رفتن به مطلب

رمان طویاغ | شوکا بهرامی کاربر انجمن نودهشتیا


Shooka Bahrami
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

{به نام خداوندی که عشق را آفرید.}

نام رمان: طویاغ

نویسنده: شوکا بهرامی

ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی

{ عارفی بر سر یک پیچش مو کافر شد }

{ من  رند و سه وجب زلف پر از فر چه شود }  

حال که می‌اندیشم،  می‌بینم من به هیچ چیز احتیاج ندارم؛ نه هوا را می‌خواهم؛ نه گرمی و درخشندگی خورشید را، نه سرمای زمستان را، نه  باران‌های بهاری را، من تنها تو را می‌خواهم؛ اگر نشد، گوشه‌ای از خیالت را می‌خواهم؛ تنها برای خودم!

چه می‌شود، اگر برای من باشی، تمام کمال برای من باشی، برای طویاغت باش؛ من آنقدر می‌خواهمت؛ که گاهی حتی اخم‌هایت را هم عشق معنا می‌کنم؛ لبخندهایت که دیگر مرا به جنون می‌کشانند!

  شده تنها روزی برای من باشی، روزی برای این طویاغ  خسته باش، که عاشقانه‌هایم را به پایت بریزم آن‌قدر که حتی از شمارش هم خارج است؛ اگر تو باشی من هم هستم؛ پس باش تا در همیشه در کنارت باشم و نفس‌هایت را بشمارم!

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید.

ناظر: @ Ela6

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۳/۳۰ در 21:49، Nasim گفته است:

به نام خداوندی که عشق را آفرید. 

نام رمان: طویاغ

نویسنده: شوکا بهرامی

ژانر: عاشقانه، کل‌کلی، طنز

حال که می‌اندیشم،  می‌بینم من به هیچ چیز احتیاج ندارم، نه هوا را می‌خواهم، نه گرمی و درخشندگی خورشید را نه سرمای زمستان را نه  باران‌های بهاری را  من تنها تو را می‌خواهم، اگر نشد گوشه‌ای از خیالت را می‌خواهم تنها برای خودم. چه می‌شود اگر برای من باشی تمام کمال برای من باشی برای طویاغت باش من آنقدر می‌خواهمت که گاهی حتی اخم هایت را هم عشق معنا می‌کنم لبخندهایت دیگر مرا به جنون می‌کشانند  شده تنها روزی برای من باشی روزی برای این طویاغ  خسته باش که عاشقانه هایم را به پایت بریزم آن‌قدر که حتی از شمارش هم خارج است، اگر تو باشی من هم هستم پس باش تا در همیشه در کنارت باشم و نفس هایت را بشمارم.

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید.

ناظر: @ Ela6

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۱》

من چیکا هستم، دختری که مادرش رهایش کرد رفت و اصلا نگفت شاید او تنها باشد شاید شب‌ها بترسد شاید روزها دلتنگ شود و خیلی شایدهای دیگر... .

درست همه چیز از آن روز شروع شد!

به یاد دارم پیراهن سفید زیبایی پوشیده بودم. که یقه‌اش و پر از پولک‌های ریز و درشت نقره‌ای رنگ بود  و آستین‌هایش هم پوفی درست مثل سیندرلا با دامنی چین دار خیلی زیبا که وقتی می‌چرخیدم مثل یک چتر باز میشد و این من را خوشحال می‌کرد  مثل پر قو نرم بود که وقتی رویش دست می‌کشیدم از خوشی نمی‌دانستم چه کنم آن پیراهن اولین پیراهن نوی من بود و شاید برای همین این‌گونه با جزئیات در خاطرم مانده و آن را از یاد نمی‌برم.

آن پیراهن کار دست خودش بود مادر من خیاط بود یک خیاط که سالی یک بار برایم لباس می‌دوخت و این اولین بار بود که پیراهن دوخته بود آن هم سفید   مثل لباس‌های عروس که من خیلی دوست داشتم شان.

وقتی به عروسی می‌رفتیم و پیراهن عروس‌ها را می‌دیدم با ذوق به آن‌ها نگاه می‌کردم و چشمانم  از خوشی برق میزد.

هفته پیش وقتی از عروسی آمدیم به مادرم گفتم برایم یکی درست شبیه آن ها بدوزد.

او هم لبخندی زده بود برایم دوخته بود. 

و من خیلی خوشحال بودم که یکی شبیه آن پیراهن عروس‌ها دارم. اما افسوس که خوشی برای من دوام نداشت یا شاید هم آن پیراهن بدشگون بود نمی‌دانم هر چه که بود من نمی‌خواستم.

 من نمی‌دانستم که این پیراهن نو خبر از دوری می‌دهد؛ شاید هنوز خیلی کوچک بودم؛ که بوی دوری را از پیراهنی بتوانم استشمام کنم.

آری یا من کوچک بودم، یا پیراهن‌ها بوی دوری نمی‌دادند، هر چی که بود، من آن پیراهن را بد شگون می‌دانم.  

همه چیز تقصیر آن پیراهن بدشگون بود ای کاش میشد او را از خاطراتم پاک کنم و آن‌قدر با جزئیات به خاطرم نیایید چون حالم را بد می‌کرد. 

درست در روزی از همین روزها بود،  مثل همین پنجشنبه ها تکراری  که هر هفته می‌آید و می‌رود یک روز داغ تابستانی یک روز بد...  .

در خواب عمیقی بودم که احساس کردم کسی روی سرم دست می‌کشد لایه چشمم را باز کردم و به مادرم خیره شدم اشکی گوشه‌ی چشمش لانه کرده بود

نمی‌دانم دلیلش چه بود شاید دلیل اين اشک گوشه‌ی چشمش همان صاحب خانه بدقلقی بود که پیله کرده بود هر چه زودتر خانه را  تخلیه کنیم و یک هفته فرصت داده بود.

شاید هم چیز دیگری بود که من در عالم کودکی نمی‌توانستم حدس بزنم چه بود.

بلند شدم و نشستم لبخند غمگینی زد. 

- مامان داری گریه می‌کنی؟

اشکش را پاک کرد و با لبخند گفت:

- نه چرا باید گریه کنم!

- آخه

دستان کوچکم را روی صورتش گذاشتم و گفتم 

- اشکات رو ببین!

کف دستم را گرفت و بوسید.

- فدات بشم این که گریه نیست! 

متعجب گفتم: 

- پس چیه؟

- اشک خوشحالی!

متعجب گفتم:

- یعنی چی؟ 

خندید و گفت:

- وقتی خوشحال باشی این‌طوری اشکات میاد مثل من! 

اخم کردم 

- من دوست ندارم حتی وقتی خوشحالی اشکات بیاد باید همیشه بخندی آخه تو خیلی قشنگ می‌خندی.

اشکانش دوباره راه خود را گرفتند.

- مامان گریه نکن دیگه!

سریع اشکش را پاک کرد و گفت:

- باشه مامان رو بوس کن.

سریع گونه‌اش را بوسیدم به خاطر اشکانش کمی خیس شده بود. 

- دیگه گریه نمیکنی 

- نه

خندیدم که او هم خندید 

مادر من خیلی زیبا بود یک زن چشم سیاه با موهای فر موهای من هم به او رفته بود موهای فرفری که دوستانم می‌گفتند خیلی زیبا است و این را مدیون مادرم بودم چون من خیلی شبیه او بودم  با مژه‌ای فر خورده سیاه رنگ و صورتی گندمی روشن  و لب‌های درشت و  زیبا و دماغی کوچیک اما تنها فرق من با او چال گونه‌هایش بود که او وقتی می‌خندید روی گونه‌اش چال می‌افتاد و این او را زیباتر می‌کرد اما گونه‌های من چال نداشت. 

