رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

فراموش شده | سونیا کاربر انجمن نودهشتیا


سونیا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:فراموش شده

نویسنده:سونیا_ش

ژانر:عاشقانه،کلکی،اجتماعی

 

خلاصه:مشخص بود!مشخص بود سرنوشت،آنچه را دوست داشت می‌نوشت،گاه تورا میان طوفان های غم می‌رقصاند و گاه تورا در میان شعله های تنهایی می‌سوزاند،واهمه از تنهایی نبود،واهمه از ماندن کنارِ آدمانی اشتباه،در زمان اشتباه بود،این بود ترسِ واقعی!

 

 

مقدمه:هرکجا مرا دیدید کنارم بگذارید،من در کنجِ انزوای خویش خوشترم،من درد را بغل گرفته بودم با او خو گرفته بودم،دوستش داشتم و تمامِ زندگیم را تقدیمش کرده بودم اما آنچه را باید گفته میشد و لازم بود را گفته بودم،تو هم از سکوتم بخوان،سکوتم پر از فریاد هایی است که از همان ابتدا در گلو خفه شدند،اما تو میتوانی بفهمی،پس بخوان!تمامِ آنچه در جستجویش هستی همانند روز در چشمانم عیان و روشن است،رفتن چاره نبود من در میانِ هزاران اجبار تصمیم به رفتن گرفتم،تا به جای نشان دادنِ چیزی که نیستم و فقط دست پرورده‌ی خودم است،به دنبال فراسوی آنچه میخواستم و بودم بروم…

زمانِ پارتگذاری:نامعلوم

ویراستار: @ فاطمه مومنی

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۴/۱ در 20:01، سونیا گفته است:

نام رمان:فراموش شده

نویسنده:سونیا_ش

ژانر:عاشقانه،کلکی،اجتماعی

 

خلاصه:مشخص بود!مشخص بود سرنوشت،آنچه را دوست داشت می‌نوشت،گاه تورا میان طوفان های غم می‌رقصاند و گاه تورا در میان شعله های تنهایی می‌سوزاند،واهمه از تنهایی نبود،واهمه از ماندن کنارِ آدمانی اشتباه،در زمان اشتباه بود،این بود ترسِ واقعی!

 

 

مقدمه:هرکجا مرا دیدید کنارم بگذارید،من در کنجِ انزوای خویش خوشترم،من درد را بغل گرفته بودم با او خو گرفته بودم،دوستش داشتم و تمامِ زندگیم را تقدیمش کرده بودم اما آنچه را باید گفته میشد و لازم بود را گفته بودم،تو هم از سکوتم بخوان،سکوتم پر از فریاد هایی است که از همان ابتدا در گلو خفه شدند،اما تو میتوانی بفهمی،پس بخوان!تمامِ آنچه در جستجویش هستی همانند روز در چشمانم عیان و روشن است،رفتن چاره نبود من در میانِ هزاران اجبار تصمیم به رفتن گرفتم،تا به جای نشان دادنِ چیزی که نیستم و فقط دست پرورده‌ی خودم است،به دنبال فراسوی آنچه میخواستم و بودم بروم…

زمانِ پارتگذاری:نامعلوم

ویراستار: @ فاطمه مومنی

ناظر: @ Psycho

«به نام خدایی که نامش آرامش است»

 

#پارت_اول

می‌دانم که شاید آخرش به مرگ ختم شود، شاید همان پریدن و انداختن خود میانِ آتشِ خود ساخته باشد، اما باید این راه را تا آخرش طی کنم، حتی اگر خاکسترِ باقی مانده‌اش فقط و فقط نشانی از تنهاییم باشد، حتی اگر بیشتر از قبل خودم را گم کنم و مدتی بیشتر سرگردان باشم تا خود را پیدا کنم، اما باید این راه را تا آخر بروم…

 

بویِ آشنایی رو حتی از این فاصله هم حس می‌کردم، هجومِ خاطراتِ گذشته به ذهنم و حالت تهوعِ ناشی از فکر کردنِ زیاد اجازه‌ی تمرکز کردن بهم نمی‌داد.

به مقصد رسیده بودیم، مقصدی که پنج سال پیش ترکش کرده بودم و حالا وقتِ برگشتن بود، دستایِ لرزونمو داخلِ جیبام گذاشتم تا لرزششونو مخفی کنم.با نیلوفر چشم تو چشم شدم، همه‌چیزو از چشمام خوند و عسلیِ چشماش رفته-رفته تیره شدن.

