رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان رهگذری در آب| arisky


arisky
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

عنوان داستان: رهگذری در آب

نویسنده: آرمیتا مشایخی (arisky)

ژانر: اجتماعی، عاشقانه

خلاصه:  آمبروزِ ماهیگیر، با قایق کوچک و کارهای هر روزه‌اش، زندگی آرامی داشت. زندگی‌ای که حتی با آمدن لیلیبل هم، آرام مانده بود. رابطه‌ای ملایم و آرام؛ ولی نه تا زمانی که خواسته‌هایشان، از اولویت‌های یکدیگر جلو زدند. رابطه‌ی آرام آمبروز و لیلیبل و زندگیشان، به آرامی از هم می‌پاشد. خواسته‌های پنهان شده، آشکار می‌شود و اولویت‌هایشان در زندگی، به جدال با هم می‌پردازند. حال، هردوی آن‌ها باید تصمیم مهمی بگیرند. تصمیمی که سرانجامش، گذشتن است.(شاید تغییر کرد)

توجه!این داستان، یک داستان آرام می‌باشد.

نمایه بنده مشتاقانه منتظر نقد، نظرات و پیشنهادات شماست^^

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

::..پارت اول..::

باد، می‌وزید و موج‌های آرام را با خود به ناکجاآباد می‌برد. می‌وزید و تنها صدای ضعیفش را برای امواج ملایم دریا، می‌گذاشت. از میان دانه‌های ریز ماسه که از تابش خورشید سوزان شده بود؛ می‌گذشت و در لای موهای سیاه آمبروز، گم می‌شد. باد، باد، باد!

تنها صدایی که می‌توانست تا آخر عمر گوش دهد؛ حتی اگر در زیر نگاه خورشید بی‌رحم در حال جزغاله شدن بود!

قطرات عرق را از روی صورت خیسش، زدود. صدف را صیقل داد و مرواریدهای درخشان را آنقدر تمیز کرد تا به درخشانی خورشید و زلالی آب شدند.

خس-خسی کرد و سرش را خاراند. دستی به گلویش کشید و چرکی که به گلویش گیر کرده بود، قورت داد. پشتش را مالش داد.کمر خشک شده‌اش به طرز دردناکی تیر می‌کشید و صورتش از درد طاقت‌فرسایش، درهم رفت و حتی لحظه‌ای خواست فریاد بکشد.

درد، از پایین به بالا می‌رفت و از پایین به بالا. یک چرخه‌ی مهارناشدنی که هر لحظه، بیشتر از قبل می‌شد. درد صاعقه‌وار، از بین استخوان‌ها می‌گذشت و خودش را به مهره‌ها می‌کوبید. نمی‌دانست این عرق بخاطر هوای شرجی بود و یا شدت دردی که متحمل می‌شد؟

در اواخر ده سی سالگی‌اش بود؛ اما با این‌حال، هر روز یک جای بدنش او را به طرز نامشخص و آزاردهنده‌ای، غافلگیر می‌کرد. هفته پیش، دستش بود  که همچنان، باندپیچی و منتظر فرصتی بود تا اون دردش را به رخش بکشد!  حال باید با کمری که با هر حرکت صدا می‌داد و درد را تولید می‌کرد، می‌ساخت.

دست گرمش را روی قسمت حساس پشتش گذاشت و به دریا نگاه کرد. آب، بالا آمد و همراه با باد، پایین رفت. موج‌ها، پس از دیگری خودشان را به سنگ‌های نمناک و  سخت ساحل می‌کوبیدند. قایق کوچک و قدیمی‌اش، کمی آن‌طرف‌تر افتاده بود.

از این سوی ساحل، می‌توانست باقی قایق و کشتی‌های مسافربری را ببیند. کشتی‌ها، پهلو می‌گرفتند و بارشان را خالی می‌کردند. قایق‌ها، می‌امدند و با خود ماهی‌های تازه می‌اوردند. کارهای همیشگی در روزهای همیشگی!