همیشه دوست داشتم گونه‌های من هم چال داشته باشد اما خوب نداشت.

 

@ Ela6

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی 

《پارت۲》

 

پدرم را تا به حال ندیده بودم اما عکسش که روی طاقچه بود کنار قرآن واقعا زیبا بود یک مرد با چشم‌های عسلی رنگ درشت و لبخند عمیقی که روی لبانش جان خوش کرده بود و   دماغی که نه زیادی بزرگ و بود نه زیادی کوچک یک ته ریش سیاه رنگ و موهای سیاه رنگ که واقعا جذابیتی به او داده بود که حتی بازیگران تلویزیون هم نداشتند. در حالی که کنار دریا ایستاده بود لبخند میزد من تا به حال دریا را ندیده بودم  خیلی دلم می‌خواست دریا را ببینم  

من تا به حال پدرم را ندیده بودم اما مادرم گاهی از او برایم می‌گفت وقتی که تعریف می‌کرد چشمانش ستاره باران میشد. و می‌گفت آدم خیلی خوبی بوده

شب‌ها برایم قصه آشنایشان را تعریف می‌کرد که پدرم چه کارهای برای به دست آوردنش انجام داده پدر من در یک تصادف مرده بود و این را هم او به من گفته بود خیلی دلم می‌خواست یک پدر داشته باشم دوستانم که پدر داشتند  خیلی تعریف می‌کردند می‌گفتند خیلی مهربان هست اما خوب مثل این‌که قسمت من نبوده. 

 نگاهم را از روی قاب عکس برداشتم و به خانه مان نگاه کردم یک خانه‌ی نقلی کوچک بود یک خانه با دیوارهای ترک خورده و پنجره‌های آبی رنگ و گلدان گل پیچکی که کنار پنجره بود.

و یک بخاری نفتی که مادرم در آن نفت می‌ریخت  و دوتا فانوس که بعضی شب‌ها که برق می‌رفت از آن استفاده می‌کردیم  زمستان‌ها این‌جا خیلی سرد میشد به گونه‌ای که ما چند جفت جوراب میپوشیدم روسری بزرگی به سر می‌کردیم و چند دست لباس میپوشیدم اما تابستان‌ها خیلی خوب بود چون می‌توانستیم پنجره‌ها را باز کنیم. 

و در گوشه‌ی دیگر هم  چند تا پشتی و یک فرش و یک تلویزیون کوچک که   بعضی اوقات که خراب نبود می‌توانستم برنامه کودک ببینم

و پله‌هایی که رویش گلدان‌های گل نرگس بود گل‌هایی که من عاشقشان بودم. و مادر به آن ها حسابی می‌رسید. 

من خانمان را دوست داشتم با این‌که دیوار هایش ترک خورده بود با این‌که امکانات آن چنانی نداشت با ایکه بخاریش نفتی بود و زمستان‌هایش خیلی سرد بود اما با همه این‌ها من خانه خودمان را خیلی دوست داشتم  اما سرنوشت انگار چیزی دیگری می‌خواست.

کوچه ما هم یک کوچه بود مانند تمام کوچه‌ها اما کوچه‌ای پر از محبت و مهر و وفا بعضی وقت‌ها هم به کوچه می‌رفتم   و با بچه‌ها بازی می‌کردم.

بیشتر هم توپ بازی بعضی وقت‌ها هم با معصومه دختر زهرا خانم خاله بازی می‌کردم  بیشتر با پسرها   توپ بازی می‌کردم.

بازی من با همان توپ‌های چهل  تیکه و تیله‌ها رنگی و چوب و چماق و تیر کمان بود اماخیلی خوب بود.

من گاهی دلم برای آن روزها تنگ می‌شود  همان روزها که با رضا تمام بچه‌ها را با آب  خیس می‌کردیم و کل کوچه  را می‌دویدیم یا  آلوهای گلی را دزدکی می‌خوردیم او هم با ما دعوا می‌کرد من آن روزها را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم هیچ وقت.

آن روزها تکرار نشدنی بودند  چه میشد من باز هم به آن روزها برمی‌گشتم. من بازی با آن توپ چهل تیکه را به این زندگی ترجیح می‌دادم. 

با صدای مامان به خودم آمدم 

- چیکا گشنت نیست؟

سری تکان دادم.

با لبخند بلند شد و به سمت آشپز خانه رفت و بعد از چند دقیقه با  دو تا کلوچه برگشت و آن‌ها را به من داد با ذوق مشغول خوردن شدم. 

- خوشمزه است؟

- آره خیلی.

خندید که دوباره گونه‌اش چال افتاد و بعد لپم را بوسید. 

- دخترم؟

با دهان پر گفتم:

- هوم!

- تو اگه یک روز بخوای از این‌جا بری چیکار می‌کنی؟

اخم کردم.

- من از این‌جا نمیرم!

دستم را گرفت و بوسید و بعد سکوت کرد.

آن روزها نمی‌دانستم چرا این حرف‌ها را می‌زند. 

- مامانی؟

- جانم!

- می‌خواییم از این‌جا بریم؟ 

سکوت کرد و  به گوشه شالش دست کشید.

من از این سکوت می‌ترسیدم اصلا من از تمام سکوت‌های دنیا می‌ترسیدم چه میشد سکوت نمی‌کرد.

بعد از چند دقیقه روی موهایم دست کشید و گفت:

- شاید یه روز رفتیم. 

اما من دوست ندارم برم  این‌جا با معصومه و رضا  بازی می‌کنم اگه جایی برم اون‌ها  رو نمی‌بینم.

لبخندی زد و گفت:

- باز با هم می‌آییم  دیدنشون. 

- قول میدی؟

دستم را بالا آوردم و انگشت کوچکم را روبه رویش گرفتم. 

- قول 

خندید و دستش راجلو آورد.

- قول 

- کجا می‌ریم حالا؟

- مسافرت. 

با ذوق به او نگاه کردم.

راست میگی! 

سری تکان داد  و لبخندی زد. با صدای زنگ در چادرش را از روی چوب لباسی برداشت و به سر کرد 

- تو همین‌جا  بشین من میام.

 

@ Ela6

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۳》

اما من زیادی حرف گوش کن نبودم بلند شدم و آرام به دنبالش رفتم و از پشت در به صدای او گوش دادم 

با مردی حرف میزد.

- آقا تو رو خدا از این‌جا برو خواهش می‌کنم آبروم رو نبر!

و مردی که با عصبانیت گفت:

- من کاری به این کارا ندارم تصمیمت رو بگیر تا فردا وقت داری فهمیدی!

- باشه تو رو خدا برو از این‌جا!

- باشه ولی مهلتت تا فرداست یادت نره!

- با... باشه 

من از لایه در به حرف‌های او گوش می‌دادم آن مرد را نمی‌شناختم  با صدای در  کمی جلو آمدم که دیدم  روی زمین نشسته ترسیدم و به سمتش دویدم. 

- مامان خوبی؟ 

سری تکان داد باز هم چشمانش پر از اشک بود.

من هم اشکم در آمد گریه کردم و گفتم: 

- مامان تو رو خدا گریه نکن!

- باشه دخترم باشه خشگلم.

و بعد موهایم را نوازش کرد و از روی زمین بلند شد من را هم بغل کرد و به سمت خانه برد 

- مگه نگفتم از این‌جا بیرون نیا!

چیزی نگفتم.

و او باز با غم خندید. 

