم بیرون و به سمت ویلای کاملیا، راه افتادیم!

طولی نکشید که به ویلا رسیدیم! از ماشین پیاده شدیم و وارد ویلا شدیم! 

هنوز کسی نیومده بود! فقط خودمون بودیم و خواهر کاملیا! راستش با این‌که چند ساله کاملیا رو می‌شناسم، اما تا به حال خواهرش و ندیده بودم! 

با شنیدن صدای خواهر کاملیا که گفت:

- سلام! خوش اومدید! 

از فکر بیرون اومدم، دست دراز شده‌اش و گرفتم و گفتم:

- ممنون! 

لبخندی زد و گفت:

- ثنا! 

- سودا! 

چند دقیقه‌ای گذشته بود که صدای زنگ در، به صدا دراومد!

خدمتکار سریع به سمت در رفت و اون و باز کرد که با ورود دو فرد آشنا، مات و مبهوت سر جام خشکم زد!

@عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 30
  • تشکر 3
  • هاها 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت5

باورم نمی شد! بار سوم بود که اتفاقی با یاماچ رو به رو می‌شدم!

البته این بار دوستش هم بود. همون پسر چشم و ابرو مشکی که اون روز کنارش بود!

با شنیدن جمله‌هایی مثل خوش اومدید، و تشکر مهمون‌ها، از خیالات بیرون اومدم و جلوتر رفتم! 

دستم و به دسمت‌شون دراز کردم و گفتم:

- خوش اومدید! 

که خیلی گرم و صمیمانه جوابم رو دادن:

- ممنون!

خیلی دوست داشتم بدونم این دو نفر چه نسبتی با کاملیا و ثنا دارن!

کاملیا نگاهش و بین من و یاماچ رد و بدل کرد و گفت:

- خب شماها با هم آشنا نشدید...!

نزاشتم ادامه حرفش و بزنه و با لبخند گفتم:

- ما با هم آشنا شدیم! 

با گفتن این حرفم به یاماچ نگاه کردم!

که اونم سرش و به نشونه‌ی تایید تکون داد و گفت:

- بله! ما با هم آشنا شدیم!

کاملیا ابرویی بالا انداخت و گفت:

- واقعا؟! چجوری آشنا شدید؟!

لبخندی زدم و گفتم:

- داستانش طولانیه! بعداً برات تعریف میکنم! 

که همون لحظه صدایی نا آشنا به گوشم خورد که گفت:

- با من که آشنا نشدی! 

برگشتم و با دیدن صاحبِ صدا، یعنی همون دوست یاماچ، لبخندی زدم که کاملیا گفت:

- پسرخالمه! علی! 

دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم:

- خوشبختم! منم سودام! 

لبخند گرمی زد و گفت:

- خوشبختم! 

که همون لحظه ثنا پیداش شد و با گرفتن بازوی علی رو به من گفت:

- اگه اجازه بدی می‌خوایم چند دقیقه تنها باشیم! 

- بفرمایید! 

علی با کلافگی سرش و تکون داد و دنبال ثنا راه افتاد!

شونه‌ای بالا انداختم و با رفتن‌شون نگاه کردم! 

یعنی نامزد بودن؟! 

نگاهی به دور و بر انداختم! وقتی مطمئن شدم کسی حواسش نیست، به سمت کاملیا رفتم؛ نسبتاً محکم زدم رو بازوش و گفتم:

- کاملیا؟!

همون‌طور که سرش تو گوشیش بود گفت:

- ها؟!

نگاهی به علی و ثنا انداختم و گفتم:

- یه چیزی بپرسم؟!

- بپرس!

- ثنا چرا انقدر...! یعنی میگه که....! 

نمی‌دونستم چجوری ازش بپرسم که خودش منظورم و گرفت و گفت:

- می‌دونم چی میخوای بگی! ثنا به علی علاقه داره، اما علی بهش رو نمیده! یعنی فقط در حد همون پسر خاله، دختر خاله باهاش در ارتباطه!

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- عجب!

همون‌ لحظه چشمم خورد به نیلوفر که با اشاره داشت بهم می‌فهموند برم پیشش!

بهش نزدیک شدم و گفتم:

- بله؟! 

- بیا بشین این‌جا دختر! حوصله‌ام سر رفت تنهایی!

خندیدم و کنارش نشستم! صدای بلند موزیک تو گوشم اکو میشد!

سرم پایین بود و تو فکر بودم که با شنیدن صدای یاماچ، از فکر و خیال بیرون اومدم! 

 یاماچ:افتخار رقص میدی؟!

لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم:

- من که رقص بلد نیستم اما...! 

حرفم ادامه ندادم و با چشم به نیلوفر اشاره کردم! 

لبخند محوی زد و رو به نیلوفر گفت:

- شما افتخار می‌دید؟!

 به نیلوفر نگاه کردم که دستش و، به نشونه‌ی جواب مثبت توی دست یاماچ گذاشت! 

چند دقیقه‌ای از رفتن نیلوفر گذشته بود!

خسته شده بودم! از سرو صدا، از شلوغی!

دوست داشتم برم یه جای ساکت! بلند شدم که اتفاقی چشمم به علی خورد!

با کلافگی دستی توی موهاش کشید و به ادامه‌ی حرفای ثنا گوش داد!  نمی‌شنیدم ثنا چی داره بهش میگه؛ اما هرچیزی که بود، خیلی با ذوق و شوق تعریف می‌کرد! 

علی فقط شنونده بود و حرفی نمی‌زد اما معلوم بود خسته شده و دیگه دوست نداره چیزی بشنوه‌‌! 

نمی‌دونم چرا اما از دیدنش توی اون وضع خنده‌ام گرفت!

بی توجه به بقیه به سمت اتاق کاملیا رفتم!

اتاقش تاریکِ تاریک بود! با کلی بدبختی پریز برق رو رو پیدا کردم و فشار دادم! اما هر کاری کردم روشن نشد!

چاره‌ای نداشتم! 

توی تاریکی، لبه‌ی تخت نشستم و به فکر فرو رفتم! 

هنوزم صدای موزیک میومد؛ اما حداقل کمتر از موقعی که اونجا بودم!

@عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 34
  • تشکر 3
  • هاها 2
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت6

اتاق تاریک بود! 

لبه‌ی تخت نشسته بودم که صدای قدم‌های فردی رو شنیدم!

بلند شدم و نگاهی کنجکاوانه به بیرون از اتاق انداختم!

وقتی کسی و ندیدم، برگشتم سمت اتاق، ولی با قرار گرفتن دستی روی شونم، جیغ بنفشی زدم و برگشتم! 

که با چهره‌ی علی، که هم کلافه بود و هم خنده‌اش گرفته بود، مواجه شدم‌!

نفس عمیقی از روی آسودگی کشیدم و گفتم:

- لااقل یه صدایی بده بفهمم تویی! 

خنده ریزی کرد و گفت:

- معذرت می‌خوام!ترسیدی؟!

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- نمی‌دونم! فکر کنم ترسیدم! 

دوباره خندید و گفت:

- معذرت می‌خوام! 

سری تکون دادم و گفتم:

- اشکال نداره!

علی به صندلیِ کنار تخت اشاره کرد و گفت:

- اجازه هست؟! 

- بفرما! 

نمی‌دونم چند ساعتی شده بود که با علی می‌گفتیم و می‌خندیدیم!

راستش برام عجیب بود!

آخه وقتی علی با ثنا اون‌جوری سرد، برخورد می‌کرد، بهش میومد آدم جدی و خشکی باشه! اما این‌طور نبود!

- اِهم اِهم!

گرم حرف زدن بودیم که با صدای نیلوفر، نگاهم، به سمت در رفت! 

با دیدن چهره‌ی نیلوفر که دست به سینه ایستاده بود و چپ چپ نگاهمون می‌کرد، خیلی آروم از سر جام بلند شدم!

قبل از این‌که حرفی بزنه گفتم:

- نگو که دنبالم می‌گشتی؟!

علی همچنان روی تخت نشسته بود و با ما دو تا خیره شده بود!

نیلوفر، ابرویی بالا انداخت و با لحن طلبکارانه‌ای گفت:

- نه عشقم شما بشین به حرف زدنت بِرس!

لبخند محوی زدم و با لحن بیخیالی گفتم:

- خب حالا حرص نخور!

با این حرفی که زدم علی هم خنده‌اش گرفت اما سعی کرد لبخندش و پنهون کنه!

- حالا تشریف میارید سودا خانم؟!

- بریم بریم! 

کنار نیلوفر قدم برداشتم و وقتی خواستم از اتاق خارج بشم، برگشتم و به علی نگاه کردم که لبخند گرمی تحویلم داد!

بین راه، برگشت سمت و گفت:

- خوش می‌گذشت نه؟! من دنبال جنابعالی بگردم بعد تو بگی و بخندی؟! 

کلافه پوفی کشیدم و گفتم:

- خب حالا چرا انقد غر می‌زنی! 

ابروهاش و درهم کشید و گفت:

- بگو ببینم! اصلا چرا داشتی با علی حرف می‌زدی در حالی که کلی آدم این‌جاست؟! 

سری از روی تأسف تکون دادم و گفتم:

- منظورت چیه؟! 

- خودت فهمیدی منظورم چیه! 

- نه خیر نفهمیدم! واضح بگو تا منم بفهمم!

- بیخیال! 

دوباره راه سالن و در پیش گرفتیم. نیلوفر هم به غر زدن‌هاش ادامه داد!

@عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 30
  • تشکر 3
  • هاها 3
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت7

کلافه پوفی کشیدم و گفتم:

- نیلوفر بسه سرم رفت! از شلوغی خسته شدم، رفتم تو اتاق! حالا تو سه ساعت غر بزن به جونم!

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- خب باشه! تو خسته شدی رفتی تو اتاق علی اونجا چکار میکرد؟!

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- من از کجا بدونم؟!خب حتما اونم خسته شده بود!

انگشت اشاره‌اش و به نشونه‌ی تهدید بالا اورد و گفت:

- سودا به خدا اگه یه بار دیگه از این کارا کنی خودم به حسابت می‌رسم! 

تا اومدم جواب نیلوفر و بدم، صدای زنگ موبایلم حواسم و پرت کرد! نگاهی به شماره‌ی ناشناسِ نمایان شده روی گوشی انداختم! 

بعد از پاسخ به تماس، موبایل و در گوشم گذاشتم و گفتم:

- بله؟!

که با صدایی مردونه و نا آشنا مواجع شدم که گفت:

- سودا خانم؟!

- بفرمایید؟!

- تعمیر ماشین‌تون به اتمام رسیده! فقط کافیه لوکیشن بفرستید تا بگم براتون بیارنش!

لبخند پررنگی زدم و گفتم:

- ممنون میشم به آدرسی که می‌فرستم بیاریدش!

- چشم حتما!

- ممنون!

تماس و قطع کردم که نیلوفر گفت:

- کی بود؟!

- تعمیرات ماشینم تموم شده. گفت آدرس بدین بیاریمش!

- الان؟!

سرم و به نشونه‌ی مثبت تکون دادم که گفت:

- پس خوبه! واسه برگشت ماشین تو هست!

- آره!

بعد از چند ثانیه سکوت، در حالی که سعی می‌کرد خنده‌اش و کنترل کنه، گفت:

- فقط دوباره نزنی داغونش کنی‌ها!

خندیدم و گفتم:

- نه نترس!

روی مبل نشستیم که بعد از گذشت چند دقیقه، کاملیا سر و کله‌اش پیدا شد و گفت:

- بچه‌ها هر وقت خواستید برید، بگید به یکی بگم.....! 

نزاشتم حرفش و ادامه بده و گفتم:

- لازم نیست! الان ماشین من و میارن!

لبخند محوی زد و گفت:

- خیلی هم عالی! 