با فرود اومدنِ هواپیما بدونِ هیچ حرفی از پله ها پایین رفتیم و با گرفتنِ چمدونا به سمت بیرون قدم برداشتیم.صدایِ کفشام تویِ اون لحظه سرودِ مرگ بودن، شبیه به ناقوسِ مرگ، با حسِ گرم شدنِ دستام به نیلوفر نگاه کردم، بدونِ هیچ حرفی و فقط با سکوتش ازم می‌خواست آروم باشم.

همین که از فرودگاه و حسِ خفقان آورش نجات پیدا کردم، سدِ مقاومتم شکست و روی لبه‌یِ جدولی که اون نزدیکیا بود نشستم و بالا آوردم، تمومِ عقده ها و سکوت هامو تویِ اوجِ درد بالا آوردم.نیلوفر بدونِ هیچ عبایی حالا داشت گریه می‌کرد  و درحالی که شونه هایِ کوفتمو ماساژ می‌داد بلاخره به حرف اومد.

-چرا اینجوری شدی پرواز، توروخدا پرواز به من نگاه کن، تو چت شده، قول دادی که هیچی نمیشه و همه‌چیو فراموش می‌کنی، اینطوری می‌خوای واسه همیشه اینجا بمونی؟!

نیشخندی که زدمو پنهون کردم نمی‌خواستم بیشتر از این ناراحتش بکنم.با بطریِ آبی که مقابلِ صورتم گرفته بود، صورتمو شستم و شروع به حرف زدن کردم و یا به احتمالِ زیاد هذیون گفتن!

-آدما تغییر می‌کنن، درد می‌کشن و بعضی وقتا با همون درد بزرگ می‌شن و مثلِ یک درختِ قوی ریشه‌شونو تویِ خاک محکم می‌کنن،اما بعضیام زیرِ فشارِ اون درد کم-کم لِه می‌شن و اسمشون از همه‌چی و همه‌جا پاک میشه.نیلوفر من همونم، فکر کردم قوی شدم اما الان ضعیف ترین آدمیم که تویِ عمرم دیدم، من الان از روزی که از اینجا رفتمم ضعیف ترم.

-داری خودتو نابودی می‌کنی قرار نبود بذاری اون گذشته‌یِ لعنتی از پا درت بیاره، نذار پشیمون بشم از پیشنهادی که بهت دادم، نذار این فکرایِ مسخره مانعت بشن.

بغضمو با بدبختی پایین فرستادم و سعی کردم خودمو آروم کنم، صداشو شنیدم که پرسید خوبی،خیلی بی‌ربط شروع به حواب دادن کردم.

-کاش می‌شد منم مثلِ این شهر و این‌ کشور باشم، کاش منم می‌تونستم هر چیزی که بوده رو فراموش کنم، من از این شهر و آدماش خاطره‌ی خوبی ندارم اما اینجا من یک فراموش شده‌م، یه گمنامی که خیلی وقته به فراموشی سپرده شده!

سکوت کرده بود، درواقع چیزی واسه گفتن نداشت، بلند شدم و اونم همراهم بلند شد، سوارِ تاکسی شدیم و مستقیم به سمتِ هتل رفتیم، بعد از گرفتنِ اتاق، مثلِ یک آدمِ منگ و گیج به دنبالِ نیلوفر راه افتادم، وقتی واردِ اتاق شدیم خواست سوال بپرسه اما من زودتر از اینکه اون حرفی بزنه بهش گفتم

-الان نه لطفا، می‌خوام یه دوش بگیرم و بخوابم، بعدا حرف می‌زنیم.

بعد از یک ربع از حموم بیرون اومدم و نیلوفرو دیدم که روی‌ِ یکی از تختا خوابیده بودِ سعی کردم با کمترین صدا لباسامو بپوشم و بعدش روی‌ِ اون یکی تخت دراز کشیدم.صدا هایِ تویِ سرم بیشتر از هر وقتِ دیگه‌ای داشتن اذیتم می‌کردن، مرور کردنِ هیچ چیزی واسه‌ی من خوب نبود، انگار با مرورِ تمومِ کارا و حرفایی که گذشتمو به وجود آوردن این فقط من بودم که نابود می‌شدم،ناچاراً  بلند شدم و قرصایِ خواب آورو از تویِ چمدونم برداشتم و بدونِ آب قورت دادم تا شاید اینطوری بتونم کمی بخوابم.