اسکله، مملو از آدم‌هایی بود که روزانه آن‌هارا می‌دید. پیر، جوان، زن، مرد، بچه، سیاه پوست یا سفید پوست و...

آدم‌هایی که مسافر بودند و یا، راهی سفر!

لباس‌های خوش‌رنگ و ابریشمی بازرگان و تاجران، با آن ظاهر آراسته و تمزیشان و حواهرات پر زرق و برقی که به خود آویزان کرده بودند- بدون توجه به جنسیتشان-در میان باقی آدم‌هایی که از شدت گرما، عرق می‌ریختند و پوست سفیدشان بر اثر زمان، تیره شده بود، خودنمایی می‌کرد. مانند گلی در مرداب.

آمبروز هر روزه این جمعیت چرب‌زبان را می‌دید. گوش‌هایش از حرف‌های چاخان‌امیز آن‌ها پر بود! اینکه لیلیبل، هر روزه باید با این مردمان مکار هم صحبت شود، چیزی نبود که بخواهد؛ اما نمی‌توانست در کاری که لیلیبل با عشق و علاقه انجام می‌دهد، دخالت کند.

مغزش از صدای داد و فریاد های اسکله پر شد. قسمت دردناک کمرش را مالید و از دردش لب گزید. به سمت منظره روبرویش چرخید و سعی کرد لذت ببرد.

خورشید، با درخشش هرچه تمام‌تر، بر دریا می‌تابید و گرمایش، کل شهر کوچکشان را پر کرده بود. نگاه کردن به دریایی که هر روز از آن می‌گذشت، اندکی افکارش را آزاد و آرام می‌نمود. با جزر و مد دریا، خستگی‌اش از ماهیگیری آن هم در این روز تند، محو می‌شد.گویا اموج با امدنشان، گوشه‌ای از نگرانی‌های آمبروز را می‌بردند و کشاک کشان در خود غرقشان می‌کردند.  

اگرچه آمبروز، هر روز و هر شب این منظره را می‌دید. آنقدر به این قسمت از ساحل رفت‌وآمد داشت که حتی گاهی این زمینِ نرم و کثیف را به تخت فلزی خود، در ان آلونک کوچک چوبی ترجیح می‌داد.

آمبروز، لحظه‌ای خودش را رها کرد. روی ماسه‌ها دراز کشید و از گرمایشان لذت برد. لحظه‌ای لذت بردن، همه چیز را آسان‌تر می‌کرد. تابش خورشید، پشتش چشمانش را گرم کرد، باد شرقی، بدن حتی ذره‌ای خنکی، خودش را شلاق‌وار؛ اما ارام، به بدنش می‌کوبید. عرق، از گوشه شقیقه‌اش، به پایین جاری شد و پیراهن کهنه و کثیفش را خیس‌تر از قبل نمود.

باد می‌وزید و با خودش هرچیزی که می‌توانست را می‌برد؛ یا می‌اورد. بوی نمک دریا، مشامش را پر می‌کرد و صدای مرغان دریایی، گوش‌هایش. هر زمانی که می‌شد؛ او و لیلیبل وقت خودشان را با غذا دادن به مرغان دریایی می‌گذراندند. آن با نان‌های تازه‌ای که لیلیبل هر روز می‌آورد.

چه پرندگان خوش‌شانسی! زمان‌هایی بود که آمبروز با نان خشک و ته مانده‌ها شکمش را سیر می‌کرد. شاید بخاطر این بود که او، کسی مانند لیلیلبل را در زندگی‌اش، نداشت.

 

چشمانش را باز کرد و دستش را زیر سرش قرار داد. به آسمان آبی خیره شد. آبی، بدون ذره‌ای لکه همراه با خورشیدی درخشان. آسمان بزرگی که بر دریای کوچک شهرشان حکمرانی می‌کرد. افتابی که سردی موج‌هارا با خود می‌برد و گرمایی لذت‌بخش را جایگزین می‌کرد. مانند او و لیلیبل!