کاملیا کنارمون نشست که مشغول حرف زدن شدیم! در همون حین، صدای علی توی گوشم پیچید که گفت:

- دخترا شما با چی می‌رید؟!

سرم و بالا اوردم، لبخند محوی زدم و گفتم:

- یعنی چی با چی می‌ریم؟!

- آخه وقتی ما اومدیم ماشینی به جز ماشین ما بیرون نبود! اگه ماشین نیوردید برسونمتون! 

لبخندی زدم و گفتم:

- نه لازم نیست! ماشین من‌ و الان میارن! 

سری تکون داد و روی مبل رو به رویی ما نشست!

تقریبا همه‌ی مهمون‌ها رفته بودن! فقط من، نیلو، یاماچ، علی ،ثنا و کاملیا مونده بودیم! 

صدای زنگ در، سکوت ویلا رو‌ شکست و ندای اوردن ماشین من و داد!

بلند شدم و از ویلا خارج شدم! 

با دیدن هایمای کاربنی رنگم، لبخندی زدم اما با دیدن ماشین علی، حرفی که خواستم در مورد ماشین خودم بزنم تو دهنم ماسید!

سوتی کشیدم و گفتم:

- دمت گرم بابا چه ماشینی داری! 

نیلوفر دست به سینه ایستاد و با لحن تمسخرآمیزی گفت:

- وای وای! چی می‌شنوم؟!  سودا خانم از ماشین بقیه تعریف کردن؟!

با حرص، چشم غره‌ای بهش رفتم!

علی هم خندید و گفت:

- مال خودت! 

چشمکی زدم و گفتم:

- من که خودم ماشین دارم اما یه بار حتما باید با ماشینت بریم بیرون!

- چشم!

همون لحظه چشمم خورد به ثنا!

با اخم غلیظی نگاهمون می‌کرد! تازه فهمیدم چه دسته گلی به آب دادم! 

بیخیال حرف زدن با بقیه شدم و بعد از خداحافظی کردن، سوار ماشین شدیم و به همراه نیلوفر، به سمت خونه را افتادیم!

وقتی به خونه رسیدیم، یه راست به سمت اتاقم رفتم، روی تخت دراز کشیدم و به ثانیه نکشید که خوابم برد!

@عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 29
  • تشکر 3
  • هاها 2
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت8

توی عالمِ خواب و بیداری بودم که موبایلم، زنگ خورد؛ اما چون حال نداشتم جواب بدم، بهش محل ندادم!

که با فریاد نیلوفر مواجه شدم که گفت: سودا یا جواب بده یا قطعش کن!

با داد نیلوفر، دستم و به سمت میز بردم و در حالی که هنوز هم چشمام بسته بود، دنبال گوشی گشتم! 

با دیدن شماره‌ی ناشناس، تماس و وصل کردم و با صدای خواب آلودی گفتم: بله؟!

- خواب بودی؟! 

با شنیدن صدای علی، مثل برق از روی تخت بلند شدم و خودم و جمع و جور کردم! 

بعد از کلی مِن مِن کردن گفتم: علی تویی؟! شماره‌ی من و از کجا اوردی؟! 

- از کاملیا گرفتم!

با حرص زیر لب گفتم: اگه دستم بهت نرسه کاملیا! 

که بلافاصله گفت: چیزی گفتی؟!

سرم و به نشونه‌ی منفی تکون دادم و گفتم: نه چیزی نگفتم! 

- زنگ زدم که بگم میاید بریم بیرون؟! 

چند ثانیه سکوت کردم و به در و دیوار اتاق خیره شدم! ناخوآگاه یاد حرف دیشبم افتادم! خودم بهش گفتم "یه بار باید حتما با ماشینت بریم بیرون"!

وقتی داشتم به جوابی که می‌خواستم بدم فکر می‌کردم، علی گفت: چی شد؟! میای؟!

با دستپاچگی گفتم: آره! یعنی نه! 

صدای خنده‌اش و شنیدم! با صدایی که هنوز هم رگه‌های خنده توشون بود گفت: آخر نفهمیدم آره یا نه! یاماچ، کاملیا و ثنا هم هستن! 

موهام زدم پشت گوشم و گفتم: باشه! 

- پس میام دنبالتون! 

این جمله رو گفت، اما فرصت مخالفت کردن بهم نداد و بلافاصله تماس و قطع کرد!

از این قرار ثنا هم هست! تازه فهمیدم دوباره دسته گل به آب دادم!

با صدای نسبتاً بلندی گفتم: نیلوفر! 

- بله؟! 

بلند شدم و از اتاق زدم بیرون! به سمت نیلوفر که روی مبل نشسته بود رفتم و گفتم: من دوباره گند زدم! 

زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت: باز چه کار کردی؟! 

- علی زنگ زد! 

- خب؟! 

در حالی که با ناخنام ور می‌رفتم گفتم: گفت با بچه‌ها بریم بیرون! منم گفتم باشه! 

با لحنی سرشار از تأسف گفت: خب مشکلش چیه؟!

کنارش نشستم و گفتم: ثنا هم هست! 

با لحن کلافه‌ای گفت: خب که چی؟!

کلافه پوفی کشیدم و گفتم: ثنا، علی و دوست داره! 

ابرویی بالا انداخت و با لحن مرموزی گفت: آها حالا فهمیدم! 

- من نمی‌خوام ثنا فکر کنه....! 

پرید وسط حرفم و گفت: ثنا چرا باید به تو فکر کنه؟! 

سری تکون دادم و گفتم: بیخیال. اصلا ولش کن! پاشو لباس بپوش علی الان میاد! 

فرصت حرف زدن بهش ندادم و به سمت اتاقم رفتم! 

بعد از عوض کردن لباسام، به سمت سالن رفتم! 

با شنیدن صدای بوق ماشین، از عمارت زدیم بیرون!  

به لکسوس مشکی رنگی که جلوی در عمارت ترمز زده بود، نگاه کردم و لبخند تحسین آمیزی زدم!

در ماشین و باز کردم و نشستم! 

بعد از سلام و احوالپرسی، راه افتادیم!

چند دقیقه‌ای گذشت که به کافه‌ی نسبتاً بزرگی رسیدیم! 

ثنا و کاملیا هم دقیقا همزمان با ما رسیدن! 

من اصلا موقع پیاده شدن از ماشین، به ثنا نگاه نکردم، اما متوجه سنگینی نگاهش روی خودم شدم! 

توی کافه دور هم جمع شدیم و چند ساعتی رو همون‌جا گذروندیم!

بعد از اون هم به اصرار نیلوفر، راهی شهر بازی شدیم و اون‌جا، کاملیا رو به زور سوار ترن هوایی کردیم! 

که البته اونم بیکار نموند و انتقامش و، با ریختن آب پرتغال رومون گرفت!  

از طرفی خیلی خوش می‌گذشت و از طرف دیگه، وجود ثنا و طرز نگاهش بدجوری اذیتم می‌کرد!

برای فردا هم همین برنامه‌ رو چیدیم! 

یک هفته‌ای گذشته بود و صمیمیت بین‌مون خیلی بیشتر شده بود! در حد این‌که هر جا می‌خواستیم بریم، باهم می‌رفتیم!

@عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 26
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت9

پشت میز نشسته بودم و با لیوانِ قهوه‌ی توی دستم بازی می‌کردم! ناخوآگاه به این چند روز فکر کردم!

واقعا داشتن چند تا دوست خیلی خوبه!

البته دوستایی که واقعاً تا تهش باهات باشن!

یه هفته‌ای شده بود که از آرمین خبری نبود و این یکی از عجیب ترین اتفاقات این چند روز بود! 

منم انگار بهش عادت کردم‌ها! همون‌ بهتر که پیداش نیست!

نیلوفر، در حالی که کیفش و روی شونه‌اش می‌انداخت گفت:

- سودا پاشو دیگه! 

باشه‌ای گفتم اما همین که خواستم بلند بشم، موبایلم زنگ خورد! 

نیم نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداختم، با دیدن اسم "داملا خانم"، یا همون منشی شرکت‌مون، ابرویی بالا انداختم و رو به نیلوفر گفتم:

- امروز مگه تعطیل نیست؟! 

- تعطیله! 

شونه‌ای بالا انداختم و بعد از پاسخ به تماس گفتم:

- بفرمائید؟! 

- عذر می‌خوام مزاحمتون شدم! اما موضوعِ خیلی مهمی هست که باید در موردش باهاتون صحبت کنم! 

- بفرمایید می‌شنوم!

- در مورد سرمایه گذار جدیده! باید بیاید شرکت! 

- الان؟!

با صدایی آروم تر گفت:

- آقا اِنگین این‌جان!

- باشه الان میام!

بعد از قطع کردن تماس، نیلوفر با لحنی سرشار از کنجکاوی گفت:

- چی‌شده؟!

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- نمیدونم! در مورد آقا اِنگینه! 

- می‌خوای منم بیام؟! 

سرم و به نشونه‌ی منفی تکون دادم و با قاطعیت گفتم:

- نه! تو با بقیه برو بیرون! من زود کار و حل می‌کنم و برمی‌گردم!  

- باشه!

بعد از عوض کردن لباسام، سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم! 

طولی نکشید که به در شرکت رسیدم! با دیدن اسم "کارمانیا"، لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم! ناخوآگاه به یاد اولین روزی که بالاخره بعد از کلی تلاش، با نیلوفر شدیم صاحب این شرکت! 

بعد از این‌که وارد شرکت شدم، بلافاصله به سمت داملا خانم رفتم که چشمم خورد به آقا انگین! 

تا اومدم لب باز کنم و حرفی بزنم، موبایلم زنگ خورد! با دیدن اسم نیلوفر، صدای گوشی رو قطع کردم! 

رو به سرمایه گذار گفتم:

- مشکلی پیش اومده آقا انگین؟! 

در حالی که دست به سینه رو به روم ایستاده بود، گفت:

- مجبوریم قرارداد و لغو کنیم! 

ابرویی بالا انداختم و با اشاره به در اتاقم گفتم:

- بهتر نیست این‌جا صحبت کنیم؟! 

بعد رو به منشی گفتم:

- کسی و راه نده! 

وارد دفتر شدیم. پشت میزم نشستم و گفتم:

- می‌شنوم! 

رو به روی میز ایستاد و گفت:

- چیزی نیست که بخواید بشنوید! قرارداد و لغو می‌کنیم! 

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- یک طرف این قرارداد، من و شریکم هستیم! پس باید بدونم دلیل این کارتون چیه! 

- لازم نمی‌بینم به شما توضیح بدم! 

اومدم جوابش و بدم اما با ورود علی به اتاق، حرف توی دهنم ماسید! 

علی جلوتر اومد و بلافاصله رو به انگین گفت:

- مشکلی داری؟! 

از سر جام بلند شدم و با تعجب بهش نگاه کردم! 

علی ابن‌جا چه کار می‌کرد؟! 

از کجا قضیه رو فهمیده؟! 

انگین با صدایی که معلوم بود ترسیده بود گفت:

- ن‍ـ...نه آقا علی! 

تو ذهنم کلی سوال بود که جواب هیچ‌کدوم و نمی‌دونستم! دلیل ترسش از علی چی بود؟! 

علی، جلوتر اومد و خیلی جدی گفت:

- اول عذر خواهی می‌کنی! بعدم مثل آدم پای قراردادی که بستی می‌مونی! 

که بلافاصله با لحن خشک و جدی گفتم:

- لازم نیست! اصلا از همون اول قرارداد بستن با این آدم اشتباه بود! 

انگین هم رو به علی گفت:

- من دلیلی برای معذرت خواهی نمی‌بینم! 

علی، ابرویی بالا انداخت و با لبخندی عصبی گفت:

- که این‌طور! 

بعد قدمی به جلو برداشت و مشت محکمی تحویلش داد! 

سریع به سمت علی رفتم و با گرفتن بازوش، اون و عقب کشیدم! 