آیا می‌دانی چگونه با غم می‌خندند  من دیدم آن‌ها آن‌قدر زیبا می‌خندند که اشک چشمانشان را می‌بينی به آن می‌گویند با غم خندیدن.

مادر من  هم همان‌طور می‌خندید  زیبا و پر غم.

چند دقیقه ای گذشت که دوباره زنگ خانه به صدا درآمد انگار ترسید چون دستم را محکم گرفت. 

- تو این‌جا بشین برم ببینم کیه!

سری تکان دادم و او دوباره بلند شد تا دمه در رفت وقتی که فهمید معصومه است انگار خیالش راحت شد صدایش را بلند کرد و من را صدا کرد.

- چیکا مادر بیا  معصومه می‌خواد باهات بازی کنه.

با ذوق بلند شدم و فراموش کردم تمام اتفاقات چند لحظه پیش را  به سرعت به سمت در دویدم.

معصومه با عروسکش دمه در ایستاده بود 

- با دیدن من خندید و گفت:

چرا دیر اومدی تو که گفتی امروز زود میایی! 

ببخشید دیر شد.

- بزار منم عروسکم رو بیارم تو وسایل رو چیدی 

سری تکان داد و گفت:

- آره 

معصومه دختری لاغر اندام و سفید پوست بود چون خیلی موهایش طلایی بود رضا او را زردنبو صدا می‌کرد او هم کلی دعوا می‌کرد و من هم می‌خندیدم چشمان درشت سبز رنگی داشت و موهای چتری طلایی.

و دمپایی های قرمزش را هم که جدید خریده بود پا کرده بود من هم از آن دمپایی‌ها دوست داشتم اما چون پول نداشتیم نمی‌توانستم به مامان بگویم برایم بخرد. 

به سمت اتاقم رفتم که مامان به من نگاه کرد و گفت چرا برگشتی 

عروسکم رو می‌خوام بردارم سری تکان داد و من هم به سمت اتاقم رفتم 

و عروسکم را برداشتم عروسکی که مامان خودش برایم درست کرده بود یک عروسک با موهای طلایی و چشم‌های آبی   که من عاشقشان بودم.

با لباس های قرمز و کفش های قرمز 

به سمت حیاط رفتم که صدای مامان آمد 

چیکا  چند ساعت دیگه بیا خونه صدات میکنم 

باشه مامان 

و از حیاط بیرون آمدم و به سمت خانه معصومه رفتم معصومه دمه در خانه‌یشان مثل همیشه فرش انداخته بود وسایل را چیده بود یک قوری که برای مادرش بود و دیگر آن را استفاده نمی‌کردند، با ظرف‌های پلاستیکی که از شله زرد نظری مانده بود و دو تا قاشق  

عروسکش را هم بغل کرد بود چادر که مامان من برایش امسال دوخته بود سر کرده بود.

به من نگاه کرد و گفت:

- اه چیکا بشین بازی کنیم دیگه!

سریع کنارش نشستم و شروع کردیم به خاله بازی.

با صدای رضا که به سمت ما می‌آمد  رویمان را به سمتش برگرداندیم. 

- به سلام چیکا خانوم و زردنبو!

و بعد با دستش موهای معصومه را از چادرش بهم ریخت معصومه هم    با اخم بلند شد و روبه‌رویش ایستاد.

- من زردنبود نیستم.

- خوب حالا تو هم او را کنار زد و کنار من نشست.

معصومه جیغ زد.

- چرا این‌جا نشستی مگه تو دختری؟

خندید و گفت:

- ای بابا من مهمونم الان باید برام چایی بیاری. 

معصومه با اخم به سمت وسایلش رفت و آن ها را جمع کرد اگه این باشه من بازی نمی‌کنم!

رضا هم بلند شد و گفت:

- خوب بابا قهر نکن رفتم خوب شد. 

و بعد رفت معصومه هم لبخند زد و نشست.

- چرا نذاشتی باهامون بازی کنه؟

اخم کرد و گفت:

- اون بازیمون رو خراب می‌کنه!

راست می‌گفت رضا بازیمان را همیشه خراب می‌کرد اما خوب دوست خوبی بود!

من هم دیگر هیچ نگفتم و باز هم مشغول بازی شدیم.

که این دفعه صدای مامان آمد.

- چیکا بدو بیا خونه!

سریع بلند شدم و گفتم:

- خداحافظ من رفتم.

معصومه هم با غم گفت:

- آن‌قدر زود؟

- باز میام 

اما من نمی‌دانستم که دیگر هیچ‌وقت بر‌نمی‌گردم تا با او بازی کنم.

وگرنه آن روز او را محکم در آغوش می‌گرفتم  و از او خداحافظی می‌کردم. 

 

@ Ela6

 

 

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۴》

به سمت خانه رفتم که مامان را دیدم که چادرش را سر کرده و ساکی در دستش است.

متعجب به ساکش نگاه کردم و گفتم:

- مامان کجا میری؟

لبخندی زد و گفت:

- میریم مسافرت.

با ذوق بالا پایین پریدم و گفتم:

- واقعا راست میگی!

روی دو زانو نشست و گونه‌ام را بوسید  و گفت:

- معلومه.

و بعد اشکش چکید اشکش را پاک کردم.

- پس چرا باز داری گریه می‌کنی؟ 

- دلم تنگ میشه!

- برای چی؟

- برای هیچی ولش   خوب بریم دیگه خشگلم!

و بعد دستم را گرفت و ما از آن‌جا بیرون آمدیم در را قفل کرد و به سمت در  حیاط می‌رفتیم که ایستاد  و گلدان گل نرگس را برداشت و  دستش گرفت. 

- این رو هم می‌بریم؟

- مگه نگفتی دوسشون داری؟

- چرا... .

- خوب دیگه می‌بریم که دلت واسشون تنگ شد پیشت باشن! 

متعجب بودم و از حرف‌های مامان سر در نمی‌اوردم.

- مامان دوستم می‌گفت مسافرت خیلی خوبه می‌گفت آن‌قدر خوش می‌گذره!

دستی روی سرم کشید و گفت:

- راست میگه.

دستم را گرفت با یک دست دیگرش هم گلدان کوچک گل نرگس با ساک کوچک را گرفت. 

اما برایم عجیب بود که  دوستم وقتی با خانواده‌اش به مسافرت رفت چند ساک بزرگ برداشتند پس چرا ما ساکمان آن‌قدر کوچک بود شاید به خاطر این بود که آن‌ها خانواده‌شان بزرگ تر بود.

از خانه بیرون آمدیم که در حیاط را هم قفل کرد و بعد به سمت سر کوچه رفتیم که صدای رضا آمد 

چیکا 

به سویش برگشتم به او نگاه کردم 

دوید و خودش را به ما رساند روبه مامان کرد و گفت:

- سلام خاله افسانه!

مامان هم به او سلام کرد رویش را به سمت من برگرداند و گفت: 

- کجا میری؟

- میرم مسافرت.

خندید وگفت:

- برای منم سوغاتی بیاری ها!

با این‌که نمی‌دانستم سوغاتی چیست اما سری تکان دادم.

محمد که او را صدا زد به سمت محمد برگشت گفت:

- اومدم بابا اومدم!

 بعد از من خداحافظی کرد و رفت و من تا آخرین لحظه دور شدنش به او نگاه کردم.

که صدای مامان آمد.

- بریم چیکا خانم؟

- بریم. 

و ما به راه افتادیم نمی‌دانم چرا به دلم خورده بود که دیگر هیچ‌وقت به این کوچه بر نمی‌گردم دیگر هیچ‌وقت رضا و معصومه را نمی‌بینم دیگر هیچ وقت... .

