رفتن به مطلب

خنگ خانوم s.etayesh.abedianانجمن نودهشتیا


hande
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

خلاصه : یه دختر مهربون اما شیطون و ی پسر مغرور و شیطون  که سر مسائلی کنار همدیگه میافتن...

مقدمه : 
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

 

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

فصل اول

سرم رو انداختم پایین و وارد شدم! 

در همون حالت استاد سر بالا کرد و گفت:«سلام عرض شد!. »

گیج گفتم: عِ سلام استاد! و یه لبخند دندون نمایی زدم! با همون لبخند رفتم سر جام نشستم. که استاد گفت:بله، بفرمایید! 

_اهم.. اهم.. معذرت استاد! 

استاد_چه عجب! 

و بعد این حرف مشغول درس دادن شد. 

زری_ وای پناه خسته نشی؟ 

چشمام گرد شد و ابرو هام بالا پرید، وا مگ چیکار کردم ک خسته نشم؟ 

_مگ چیکار کردم؟ 

زری_اول که وارد شدی سلام نکردی؛ اون هیچ در نزدی و بعد که نشستی معذرت میخوای! تاااازه برای نشستن از استاد هم اجازه نمیگیری! 

باز گنگ نگاش کردم! 

 

اولا تو کلاس خودم اومدن در نمیخواد، دوما نمیدونستم استاد اومده که سلام کنم، سوما پله ها رو یکی دو تا اومدم بالا نفس نمونده بود برام، چهارما هر کار کردم که آخرش معذرت خواستم! 

 

و بعد تموم شدن حرفام با لبخند پیروز مندانه ای بهش خیره شدم! 

وااا این چرا ابرو هاشو بالا پایین میده؟ نکنه خل شده؟ دقیق نگاش کردم:/

چشمای گرد، دهن بسته، ابرو هایی که دارن بندری میرقصن:| یهو از حالتش پقی زدم زیر خنده، که استاد گفت:واقعا پله ها رو یکی دوتا میایید؟ 

همون لحظه از ترس و تعجب ابروهام بالا پرید! برگشتم سمت صدا و با نگاه شیطون و ترسویی به استاد زُل زدم و گفتم : بله استاد! شما راه حل بهتری برای سریع رسیدن دارین؟! و لبخند دندون نمای معروف خودم رو زدم. که استاد سرش رو تکون داد و گفت : لطفا به ادامه درس گوش کنید خانم محمدی! 

_باشه چشم استاد! 

بعد اینک استاد ازم دور شد برگشتم و به زری گفتم: نه.. نه... تو.. تو... واقعا نباید ی اشاره به من میکردی؟ 

زری_ من اشاره نکردم؟؟؟ 😕 کم مونده بود ابرو هام پرواز کنه! تقصیر خوده خنگته که نمیفهمی! 

_اولا خنگ تویی که ابرو هاتو میرقصونی! دوما آدم برای آژیر خطر که ابرو نمیرقصونه! 

و پشت حرفم خندیدم! 

زری_زهر مار! دیوونه خنگِ خر! من کی ابرو رقصوندم؟؟ اون از خنگ بودن توئه که ابرو بالا پایین بردن و رقصیدن ابرو میدونی! پیشش.. 

به حرفای زری خندیدم و اَداش رو در اوردم و بعدش مشغول گوشیدن به درس شدم! 

 

بعد کلاس که کلاس آخری هم بود رفتم سوار پورشه مشنگ خودم شدم! داشتم ظبط رو روشن میکردم که زری اومد و کوبید به پنجره و اشاره کرد شیشه رو پایین بدم. وقتی هون کار رو کردم گفت: خدافس پناهِ خنگول و خر! 

زبونم رو در اوردم و با لحن عصبی با مزه ای گفتم: خودتی! ´• ﻌ •` و شیشه رو بالا دادم. با دست هم ازش خدافسی کردم و راهیِ خونه شدم. 

بعد ۳۰ مین رسیدم. 

 

_سلام بر اهل خانه! 

مامان_سلام خوش اومدی دخترم! 

پدر گرامی:سلام به تک فرزند بابا! خوبی بابا؟ 

_بله ممنون! شما خوبی؟ 

بابا_شکر خدا خوبم! 

رفتم وارد اتاقم شدم. همون طور که بابا گفت: من تک فرزندم! در حال لباس عوض کردن بودم که مامان گفت : خاله اینا شام دعوتمون کردن و قراره بریم اونجا! 