احساسِ خفگی می‌کردم، نمی‌تونستم کاری بکنم و فقط داشتم دست و پا می‌زدم واسه رهایی از این حسِ مزخرف، تهدیداشو می‌شنیدم که می‌‌گفت این آخرین نفساییه که قراره بکشم، داشتم خفه می‌شدم که یهو با حسِ سوزشی که سمتِ چپِ صورتم احساس کردم از خواب پریدم.

-پرواز خوبی؟بازم کابوس دید؟می‌دونستم اینظوری میشه همین امروز بلیط می‌گیرم هردومون بر‌می‌گردیم.

خواست بره که دستشو گرفتم و بی حوصله بهش توپیدم.

-میشه انقدر درمورد رفتن و برگشتن حرف نزنی؟این چیزیه که خودم با میلِ خودم انتخاب کردم و تا آخرشم میرم پس اون عذاب وجدانِ مسخره‌ت رو خفه کن!

-باشه ببخشید.

خوب می‌دونستم که رفتارم درست نبوده و یه توضیح بدهکارم.

-اینجا، این هوا داره اذیتم می‌کنه، حماقتام دارن تویِ سرم جولان میدن، باید اینجا باشم، حداقل باید به خودم ثابت بعد از اون همه خستگی و درموندگی اون آدمیو ساخته‌م که باید از اولش می‌بودم، الانم مشکلی نیست تو که می‌دونی همون کابوسایِ همیشگین، ولی الان حسابی گشنمه منو مهمونِ اون دسپختت می‌کنی یا بازم باید از گرسنگی تلف شم؟

سعی کردم هرجوری که شده ذهنشو از این موضوعِ لعنتی منحرف کنم، اونم همین کارو کرد.

-من میدونم تو منو واسه اون شکمت می‌خوای وگرنه منو چه به طراحِ بزرگ، محبوبِ دلها،و بلند شد تا سفره رو بچینه، لبخندی به غرغرش زدم و منم پا شدم و به کمکش رفتم.

لقمه‌ای روبه‌روم گرفت و تویِ همون حالت گفت

-باید فردا یه سر به شرکتِ آیین بزنیم.

متعجب نگاهش کردم که خودش ادامه داد

-چرا داری شیش می‌زنی پسر عموم دیگه!

به نشونه‌ی تفهیم سر تکون دادم، پسر عمویِ نیلوفر اینجا شرکتِ طراحی لباس داشت و نیلوفر گفته بود به طراح نیاز دارن،روزی که بهم گفت برگردیم و تویِ ایران کارمو ادامه بدم تعجب کرده بودم و اون بهم گفته بود که از خداشونه اونجا کار کنم و با خوشحالی قبول می‌کنن،اون روز تا شبش بهش فکر کردم و با تصیمی که گرفتم حتی خودمم متعجب شدم، دوست داشتم برگردم و همین حسِ دوست داشتن دلیلی شد واسه برگشت!

 

@ فاطمه مومنی
@ Psycho

ویرایش شده توسط سونیا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

نزدیکِ عصر بود که نیلوفر اصرار کرد بریم بیرون و یکم هوا بخوریم، با بی میلی قبول کردم و بعد از آماده شدن به سمتِ بام رفتیم.رویِ یکی از صندلیایی که اونجا بود نشستیم و به تهرانی که با تمومِ چراغا و روشناییش زیرِ پامون بود نگاه کردیم، هیچوقت نتوستم به خوبی و از دیدِ بی طرفی بهش نگاه کنم، این شهر شاهدِ درد و غمایی از من بوده که هیچوقت نمی‌تونم فراموششون کنم!

-اگه قرارِ اینطوری سگرمه هاتو توهم بکنی و بری تو خودت همون بهتر که برگردیم پرواز خانوم!

-نه داشتم به این فکر می‌کردم شهرِ به این بزرگی واسه یکی پر از خاطره هایِ خوبه و واسه یکی مثلِ من یک کوه از تلخی.

-داری بی انصافی می‌کنیا، پس روزایی که خانواده رو می‌پیچوندیم و اینجا تلپ می‌شدیم چی؟!بعدشم منی که همیشه فداکار بودم به یک بستنیِ مشتی دعوتت می‌کردم اینارو یادت رفته؟

-اینا جزء محدود خاطره‌هایِ خوبمن اینجا مگه میشه یادم برن، ولی یادم نمیاد هیچوقت دست تو جیبت کرده باشیا بستنی کجا بود!