افسوس که شاید اگر می‌دانستم تمام آن کوچه را بوسه باران می‌کردم و محکم  در آغوش می‌گرفتم جایی را که به دنیا آمده بودم بزرگ شده بودم.

مامان آن‌قدر دستانم را محکم گرفته بود که گمان می‌کردم این آخرین دیدار است این آخرین بار است که دستانم را می‌گیرد به کوچه یمان نگاه کردم سودابه خانم ناهید خانم دمه در نشسته بودند و مثل همیشه بساط غیبت‌شان را پهن کرده بودند، با دیدن ما متعجب به ما نگاه کردند و گفتند:

- کجا به سلامتی افسان؟

مامان هم لبخندی زد و گفت:

- میریم مسافرت!

متعجب شدند و گفتند:

- به سلامتی باشه!

و ما هم از کنارشان رد شدیم  به راهمان ادامه دادیم.

 

@ Ela6

 

 

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرانی

《پارت۵》

سر کوچه که ایستادیم  مامان ایستاد کمی بعد تاکسی زرد رنگی روبه رویمان ایستاد مامان هم من را سوار کرد و خودش هم بعدش سوار شد  رو به راننده کرد و گفت:

 - آقا لطفا برید خیابون مرکزی!

مرد سری تکان داد و به راه افتاد.

بعد از چند دقیقه رو به راننده کرد و گفت:

- لطفا این‌جا نگه دارید

و بعد از ماشین پیاده شد.

رو به من کرد.

- این‌جا بشین الان میام.

سری تکان دادم و او هم رفت خودم را به شیشه ماشین چسباندم و به او نگاه کردم وارد  جایی شد که من نمی‌دانستم کجا بود به تابلوی نگاه کردم و دست پا شکسته شروع کردم به خواندن.

- ام... املاکی

دوباره به او نگاه کردم از آن‌جایی که درش شیشه‌ای بود داخلش به راحتی دیده می‌شد.

مامان روبه‌روی مردی که پشت میز ایستاده بود ایستاد و دست در کیفش کرد و کلیدی را درآورد و به سمت مرد گرفت و بعد هم از آن‌جا بیرون آمد.

کنار رفتم تا مامان سوار شود او هم سوار شد و  رو به راننده کرد  گفت:

- لطفا برین به این خیابونی که میگم و بعد هم آدرسی را داد.

به دور برم نگاه می‌کردم حتما مامان باز هم جایی کار داشت  وگرنه ما این‌جا چکاری داشتیم.

کنجکاو بودم که مسافرت کجاست؟ 

دوستم می‌گفت مسافرت رفته بود دریا ولی این‌جا هیچ شباهتی به دریا نداشت.

دوباره به دور برم نگاه کردم که تاکسی روبه‌روی خانه‌ای نگه داشت‌.

مامان کرایه را حساب کرد و از ماشین پیاده شد و من را هم پیاده کرد و تاکسی هم رفت.

به او نگاه کردم و گفتم:

- مامانی! 

- جان مامانی.

- این‌جا کجاست؟ 

هیچ نگفت و سکوت کرد.

دلم نمی‌خواست سکوت کند من کمی از این‌جا ترسیده بودم احساس غریبی می‌کردم.

دستم را گرفت مرا به سمت خانه‌ای برد.

یک خانه بزرگ با یک در بزرگ سرمه‌ای رنگ درش آن‌قدر بزرگ بود که هر چه سرم را بالا می‌گرفتم باز هم ادامه داشت با تعجب داشتم نگاه می‌کردم  با دوتا اژدهای بزرگ که بالای در حکاکی شده بود واقعا زیبا بود  از دهانشان آتش بیرون میزد که آن آتش هم به رنگ طلایی بود 

روبه روی پایم زانو زد دوباره صورتش پر از اشک بود.

- دخترم هر اتفاقی افتاد هر چیزی شد این رو بدون مامانت خیلی دوست داره و یک روزی میاد پیشت خیلی-خیلی زود و باشه قربونت برم.

از حرف‌هایش سر در نیاوردم و  سکوت کردم.

که روی سرم را بوسید و بلند شد.

و دستانش را مشت کرد و پر قدرت به در کوبید.

بعد از چند دقیقه در باز شد زنه پیری در را باز کرد که مامان او را با دستش پس زد و همان‌طور که دستم را گرفته بود وارد خانه شد 

- کجا خانم 

- برو آقات رو صدا کن!

زن سری تکان داد و می‌خواست برود که از روی بالکن صدایی آمد. 

- چی می‌خوای افسانه؟

- بیا پایین حاجی کارت دارم!

اخم کرد و همان‌جا ایستاد.

- چه می‌خوایی کشش نده!

به پیرمردی که در بالکن ایستاده بود نگاه کردم 

پیرمردی با صورتی مهربان و ریش‌های سفید  موهای سفیدی که خبر از سن و سالش می‌داد .

دوباره صدای مامان آمد

- تو بیا پایین تا بهت بگم چرا اومدم!

چند دقیقه سکوت شد و پیرمرد رفت.

فکر کردم که می‌خواهد برود در خانه‌اش اما آمد پایین روبه‌رویمان ایستاد حالا می‌توانستم او را از نزدیک ببینم.

همان‌طور که از دور  هم به نظر می‌رسید پیرمردی خوش پوش بود‌ که خط اتوی کت و شلوارش تمام خربزه‌ها را قاچ می‌کرد.

 کت شلواری توسی رنگ و چشم‌های  عسلی زیبا  که دلت نمی‌خواست چشم برداری از آن‌ها  او عجیب آشنا بود فکر می‌کردم او را بارها دیدم اما نمی‌دانم کجا مخصوصا چشم‌هایش.

 به دستش نگاه کرد که ویک تسبیح یاقوت قرمز رنگ که مثل دانه‌های انار بود. در دست داشت نمی‌دانم از شدت خشم بود یا چیز دیگری که این‌گونه آن تسبیح را در دستانش می‌فشرد.

اخم کرد و گفت 

- خوب بگو چی می‌خوای  می‌شنوم!

به خاطر این‌که بلند حرف می‌زد افراد دیگری هم از خانه بیرون آمدند.

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۶》

 

- میگی مامانم بیاد.

سر تکان دادو گفت: 

- آره! 

دستش را گرفتم و بلند شدم. 

- کجا می‌ریم

اشکم را پاک کرد و گفت:

- میریم خونه آقاجان.

- آقاجان کیه؟ 

- تو بیا. 

و من به  دنبالش  به  راه افتادم.به سمت همان خانه‌ای رفتیم، که مادرم مرا آنجا رها کرد، همان پیرمرد که به گمانم آقاجان بود. به من نگاه کرد ولبخندی زد.

- بیا دخترم بیا اینجا ببینمت!

کمی خجالت کشیدم وپشت سر همان خانم قایم شدم و یواشکی نگاهش کردم لبخندی زد.

- بیا دیگه دخترم! 

آن خانم هم دستم را گرفت و به من گفت:

- خجالت نکش دخترم  آقاجان هست.

اما من بازهم خجالت می‌کشیدیم.

که آقاجان دوباره به حرف آمد.

- بیا ببینمت!

قدمی به سمتش رفتم، که دستی روی سرم کشید .

- چه دختر خوبی.

سر پایین انداختم، دست در جیبش کرد و شکلاتی درآورد و آن را به سمتم گرفت.

- بیا این مال شما خانم کوچلو!

با خجالت شکلات را از او گرفتم.