انگین، دستی به گوشه‌ی لبش کشید و گفت:

- این کارتون بی جواب نمی‌مونه!

علی، با چشم به در اشاره کرد و گفت:

- بیرون! 

انگین هم بدون هیچ حرف اضافه‌ای از اتاق خارج شد!

@عسل ابراهیمی

@golpar @masoo  @Farinaz @Asal Akbari

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 25
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 3

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت10

هنوزم بازوی علی و گرفته بودم و نگاهم به سمت دری بود، که چند ثانیه پیش انگین ازش خارج شد! 

- میخوای قرارداد و لغو کنی؟! 

با شنیدن صدای علی به خودم اومدم و تو چشماش نگاه کردم! 

تازه فهمیدم چه خبره! 

خودم و جمع و جور کردم و بازوش و ول کردم! 

ازش فاصله گرفتم و گفتم:

- آره! 

با چهره‌ای درهم گفت:

- باشه! پس منتظر برگه‌ی قرارداد باش!

با تعجب گفتم:

- چی؟!

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- با شرکت ما قرارداد ببندید! 

- شرکت شما؟! 

- آره! 

سرم و تکون دادم و گفتم:

- حالا بحث کار و بیخیال! چجوری فهمیدی؟! چرا اومدی؟! 

- این آدم و می‌شناسم! آدم درستی نیست! 

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- از کجا فهمیدی من می‌خوام انگین و ببینم؟! 

نفس عمیقی کشید و شروع کرد به تعریف کردن! 

"2 ساعت قبل"

"نیلوفر"

بعد از رفتن سودا، منم سوار ماشین شدم و به سمت پارکی، که بقیه برام آدرس فرستاده بودن، رفتم! 

جلوی پارک ترمز زدم کن چشمم خورد به کاملیا و یاماچ! 

از ماشین پیاده شدم و به سمت‌شون رفتم! 

با لبخند کنارشون نشستم و گفتم:

- سلام! 

تک تک‌شون جوابم و دادن که کاملیا گفت:

- سودا کجاست؟!

کلافه پوفی کشیدم و گفتم:

- یه مشکلی برای شرکت پیش اومده بود. مجبور شد بره! در مورد سرمایه گذار! 

علی، یک تای ابروش و بالا انداخت و گفت:

- اسم سرمایه گذار چیه؟!

بعد از گفتنِ اسم سرمایه گذار، علی دستی به موهاش کشید و گفت:

- به سودا زنگ بزن! 

- چرا؟! 

- زنگ بزن! 

شماره‌ی سودا رو گرفتم! چند تا بوق خورد و تماس وصل شد! 

گوشی و در گوشم گذاشتم و گفتم:

- سودا؟!

- ......! 

اما جوابی نشنیدم! 

برای بار دوم گفتم:

- الو؟! سودا؟!

برگشتم و رو به علی گفتم:

- تماس و وصل کرده، اما جواب نمیده! 

که یکهو، صدای حرف زدن انگین و سودا اومد! 
گوشی رو روی اسپیکر گذاشتم!

بعد از شنیدن مکالمه‌ی انگین و سودا، علی با عصبانیت از جاش بلند شد و به سمت ماشینش رفت! 

ثنا، با حرص و صدای بلندی گفت:

- علی کجا میری؟! 

برگشت و با عصبانیت گفت:

- باید به تو هم جواب پس بدم؟!

ثنا لبخند عصبی زد و گفت:

- خب آخه یعنی چی؟! مجبوری بری؟! بخاطر دختری که همش یک هفته نیست اومده تو جمع مون، الان می‌خوای...! 

علی انگشتش و به نشونه‌ی تحدید بالا اورد و گفت:

- ثنا! حد خودت و بدون و تو چیزایی که به تو مربوط نیست دخالت نکن!

بعد بلافاصله سوار ماشینش شد و راه افتاد!  

"زمان حال"

"سودا"

کلافه پوفی کشیدم و گفتم:

- آخه چرا اومدی؟!خودم با حرف زدن حلش می‌کردم! 

پوزخندی زد و گفت:

- اون آدمی نیست که با حرف زدن بشه باهاش کنار اومد! 

لبه‌ی میز نشستم که چشمم خورد به قطره‌ی خونی که روی میز بود! 

حدس زدم همون خونیِ که از بینی انگین اومد. البته بعد از اینکه از علی کتک خورد!

لبخند محوی زدم که علی گفت:

- چیه؟! 

لبخندم تبدیل به خنده شد و گفتم:

- شاهکارت! 

با این حرفم، زد زیر خنده! 

بعد از چند ثانیه سکوت، گفت:

- سودا پس هر وقت تو بخوای قرارداد و برات می‌فرستم! 

با تردید گفتم:

- مطمئنی؟!

لبخندی زد و گفت:

- آره!

که همون لحظه، موبایلش زنگ خورد! 

بعد از وصل کردن تماس گفت:

- جانم یاماچ؟!

صدای یاماچ و نمی‌شنیدم! اما بعد از چند ثانیه چهره‌ی علی درهم رفت و گفت:

- فقط همین کم بود! باشه الان میام! 

چهره‌ای نگران به خودم گرفتم و گفتم:

- چی‌شده؟!

@عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 26
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 3

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت11

"سودا"

علی، عصبی دستی توی موهاش کشید و گفت:

- داستانش طولانیه! بیا بریم شرکت ما، تو راه برات تعریف کنم! 

سرم و به نشونه‌ی مثبت تکون دادم و گفتم:

- باشه بریم! 

از پله های شرکت پایین رفتیم تا رسیدیم به ماشین‌ها! 

سوییچ ماشین خودم و تحویل نگهبان دادم و به سمت ماشین علی رفتم! 

بعد از بستن در گفتم:

- خب، بگو! 

ماشین راه افتاد!

علی، در حالی که حواسش به جاده بود گفت:

- یک سود خیلی زیاد از شرکت به دست‌مون رسید! 
ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- چقدر؟! 

- 50 میلیون! 

یک تای ابروم و بالا انداختم و گفتم:

- 50 میلیون لیر؟! 

- دلار! 

- پول زیادیه! 

سرش و به نشونه‌ی تایید تکون داد و گفت:

- آره اما....! 

- اما چی؟!
 نفس عمیقی کشید و گفت:

- کل اون پول، صرف ضررای شرکت شد. از طرف دیگه‌ام هم کلی توی بورس ضرر کردیم! در کل چیز زیادی از اون پول نمونده! 

سری از روی تأسف تکون دادم و گفتم:

- چجوری اون همه پول و....! 

که نزاشت حرفم و کامل کنم و گفت:

- کاش فقط مشکل ما پول بود! از شانس‌مون دقیقا این اتفاق هماهنگ شد با عوض کردن خونه! یعنی درست زمانی که خونه رو فروختیم و دنبال یه خونه‌ی جدید بودیم، این اتفاق افتاد! 

بلافاصله، گفتم:

- مبلغی و که کم دارید بهم بگو! کمک‌تون می‌کنم! 
چپ چپ نگاهم کرد که گفتم:

- چیه؟! 

- این و بهت نگفتم که کمک‌مون کنی! 

-  مشکلش چیه؟! فرض کن قرض گرفتی! اون پول تو حسابه شرکته! حالا دست شماها باشه! 

- نصف اون پول مال نیلوفره! 

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- اشکال نداره! 

بعد از چند دقیقه، به در شرکت رسیدیم! 

از ماشین پیاده شدم و زیر لب، اسم شرکت و زمزمه کردم:

- آرسِس! 

بعد از این‌که وارد شرکت شدیم، یه راست به سمت اتاق یاماچ رفتیم! 

تقه‌ای به در زدم و در و باز کردم! 

یاماچ روی صندلی نشسته بود و دستش زیر چونه‌اش بود، که با صدای باز شدن در، سرش و بالا اورد و به ما نگاه کرد! 

بعد از پشت میز بلند شد و رو به ما گفت:

- خوش اومدید! 

"نیلوفر"

نفس حبس شده‌ام و بیرون دادم و گفتم:

- یاماچ کجا رفت؟! 
کاملیا، شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم! احتمالا در مورد شرکت بود! 

پشت چشمی نازک کردم و با لحن کلافه‌ای گفتم:

- حالا این سه تا هم روز تعطیل برا ما کاری شدن! 

ثنا، یک تای ابروش و بالا انداخت و گفت:

- تو چه مشکلی داری؟! تو که راحت نشستی این‌جا! 
- علی راست میگه‌ها! تو چیزایی که بهت مربوط نیست خیلی دخالت میکنی! 

کاملیا، کلافه پوفی کشید و گفت:

- نیلو، ثنا بس کنید! اصلا پاشید ما هم بریم خونه! 

بلند شدم و با اشاره به ثنا گفتم:

- به نظر منم بریم، چون حداقل تو خونه دیگه کمتر این و می‌بینم! 

ثنا، ابرویی بالا انداخت و گفت:

- خیلی پررو شدی دیگه! سعی کن بیشتر از این پیش نری! 

جلوتر رفتم و گفتم:

- پیش برم چی میشه؟! 

کاملیا که از دست ما کلافه شده بود، با صدای نسبتاً بلندی گفت:

- ثنا، نیلوفر بسه! 

دیگه حوصله‌ی بحث کردن نداشتم! سوار ماشینم شدم و به سمت عمارت راه افتادم! 

من چند ساعتی میشد که رفته بودم خونه اما از سودا خبری نبود! 

خواستم دوباره شماره‌ی سودا رو بگیرم که صدای باز شدن در اومد! 

جلوش ایستادم و گفتم:

- چه عجب! بالاخره دل کندی از شرکت! 

- نیلو؟! 

- بله؟! 

سرش و پایین انداخت و گفت:

- من بدون اطلاع تو یه کاری کردم!

دست به سینه ایستادم و گفتم:

- چه کار کردی؟!

@عسل ابراهیمی @-Madi-

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 24
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 3

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت12

"سودا"

چند ثانیه سکوت کردم که گفت:

- زود باش سودا! بگو چه کار کردی؟! 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- نیلو می‌خوایم با بچه‌ها خونه‌ی شریکی بخریم! 

با شنیدن این حرفم، با تعجب و صدای نسبتاً بلندی گفت:

- چی؟! متوجه می‌شی چی می‌گی؟! با کدوم بچه‌ها؟! 
به مبل اشاره کردم و گفتم:

- داستانش طولانیه! بیا بشین برات تعریف کنم! 

با اخم غلیظی گفت:

- زود باش بگو! 

اول از همه، براش ماجرای دعوای علی و انگین و تعریف کردم! اونم با دقت گوش می‌داد! 

بعد از این‌که حرفم تموم شد، لبخند مرموزی زد و گفت:

- بابا دم علی گرم! یعنی حال کردم. می‌زاشتی بیشتر بزنه‌! 

با نگاهی سرشار از تأسف، زل زدم تو چشماش که گفت:

- باشه حالا اون‌جوری نگاه نکن! بعدم این داستانی که تعریف کردی اصلا ربطی به خونه نداشت! 

- صبر کن اونم می‌گم! 

بعد از اون، شروع کردم به تعریف کردن 50 میلیون دلار سود، بعد از اون هم قضیه‌ی پیدا کردنِ خونه، برای علی و یاماچ و براش تعریف کردم! 

وقتی حرفام تموم شد، با لحنی کلافه گفت:

- خب؟! 
نفس حبس شده‌ام و بیرون دادم و گفتم:

- خب رسیدیم به جای حساسش! من و علی رفتیم شرکت اونا تا با یاماچ، صحبت کنیم و یه راهی پیدا کنیم! 

"3ساعت قبل"

در جواب خوش‌آمدگویی یاماچ، تشکری کردم و کنار علی، روی صندلی نشستم! 

به پشت صندلی تکیه دادم و گفتم:

- شنیدم بدجور ضرر کردید! 

شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- درست شنیدی! 

