رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان عَــבم | Ali_He کاربر انجمن نودهشتیا


Ali_He
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالق قلم

 

رمان: عَدم

 

نویسنده: علی حیدری

 

ژانر: عاشقانه، معمایی، اجتماعی

 

خلاصه

 

روستایی کوچک در حاشیه ی شهر « دِویل » بود. اغلب نور خورشید را به خود نمی دید. یا شب بود و یا گرگ و میش و ابری! « داسک »، آری، از همینجا شروع شد. جایی که آدمی رو به زوال رفت و شکست. محلی که بزرگترین دشمن او، برخاست و بزرگ شد؛ عَدم!

 

 

مقدمه

 

- الو!

+ سلام!

- میتونم بهتون کمک کنم؟

+ راستش من ... راستش من ... اون بهم حمله کرده!

- کی بهتون حمله کرده؟ آقا؟ شما کجایید؟

+ من ... خواهش می کنم کمکم کنید! داره منو می کشه!

- آقا شما کجایید؟ کی داره شما رو می کشه؟

+ .... ( جیغ بلند )

- آقا! آقا! اون صدای چی بود؟ هنوز پشت خطید؟

+ ... ( بوق ممتد تلفن )

ارتباط قطع شد ...

ویراستار: @ فاطمه مومنی

ناظر: @ TARANEH.M

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

 

 

نفس عمیقی کشیدم. خوب می دونستم حضاری که جلومن، کوچکترین علاقه ای به چیزی که قراره بگم، ندارن. هر ماه چنین جلسه ای می ذاشتیم تا شاید بتونیم اعضا یا منابع مالی جدیدی رو جذب کنیم. اما هیچوقت جواب نمی داد. کسی حاضر نبود در ازای دریافت مقدار زیادی حال خوب، برای ما کار کنه. حال خوب، برای اون ها، باد هوا محسوب می شد. مهم پول بود و موسسه‌ی ما هم، پولی نداشت به کسی بده.

گلوم رو صاف کردم و سعی کردم صدای خش خش باز شدن خوراکی های روی میزشون رو نشنوم. شروع به خوندن از روی نوشته کردم:

« کمک به هم نوع، بزرگترین اصل زندگی بشر و هدف والاییست که خالق او از آفرینشش داشته. »

صدای خِرچ خِرچ دو نیم شدن ورقه های چیپس، داشت روانیم می کرد. همش تقصیر مرکل بود. می دونست که نباید اون پیر خرفت رو به این جلسه دعوت کنه. خدای من! چیپس؟! انگار داشت فیلم تماشا می کرد.

انشای خودم رو قطع کردم. یه لبخند مصنوعی به ثروتمند بزرگ شهرمون زدم. خوب می دونستم خانم مرکل اون رو دعوت کرده تا شاید از ما حمایت های مالی بکنه اما برام مهم نبود.

چند ثانیه ای بهش خیره شدم. هنوز داشت با گستاخی تمام، چیپسش رو می خورد. خندیدم:

« آقای هِرمان! راستش رو بخواید، بهتون حسودیم می شه! همیشه توی بچگی کنجکاو بودم که بدونم گستاخ بودن چه حسی داره! ولی پدر و مادرم هیچوقت نمی ذاشتن بفهمم. میشه بهم بگید چه حسی داره؟ بی نهایت مایلم بدونم! »

صدای بهت حضار  بلند شد.

مرکل، نیشگون خیلی دردناکی از کمرم گرفت.

- معلوم هست داری چیکار می کنی؟

هرمان از جاش بلند شد و پاکت چیپسش رو هم برداشت:

« حالا می فهمم خانم مرکل! حالا می فهمم چرا موسسه ی شما تا این حد فقیر و رو به افوله! »

وقتی که رفت، حضار هم یک به یک، پشت سر اون از در بیرون رفتن. گند زدم! تا حالا اینطور عامدانه و آگاهانه، گند نزده بودم.

مرکل چشم غره ای رفت و وارد دفترش شد. می دونستم باید همراهش برم. قیافه ی چروکیده ی ترسناکی داشت، اما هیچوقت ازش نترسیدم.

خدای من داشت گریه می کرد؟ نه مرکل از تو بعیده! صدام رو صاف کردم:

« مرکل؟! اتفاقی برات افتاده؟ »

سرش رو بلند کرد و برگه ای رو نشونم داد.

- خوب نگاه کن ملیسا! این سومین ماهیه که اجاره ی اینجا عقب میفته. اگه تا آخر ماه بعد کل بدهی رو پرداخت نکنیم، احتمالا اینجا رو تعطیل می کنن. منم باور دارم آدمایی مثل هِرمان، هیچ دارایی جز پول ندارن. اما بهش نیاز داشتیم. ولی تو، تو زدی همه چی رو خراب کردی. دیگه نه تنها اون، که هیچ ثروتمند یا خیری حاضر نیست بهمون کمک کنه. اگه پول نداشته باشیم، چطور می تونیم موسسه رو سر پا نگه داریم؟

زیاد اهل بغض نبودم، ولی بغض کردم. موسسه ی « کمک » همه چیز مرکل بود. وقتی که موهاش کاملا سیاه بود، اینجا رو تاسیس کرد. منم از اول کار  باهاش بودم و سفید شدن تک تک اون تار ها رو دیدم.

- من رو ببخش مرکل! نتونستم جلوی گستاخی اون سکوت کنم.

برگه رو روی سینم کوبید.

- پس خودت برو و جواب آدمایی رو بده که روی کمک ما حساب کردن!

با عصبانیت از دفتر بیرون رفت.

موسسه ی کمک، با این هدف راه اندازی شد که هر نیازی رو از هر آدمی رفع کنه. هدف ما فقط و فقط نیاز های مالیشون نبود. گاهی نیاز به یه آغوش یا یه هم صحبت داشتن. گاهی هم نیاز به یه دوست که فقط کنارشون بشینه و فیلم تماشا کنه.

مردم کم و بیش کمک های مالیشون رو داخل صندوق جلوی در مینداختن، اما این کافی نبود. کافی نبود تا هم نیاز های فقرا رو رفع کنیم و هم مخارج محل اسکانمون رو بدیم.

هر هفته انبوهی از نامه ها روی میز مرکل جمع می شد. به عهده ی خودش بود که اون ها رو بخونه و دسته بندی کنه. نزدیک میزش شدم و به نامه ها نگاهی انداختم. گفتم شاید اگه این بار من به نامه ها رسیدگی کنم، یکم از عصبانیت اون و عذاب وجدان خودم کم کنه.

