رفتن به مطلب

رمان اغما (Faranak.k کاربر انجمن نودهشتیا )


Faranak.k
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالق اغما

نام رمان : اغما

نویسنده : فرانک ( Faranak.k)

ژانر : عاشقانه

خلاصه :  برای خلاص شدن از عشقی اشتباه و تباه گاهی  فراموشی دوا است . گاهی برای این فراموشی باید خوابی عمیق به جان خرید . آرام ، اسیر یک دوست داشتن نو و اسیر یک عشق قدیمی . گذشته ای سخت که آینده ای سراسر عشق ،سراسر آرامش می سازد . آخر این سرنوشت هرچه هست ، نه خبری از تباهی و نه خبری از درماندگی تنها لذت و محبت . آرام عاشق میشود ، دلسرد می شود ، محبت می بیند ، خام می شود ، می بیند ، خطر می کند ، اغما ، نسیان ، عشق .

مقدمه : چند روزی به حالت اغما رفته بودم

انگار قصه ی  جهان را از نو نوشته اند

 

من تا همین یک هفته پیش عزیز تو بودم

انگار لیست عزیزان را از نو نوشته اند

 

یقین ندارم که نام من همان باشد

بی شک همه ی نام ها را از نو نوشته اند

 

من برای این خیابان اسم گذاشته بودم ، عشق

انگار اسم خیابان ها را از نو نوشته اند

 

جوینده ام ، جوینده ی مزار نا مهربانی ها

انگار فهرست مردگان را از نو نوشته اند

 

همیشه قرار هایمان در پارک گلی بود

شاید محل قرار ها را از نو نوشته اند

ویراستار: @ Mohadesse861

ناظر: @ rozHi -

ویرایش شده توسط Faranak.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۴/۴ در 00:15، Faranak.k گفته است:

به نام خالق اغما

نام رمان : اغما

نویسنده : فرانک ( Faranak.k)

ژانر : عاشقانه_درام

خلاصه :  برای خلاص شدن از عشقی اشتباه و تباه گاهی  فراموشی دوا است . گاهی برای این فراموشی باید خوابی عمیق به جان خرید . آرام ، اسیر یک دوست داشتن نو و اسیر یک عشق قدیمی . گذشته ای سخت که آینده ای سراسر عشق ،سراسر آرامش می سازد . آخر این سرنوشت هرچه هست ، نه خبری از تباهی و نه خبری از درماندگی تنها لذت و محبت . آرام عاشق میشود ، دلسرد می شود ، محبت می بیند ، خام می شود ، می بیند ، خطر می کند ، اغما ، نسیان ، عشق .

مقدمه : چند روزی به حالت اغما رفته بودم

انگار قصه ی  جهان را از نو نوشته اند

 

من تا همین یک هفته پیش عزیز تو بودم

انگار لیست عزیزان را از نو نوشته اند

 

یقین ندارم که نام من همان باشد

بی شک همه ی نام ها را از نو نوشته اند

 

من برای این خیابان اسم گذاشته بودم ، عشق

انگار اسم خیابان ها را از نو نوشته اند

 

جوینده ام ، جوینده ی مزار نا مهربانی ها

انگار فهرست مردگان را از نو نوشته اند

 

همیشه قرار هایمان در پارک گلی بود

شاید محل قرار ها را از نو نوشته اند

ویراستار: @ Mohadesse861

ناظر: @ rozHi -

در ۱۴۰۱/۴/۴ در 00:15، Faranak.k گفته است:

به نام خالق اغما

نام رمان : اغما

نویسنده : فرانک ( Faranak.k)

ژانر : عاشقانه_درام

خلاصه :  برای خلاص شدن از عشقی اشتباه و تباه گاهی  فراموشی دوا است . گاهی برای این فراموشی باید خوابی عمیق به جان خرید . آرام ، اسیر یک دوست داشتن نو و اسیر یک عشق قدیمی . گذشته ای سخت که آینده ای سراسر عشق ،سراسر آرامش می سازد . آخر این سرنوشت هرچه هست ، نه خبری از تباهی و نه خبری از درماندگی تنها لذت و محبت . آرام عاشق میشود ، دلسرد می شود ، محبت می بیند ، خام می شود ، می بیند ، خطر می کند ، اغما ، نسیان ، عشق .

مقدمه : چند روزی به حالت اغما رفته بودم

انگار قصه ی  جهان را از نو نوشته اند

 

من تا همین یک هفته پیش عزیز تو بودم

انگار لیست عزیزان را از نو نوشته اند

 

یقین ندارم که نام من همان باشد

بی شک همه ی نام ها را از نو نوشته اند

 

من برای این خیابان اسم گذاشته بودم ، عشق

انگار اسم خیابان ها را از نو نوشته اند

 

جوینده ام ، جوینده ی مزار نا مهربانی ها

انگار فهرست مردگان را از نو نوشته اند

 

همیشه قرار هایمان در پارک گلی بود

شاید محل قرار ها را از نو نوشته اند

ویراستار: @ Mohadesse861

ناظر: @ rozHi -

 