یکم به جلو خم شدم و با لحن آرومی گفتم:

- من نمی‌خوام دخالت کنم! اما هرچقدر پول لازم دارید من کمک‌تون می‌کنم! 

یاماچ ابرویی بالا انداخت و گفت:

- سودا الان داری از پولی که تو حساب شرکت به نامته حرف میزنی؟!

- آره! 

سرش و به نشونه‌ی منفی تکون داد و خیلی قاطع گفت:

- اصلا حرفش و نزن! 

علی به صندلی تکیه داد و گفت:

- منم همین و گفتم! اما سودا خانم لجباز تر از این حرفان! 

یاماچ لبخند با صدایی زد و گفت:

- فقط به یه شرط! 

- فقط همین مونده بود شرط و شروط بزاری! چه شرطی؟! 

خیلی جدی گفت:

- این‌که خونه شریکی باشه! بین چهارتامون!

علی، سرش و به نشونه‌ی تایید تکون داد و گفت:

- پیشنهاد خوبیه!

سرم و به نشونه‌ی مثبت تکون دادم و گفتم:

- باشه حالا که با خونه‌ی شریکی راضی می‌شید حله! 

خلاصه که همش بحث سر خونه بود و چند تا عکس خونه هم دیدیم که یکی‌شون خیلی قشنگ بود! عمارت سرسبز و بزرگی بود!

بعد از نیم ساعت، همون عمارت و انتخاب کردیم! درسته یکم پول کم اوردیم اما بهش می‌ارزید!

"زمان حال"

نیلوفر در حالی که با حرص نگاهم می‌کرد گفت:

- سودا من شلغمم؟! 

خندم و خوردم و گفتم:

- خب پیشنهاد خوبی بود! تو رو هم بهش اضافه کردم!

- لااقل قبلش بهم می گفتی! 

با استرس گفتم:

- هستی دیگه نه؟! من‌ و ضایع نکنی بگی نمی‌خوام!

با حرص لبخندی زد و گفت:

- خیلی دلم می‌خواست ضایع‌ات کنم؛ ولی نمی‌کنم!

پریدم بغلش که گفت:

- سودا خفه شدم ولم کن! راستی مگه برا خرید اون خونه‌ای که انتخاب شد پول کم نداشتین؟!

یاد اون قسمت از ماجرا افتادم که براش تعریف نکرده بوده! 

لبم و گاز گرفتم و گفتم:

- آره اما جور شد!
یک تای  ابروش و بالا انداخت و گفت:

- چجوری جور شد؟! اونم در عرض یک ساعت؟!

- خب قسمت بد ماجرا هم همینه! 

با چهره‌ای سرشار از عصبانیت گفت:

- زود باش تعریف کن! 

- ثنا پاشده بود اومده بود شرکت و حرفامون رو شنیده بود! 

- خب؟!

- خب این‌که دیگه اونم به شریکامون اضافه شد! یعنی تو خونه‌ای که می‌خوایم بریم اونم هست؛ البته با کاملیا! 

از روی مبل بلند شد و گفت:

- سودا من نمی‌تونم با اون دختره‌ی روانی یه جا زندگی کنم! یا اون من و می‌کشه، یا من اون و! 

با لحنی تمسخرآمیز گفتم:

- خب باشه! اگه می‌خوای می‌تونی نیای! 

بعد اومدم جلوتر و با لحن مرموزی گفتم:

- اما اگه تو نیای، اون وقت کی این ثنا رو آدم کنه؟!

و یه چشمک تحویلش دادم! 

دو تا فحش زیر لبی بهم داد، بعد گفت:

- باشه! میام!

- بزار عکس خونه رو نشونت بدم!  

- ببینم! 

عکس عمارت و نشونش دادم که گفت:

- قشنگه‌ها! 

- فردا می‌خوایم بریم از نزدیک ببینیمش! تو هم میای؟!

سرش و به نشونه‌ی مثبت تکون داد و گفت:

- آره میام!

@عسل ابراهیمی @-Madi-

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 23
  • تشکر 2
  • هاها 4
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت13

"نیلوفر"

بعد از این‌که سودا، عکس عمارت و نشونم داد، هر کدوم به سمت اتاق خودمون رفتیم! 

همون‌طور که روی تخت خوابیده بودم، نگاهی به در و دیوار اتاق انداختم! 

باورم نمی‌شد که داریم از این‌جا می‌ریم! 

من و سودا کلی تو این خونه خاطره داشتیم! 

بیخیالِ اینجور فکرا شدم و روی دست افتادم؛ اما خوابم نبرد! 

موبایلم و برداشتم و با دیدنِ این‌که سودا آنلاینه، زیر لب گفتم:

- پس بیداری! 

که همون لحظه یک فکر شیطانی از ذهنم گذشت!

لبخندی زدم و پارچه‌ی سفیدی که گوشه‌ی اتاقم بود و برداشتم و به سمت آشپزخونه راه افتادم! 

رفتم در یخچال و سس کچاپ رو برداشتم؛ بعد سس و با آب مخلوط کردم تا رقیق بشه! 

بعد از اون، ریختمش روی پارچه‌ی سفید. با لبخند به شاهکارم نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:

- قطعا این و ببینه سکته کرده! 

ریز خندیدم و به کارم ادامه دادم! 

در ادامه، یک چاقوی بزرگ هم برداشتم و از کچاپ، ریختم روش تا مثل خون به نظر برسه!
پارچه رو انداختم رو صورتم و به سمت اتاق سود ا رفتم! 

در و آروم با دستم هل دادم که باز بشه؛ جوری که من و نبینه!

همون لحظه صدای سودا رو شنیدم که با لحن آرومی گفت:

- نیلوفر؟!  

دستم و جلوی دهنم گذاشتم تا صدای خنده‌ام و نشنوه! 

دوباره، با صدایی که ترس توش موج می‌زد گفت:

- نیلوفر اصلا هم کارِت جالب نیست! 

چند ثانیه سکوت بود، که پریدم تو اتاق و چاقو رو بالا گرفتم که صدای جیغ سودا، کل خونه رو برداشت! 

اصلا نتونستم خودم و کنترل کنم و از خنده، پخش زمین شدم! 

سودا، با دیدن صورتم که دیگه زیر اون پارچه‌ی قرمز نبود و از خنده مثل لبو سرخ شده بود، بد جوری لجش گرفت و با حرص گفت:

- این چه کاری بود! داشتم از ترس سکته می‌کردم! 

بعد از روی تخت بلند شد و به سمتم اومد؛ منم که از بس خندیده بودم نای فرار کردن نداشتم، برای همین تسلیم کتک‌های سودا شدم و اونم قشنگ حرصش و خالی کرد! 

تقریبا یکی دو ساعتی دو گذشته بود و دیگه هیچ‌کدوممون حال تکون خوردم هم نداشتیم! 

سودا در حالی که روی مبل ولو شده بود گفت:

- نیلو یکی طلبت؛ برات دارم! 

ابروهام و درهم کشیدم و گفتم:

- تو این همه من و کتک زدی، تازه میگی یکی طلبت؟! 

نچی کرد و گفت:

- نه هنوز دلم خنک نشده! 

دوتامون روی مبل دراز کشیده بودیم که خوابمون برد! 

نزدیک‌های ظهر بود که صدای زنگ موبایل سودا، باعث شد چشمام و باز کنم! 

سودا تماس و روی اسپیکر گذاشت و در حالی که هنوز چشماش بسته بود گفت:

- جانم علی؟!

- مثل این‌که خواب بودی! یادت رفت می‌خواستیم امروز بریم عمارت و ببینیم؟!

سودا، دستی به چشماش کشید و با لحنی خواب آلود گفت:

- نه یادم نبود؛ دیشب دیر خوابیدم بخاطر همونه! الان آماده می‌شیم! 

- باشه! پس فعلا در و باز کن من بیام داخل! 

- چی؟! 

- دم در، تو ماشین منتظرم! 

- باشه الان باز می‌کنم! 

بعد تماس و قطع کرد و با صدای بلندی گفت:

- نیلو؟! 

- ها؟! 

از روی مبل بلند شد و گفت:

- برو در و باز کن علی منتظره! 

- باشه! 

باشه رو گفتم اما همچنان روی مبل دراز کشیده بودم! 

با صدای بلندتری گفت:

- با تو بودم! از روی مبل بلند شدم و گفتم: رفتم! 

بعد با چهره‌ای به هم ریخته به سمت در رفتم و بازش کردم! 

با دیدن علی لبخندی زدم و گفتم:

- خوش اومدی! 

خنده‌اش و خورد و گفت:

- خوش باشی! پس این چه سر و وضعیه؟!

دستی به چشمام کشیدم و گفتم:

- ولش کن داستانش طولانیه!  

خندید و گفت:

- باشه! 

- قهوه می‌خوری؟!

سرش و به نشونه‌ی منفی تکون داد و روی مبل نشست!

@عسل ابراهیمی @-Madi-

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 26
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 3

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت14

"سودا"

رفتم جلوی آینه و نگاهی به خودم انداختم. یک شلوار لی آبی روشن و یک تاپ قرمز پوشیده بودم! 

یه رژ صورتی کم رنگ هم زدم و رفتم پایین! 

وقتی به سالن رسیدم، چشمم خورد به علی که روی مبل نشسته بود و سرش تو گوشی بود! 
همون طور که از پله ها پایین می‌اومدم گفتم:

- خوش اومدی! 

که با شنیدنِ صدای من، سرش و بالا اورد و گفت:

- ممنون! بریم؟! 

سرم و به نشونه‌ی مثبت تکون دادم که نیلوفر هم گفت:

- منم آماده‌ام! 

علی از روی مبل بلند شد و سه تایی به سمت در رفتیم!

هر کَس سوار ماشین خودش شد و به سمت خونه‌ی جدید راه افتادیم!  وقتی رسیدیم کاملیا، ثنا و یاماچ اونجا بودن! 

نمای بیرون خونه خیلی قشنگ بود!  از در ورودی که رد شدیم به یک باغ خیلی بزرگ رسیدیم که تا دم در خونه سنگ فرش شده بود و بقیه‌اش چمن و درخت بود! 

وارد باغ شدیم! نگاهم و سرتاسر باغ انداختم! 

بعد از چند ثانیه، من از بچه ها جدا شدم به سمت قسمتی از باغ رفتم که خلوت، ساکت و پر از درخت بود! با لبخند به درخت‌ها نگاه کردم که با شنیدن صدایی آشنا، ترس کل بدنم و فرا گرفت! 

- سودا؟! 

برگشتم و با تعجب به آرمین نگاه کردم! 

با لحنی سرشار از ترس گفتم:

- تو این‌جا چه کار می‌کنی؟! 

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- ناراحت شدی اومدم؟! 

- برو آرمین! اگه یکی ببینت...! 

نزاشت حرفم و کامل کنم و گفت:

- اینا کی اَن؟! 

پوزخندی زدم و گفتم:

- به تو چه؟! 

لبخندی عصبی زد و گفت:

- سودا من و عصبی نکن! میگم اینا کی اَن؟! 

تُن صدام و بالا تر بردم و گفتم:

- منم گفتم به تو چه! چرا دست از سرم بر نمی داری؟! چرا نمی‌فهمی من تو‌ رو نمی‌خوام؟! 

- لعنتی من دوسِت دارم! 

با حرص گفتم:

- من دوسِت ندارم! حالا از اینجا میری یا بقیه رو صدا کنم؟! 

انگشت اشاره‌اش و به نشونه‌ی تهدید بالا اورد و گفت:

- نباید به کسی بگی من اومدم اینجا! نگاه کن، من تونستم تا این‌جا بیام، فکر کردی اومدن تا داخل خونه برام کاری داره؟! اگه بفهمم به کسی گفتی...!

چند ثانیه مکث کرد بعد ادامه داد:

- چند نفرید؟! آها 6 نفر! داشتم می‌گفتم! اگه بفهمم به کسی گفتی، 6 تا قبر همین جا براتون می‌کَنَم! آخرین نفر هم تو رو دفن می‌کنم! بعدم کنار تو یه قبر واسه خودم می‌کَنَم! 