و دوباره کنار آن خانم مهربان ایستادم، انگار از تنها کسی که از او نمی‌ترسیدم، او بود نمی‌دانم چرا شاید چون او وقتی ناراحت بودم، کنارم نشسته بود و  به حرف‌هایم گوش داده بود.

 آن خانم به خودش اشاره کرد و گفت: 

- می‌دونی من کی هستم؟

سر بالا انداختم.

 - من عمتم 

 با تعجب به او نگاه کردم، مگر من هم عمه داشتم.**

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۷》

 

آقاجان اشاره کرد، اون هم بابا بزرگت و بعد به زنی که آن‌طرف‌تر ایستاده بود، اشاره کرد اون زن عموت و بعد به مردی که کنارش بود، اون هم عموت هستش و بعد به پسر بچه‌ای که کنار آن زن و مرد ایستاده بود،  اون آقا رو هم که می‌بینی کس نیست جز...

پسر بچه به حرف آمد. 

- سلام منم سینا هستم.

و بعد لبخند زیبایی زد، فکر کنم چند سالی از بزرگ‌تر بود.

عمه دستم را گرفت و من را کنار آلاچیق که گوشه حیاط بود برد، خوب  بیاییم ما هندوانه‌مون رو بخوریم، فکر کنم این کارها را برای این می‌کرد، که من احساس غریبی نکنم و فک کنم موفق بود.

و بعد همه تایید کردند و به آلاچیق آمدند و هر کدام گوشه‌ای نشستند، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!

آن پسر بچه هم دقیقا آمد و کنار من نشست. 

و بعد دوباره صدای سینا سکوت را شکست. 

- آخ جون منم از این به بعد یک دوست دارم.

عمه خندید و گفت:

- آره تو هم یک دوست داری.

و بعد به کسی که گمان کنم، زن عمویم بود گفت:

- زهره جان میری همون ظرف‌ها رو بیاری؟

زهره خانم هم گفت:

- باشه گلم و رفت.

و من ماندم و به این خانواده‌ای که هیچ شناختی از آن‌ها نداشتم نگاه کردم.

دوباره دلم برای مادرم تنگ شد، اشکی از گوشه ی چشمم چکید.

که صدای سینا آمد.

- هی دختر!؟

به سویش برگشتم.

قاچ هندوانه‌ای به سمتم گرفت و گفت:

- بیا این مال تو!

لبخندی زدم و هندوانه را  گرفتم.مشغول خوردن هندوانه بودم و بزرگترها مشغول صحبت کردن، من فقط به آن‌ها نگاه می‌کردم، که با صدای سینا نگاهم را به او دوختم، سینا گفت:

- راستی تو اسمت چیه؟

لبخند خجالت زده‌ای زدم و گفتم:

- من چیکا هستم. 

- اسمت چیکا هست؟

- آره 

- جالبه تا حالا نشنیدم.

- فک کنم تو هم همسن منی  نه؟

- مگه تو چن سالته؟

لبخند زیبایی زد و گفت:

- من ۱۰ سالمه.

- من ۸ سالمه. 

- پس تو هم مدرسه میری ولی بهت نمی‌خوره زیادی کوچولویی. 

خندیدم  که او هم خندید. 

- میایی بریم بازی کنیم؟

سری تکان دادم.

و با او بلند شدم، که سینا رو به عمه کرد و گفت:

- عمه ما میریم بازی کنیم! 

عمه لبخندی زد و گفت:

- باشه برین  هوا گرمه زیادی بیرون نمونین باز بیایین خونه!

- باشه عمه جان!

و من هم با او به راه افتادم. در سکوت مشغول راه رفتن بودیم، که سینا گفت:

- راستی تو آبجی داداش هم داری؟

- نه! 

- آها ولی من دارم یه داداش که ۵ سال از من بزرگتره.

- الان کجاست؟

-  مدرسه  رفته

- آها  

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۸》

 

سینا توپش را از گوشه باغچه برداشت و به طرف من انداخت و گفت:

- خوب بیا بازی کنیم.

من توپ بازی را دوست نداشتم، اما چون یک همبازی پیدا کرده بودم با او بازی کردم؛ حسابی خوش گذشت، آنقدر بازی کردم که حتی فراموش کردم، تا دقایقی پیش مادرم مرا  به بی رحمانه‌ترین شکل ممکن رها کرد.

(و چه دنیایی است، این کودکی که  با یک شکلات رنگی خوشحال می‌شوی، با یک اخم ناراحت ای کاش من هم هیچ وقت بزرگ نمی‌شدم، هنوز هم دلم می‌خواهد، در همان زمان‌ها باشم دوباره سینا توپش را بیاورد،  که با هم بازی کنیم اما افسوس که دیگر آن روزها تکرار نمی‌شود)

آن روز بعد از اینکه کلی بازی کردیم،  از هفت سنگ گرفته تا وسطی و قایم موشک تمام بازی‌هایی که او بلد بود ومن بلد بودم، آن روز یکی از بهترین روز‌هایم بود.

سینا لبخندی زد و گفت:

- خوب بریم دیگه من که خسته شدم.

سر تکان دادم و گفتم:

- باشه بریم!

لبخندی زد و با من به راه افتاد.

با هم به  سمت سالن رفتیم، هر کسی مشغول کاری بود، عمه  و زن عمو در آشپز خانه بودند، آقاجان روبروی تلویزیون خوابش برده بود، عمو هم که با گوشیش درگیر بود. من و سینا  با هم به آشپزخانه رفتیم و روی صندلی کنار هم نشستیم.

عمه با لبخند به ما نگاه کرد و گفت:

- الهی قربونتون برم خوش گذشت؟

هر دو با خوشحالی سر تکان دادیم، او هم خوشحال به طرفمان آمد و بوسه‌ای بر روی گونه هایمان کاشت. 

کم_کم داشت از این خانه خوشم می‌آمد من خیلی زود به این خانه و آدم‌هایش عادت کرده بودم؛ اما  وقتی او آمد تمام محاسبات  به هم ریخت.

من و سینا کنار هم نشسته بودیم و مشغول  بازی گل‌یا‌پوچ بودیم، که ناگهان در با صدای بدی بسته

 

ناظر:      @ Ela6

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی 

《پارت۹》

سرم را به سمت در برگرداندم.

پسری که  اخم‌های درهمی داشت وارد خانه شد. آن‌قدر اخم داشت،  که فکر کنم باید پیشانیش را اتو می‌کردی،  با اخم به سمت ما آمد،  حال چشم‌هایش معلوم بود رنگ چشم هایش خیلی زیبا بود اما در نگاه اول هم متوجه می‌شدی که زیادی بداخلاق است.  

چشم‌هایش آبیه آبی بود درست به رنگ آسمان و خیلی زیبا  من در آن لحظه آن‌قدر مست چشم‌هایش شده بودم،  که زمان و مکان را فراموش کردم.

کیفش را روی زمین پرت کرد، که عمه با اخم به سمت او برگشت. 

- سلامت کو شازده؟

اخم‌هایش را بیشتر کرد و گفت:

- اه عمه حوصله ندارم ول کن تو رو خدا. مامان غذا چی داریم؟ حسابی گشنمه!

مادرش به سمتش آمد و به او نگاه کرد و گفت:

- ای خاک به سرم پسر، تو چرا این‌طوری شدی؟ باز دعوا گرفتی. 

اخم‌هایش را بیشتر کرد و گفت:

- بزرگتر از دهنش حرف زد حقش رو گذاشتم کفه دستش.

مادرش به صورتش کوبید و گفت:

- ای خدا من از دست این بچه چی‌کار کنم، آخه ببین چی‌کار می‌کنه الان باز  با خانوادش میاد دمه در باز می‌خوای آقاجان تنبیهت کنه؟

اخم کرد و گفت:

- خوب کردم حقش بود.