 

پوفی کردم و رفتم سمت لباس بیرونی هام. بعد یه نگاه کردن فهمیدم که نمیدونم کدومو بپوشم:/ ؟! اینقد لباسا رو اینطرف و اونطرف کردم تا بالاخره یه تاپ مشکی که بلندیش تا روی رون پام بود و یه کت نیم تنه سبز و آبی انتخاب کردم و پوشیدم. موهام رو هم از کنار گوشم بافتم و با کش کوچیک بستم. یه شال حریر مشکی که برق های سبز آبی داخلش به کار رفته بود سرم کردم و کفش پاشنه ۴ سانتی ساق دارم رو هم پوشیدم. کیف کوچیک بندیم رو هم برداشتم و رفتم پایین. 

_مامان من آمادم! 

مامان باتعجب نگام کرد و گفت: شب نه الان:| 

با کلافگی مامانو نگاه کردم و گفتم: خب زود تر میگفتی من آماده نشم! 

مامان_ خیلی خب حالا؛ خالت کمک نیاز داره واسه تزیینات ژله و کیک و.. برین کمکش با دختر خاله اینات! 

پوفی کشیدم و زنگ زدم به نازنین( دختر خالم) 

_الو سلام خوبی؟! 

نازی_سلام مرسی! تو خوبی؟ 

_مرسی! میگم خونه خاله اینا شام دعوتیم میای بریم کمکش؟ واسه تزیین ژله و کیک و.. ! 

نازی_ کدوم خاله؟ 

گوشیو از گوشم دور کردم و گفتم : مامان خونه کدوم خاله ها دعوتیم؟ 

مامان_ خاله اکرم! 

گوشیو نزدیک گوشم کردم و گفتم: نازی هسی؟! 

فصل دوم

 نازی هستی؟! 

نازی_آره کدوم خاله ها؟ 

_خاله اکرم! 

نازی_ عههه!! عاره ها به خودم گفته بود یادم نبود! تو میای دنبالم یا من بیام؟ 

_از بس خری:/ من میام گلم! تو لطف کن آماده بشو! ده دقیقه دیگه اونجام. 

خوب پنج دقیقه وقت دارم. میرم جلو آینه و به خودم زل میزنم. 

 

یه دختر مو بُلند مشکی، چشمای کشیده و باریکِ قهوه‌ای رنگ، لبای دخترونه و طبیعی، گونه های برجسته و صورت زریف و دخترونه! صورتم تو پر بود اما کوچیک؛ تعریف از خود نباشه کلا چهره دخترونه و قشنگی دارم! 🙂

 

قدم دخترونه ۱۵۷ یکم کوتاهه ولی خودم راضی ام. پسر عمو هام بهم میگن انقد کوچیکی راحت تو بغل یه مرد جا میشی( ͡° ʖ̯ ͡°) یه نگاه به ساعت میندازم.. اوه اوه دو دقیقه دیر میرسم! سریع سوار پورشم شدم و راه افتادم.  

 

 خب! من پناه محمدی، فرزند سعید محمدی هستم! پدرم دو تا کارخونه داره که چون من تک فرزندم یکیش که تولیدات لوازم الکترونیکی بیمارستان هاست مال منه! رشته خودم پرستاری هست که تموم شده و الان هم گرافیک میخونم. 

اونم انشالله خدا بخواد خرداد تمومه و کلا درس رو میبوسم میزارم کنار! من متولد ماه آذر هستم و خیلی لجبازم:/ فضولم:/ اهم.. اهم... کنجکاو! 

 

مامانم؟!مامان مهتاب جونمه که خیلی ماهه البته اگه سوالای بیش از حدشو فاکتور بگیریم . به خودم میام میبینم در خونه نازی اینام. عه الهه و الینا هم که هستن! خوشحال وارد ماشین شدن و سلام کردن! منم با خوش رویی جوابشون رو دادم:) چیع؟؟ نکنه توقع داشتین با عصبانیت جواب بدم؟؟ 

صدای موزیک رو کم کردم و تا مقصد که خونه خاله بود با بچه ها حرف زدیم و مسخره بازی در آوردیم! بعد از پارک کردن ماشین پشت سر بچه ها پیاده شدم و داخل خونه رفتیم. 

 

تک تک سلام کردیم خاله هم با مهربونی جوابمون رو داد و گفت بریم کمک مهرخ کیک و ژله ها رو تزیین کنیم! 

ما هم پشت سر هم وارد آشپزخونه شدیم و مشغول شدیم. 

***                                               

حدود ساعت ۸ و نیم بود که کار ما هم تموم شد منم وسط کار ب دلیل نخوردن ناهار ضعف کردم و یه تیکه کیک و چای خوردم. مامان و بقیه خاله ها و زندایی ها هم رسیدن. من همه خاله هامو دوست دارم اما خاله اولیه کن خاله طلوعه رو یه نمه بیشتر از بقیه.. یه نمه که چه عرض کنم خیلی زیاد:) ! خسته و کوفته اومدم بشینم یهو یکی با صدای بم و مردونه و پر از غرور اسممو صدا زد! 

+پناه؟! 

