رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مجهول سرنوشت | فاطمه حدادی کاربر انجمن نودهشتیا


Talatom
 اشتراک گذاری

نظرسنجی رمان   

2 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کیفیت رمان مجهول سرنوشت و سطح قلم نویسنده رو چطور می‌بینید؟

    • عــالـی..!
    • متوسط
      0
    • ضعیف
      0


ارسال های توصیه شده

☆بنام خالق زیبایی ها☆

 

نام رمان: مجهول سرنوشت

نویسنده: فاطمه حدادی (تلاطم)

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمایی

هدف از نوشتن: علاقه به نوشتن و بیان افکارم! 

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

تاریخ شروع نوشتن: 1399/03/21


خلاصه رمان:

دو برادر که جان به جان هم بسته‌اند و با یکدیگر عهد کرده‌اند که تحت هیچ شرایطی حتی اگر آسمان به زمین آمد، زمین دگرگون شد و خورشید به یکباره نابود گشت، پشت یکدیگر را خالی نکنند و دیگری را به حال خود رها نگذارند.

امّا امان از گذر زمانِ لاکردار که با تسریع بخشیدن به حرکت ثانیه‌هایش، عهد و پیمان‌ها را می‌شکند و قول‌های زیادی را زیر پا می‌گذارد. حال آن پیمانِ برادری هجران   ناپذیرشان چه شد؟!

شاید تنها یک بهانه مبهم بود که می‌توانست فاصله‌ای هر چند کوتاه بین دو برادر بیندازد؛ تنها پاسخ یک دلیل مجهول که تعیین کننده سرنوشت و عشق برادرانه‌شان بود.

حالا فقط به بهای ریسک پذیری بالایشان، باید تحمل چندین سال دوری را تنها برای رسیدن به مجهولِ سرنوشت، آزادانه به جان می‌خریدند!

 

صفحه نقد رمان:    «نقد رمان مجهول سرنوشت»

ویراستار: @reyyan

ناظر:  @Fateme Cha

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

وقتی که عشق ناخواسته وارد زندگی آدمی می‌شود، دیگر برادر و قوم و خویش نمی‌شناسد؛ چشمان عاشق کور می‌شود و گوش‌هایش کر، تنها یک نفر را می‌بیند و فقط صدای او را می‌شنود!

این‌گونه است که عشق به خودی خود جدایی آور است. نه تنها جدایی بین عاشق و معشوق، نه! عشق می‌تواند حتی مقصد دو برادر که جانشان به جان هم بند است را نیز در دور دست‌های سرنوشت جایی مجهول و با کیلومترها فاصله از هم مشخص کند!

سرآغاز رمانی با دو پایان متفاوت! 

 

#تلاطم

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1


با خونسردیِ کامل سالن بیمارستان رو طی کردم و مقابل درِ اتاق دکتر ماجد ایستادم. قصد دعوا با داماد رئیس بیمارستان نداشتم؛ اما می‌خواستم خیلی جدی باهاش صحبت کنم.

بعد از در زدن و شنیدن صدای بفرمایید گفتنش وارد اتاق شدم. به نشونه‌ی احترام از جاش بلند شد و به سمتم اومد، چه خوب که حداقل احترام سرش می‌شد.

با فشار خفیف دست، درِ رنگ شده‌ی اتاق رو پشت سرم بستم و قدمی به جلو رفتم و به آرومی گفتم: 
- خسته نباشید دکتر ماجد!

دستی به موهای کم پشتش کشید و با اشاره به یکی از صندلی‌ها گفت:
- خیلی ممنون دکتر تهرانی؛ بفرمایید بشینید..!

روی صندلی‌ای که مقابل میزش قرار داشت نشستم. اون هم چند قدم کوتاهی رو که برای استقبالم طی کرده بود، برگشت و پشت میزش نشست. 

حوصله‌ی وقت تلف کردن با حرف‌های بی‌ربط رو نداشتم؛ به صندلی تکیه دادم و به چهره‌ی منتظرش چشم دوختم و گفتم: 
- چرا نمی‌ذارید بیمار عمل بشه؟ 

یکهو یک تای ابروش بالا پرید. مشخص بود که انتظار نداشت بی‌‌مقدمه‌ چینی حرفم رو بزنم.

سریع قیافه‌ش رو جمع و جور کرد و با حالتی معمولی گفت: 
- طبق قوانین بیمارستان، بیمار تا پول عمل رو واریز نکنن ما نمی‌تونیم عملشون کنیم. 

من که می‌دونستم این آدم وقتی پولی گیرش نیاد مرگ و زندگی بیمار براش اهمیتی نداره!