ویرایش شده توسط Faranak.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت اول :

تند تند وسایل ام رو داخل کیف جا می دادم . اصلا نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم . لباس هام رو تنم کردم و همون طور که مقنعه ام رو درست می کردم رفتم جلوی میز آرایش ، کمی آرایش کردم و از اتاقم خارج شدم . به آشپز خونه که رسیدم بابا رو دیدم که داشت از در حیاط بیرون می رفت . کیکی برداشتم و به سمت در پرواز کردم . تا سوار ماشین شدم با هول و ولا به بابا گفتم :

- بابا ، جون آرام امروز یکم خارج از قوانین این پدال گاز فشار بدین ، وای اگه این بار هم دیر برسم ...دیر برسم ها ... یعنی خدایا نون ام کم بود ؟ آب ام کم بود ؟ چی کم بود که رفتم پرستار شدم ؟

بابا در حالی که سعی می کرد تند برونه گفت :

- فقط اگه کمی زودتر بیدار بشی ، لازم نیست انقدر عجله کنی همه ی این ها تقصیر خودت .

سری تکون دادم و موبایلم رو از کیف بیرون آوردم و با دریا تماس گرفتم . بعد از بار دوم که تماس گرفتم تلفن رو جواب داد ، با عجله گفتم :

 - الو ، الو ... سلام فکور اومده ؟!

دریا در حالی که انگار داشت داد می زد تا صداش بیاد گفت :

- علیک سلام ، یواش آروم باش . نخیر نیومده ، تو دوباره خواب موندی آره ؟ خب آخه خل و چل تو که نمیتونی صبح زود از خواب ناز بیای بیرون ، سنگ به سرت خورده بود که شیفت ظهر یا شب برنداشتی ؟

- اه دریا کم حرف بزن ، دارم میام قطع کن .

تلفن و قطع کردم . بعد از کلی ترافیک وغر زدن های بابا رسیدم . اولین کاری که با پول های پس اندازم انجام می دهم خریدن یک ماشین تا دیگه بابا برای رفت و آمد غر نزن . کل راه رو تا آسانسور دویدم . تا آسانسور به طبقه مورد نظر رسید خودم رو پرت کردم بیرون و به اتاق پرستاران رسوندم. کلیدم رو از داخل کیفم بیرون آوردم و در کمد رو باز کردم مانتوم رو با روپوشم عوض کردم و تلفنم رو  داخل جیبم گذاشتم و در رو دوباره قفل کردم . از اتاق خارج شدم و رفتم به قسمت پذیرش . رو به آقای محمدی که مسئول بخش بود گفتم :

- سلام آقای محمدی میشه لطفا فرم پرستاران رو بدید ؟

- سلام خانوم ... بله حتماً ، دیر کردید ولی .

- بله یک مشکلی داشتم .

آره جون خودم ، مشکل کنترل خواب دارم . فرم رو گرفتم و موارد جلوی اسمم رو پر کردم و دوباره فرم رو تحویل دادم . یک پرونده بهم دادن . خب ، خب ، اتاق سی و پنج . اتاق و پیدا کردم و داخل شدم ، یک اتاق خصوصی و خانمی که عمل جراحی داشته . رفتم بالای سرش و سرمشو چک کردم ، بهوش بود . آروم پرسیدم :

- سلام ، بهترین؟

- نه ، قلبم تیر میکشه و سخت نفس می کشم

- مشکلی نیست سوزش قلب که طبیعی عمل کردید . برای تنفستون هم ماسک اکسیژن بهتون کمک می کنه .

- ممنونم .

سری تکون دادم . کارم تموم شد ...

ویرایش شده توسط Faranak.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو :

کارم تموم شد علائم رو چک کردم و داخل پرونده نوشتم. بعد از اتاق بیمار خارج شدم و به سمت اتاق دکتر کامیار رفتم بعد از در زدن داخل شدم . کامیار سرش رو بالا آورد و با نگاهی خسته که داد میزد به خواب احتیاج داره نگاهم کرد . اشاره کرد بیام داخل و گفت :

- چیزی شده ؟

- چیزی نیست فقط برای چک کردن یکی از بیمار ها  که عمل قلب انجام داد رفتم. همه چیز خوب بود فقط اینکه تپش قلب داشت. خواستم تو هم ایشون رو ببینی.

کامیار خودکار رو سر جاش گذاشت و بلند شد  با صدایی خسته گفت :

- باشه بریم!

با هم به دیدن بیمار رفتیم حالش کاملاً خوب بود و کامیار هم سلامتی اش رو تأیید کرد . زمان خروج از اتاق کامیار آروم گفت :

- با دریا صحبت کردی ؟

- آره، خودش راضی کامیار اما میدونی که پدرش خیلی پا فشاری می کنه برای ازدواج دریا و پسر عموش .

کامیار با نگاهی غمگین روش رو برگردوند اما سریع گفتم :

- اما، یک خبر خوب هم هست . با خاله ... یعنی مادر دریا، صحبت کردم و خاله پدر دریا رو راضی کردن تا حداقل برای خاستگاری برید. شماره خونشون رو برات میفرستم، به مادرت بگو تماس بگیرن.