با استرس آب دهنمو قورت دادم و برگشتم ب سمت صدای یارو! 

یه مرد پر غرور! ینی غرور ازش میبارید:/ از اخمای گره خوردش هم میشد فهمید یه نفر ارث باباشو ازش کش رفته. از اخماش دست بر داشتم و به چشماش خیره شدم! لنتی چشماش! چشمای خمار و کشیده ای داشت! نگاهم سر خورد روی دماغش! دماغ صاف و استخونی لبای گوشتی گونه های کاملا برجسته و چون اصلا لپ نداشت زاویه فک خیلی قشنگی داشت! ننههه این بچه مال کیه چه جذابه اخ مامان بخورتت! 

 

موهاش لخت و بلند بود بلند ک میگم ینی خامه ای زده و تا روی گوشش میرسه خامه ای هاش! رسیدم به اندامش:||| ابرفضضضض!!! حرف تو دهنم ماسید:/ اخه پسره خوب این هیکله تو داری؟؟ تو بخای زن بگیری اون بدبخت تو بغل تو له میشه 😕 ! له میشه که چه عرض کنم پِرس میشه:| البته اگ اندازه من باشه:) واااا پناه خل شدی به تو چه اصن 😕

به به سلام وجدانِ فضول ِ خودم! چه خبرا کجای نیسی!؟ 

وجی جون: خفه شو بابا پسره خورد با نگاهش تو رو جوابشو بده دیگه! 

عه عاره کلا یادم رفت! 

_سلام خودم هستم! بفرمایید؟ 

+من امیرم! پسر خالت.. مامان طلوع خیلی ازت تعریف کرده بود! مشتاق بودم اولین نفر تو رو ببینم! 

هر چی به مخ کوفتیم فشار آوردیم جز ملکا دختر خاله طلوع خوبه دیگه ای یادم نیومد! 

با چشمای گرد شده پرسیدم _ شما؟ 

اهههه گندم بزنن با این سوال پرسیدنم الحق که خوده گاوم! اصن ب گاو گفتم برو مرخصی جات هستم:/ ! با استرس و خجالت از اشتباهم به امیر خیره شدم. 

با کلافگی دستی تو موهای پر پشتش کشید و گفت:+ امیر.. پسر خالت... تو 

بچه بودی من رفتم ترکیه! 

 

واااایسا ببینم یادم اومد وا کجا من بچه بودم؟ 😕 من ۱۵ سالم بود که امیر رفت اوهععع نکنه این امیر همون امیر ۴ سال پیشه؟ نه دیگه! در این حد تغییر؟ خدایی اون موقع هام خوب بودا ولی دماغش جلو صورتشو گرفته بود! 

بدون توجه به اون همه حرفی ک زد گفتم: آهااا ینی شما داداش ملکا جونی؟ 

پووفی کشید و با غرور جواب داد: چه عجب!! فهمیدی من کی هستم! 

پشت چشم نازکی کردم و گفتم: اولا من بچه نبودم شما رفتی! دوما از اون همه تغییرات نشناختم تون! سوما اگه از اول درست جوابمو داده بودین و همش پووف و پییف نکرده بودین میفهمیدم شما همون امیرِ چاقالوی بد ریختی! 

ابرو هاش بالا پرید و گفت : اولا گفتم من پسر خاله طلوع هستم. دوما من کی چاق بودم؟ 

لبخند دندون نما و حرص دراری زدم و گفتم : از اونوقتی که من بچه بودم! 

( والا تا اونجایی که من یادمه هیچ وقت باهاش کنار نمیومدم و همیشه تیکه بار همدیگه میکردیم! اما چون اون پسر خنگ و خریه من برنده بودم ) 

از حرکت و حرفم اخماش بیشتر بهم دیگه گره خورد و دندوناشو بهم سابید! 

والا بهش حق میدم! برای اینکه بحث بخوابه صدامو صاف کردم، لبخند ملیحی زدم و گفتم: خوب حالا! خوب هستین؟ ترکیه خوش میگذره از ما دورین؟ 

امیر: والا بله خیلی هم خوب بودم تا قبل اینکه قیافه شتری شما رو ندیده بودم! 

و پشت این حرفش هر هر خندید! 😕

خاک تو سرش خوبی به این نیمده! 

لبخندمو پر رنگ تر کردمو گفتم: اوهوم! از دیدارِ دوباره با شما اصنم خوشبخت نشدم! 

منم مث خودش پشت این حرفم هر هر خندیدم! 

یه لبخند تصنعی زد و با گفتن همچنین بحث رو تموم کرد و رفت نشست! 

ایششش پسره سه نقطه! فک کرده کیه مثلا:| ؟! 

 

همه خانواده داشتن به خاطر اومدن امیر به خاله چشم روشنی میگفتن! 