خیره به دست‌های قلاب شده‌ش، پای راستم رو روی پای دیگه‌م انداختم و با انگشت شست زیر لبم رو خاروندم. با جدیتی که همیشه موقع کار همراهم بود، گفتم:
- دکتر! اگه فردا مریض رو عمل نکنیم می‌میره. 

خیلی خونسرد عینکش رو از روی چشم‌هاش برداشت و گفت: 
- آقای تهرانی! ما که نمی‌تونیم قوانین بیمارستان رو نادیده بگیریم. 

توی همین چند دقیقه صحبت کوتاه، به قدری از این بشر حرصم گرفته بود که دلم می‌خواست همه‌ی حریم و حرمت های بینمون رو زیر پا بذارم و چند تا مشت محکم بزنم توی صورتش تا انقدر ادعای قانونمدار بودن نکنه. 

دست مُشت شده‌ام رو باز کردم و با همون حالت که سعی در کنترل کردن خودم داشتم؛ از روی صندلی بلند شدم و مقابل میزش ایستادم. دو تا دست‌هام رو روی میز گذاشتم و کمی خم شدم تا صورتم درست مقابل صورتش قرار بگیره. خیره به چشم‌هاش گفتم: 
- من حتی شده به قیمت دور زدن قانون‌های مسخره‌‌ی بیمارستان، نمی‌ذارم اون مرد جونش رو از دست بده. 

بعد از اتمام حرفم، سریع نگاهم رو ازش گرفتم و قبل از اینکه فرصت حرف زدن پیدا کنه از اتاق خارج شدم.

اطمینان داشتم به اندازه‌ای که من از اون حرصم گرفته بود، اون هم از دستم عصبی بشه و طاقت نیاره و به سراغم بیاد. چند ثانیه‌ای بیشتر طول نکشید تا درستی حرفم اثبات بشه؛ دقیقا موقعی که چند قدمی بیشتر از اتاق ماجد دور نشده بودم و صداش رو از پشت سرم شنیدم‌: 
- دکتر تهرانی!

به محض شنیدن صداش، همون جا وسط سالن بیمارستان ایستادم. از اینکه مثل همیشه حس درونم درست از آب در اومده بود، ناخودآگاه پوزخندی گوشه‌ی لبم نشست و آهسته دستم رو توی جیب شلوارم فرو کردم. 

به سمتش که برگشتم با چند قدم کوتاه فاصله‌ی بینمون رو طی کرد و درست مقابلم قرار گرفت. با یکم زوم شدن روی چهره‌ش، به راحتی می‌تونستم رگه‌های سرخِ خشم رو توی چشم‌هاش ببینم. مشخص بود که دامادِ رئیس از این که خلاف میلش عمل کنم خشمگین میشه. 

اون هم مثل من روی صورتم دقیق شده بود و احتمالا داشت حرفش رو قبل از بیان کردن توی ذهنش هجی می‌کرد. اما چهره‌ی خشمگین و اخم‌های درهم اون با پوزخند روی لب من کاملا در تضاد بود. درست مثل طرز فکرمون! مطمئنا افکار سمی‌ای که توی مغز اون می‌گذشت، دقیقا برخلاف خیال‌های ذهن من بود! 

اخمش رو بیشتر کرد و با لحنی عجول اما صدایی آروم گفت:
- خودت هم خوب میدونی که عمل قلب بچه بازی نیست و جراح کم تجربه‌ای مثل تو به تنهایی از پسش بر نمیاد.

درسته که من تازه کار بودم و به اندازه‌ی ماجد تجربه نداشتم؛ ولی حداقل انسانیت سرم می‌شد و نمی‌تونستم مثل اون دست روی دست بذارم و کاری نکنم تا یک مریض بی‌گناه جلوی چشم‌هام جون بده؛ اون هم در حالی که من می‌تونم ناجی جونش باشم! 

منطقیش این بود که از حرفش کمی عصبی بشم، اما من برعکس یک دقیقه‌ی پیش که توی اتاق باهاش بحث کرده بودم و آتیشم حسابی تند و تیز بود، حالا کاملا خونسرد و آروم بودم. تیکه‌ای که پروند نه تنها عصبیم نکرد، بلکه باعث شد پوزخند روی لبم پررنگ تر بشه.

جوابی ندادم و ساکت موندم که قدمی بهم نزدیک‌تر شد و با حالتی تهدیدوار کنار گوشم گفت: 
- نخواه که با حماقتت مریض رو به کشتن بدی! 