ویرایش شده توسط Ali_He
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

 

 

پشت میزش نشستم و اولین نامه رو باز کردم. از خط خیلی بدش، فهمیدم کار یه فسقلیِ وروجکه!

« اون نمیذاره من توی فوتبال شوت بزنم. همیشه توپ رو برای خودش بر میداره. خب منم دلم می‌خواد شوت بزنم. خدا بکشتش اصن! عصبانیم من! »

دستم رو روی صورتم گذاشتم و فقط از ته دل خندیدم. همین باعث میشه این کار رو دوست داشته باشم. گاهی من رو به دنیای خیلی خیلی کوچیک بچه ها می برد.

هنری رو صدا زدم. اون مسئول رسیدگی به کار های بچه ها و دعواهاشون بود. یه توپ فوتبال از قفسه ی دوم دفتر مرکل برداشتم:

« بیا هنری! این نامه ایه که داده. آدرسی رو که زیرش نوشته شده دنبال کن! آدرس یه مدرسه ست. احتمالا توی زنگ ورزش، حسابی به این آقا پسر زور میگن. به مربی ورزششون تذکر بده! اگه افاقه نکرد، خودت برو باهاش بازی کن! اینم توپ! »

هنری با اون موهای بلند دخترونه و لب های به شدت نازکش، لبخندی زد و سر تکون داد. همیشه خیالم راحت بود که روحیه ی بالای اون، حال بچه ها رو خوب می کنه.

قبل از اینکه نامه ی سیاه رنگ و عجیب و غریب بعدی رو بردارم، الکس، مرد دراز من، وارد اتاق شد:

« تو اینجا چیکار می کنی؟ مرکل نیست؟ »

- سلام دراز مرد! حال و احوال شریف؟

لبخند پهنی زد.

- گفته بودم من رو اینطوری صدا نکن! حس خوبی بهم نمیده!

سر تکون دادم.

- آره از لبخند پهنت معلومه! کاری داشتی؟

- باید برم. از صبح داخل شرکت خودمون بودم و چند ساعتی هم هست که اینجام. تو نمی خوای بیای؟ ساعت شیشه. هوا کم کم تاریک میشه.

- چرا منم میام. فقط دارم نامه ها رو چک میکنم. گفتم یکم به مرکل کمک کنم. امروز توی مراسم حسابی گند زدم.

وای دوباره نه! دوباره این فکر عجیب و خنده دار به ذهنم خطور کرد. وقتی لب هاش رو روی هم فشار می داد شدید تر می شد. چرا اینقدر قرمز بود؟ انگار رژ می زد!

زونکنی رو که مربوط به حساب و کتاب مالی موسسه بود، روی میز مرکل گذاشت. کلاه پشمیش رو پوشید و با یه لبخند شیرین، خداحافظی کرد.

درباره ی الکس، تمام احساساتم ناشناخته بود. دقیقا روز بعد از مرگ مادرم بود که با یه شاخه گل، درست همرنگ لب هاش، ازم تقاضای ازدواج کرد. وقتی به صورتش سیلی زدم، فقط لبخند زد و گفت:

« چرا فکر می کنی ازدواج، فقط مال آدم های شاده؟ چرا فکر می کنی که آدم ها نباید روز بعد از مرگ مادرشون، دلیلی پیدا کنن تا از این غم رها بشن؟ فکر می کنی غمگین موندن تو، هدیه ایه که به مادرت میدی؟ »

خب این حرفش منتج به سیلی بعدیم شد. هرگز قانع نشدم اما چند روز بعد، وقتی با یه جعبه پر از شکلات غافل گیرم کرد، نتونستم درخواستش رو رد کنم. می دونست که عاشق شکلاتم و از قضا، چشم های اون هم شکلاتی بود!

فکر کردن به اون، نیشم رو تا بناگوش باز کرد. اما باید نامه ها رو تموم می کردم. اینطوری می‌تونستم زودتر برم خونه و شام رو کنارش باشم.

دوباره چشمم به اون نامه ی سیاه عجیب خورد. اسم و مشخصاتی نداشت. با قلم سفید نوشته شده بود. لبخند کوچیکی زدم:

« شخصاً عاشقت شدم! چقدر متفاوت! »

مردمک چشمم، روی نوشته ها قفل شد:

« کمک! .................................................... کمک می خوام ....................................... ازت متنفرم که رفتی ........................................ عاشقتم ................................................... چقدر درد داره! ................................. خداوند بزرگ این چیه؟ .............................................. کسی هست کمکم کنه؟ .......................................................... دارم می میرم ........................... دلم برات تنگ شده ........................................... این چیه؟ .................... این چیه؟ ......................... این چیه؟ ............................................................................................................................................................................................................................. !!! »

طوفان ناگهان پنجره ی دفتر رو باز کرد. از جا پریدم. قلبم تند می زد. با عجله بلند شدم و پنجره رو بستم. هوا تاریک تاریک شده بود.

 این دیگه چی بود؟ انگار با یه روانی طرف بودم. بیشتر فضای نامه رو نقطه چین هایی پر کرده بود که بدون حتی یدونه جا افتادگی، در امتداد هم قرار گرفته بودن.

نامه رو سریع داخل سطل آشغال کنار میز انداختم. ندای درونیم، مثل همیشه رخ نشون داد:

« ملیسا چیکار کردی؟ مگه هدف شما اینجا کمک کردن به بقیه نیست؟ پس کو اون ملیسای مهربون که به فکر همه‌ی آدمای نیازمند بود؟ کو اون اخلاق‌منشی و عاطفه و احساس؟ پس کو ... »

دستم رو روی سرم گذاشتم و حرفش رو قطع کردم.

- خیلی خب! فقط یه لحظه ساکت شو! باید فکر کنم.

نامه رو دوباره از سطل آشغال برداشتم و نشونی زیرش رو خوندم:

داسک!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

 

 

فقط اسم اونجا رو شنیده بودم. با ماشین، دو ساعت از شهر دور بود. معمولا چنین نامه هایی برامون نمی اومد. خودم رو فریب نمی دادم. غیر از محله های چند کیلومتر اطرافمون، کسی اصلا ما رو نمی شناخت.

نگاهی به ساعت انداختم. هشت شب رو نشون می داد. حتما الکس نگرانم شده بود. خیلی وقت بود موبایلم رو چک نکرده بودم. البته کسی هم به جز الکس بهم پیام نمی داد. همیشه برام سوال بود چطور با انگشت های زمختش، اون دکمه های ریز رو فشار می ده و می نویسه.

