رفتن به مطلب

رمان رسوخ | مبینا و شیوا الماسی‌ کاربر انجمن نودهشتیا


Shiva_almasi79
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: رسوخ

نام نویسندگان: شیوا و مبینا الماسی

ژانر:  تراژدی_عاشقانه

خلاصه:  داستان روایت یک نفوذگر است.
مردی که با هوش و ذکاوت فوق‌العاده‌ای که دارد، به عمارتی نفوذ می‌کند. کار او نفوذ است!
نفوذ در قلب و مغز و تن و روح انسانها...!
و این نفوذگر کسی نیست جز کارن اسمیت!
هدف او چیست و برای چه کسی کار می‌کند؟

مقدمه:

بعضی آدم‌ها باید بمانند در زندگی‌ات، درون قلبت؛ برای داشتن ماهیت و احساس باید بمانند.
کاش می‌شد دستت را بگیرم و بگویم، ای نفوذگر بی‌رحم قلب و زندگی‌ام،   قلب و روحم را که به خودت زنجیر کرده‌ای، همین‌گونه باقی بگذار!
بی ‌تو، منی نیست که قلبی در سینه‌اش بتپد.
 

ناظر:   @مُنیع

ویراستار: @K.Mobina

ویرایش شده توسط Shiva_almasi79
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 

مرد پای چپش را روی پای دیگرش انداخت و با پوزخندی که بیش‌تر اوقات روی لبش بود به جمعیتی که در هم می‌لولیدند، خیره شد.
هیچ درکی از کارهایی که این جمعیت می‌کردند، نداشت.
هیچ وقت نتوانسته بود با آنها رابطه‌ای طولانی برقرار کند.
درحالی که همه آنها طالب داشتن رابطه با او بودند.
مردی کت و شلواری و شیک به سمتش آمد و دقیقا روبرویش نشست.
چشم‌های مشکی مرد، جذبه‌ای خاص به او می‌داد. 
لبخند مردانه‌ای به روی کارن زد و در دلش اعتراف کرد که مصاحبت با کارن، یکی از سخت‌ترین کارهاست.
درست است که کارن با احترام با دیگران رفتار می‌کند، اما چهره‌ی تقریبا خشن و پر جذبه‌ی او، کار را برای دیگران سخت می‌کرد.
او انگار با آن چشم‌های مشکی و گیرایش به قلب و تن و روح، مردم نفوذ می‌کرد.
مرد نفس عمیقی کشید تا بر خود مسلط شود.
دستی به ته‌ریشش کشید و باز به کارنی که خیلی خونسرد مشغول نوشیدن، نوشیدنی‌اش بود، خیره شد.
کارن می‌دانست که آن مرد که با استرس روبه‌رویش نشسته‌ است و به او خیره شده است. می‌خواهد حرف بزند، ولی حرفی نزد تا خود آن مرد شروع کند.
از استرس او خنده‌اش گرفته بود، ولی باز هم به روی مبارک خود نیاورد.

بعد از کمی بالاخره مرد به حرف آمد:
- خوب هستید آقای اسمیت؟

فارسی حرف می‌زد و این باعث شد که کارن چشم از گیلاس توی دستش بگیرد و به مرد که استرس را می‌شد از چشمان مشکی‌اش دید، خیره شود.
به چهره‌اش می‌آمد ایرانی باشد، ولی کارن توجه نکرده بود.
لبخندی محو از فارس بودن آن مرد، روی لب‌های خوش‌ فرم کارن نقش بست.
در کمال احترام تشکر کرد و متقابلا حال او را جویا شد‌.

@K.Mobina

@مُنیع

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

 

مرد زیر لب تشکر کوتاهی کرد.
بعد به جلو متمایل شد و دست‌هایش را درهم قفل کرد.
- آقای اسمیت، من یک درخواست از شما دارم!

کارن به مرد خیره شد و منتظر شد تا ادامه‌ دهد.
مرد پس از مکثی کوتاه، ادامه داد.
- می‌خوام که برای من کار کنی!
آوازه‌ی هوش و ذکاوتت همه جا پیچیده...