-ای نامرد تو تا آخرِ عمر به من بدهکاری، وقتاییم که دیر می‌کردیم از ترسِ اون برادرِ چلغوزت سه روز تو خونه‌ی ما تلپ بودی!

یه حقیقتِ تلخ!همیشه همونجوری بودم که میخواستن و از تمومِ خواسته هام به خاطرشون گذشم ولی در آخر…!

با صدایِ قار و قورِ شکمِ نیلوفر به خودم اومدم، با خنده بلند شدم و بهش گفتم بلند شو تا این شکمت ما رو رسوا نکرده بریم یک جا غذا بخوریم.بعد از خوردنِ شام خواستیم برگردیم که نیلوفر رو به من کرد و گفت

-صبر کن، میخوام بهت ثابت کنم که من همیشه دست و دلباز بودم!

حدس می‌زدم که می‌خواد چیکار کنه پس دستامو به سینه زدم و منتظر نگاهش کردم، از آبمیوه فروشی که روبه‌رومون بود دوتا بستنی قیفی گرفت، از همونایی که طعمشوم اون زمان واسمون خوشمزه تر از هرچی بود!

-بیا بزن روشن شی، حالا هی بگو نیلو خسیسه و نیلو فلانه و بیسارِ!

خندیدم و بستنی رو از دستش گرفتم، نمی‌دونم شاید طعمشون فرق کرده بود یا شاید من خیلی تغییر کرده بودم که با خوردنش هیچ حسی بهم دست نداد!

بعد از خوردنِ بستنی تصمیم گرفتیم برگردیم، دیروقت بود که به هتل رسیدیم، اصلا از موندن تویِ هتل خوشم نمیومد واسه همین روبه نیلوفر کردم و گفتم

-باید حتما به فکرِ یک خونه باشیم من واقعا تحملِ هتلو ندارم.

-نگران نباش می‌تونم حلش کنم.

با صدایِ آلارمِ گوشیم چشمامو باز کردم و چند دقیقه‌ای به سقف خیره شدم، اصلا یادم نبود که کی خوابم برد، امروز می‌خواستیم به شرکتِ پسر عمویِ نیلوفر بریم، داشتم صبحانه‌رو آماده می‌کردم که نیلوفر از خواب پا شد و بعد از شستنِ سر و صورتش کنارم نشست، لقمه‌ای واسه‌یِ خودم گرفتم و گفتم

-درموردِ همه‌چیز باهاشون صحبت کردی؟می‌دونن که امروز می‌ریم اونجا؟

پوزخندی بهم زد و گفت

-خودتو خیلی دستِ کم گرفتیا، تو اصلا می‌دونی کی هستی؟همین که اسمتو گفتم با سر قبول کردن، تازه هی تاکید می‌کردن که یادم نره!

سرمو تکون دادم و بعدِ صبحانه، خودمونو آماده کردیم و به سمتِ شرکت رفتیم.از تاکسی پیاده شدیم و با دیدنِ تابلویِ بزرگی روبه‌رومون که روش عقیقِ سیاه حک شده بود ابروهامو به حالت تعجب بالا دادم، وقتی که نیلوفر درموردِ این شرکت باهام حرف زد هرچیزی رو تصور می‌کردم جز این، شرکتی که به معماری و نماش توجه زیادی شده بود!

داخل رفتیم و به سمت طبقه‌ی پنجم راه افتادیم، از همون ورودمون با حجم زیادی از سکوت روبه‌رو شدیم،صدایِ کفشامون تنها صدایی بود که میومد و همین باعثِ جلب توجه بعضیا شد،منشی با دیدنمون، هول بلند شد و با چشمایِ گرد شده نگاهمون کرد، وقتی که بهش رسیدیم سلام کردیم و اون با تته پته جواب داد

-س…سلام خانومِ مظاهری،

و بعد همونطور خیره نگاهم کرد، کم-کم همه متوجهمون شدن و با دیدنمون به سمتمون اومدن و هرکسی چیزی می‌گفت!این رفتار فقط و فقط از صدقه سریِ پنج سال تلاش و درد کشیدن بود! داشتم کلافه می‌شدم که نیلوفر به دادم رسید و خواست حرفی بزنه اما کسی بهش توجهی نکرد، خندم گرفته بود و از اینکه مرکزِ توجه من بودم ناراحت شده بود، وقتی که خندمو دید واسه‌یِ تلافی بدون نگاه کردن به سمتِ دری رفت و از دیدم خارج شد.به سختی و به بهانه‌یِ دستشویی خودمو خلاص کردم و بعد از آروم شدنِ اوضاع به سمت دری که نیلوفر رفته بود قدم برداشتم.