این دفعه هم پیام داده بود. دکمه رو فشار دادم و وارد پیامش شدم:

« ساعت 8:30، توی غذا خوری فارست می بینمت. »

سلف سرویس هتل مرکزی شهر یا رستوران مجلل هرمان، مال آدم های درست و حسابی بود. من و الکس، با ژامبون های بیست درصد و سبزیجات نه چندان بهداشتی هم خوش بودیم.

پیامش واقعا ذوق زده ام کرد. ولی چشمم به نامه ی سیاه رنگ خورد. باید به الکس نشونش می‌دادم. نمی شد نادیده اش گرفت. یه نفر به کمک ما خیلی نیاز داشت.

اون رو داخل کیف کوچیکم گذاشتم و پالتوی سیاه رنگم رو پوشیدم. شال گردن یادگار مادرم رو انداختم و از دفتر بیرون زدم. هیچوقت وظیفه ی خطیر خاموش کردن چراغ ها به عهده ی من نبود. اما انگار همه رفته بودن. در ها رو قفل کردم و کنار خیابون، منتظر تاکسی وایسادم. همین چند سانت پاشنه هم برای پیاده روی تا اون غذاخوری، زیادی بود.

تاکسی اگه دیرتر میومد، واقعا موش آب کشیده می شدم. پنج دقیقه ای طول کشید تا به اونجا رسیدم. هنوز خیلی تا قرارمون مونده بود. اما سریع داخل رفتم و یکی از اون میز و صندلی های پلاستیکی و نقلیشون رو رزرو کردم.

تا نشستم، گارسون که همزمان آشپز و صاحب اونجا هم بود، جلو اومد و گفت:

« عذر می خوام خانوم. فرفره ی عینکی شمایید؟ »

با بهت نگاهش کردم. تا ته ماجرا رو خوندم. نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم.

- خودتون چی فکر می کنید؟

- همسرتون گفتن اگه شما زودتر رسیدید، این کارت رو بهتون بدم.

کارت رو ازش گرفتم و نوشته ی روی اون رو خوندم:

« زود می رسم فرفره! امشب برات یه سوپرایز بزرگ دارم. »

لبخند زدم. به خاطر موهام و عینک فوق العاده بزرگی که می زدم، بعضی وقت ها من رو فرفره ی عینکی صدا می کرد. در وصف بزرگی عینکم، همیشه می گفت تو اول یه عینک بودی و بعد، اجزای صورت اطراف عینکت رشد کردن!

کنجکاو بودم که سوپرایزش رو بدونم. البته بیچاره تر از اون بودیم که برام حلقه و جواهر بخره. الکس حسابدار یه شرکت بزرگ تولیدی بود. وقتی همزمان سیگار می کشید و ثبت های اسناد رو می زد، غفلت کرد و خاکستر سیگارش رو کنار مدارک مهم شرکت خالی کرد.

و خب نتیجه؟ به خاک سیاه نشستیم! هنوز هم شب و روز کار می کنه تا جرایم و خسارات مدارک سوخته ی اون شرکت تولیدی رو بده. ولی حداقل سیگار رو ترک کرد. به هر حال، باید خمس پر لیوان رو دید! برای ما، همیشه ی خدا، فقط همینقدر از لیوان پر بود!

ساعت روی دیوار رو نگاه کردم. کم کم داشت سردم می شد. اون مغازه ی کوچیک غذاخوری، زیاد هم گرم نبود. دقیق سر ساعت، دراز مرد من از راه رسید. با دیدن موهاش خندیدم. بارون بلایی سر اون موهای لَخت آورده بود که انگار یه حیوون حسابی لیسشون زده!

نفس نفس زنان اومد و نشست. نذاشتم کلامی حرف بزنه:

« خب از سوپرایزت بگو دراز مرد! خیلی وقته منتظرم. »

لبخند زد.

- راستش رو بخوای، امشب یه مهمون ویژه داریم و قراره ژامبون چهل درصد بخوریم.

با تلخی سرم رو تکون دادم. مثل کف دست می شناختمش. الکس همیشگی نبود. مصنوعی لبخند می زد و فقط تظاهر می کرد که الکس دیوونه ی هر روزه!

- تو خوبی؟

چند تا سرفه کرد.

- آره سلام دارم. شما خوبی؟

با اخم نگاهش کردم.

- مهمون امشب کیه الکس؟

پاسخ سوالم رو از قبل هم می دونستم. حتی قبل از اونکه مرکل رو ببینم. چه کسی می تونست برای ما مهمون ویژه محسوب بشه؟ توی اون شهر کوفتی، کسی رو نمی شناختیم.

با چشم های سبز رنگش، نیم نگاهی بهم کرد و کنارمون نشست. چهره ی جفتشون، اون چهره های همیشگی نبود.

مرکل آره همیشه عبوس بود! ولی این دفعه حتی عبوس هم نبود؛ ترسیده بود.

سری به تعجب تکون دادم:

« مرکل؟! یکم برام عجیبه! معمولا اهل چنین جاهای ارزونی نبودی. »

بی توجه به مَتلکم، گلوش رو صاف کرد.

- گوش کن ملیسا! بعد از اینکه با عصبانیت دفتر رو ترک کردم، یه شماره ی ناشناس باهام تماس گرفت. انگار من رو می شناخت. صداش بریده بریده به گوش می رسید. نفس نفس می زد. می‌خواست یه چیزی بگه. ادعا می کرد داره بهش حمله می شه. صدای کس دیگه ای رو نمی‌شنیدم. فقط صدای ناله ها و فریاد های خودش بود. تا حالا صدای نفس های آخر یه انسان رو به موت رو شنیدی؟ صداش اینطوری شنیده می شد. کمک می خواست. آخرین حرفی که زد ...

صدای بلند رعد، حرف مرکل رو قطع کرد. تقریبا دو متر از جا پریدم.

با عصبانیت رو به الکس کردم.

- هوا رو نمی بینی؟ الان وقت تعریف کردن داستان های ترسناکه؟ این بود سوپرایزت دراز مرد؟

مرکل دستم رو گرفت. الکس هیچی نمی گفت. این زیاد با شخصیتش جور در نمی اومد.

- موضوع جدیه ملیسا! شوخی نمی کنم. وقتی ازش پرسیدم توسط کی داره بهت حمله می شه؟ گفت ... گفت خودم! بعدش دیگه چیزی نشنیدم و صداش قطع شد.

- خودم؟!

- فقط همین رو گفت.

با دست های لرزان، نامه ی سیاه رو درآوردم و جلوشون گذاشتم.

- پس احتمالا این نامه ربطی به این قضیه داشته باشه.

مرکل وقتی نامه رو خوند، مثل دختر بچه های دو ساله، خودش رو جمع کرد و لرزش گرفت.