فکر او، حتی لحظه‌ای از مغزش بیرون نمی‌رفت گویا خاطراتش، به تیکه‌ای از مغز آمبروز چسبیده بودند که نمی‌توانست حتی برای لحظه‌ای، فراموش کند که اویی هم در زندگی‌اش وجود دارد. هرچقدر که بیشتر به رابطه‌ی آرامشان فکر می‌کرد، لبخند زودتر جای خودش را میان صورتِ تیره‌اش می‌یافت.

ویرایش شده توسط arisky
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اما عمق این تصور، چیز خوبی نبود. در پایان تمامی رابطه‌ها، چیزی بود به نام مسئولیت. مسئولیتِ گذراندن ان همه خاطرات و این چیزی نبود که آمبروز در زندگی آرامش می‌خواست.

اما...اما اگر لیلیبل چنین چیزی را می‌خواست!؟

با فکر کردن ناگهانی به این موضوع، صورتش درهم رفت. اخمی بزرگ، بر روی صورتش پدید امد و آن لبخند، جوری محو شد که گویی تا به حال وجود نداشت. با تمام تجربه‌هایی که داشت، نمی‌خواست زیر بار چنین مسئولیت بزرگی برود؛ اگر لیلیبل خواهان این موضوع بود، باید چکار می‌کرد!؟

سرش را محکم تکان داد و نیم‌خیز نشست.  تا زمانی که اتفاقی نیفتاده، فکر کردن به آن یعنی خواهان عملی کردنش!. این چیزی بود که همیشه شغال پیر می‌گفت. شغال پیر، با وجود تمام بدی‌هایش، درس‌های زیادی به او آموخته بود. درس‌هایی که باعث شده‌ بودند امبروز دور هر خطری را خط بکشد و خواهان یک زندگی آرام باشد.

 این زندگی آرام، با لیلیبل دلنشین‌تر از هر زمان دیگری بود. عصرهایی که همینجا قرار می‌گذاشتند و از باد ملایم لذت می‌بردند، به دریاها نگاه می‌کردند و بدون ذره‌ای فکر کردن به آینده، از حالشان لذت می‌بردند. چرا باید خوشحالی لحظه‌ایش را فردای خوشحالی آینده‌ای کند که ممکن بود به تلخی برسد؟

 آمبروز، مصمم بلند شد. نفس عمیقی کشید و اخم‌هایش را پاک کرد؛ اما چشمانش، هنوز اخم داشتند و لب‌های نازکش، همچنان مانند  خطی صاف بود. آمبروز، گلویش را صاف کرد و دستی به ریش‌های مشکی نسبتا بلندش، که حال رگه‌هایی از تارهای سفید در میانشان دیده می‌شد، کشید. باید گردنبند صدف-مرواریدی را تا قبل از آمدن لیلیبل تمام می‌کرد.

هن-هنی کرد و روی ماسه‌ها نشست. لعنتی بر درد کمرش فرستاد و به دنبال مروارید‌ها گشت. دانه‌های سفید مروارید، از میان شن‌ها، می‌درخشیدند و درخششان، چشم آمبروز را می‌زد. آمبروز، با دست سالمش سیم باریک نقره‌ای رنگ را در درست گرفت و با دست باندپیچی شده‌اش، یکی یکی مروارید‌ها را از سر سیم، رد کرد. یکی پس از دیگری.

چشمانش، فقط دانه‌های درخشان را می‌دیدند. آنقدر محو انجام این کار کوچک شده بود که اطرافش را محو می‌دید و حتی صدای برخورد موج‌ها با سنگ و ساحل، هوهوی باد و صدای پرندگان بالای سرش را هم به سختی می‌شنید.

سرانجام، بعد از انداختن صدف در میانه سیم و سپس پر کردن آن سیم با باقی مرواریدها، کارش تمام شد. سر سیمی که اکنون تبدیل به گردنبند زیبایی شده بود را از هر دو طرف گرفت تا مرواریدها نریزند. چشمانش به دنبال قفل گردبند گشتند؛ اما نتوانست پیدایش کند!