با ترس و تعجب بهش خیره شده بودم! 

هنوز، توی شُک حرفی که آرمین زد بودم، و داشتم با تنفر بهش نگاه می‌کردم که صدای نیلوفر و شنیدم!

بیشتر که دقت کردم متوجه شدم داره اسمم و صدا می‌زنه! 

آرمین، لبخندی پر از حرص بهم زد و از اون‌جا دور شد! 

- سودا؟! 

با صدای بلندی گفتم:

- اینجام نیلو! 

به سمتم اومد و گفت:

- تو چرا جدیداً این‌جوری شدی! یهو غیبت میزنه! 

آب دهنم و قورت دادم و گفتم:

- اومدم اینجا رو ببینم! 

- حالا چرا رنگ گچ دیوار شدی؟! 

سرم و به نشونه‌ی منفی تکون دادم و گفتم:

- بیا بریم! 

با هم به سمت ویلا راه افتادیم که با دیدن یاماچ، نیلوفر و پیچوندم و به سمتش رفتم!

- یاماچ؟! 

برگشت سمتم و گفت:

- بله سودا؟! 

مطمئناً از صورتم معلوم بود ترسیده بودم!

@-Madi- @عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 26
  • تشکر 3
  • غمگین 3

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت15

آب دهنم و با صدا قورت دادم که یاماچ، یکی دو قدم به جلو اومد و گفت:

- چی‌شده سودا؟! چرا رنگت پریده؟!

در حالی که نفسم توی سینه حبس شده بود، با اشاره به در گفتم:

- یاماچ به جز این در، در دیگه‌ای هم تو این خونه هست؟! یا مثلا درِ مخفی!

چند ثانیه فکر کرد بعد سرش و به نشونه‌ی منفی تکون داد و گفت:

- نه!

زیر لب باشه‌ای و گفتم و خواستم برگردم، که دستم و گرفت و گفت:

- چی‌شده؟!

با دستپاچگی گفتم:

- هیچی! 

- مگه میشه هیچی؟! رنگ و روت مثل گچ سفیده! بعد میای می‌پرسی در دیگه‌ای هم هست یا نه! به نظر خودت عجیب نیست؟!

دوباره با لحن قاطع تری گفتم:

- نه چیزی نشده! 

این و گفتم و بلافاصله برگشتم سمت خونه! 

وارد خونه  شدم که چشمم خورد به نمای داخلیش! خیلی قشنگ بود اما حوصله‌ی ور انداز کردنش رو نداشتم! 

به سمت راه پله رفتم و تک تک پله‌ها رو طی کردم که چشمم خورد به کاملیا، ثنا و نیلوفر! 

کاملیا هم با دیدن من، چشماش و ریز کرد و گفت:

- کجا بودی سودا؟! 

در حالی که سعی می‌کردم نگرانی‌ام به چشم نیاد گفتم:

- پیش یاماچ بودم! 
نیلوفر دست به سینه ایستاد و گفت:

- یاماچ و علی کجان پس؟!

به نرده‌ها تکیه دادم و گفتم:

- علی و ندیدم! ولی یاماچ تو باغه! 

چند ثانیه سکوت بود که این سکوت و شکستم و گفتم:

- چی‌شد آخر؟! برنامه چیه؟! 

کاملیا شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- لوازم خونه که تکمیله! فقط بریم وسایل خودمون و بیاریم! 

سری تکون دادم و گفتم:

- باشه پس بریم! 

خواستم برگردم و از راه پله پایین برم اما انقدر ذهنم مشغول بود که متوجه نشدم علی هم داره از همون راه پله بالا میاد! 

فقط می‌خواستم سریع از اون‌جا خارج بشم! 

اما همین که پام و روی اولین پله گذاشتم، پام پیج خورد و نزدیک بود بخورم زمین که علی محکم پشت کمرم و گرفت و با چهره‌ای متعجب بهم چشم دوخت! 

"ثنا"

از این‌که علی سودا رو گرفته بود بدجوری لجم گرفت!  

علی همون طور که پشت کمر سودا رو گرفته بود، با لحن خنده‌داری گفت:

- از این به بعد قراره از پله‌ها رفت و آمد کنی! همیشه من نیستم بگیرمت‌ها!

دیگه نمی تونستم تحمل کنم! 

از لج، دندون‌هام و روی هم سابیدم و با حرص نگاهشون کردم! 

سودا با دستپاچگی گفت:

- اِم چیزه....پام چیز شد! 

علی خندید و گفت:

- باشه فهمیدم پات چیز شد! 

بعد سودا رو کشید جلو و گفت:

- پاشو! 

بعد روی پله ایستاد و رو به ما گفت:

- من می‌خواستم بیام بالا، شماهم برید وسایلتون و بیارید! 

من، سرم و به نشونه‌ی تایید حرفش تکون دادم! 

از این به بعد توی این خونه زندگی می‌کنیم! 

یعنی مجبورم هر روز این دوتا رو ببینم؟!

نه نمی‌تونم! من یه درسی به سودا خانم بدم که خودش، با پای خودش از این خونه بره! 

کاملیا و نیلوفر می‌خواستن برگردن خونه تا وسایل‌ها رو بیارن!

وقتی اونا از عمارت خارج شدن، منم رفتم سراغ سودا! 

"سودا"

خاک تو سرت سودا از یه پله نمی‌تونی بری پایین! 

همین جوری داشتم با خودم حرف می‌زدم که ثنا بازوم و کشید و من و به سمت یکی از اتاق‌ها برد! 

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

- چه کار میکنی ثنا؟!

اما جوابی به جز سکوت تحویلم ندادم! 

وقتی وارد اتاق شدیم، دستم و از دستش بیرون کشیدم و با لحن طلبکارانه‌ای گفتم:

- حالت خوبه؟! زده به سرت؟! این چه کاریه؟!

رو به روم ایستاد و با لحن تهدیدآمیزی گفت:

- سودا یا خودت با آوردن دلیل منطقی برای اونا از این خونه میری، یا کاری می‌کنم خودت مجبوراً با پای خودت بری! 

با حرص زل زدم تو چشماش و گفتم:

- تو دقیقا مشکلت چیه؟!

لبخندی عصبی زد و گفت:

- خودت می‌دونی مشکلم چیه! 

- اگه ندونم؟! 

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- اونقدر احمق نیستی که ندونی! الان داری خودتو میزنی به احمق بودن! 

این جمله رو گفت و از اتاق خارج شد! 

داشتم خودم و گول می‌زدم!

ثنا راست می‌گفت! من می‌دونستم مشکل اون چیه! 

نسبتاً محکم دستم و کوبیدم رو میز و زیر لب گفتم:

- از یک طرف این،از یک طرف دیگه آرمین!

@عسل ابراهیمی @-Madi-

ویرایش شده توسط Ghazal
  • لایک 26
  • تشکر 2
  • غمگین 4

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شانزده

 روی صندلی داخل اتاق نشستم و دستم رو ‌ زیر چونه‌ام گذاشتم. واقعاً دیگه نمی‌دونستم چیکار کنم! 

این‌جور مواقع فقط کار کردن حالم رو خوب می‌کرد!

رفتم پایین، سوار ماشین شدم و به سمت شرکت راه افتادم! 

(ثنا)

پشت فرمون نشسته بودم و با خودم کلنجار می‌رفتم و به مکالمه‌ی امروزمون فکر می‌کردم!

بهش گفتم خودت برو، اما مطمئنم کم نمیاره و باهام لج می‌کنه! 

حواسم پرت این چیزا شد که ماشین جلوییم یک دفعه زد رو ترمز و منم محکم باهاش برخورد کردم! 

با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و با ابروهایی درهم گفتم:

- چه کار می‌کنی؟! مثل آدم رانندگی کن! 

 پوزخندی زد و گفت:

- برو بابا! 

با شنیدن این جمله از زبون راننده، دهنم و باز کردم که جوابش و بدم اما کسی که کنار راننده نشسته بود، گفت:

- من معذرت می‌خوام! خسارت ماشینتون هم من میدم! 

با اخم غلیظی گفتم:

- لازم نکرده! 

بعد بلافاصله نشستم تو ماشین و محکم در رو بستم!

اما همین که خواستم راه بیوفتم، چشمم  به همون راننده‌ای که باهاش تصادف کردم، خورد. از ماشین پیاده شد و به سمت یک شرکت رفت!

با دیدن اسم شرکت، متوجه شدم، شرکت مال سودا و نیلوفرِ!

از ماشین پیاده شدم و دنبالش راه افتادم که دیدم صاف رفت نشست پشت در اتاق سودا!

از سر تا پای پسره رو زیر نظر گرفتم؛ موهای مشکی با چشم‌های قهوه‌ای سوخته داشت و در کل جذاب بود! 

برام سوال بود این پسره چه ربطی به سودا داره؟! 

شاید با استفاده از این بتونم کاری کنم که سودا، گورش و گم کنه!

با رد شدن این افکار از ذهنم، لبخندی زدم و منتظر موندم!

یک ربعی شده بود که اون مرد، پشت در اتاق سودا منتظر بود و من هم از پشت دیوار، یواشکی نگاهش می‌کردم! 

بعد از گذشت چند دقیقه، صدای سودا رو شنیدم که از ته راهرو، به سمت اتاقش میومد.

اما تنها نبود، علی هم کنارش قدم برمی‌داشت.

نگاهم رو به پسری که منتظر سودا بود، دوختم. با دیدن اون دوتا، از عصبانیت سرخ شده بود.

سودا، جلوتر اومد و با دیدن اون پسر، خنده روی لبش خشک شد.

آب دهنش و قورت داد و با صدای آرومی گفت:

- آرمین! 

پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:

- پس اسمت آرمینه! 


پسره جلوتر رفت و با غیض گفت:

- آره آرمین! 

علی، با ابروهای درهم به آرمین خیره شده بود اما حرفی نمی‌زد! 

سودا، در حالی که سعی داشت ‌ نگرانیش ‌ به چشم نیاد، گفت:

- اینجا جاش نیست! 

نیشخندی عصبی زد و گفت:

- پس کجا جاشه؟!

(سودا)

با اشاره به در اتاقم گفتم:

- برو داخل.

خودم اول از همه‌شون وارد اتاق شدم و پشت میز نشستم.

علی هم با اخم غلیظی روی صندلیِ رو به روی میز من نشست.

آرمین هم رو‌به‌روی من ایستاد که گفتم:

- خب؟ ‌ چی می‌خوای؟

آرمین دو سه قدم جلوتر اومد و گفت:

- به نظرت چی می‌خوام؟ ‌ امروز هم مثل روزهای قبلی اومدم همون حرف‌های تکراری رو بزنم! اومدم بازم بگم دوست دارم! 

به علی نگاه نمی‌کردم اما متوجه دست مشت شده‌اش بودم! 

با چشم و ابرو بهش اشاره دادم و گفتم:

- دیوونه شدی؟

پوزخندی زد و گفت:

- آره خیلی وقته دیوونه شدم؛ دیوونه‌ی تو! اما تو که برات مهم نیست.

همون لحظه علی از روی صندلی بلند شد و با تشر گفت:

- بفهم داری چی میگی! 

- تو کی هستی؟

علی انگشت اشاره‌اش و به نشونه‌ی تهدید بالا ‌آورد امّا قبل از این‌که حرفی بزنه، خطاب به آرمین گفتم:

- برو آرمین! 

آرمین، لبخندی از روی حرص زد و گفت:

- باشه امروز هم میرم! 

بعد جلوتر اومد و در گوشم گفت:

- اما به فکر عواقب بعدش هم باش! 

(ثنا)

بعد از چند دقیقه، آرمین از اتاق خارج شد و جوری در رو به هم کوبید که دیوارهای اتاق لرزید! 