- درسته، لحن حرف های اون ناشناس هم همین طور بود. پس راه دوری دارید. بهتره زودتر راه بیفتید.

چشم غره ای بهش رفتم.

- راه بیفتیم؟ از چی داری حرف می زنی مرکل؟

لبخند مهربانانه ای زد؛ چیزی که هرگز از مرکل ندیده بودم.

- ما برای همین به وجود اومدیم ملیسا؛ که به مردم کمک کنیم.

خندیدم.

- متوجه شدم. حالا دلیل اصلیت رو بگو!

دستم رو گرفت. واقعا منفعت چقدر می تونه آدم ها رو مهربون کنه؟! اینقدرش رو باور نمی کردم!

- من نمی خواستم چنین چیزی رو از شما بخوام. این الکس بود که بهم پیشنهادش رو داد.

نگاه غمگینی به دراز مرد خودم کردم. همیشه می گفت از پشت اون عینک بزرگ، خیلی خوب می‌تونه اشک ریختنم رو ببینه و دوست نداره که ببینه اما انگار کور شده بود. کیفم رو روی دوشم انداختم و بلند شدم.

- من نیستم مرکل. شما هم باید گزارش اون تماس تلفنی یا این نامه رو تحویل پلیس بدید. شاید با یه قاتل خطرناک طرفیم؛ شایدم یه دیوونه به تمام معنا. هر چی که هست، من و الکس زنده بودن رو انتخاب می کنیم.

از غذاخوری بیرون زدم. دیگه حتی دلم ژامبون چهل درصد هم نمی خواست. الکس پشت سرم راه افتاد. دوست نداشتم بایستم، ولی دلم به حالش سوخت. هوا سرد بود و می ترسیدم وقتی دنبالم می‌کنه، سرما بخوره. ایستادم و برگشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

 

 

اون گاهی بهم می گفت ملیسای سرخوش! ولی حواس هیچ کدوممون نبود که چقدر گریه کردم. یقه ی کتش رو گرفتم:

« روزی که قبول کردم زنت بشم یادته؟ مادرم رو از دست داده بودم. پدرم حین انجام ماموریت به دست جنایتکار ها کشته شده بود. بهت چی گفتم الکس؟ گفتم تو از امروز همه چیز من می شی. من دوباره طاقت ندارم همه چیزم رو از دست بدم. می فهمی دراز دیوونه؟ »

به آغوشم کشید. واقعا این ملیسای سرخوش، دلش گرفته بود. سرم رو روی شونه اش گذاشت.

- درسته ملیسا! درسته موفرفری! می خواستم دنیا رو به اسمت بزنم. اما نشد! من تو این زندگی، نه به درد خودم خوردم و نه به درد تو! اما الان فرصتی پیش اومده تا کار درست رو انجام بدم. درست حدس زدی ملیسا؛ مرکل داشت چیزی رو پنهان می کرد. هدف اصلی اون از این ماجراجویی، کمک به همنوع نیست. اون می خواد مشهور بشه. حق هم داره! اگه چنین پرونده ی عجیبی به دست موسسه کمک حل و فصل بشه، شهرتی پیدا می کنه که اون رو تبدیل به ثروت مندترین موسسه‌ی شهر می کنه. ما هم از این اوضاع خلاص می شیم.

سرم رو از شونه اش برداشتم.

- من نمی خوام الکس، نمی خوام! من ترجیح میدم تو همون زیر زمین نم کشیده مون که احتمالا الان پر از سیلاب شده، زندگی کنم. ولی زنده باشم. همه ی اون چه از دست دادی رو با هم می‌سازیم ... دوباره از نو ...

احمق، خیلی ناگهانی گفت!

- من اخراج شدم!

زبونم همونجا قفل شد.

- اخ ... راج شدی؟

- اون ها فهمیدن من همون حسابداری ام که مدارک اون شرکت تولیدی رو غفلتا سوزونده. دیگه بهم اعتماد نکردن. حتی حقوق باقی مونده رو هم ندادن. تموم شد ملیسا! از امروز تو عاشق دراز مردی هستی که هیچی جز این کت و این دختر، نداره! دراز مردی که دست هاش خالیه!

دستم رو داخل دستش گذاشتم.

- معلومه که خالی نیست. بیا بریم خونه الکس! حلش می کنیم.

دست هاش یخ زده بود. الکس بیچاره ی من! حتما امشب سرما می خورد. کاش! فقط کاش این بار اون زیر زمین نکبت، زیر آب نرفته باشه. کاش فقط این یه بار رو، بارون، به ساز ما برقصه!

ولی قدیمی ها درست می گفتن؛ حتی قوانین طبیعت هم بر علیه ضعفاست!

باز جای شکر داشت که هنوز مبل وسط خونه، خشک بود. آب به سطح مبل نرسیده بود. الکس با عصبانیت کتش رو روی دسته ی مبل انداخت و به آشپزخونه رفت. عزای اصلی، ترکیب شدن فاضلاب آشپزخونه با آب بارون بود.

لوله باز کن رو برداشت و راهی اونجا شد.

جوراب ضخیمی پوشیده بودم اما تا زیر زانو داخل آب بودم. پاهام بی حس شده بود. احتمالا باز هم وسایل برقی نه چندان گرون قیمتمون، سوخته بودن. با بی حوصلگی پالتو رو در آوردم و روی کت الکس انداختم.

با قدم های خیلی آروم وارد آشپزخونه شدم. با عصبانیت سعی داشت آشغال های گیر کرده روی راه آب رو کنار بزنه. بوش رو حس می کردم! آره بوی اشک هایی رو که می ریخت، می شنیدم.

درسته الکس! باز هم تو بردی.

از پشت نزدیک شدم و بغلش کردم:

« باشه الکس، بیا انجامش بدیم! »

همه ی این ها تقصیر اون بود؛ این رو هم من می دونستم و هم خودش! اگه مدارک اون شرکت رو نابود نمی کرد، مجبور نمی شدیم آپارتمان بزرگمون رو بفروشیم. ولی سرزنش کردن، کار آدم های نامرده و من، نامرد نیستم.

مرکل تماس گرفت. اصرار داشت تمام وسایلی رو که نیاز داریم، خیلی زود جمع کنیم و راه بیفتیم. ساعت یازده جلوی موسسه باهامون قرار گذاشت. دلم یه خواب آروم می خواست ولی خونه، شبیه یه دریاچه شده بود.