کارن یک تای ابرویش رو بالا انداخت و با لحنی آرام، اما خالی از نرمش گفت:
- من برای کسی کار نمی‌کنم!

مرد هول شده دستانش را باز کرد و تند جواب داد:
- نه...نه من منظورم این بود؛ با هم کار کنیم!

- خوب، کار شما چیه؟

مرد به کاناپه‌ تکیه داد و یک دستش رو روی دسته‌ی مبل گذاشت.
- ببخشید من یادم رفت خودم رو معرفی کنم.
نوید ناصری هستم!

و فرصت نداد تا کارن چیزی بگوید و سریع ادامه داد:
- ما یک شرکت و کارخونه‌ی داروسازی توی ایران داریم.
و توی شرکتمون به آدم باهوشی مثل تو نیاز داریم...

کارن به فکر فرو رفت.
شاید این برایش بهترین موقعیت بود، که به ایران برود.
دلش برای ایران تنگ شده بود، ولی نمی‌توانست بدون فکر تصمیم بگیرد. 
- اجازه بدین یکم فکر کنم، بعد جوابش رو بهتون میدم.

نوید امیدوار از جوابی که کارن داده بود، لبخند زد.
- خوبه، ما فردا عصر برمی‌گردیم ایران!
خوشحال میشم تا فردا صبح جوابش رو بهمون بدی! 

سری به نشانه‌ تایید تکان داد.

@K.Mobina

@مُنیع

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

کارن بدون توجه به نگاه‌ها و حس‌های متفاوت در آن‌ها بلند شد و از آن سالن بزرگ بیرون رفت.
باران با شدت زیاد می‌بارید.
باران را دوست داشت، حتی اگر یادآور سختی‌هایش بود.
نفس عمیقی کشید و به سمت ماشین مشکی‌ رنگش راه افتاد.
در را با ریموت باز کرد.
همچنان غرق فکر بود.
برود یا نرود؟
اصلا این نوید که بود؟
کار کردن در یک شرکت داروسازی برایش جالب به نظر می‌رسید و جالب‌تر از آن برایش این بود که در میان ایرانی‌ها باشد.
ولی یک‌جای کار می‌لنگید.
چرا باید نوید به کسی که اصلا شناختی از او ندارد پیشنهاد همکاری بدهد؟
سوار ماشین شد و استارت زد و راه افتاد و دوباره همان فکرها...
سعی کرد خودش را قانع کند که نوید به‌خاطر هوشش به او درخواست همکاری داده است و پرونده‌ی این موضوع رو برای چند ساعت در مغزش ببندد.
آخر شب به آن فکر می‌کرد.
الان فقط می‌خواست، ‌آرام باشد‌. 
 ضبط ماشین را روشن کرد و صدای آن را کمی زیاد کرد.
با خودش فکر کرد که کاش جایی را داشت که برای آرام کردن خودش به آنجا برود!
مثل خانه‌ی پدریی یا خانه‌ی دوستی جایی‌‌‌...
ولی هیچ‌کدام را نداشت و تنها مامن‌گاهش قبرستان بود که در آن شب تاریک و سرد اصلا دوست نداشت به آن‌جا فکر کند چه برسد به اینکه برود.
نمی‌ترسید ولی او می‌خواست آرام شود نه حالش بدتر شود.
بدون هیچ مقصدی توی خیابان‌های خلوت می‌چرخید.
وقتی به خودش آمد، بیرون از شهر بود.
در جایی کاملا تاریک که حتی یک ماشین هم دیده نمی‌شد.
ماشین را همان‌جا‌ نگه‌داشت و بدون‌ اینکه خاموشش کند، پدال ترمز و کلاچ را باهم فشرد و دنده را خلاص کرد و برای اطمینان ترمز دستی را کشید و سپس پیاده شد.
لرز بدی درجانش افتاد، ولی بی‌توجه جلوتر رفت.

@مُنیع

@K.Mobina

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...