بعد هم با عصبانیت از شرکت خارج شد. ‌ دنبالش راه افتادم.

وقتی به ماشین رسید و خواست در رو باز کنه گفتم:

- پایه‌ی معامله هستی؟

با شنیدن صدای من برگشت و گفت:

- ببینم تو همونی نیستی که زدی به ماشینم؟

خندیدم و گفتم:

- تو زدی به ماشین من.

- حالا هر چی. ‌ منظورت از معامله چی بود؟

- سودا رو دوست داری؟

چند ثانیه خیلی گنگ نگاهم کرد که گفتم:

- بگو دیگه، ‌ دوسش داری یا نه؟ ‌ اگه سودا رو می‌خوای من می‌تونم کمکت کنم.

بالاخره لب باز کرد و گفت:

- آره دوسش دارم! اما از دست تو چه کاری بر میاد؟

به کافه‌ای که کنار شرکت بود اشاره کردم و گفتم:

- نظرت چیه بریم بشینیم یک ‌ قهوه‌ای بخوریم و برات تعریف کنم من کی هستم و چجور می‌تونم کمکت کنم؟

با تردید سرش و به نشونه‌ی مثبت تکون داد!

@-Madi- @-Aryana- @Farinaz @Asal Akbari @Atenaa @lady m @Venus_m @G.Ha @unknown @Weird @S.malkzad

ویرایش شده توسط Ghazal
-𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂𑁍 - ویراستاری𑁍-
  • لایک 26
  • تشکر 3
  • غمگین 3

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفدهم

با آرمین به سمت همون کافه رفتیم و پشت یکی از میزها نشستیم.

آرمین، به صندلی تکیه داد و گفت:

- خب بگو دیگه.

چند ثانیه سکوت کردم که گفت:

- نمی‌خوای چیزی بگی؟ ‌ ببین اگه بفهمم سر کارم گذاشتی...

پریدم وسط حرفش و گفتم:

- تو تنها شانس من هستی که سودا رو از زندگیم بیرون کنم، ‌ من هیچ‌وقت با تنها شانسی که دارم بازی نمی‌کنم.

ابروهاش و درهم کشید و گفت:

- چرا می‌خوای سودا رو از زندگیت بیرون کنی؟

- ببین اون پسری که کنار سودا دیدی، پسرخاله‌ی منه؛ علی! من از بچگی بهش علاقه داشتم!  ‌درسته اون از من خوشش نمیاد. یعنی رابطه‌اش با من در حد همون پسر خاله، دختر خاله‌است.

نزاشت حرفم و کامل کنم و گفت:

- خب این چه ربطی به سودا داره؟

- بزار حرفم و تموم کنم.

سری تکون داد و گفت:

- باشه بگو.

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

- این هم درسته که زیاد به من محل نمی‌زاره. اما حداقل با هیچ دختر دیگه‌ای هم رابطه نداشت! البته تا قبل از این‌که سودا بیاد.

آرمین به جلو خم شد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:

- یعنی میگی سودا و علی با هم رابطه دارن؟

تُن صداش خیلی بلند بود! جوری که تمام افرادی که توی کافه نشسته بودن، برگشتن و به ما نگاه کردن.

نگاهی به دور و بر انداختم، گفتم:

- نه رابطه ندارن؛ البته فعلا! 

آرمین دوباره به صندلی تکیه داد و گفت:

- خب حالا نقشه‌ات چیه؟

- تو این مدتی که سودا رو شناختم رو کارش خیلی حساسه. ‌ یعنی اگه بتونم بک ‌ ضربه‌ای به کارش بزنم و اون هم بد ترش رو تلافی کنه، شاید از چشم علی یا حتی خواهر خودم، کاملیا بیوفته.

- تو خواهر کاملیایی؟

سرم و به نشونه‌ی مثبت تکون دادم و گفتم:

- آره! 

بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت:

- یک ‌ چیزی به ذهنم رسید! داخل شرکت یک ‌ اتاق هست که سودا اجازه نمیده کسی واردش بشه.

- چی توی اتاقه؟

- نمی‌دونم. ‌ همون‌طور که گفتم نمی‌ذاره ‌ کسی واردش بشه. به احتمال زیاد باید مدارک مهم شرکت باشه. درِ اون اتاق همیشه قفله و فقط سودا و نیلوفر کلیدش رو دارن.

- خب چه کار می‌تونیم بکنیم؟

لبخند مشکوکی زد و گفت:

- باید اون اتاق رو از بین ببری؛ ‌ جوری که فقط خاکسترش باقی بمونه.

- اما من که نمی‌تونم وارد اتاق بشم.

حالت متفکرانه‌ای به خودش گرفت و گفت:

- این اتاق فقط دوتا کلید داره، ‌ یکیش همیشه دست سوداس اون یکی هم ماله نیلوفره. ‌ اما نیلوفر هیچ‌وقت کلید رو با خودش این‌ور- اون‌ور نمی‌بره، ‌ توی کشوی میز اتاقش می‌گذاره.

سرم و به نشونه‌ی تصدیق حرفش تکون دادم و گفتم:

- آها حالا فهمیدم، ‌ حله! یک ‌ کاری می‌کنم که از اون اتاق چیزی نمونه!

- یک ‌ روز برو شرکت و از توی اتاق نیلوفر کلید رو پیدا کن. وارد اتاق که شدی اون و آتیش بزن، ‌ جوری که دوربین‌ها فیلمت رو بگیرن و معلوم باشه تویی! ‌ واسه بعدش هم یه نقشه‌ی توپ دارم.

لبخندی زدم و گفتم:

- این کار رو انجام شده بدون؛  حالا مطمئنی جواب میده؟

- شک نکن!

نگاهم رو به چشم‌های قهوه‌ای رنگش دوختم و گفتم:

- حالا اگه سودا تلافی نکنه چی؟

- حلش می‌کنم.

از روی صندلی بلند شدم و در حین بلند شدن گفتم:

- باشه فهمیدم، ‌ من باید برم کاملیا منتظرمه. به امید دیدار.

- این‌بار هم قهوه مهمون من، برو.

چشمکی تحویلش دادم و از کافه  بیرون زدم.

دو پارت آخر، ویرایش شد. @همکار ویراستار

@-Madi- @-Aryana-

ویرایش شده توسط Ghazal
-𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂𑁍 - ویراستاری𑁍-
  • لایک 24
  • تشکر 3
  • غمگین 4

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هجده

(علی)

داشتم به اتفاقِ چند دقیقه پیش فکر می‌کردم؛ جمله‌ی دوسِت دارمی که به سودا گفت، هر ثانیه توی گوشم اکو می‌شد. ‌ نمی‌دونم چرا امّا عصبی شده بودم!

تحمل این‌که یکی به سودا گفت دوسِت دارم و نداشتم. ‌ من کِی به این دختر دل بستم؟!

جسمم توی اتاق نشسته بود اما حواسم جای دیگه‌ای بود.

سودا دستش رو جلوم تکون داد و گفت:

- الو؟ ‌ کجایی؟!

سرم رو تکون دادم تا فکر و خیال بیام بیرون! 

بعد به چشم‌های خوش رنگش خیره شدم و گفتم:

- چی؟

- پرسیدم کجایی؟

نگاهم رو دزدیدم و گفتم:

- حواسم نبود!

دست‌هاش رو درهم قفل کرد و گفت:

- گفتی باهات کار دارم منم گفتم بیا شرکت. حالا بگو؛ می‌شنوم! 

از روی صندلی بلند شدم و با لحن سردی گفتم:

- ولش کن.

- علی؟!
به سمت در رفتم امّا شنیدن صداش باعث شد برای لحظه‌ای توقف کنم.

برگشتم سمتش اما حرفی نزدم.

از روی صندلی بلند شد و گفت:

- دلیل این کارِت چیه؟!

پوزخندی زدم و گفتم:

- دلیل کدوم کارم؟

- سرد برخورد کردنت! 

ابروهام و درهم کشیدم و گفتم:

- این کی بود سودا؟

- یک ‌ دیوونه! 

- نپرسیدم آدم سالمیه یا دیوونه؛ پرسیدم کیه؟

وقتی جوابی بهم نداد، لبخندی عصبی زدم و از اتاق خارج شدم! 

(ثنا)

قصد داشتم همین امروز کلید اون اتاق و پیدا کنم؛ ‌ اما قبلش باید می‌فهمیدم که نیلوفر خونه‌ است یا شرکت.

موبایلم رو برداشتم و با کاملیا تماس گرفتم.

بعد از گذشت چند ثانیه صداش توی گوشم پیچید که گفت:

- بله؟

- سلام به بهترین خواهر دنیا! 

که بی برو و برگشت گفت:

- چی می‌خوای دوباره مهربون شدی؟

نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم و گفتم: 

- دستت درد نکنه! مردم خواهر دارن ماهم خواهر داریم.

- باشه ثنا گیر نده.

- خونه‌ای؟

- آره! 

در همون حین که با ناخن‌هام بازی می‌کردم گفتم:

- نیلوفر و سودا هم اون‌جا هستن؟

- سودا نه، ولی نیلوفر خونه ‌است. حالا تو چرا سراغ اون‌ها رو می‌گیری؟

- هیچی همین‌جوری؛ بعدا می‌بینمت فعلا خداحافظ!

- ثنا...

همین که اومد حرفی بزنه تماس رو ‌ قطع کردم! 

الان بهترین زمانِ که برم شرکت و اون کلید و پیدا کنم! 

به سمت شرکت راه افتادم؛ طولی نکشید که به در شرکت رسیدم!

از ماشین پیاده شدم و رفتم طبقه‌ی بالا؛ اما چشمم خورد به منشی نیلوفر ‌ که دم در اتاقش نشسته بود. ‌ دوباره برگشتم پایین و به سمت یکی از کارمندهای اون‌جا قدم برداشتم.

لبه‌ی میزش نشستم و بلافاصله گفتم:

- باید بری بالا و به منشی نیلوفر بگی که امروز لازم نیست بمونید چون نیلوفر خانم دستور دادن.

سرش رو بالا اورد و با تعجب پرسید:

- بله؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- بزار جور دیگه‌ای بهت بگم.

دستم رو توی کیفم بردم و پاکت پولی رو روی میز گذاشتم و گفتم:

- زود باش عجله دارم.

بدون این‌که کسی ببینه، پول‌ها رو توی کشو گذاشت و به سمت پله‌ها رفت!  

من هم پشت یکی از دیوارها ایستادم و بهش نگاه کردم.

- خسته نباشید مژگان خانم (منشی نیلوفر)!

- ممنون! 

- نیلوفر خانم تماس گرفتن و گفتن که امروز شرکت نمیان؛ ‌ شما هم لازم نیست بمونید.

- باشه، ممنون که خبر دادی! 

لبخندی تحسین آمیزی زدم و منتظر خروج مژگان از شرکت شدم.

 @همکار ویراستار

@-Aryana- @-Madi- @Asal Akbari @Atenaa @i love you @Farinaz

ویرایش شده توسط Ghazal
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 22
  • تشکر 3
  • غمگین 4

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نوزده

مژگان داشت وسایلش رو جمع می‌کرد و من هم منتظر رفتنش بودم.

بعد از رفتنش، به سمت در قدم برداشتم. نگاهی کنجکاوانه به دور و بر انداختم تا ببینم کسی اونجا هست یا نه. بعد از این‌که مطمئن شدم کسی نیست، وارد اتاقش شدم و سریع به سمت کشوها رفتم.

توی اولین کشو پر بود از پرونده! با دقت لابه‌لای پرونده‌ها رو گشتم اما چیزی پیدا نکردم!

کشوی بعدی رو باز کردم اما با دیدن اسلحه‌ی داخل کشو، سر جام خشکم زد!

برای چند لحظه فقط به اسلحه خیره شدم؛ اگه این اسلحه داره سودا هم حتما داره!