وسیله ای نداشتیم که جمع کنیم. فقط لباس های خیسمون رو عوض کردیم و بیرون زدیم. بارون بند اومده بود. خدای بزرگ داشتم درست می دیدم؟ هنوز هم این فولکس قورباغه ای آسمونی رنگش رو داشت؟ فکر می کردم فروخته باشدش. وقتی سوییچ رو تو دست الکس گذاشت، حسابی کیف کردم. عاشق ماشین سواری با اون بودم.

مرکل خبر داشت که باز هم خونه امون زیر آب رفته. برای دلداری بغلم کرد:

« من می دونم چیا کشیدی ملیسا. نمی خوام مجبورت کنم که به این سفر بری. می خوام خودت انتخاب کنی. »

- می دونم مرکل، تو خیلی مهربون و باگذشت و با درکی. فقط لطفا اجازه بده از آغوشت بیام بیرون! الانه که بینیم به شدت دراز بشه!

کلافه نگاهم کرد.

- خواهشا جدی باش ملیسا! شرایط خیلی حساسه.

یه لبخند کوچیک مهمونش کردم.

- جدی باشی خوش نمی گذره مرکل!

مثل یه مادر دلسوز شده بود و توصیه های قبل از شروع سفر رو می کرد؛ اینکه خیلی مراقب باشیم، هر وقت احساس خطر کردیم برگردیم، اگه به کمکش نیاز داشتیم تماس بگیریم و یا اگه با تهدید ناگهانی مواجه شدیم، از اون وسیله ی سیاه رنگ کشنده که داخل داشبورد ماشینه، استفاده کنیم. باور نمی کردم یه کلت داشته باشه.

سعی داشت بهمون دلگرمی بده ولی حرف هاش، بیشتر نگرانم می کرد. شاید حق با اون بود و وقتش بود واقعا جدی باشم.

یه بوسه ی خیلی مصنوعی روی گونه ام زد و رو به الکس کرد:

« یادت نره الکس، تو قبلا انبار دار دفتر پلیس بودی. احتمالا یه چیز هایی ازشون یاد گرفته باشی. پس هوای ملیسا رو داشته باش! ممکنه یه ماجرای الکی باشه و کسی بخواد اذیتمون کنه. شاید پای یه قاتل در میون باشه و شاید هم به کمک یه روحانی نیاز داشته باشید. »

جمله ی آخرش، ترسناک بود. ولی قبل از اونکه حرفی بزنم، خودش ادامه داد:

« ملیسا! آروم باش! این ها همه احتمالاته. تحت هر شرایطی فراموش نکن که تو مدرک علوم تربیتی داری. پدر و مادر های زیادی بودن که بابت تربیت بچه های تخسشون، ازت تشکر کردن. پس امیدوارم اگه با شرایط یا آدم خاصی مواجه شدی، از دانسته هات استفاده کنی. دلم نمی خواد ... »

اصلا نمی شنیدم چی می گفت. سر همون جمله ی آخرش به الکس مونده بودم.

- گفتی روحانی؟ از چی داری حرف می زنی مرکل؟

می دونستم از چی داره حرف می زنه. شبیه فیلم های ترسناکی بود که دیده بودم. ولی اینکه جرئت نمی کردم هیچکدوم از اون فیلم ها رو تا آخر تماشا کنم، یکم نگرانم می کرد.

داشتیم می رفتیم که باراک رو دیدم. سر در نیاوردم. اون پسر اینجا چی می خواست؟ از موسسه بیرون زد و داشت میومد که سوار ماشین بشه. دستش رو گرفتم:

« دیوونه شدی مرکل؟ باراک برای چی داره میاد؟ »

آه پر از افسوسی کشید.

- پلیس دنبالشه؛ باز هم به خاطر مواد. این دفعه اگه بگیرنش، شاید دیگه به این راحتی ها آزاد نشه.

- ولی مرکل ما خودمون هم نمی دونیم داریم کجا می ریم. اون فقط هفده سالشه!

- بذار بیاد ملیسا. اون پسر باهوشیه. چند بار سعی کردی کمکش کنی ولی نشد. شاید اگه بیفته زندان و با آدم های اونجا رفیق شه، دیگه هیچوقت نتونیم کمکش کنیم. تو که می دونی داخل زندان به سیاه پوست ها چی میگذره. پس بذار کنارت باشه!

پدر باراک هم مواد فروش بود. در واقع اون عوضی پسرش رو به این روز انداخته بود. مادرش هم درگیر مشکلات روحی شدیدی بود. از خانواده هایی بودن که به شدت به کمک ما نیاز داشتن.

با اکراه قبول کردم. نگرانی هام، یکی یکی بیشتر می شد.

مرکل بالاخره دل کند و گذاشت سوار ماشین بشیم. عاشق این ماشین بودم. تمام اجزای داخلش هم مثل بیرونش، آسمونی رنگ بود؛ صندلی ها، داشبورد، فرمون، همه چی!

اولین مسافرتی بود که با الکس می رفتم. قبل از اینکه بدبخت بشیم، قرار بود ماشین بخریم، مسافرت بریم و بعدش هم بچه دار بشیم.

با ارفاق، می تونستم اسمش رو مسافرت دو نفره بذارم. داشتیم سراغ یه آدم ناشناس دیوونه می‌رفتیم که نمی دونستیم دقیقا کجاست و باراک هم، مثل یه کنه اون پشت نشسته بود. ولی بهتر از خیس خوردن توی اون زیر زمین بود. حداقل خوبیش این بود که باراک، وابستگی شدیدی به موسیقی‌های خودش داشت. با اون دستگاه پخش کننده موسیقی و هدفن های بزرگ، احتمالا خیلی مزاحم ما نمی شد.

ساعت دوازده شب بود. انگار خاک مرده روی شهر ریخته بودن. چراغ خونه ها خاموش و خیابون ها و معابر، خالی از آدم بود.

به رانندگی الکس اعتماد داشتم ولی دلم نمی اومد تنهاش بذارم و بخوابم.

چراغ بالاسرم رو روشن کردم و کاغذ و قوطی مداد هام رو برداشتم. تو این کار استعداد زیادی نداشتم ولی آرومم می کرد. الکس حواسش به جلو بود ولی گاهی نیم نگاهی به نقاشیم می انداخت.

دستش رو آروم روی موهام کشید:

« چی می کشی؟ »

بی اختیار یه لبخند روی لب هام نشست.

- دارم دو تا آدم رو می کشم. یکیشون یه کاپشن پشمی گرم پوشیده. با شلوار جین آبی و دستکش های سیاه. اون یکی، یه پالتوی قهوه ای بلند با شال گردن قرمز.

الکس می دونست کیا رو کشیدم. دیگه به نقاشی نگاه نکرد. دلش می خواست براش توصیف کنم.