کامیار که انگار با شنیدن این خبر دنیا رو بهش دادن در یک لحظه تمام خسته گی هاش از بین رفت تشکر کرد و به سمت اتاق اش رفت. به سمت بخش رفتم تا دریا رو پیدا کنم . نگاهم همه جا رو می گشت که در آسانسور باز شد و یک برانکارد که روش یک مرد بود رو خارج کردن. چند نفر هم بالای سرش گریه می کردن و باقی پرستار ها در حال آروم کردن اونها بودن. رفتم نزدیک تر بالای سرش و به احمدی که اونجا بود با عجله گفتم :

- اون قسمت بخش، یک تخت خالی هست. ما می بریمش، شما برید دکتر شریفی رو صدا کنید!

سری تکون داد و رفت . با کمک یک پرستار مرد، به سمت اون تخت بردیمش و جا جا کردیمش. بیهوش بود چند تا زخم و لکه خون روی لباس هاش بود. دکتر شریفی اومد و چک کرد و آزمایش های لازم و ... رو انجام داد. مثل اینکه تصادف کرد. سرم رو وصل کردم و بیمار رو آماده کردم برای اینکه از پاش عکس بگیرن . یک زن خوش پوش و نسبتاً مسن اومد کنارم و با گریه پرسید :

- خانوم پرستار حالش خوب ؟

- از همراهان بیمار هستید ؟

- بله مادرش هستم.

- مشکلی نیست حالشون خوبه، فقط دکتر تشخیص شکستگی در استخوان پا رو دادن. از پاشون عکس رفته میشه عکس رو ببرید خدمت دکتر. کار هاس پذیرش رو انجام بدید امشب اینجا هستند.

با گریه بیشتر سری تکون داد کنار پسرش رفت. با خسته گی به سمت اتاق پرستاران رفتم. تا اومدم بشینم دیدم دریا هم وارد شد و تا من رو دید با اخم مصنوعی شروع کرد حرف زدن :

- چشم سفید، پلید، احمق، ببینم تو صبح فکور طفلکی رو نفرین کردی؟ معلومه که کردی! بنده ی خدا از پله ها افتاده و ترکیده. بی چشم و رو ، بی ...

درحالی که خندم رو کنترل می کرد گفتم :

- وای! نفس بکش آروم. نفس عمیق، عمیق تر...

- ساکت شو بابا.

- تو چرا امروز اخلاقت اینجوریه ؟

- نمیدونم! مامانم که گفت بابا اجازه داد کامیار بیاد خاستگاری استرس گرفتم. خب من که میدونم بازم مجبورم می کنه با اون پسره ی احمق ازدواج کنم. الکی هم کامیار و هم من رو امید وار می کنه . 

بغلش کردم و با لحن مهربونی گفتم :

- دریا، نگران نباش! کامیار میاد اونجا و خودش رو به پدرس اثبات میکنه. خود پدرت هم می فهمه کامیار چقدر سر تر از اون پسر است .

تا دریا خواست حرفی بزنه، موبایلم زنگ خورد...

 

ویرایش شده توسط Faranak.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه :

تا دریا خواست حرفی بزنه، موبایلم زنگ خورد. به شماره نگاهی کردم ( کاوه ). جواب دادم و گفتم :

- سلام، پسر عمو! خوبی ؟

- سلام، من که خوبم. تو خوبی ؟

- آره بد نیستم.

- خدارو شکر، خواستم آرام جان دعوتت کنم برای تولد مهسا.

- وای مبارک، ممنون بابت دعوتت.

- فقط به دنیا خانوم هم خبر بده. میدونی که کامیار هم هست و ....

- آره، آره حتماً.

- باشه پس فردا منتظرم. خواستید زودتر بیاید اینجا آماده بشید.

- باش، بازم ممنون.

-خداحافظ.

-خداحافظ.

دریا که از اون موقع داشت از فضولی می ترکید سریع پرسید:

- کی بود ؟

- وای داشتی می ترکیدی نه ؟

- بی شعور! بگو دیگه؟

- کاوه، برای تولد مهسا دعوتمون کرد.

- آخ جون تولد!

- اهوم. من که لباس دارم فقط کادو باید بگیرم.

دنیا با اخم گفت:

- اوه من لباس ندارم. باهم بریم خرید بعد اینجا ؟

- آره منم خیلی وقت نرفتم بیرون.

بعد از استراحت، دوباره رفتیم بخش و تا ظهر مشغول بودیم. بعد از تموم شدن شیفت، با دریا به سمت پارکینگ رفتیم. دنبال ماشین دریا گشتیم و وقتی پیداش کردیم به سمتش رفتیم. دریا محکم روی کاپوت کوبید و با صدای بلند گفت :

- سلام بر رخش دریا.

منم یکی محکم تر این طرف کوبیدم که صدای آژیر ماشین بلند شد. دنیا با اخم داد زد :

- هوی! شیطان، یزید، شمر، میمون، ماشین ها!