اسلحه رو برداشتم و با دقت وراندازش کردم! 

زیرش به انگلیسی اسم (niloo)حک شده بود. دیگه مطمئن شدم مالِ نیلوفره!

اسلحه رو توی کیفم گذاشتم و به سمت کشوی بعدی رفتم! 

بعد از باز کردن کشو، چشمم خورد به کلید! 

اما همین که خواستم کلید رو بردارم، یکی در و باز کرد!

سریع روی صندلی نشستم و رفتاری طبیعی از خودم نشون دادم! 

دختره نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- شما با نیلوفر خانم کار دارید؟!

سرم و به نشونه‌ی مثبت تکون دادم و گفتم:

- آره با نیلوفر کار داشتم؛ اما مثل این‌که نیست، گفتم منتظر بمونم شاید بیاد! 

- نه نیلوفر خانم امروز نمیان! من الان بهشون خبر میدم که اومدید!

به جلو خم شدم و بلافاصله گفتم:

- نه لازم نیست بهش خبر بدید! 

همون لحظه صدای زنگ موبایلم توی اتاق پیچید؛ با این‌که شماره‌ی ناشناس بود اما وانمود کردم نیلوفره!

لبخندی زدم و گفتم:

- خودش داره زنگ می‌زنه؛ لازم نیست شما خبر بدید. من هم الان باهاش صحبت می‌کنم و میرم! 

- باشه هر جور راحتیت!

این جمله رو گفت و از اتاق خارج شد!

بعد از وصل کردنِ تماس گوشی رو در گوشم گذاشتم و گفتم:

- بله؟

که بلافاصله، صدایی آشنا توی گوشم پیچید که گفت:

- ثنا دیلان اوغلو! صاحب نصف شرکت دِرنیکا، شریک کاملیا دیلان اوغلو. خودت و کامل معرفی نکردی مجبور شدم خودم دست به کار بشم!

لبخند صدا داری زدم و گفتم:

- به به! خوشم اومد. اما من تنها اطلاعاتی که از تو دارم اینه که اسمت آرمینه و عاشق سودایی!

- البته در اوردن آمار تو زیاد سخت نبود یه ذره طول کشید اما بهش می ارزید. الان کجایی؟!

- تو دفتر نیلوفر! 

- ها؟! 

به صندلی تکیه دادم و گفتم:

- بیا همون کافه‌ی کنار شرکت برات تعریف کنم. 

- کلید و پیدا کردی؟!

- آره!

- باشه اومدم.

کلید رو از توی کشو برداشتم و توی جیبم گذاشتم؛ بعد هم از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم!

وقتی رسیدم به کافه، نگاهی سرتاسری به کافه انداختم که چشمم  به آرمین خورد.

پشت یکی از میزها نشسته بود و با فنجون قهوه‌ی توی دستش بازی می‌کرد.

قبل از این‌که به سمت میز قدم بردارم با دقت بهش نگاه کردم؛ هم جذاب بود هم خوشتیپ!

آخه این چه مشکلی داره که سودا دوسش نداره؟ آخه دختره‌ی دیوونه، پسره خوشتیپ که هست، خوش قیافه هم که هست، عاشقتم که هست دیگه چی می‌خوای؟! 

از این فکرها بیرون اومدم و رو به روی آرمین نشستم و گفتم: بدون من شروع کردی قهوه خوردن؟

با شنیدن صدای من، سرش و بالا اورد و گفت:

- من مشکلی ندارم؛ یکی دیگه هم با تو می‌خورم! 

کلید رو از توی جیبم در آوردم و  روی میز گذاشتم! 
بعد هم لبخند مرموزی زدم و گفتم:

- تقدیم به شما آقا آرمین. حالا اتاق کجاست؟

- آفرین خوشم اومد. کسی ندیدت؟

سرم و به نشونه‌ی منفی تکون دادم و گفتم:

- نه فقط موقعی که داشتم کلید و بر می‌داشتم یکی اومد داخل اتاق اما شک نکرد!

- پس فعلا تا چند روز باید بیخیال اتاق بشیم.

- چرا؟

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- چون اون‌ها به نیلوفر خبر میدن یکی تو اتاقت بوده و اگه دقیقا فردای روزی که تو داخل شرکت بودی، اتاق آتیش بگیره، این‌جوری دیگه سوپرایزش می‌پره. متوجه میشی که چی میگم؟

- باشه حله. آرمین!

- بله؟

با نگاهی سرشار از خواهش بهش خیره شدم و گفتم:

- باید یک ‌ قولی بهم بدی!

نیشخندی زد و گفت:

- چه قولی؟

- نمی‌ذاری علی و سودا بهم دیگه نزدیک بشن؛ البته بدون این‌که به علی صدمه بزنی!

با شنیدن این جمله از زبون من، خنده روی لبش خشک شد!

@Snowrita @-Madi- @-Atria- @Asal Akbari @Viow𖣘 @A..A @دخترخورشید @گیسو @NAEIMEH_S @Nasim.M

@همکار ویراستار

@Farinaz

ویرایش شده توسط Ghazal
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 27
  • تشکر 2
  • غمگین 3

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست

(ثنا)

چند ثانیه فکر کرد و گفت:

- بهت قول میدم نمی‌زارم بهم دیگه نزدیک بشن  اما قول نمیدم با علی کاری نداشته باشم.

بعد جلوتر اومد و با صدای آرومی گفت:

- اگه لازم باشه بخاطر این‌که علی بیخیال سودا بشه می‌کشمش!

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- باشه اگه این جوریه من هم ‌ نمی‌تونم برات کاری بکنم.

- تو فقط برای من کاری نمی‌کنی؛ می‌دونی که اگه من نباشم نمی‌تونی اون دوتا رو از هم جدا کنی!

دستم رو خونده بودم. من بدون اون نمی‌تونستم کاری از پیش ببرم.

با کلافگی نگاهش کردم و گفتم:

-  آرمین لطفاً! نه من به سودا کاری دارم ‌ و نه تو به علی کاری داشته باش.

- سعی خودم رو می‌کنم.

از روی صندلی بلند شدم و گفتم:

- من دیگه باید برم خونه.

- برو! 

- بعداً می‌بینمت.

از کافه زدم بیرون و سوار ماشین شدم.

(سودا)

با دخترا تو سالن نشسته بودیم. اون‌ها حرف می‌زدن اما من اصلاً متوجه نمی‌شدم که چی میگن چون حواسم جای دیگه‌ای بود.

نیلوفر:

- راستی سودا کارهای شرکت چجور گذشت؟

با شنیدن صدای نیلوفر، سرم و تکون دادم و گفتم:

- چی!

- پرسیدم کارهای شرکت چجور گذشت؟

- بد نبود.

سرم رو پایین انداختم و دوباره تو فکر فرو رفتم.

متوجه شدم که نیلوفر به کاملیا اشاره داد کاملیا هم در جوابش شونه‌ای بالا انداخت.

مطمئن بودم این چشم ابرویی که نیلوفر به کاملیا رفت، یک  ربطی به من داشت.

بعد از گذشت چند ثانیه، با شنیدن صدای کاملیا که اسمم رو صدا زد، سرم رو بالا اوردم و گفتم:

- بله؟

با قاطعیت پرسید: چِت شده؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- هیچی!

- مطمئنی؟ آخه تا حالا این‌جوری ندیده بودمت! 

- چیزیم نیست.

نیلوفر، سرش رو به نشونه‌ی تصدیق حرف کاملیا تکون داد و گفت:

- کاملیا راست میگه؛ اولین باره تو این شکلی میشی، ‌ بریز بیرون بگو مشکلت چیه مگه ما چیزی از هم مخفی داریم؟

نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم اما همین که خواستم لب باز کنم، صدای یاماچ و شنیدم که گفت:

- دخترها علی رو ندیدید؟

ناخودآگاه چهره‌ام رنگ نگرانی گرفت؛ برگشتم و گفتم:

- مگه خونه نیومده؟

-  من تا الان فکر می‌کردم پیش شماست.

بگذریم احتمالاً شرکته؛ من یه سری بزنم و برگردم.

نگاهی به ساعت مچی روی دستم انداختم. ساعت تقریباً ده ‌ بود.

تا جایی که می‌دونم علی عادت نداشت شب‌ها شرکت بمونه.

اگه از صبح که پیش من بود، تا الان پیداش نشده پس کجا رفته؟

در حین فکر کردن، چشمم خورد به نیلوفر که دست به سینه و با پوزخند داشت نگاهم می‌کرد.

بعد هم ابرویی بالا انداخت و گفت:

- فهمیدم دردت چیه.

- تو هم گیر دادی‌ها! خب بگو دردم چیه؟

نیلوفر با یه نیشخند مرموز برگشت و به کاملیا نگاه کرد؛ کاملیا هم در جوابش ابرویی بالا انداخت و لبخند زد.

نگاهم رو بین‌شون رد و بدل کردم و گفتم:

- چتونه؟!

- احیاناً درد تو کسی نیست که چند دقیقه پیش یاماچ سراغش و گرفت؟

با حرص لب زدم:

- نیلوفر!

کاملیا به جلو خم شد و گفت:

- نیلوفر جون بزار من ساده تر بهش بگم! سودا منظور نیلوفر اینه که درد تو پسر خاله‌ی بنده‌اس؛ یعنی علی!

@Gh.za@K.A @LioOla @Banoo.Alashi @parastsh.shafie.poor @asal_janam. @Habib

@Snowrita @-Byta- @-Madi- @i love you @banouyehshab @lopgoli @_Ghazal @N.g.h_band @lavender @دخترخورشید 

@Farinaz

ویرایش شده توسط Ghazal
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 23
  • تشکر 2
  • هاها 3
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و ‌ یک

(سودا)

با شنیدن حرف‌های کاملیا و نیلوفر لجم گرفت؛ چشم غره‌ای بهشون رفتم و گفتم:

- چرت و پرت نگید!

نیلوفر، یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:

- مگه دروغ میگیم؟

با حرص لب زدم:

- بس کن نیلوفر! 

کاملیا ریز خندید و گفت:

- ولش کن نیلو اذیتش نکن.

- البته حواست به ثنا باشه یک‌هو دیدی قصد جونت رو کرد.

نیلوفر این جمله رو گفت و زیر خنده زد.

این‌بار کاملیا خیلی جدی گفت:

- نیلوفر!

- مگه دروغ میگم؟ اون هم علی رو دوست داره! 

اجازه ندادم حرفی بزنن و با لحن کلافه‌ای گفتم:

- بس کنید، دیگه انقدر مزخرف نگید! 

بعد هم لیوان آب و از روی میز برداشتم و نزدیک لبم بردم که نیلوفر گفت:

- پس بگو چرا علی امروز اومد در مورد آرمین ازم سوال پرسید!

با شنیدن این حرفِ نیلوفر، آب پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن! 

کاملیا با نگرانی به سمتم خم شد و گفت:

- سودا چِت شد؟

- سودا خوبی؟

بعد از این‌که نفسم بالا اومد، با لحن و صدای متعجب گفتم:

- مگه علی  پیش تو اومد؟

- آره می‌خواست بدونه آرمین کیه؛  معلومه اون هم دوسِت داره؛ حالا اصلاً آرمین رو کجا دیده؟

- نیلوفر توروخدا بهم بگو چیزی در مورد آرمین بهش نگفتی! 

نیلوفر مِن- مِن کنان گفت:

- خب شاید یک کوچولو یا شاید هم کامل براش تعریف کردم که آرمین کیه!

نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم:

- تو با خودت فکر نکردی تا وقتی سودا هست علی چرا باید در مورد آرمین از من سوال بپرسه؟ ‌ وقتی علی اومده پیش تو یعنی من بهش جواب ندادم؛ اصلاً به این‌ها فکر نکردی؟

- راستش نه! 

سری تکون دادم و گفتم:

- آخ نیلوفر.