دیدمش داشت با یه خانومِ تقریبا مسن حرف می‌زد و لبخند می‌زد وقتی که بهشون رسیدم سلام کردم و اون خانوم برخلافِ همه و بدونِ نگاهِ اضافه‌ای، با مهربونی خوش آمد گفت و ازم خواست بشینم،ازش عذر خواهی کردم و قول دادم که بعد از تموم شدنِ کارم بیام پیشش و بعد روبه نیلوفر گفتم

-خیلی دیر شد بیا بریم پیشِ پسر عموت دیگه چرا اینجا نشستی؟

بدونِ نگاه کردن بهم جواب داد

-خودت برو ماشالله که همه تحویلم می‌گیرن دیگه منو می‌خوای چیکار!

-نیلوفر بچه نشو!بلند شو دیگه

-نچ نمیام.

-به درک!

به سمتِ منشی رفتم و به آرومی گفتم

-خانوم ببخشید ما امروز با آقایِ صدر قرار داشتیم، می‌تونم برم داخل؟

اینبار خیلی آرومتر ولی خوشروتر به سمتِ یه اتاق راهنماییم کرد و گفت

-بله بفرمایین، آقایِ صدر منتظرتونن.

@ فاطمه مومنی

@ Psycho

 

ویرایش شده توسط سونیا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، سونیا گفته است:

#پارت_دوم

نزدیکِ عصر بود که نیلوفر اصرار کرد بریم بیرون و یکم هوا بخوریم، با بی میلی قبول کردم و بعد از آماده شدن به سمتِ بام رفتیم.رویِ یکی از صندلیایی که اونجا بود نشستیم و به تهرانی که با تمومِ چراغا و روشناییش زیرِ پامون بود نگاه کردیم، هیچوقت نتوستم به خوبی و از دیدِ بی طرفی بهش نگاه کنم، این شهر شاهدِ درد و غمایی از من بوده که هیچوقت نمی‌تونم فراموششون کنم!

-اگه قرارِ اینطوری سگرمه هاتو توهم بکنی و بری تو خودت همون بهتر که برگردیم پرواز خانوم!

-نه داشتم به این فکر می‌کردم شهرِ به این بزرگی واسه یکی پر از خاطره هایِ خوبه و واسه یکی مثلِ من یه کوه از تلخی.

-داری بی انصافی می‌کنیا، پس روزایی که خانواده رو می‌پیچوندیم و اینجا تلپ می‌شدیم چی؟!بعدشم منی که همیشه فداکار بودم به یه بستنیِ مشتی دعوتت می‌کردم اینارو یادت رفته؟

-اینا جزء محدود خاطره‌هایِ خوبمن اینجا مگه میشه یادم برن، ولی یادم نمیاد هیچوقت دست تو جیبت کرده باشیا بستنی کجا بود!

-ای نامرد تو تا آخرِ عمر به من بدهکاری، وقتاییم که دیر می‌کردیم از ترسِ اون برادرِ چلغوزت سه روز تو خونه‌ی ما تلپ بودی!

یه حقیقتِ تلخ!همیشه همونجوری بودم که میخواستن و از تمومِ خواسته هام به خاطرشون گذشم ولی در آخر…!

با صدایِ قار و قورِ شکمِ نیلوفر به خودم اومدم، با خنده بلند شدم و بهش گفتم بلند شو تا این شکمت ما رو رسوا نکرده بریم یک جا غذا بخوریم.بعد از خوردنِ شام خواستیم برگردیم که نیلوفر رو به من کرد و گفت

-صبر کن، میخوام بهت ثابت کنم که من همیشه دست و دلباز بودم!

حدس می‌زدم که می‌خواد چیکار کنه پس دستامو به سینه زدم و منتظر نگاهش کردم، از آبمیوه فروشی که روبه‌رومون بود دوتا بستنی قیفی گرفت، از همونایی که طعمشوم اون زمان واسمون خوشمزه تر از هرچی بود!

-بیا بزن روشن شی، حالا هی بگو نیلو خسیسه و نیلو فلانه و بیسارِ!

خندیدم و بستنی رو از دستش گرفتم، نمی‌دونم شاید طعمشون فرق کرده بود یا شاید من خیلی تغییر کرده بودم که با خوردنش هیچ حسی بهم دست نداد!