- خب قیافه هاشون چه شکلیه؟

- یکیشون یه مرد درازه! با بینی استخونی و موهای سیاه لخت. یه سبیل نیم دایره ای شکل هم بالای لب های به شدت قرمزش دیده میشه. ولی چیزی که دل اون دختره رو برده، چشم های شکلاتی مرده. اون یکی، یه بانوی متوسط با موهای فر جگری و چشم های خاکستری! دو تا دایره روی چشم ها دیده میشه که به نظر عینک باشن. عینک هاش اونقدر بزرگن که تو گویی اول عینک بوده و بعد صورت.

الکس با صدای بلند خندید. همیشه دوست داشت نقاشی هام رو براش توصیف کنم؛ اونقدر که زیبا توصیف می کردم. خدا رو شکر باراک تو دنیای موسیقی های خودش، خوابش برده بود و نمی شنید.

همیشه بعد از اون خنده، قربون صدقه ام می رفت. ولی این بار هیچی نگفت. از الکس بعید بود. به جاده خیره شده بود و به یه چیزی فکر می کرد. صداش کردم:

« الکس؟! یه چیزی رو فراموش نکردی؟ »

یه آه بلند کشید.

- می خوای برگردیم خونه ملیسا؟

با نگاه ریزم بهش خیره بودم.

- برگردیم خونه؟

- من می ترسم. اگه اتفاقی برای تو بیفته، نمی تونم خودم رو ببخشم. من می دونم با اکراه قبول کردی چنین سفری رو شروع کنیم. این اذیتم می کنه.

نیمچه لبخندی زدم. خودش اصرار داشت که بریم ولی الکس بیچاره، وقتی پای من وسط بود، مثل یه خرگوش می لرزید و تپش قلب می گرفت.

- اگه الان برگردیم خونه، زندگیمون بهتر میشه؟ به آدم های خوشحال تری تبدیل می شیم؟ منم می ترسم الکس، باور کن! می ترسم که از دستت بدم. خودت هم خوب می دونی اگه کاری کنی که یه تار مو از سرت کم بشه، خودم می کشمت!

تقریبا از شهر بیرون زدیم. اطرافمون رو درخت های تو در تو تشکیل می داد. حرف زدن باعث می‌شد نگاهم به اون درخت ها نیفته؛ اما نه این حرف هایی که الکس می زد. خودش هم فهمید که فضای دورمون، فضای حرف های ناامیدانه نیست. بساط مزاح رو پهن کرد.

- هر طور که حساب می کنم، این سفر ما سفر درستی نیست ملیسا. ما عاشق همیم؛ خیلی خیلی زیاد. باراک هم که شرایط ازدواج رو نداره. اگه دلش خواست چی؟ باید خیلی مراقب باشیم.

بلند خندیدم. صدای خنده ام، داخل اون فضای ساکت اکو شد. خواست دستم رو بگیره که نترسم ولی دستم رو کشیدم.

- مگه نگفتی باید مراقب باشیم؟ پس رعایت کن دراز مرد! ولی خب، اگه باراک بیاد و ببینه تو چه خرابه ای زندگی می کنیم، احتمالا هرگز از این غلط ها نکنه! قطعا عاشقی از یادش میره.

نگاه جفتمون به همدیگه بود. یه لحظه نگاهم به جلو افتاد و داد زدم:

« الکس! »

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

 

 

تا زور داشت، پاش رو روی ترمز فشار داد. خدا لعنتت کنه مرکل! من اصلا نمی دونستم خرس چیه! ولی حالا، با اون چشم های درشتش به داخل ماشین زل زده بود. داشتم سکته می کردم.

باراک هم از خواب پرید. الکس آروم دستم رو گرفت:

« در ها رو قفل کنید و همه ی شیشه ها بالا باشه! هیچکاری نمی کنید تا رد بشه و بره! »

چراغ ماشین رو خاموش کرد. اما این آقا خرس، دست بردار نبود. سعی کردم سرم رو پایین بیارم و روی صندلی بخوابم. ما رو دیده بود. بوی ما رو شنیده بود. باز هم خدا لعنتت کنه مرکل! هزار بار!

جلوی ماشین ایستاده بود و تکون نمی خورد. وقتی یکم خودش رو بالا کشید و سرش رو به شیشه‌ی جلو چسبوند، رسما قبض روح شدم. الکس دستش رو روی دهنم گذاشت تا جیغ نکشم. پچ پچ کنان گفت:

« اصلا تکون نخور! طوری وانمود کن که انگار مُردی! »

انگار مُردم؟ واقعا مرده بودم. برای بار سوم، خدا لعنتت کنه مرکل!

ولی راه حل الکس جواب داد. انگار کم کم داشت بی خیال می شد. از کاپوت پایین اومد. یکم دیگه ایستاد و بعد، راهش رو گرفت و رفت. وقتی به کنار جاده رسید، صدای مهیب یه گلوله بلند شد. خدایا! یکی بهش شلیک کرد و اونقدری این شلیک شدید بود که خرس گنده، در دم افتاد و مُرد. دست الکس رو از روی دهنم برداشتم:

« برو الکس! گاز بده! »

چراغ رو روشن کرد و با تمام سرعت، گاز داد. باراک هنوز هم داشت موسیقی گوش می کرد ولی در همون حال، همون حرفی رو زد که حرف دل من بود:

« خدا لعنتت کنه مرکل! »

خدا رو شکر، کم کم از فضای متراکم اطرافمون خارج شدیم. بیشتر زمین های دورمون سبزه زار بود و کمتر درخت دیده می شد. هنوز صدای تالاپ تولوپ قلبم رو می شنیدم. مردد شده بودم. داشتم به پیشنهاد الکس درباره ی برگشتن به خونه فکر می کردم. خوابیدن روی زمین خیس، شاید خیلی بهتر از مردن به دست یه حیوون وحشی باشه. ولی آخرش که چی؟ اگه زندگیت رو عوض نکنی، اگه براش نجنگی، همون نکبتی می مونه که تا امروز بوده.

همه ساکت بودیم. کسی اصلا دلش نمی خواست حرف بزنه. الکس فقط حواسش به جلو بود و من هم حواسم به کنار جاده.

ظلمات مطلق بود اما می تونستم یه تابلوی چوبی رو کنار جاده ببینم. چشم هام رو ریز کردم. گفتم شاید تابلوی داسک باشه، اما نه، یه نوشته بود! به سختی می تونستم بخونمش. اما آشنا بود. ازش رد شدیم اما سریع از الکس خواستم ترمز بزنه!