عمه که تا آن زمان سکوت کرده بود گفت:

- ای بابا زهره بچه خسته‌ی بزار یکم استراحت کنه آن‌قدر درس خونده!

بلاخره لبخند روی لبانش آمد.

و این بشر اگر می‌فهمید چقدر لبخند به او می‌آید هیچ وقت اخم نمی‌کرد. 

- آره، عمه راست میگه مامان بزار استراحت کنم.

  

 

 

ناظر:      @ Ela6

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۱۰》

 

بلاخره  نگاهش در چشمانم قفل شد، چند لحظه به چشمانم خیره شد و گفت:

- این دیگه کیه؟

سینا به حرف آمدو گفت:

- داداش این چیکاست!

- چی اسمش چیه گفتی؟ 

- چیکا. 

پوزخندی زد و به سمتم آمد  و سرش را به صورتم نزدیک کرد و با پوزخند گفت:

- چطوری چی‌چی!

اخم کردم، که پوزخند دیگری زد به سمت مادرش و عمه برگشت و گفت:

- این واسه چی اومده اینجا؟

عمه گفت:

- زشته پسر چرا این‌طوری حرف می‌زنی چیکا دختر عموته!

با تعجب به من نگاه کرد و گفت:

- کی، این دختر عموی منه؟

عمه سر تکان داد؛ نگاهش را دوباره به من دوخت، مثل این‌ که‌ می‌خواست با نگاهش مرا حفظ شود. 

- نگفتین این  چرا اینجا اومده؟

سینا می‌خواست حرف بزند که عمه چشم غره‌ای به سمتش رفت و گفت:

- سینا خان شما ساکت.

سینا هم سر پایین انداخت  و هیچ نگفت، او هم دیگر چیزی نپرسید‌، در سکوت به من خیره شده تا بفهمد من چرا اینجا آمدم، شاید او فکر می‌کرد من جای او را تنگ می‌کنم 

مشغول خوردن غذا بودیم، که دوباره صدایش آمد، حال که خوب فکر می‌کنم؛ می‌بينم از او خوشم نمی‌آید، شاید به دلیل این بود که از او می‌ترسیدم.

- هی چی‌چی

با اخم به او نگاه کردم، دیگر تحمل نداشتم، که مرا این گونه صدا کند. 

- من اسمم چیکا هست!

پوزخندی زدو گفت: 

- نوچ تو چی‌چی.

- نیستم! 

- چرا هستی خوبشم هستی!

با اخم بلند شدم و روبه‌رویش ایستادم‌.

- گفتم نیستم 

با همان پوزخندش بلند شد و روبرویم ایستادو گفت:

- سرو تهت با هم یک وجبه جلوی من  قد علم میکنی؟ 

راست می‌گفت من زیادی کوچک بودم و او زیادی بزرگ بود. 

با صدای عمه این جدال را تمام کردیم.

- بچه‌ها چه خبرتونه چرا دعوا می‌کنید؟

سرم را به سمت ه برگرداندم و گفتم:

- اون به من میگه چی‌چی!

عمه با اخم به او نگاه کرد و گفت:

آراد اسم چیکا رو درست صدا کن پسرم! 

او هم اخمی کرد و بلند شدو بعد گفت:

- نمی‌خوام!

و رفت  من هم با اخم سر جایم نشستم، عمه آمد و کنارم نشست.

- دختر نازم زیادی با آراد دعوا  نکن خب!

و من آن روز نفهمیدم معنی حرف‌های عمه را که  او چه موجودی است و اگر می‌فهمیدم شاید هیچ وقت  با او در نمی‌افتادم.

 

 

@ Ela6

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۱۱》

عمه بلند شد و نگاهش را به من دوخت.

بلند شو دخترم اتاقت رو بهت نشون بدم؟ 

- اتاقم؟!

سری تکان داد و من هم بلند شدم و به دنبالش راه افتادم اتاقی را به من نشان داد و گفت:

- اینجا اتاق تو هست

در را باز کرد، به اتاق نگاه کردم خوشحال شدم، چون من تابه حال اتاق جداگانه‌ای برای خودم نداشتم.

عمه گفت:

- از این به بعد اینجا برای تو هست.

- عمه 

- بله؟

- شب‌ها هم باید اینجا بخوابم.

سر تکان داد.

- یعنی... تنهایی؟ 

باز هم سر تکان داد.

- خوب من...

- تو چی؟

- من می‌ترسم شبا تنهایی بخوابم!

- وا برای چی؟

- می‌ترسم من تا حالا تنهایی نخوابیدم!

عمه کمی فکر کرد و بعد گفت:

- دوست داری بیا شب‌ها پیش من؟

با خوشحالی بالا پایین پریدم.

- آخ جون!

خندید و گفت:

- برو دختر جان.

- اتاق سینا کجاست، می‌خوام برم پیشش،

اتاقی را به من نشان داد و گفت:

- اون‌جاست

لبخندی زدم و به سمت اتاق سینا رفتم.

 

 

 

 @ Ela6

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی 

《پارت۱۲》

 به در اتاق که رسیدم، ۲ تا اتاق کنار هم دیدم، می‌خواستم، از عمه بپرسم که کدام یک از این اتاق ها برای سینا است، اما وقتی برگشتم عمه نبود، من هم در یکی از آن اتاق‌ها را باز کردم و وارد شدم به آن اتاق نگاه کردم اتاق واقعا زیبایی بود، دیوارهایش آبی رنگ بود و یک تخت دونفره بزرگ داشت  و یک میز بزرگ‌تر که رویش پر از نقاشی بود، به نقاشی‌ها نگاه کردم واقعا زیبا بودند روی دیوار هم تابلوهای زیادی داشت، که  هر کدام تصویری از یک چیز را نشان می‌داد، واقعا زیبا بودند داشتم، به آن نقاشی‌ها نگاه می‌کردم، که در باز شد.

با دیدن کسی که وارد شد، با تعجب به او نگاه کردم، او هم انگار تعجب کرد، چون  ابروهایش را بالا انداخت،  در را بست و روبرویم ایستاد، از چشمانش شرارت می‌بارید، کمی ترسیدم اما سعی کردم خودم را محکم نشان دهم.

او گفت: 

  - اینجا چه غلطی می‌کنی؟

- من...خوب...اومدم.

- اومدی چی؟

قدم دیگری به من نزدیک شد، که قدمی عقب رفتم.

- اومدم پیش سینا.

- دوروغ نگو تو اومدی دزدی. 

- چی...

- اومدی وسایل من رو بدزدی؟

- نه به خدا...

پوزخندی زد و گفت:

- تو دزدی اگه می‌گفتی، خودم بهت یکی از این‌ها رو می‌دادم نیازی نبود دزدی کنی‌.

- من فقط...اومده بودم

- تو یه دوروغ گویی!

- نیستم.

- اگه اومده بودی، دیدن سینا پس نقاشی من دست تو چی‌کار می‌کنه؟!

- من فقط می‌خواستم، ببینم چی هست.

 

 

@ Ela6

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی 

《پارت۱۳》

- اه

دستم را گرفت و گفت:

- بیا اینجا ببینم.

و مرا به دنبال خود کشاند، تند_تند راه می‌رفت و من با آن قدم‌های کوچکم مجبور بودم، به دنبالش کشیده شوم، وارد سالن که شدیم که آقاجان را صدا زد.