منم حوصلم سر رفت برای همین داخل آشپزخونه شدم و مشغول خوردن میوه! 

در حال پرتقال خوردن داشتم شعر میخوندم که گوشیم زنگید! 

عه زری ـه! 

_الو سلام خوبی زری؟ 

زری: سلام مرسی خودت خوبی؟ 

_ ن والا اون شوهر نداشتم برام ی روز خوش نزاشته؛! اون بچه نداشتم هم همش نق میزنه سرم داره منفجر میشه! 

زری در حالی که از خنده ریسه میرفت اضافه کرد: دختره دیوونه! منو بگو دارم گوش میدم ببینم چی میگی! 

خندیدم و گفتم : حالا خودت بگو چخبرا؟ 

زری: خبرای بد! 

_ نگه دار واسه خودت حالمو خراب نکن تو یکی! 

زری: چرا چیشده؟ کسی کاری کرده؟ 

_ گفتم دیگه همون شوهر نکبتیم! 

زری : مرض! پناه دارم میرم! 

_ به سلامت خدافظ! 

گوشیو قطع کردم که خوده زری دوباره زنگید! 

_ الو مگ نگفتی داری میری؟ 

زری: پناه تو رو خدا یه دقیقه جدی باش! 

_ باشه بنال! ۵۹,۵۸,...

زری: نه نه ی دقیقه نه یکساعت! 

_ برو گمشو اصغر بدش میاد! 

زری خندید و گفت: دارم میرم شمال! 

_ عه با کیا منم میام! 

زری: با همون خواستگارم! 