در کسری از ثانیه پوزخند روی لبم از بین رفت و به‌ جاش اخم ریزی بین ابروهام جا خوش کرد. حماقت! کلمه‌ای که هیچ جوره توی وجود من نبود، حداقل مطمئنم که الان نبود! مسیری که من در پیش گرفته بودم، درست ترین و منطقی ترین راه در برابر ماجدی بود که جون آدم‌ها رو با پول معامله می‌کرد. 

حرفش به اندازه‌ی آبرو و اعتبارم توی بیمارستان برام اهمیت نداشت و گرنه به این راحتی بی‌خیالش نمی‌شدم. فقط یک تصمیم آنی و اراده‌ای کوتاه می‌خواست تا همونجا جلوی اون همه دکتر و پرستار و بیمار، حقش رو کف دستش بذارم. 

با جدیت خیره‌ی چشم‌های عصبیش شدم و نفسی عمیق کشیدم. همون یک دم عمیق کافی بود تا اکسیژن به مغزم برسه و تصمیم قطعیم رو به یاد بیارم. به سرعت اخمم از بین رفت و قبل از اینکه هر فکر احمقانه‌ای به سرم بزنه با لبخندی تصنعی بی‌توجه به حرف‌هاش گفتم: 
- روز خوبی داشته باشید دکتر ماجد.

با قدم های سریعی ازش فاصله گرفتم و حین قدم برداشتن سعی کردم دونه به دونه‌ی کلماتی رو که به زبونش آورد فراموش کنم. بدون اینکه با ذره‌ای فکر به حرف‌های ابلهانه‌اش کوچک ترین تردیدی رو به دلم راه بدم، با گام های بلندی به سمت پذیرش حرکت کردم تا قبل از اینکه دیر بشه وقت عمل رو قطعی کنم.


 


#تلاطم

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

ویرایش شده توسط Talatom
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

 

نگاهی کوتاه به خانمی که به عنوان مسئول پذیرش رو به روم نشسته بود انداختم و گفتم: 
- خانم تیموری!

نگاهش رو از کامپیوتر مقابلش گرفت؛ هول شده از جاش بلند شد و گفت: 
- بله دکتر.

- آقای رستمی مریض اتاق دویست و سیزده، عملشون رو من انجام میدم. بهشون بگو که فردا برای عمل آماده باشن. 

- دکتر! مگه نباید شما و دکتر ماجد ...

کلافه و بی‌حوصله حرفش رو بریدم و گفتم:
- خانم با من بحث نکنید! من عمل رو انجام میدم دیگه.

سرش رو به نشونه تایید تکون داد و گفت: 
- چشم دکتر.

***
باز هم مثل هر روز پشت ترافیک عذاب‌آور اتوبان گیر کرده بودم و مجبور بودم برای برگشتن به خونه این راه بندان حوصله سر بر رو تحمل کنم. 

با زنگ خوردن گوشیم، چشم از ماشین‌های مقابلم گرفتم و سریع تماس رو وصل کردم که صدای باران توی گوشم پیچید: 
- الو داداش بردیا.

- جانم! خوبی عزیزم؟

خیلی مهربون باهام احوال پرسی کرد و بعد با لحنی تمناوار گفت:
- داداش من هر چقدر با مامان حرف می‌زنم اجازه نمیده که فردا شب برم خونه‌ی دوستم، میشه تو بهش بگی؟ اگه تو اجازه بدی اون هم حتما قبول می‌کنه.

- معلومه که نمیشه! مامان هم حتما یک دلیلی داره که بهت اجازه نمیده.

- داداش آخه چرا؟

قبل از اینکه جواب دیگه‌ای به باران بدم، راه باز شد و ماشین جلوییم حرکت کرد. فرمون رو گرفتم و گوشی رو بین گردن و شونه‌ام نگه داشتم تا بتونم با دست راستم دنده رو عوض کنم. 

قبل از بلند شدن صدای بوق ماشین های پشت سرم، پام رو روی پدال گاز فشردم و در جواب به باران گفتم:
- باران جان من الان پشت فرمونم. میام خونه باهم صحبت می‌کنیم. فعلا! 

بعد از طی کردن ترافیک‌های حوصله سر بر، بالاخره به خونه رسیدم. ماشین رو توی حیاطِ خونه پارک کردم و پیاده شدم.