آقا جان که روی مبل دراز کشیده بود، نگاهش را به ما دوخت، عمو هم با صدای او گوشیش را کنار گذاشت و به ما نگاه کرد، عمه و زن عمو هم از آشپزخانه بیرون آمدند.

- آقاجان این دختر یه دزده!

با تعجب به او نگاه کردم. 

- من...

پوزخندی زد و گفت:

-   اومده بود وسایل من رو بدزده!

- من اومده بودم پیش سینا به خدا راست میگم.

اشک در گوشه چشمم لانه کرده بود، من که کاری نکرده بودم و او مرا این گونه بی‌رحمانه متهم می‌کرد.

آقا جان اخم کرد و گفت:

- آراد دستشو ول کن، پسر دستش شکست!

آراد دستم را ول کرد و گفت:

- این یک دزده چرا اومده تو خونه‌ی ما!؟

آقاجان اخم کرد و با صدای بلندی گفت:

- آراد! 

او هم اخم در هم کشید، اما باز هم ادامه داد.

-  اون باید تنبیه بشه مگه هرکس کاره اشتباهی کنه تنبیه نمیشه؟

آقا جان هیچ نگفت، که او دوباره پافشاری کرد،که آخر عمو دعوایش کرد و او هم با همان اخم‌هایش به اتاقش رفت و من در حالی اشک در گوشه چشمانم لانه کرده بود، به زمین خیره شدم.

عمه کنارم زانو زد وگفت:

- گریه نکن خشگلم می‌دونم تو کاری نکردی!

محکم عمه را بغل کردم و با بغض گفتم:

- من کاری نکردم به خدا من رفتم پیش سینا فقط.

- می‌دونم!

 

 

@ Ela6

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۱۴》

از آغوش عمه بیرون آمدم که گفت:

- حالا برو تو اتاقت، دختر خشگلم گریه هم دیگه نکنی!

- باشه.

به سمت اتاقم رفتم،  قسم خوردم دیگرهیچ‌وقت به اتاق او نزدیک نشوم، او یک  موجود بود که دومی نداشت، دروغ گوی ماهری بود و من از این می‌ترسیدم، در اتاقم را می‌خواستم باز کنم که باز هم صدایش مرا میخکوب کرد.

- هی تو 

به سویش برگشتم دلم می‌خواست، سر از تنش جدا کنم، هیچ وقت آن پوزخندش را از یادم نمی‌رود،  او آبروی مرا برده بود، همه فکر می‌کردند من دزد هستم، شاید عمه گفته بود که ما این فکر را نمی‌کنیم، اما آن‌ها تا جایی که به فرزند خودشان اعتماد داشتند، به من که معلوم نبود، از کجا از زندگی آن‌ها سر درآورده بودم، اعتماد می‌کردند؛ گمان نکنم.

- هی رفتی تو فکر؟

اخم کردم، که دوباره پوزخند زدو گفت:

- دزد کوچلو، دزدی رو از جای بدی شروع کردی!

قدمی به من نزدیک شد، که عقب رفتم، مثل اینکه این موجود عجیب الخلقه نمی‌توانست، از فاصله‌ی دور با من حرف بزند، که آن‌قدر نزدیک به من می‌ایستاد، با صدای نفس‌هایش هم لرز به تنم می‌نشست. 

آخر به حرف آمدم و گفتم:

- چرا دروغ گفتی؟ 

- چون ازت بدم میاد!

- مگه من چی‌کار کردم؟

قدمی دیگری نزدیک شد و گفت:

- نمیدونم چرا ولی ازت بدم میاد!

دستش را بالا آورد و موهایم فرم را در دست گرفت و گفت:

- از این سیم‌‌های تلفن بدم میاد، از این که شلخته‌ای اینا هم دورته بدم میاد، از چشمات بدم میاد، زشت و لاغر مردنی  هستی من آدم‌های زشت رو دوست ندارم، شاید برای همونه.

اخم کردم، دیگر تحمل نداشتم که او مرا اذیت کند، و هر حرفی از دهنش درمی‌آید، بگوید و من سکوت کنم.

با صدای محکمی گفتم:

- منم ازت بدم میاد! 

ابرو بالا انداخت.

 

 

 @ Ela6

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی 

《پارت۱۵》

 به من خیره شد چشمان خشمگینم را در نگاهش دوختم و گفتم:

- منم ازت بدم میاد چون تو هم زشتی! 

می‌خواستم مانند او دلیل بیاورم که چرا از او بدم می‌آید، باید دلیل می‌آوردم.

- چون چشمات زشته!

دروغ می‌گفتم، این را خودم هم می‌دانستم، چون چشمان او واقعا زیبا بود؛  شاید از روی حرص بود نمی‌دانم.

به عقب هلش دادم، چون خیلی از او کوچک‌تر بودم حتی ذره‌ای هم تکان نخورد، پوزخندش هنوز روی لبش بود. و من گفتم:

- قدت هم خیلی بلنده، مثل شرک هستی!

اخم در هم کشید و بلند گفت:

- چی گفتی؟ 

آن چنان دادی زد ‌که فک کنم، پرده گوشم پاره شد.

- تو شبیه  شرک هستی

بلند گفتم مانند خودش، اخم کرد و گفت:

- حرفت رو پس بگیر!

- نمی‌خوام

- که نمی‌خوای؟

سر تکان دادم، از دستش دلخور بودم، تا به حال کسی نگفته بود که زشت هستم، برای یک کودک ۸ ساله سخت است، که زشت خوانده شود و این برای من گران تمام شده بود.

- باشه پس مراقب خودت باش سیم  تلفن!

اخم کردم و گفتم:

- تو هم همین‌طور شرک!

 

 

@ Ela6

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۱۶》

با اخم از من دور شد و به سمت اتاقش رفت و در را محکم بست،  با صدای در تکانی خوردم، و من هم به سمت اتاق خودم رفتم،  اول خودم را به آینه رساندم و به خودم نگاه کردم، من  زشت بودم،  پس چرا مامان افسانه همیشه می‌گفت، تو زیادی زیبایی معصومی شاید این‌که زیبا هستم را هم دروغ می‌گفت، مثل همه حرف‌هایش  اشک در چشمانم جمع شده بود دوست نداشتم، کسی  مرا زشت خطاب کند. و او دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود،   به خودم در آیینه خیره شدم، چیکای که روبروی من ایستاده بود، زیادی غصه داشت،  موهایم زیادی فر بودند، و شبیه سیم تلفن بودند اما دوست نداشتم کسی این را به من گوشزد کند، راستش از موهایم بدم می‌آمد دلم می‌خواست با قیچی  کوتاهشان کنم اما دلم نمی‌آمد،  چون زیادی بلند بودند و من این  را دوست داشتم و شاید برای همین بود که با این موهای فر کنار می‌آمدم   با صدای در به سمت در برگشتم که سینا را دیدم 

سینا وارد شد و مثل این چند روز که او را شناخته  بودم لبخند زیبایی زد و در را بست،  آمد و روی تختم نشست   و  به حرف آمد. 

- با داداشم دعوا کردی؟

سر تکان دادم، که  بلند خندید  متعجب به او نگاه کردم.

و او حرفش را ادامه داد.

- آخه داداش من خیلی زورگوعه و کسی نمی‌تونه، بهش بگه چی‌کار کن چی‌کار نکن؛ روی تخت دراز کشید حتی آقاجان هم حریفش نیست.  چی برسه که باهاش دعوا کنن، بچه‌های مدرسه مثل چی ازش می‌ترسن، هر کی باهاش مخالفت کنه، یه بلایی سرش میاره مثلا اون سال  مدیر مدرسه اومد و از دستش شکایت کرد به آقاجان بگو چی‌کار کرد.