فصل سوم 

زری: با همون خواستگارم! 
خودمو جمع کردم نه مث اینکه قضیه جدیه! 
با خنده مصنوعی که کاملا ضایع بود اضافه کردم : شوخی مسخره ای بود هار هار! 
زری+ جدی میگم پناه! دارم میرم. 
_ خب میری ماه عسل و میای دیگه! 
زری+نه میرم برای همیشه! 
بغضمو قورت دادم و گفتم+ چرا؟ 
زری+قضیه خواستگارم رو که میدونی! حالا کارش منتقل شده به شمال. بابام هم مخالفتی نکرد! 
این دفعه لرزیدن صدام کاملا مشخص بود: آها!! خوش بگذره بهتون! 
زری+ پناهی نقهر دیگه! ( قهر نکن) دست من نیست که! 
صدامو صاف کردم و گفتم: زری؟ 
زری+ جانم؟ 
فینی کردمو ادامه دادم: دلت تنگ نمیشه؟ 
زری+ چرا من از الان دلم تنگته! 
_ کی میتونم ببینمت؟ 
زری با بغض گف: وقتی ازدواج کردی با همسر گرامی تشریف بیارید! چون خانواده همسرم خیلی سنتی ان و میگن نباید با دوستای مجردم دیدار کنم! 
_غلط کردن که سنتی ان! من قصد ازدواج ندارم!! 😕
زری: آخرش یه آدمی هم خر میشه که تو رو بگیره! 
_ خدانکنه!ز گهواره تا گور سینگل باش و پادشاهی کن!
زری بلند قهقهه ای سر داد و گفت: نخیر ایشالا منم عروسیت دعوتم به زودی! 
_ بی تربیت! ایشالا وقتی عروسیته منم خاله شده باشم! ( پشت این حرفم مسخره خندیدم)
زری+ باشه. ان شاالله! 
_ خیلی خری خجالتم خوب چیزیه! 
زری+ من نقاشیم خوب نیست تو بکش! پناه ننم صدام میکنه برم! 
_ بی تربیت زبون دراز! باشع؛ خدافظت!
با چشمای خیس که خودم متوجه نشده بودم و خنده روی لبم برگشتم برم تو سالن که با دیدن امیر خشکم زد:| از کی اینجاست؟ یا ابرفض! حالا میگ خاکتوسر بی تربیتش اینم تعریف داشت ننم ازش تعریف میکرد؟! 😕 آب دهنم رو با صدا قورت دادم و رفتم از کنارش رد بشم که لبه آستین کتم رو گرفت و پرسید: شغلت چیه؟ 
_گرافیک میخونم! شما چی؟ 
+ دکتر! 
_ دکتر؟؟ 
+ تا حالا اسم دکتر نشنیدی؟ 
با حرص ادامه دادم: یعنی دکترِ چه بخشی هستین؟؟ نمیدونستم باید بخش بخش باهاتون صحبت کنم! 
امیر در حالی که کارد میزدی خونش در نمیومد جواب داد: آها! دکتر قلب! 
_ اوهوم به سلامتی! 
+ از دکترا میترسی؟؟ 
_ من؟ 
+ جز تو خوبه دیگه ای هم اینجاست؟ 
_ امم.. نه.. آهاا.. نه واسه چی بترسم؟ 
+ آخه تا منو میبینی میترسی! 
_ چون دیوی! 
+ جونم؟؟؟ 
_ عه... نه.. ینی.. اهم. اهم... هیکلتون خیلی بزرگه! 
+ خوب که چی؟ 
درد و خوب که چی! مرض و خوب که چی درد بی درمون و خوب که چی! خودت پرسیدی چرا میترسم الانم میگی خب که چی؟؟ خاک تو سر خرت کنن؛! 
مرتیکه جذابِ زشت! خب مرسی از خود درگیری مزمن همیشگی! 
_ چون اخلاقتون کن ماشا... عالییی! خودتونم ریلکس اصن عصبی نمیشید! زنتون هم رو مختون بره خودشو به.. اهمم.. خودش رو تو خطر انداخته! 
امیر با لبخند کمرنگ گفت+ تو چرا نگران زن منی؟؟ مگ میخای زنم شی؟ راسی بگم قصد ازدواج ندارم! ( و پشت این حرفش چشمک زد) 
دلیل چشمکش واسه حرفی بود که خودم به زری زدم پس فک کنم همه حرفامون رو شنیده! ایییشش پسره زشت و فضول! چه چشمکی هم میزنه! حالا فک کرده با چشمکش دلم میره! خودمونیما ولی عجب چشمکی زد پسره سه نقطه! 
جواب دادم_ خودم؟؟ خدانکنه! ولی به الهه قول ازدواج دادم از طرف شما کنجکاو بود زنتون رو چجوری کتک میزنید! 
در حالی که نمیتونست خندشو محو کنه جواب داد: به همین الهه؟؟ خب بد اشتباهی کردین قول دادین من زن دارم! هیچوقت هم زنمو نمیزنم و نخاهم زد! مگ بچه بازیه؟! 
دهن گرامیم اندازه غارِ علیصدر باز شده بود. خودمو جمع کردم و پرسیدم
_ : زن دارین؟؟ 
+ آها دیدی از خداته بیام بگیرمت خانوم کوچولو؟ از حسودی لپات گل انداخته! 
مرض و خانوم کوچولو! کوچولو همون زنه نداشتته! 
امیر بلند خندید و گفت : مث اینکه فکرت رو بلند گفتی! که کوچولو زنِ نداشتمه؟ 
ای خدا ازت چیزی کم میشد یه زبون درست حسابی به من میدادی؟؟ آخه برا چی من بلند زر میزنم اوووف...اوف..اوففف! 
جواب دادم: فکر نمیکردم جوابتون رو دادم! 
لبخندی زد که سعی داشت محو باشه اما موفق نبود و گفت: هیچوقت چشماتو اشکی نکن! 
_ چرا مثلا؟؟ 
+ چون قشنگ تر میشی.. آدم در برابرت کم میاره! 
تک تک این کلمات رو با همون لبخندی که سعی داشت محو باشه میگفت! 
ب دلیل بی جنبه بودنِ بیش از حدم لبخندِ محوی توی صورتم ایجاد شده بود! 
هر دومون سکوت کرده بودیم و فقط بهم خیره بودیم! امیر به خودش اومد، لبخندش رو از بین برد! همون اخمای سه نقطش جاشو گرفت! با صدای نکره و پر غرورش گفت: آب میخواستم! تو یخچاله؟ 