دستم رو توی جیب پالتوم فرو کردم و با قدم‌های آرومی به حوض وسط حیاط نزدیک شدم. به تصویر هلال ماهی که توی آب حوض نمایان شده بود چشم دوختم و روی دو زانوم نشستم؛ انگشت اشاره‌ام رو به آب زدم که تصویر ماه به آرومی تکون خورد و آب حوض با موج‌های منظمی به لغزش در اومد.
با لرزیدن خفیف بدنم از سرما، دستم رو از آب سرد حوض بیرون آوردم و از جام بلند شدم. 

به نمای قدیمی اما دلنشین خونه‌مون نگاه کوتاهی کردم و کلید رو داخل در انداختم. با ورود من به خونه، باران لبخند بر لب به سمتم اومد و خودش رو توی بغلم انداخت و گفت:
- سلام داداشی! 

گونه‌ش رو بوسیدم و با لحنِ صحبت کردن خودش گفتم: 
- سلام آبجی کوچولو! 

از بغلم بیرون اومد و با قیافه بامزه‌ای گفت: 
- خوبی داداش گلم؟

از رفتار ضایع‌اش خنده‌ام گرفته بود. لپش رو کشیدم و گفتم: 
- چرا هر وقت که کارِت گیره مهربون میشی؟

باران که سریع منظورم رو گرفته بود با قیافه‌ای وا رفته گفت: 
- نخیر داداش خان! من همیشه مهربونم، بعدش‌ هم مهیا که غریبه نیست، دوستمه. چی میشه اگه فردا برم پیشش؟!

آبجی من هنوز خیلی بچه بود. اون نمی‌دونست که ممکنه خیلی وقت‌ها حتی به صمیمی‌ترین دوست‌هات هم نتونی اعتماد کنی و برات غریبه بشن!

دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و به چشم‌های رنگیش زل زدم و گفتم: 
- یک خانوم محترم و باوقار همیشه به حرف داداشش گوش میده و وقتی هم که داداشش میگه من نمی‌ذارم شب جایی بری اون هم فقط میگه چَشم!

لحنم به قدری جدی بود که باران هم ادامه دادن این بحث رو جایز ندونست. موهای طلایی رنگش رو از روی پیشونیش کنار زد و با حالی گرفته و ناراحت، چشمی زیر لب زمزمه کرد. 

 

#تلاطم

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

 

با بوی دلچسب  قرمه سبزی‌ای که به مشامم خورد، بی‌اختیار مسیر آشپزخونه رو در پیش گرفتم. به اُپن تکیه دادم و لبخند بر لب گفتم:
- سلام مامانم!

به سمتم برگشت و با لحن مهربونی جوابم رو داد: 
- سلام گل پسر! چطوری؟

- قربونت برم تو خوبی؟

همون طور که زیر یکی از قابلمه‌ها رو خاموش می‌کرد، جواب داد: 
- خوبم خداروشکر.

آخ که چقدر گشنه‌ام بود! رفتم جلوی اجاق گاز و در قابلمه‌ی قرمه‌سبزی رو برداشتم، خورشت حسابی جا افتاده بود و همین‌طوری داشت با قل- قل کردنش بهم چشمک می‌زد. 

دستی روی شکمم کشیدم و یک قاشق از خورشت قرمه سبزی خوردم که مامان با خنده گفت:
- حقا که مردها شکم پرستن، برو لباست رو عوض کن تا شام رو بیارم. 

راست می‌گفت من که خیلی شکمو بودم. خندیدم و بعد بی‌هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتم.

از توی آینه به چهره‌ی خستم نگاهی انداختم و پالتوی کرم رنگم رو از تنم بیرون آوردم و روی تخت انداختم. سریع لباس‌هام رو با یک تیشرت و شلوار راحتی عوض کردم و بدون توجه به اتاق بهم ریخته‌ام که حالا بدتر هم شده بود، به سمت در رفتم تا بیرون برم.

همین که پام رو از اتاق بیرون گذاشتم، صدای پیانو زدنِ باربد بلند شد. خیلی آروم به سمت اتاقش حرکت کردم، رو به روی در اتاق ایستادم و در رو تا نصفه باز کردم. پشت به من، روی صندلی و مقابل پیانو نشسته بود و اصلا حواسش به این سمت نبود.

با قدم‌هایی آهسته وارد اتاقش شدم و به دیوارِ کنار در تکیه دادم. انقدر غرق در پیانو زدن بود که متوجه باز شدن در و حضورم توی اتاق نشد. من هم سکوت کردم و شنونده‌ی صدای دلنواز پیانو شدم.

انگشت‌هاش آروم روی کلاویه‌های سیاه و سفید پیانو حرکت می‌کردن و پدید آورنده‌ی موسیقیِ لذت‌بخشی می‌شدن که گوش سپردن بهش به آدم آرامش می‌داد. 