کنارش نشستم و گفتم:

- چی‌کار کرد؟

خندید و گفت: 

- وای اون روز  اومد به مامان گفت آشغالا کجاست؟ همه تعجب کردن چون هیچ وقت تاحالا اشغال نبرده بود دمه در مامان کلی خوشحال شد، که می‌خواد کمک کنه قربون صدقش رفت.

بگو چی‌کار کرد؟!

- چی‌کار کرد؟

- آشغالا رو برده مدرسه!

با تعجب به او نگاه کردم.

- آشغالا رو بسته بود به درختی که دمه مدرسه هست یعنی هم وارد بشی، درخت کنار در  هستش، بعد  با تیرکمونی که درست کرده بود، زد کل آشغالا رو ریخت رو  آقای امینی یعنی مدیرمون،  بچه‌ها چقدر به آقای امینی خندیدن،

خنده‌ام گرفت.

سینا بلند خندید و گفت:

- این تازه یک کارش هست.

 

 

@ Ela6

 

 

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی 

《پارت۱۷》

با تعجب گفتم 

مگه دیگه چی‌کار کرده؟

از روی تخت بلند شد و نشست  و گفت:

- وای نمی‌دونی چیکا چه کارهای از دستش بر میاد! 

دست هایم را زیر چانه‌ام گره کردم و به او گوش دادم  نمی‌دانم، چرا ولی دلم می‌خواست، درباره او بیشتر بدانم با اینکه از او خوشم نمی‌آمد، ولی دلم می‌خواست بدانم چرا بداخلاق است، چرا با من بد است، آیا دلیلش واقعا زشت بودن من است. 

و سینا شروع به حرف زدن کرد و گفت:

- وای چیکا   یک روز   به یکی از  همکلاسی‌هاش گفته بود، بهش تقلب برسونه اما اون پسره نرسونده بود، از مدرسه که اومد بیرون به من گفت، تو برو خونه  من هم اومدم خونه ولی فرداش از بچه‌ها شنیدم،  تو دهن پسره قورباغه انداخته و گفته باید بخورتش وگرنه تا میتونه میزنتش. 

دستانم را جلوی دهانم گرفتم و گفتم:

- وای راست میگی؟

سر تکان داد  و گفت:

- بابای پسره اومد خونه ما به آقاجان گفت جلوی آراد رو بگیرن می‌دونی چی‌کار کرد؟

گفتم:

- نه 

سینا گفت:

- اومد روبه‌روی اون مرده ایستاد و گفت:

- دوست داری تو  دهن تو هم قورباغه بزارم.

- وای!

- آره!

بعدش آقاجان تنبیهش کرد و توی انباری زندانیش کرد.

 

 

@ Ela6

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ 

#شوکا_بهرامی 

《پارت ۱۸》

سینا گفت:

- یه چیزی بگم به کسی نمیگی؟

- نه بگو نمیگم!

سینا گفت:

- قول میدی؟

سر تکان دادم که  انگشتش را جلو آورد و گفت:

- قول بده!

انگشتم را به انگشتش رساندم و قول دادم.

- قول مردونه!

- باشه، قول مردونه. 

سینا گفت:

- آراد یکی رو دوست داره!

با تعجب به او نگاه کردم و گفتم:

- کی؟ 

- گوشت رو بیار!

گوشم را به اونزدیک کردم خیلی آرام گفت:

- آیسان!

- اون کی هست؟

- اون دختر خاله‌مونه بعضی موقع‌ها عید‌ها  خونمون میاد.

- خیلی خشگله؟ 

سر تکان داد و گفت:

- آره چشماش سبزه،  موهاش طلایی هست.

- وای راست میگی؟

او دوباره سر تکان داد؛ سرم را پایین انداختم پس برای همین به من می‌گفت زشت،   به سینا نگاه کردم و گفتم:

- سینا 

- هوم

- من زشتم؟

نگاهش را به من دوخت بعد   بلند خندید 

 

 

@ Ela6

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی 

《پارت ۱۹》

- نه  تو خیلی خشگلی! 

- واقعا میگی؟

سر تکان داد و گفت:

- آره مخصوصا موهات!

او چرا کاملا برعکس برادرش بود، او از موهای من متنفر بود، سینا می‌گفت خیلی زیباست. 

خندیدم که او هم خندید 

- آخه می‌دونی آراد صبح بهم گفت،  تو زشتی گفت موهات  مثل سیم تلفن  هست.

خندید که اخم کردم خنده‌اش را خورد و گفت:

- خوب 

- منم بهش گفتم تو شرکی!

با تعجب به من نگاه کرد  و گفت:

- هیچی بهت نگفت؟

- چرا داد زد و گفت چی گفتی منم دوباره گفتم شرک !

- با تعجب به من نگاه کرد و گفت  آراد اگه کسی بهش  یه چیزی بگه حسابی دعواش می‌کنه.

 به فکر فرو رفتم این موجودی که سینا درباره او صحبت می‌کرد،  زیادی عجیب الخلقه بود، او بیش از حد گنگ بود ولی نمی‌دانم، چرا دلم می‌خواست، درباره او خیلی چیزها بدانم‌.

 

 

@ Ela6

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#طویاغ

#شوکا_بهرامی

《پارت۲۰》

سینا با صدای آراد بلند شد و ایستاد و گفت:

- من برم ببینم داداش آراد چی‌کارم داره باز میام!

لبخندی زدم و او رفت روی تخت دراز کشیدم کمی به سقف خیره شدم  دلم خیلی برای مادرم تنگ شده بود آنقدر که دلم می‌خواست، روزی هزاران بار او را از خداوند در خواست کنم درخواستی که می‌دانستم، هیچ پاسخی ندارد؛ اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید، برای یک دختر ۸ ساله زیادی سخت است، که تنها و رها شود آن هم توسط کسی که نام مادر را به یدک می‌کشد قلب کوچکم ناراحت بود من زیادی کوچک بودم، تحمل این درد دوری را نداشتم.

از روی تخت بلند شدم  تشنه شده بودم، می‌خواستم کمی آب بخورم، به سمت  در رفتم و در را باز کردم، می‌خواستم از پله ها پایین بروم، که باصدای آراد و سینا سر جایم میخکوب شدم.

آراد گفت:

- این دختر چرا اومده اینجا زندگی کنه؟!

سینا جوابی نداد ‌ که دوباره صدایش بلند شد.

- هی، مگه با تو نیستم؟ سینا!؟

- خو...خوب... داداش اومده!

- اومده چی جون بکن دیگه!

- اون روز یه خانومی اومد که دست چیکا رو گرفته بود، فک کنم مامانش بود، اومد جلو آقاجان کلی دادو هوار کرد بعد گفت که نوت رو نمی‌خوام مال خودت!

آراد که انگار متعجب شده بود؛ گفت:

- مامانش! اومد، گفت بچه‌ش رو نمی‌خواد؟

سینا با صدای آرامی گفت:

- آره 

آراد خندید و گفت:

- از بس زشته، مامانش نتونسته تحملش کنه!

سینا سکوت کرده بود و هیچ نمی‌گفت، اشک‌هایم دوباره راه خود را گرفتند.

با سرعت دویدم و خودم را به اتاقم رساندم، روی تخت خودم را انداختم و گریه سر دادم صورتم را در بالشت فرو کردم و هق زدم دلم نمی‌خواست، صدایم به گوششان برسد مخصوصا آراد نمی‌خواستم. خوشحال شود که من گریه می‌کنم، شاید آن را نشانه ضعف می‌دانستم نمی‌دانم!

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...