با لبخندِ حرص دراری گفتم: نه تو فیریزره! ( پشت حرفم قهقه زدم که اخمای امیر بیشتر رفت توهم) 
داشتم میرفتم بیرون از آشپزخونه که صدام زد:
+ میشه بهم آب بدی؟ 
خواستم بگم نه نمیشه نوکر بابات سیا بود! که یاد حرف مامان خانومِ غر غرو افتادم! همش بهم میگفت پناه خانومانه رفتار کن! مامان کجایی ببینی میخام به حرف گوش بدم هووم؟ کجایی؟؟ خب پناه از اون فاز بیا گمشو بیرون چون رو مبل تو سالن نشسته ! 
با کلافگی شیشه آب رو گزاشتم رو میز ناهار خوری و خواستم برگردم که صدای شکستنی متوقفم کرد! برگشتم دیدم لیوانو انداخته! 
با تعجب پرسیدم: وااا چرا لیوانو شکوندی؟ 
_ هیچی خاستم بشورمش همین! 
کاملا مشخص بود بچم هل کرده! جواب دادم: 
_ خوب وقتی دست پا چلفتی هسی بده من بشورم! 
+ خودم بلد بودم! 
_ مشخصه! 
+ دستم خیس بود! 
_ میدادی به من! 
+ چرا ؟؟ 
_ چون چ چسبیده به را! 
دیگه جوابمو نداد نشستم شیشه های خورد شده رو جمع کنم که اومد از دستم بگیره فرو کرد تو دستم! آه از نهادم بلند شد!  مامان مامان بیا دیدی دیدی دخترت رو کشتن؟؟ دیدی دخترت گناه کار نبود؟؟ دیدی مامان؟  اه اه اه بسه دیگه حالا ی تیکه شیشه بودا! این صدای رادوین بود داداش نداشتم! الکی مثلا اومده دعوام کنه! اه این وسط خودرگیری دارم! یکی نیس بگه چلاغِ الاغ خودتی! عه! به نگو چلاغ و الاغ! اوف خدا دستم داره میترکه من دارم با اون آدمی که این حرفو نزده دعوا می کنم! 
با صدای بلند گفتم: آخه کی از توی چلاغ کمک خواست ها؟؟ برا چی دستمو نابود کردی ها؟؟ 
کل فامیل تو آشپزخونه جمع شده بودن ب من و امیر نگا میکردن!  خب فیلم ترکی هم شدیم؛! همونجوری نشسته بودم فقط آه و ناله میکردم! امیرِ وحشی مچ دستمو گرفت بلندم کرد و منو میکشید ب سمت توالت حیاط. وسط حیاط بودیم ک دیگه دست از غر زدن بهش برداشتم و جیغ زدم ولم کن وحشی! زردی دستمو پوکوندی الان دیگه چی میخای؟ 
+ باید شیشه رو از دستت در بیارم عفونت میکنه! 
_ لازم نکرده! 
+ کرده! 
_ نه خیر! 
+ پناه لجبازی نکن! 
_ خودت لجبازی! 
+ بیا دستتو ضد عفونی کنم!
_ نمیخوام! 
+ باید بخوای! 
_ نمی.. خ. وا.. م!!! 
دستمو کشید و گفت: وقتی میگم پانسمان نیاز داره نع نیار! 
انقد زورش زیاد بود نمیتونستم مقاومت کنم در برابرش تازه برا اینکه نتونم دست و پا بزنم کمرم رو به دیوار تکیه داده بود! 
+ روی این صندلی بشین! 
به صندلی همای دور میز شطرنج اشاره میکرد! بدون حرف نشستم دیگ طاقت درد نداشتم دستم خیلی میسوخت! کیف کارش رو باز کرد همه چی داشت توش نخ بخیه، پنس، باند، آمپول! اول بی حسی ریخت روی دستم . از سوزش زیاد نتونستم خودمو کنترل کنم و در نتیجه جیغ زدم و با چشم غره امیر خفه شدم! شیشه رو آروم آروم در آورد با اینکه بی حسی زده بود سوزش دستم بی قرارم کرده بود! این امیر هم با ادکلنش دوش گرفته بود و تو حلق من بود ی بوی خنک و ملایمی داشت خیلی خوش بو بود لامصب؛ شیطونه میگه تو بغلش غش کنم! خدایا چجوری منو آفریدی هوم؟ یکم حیا یکم فقط یکم خجالت و حیا زیاد تر ب سلول هام زده بودی الان جای این فکرا داشتم شکرت میکردم دستم سالمه و رگم پاره نشده! اما ندادی و منم از این فکرا میاد تو سرم! خوب ب من چه اخه! امیر اومد دستمو بخیه بزنه جیغ زدم گفتم : تو رو خدا بیهوشی بزن تو رو خدا! هم میخواست بخنده از طرز حرف زدنم هم میخاست آرومم کنه جیغ نزنم! حرفی نزد فقط دوتا پیس از همون بی حسی ها اضافه کرد و مشغوله بخیه شد! منم ب چشماش خیره شده بودم! خب چشاش طوسیه نه؟ ن سبز آبیه! ن بابا اصن سبز نداره همون طوسیه! طوسی رو به مشکی؟ نه نه طوسی پر رنگ! خوب همون میشه خره!  ن آخه مشخصه طوسیه اما یکم تیرس! با صدای امیر دست از دعوا کردن با خودم برداشتم! 
+ چشمام طوسی آبیه خوردیش! 
بعله مث اینکه بلند فک کردم! ای خاک تو مخم! ب دستم نگاه کردم خیلی تمیز پانسمان کرده بود و من هیچی نفمیده بودم! دوباره ب چشمای امیر خیره شدم؛ راست میگفتا آبی طوسیه! 
+ گفتم طوسی آبی! 
_ مگ من چی گفتم؟ 
+ گفتی آبی طوسی! 
_از کی دارم بلند فک میکنم؟ 
+ از راست میگفتا ابی طوسیه! 
_ اصنم بلد نیستی مث من حرف بزنی! ( ادامو در میاورد اخه) 
ریز خندید و گفت : معذرت میخوام؛! 
محل ندادم و با دیدن گله فامیل ک با خنده و کنایه نگامون میکنن خودمو پرت کردم تو توالت! 
***                                            
بعد پنج مین اومدم بیرون! 