از نظر من باربد اگر می‌خواست می‌تونست خدای موسیقی باشه! اون از بچگی عاشق خوندن و نواختن بود و دلیل اصلی‌ای هم که رشته موسیقی رو برای ادامه تحصیلش انتخاب کرد، همین علاقه زیادش بود.

بعد از گذشت چند دقیقه صدای پیانو قطع شد. توقع داشتم مثل همیشه بخونه؛ ولی نخوند! دستی به موهای حالت دارش کشید و از روی صندلی بلند شد، از چهره‌اش غم می‌بارید! سرش رو بالا آورد و من رو دید، در کمال حیرت گفت:
- عه سلام داداش، کِی اومدی؟

با دقت چهره‌ غم‌زده‌‌ش رو از نظر گذروندم و گفتم:
- نیم ساعتی میشه که اومدم، باربد به نظر میاد اوکی نیستی. چیزی شده؟ 

دستی به گردنش کشید و چیزی نگفت. رفتارش خیلی مشکوک بود! جلو رفتم و رو به روش ایستادم، دست‌هام رو روی بازوهاش گذاشتم و با خنده گفتم: 
- فقط امیدوارم باز شکست عشقی نخورده باشی.

خندم رو با لبخندی که فیک بودن از سر و روش می‌بارید جواب داد. اما همون لبخند فیک هم دوام چندانی نداشت و دوباره چهره‌ش غمگین شد، سر به زیر انداخت و گفت:
- داداش، بدجوری پسم زد. اصلا توقع نداشتم که اینطوری باهام رفتار کنه!

پس حدسم درست بود. ولی اصلا از عاشق شدنش مطمئن نبودم. اون هم باربدی که همزمان شیفته سه- چهار تا دختر میشه! 

ته ریشم رو خاروندم و با تردید ازش پرسیدم:
- باربد تو مطمئنی که واقعا عاشقش شدی؟!

خیلی عادی جوابم رو داد: 
- نه!

نمی‌دونستم  به خاطر این جواب قانعی که داد بخندم یا عصبی بشم. ولی یک حسی ته دلم می‌گفت که ناراحتی باربد  فقط به خاطر جواب رد شنیدن نیست.

- واقعا فازت رو نمی‌فهمم باربد! مگه دخترهای مردم بازیچه‌ی تو شدن که الکی پیگیرشون بشی و بعد یه مدت که دیگه حال نکردی ولشون کنی؟

 

#تلاطم

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

ویرایش شده توسط Talatom
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

 

به میز کامپیوتر مشکی رنگش تکیه داد و بعد از مکث کوتاهی گفت: 
- می‌دونی داداش، همیشه اولش همه دخترها به چشمم پاک و معصوم میان؛ ولی وقتی میرم سمتشون بعد یک مدت تازه می‌فهمم با چه عجوزه‌ای طرفم. 

حرفش حقیقت بود. شاید به خاطر همینه که  خیلی از ازدواج‌هایی که با عشق شروع شدن؛ آخرش به طلاق ختم میشن. چون هنوز طرف مقابلت رو درست نشناختی! 

دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و بعد از باز کردنش گفتم: 
- بیا بریم پایین شام بخوریم.!

باشه‌ای گفت و با هم از اتاق خارج شدیم.

یکم از قورمه سبزی رو روی بزنجم ریختم و با به یاد آوردن چیزی گفتم: 
- راستی مامان! تا آخر همین هفته وسایل خونه رو عوض می‌کنیم.

مامان سریع اخم ریزی کرد و گفت:
- بردیا! من که بهت گفتم نیازی نیست خرج اضافه کنی. مگه وسایل خونه‌مون چه ایرادی دارن؟

قاشقی رو که پر از برنج کرده بودم، هنوز به دهنم نرسیده توی بشقاب گذاشتم و جواب دادم:
-  دیگه خیلی کهنه و قدیمی شدن. از طرفی تا چشم بهم بزنیم عید هم رسیده، برای سال جدید بهتره وسایل خونه نو باشن.

مامان که انگار دیگه راضی شده بود، لبخندی آرومی زد و گفت: 
- باشه ولی فقط وسایل ضروری رو بخرید.

لبخندی به این ملاحظه‌هاش زدم و باشه‌ای گفتم تا خیالش راحت بشه. مادر بود دیگه، همیشه نگران این بود که جیب بچه‌ش خالی نشه و بارها بهم گوشزد می‌کرد که ولخرجی اضافه‌ای نکنم. ولی کو گوش شنوا برای منی که همیشه اهل بریز و بپاش بودم!