- اوه باشه حالا. بدبخت مردم بنز دارن، انقدر گدا نیستن!

- همینه که هست، اگه رخش من نبود با الاغ جهازت می رفتی خرید؟

- گمشو!

با خنده سوار ماشین شدیم و به سمت بازار رفتیم. کل پاساژ ها رو دور زدیم تا بلاخره دریا یک شومیز صورتی و دامن مشکی مجلسی خرید و کادو هم یک عطر خرید. من نمیدونستم چی بخرم و دریا فقط غر می زد. داشتم می گشتم یک جواهر فروشی پیدا کردم و بلاخره فهمیدم چی میخوام. یک زنجیر سفید که یک تک نگین قرمز داشت خیلی خاص و زیبا بود رو انتخاب کردم. از فروشنده خواستم تا برام بسته بندی کنه. داشتم به ویترین نگاه می کردم که یک زنجیر مردانه دیدم... خاطراتی رو برام زنده کرد که باعث شد قطره اشکی از گوشه ی چشم ام بچکه. ناخداگاه گفتم:

-آرشان!

دریا با اخم برگشت سمتم و گفت :

- چیزی گفتی ؟

اشکم رو پس زدم و گفتم :

- نه، نه، بریم ؟

سری تکون داد. از مغازه خارج شدیم و به سمت در پاساژ حرکت کردیم. چون راه دریا دور می شد من با تاکسی به خونه رفتم. کلید انداختم و وارد شدم خونه ویلایی جمع و جوری داشتیم. به سمت اتاق رفتم و دوش گرفتم و لباس هام رو عوض کردم. بابا هنوز برنگشته بود. تا اومدم بشینم تلفن زنگ خورد، از محل کار بابا بود. جواب دادم :

-الو؟

بابا بود، با صدایی خسته گفت :

- سلام، اومدی خونه ؟

- بله خونه ام.

- خوبه، آرام من برام مأموریت فوری پیش اومده یک هفته میرم مشهد.

-خب باشه، فقط ...

- من باید برم! ماشین و می فرستم بیارن خونه. خداحافظ.

و صدای بوق...!عادت کردم به تنهایی. همیشه همینه، طبق گفته بابا مادرم توی یک سالگی من فوت کرده. تمام فامیل ها و خانواده مامانم هم توی زلزله فوت می کنن. بابا هم هر ماه کلاً پنج روز خونه هست. بابا سرهنگ و عاشع کار و شغل اش . در کل با بابا صمیمیتی ندارم . من هم بیست و سه سالمه و لیسانس رشته پرستاری دارم. الان موقت توی بیمارستان کار میکنم تا بعد از مدتی استخدام بشم.

از داخل اتاقم پتو و بالشت آوردم و جلوی تی وی دراز کشیدم فیلم کمدی انتخاب کردم و تماشا کردم. اما وسط فیلم چشمام گرم شد و ....

ویرایش شده توسط Faranak.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت چهارم:

 

وای، باز دوباره همون آش و همون کاسه. برق ها رو خاموش کردم و از خونه اومدم بیرون. دیروز ماشین بابا رو آوردن خونه، منم با سرخوشی سوار شدم به طرف بیمارستان روندم. تا رسیدم با عجله خودم رو رسوندم و لباس هام رو عوض کردم و شروع کردم به کار.

بعد از کلی رفت آمد توی بخش گوشه ای ایستادم تا کمی استراحت کنم، که یک خانوم چادری دوید به سمتم و با اشک التماس می گفت :

- خانوم، خانوم، تروخدا... تروخدا کمک کن... بچم...

و یکهو انگار که به خودش بیاد با جیغ و داد گفت :

- بچم داره جون میده!

با ترس دویدم سمتش و باهاش رفتم. به اتاق  رسیدم تن بی جون پسر بچه ای رو دیدم که رنگش مثل گچ شده بود. گیج شده بودم و تند تند نفس می کشیدم که با جیغ مادر پسر بچه به خودم اومدم و به سمت اتاق کامیار دویدم.

- بلند شو بیا... زود.

کامیار با چهره ی بهت زده بلند شد پشت سرم دوید. به اتاق که رسیدیم با وحشت به سمت پسرک رفت. هر کاری می گفت سریع انجام میدادم. چند پرستار هم یا به کامیار کمک می کردند و یا به مادر پسرک. در تکاپو بودم که دیدم کامیار دست از کار کشید ، دیگه فریاد نمی کشید. به من نگاه کرد بعد به مادری که روی زمین نشسته بود به زمین و زمان چنگ می انداخت. نگاهش به سمت دیگه ای دوخت، اتاق ساکت شد و صدای کامیار سکوت و شکست :

- تموم کرد!