عصبانی شد:

« دیوونه شدی؟ سکته کردم! »

- دنده عقب بگیر الکس! می خوام نوشته ی روی اون تابلو رو بخونم.

با چهره ای معترض، پشت سرش رو نگاه کرد و دنده عقب گرفت. عقب تر از تابلو ایستاد و ماشین رو یکم متمایل کرد تا چراغ هاش، اونجا رو روشن کنه.

« از روزی می ترسم که روح من، علیه جسمم بر خیزد. »

هیچ چیز دیگه ای ننوشته بود. برام عجیب بود. الکس هم خوندش اما چیزی دستگیرش نشد:

« اجازه می دی بریم؟ »

به تابلو خیره بودم.

- برام عجیبه الکس! مادرم درست قبل از اینکه نفس آخرش رو بکشه، بهم این حرف رو زد. گفت: « ملیسا! ما در طول زندگیمون کار های زیادی انجام می دیم. نتیجه ی اون کار ها، روح ما رو زخمی یا خوشحال می کنه. از این می ترسم که یه روز روح ما، بابت تمام کار های خوبی که براش نکردیم، بابت تمام ظلمی که بهش کردیم، از ما انتقام بگیره. » چیزی از حرفش نفهمیدم اما برام ترسناک بود. می خواست ادامه بده ولی حالش بد شد و مرد.

- متاسفم ملیسا، حست رو درک می کنم. مادرم موقع به دنیا اومدنم مرد و هیچوقت ندیدمش اما می فهمم مادر یعنی چی.

دستش رو محکم گرفتم. قرار بود مراقب رفتارمون باشیم ولی، بی خیال!

- حرف من اینه الکس، که این نوشته اینجا چیکار می کنه؟

- خب شاید نوشته ی فیلسوفی، دانشمندی چیزی باشه و مادرت برات نقل قول کرده.

الکس ماشین رو حرکت داد و از تابلو رد شدیم.

سرم رو به شیشه تکیه دادم. همه ی مادر ها آخر عمر سعی می کنن به فرزندشون امید و دلگرمی و درس زندگی بدن. ولی مادر من، بهم یه هشدار داد؛ هشداری که بیشتر شبیه یه توهم ترسناک بود. چرا باید دختر جوونی رو که فقط بیست سالشه، اینطوری بترسونی؟ اصلا چه معنی داره؟ مگه میشه روح به جسم حمله کنه؟

گذشت پنج سال از مرگ مادرم، باعث شده بود این حرفش رو فراموش کنم. ولی اون تابلو، روی این جاده و این لحظه، داشت یه چیزی به ما می گفت و هیچ کدوممون دلمون نمی خواست بدونیم چی!

خط های آنتن گوشیم کمتر شده بود. آروم به بازوی الکس کوبیدم:

« گوشی توام آنتن نداره؟ »

موبایلش رو نگاه کرد و به نشونه ی منفی سر تکون داد. باراک خوابیده بود. سعی کردم آروم بخندم تا بیدار نشه:

« درست شبیه فیلم های ترسناک؛ احتمالا کم کم ماشین هم خراب بشه. »

الکس بیچاره! داشت خوابش می گرفت. هیچ عکس العمل خاصی به حرفم نشون نداد. ساعت نزدیکی‌های سه بود. باید تا الان می رسیدیم.

از دور می تونستم یه آبادی رو ببینم. احتمالا راه زیادی نمونده بود. اما الکسی که من می دیدم، خوابش می برد و کار دستمون می داد. فهمیدم!

هیچوقت دلش نمی خواست اون کتاب رو بخونه؛ با اینکه کتاب مورد علاقه ی من بود. شاید هم دلش می خواست از زبون من اون کلمات رو بشنوه. هر بار که بخشی از اون رو می خوندم، با دقت گوش می کرد و لذت می برد.

زیپ کیفم رو باز کردم. مهم نبود کیفم چقدر پر باشه. همیشه برای اون جا داشتم. وقتی کتاب رو دستم دید، چشم هاش برق زد و خواب از سرش پرید. خندید و با ذوق نگاهم کرد:

« می خوای برام بخونی ملیسا؟ »

گونه اش رو کشیدم. وقتی پای هلنا* وسط می اومد، شبیه یه بچه ی لوس و مامانی می شد. حق هم داشت. نامادری، تمام بچگی رو براش هلنا می خوند و اونم خوابش می برد. ولی حالا، همیشه میگه ملیسا! هلنا دیگه خوابم نمی کنه! باعث میشه بیدار بشم. با اینکه خودم عاشق اون بودم، ولی همیشه نسبت به حسش روی این کتاب، حسودی می کردم.

- خیلی خب دراز مرد! باید کتاب رو بگردم ببینم برای امشب چی داریم.

کتاب قطوری بود! تقریبا هزار صفحه ای می شد. همیشه، هر جاییش رو که باز می کردم، یه چیزی برای گفتن داشت.

یه جا از وسط های رمان رو باز کردم. حیرت زده شدم. عجب جایی! فصل دوم، صفحه ی 206:

« نفس هایش می لرزید و در تب می سوخت، اما از ترس لرز، رو اندازش را کنار نمی زد. او را که دیدم، پایم سست شد. نفس های من هم مانند او لرزید. من و نارسیس، در ابتدای آشنایی، دوستان خوبی برای هم نبودیم، اما بعد از آن که خواهر هم شدیم، هم نفس شدیم و قول دادیم، تنهایی، نه رنجی بکشیم و نه در شادی سر کنیم.

کلارک کمکم کرد کنار تختش بنشینم. چشمش که به ما افتاد، در آن حال، شروع به اشک ریختن کرد.

افکار من کجا بود و افکار او کجا! خواستم از او دلجویی کنم؛ دوباره سعی در نصیحت کردنش داشتم. اما قبل از آن که حرفی بزنم، خودش زبان گشود. صدای ضعیفش به سختی شنیده می شد:

« چهار سال پیش زمستان را یادت می آید؟ به همین بیماری دچار بودم و مادرم نیز از دوری پدرم، با روح خود درگیر بود. به اتاقم آمدی و تا صبح بالای سرم کتاب مقدس را خواندی. آن شب به ظاهر خود را به خواب زدم اما خوب حس می کردم که اشک می ریختی و در دلت، برایم دعا می کردی. با آن که در تب می سوختم، قند در دلم آب شد. به خاطر داشتن فرشته ای چون تو، بر خود بالیدم. »

حرف از آن شب که زد، اشک من نیز جاری شد. ادامه داد:

« می خواهم دوباره برایم بخوانی هلنا؛ دوباره آیات کتاب مقدس را بخوان تا باور کنم فرشته ی زندگی ام، هنوز نرفته است. »