باربد با دست به دلسر لیمویی که مقابلم قرار داشت اشاره کرد؛ بعد از اینکه دلستر رو بهش دادم، یکم از اون رو توی لیوانش ریخت و رو کرد به مامان و گفت:
- مامان، ما که خیلی وقت بود می‌خواستیم خونه رو عوض کنیم. چرا مخالفت کردی؟ 

قبلا هم چند بار سر این موضوع صحبت کردیم ولی به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم. نمی‌دونم چرا باربد دوباره بحثش رو پیش کشید.

مامان جدی شد! مثل همه وقت‌هایی که صحبت بابا و خاطرات شیرین گذشته‌شون پیش می‌اومد. با صدای آروم و جدیش جواب باربد رو داد:
- این یک مورد رو حتی فکرش هم نکنید! شما بچه بودید، یادتون نیست که من و باباتون با چه بدبختی‌ای این خونه رو خریدیم. از اون گذشته، وجب به وجب این خونه برام پر از خاطره‌ست نمی‌تونم به این راحتی ازش دل بکنم!

همین چند جمله برای زدن مهر سکوت روی دهن‌هامون کافی بود تا دیگه هیچ‌کَس حرفی راجع به عوض کردن خونه نزنه.

بعد از تموم شدن غذام از پشت میز بلند شدم و گفتم: 
- من فردا کارم سنگینه، میرم که زودتر بخوابم، شب همگی بخیر.

ازشون فاصله گرفتم و با قدم‌های آرومی که ناشی از خستگیم بود، به سمت اتاقم رفتم. روی تخت دراز کشیدم و ساعدم رو روی چشم‌هام گذاشتم تا جلوی برخورد حتی ذره‌ای نور به صورتم رو بگیرم.

چهره‌ غمگین مامان سر سفره و اصرارش برای عوض نکردن خونه، هنوز هم توی ذهنم بود و باعث شد تا به یاد گذشته زجرآوری که داشتم بیفتم.

تا وقتی که بابا بود، از همه نظر آزاد بودم و هرکاری رو که میلم می‌کشید انجام می‌دادم. نه سنگینی خرج و مخارج زیاد روی دوشم بود و نه مسئولیت یک خانواده رو به عهده داشتم!

همیشه سرم با کتاب و درس و دانشگاهم گرم بود فقط به امید این که کلمه دکتر بیاد پیشوند اسمم و بعد از سال‌ها بشم افتخار پدرم!

امّا حالا که به جایگاه دلخواهم رسیده بودم، دیگه پدری نبود که بخواد دکتر شدنم رو ببینه.

توی این ده سال نبود بابا، من از این رو به اون رو شدم. به معنای واقعی کلمه تغییر کردم! یک تغییر بزرگ، به اندازه‌ای که حتی هشت ساعت خواب شبانه که نیاز هر انسانی هست رو هم از خودم دریغ کردم. 

تنها چهار ساعت از شبانه روزم به خواب و استراحت تعلق داشت و بیست ساعت باقیش رو همه‌ش مشغول کار و یا درس خوندن بودم، اون‌قدر شغل های زیادی رو تجربه کردم که حالا با دونستن اون حرفه‌ها، به یک آچار فرانسه به تمام معنا تبدیل شده بودم. فقط به خاطر اینکه آب توی دل مامان و خواهر و برادرم تکون نخوره!

ولی هر چی که بود، همه اون سال‌های سخت با فشارهای عصبی زیادی که بهم تحمیل شد، بالاخره گذشت و حالا وضعیت خیلی تغییر کرده بود. هر چند که هیچ وقت نمی‌تونستم غم از دست دادن پدرم رو فراموش کنم!

دستم رو به سمت پاتختی بردم و آباژور مشکی رنگ رو خاموش کردم؛ سعی کردم ذهنم رو از هر فکر و خیالی   آزاد کنم تا بتونم چند ساعتی رو بی‌دغدغه به خواب برم.

***

 

#تلاطم

 

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Fateme Cha

 

ویرایش شده توسط Talatom
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

 

یک نفس عمیق کشیدم و با لباس مخصوص، وارد اتاق عمل شدم. دیوارهای سفید و سرد اتاق عمل، محیط اطرافم و حتی بوی مواد ضد عفونی کننده بیمارستان حالم رو بد می‌کرد و باعث می‌شد با به یاد آوردن اون خاطره تلخ از دست دادن، عرقی سرد از پیشونیم روونه بشه. 