هنگ کردم، این بچه فقط شیش یا پنج سال سن داشت. کامیار از اتاق بیرون رفت و به مادرش خبر داد. کل بیمارستان شد صدای جیغ و فریاد. بدون اینکه به چهره پسرک نگاه کنم با دست های لرزون پارچه سفید رو کشیدم روش. توی همین مدت کم، مرگ زیاد دیدم اما اولین بار بود مرگ یک بچه رو می دیدم. صدای جیغ قطع شد، برگشتم و دیدم چند تا پرستار داشتن با برانکارد می بردنش. از اتاق اومدم بیرون که با نگاه ناراحت دریا مواجه شدم که اروم گفت :

- خوبی ؟

سری تکون دادم. با صدای لرزون گفتم :

- بعد تموم شدن شیفت آماده باش باهم بریم خونه ما.

- بابات چی ؟

- طبق معمول... مأموریت!

- باش.

 تا آخر شیفت بی حوصله کار هام رو انجام می دادم. بعد از تموم شدن کار ها با دریا به سمت پارکینگ رفتیم. تا خود خونه زیاد حرف نزدم و دریا سعی داشت حالم رو عوض کنه و موفق هم شد. کلید انداختم و وارد شدیم. دریا بدو بدو رفت سر یخچال و در حالی که تا کمر توی یخچال بود می گفت :

- الهی مادر فدات، که تو از صبح گشنه ای ؟ تعارف نکنی ها! ببین خاله آرام همه چی داره.

- هرکی ندونه فکرمی کنه داری با بچه تو شکمت حرف می زنی.

- تو رو سننه؟

- گمشو !

با یک بغل پر برگشت و چید روی میز. تا اون داشت می خورد من رفتم حمام و بعد من دریا رفت.  با دریا خیلی راحت ام، از دبستان باهمیم. میشه گفت مامانش مثل خاله نداشتم و خودش خواهر نداشتم. رفتم جلو آیینه و مو هام رو خشک کردم و بعد مو هام رو لخت کردم. رفتم سر کمد لباس که دریا اومد داخل اتاق و گفت :

- بریز بیرون.

- چیو؟

- بابا لباس هارو.

- اها!

بین لباس هام یک شلوار قد نود راسته خاکستری مخمل در آوردم. با یک شومیز قرمز انتخاب کردم بدون نظر دریا پوشیدم. دریا ایشی گفت و شروع کرد به خشک کردن موهاش. آرایش ام رو کردم و یک کنار ایستادم تا دریا هم کارش تموم بشه. مانتو شال ام رو هم سر کردم و توی پذیرایی منتظرش موندم. بعد اومدن دریا کلید ها رو برداشتم از خونه زدیم بیرون. دریا داشت می رفت سمت ماشین خودش که گفتم :

- دریا با اون ماشین تو بریم آبرومون میره بیا با ماشین بابام بریم.

-  به رخش ام بر خورد.

خنیدیم و سوار شدیم. سر راه دوتا جعبه خوشگل خریدیم و کادو ها رو داخلش گذاشتیم.

 

@ rozhi- @ Mohaddeseh085 @ F_MAHGOL @ m.azimi☆ویژه☆ @ N.H

 

ویرایش شده توسط Faranak.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم :

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم. زنگ آیفون رو زدیم و مهسا در رو باز کرد. تا داخل آسانسور شدیم تند تند شال و چهره مون رو درست کردیم. آسانسور رسید به طبقه چهارم، در خونه باز بود و صدای آهنگ کل آپارتمان رو پر کرده بود. مهسا و کاوه به استقبالمون اومدن. بعد از سلام و احوال پرسی با دریا رفتیم توی اتاق که آماده بشیم. دریا در حالی که خودش رو مرتب می کرد پرسید :

- آرام؟ آرایشم خوبه؟

-ببینم!

کم صورت اش رو نزدیک آورد، نگاهی کردم و گفتم :

- آره خوبه. من چی؟

-عالی!

باهم رفتیم بیرون هنوز مهمون کمی اومده بود. دریا با دیدن کامیار که ایساده با لبخند به این طرف نگاه می کرد، لبخند زد به من نگاه کرد. با خنده سر تکون دادم و اون هم رفت پیش کامیار و من هم کمی تنهاشون گذاشتم. مهسا دست یک دختر رو گرفته بود و به سمت من اومدن. به من که رسید با لبخند شروع کرد به صحبت :

- خیلی خوش اومدی عزیزم! بیاین معرفی کنون.

بعد هم خندید و به دختر کنارش اشاره کرد و گفت :

-دوست عزیزم نگین. ایشون هم عزیز دل، دختر عموی کاوه جان، آرام!

به سمت نگین برگشتم و با لبخند گفتم :

- خوشبخت ام عزیزم.

نگین هم با لبخند جواب داد.مهسا رو به هردو مون گفت :

- بفرمایید.

