رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان متمثل به داء | فویو کاربر انجمن نودهشتیا


Fuyo_pk
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام حق

نام رمان : متمثل به داء

نویسنده : فویو 

خلاصه : فاقد خلاصه

مقدمه:

همانند ب درد، دردی که خاموش.... 
تا عمق روح را می‌سوزاند 
تاریکی.... 
قلب جسمش را تسخیر میکند
و در خنثی ترین حالت ممکنش تا ابد می‌ماند
چه میشود گفت از عذابی که میکشد
به راستی که هیچ!

صفحه نقد:

https://forum.98ia2.ir/topic/9302-نقد-و-برسی-رمان-متمثل-به-داء-فویو-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-91660

ویراستار: @ Mohadesse861

ناظر: @ برهون

ویرایش شده توسط Fuyo_pk
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت1
یک جای کار میلنگد
در اتاق سرد و بی‌روحم نشستم و مروارید های احساسم را می‌نگرم که ناخودآگاه از چشمانم سرازیر می‌شدند انگار تمام حس های بد دنیا روی سرم آوار می‌شدند،گاهی فریاد بلندی میکشیدم و با تمام وجود درد قلبم را احساس می‌کردم،همه آن،تصویر های تار و مبهمی بودند که هر بار به ذهنم خطور می‌کردند.
واقعا چیشد که به اینجا رسید؟
اون دختر بچه شاد و بی خبر از همهٔ چیز های سخت زندگی، چرا خبری ازش نیست؟
بزرگ شدن این شکلیه
حداقال بزرگ شدن یک دختر!
تا به خودت میای،میبینی هیچ چیز اونطوری نیس که بنظر میومد
میبینی که دلیلی برای شاد بودنت وجود نداره
میبینی سالمی اما پر از زخم روی روحت
میبینی با تمام قوت و نیروی بیش از حدی که داری بهت میگن ضعیف
میبینی آزاد نیستی و محدود به چهار دیوار دورت 
میبینی حقی نداری
تو یه دختری و توی زندگیت هیچوقت  نباید حقی داشته باشی!
حرف های زیادی برای گفتن هستن ولی
عمیقا خوشحال میشم وختی میبینم همانند های من درست برعکس همه اینها رو ثابت می‌کنند.
همه اینها هر روز با اشک در ذهنم مرور میشن. هر روز سختی که تا الان گذشته هر روز کوتاه خدا، بلندترین سال های زندگی.
_هی کجایی مهشاد!
صدایی که به وضوح می‌شنیدم،من رو از دریای افکارم خلاص کرد.
-مرور خاطرات بد زندگی
اینبار اون بود که به فکر فرو رفت
_واقعا باید بیخیالش بشی، اصلا ببین متوجه نیستی! نگا چه بارونی داره میباره باید بریم بیرون
نگاهی به بیرون پنجره انداختم،بارون،که با هر بار باریدنش همون  حس حال خوب رو بهم میداد و همیشه برام تازگی داشت، خیلی دلم میخاست الان  بیرون بودم با این حال به روی خودم نیاوردم
-حوصله هیچگونه بیماری رو ندارم!
بدجوری ذوقش رو کور کردم، مهم نیس،همونطور که برای اون هیچوخت اهمیتی نداره
_آینده رو ولش کن از لحظات الان لذت ببر. 
چشم غره ای بهش رفتم و به بیرون نگاهی انداختم
. میبینم که حرفای انگیزشی میزنی
در سکوت خنده کوتاهی سر داد. میدونستم که حرف های خودم هستش شاید برای خیلیا ممکنه یه سرگرمی بنظر برسه اما من با همین حرف ها خیلی چیز ها رو یاد میگرفتم
شاید همینا بودند که واقعا بهم انگیزه میدادن!
در بالکن رو که باز کرد خاست تا باهاش همراه بشم
مثل همیشه دقایقی توی اون مکان دنج به تماشای بارون نشستیم و آهنگ ملایمی گوش میدادیم
باد خنکی که وزید تمام تنم لرزید
همون لرزش آشنا، نه از سردیه هوا بلکه از  یاد آوریه یک چهره! همیشه خدا همینطور بود.
. بیا بریم تو،زیادی سرد شد
نمیتونست مخالفتی کنه آخر دست اون که نبود، صدای غرش رعد و برق بلند شد و شدت بارون بیشتر شد