فصل چهارم

کسی رو جز امیر ندیدم که داشت وسایلاش رو جمع میکرد! مثلا من ندیدمش 🙂 سرم رو انداختم و مث.گا.. اهم .. اهم..مث ی انسان سر به زیر داشتم راهمو میرفتم که این امیر مزاحمم شد! و با اون صدای نکرش شروع کرد زر زدن! 

+ پناه؟ رفتی داخل کسی چیزی ازت پرسید میگی چیزی بین ما نیست! 

_ مگ هست که بخام اینو بگم؟ 

+ نع و واسه همینم تو اینو باید بگی! 

_ دلم نمیخواد اینو بگم! 

+ پس چی میگی؟ 

_ میگم این امیر سه نقطه منو شروع کرد کتک زدن و بعدش شیشه رفت تو دستم و بعد هم ازم خواستگاری کرد! منم در جوابش یه *نع* محکم گفتم=)

+ خیلی دیوونه ای! 

_ عمته! 

+ چخه..! 

_ پسره بیتربیت! 

ب حرفم خندید و گفت: دختره خنگول! 

_ خودتی! 

+باشه.برو تو الان حاشیه میشه باز! 

_ همش تقصیر توئه! 

+ داری پرو میشی دیگه! 

اداشو در اوردم ک خواست بزاره دنبالم و منم دوییدم ب سمت سالن! 

همین که در سالن رو باز کردم همه نگاه ها برگشت سمت من! منم کم نیوردم و رو مسخره بازی تعظیم کردمو گفتم میدونم خیلی خوش اومدم خجالتم ندید! 

و بعد خیلی ریلکس رفتم کنار بابا نشستم! چند مین بعد هم امیر اومد رو به رو ما نشست و زل زده بود به صفحه گوشیش! حالا انگار ما گوشی نداریم! پسره چلغوز! عصابم خورد نکردم و شروع کردم میوه پوست گرفتن! یه سیب پوست گرفتم و یدونه خیار اول به بابا تعارف کردم که یه قاچ از سیب برداشت و خودم بقیه میوه ها رو نوش جون کردم=)! بعد از نوش جون کردن و هضم شدن میوه ها پاشدم رفتم بشقابمو بزارم توی ماشین ظرف شویی که امیر هم پشت سرم اومد. وای خدا این چرا اینقد کنه اس؟ تو همین افکار داشتم با خودم میجنگیدم و این امیرِ یه نقطه شروع کرد زر زدن: شمارتو بده! 

چشمام گرد شد!!! جوونمم؟ شمارم؟؟ خب خداروشکر شنیده قصد ازدواج ندارما

خیلی سرد در جوابش گفتم : _ برای چی؟ 

+ اگه تو بیمارستان نیاز به نیرو پرستار داشتم خبرت کنم! 

پشت این حرفش یه پوزخند زد و رفت! 

وااا خب پرستاری شغل دوممه دلم نمیخواست بگم اصن! منو بگو گفتن واسه چی شمارمو میخواد اَه! نه این از وقتی سر و کاش پیدا شده یه ریز داره میره رو مخ من، باید یه جوری حالشو بگیرم! 

بعد از فکر شیطانیم یه لبخند کذایی کنج لبم نشست! 

**امیر** 

پووف! خیلی خسته کننده شده بود این مهمونی! اگ با پناه قهر نبودم الان خرش میکردم و خوش می گذروندیم! چرا بهم نگفت پرستاره؟؟ 

چون دلش نمیخواسته بدونی! اصن به تو چه! 

وجدانِ گرامی وارد شد! البته حق با توئه وجدان جون.. به من چه؟ چرا حساس شدم رو این موضوع؟؟ 

خیره به صفحه خاموش شده گوشیم داشتم فکر میکردم که با بیرون اومدن پناه از آشپز خونه از فکر در اومدم! واا این دختر دیوونه شده ها! البته از حق نگذریم دیوونه بود 🙂 ! اما الان رد داده کلا! چرا انقد خوشاله؟؟ داشت در گوشِ ملکا که فک کنم صمیمی ترین دختر خالشه یه چیزی پچ پچ میکرد، یهو هر دو باهم بلند خندیدن و به من خیره شدن! یا امام زاده بیژن خودت ب خیر بگذرون! باز 

چه خوابی دیده برام این پناه؟؟ ملکا بلند شد رفت توی آشپز خونه و سفره به دست برگشت؛ با اشاره به پناه بهش فهموند باید سرِ سفره رو کمکش بگیره! ای خدا من نمیدونم اینا چجوری به این دختره کوچولو و خنگ عادت دارن!؟ دیوونشون نمیکنه ینی؟؟ بعد از اینکه سفره پهن شد همه مشغول بودیم.. پناه هم رو ب رو من نشسته بود! مشغول بودم ک پناه نوشابه مشکی رو جلوم دراز کرد تا واسش باز کنم. بدون حرف بازش کردم... باز کردنم همانا پاشیدنش توی صورتم همانا:/ هر چی فوش بلد بودم نثار پناه کردم! پناه؟؟ نگاهم ب پناه افتاد از خنده داشت خودشو میزد 😕 دختره کوتوله خنگ! 