شاید اگه هیچ وقت اون اتفاق نمی‌افتاد من الان توی این جایگاه قرار نداشتم. ولی من این مسیر رو انتخاب کردم تا خیلی‌های دیگه مثل من، تجربه اون کابوس لعنتی رو نداشته باشن!

برای آروم شدن و تمرکز روی کارم بسم الهی زیر لب گفتم و به مریضی که قبل از اومدنم بی‌هوشش کرده بودن خیره شدم.

مهدی رستمی، مرد چهل و هشت ساله‌ای که به خاطر باریک شدن رگ‌های خونی قلبش، انجام عمل جراحی قلب باز براش ضروری بود. 
احتمال نرسیدن خون به قلب و حمله قلبی برای این مرد خیلی زیاد بود و باید عمل میشد. 

هر اشتباه کوچک یا حتی یک لحظه غفلتم می‌تونست باعث مرگش بشه و این موضوع موقع عمل برام مثل یک زنگ خطر محسوب می‌شد تا حواسم رو خوب جمع کنم.

بعد از گذشت شش ساعت، با بیرون رفتنم از اتاق عمل، دختری نگران و مضطرب به سمتم اومد و با صدای لرزونی گفت:
- دکتر حال پدرم چطوره؟

با نیمچه لبخندی که زیر ماسک پنهون شده بود جوابش رو دادم: 
- خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت!

بعد از حرفم، قطره اشکی از شوق گوشه چشم دختر نشست و لب‌هاش خندون شد. 
دستی به صورتش کشید و گفت: 
- کی می‌تونم ببینمش؟

- الان می‌برنش آی سی یو، وقتی به بخش منتقل بشه اون موقع می‌تونی پدرت رو ببینی. 

با حس تنگی نفس خفیفی، ماسک جراحی رو از روی صورتم برداشتم تا راه تنفسم باز شه. خطاب به دختری که چشم انتظار پدرش به درب اتوماتیک اتاق عمل زل زده بود گفتم:
- شما به عنوان همراه بیمار باید یک سری چیزها رو بدونی، تا نیم ساعت دیگه بیا پیشم تا توضیحات لازم رو بهت بدم.

دخترک انگار که هنوز هم توی حال خودش نبود و نمی‌دونست که از ذوق باید اشک شوق بریزه یا خوشحالیش رو با خنده‌ نشون بده. ولی با این حال اونقدری حواسش جمع بود که متوجه حرفم بشه؛ چشمش رو از درب اتاق گرفت و در جواب بهم زیر لب باشه‌ای گفت. 

وقتی که از جوابش مطمئن شدم، از اون بخش فاصله گرفتم و به سمت اتاقم رفتم.

از شدت خستگی  زیاد سردرد گرفته بودم و چشم‌هام می‌سوخت. به پشتی صندلی تکیه دادم، سرم رو بین دست‌هام گرفتم و چشم‌هام رو بستم. 

با به یاد آوردن تاریخ امروز، یک آن چشم‌هام رو باز کردم؛ امروز بیست و یکم بود، امیدوار بودم که یادش رفته باشه چون اصلا حوصله‌ی یک ماهگرد جدید رو نداشتم. 

همون زمان صدای در بلند شد؛ سریع توی جام جا‌به‌جا شدم و بفرماییدی گفتم که دختر جوونی وارد  اتاق شد. 

 زیر لب ببخشیدی گفت و آروم و سر به زیر روی صندلی مقابلم نشست.

لبخندی به این مؤدب بودنش زدم و شروع کردم به توضیح دادنِ چیزهایی که باید می‌دونست: 
- خب، همون طور که قبلاً هم گفتم، پدرت دو سه روزی توی آی سی یو می‌مونه و وقتی که مطمئن بشم همه چیز اوکیه به بخش منتقل میشه. یک هفته اینجا بستری میشه اما بعد از مرخص شدنش دیگه همه چیز به مراقبت‌های تو و البته پیشگیری‌های   خودش بستگی داره.

نزدیک به ده دقیقه زمان برد تا همه‌ی چیزهایی که لازم بود رو بهش بگم و اون هم متقابلاً سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون می‌داد. بعد از تموم شدن حرفم، تشکر کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.

چندین بار انگشت‌هام رو بین پیشونیم قرار دادم و تا شقیقه‌هام کشیدم. با این کار سردردم یکم بهتر می‌شد و اعصابم آروم می‌گرفت.

 

#تلاطم

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6

 

از جام بلند شدم، روپوش پزشکی رو از تنم در آوردم و خیلی سریع حاضر شدم تا به خونه برم. 