_ بریم یچیزی بخوریم منم زیادی گشنمع
درست برعکس من، خوبیش اینه ک هیچوخ گشنم نیس چون دائما حسرت خوردن،بهانه ای نمیزاره. حسرت زندگیه آدمای دوس داشتنیه زندگیم! گاهی با خودم فکر میکنم من عاشق کسایی ام ک عمیقا دلم میخاست مثل اونها بودم. و باز هم به خاطر آوردن اون چهره....
_کجا موندی مهشاد، بیا دیگه مثلا سرده
. به افکارم تعنه‌ای زدم و باهاش همراه شدم،با اینکه هیچ موقع تو خونه خوراکی پیدا نمی‌کرد اما باز، همه جا رو می‌گشت  تا بلکم معجزه ای رخ بده.
. بالاخره نا امید شد و با همون قهوه ای که درست کرده بود برگشتیم. اینبار من بودم ک از کشوی جلوی آینه،جعبه شکلات رو درآوردم و گذاشتم روی میز، چشم‌هاش برقی زد و به سوی اون ها پرواز کرد. 
چقدر ساده بود و دنیای کوچیکی داشت گاهی میشد که به خودم هم حسودی کنم! میشد راحت گولش زد و این کاملا به نفع من بود تا متقاعدش کنم.
بالاخره درگیریش با جعبه تموم شد و با موفقیت اون رو باز کرد
یک‌جوری به شکلات ها حمله کرد که واقعا نگران خفه شدنش بودم
_آروم باش
ولی انگار حس شنواییش رو هم از دست می‌داد. اهمیتی ندادم الان بهترین موقع برای حرف زدن بود،ولی بیشتر لفتش میدادم اما مجبور بودم که عاقلانه تصمیم بگیرم.
قبلا راحتر بود، بدون فکر کردن راجب هر چیزی یک راست به سوی انجام دادنش قدم برمی‌داشتم،اما الان فرق داشت!
کمی من من کردم و بالاخره جرئتش رو پیدا کردم
_من فردا میرم، فکر همه جاشو کردم فکر نکنم من رو بشناسه،مطمانم، فقط بخاطر کارم میرم. 
چند ثانیه ای نگاهی عمیق بینمون رد و بدل شد که بی حسی هردومون درونش موج میزد ، با گفتن باشه‌ای ساده این ارتباط رو قطع کرد و به کارش ادامه داد
این نکته رو یادم رفته بود! کاملا غیر قابل پیش‌بینی بود، به اندازه کافی با خودم صادق هستم که بهم اطمینان کنه،
نفسی از سر کلافگی کشیدم و نگاهم به آسمون گرفته ولی دلباز، کشیده شد
دیگر خبری از بوی خاک نم خورده بارون نبود و تنها بویی که مشام می‌رسید ماهی مرده‌ای بود و با این حال سعی کردم با همون نوشیدنی داغ توی دستم ازش لذت ببرم، با تمام زوری که برای خوب شدن حالم این چندسال گذاشته بودم موفق شدم.
اگرچه هیچ تغیری توی اوضاع بوجود نیومده و همه‌چی مثل همیشه هست
هر روز هر ثانیه با این درد آشنایی دارم.
حظورش رو کنارم احساس کرد
_سختت نیس؟ این همه سال سگ دو زدن برای ندیدنش
- الان بگم آدما باید با ترس هاشون مواجه بشن حرف انگیزشی محسوب میشه؟
_آره ولی این، ترس محسوب نمیشه.
-ندیدنش بخاطر فراموش کردن بود. چه فایده ای داشت در حالیکه  دائما، یادش ته تاریکی ذهنم جا خوش کرده بود.
دروغ چرا همه این سال ها آرزوم بود ببینمش حتی یک ثانیه ای کوتاه حالا که فرصتش رو داشتم و خودش اومده بود سراغم،چرا که نه!
بالاخره یه روز به جایی میرسی که بفهمی نباید به هر رویایی بال و پر بدی برای پرواز درون ذهنت، فقط کافیع مثل قطاری گذرا رد بشی ازش.
نمی‌دانم چه بلایی به سر زمان اومده بود که انقدر زود می‌گذشت و چشم به هم زدن شب میشد و تا به خودم میومدم میدیدم توی تخت دراز کشیدم و به سقف زل   زدم
همیشه عقیده داشتم شروع جدید خیلی بهتره
داستان جدید
آدمهای جدید
ولی درمورد من صدق نمی‌کرد، هر اتفاقی به گذشته ای که ازش نفرت داشتم ختم میشه.
حتی حوصله فکر کردن به هیچ چیزی رو نداشتم و فقط سعی می‌کردم بخابم تا چیزی حس نکنم. 



 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...