از کلارک خواستم بیرون برود و تنهایمان بگذارد. کتاب را از روی میز کنار تختش برداشتم و صفحه ای را به دلخواه باز کردم. با صدای بلند برایش خواندم:

« گرامی بدارید آن کسی را که دل های شما را از کینه ها پاک کرد. به شما آموخت که یکدیگر را دوست بدارید و از دشمنی دوری کنید. او کسیست که مهرتان را به دل یکدیگر انداخت؛ زمانی که از هم نفرت داشتید و میانتان پیوند دوستی قرار داد؛ زمانی که با هم دشمن بودید. شما خواهران و برادران یکدیگرید؛ پس به هم نیکی کنید و دست یکدیگر را بگیرید؛ چرا که حلقه های زنجیر به تنهایی، کاری را پیش نخواهند برد. » »

همیشه بعد از خوندنم، جفتمون سکوت می کردیم. فضا به شدت سنگین و عرفانی می شد.

ولی الکس این دفعه غافل گیرم کرد.  یه نفس عمیق کشید و گفت:

« دوباره برام بخون فرفری! راستش وقتی می خونی، بار اول فقط به صدای زیبات گوش می دم. باید دوباره برام بخونی تا متوجه ی حرف هات بشم. »

محال ممکن بود کسی بهم حرفی رو بزنه و در عوض، حاضر جوابی نکنم. به اندازه ی چند برابر قدم، زبون داشتم. ولی این دراز مرد، این دفعه قفلم کرد. فقط به چشم هاش زل زدم. فکر کنم فشارم افتاد. داشبورد رو باز کردم و از کیسه ای که مرکل برامون گذاشته بود، یه دونه شکلات برداشتم. تا همینجاشم خیلی تحمل کرده بودم.

نمی دونم چرا داشت گریه ام می گرفت. شاید الکس زیاده روی کرده بود.

وقتی اشک هام رو دید، پاکشون کرد:

« ملیسا؟ گریه می کنی؟ »

قطره ها رو سریع کنار زدم و نگاهش کردم.

- دیوونه ی نامرد! عوضیِ درازِ بی شعورِ بی شخصیت! این حرفت عالی بود!

اونقدر بلند خندید، که باراک هم از خواب پرید. می دونست وقتی خیلی احساساتی می شم، بد و بیراه می گم. ولی هر چی شنید حقش بود! تا اون باشه دیگه کاری نکنه که تمام ارگان های بدنم، در لحظه قفل بشن. به هر حال، به قول شخصیت اصلی اون کتاب، کیفور شدم!

ساعت دقیقا سه بامداد بود که تابلوی ورودی داسک رو دیدیم. تابلوی عجیب و غریبی داشت. زیر کلمه ی داسک، یه جمله نوشته شده بود:

« جایی که خورشید به پایان می رسد! »

توی اون تاریکی چیزی دیده نمی شد اما مشخص بود که اطرافمون پر از سبزه زار و درخت و جنگله. در واقع این آبادی، مرکز همه ی این ها بود. یه کوه خیلی خیلی بلند، انتهای آبادی، به چشم می‌خورد.

جاده همونجا تموم شد و وارد یه جاده ی خاکی و علفی شدیم. نور نسبتا شدیدی اول آبادی، قبل از نزدیک شدن به خونه ها دیده می شد. تقریبا تمام اطراف رو روشن کرده بود.

خبر خوبی بود؛ یه دکه ی فروش خوراکی و سیگار.

الکس خواست داخل ماشین بمونیم. من هم از باراک همین رو خواستم و همراه الکس پیاده شدم. نسیم خنکی می وزید که حسابی حالمون رو جا آورد.

یه صدای آرام بخش به گوشم رسید. آره صدای آب بود. آروم رفتم و پشت دکه رو نگاه کردم. خدای من! یه رودخونه ی فوق العاده بزرگ اونجا بود. از یه مسیر نامعلوم از داخل آبادی میومد و به یه جای نامعلوم، داخل درخت های تو در توی کنار جاده می رفت.

دستم رو داخل آب بردم. عاشق این حس بودم. یه آب فوق العاده سرد که روح آدم رو تازه می کرد. الکس سمت صاحب دکه رفت که به نظر خواب می میومد.

در فلزی دکه رو کوبید. پیرمرد خمار از خواب بیدار شد. جوری حیرت زده بود که انگار جن دیده. به جاده ی پشت سرمون خیره شد و ماشینمون رو نگاه کرد. هیچ حرفی نمی زد. الکس صداش کرد:

« هی! خوبی؟ چیزی برای خوردن داری؟ »

یه خلال دندون داخل دهنش بود و اون رو می جوید.

- از اون وری میاید؟

الکس سر تکون داد.

- آره از دِویل اومدیم. یه مسافرت یکی دو روزه اس.

- باور نمی کنم. تا حالا هیچکی از اون ور نیومده.

حرفش دلم رو خالی کرد. سعی کردم بحث رو عوض کنم:

« شما می دونید این رودخونه کجا میره؟ »

سر تا پام رو نگاه کرد. زیر چشم های آبی رنگش، چروک چندش آوری افتاده بود.

- راستش رو بخوای، من سی ساله که اینجام. ولی این رودخونه تا حالا جایی نرفته!

همیشه من بقیه رو دست می ندازم. هیچوقت پیش نیومده بود بر عکس باشه. الکس با پوزخند نگاهم کرد:

« دیدی چه حس بدیه ملیسا؟ تا تو باشی دیگه بقیه رو دست نندازی! »

عصبانی بودم ولی جلوی خودم رو گرفتم و فقط لبخند زدم.

الکس بالاخره از اون دسته اسکناس هایی که مرکل بهش داده بود، استفاده کرد. دو بطری آب معدنی و دو پاکت بیسکوییت خرید. گرسنه و تشنه بودیم.

داشتیم سمت ماشین می رفتیم که پیرمرد صدامون زد:

« اینجا چی می خواید؟ »

باید چی جوابش رو می دادیم؟ به دنبال یه نامه ی ناشناس، سه ساعت راه اومدیم؟ اینطور که این پیرمرد تعجب کرد، احتمالا اولین مسافر های این روستا هستیم.

اما در لحظه، دومی هم پیدا شد. چی داشتم می دیدم؟ یه ماشین جیپ با تمام سرعت داشت به طرف ما میومد. باراک با نگرانی پیاده شد و اشاره کرد وارد ماشین بشیم.

 

......................

* هلنا نام اولین رمان بنده است.

ویرایش شده توسط Ali_He
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...