ساکت بودن خونه، نشون از نبودن باربد و باران می‌داد. مامان رو دیدم که روی مبل تک نفره‌‌ی وسط حال نشسته بود و با تلفن صحبت می‌کرد. 

سلام آرومی دادم و بعد از گرفتن جواب، به اتاق خوابم رفتم. الان فقط خواب بود که می‌تونست سردردم رو بر طرف کنه.

پیراهنم رو از تنم در آوردم و با بالا تنه‌ی برهنه، خودم رو روی تخت انداختم. هنوز چشم‌هام سنگین نشده بود و توی خواب و بیداری بودم که صدای زنگ گوشی بلند شد. 

توی همون حالت که دمر خوابیده بودم، دستم رو به سمت گوشی بردم و بدون نگاه کردن به اینکه کی پشت خطه، تماس رو وصل کردم.

همون موقع صدای لوس و دخترونه‌ی نیکا توی گوشم پیچید: 
- بردیا جونم!

اگر یک درصد احتمال داشت که ماه‌گرد رو یادش رفته باشه، با زنگ زدنش همون یک ذره احتمالی هم که می‌دادم از بین رفت. 

با صدای خسته و خواب آلودی جوابش رو دادم: 
- جونم!

- بریم بیرون دور بزنیم؟ 

اخم ریزی کردم و سرم رو به بالشت فشردم. من داشتم از خستگی می‌مردم این تو فکر دور زدن بود! 

با صدایی که سعی در ملایم بودنش داشتم گفتم: 
- نه نیکا! خیلی خستم، امروز نمیشه.

نیکا که از جوابم جاخورده بود با لحن تند و همچنان لوسی گفت: 
- ای بابا، بازم یادت رفت!

با اینکه می‌دونستم منظورش چیه؛ اما خودم رو به گیجی زدم و گفتم: 
- چی رو یادم رفته؟

- چهارمین ماه‌گرد دوستیمون رو!

همیشه از آدم‌های لوس بدم میومد و همچنان هم بدم میاد. من موندم که چطور چهار ماه یک دختر لوس و نازنازو رو تحمل کردم!

چشم‌هام رو بیشتر بهم فشردم و جواب دادم: 
- گفتم که امروز نمی‌تونم، فردا می‌برمت بیرون.

اون همچنان غرید: 
- آخه امروز ماه‌گرده.

توی همون حالت، دست آزادم رو لای موهام بردم و با حرص جواب دادم:
- تو که در هر صورت می‌خوای به یک بهونه‌ای از من کادو بگیری! خب من فردا کادوت رو میدم.

به زور باشه‌ای گفت و دیگه حرفی نزد که گفتم: 
- حالا هم اگه اجازه بدی می‌خوام بخوابم!

جوابم رو نداد و چند ثانیه بعد، صدای بوق‌های ممتد گوشی توی گوشم پیچید؛ قطع کرد!

من به قدری خسته و کوفته بودم که تنها چیزی که بهش فکر می‌کردم خواب بود. اون لحظه واقعا یک ماه‌گرد ساده برام اهمیت چندانی نداشت و حتی برای اولین بار به اینکه ممکنه نیکا از دستم ناراحت شده باشه اعتنایی نکردم. 

موبایلم رو خاموش کردم تا دیگه کسی مزاحم خوابم نشه. دست راستم رو زیر سرم گذاشتم، سرم رو بیشتر روی بالشت فشردم و زیر لب غُر زدم:
- من فقط بفهمم کی این ماه‌گرد دوستی رو اختراع کرده، خودم میکُشمش!

چند ساعت بعد با حس معده درد از خواب بیدار شدم. به‌زور لای پلک هام رو باز کردم و به ساعت دیواری مقابلم چشم دوختم، ساعت   سه بعدازظهر   بود ولی من هنوز ناهار نخورده بودم.

از روی تخت بلند شدم و گوشیم رو روشن کردم. از توی آینه‌ای که روی در کمد نصب شده بود نگاهی به چشم‌های پف کرده و موهای ژولیده‌ام انداختم و یه تی‌شرت سورمه‌ای از توی کمد برداشتم. 

تی‌شرت رو تنم کردم و دستی به موهام کشیدم تا یکم مرتب شه؛ ولی بی فایده بود! این موها رو تا هزار جور کوفت و زهرمار بهشون نمالی مرتب نمیشن.

از اتاق بیرون زدم و مستقیم به سمت آشپزخونه رفتم. مامان و باران روی صندلی نشسته بودن و داشتن با هم صحبت می‌کردن.

- مامان! 

 

 

#تلاطم

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...