نشستیم و از هر چیزی حرف زدیم. کم کم مهمون ها هم اومدن. چند نفر از دوست های کاوه و مهسا هم اومدن حسابی شلوغ شد. بعضی ها می رقصیدن و بعضی ها می خوردن. بعضی ها هم مثل من تنها و بی کس نشسته بودن و می خوردن! داشتم نگاه می کردم که دیدم کاوه و یک پسر خیلی خوش پوش جذاب وارد شدن. پوست سبزه و ته ریش، چشمای تیره و بینی استخونی. اومد و روی یک صندلی با آرامش نشست. با چشماش جمع و گشت و تا به من رسید زوم شد. با تعجب نگاهم رو ازش گرفتم اما لحظه آخر متوجه لبخندش شدم. پسرهء دیوونه! کاوه یک آهنگ گذاشت و خودش و مهسا رفتن وسط بعد اونها کم کم همه رفتن وسط. دریا اومد دستم رو گرفت و رفتیم وسط تا برقصیم. انقدر رقصیدم که پاهام داشت می شکست. رففتم از روی میز آب پرتقال برداشتم و نشستم سر جام. چشم هام رو بستم و سرم رو تکیه دادم. کم کم گرمای حضور یک نفر و کنارم حس کردم چشم باز کردم که وقتی برگشتم با همون پسر چشم تو چشم شدم. پسره با لبخند شروع کرد به صحبت :

-سلام، من آرین هستم دوست کاوه. دیدم تنها نشستید گفتم اگر دوست داشته باشید هم صحبت بشیم.

اوه! چه جنتلمن!

-آرام هستم، دختر عموی کاوه. خوشبخت ام.

-همچنین.راستش من رقص ام خیلی خوبه اما کسی رو پیدا نمیکنم بتونه پا به پا ی من برقصه. رقص شما چطوره؟

- میتونم بگم عالی!

پسره از خودراضی!

- پس افتخار می دید؟

نگاهی به دستش کردم. من باید روی این بچه پررو رو کم کنم.

- بله!

بلند شدیم و اون به سمت کاوه رفت و چیزی بهش گفت، بعد چند دقیقه آهنگی پلی شد. رفتیم وسط و بخوام راست بگم واقعاً رقص اش خوب بود. بعد از اینکه نشستیم در کمال ادب ازم شماره خواست و گفت که دوست داره یک روز من رو دوباره ببین. دختری نبودم که سریع قبول کنم اما یک چیزی توی مغزم بود که انگار می گفت این تصمیم از قبل گرفته شده و آینده ساز. شماره ام بهش دادم و یک روز رو برای ملاقات تعیین کردیم و رفتم نشستم. دریا اومد کنارم نشست و تیز نگاهم کرد. و با اخم گفت :

-آرام فهمیدی خر شدی؟ این مخ داغون تورو زدن عزیزم؟

- چی میگی دریا ؟

- به پسری که بار اول دیدیش شماره دادی! تازه باهاش رقصیدی؟

- خب ازش خوشم اومد! پسر خوب و با ادبی بود.

- نه تو واقعاً بالا خونه رو دادی اجاره.

- خوبه مثل تو خاک بخوره ؟

- گمشو!

روش رو کرد اون طرف مثلاً قهره. کیک و آوردن بعد کلی عکس و باز شود دیده شود، تولد تموم شد و با دریا از آپارتمان خارج شدیم و سوار ماشن شدیم. دریا با اخم  و درد می گفت:

- وای آرام پاهام درد می کنن.

- می خواست کمتر با کامی جونت برقصی.

- تو رو سننه؟

- پس آخ و اوف نکن.

راه افتادم داشتم از کوچه می پیچیدم که ماشین دقیقاً سر کوچه ایستاد و خاموش شد. با تعجب گفتم:

- عه عه! این چرا خاموش شد؟

- چی شد ؟

- نمیدونم بنزین هم داره که!

یک ماشین ایستاد کنارمون و دو تا بوق زد. شیشه رو دادم پایین، آرین بود. با کنجکاوی پرسید :

- چیزی شده ؟

- ماشین یکهو خاموش شد. نمیدونم چی شد! بنزین هم داره.

سری تکون داد و از ماشین اومد پایین و بدون مقدمه کاپوت رو زد بالا. پیاده شدم و گفتم :

-نه زحمت نکشید. زنگ می زنم امداد خودرو...

- نه زحمتی نیست. خوشحال میشم کاری براتون انجام بدم.

کتش رو رد آورد و داد دست من و آستین هاش رو زد بالا. در حالی که سیستم رو چک می کرد گفت :

- به دوستتون بگید بشینن پشت فرمون و هر وقت که گفتم استارت بزنن.

با زبان اشاره به دریا فهموندم چیکار کنه. اون هم مثل میمون از روی صندلی خودش پرید روی صندلی من. تا اینکارش رو دیدم بی هوا گفتم:

-عه عه ! دریا باز میمون شدی؟

آرین بی هوا خندید. تازه فهمیدم چه سوتی دادم اومدم نمایشی بزنم تو دهنم که محکم خورد و آخ ام در اومد. آرین دیگه غش کرده بود از خنده. سرفه ای کردم که به زور خودش رو جمع کرد با سیستم کلنجار رفت. سر دومین استارت ماشین روشن شد. آخیش! با لبخند رو بهش گفتم :

- خیلی ممنون.

- خواهش می کنم مشکل خاصی نداشت.

خداحافظی کردیم. خدارو شکر فردا جمعه بود چون من استخدام کامل نبودم تعطیل بودم...