بعد از خوردنِ بستنی تصمیم گرفتیم برگردیم، دیروقت بود که به هتل رسیدیم، اصلا از موندن تویِ هتل خوشم نمیومد واسه همین روبه نیلوفر کردم و گفتم

-باید حتما به فکرِ یه خونه باشیم من واقعا تحملِ هتلو ندارم.

-نگران نباش می‌تونم حلش کنم.

با صدایِ آلارمِ گوشیم چشمامو باز کردم و چند دقیقه‌ای به سقف خیره شدم، اصلا یادم نبود که کی خوابم برد، امروز می‌خواستیم به شرکتِ پسر عمویِ نیلوفر بریم، داشتم صبحانه‌رو آماده می‌کردم که نیلوفر از خواب پا شد و بعد از شستنِ سر و صورتش کنارم نشست، لقمه‌ای واسه‌یِ خودم گرفتم و گفتم

-درموردِ همه‌چیز باهاشون صحبت کردی؟می‌دونن که امروز می‌ریم اونجا؟

پوزخندی بهم زد و گفت

-خودتو خیلی دستِ کم گرفتیا، تو اصلا می‌دونی کی هستی؟همین که اسمتو گفتم با سر قبول کردن، تازه هی تاکید می‌کردن که یادم نره!

سرمو تکون دادم و بعدِ صبحانه، خودمونو آماده کردیم و به سمتِ شرکت رفتیم.از تاکسی پیاده شدیم و با دیدنِ تابلویِ بزرگی روبه‌رومون که روش عقیقِ سیاه حک شده بود ابروهامو به حالت تعجب بالا دادم، وقتی که نیلوفر درموردِ این شرکت باهام حرف زد هرچیزی رو تصور می‌کردم جز این، شرکتی که به معماری و نماش توجه زیادی شده بود!

داخل رفتیم و به سمت طبقه‌ی پنجم راه افتادیم، از همون ورودمون با حجم زیادی از سکوت روبه‌رو شدیم،صدایِ کفشامون تنها صدایی بود که میومد و همین باعثِ جلب توجه بعضیا شد،منشی با دیدنمون، هول بلند شد و با چشمایِ گرد شده نگاهمون کرد، وقتی که بهش رسیدیم سلام کردیم و اون با تته پته جواب داد

-س…سلام خانومِ راد،

و بعد همونطور خیره نگاهم کرد، کم-کم همه متوجهمون شدن و با دیدنمون به سمتمون اومدن و هرکسی چیزی می‌گفت!این رفتار فقط و فقط از صدقه سریِ پنج سال تلاش و درد کشیدن بود! داشتم کلافه می‌شدم که نیلوفر به دادم رسید و خواست حرفی بزنه اما کسی بهش توجهی نکرد، خندم گرفته بود و از اینکه مرکزِ توجه من بودم ناراحت شده بود، وقتی که خندمو دید واسه‌یِ تلافی بدون نگاه کردن به سمتِ دری رفت و از دیدم خارج شد.به سختی و به بهانه‌یِ دستشویی خودمو خلاص کردم و بعد از آروم شدنِ اوضاع به سمت دری که نیلوفر رفته بود قدم برداشتم.

دیدمش داشت با یه خانومِ تقریبا مسن حرف می‌زد و لبخند می‌زد وقتی که بهشون رسیدم سلام کردم و اون خانوم برخلافِ همه و بدونِ نگاهِ اضافه‌ای، با مهربونی خوش آمد گفت و ازم خواست بشینم،ازش عذر خواهی کردم و قول دادم که بعد از تموم شدنِ کارم بیام پیشش و بعد روبه نیلوفر گفتم

-خیلی دیر شد بیا بریم پیشِ پسر عموت دیگه چرا اینجا نشستی؟

بدونِ نگاه کردن بهم جواب داد

-خودت برو ماشالله که همه تحویلم می‌گیرن دیگه منو می‌خوای چیکار!

-نیلوفر بچه نشو!بلند شو دیگه

-نچ نمیام.

-به درک!

به سمتِ منشی رفتم و به آرومی گفتم

-خانوم ببخشید ما امروز با آقایِ صدر قرار داشتیم، می‌تونم برم داخل؟

اینبار خیلی آرومتر ولی خوشروتر به سمتِ یه اتاق راهنماییم کرد و گفت

-بله بفرمایین، آقایِ صدر منتظرتونن.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...