نوچی کرد و با پاهای برهنه‌اش، ماسه‌هارا کنار زد. چشمانش را به هر سمت و سویی کشاند بلکه برق قفل را بیابد؛ اما نبود! لیلیبل به زودی می‌رسید و او گیرِ یک قفل بود!

گردنبند ناتمام را درون جیبش هل داد و بلند شد. کمرش را صاف کرد و از درد، نفسش را خورد. به سمت قایق کوچکش گام بر داشت. با هر قدمی که پاهای برهنه‌اش روی ساحل گرم و اتشین طی می‌کردند، گرمای سوزناکی درون پشتش به جریان می‌افتاد و تا مهره‌های گردنش ادامه پیدا می‌کرد. هر قدم با درد.

مسیر را با هر مشقتی که بود، طی کرد و خودش را به قایق کوچکش رساند. دستی به بدنه قایق کشید و درون قایق خم شد. نفس عمیقی کشید و به دنبال شی درخشان خود گشت. تقریبا تمام قایق را با ان کمر درد مزخرفش، گشت؛ اما چیزی جز همان بطری‌های شیشه‌ای همیشگی و پاروها نیافت.

دستی بر پیشانی پر عرقش کشید و نفس توام با درد و کلافگی‌اش را بیرون داد. خون، در رگ‌های یکی از پاهایش، یخ بست. دستی به پای چپش کشید و گزگز شدنش را همراه با دردِ گرمی که در پشتش جریان داشت، احساس کرد. می‌توانست قطرات عرق بیشتری را روی صورتش احساس کند که با هر لرزش و درد، بیشتر از قبل می‌شد.

اخمی کرد و لبش را گزید. لنگان-لنگان، به طرف موج‌ها رفت. اگر در قایق نبود، حتما در جایی میان آب‌ها پیدایش می‌کرد. یک قفل کوچک که بیشتر نبود! آمبروز، دستی بر روی جیبش کشید و با احساس برجستگی کروی، آسوده اخم‌هایش را باز کرد.

ابتدا پای راست، سپس پای چپ و به همین ترتیب خود را به آب‌ها رساند. با اینکه قایق فاصله‌ی چندانی با آب‌ها نداشت؛ اما با این‌حال صدای دریا را خیلی بهتر می‌توانست بشنود. گرمی ساحل، جای خودش را به خنکی آب داد. موج‌ها، ار روی پاهای برهنه‌اش عبرو می‌کردند و پاچه‌های شلوار قهوه‌ای رنگش را خیس نمودند.

آمبروز دوباره خم شد و دستانش را درون ماسه‌هایی که آب، آن‌ها را خیس می‌کرد، کرد. دانه‌ها به زیر ناخن‌های بلند و نسبتا کثیف آمبروز می‌گریختند و سنگ‌های ریز، دست زبر و سیاهش را زبر می‌کردند.

ناگهان آمبروز چیزی را در آسمان پشت سرش دید. پارچه‌ای نارنجی رنگ، که با لطافت همراه با باد می‌لولید و سپس، سردی دستانی بر پشتِ گرمش.

قبل از اینکه بخواهد واکنشی نشان دهد، خودش را در آب دید. قطرات آب، از موهای پرپشت سیاهش گرفته و تا ریش‌هایش، جاری بود. پشتش در جایی نرم فرو رفته بود و آب، با هر موج کوتاهی، خودش را به امبروز می‌کوباند. چشمانش گرد شده بودند و دهانش، باز مانده بود. آرام و دقیق؛ اما صدادار هوا را می‌بلعید و سعی می‌کرد تا به مارِ درون کمرش، که حال بیشتر از قبل می‌لولید، فکر نکند.

غافلگیری‌های لیلیبل، اگرچه همیشه برایش خوشایند بود؛ اما نه زمانی که مثل حال، نزدیک بود از درد خودش را خیس کند!

آمبروز نفس عمیقی کشید و گفت:« فکر...کنم نتونم از جام پاشم!»

 

ویرایش شده توسط arisky
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...