 

@ rozhi-    @ N.H @ F_MAHGOL @ Y...asna @ dark_silence @ caramel-_- @ m.azimi☆ویژه☆ @ Mohadesse861

ویرایش شده توسط Faranak.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت ششم :

تقریباً سه روز از تولد مهسا گذشته بود و هیچ تماس یا پیامی از طرف آرین نداشتم. اصلاً انتظار چی رو دارم؟. خودم هم نمیدونم شاید یک تماس و یک قرار کوچیک. با عصبانیت از جلوی تی وی بلند شدم. کاش یکی باشه که وقتی به این چیز ها فکر میکنم با پشت دست بزنه تو دهنم. توی همین درگیری ها بودم که تلفنم زنگ خورد. چون ناشناس بود جواب ندادم که دیدم دوباره زنگ زد. با بی حوصله ای جواب دادم و گفتم :

- بله؟

- سلام، آرام خانوم. آرین هستم.

- آرین؟

با گیجی داشتم فکر میکردم که یکهو یادم اومد و گفتم :

- آهان! آرین. خوبید ؟

صدای خنده اش از پشت تلفن بلند شد و با خنده گفت:

- بله خوبم. ممنون.

-بفرمایید؟

- نمیدونم بی ادبی نمیشه. راستش خواستم برای امروز بعد از ظهر دعوتتون کنم به یک کافه.

- خیلی ممنون اما میشه خبرش رو بهتون بدم؟

- بله حتماً.

- پس فعلاً.

-فعلاً.

خب حالا چیکار کنم؟ سریع با دریا تماس گرفتم. به بوق اول نرسیده جواب داد. و با سرخوشی گفت:

- ببین کی زنگ زده ؟

- کی زنگ زده؟

- آرام مریضی؟

- نه چطور؟

- خواهرم واقعاً احمقی.

- دریا؟

- هوم؟

- چیز زنگ زد.

-چیز؟

-چیز دیگه. آرین.

یکهو انگار که چیزی پرید تو گلوش با سرفه گفت:

- چه غلطی کرده؟

- چیز نکن خب. بابا خیلی محترمانه دعوتم کرد کافه.

- آرام اصلاً، اصلاً.

-چرا؟

- لازمه دوباره اسم اون عوضی رو بیارم؟

-آرشان.

-خفه شو، گفتم نه.

- ولی فقط یکبار.

-آرام عزیزم. ببین...

- دریا اینبار اشتباه نمیکنم.

- من نمیفهمم چرا اسرار میکنی؟

خودمم نفهمیدم چرا سرار میکنم؟ شاید از سر لجبازی با سرنوشت که بهش بفهمونم قرار نیست تا آخر به پای اون بسوزم.

- خیلی خب آرام فهمیدم. اینبار هم اشتتباه کن. شاید اینبار بفهمی.

- دریا من...

- آرام باشه عزیزم. برو شایدم فقط یک چیز معمولی.

و قطع کرد. دارم چه غلطی میکنم؟. صدای موبایلم بلند شد یه پیام از آرین ( منتظر خبرم) جواب پیامش رو با آدرس خونه دادم. بلند شدم حاضر شدم. تا لحظه آخر یک شک و دو دلی توی دلم بود. بی خیال همه چیز آماده شدم. آرین به گوشیم تک زد و من رفتم پایین. ماشینش جلوی در بود. سوار شدم و سلام کردم. آرین با لبخند گفت:

- خوشحالم اومدید.

سری تکون دادم و لبخند زدم. توی کل راه موزیک ملایم پخش میشد و اون هم صحبت میکرد از هر چیزی. جلوی یک پارک ایستاد. سوالی نگاهش کردم که با لبخند گفت :

- وسط پارک یک کافه هست.

پیاده شدیم. پارک بزرگ و سرسبزی بود. وسط پارک یک کافه کوچیک و گرد بود . داخل کافه شدیم که ، یک فضای سنتی و دنج داشت. به سمت یک میز رفت و نشست. آرین سفارش قهوه و کیک داد و منم بستنی. از هر چیزی صحبت میکرد و من رو می خندوند...

- آره خب من پدرم بیشتر وقت ها نیست.

آرین نگاهی مظربی کرد و گفت :

- ببین آرام من ... من در اصل. ببین من میخوام چیز هایی رو برات تعریف کنم که... خیلی خوش آیند نیست. پس لطفاً تا آخر گوش کن.

سری تکون دادم و صاف نشستم.

- من... پدرت رو میشناسم. ت. رو هم همین طور پدرت محسن ستوده جناب سرهنگ محسن ستوده. تو... آرام هستی اما ستوده نیستی.