(یاماچ)

به شرکت سر زدم، علی اون‌جا نبود. ‌ چند باری هم به موبایلش زنگ زدم اما جواب نداد. بالاخره بعد از کلی تماس بی پاسخ، گوشیش رو جواب داد و گفت:

- بله؟

- کجایی علی؟

- مهمه؟

- یعنی چی مهمه؟ موبایلت رو نگاه کن ببین چند تا میس‌کال افتاده.

- رو سایلنت بود. حالا که جواب دادم.

نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم:

- پسر مردم از نگرانی، ‌ زود بیا خونه!

- حوصله ندارم  خونه بیام.

می‌دونستم حرف زدن باهاش فایده نداره به خاطر همین خواستم از یک  در دیگه وارد بشم! 

- سودا هم نگرانت شده. داداش حس و حالت فقط به یک چیز می‌خوره! 

- به چی؟ 

لبخندی زدم و با لحن ملایمی گفتم:

- عاشقی! 

- برو بابا چرت نگو.

- حداقل دیگه به خودت و به من دروغ نگو؛ راستی اون پسره، آرمین! 

- تو از کجا می‌شناسیش؟

- اونش رو بیخیال؛ فقط خواستم بهت بگم سودا اون رو دوست نداره که هیچ، تازه ازش متنفر هم هست! 

- الان منظورت از این حرف‌ها چیه؟

- منظورم اینه که تا دیر نشده بهش بگو دوسش داری؛ بعضی وقت‌ها برای گفتن این جمله خیلی دیر می‌شه.

- چی داری میگی برا خودت؟

تُن صدام رو بالا بردم و گفتم:

- علی دلت کتک می‌خواد ها! ‌ زود برو خونه اگه نری خودت می‌دونی!

این جمله رو گفتم و گوشی رو قطع کردم!

ویرایش پارت آخر @همکار ویراستار

@-Ghazal- @Damon.S_E @lavender @دخترخورشید

@-Aryana- @-Madi- @Asal Akbari 

@-alAO_O- @دریا @مصی بانو @دخترسیاه @آرکاداش @_Mahta_ @فاطمه کیومرثی @باران حسنی @بوقلمون @صباجون @hadis noor @A_N_farniya @باران حسنی @شقایق.نیکنام @مانشMansh @مارال @شوکران @i love you

@Atenaa @i love you @Farinaz

ویرایش شده توسط Ghazal
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • هاها 4
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

پارت بیست و دو

(سودا)

تنها، توی سالن نشسته بودم که سروکله‌ی ثنا پیدا شد؛ کنارم نشست و گفت:

 - بهت گفتم خودت از این خونه برو وگرنه... ! 

اجازه‌ی کامل کردنه جمله‌اش رو بهش ندادم و گفتم: 

- وگرنه چی میشه؟

پوزخندی زد و گفت: 

- به عهده‌ی خودم نزار.

- ثنا خسته شدم. مشکلت با من چیه؟

تا خواست لب باز کنه و حرفی بزنه، صدای علی مانعش شد! 

علی: ثنا!

هم‌زمان برگشتیم و به علی نگاه کردیم؛ ثنا در حالی که سعی می‌کرد اضطرابش رو نشون نده گفت: 

- بله.

علی بدون این‌که به صورت من نگاه کنه، خطاب به ثنا گفت: 

- ده دقیقه دیگه بیا  توی اتاق خودت!

- باشه! 

بعد از این‌که ثنا موافقت کرد، علی به سمت پله‌ها رفت.

کلی سواله بی‌جواب تو ذهنم داشتم. مثلاً این‌که با ثنا چه کار داشت؟ ‌ چرا حتی به صورت من نگاه نکرد؟

(علی)

بعد از این‌که لباس‌هام رو عوض کردم، به سمت اتاق ثنا قدم برداشتم؛ در زدم اما وقتی فهمیدم داخل اتاق نیست، در و باز کردم و وارد شدم. همون لحظه چشمم خورد به اسلحه‌ای که روی میزش بود! اسلحه رو برداشتم و با دقت وراندازش کردم.‌ زیر اسلحه به انگلیسی اسم نیلو حک شده بود. ‌ یعنی ماله نیلوفر بود؟

به ثانیه نکشید که صدای باز شدنِ در به گوش رسید و ثنا وارد اتاق شد؛ با دیدنه اون اسلحه توی دست من، مِن- مِن کنان گفت: 

- علی...

که پریدم وسط حرفش و گفتم: 

- این چیه ثنا؟

- این چی‍... زه... مال من نیست.

با اخم غلیظی گفتم: 

- ماله نیلوفره؛ تو از کجا آوردیش؟

- توی دفترش بود.

نگاهی به اسلحه انداختم و پرسیدم:

- سودا هم اسلحه داره؟!

- نمی‌دونم؛ مال اون رو ندیدم اما حتماً داره! 

اسلحه رو دوباره روی میزش گذاشتم و سریع از اتاق خارج شدم! 

(سودا)

لباسم رو با لباس خواب عوض کردم؛ جلوی آینه نشستم و مشغول شونه کردنِ موهام شدم! 

بعد از گذشت چند دقیقه دو تا تقه منظم به در زده شد.

سودا: بله؟

با شنیدنه صدای علی که گفت: 

- می‌تونم بیام داخل؟

موهام رو جمع کردم و گفتم: 

- بیا.

بعد از باز کردنه در، بلافاصله وارد اتاقم شد و گفت: 

- پاشو بریم! 

- کجا؟

- زود باش، سوال بی‌‌سوال. من پایین منتظرتم! 

- آخه کجا؟ ‌ حداقل صبر کن لباسم رو عوض کنم؛ با لباس خواب بیام؟

- زود باش! 

این رو گفت و از اتاق خارج شد؛ از لج، جیغ خفیفی زدم گفتم:

- پسره‌ی دیوونه! 

- دارم صدات ور می‌شنوم ها! 

تن صدام رو بالاتر بردم و گفتم:

- من هم بلند گفتم که بشنوی! 

بعد از عوض کردنه لباس‌هام به سمت در رفتم.

علی به ماشین تکیه داده بود و سرش پایین بود که با صدای کفش‌های من، سرش رو بالا اورد! 

لبخندی زد، دستش رو به سمت در ماشین برد که گفتم:  

- خودم بلدم در و باز کنم! 

به حرفم توجهی نکرد و در رو باز کرد؛ با اخم نگاهش کردم که گفت:

- نمی‌خوای بشینی؟

جلوتر رفتم و از سر لجبازی، درِ ماشین و بستم و دوباره باز کردم. بعد هم در حالی که سوار ماشین می‌شدم گفتم: 

- گفتم که خودم بلدم در و باز کنم.

- یعنی من لجبازتر از تو ندیدم! 

بعد هم سوار ماشین شد و راه افتاد!

@همکار ویراستار 

@-Madi- @Snowrita @G.Ha @i love you @lavender @Shervin @Banoo.Alashi @مارال @دخترخورشید @banouyehshab @Talatom @unknown @Otayehs

ویرایش شده توسط Ghazal
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 19
  • تشکر 3
  • هاها 3
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

پارت بیست و سوم

سکوت خاصی توی ماشین حکم فرما شده بود که با روشن شدنِ ضبطِ ماشین توسط علی شکسته شد. ‌ علی خیلی بیخیال رانندگی می‌کرد و آهنگ گوش می‌داد. من هم ‌ که بدجوری لجم گرفته بود، دستم رو به سمت ضبط بردم و صدای آهنگ رو کم کردم و گفتم: 

- علی می‌دونی الان ساعت چنده؟

- یازده شب! 

- خب الان ما، ساعت ۱۱ شب کجا داریم می‌ریم؟!

- شرکت ما! 

ابروهام و درهم کشیدم و گفتم:

- من و مسخره کردی؟

با لحن بی‌تفاوتی گفت:

- نه؛ برای چی؟

با حرص نفسم رو بیرون دادم و گفتم:

- یعنی الان در رو باز می‌کنم خودم و از ماشین پرت می‌کنم بیرون!

- درها قفلن! 

از حرص، لب زیرینم رو گزیدم و گفتم:

- خیلی پررویی؛ کم هم نمیاری. آخرش یک ‌ بلایی سرت میارم!

خیلی یکهویی و بی‌مقدمه پرسید:

- با اسلحه؟

با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:

- چی؟

- هیچی؛ هر کاری دوست داری می‌تونی بکنی.

- منظورت از اسلحه چی بود؟

- هیچی، همین‌جوری گفتم! 

بالاخره بعد از چند دقیقه، به در شرکت رسیدیم؛ علی از ماشین پیاده شد و به سمت اتاق خودش رفت. من هم پشت سرش راه افتادم! 

پشت میزش نشست که گفتم:

- چرا اومدیم این‌جا؟

همون‌طور که مشغول خوندن پرونده بود، گفت: 

- سودا یک ‌ پرونده‌ی آبی رنگ توی گاوصندوق هست؛ میشه اون و بهم بدی؟

دست به سینه ایستادم و گفتم:

- چرا خودت برنمی‌داری؟

سرش و بالا اورد و گفت:

- خب حالا چی میشه تو بهم بدی؟

نفس عمیقی کشیدم و به سمت گاوصندوق رفتم. روی زانوم نشستم و گفتم:

- رمز؟

- درش بازه.

وقتی دره گاوصندوق رو باز کردم، چشمم به یک ‌ پرونده‌ی آبی خورد؛ اون رو برداشتم اما زیر پرونده، یک ‌ اسلحه بود. تازه فهمیدم قضیه از چه قراره!  

فهمیدم چرا این وقت شب اومدیم این‌جا، فهمیدم چرا به من گفت برو از تو گاوصندوق پرونده رو بیار، فهمیدم چرا تو ماشین اسم اسلحه رو آورد.

نسبتاً محکم در گاوصندوق رو بستم؛ رو به روش ایستادم و گفتم: 

- پاشو بریم.

- کجا؟

- چیزی رو که می‌خوای نشونت بدم.

ابرویی بالا انداخت و سوییچ ماشین و دستم داد.

پشت فرمون نشستم و جوری گاز دادم که ماشین از جاش کنده شد.

بین راه، علی نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت: 

- سودا به نظرت خیلی تند نمیری؟

- نه!

این دفعه من بردمش سمت شرکت خودمون؛ از ماشین پیاده شدم و به سمت اتاقم رفتم.  می‌دونستم که دنبالم میاد.

علی: چرا اومدیم این‌جا؟

با چهره‌ای دلخور بهش نگاه کردم و گفتم:

- اگه از اول بهم می‌گفتی خودم نشونت می‌دادم.

- چی رو؟

در کشو رو باز کردم؛ اسلحه‌ام رو برداشتم و نسبتاً محکم کوبیدم روی میز و گفتم:

- این رو!

علی نگاهش و سرتاسر اتاق چرخوند و گفت: 

- پس... 

اجازه کامل کردن حرفش رو بهش ندادم و گفتم:

-  آره آقا پسر؛ اگه شما تو گاوصندوق اتاقت اسلحه داری، من هم توی کشوی میز اتاقم دارم. از این به بعد هم این‌جوری نمی‌تونی از زیر زبون من حرف بکشی. قشنگ بیا بهم بگو، من هم قشنگ جوابت رو میدم!

همون‌طور که نگاهم می‌کرد، لبخند ملیحی روی لبش نقش بست.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- چرا می‌خندی؟

لبخندش پررنگ‌تر شد؛ جلوتر اومد و با صدای آرومی گفت:

- چون دارم عاشقه یک ‌ دختره دیوونه میشم!

@همکار ویراستار

@Snowrita @Shervin @Delito @ghaza @janan @Masi.fardi @masoo @-Aryana- @-ashob- @-Atria- @-Byta- @-Ghazal- @-Madi- @-MAHSA- @-Tehyan-

ویرایش شده توسط Ghazal
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 21
  • تشکر 3
  • هاها 3
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...