گنگ و گیج نگاهش میکردم. چی میگه این ؟

- بزار این طوری بگم...ما خیلی سال پیش یک عمو داشتیم، سیاوش، جون بابام به جون عموم وصل بود. بیشتر از برادر بودن برای هم. من اون موقع بچه بودم و خیلی چیز ها رو نمی فهمیدم. زن عمو سیاوش حامله بود. یک دختر... عمو و بابام خلاف کار بودن. یک روز سر یک معامله بزرگ... پلیسا  میرسن توی تیر و تیر اندازی ها عموم... تیر میخوره و تموم میکنه. بابام طاقت نیاورد و سکته... سکته کرد. یک هفته بعد فوت پدرم... زنعموم با بدترین شرایط دخترش رو به دنیا آورد ولی اون هم سر زایمان... اون دختر دوساله شد... مامانم اون دختر رو گذاشت پرورشگاه. پدرت آرام... محسن ستوده قاطل... اون هم قاطل سیاوش کامل. و تو آرام ستوده نیستی تو ... آرام کاملی. دختر سیاوش کامل. دختر عموی من، آرین کامل...

 

@ N.H @ F_MAHGOL @ Y...asna @ dark_silence @ Gemma @ caramel-_- @ WolfisH @ Omaay @ Ela6

ویرایش شده توسط Faranak.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت هفتم :

با ترس بلند شدم و با صدای لرزون گفتم:

- من باید برم!

- بعد همه حرفام؟ باید بری؟ ببین میدونم باورش سخته ولی...

با دادی که سرش کشیدم صداش قطع شد.

- خفه شو! فقط دست از سرم بردار و این مضخرفات رو برای یکی دیگه تعریف کن.

در حالی که به سمت در می دویدم آرین فریاد می زد:

- این‌ها همه حقیقت ولی تو داری خودت رو گول میزنی.

همین‌طور که می‌‌دویدم با حرفش متوقف شدم.

- انقدر حرف‌ام صحت داره که میگم تست دی‌ان‌ای بدی.

با ترس برگشتم سمتش و با صدای لرزون گفتم:

- دروغ می‌گی!

- امتحانش ضرر نداره!

برگشتم ام از اونجا دور شدم. با اولین تاکسی به خونه رفتم. صداش و حرف‌هاش توی گوش‌‌ام اکو می‌شد. با صدای تلفن‌ام به خودم اومدم. آرین بود، جواب ندادم که دوباره زنگ زد، دوباره و دوباره و دوباره. با عصبانیت و فریاد لیوان روی میز رو پرتاپ کردم سمت دیوار. با صدای شکستن لیوان بغض من هم شکست. با فریاد و گریه حرف های دلم رو به زبون اوردم:

- اون بابای منه لعنتی! میفهمی؟ اون بابای منه! ازت متنفرم...

با سوزش دستم به خودم اومدم که با شیشه بریده شده بود. همون لحظه صدای ایفون هم بلند شد. با دیدنش خون‌ام به جوش اومد و به سمت در حیاط دویدم در و باز کردم و تا خواست حرفی بزنه با سیلی صداش رو خفه کردم. روی گونش خون دستم مونده بود.

- دست از سرم بردار می‌فهمی؟

- دست سنگینی داری.

- خفه شو آرین. خفه شو.

- دستت...

- فقط دهنت و ببند و گورت و گم کن.

- اما خواستم ببرمت برای تست دی‌ان‌ای...

- من با تو هیچ گوری نمیام. بابای من محسن... محسن ستوده میفهمی؟

با فریادش شوکه شدم...

- احمق روانی... چرا نمیفهمی؟ هان؟ تو چرا نمیفهمی؟ اونی که تو این همه سال بهش میگفتی بابا... اون قاطل پدرت. تاحالا نفهمیدی چرا مادر نداری؟ یعنی اون همه فامیل و خود مادرت با یک زلزله ریشه کن شدن؟ اصلاً عکسی بهت نشون داده از مادرت؟ تو چرا نمی‌فهمی؟ انقدر آدم احمقی هستی؟

دستام و روی گوش هام گذاشتم و چشم هام رو بستم و درحالی که داشتم می‌افتادم گفتم:

- مامانم؟

و دنیایی که سیاه و تار شد...

با صدای های دور و بر ام چشم باز کردم. نمیدونستم کجام و چی شده فقط با صدای آرومی پرسیدم:

- من کجام؟

با صدای بغض آلود دریا تازه حالم سر جاش اومد.دریا درحالی که سعی میکرد آروم باشه گفت:

- جانم؟ من اینجام. الهی بمیرم که این حالت و نبینم.

- بابام کجاست؟ محسن کجاست؟

با شنیدن صدای آرین تمام اون اتفاقات برام تکرار شد...! آرین رو به دریا گفت:

- من میرم جواب تست رو بگیرم شماتا موقع آرومش کن و براش توضح بدین.

رو به دریا که اشک هاش رو پاک می کرد گفتم:

- چی‌رو توضیح بدی؟

- آرین...حالت که بد شده تو رو آورده بیمارستان. بخاطر فشار عصبی بوده. ببین میخوام یک چیزی بگم ولی آروم باش... ببین من به آرین کمک کردم با موی روی شونه عمو محسن تست دی‌ان‌ای بگیرن الان رفتن جواب تست و بگیرن.

- تو چیکار کردی؟

همون لحظه آرین با یک برگه توی دستش اومد به سمتم و برگه رو به سمتم گرفت و گفت:

- جواب تست... ببین!

انگار فلج شده بودم و نمیخواستم بفهمم قرار چه چیزی رو بفهمم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...