خاله اکرم: هیییع پسرم بلند شو بلند شو برو همینجا حمام لباس هم داریم واست! پاشو خاله جان! 

_نه خاله جان ممنون! لباس ندارین که! 

خاله اکرم: چرا مال رادوین هست! 

رادوین: آره داداش پاشو برو من دارم! 

**پناه**

وای از شدت خنده منو ملکا همه فهمیدن کار ما بوده. . بعد از این که امیر رفت تو حموم ما هم سفره رو جمع کردیم! بد جوری حوصلم سر رفته بود.. رفتم تو اتاقم رادوین یکم فضولی کنم 🙂 رو تختش حوله و لباس واسه امیر گذاشته بود 

خوب خوب من اروم نمیگیرم کاری نکنم! حوله رو باز کردم دیدم لباس زیر و شلوار هم هست! یکم دور اتاق چرخیدم که چشمم به قیچی رو میز تحریر افتاد 

رفتم برش داشتم و شلوار و سوراخ سوراخ کردمش! ها ها ها اقا امیر معذرت میخوام ولی جز این کار سرگرمیه دیگه ای ندارم=) 

رفتم بیرون از اتاق پنج مین بعد هم امیر اومد اما اون شلوار رو نپوشیده بود:/ 

اومد کنارم نشست و گفت : خیلی کوچولویی! اول فقط فک کردم قدت کوتاهه اما کار هات هم بچگونس! 

متنفر بودم یکی بم بگه بچه! من با 18 سال سن بچه؟؟؟ هه فرض کن! ینی خون میزدی کاردم در نمیومد! ( اعصاب ک نداشته باشم چرت و پرت زیاد میگم) هیچ جوابی نداشتم که به امیر بگم! بازم امیر ادامه داد: هه، اینکارا رو میکنی نه بامزه ای ن کسی واست میخنده فقط کوچلو بودن خودت رو ثابت میکنی! 

بغض کرده بودم! میدونستم اگه سرم رو بالا بگیرم اشکم میریزه! متنفر بودم یکی بهم توهین کنه! من بچه نیستم واقعا نیستم فقط بازی گوشم! سریع از سر جام بلند شدم وسایلم رو جمع کردم که برم خونه ساعت هم 11 و نیم رو نشون میداد! 

_ خاله دستت درد نکنه زحمت کشیدی من برم دیگه! 

لرزیدن صدام کاملا مشخص بود! 

خاله اکرم: وااا برای چی تازه 11 ! 

_ نه خاله ممنون فردا دانشگاه دارم . از اونطرفم... 

امیر: کلاس پرستاری دیگه؟ 

بابا: خیر آقا امیر دختره من پرستاری رو تموم کرده و الان داره گرافیک میخونه! 

خاله طلوع: خوب پسره منم امسال دکتری رو تموم کرد! 

با حرف خالم نگاهم رفت سمت امیر.. دکتری؟؟ اونم قلب؟؟ اوهَع 😕 ! نگاهم رفت سمت الهه خودشو میکشت امیر نگاش کنه! بیچاره نمیدونه امیر چقد بیشعوره! از امیر بدم میاد دیگه اووف حالا انگار خوشم میومد و غش میکردم واسش! داشتم با خودم میحرفیدم که با صدای مامان به خودم اومدم! 

مامان_ پناه فردا ساعت 3 بعد از ظهر کلاس داری! 

_ مامان ساعت 6 و نیم تا 2 و نیم باید برم بیمارستان! 

امیر: کدوم بیمارستان؟؟ 

دلم خواست بگم به تو چه اما باز ادب حکم کرد و آدرس رو گفتم. 

امیر: اها چه خوب باهم همکاریم از این به بعد! 

وای نه دیگه همین مونده بود! 

فصل پنجم

وای نه دیگه همین مونده بود! جواب دادم:

_ وای نه چقدر بد! 

+ آره ولی همینه که هست! 

خاله اکرم: خوب دخترم شب امیر اینجا میخوابه به رادوین قول داده، بیمارستانتون هم که یکیه! تو هم پیش مهرخ بخواب! 

وای خدایا نه یکیو واسطه کن بگه نه! 

بابا: خوب دخترم اگه میخوای بخوابی بخواب ما کاریت نداریم سر کار هم آقا امیر میبرتت بعد بیا اینجا با ماشین خودت برو دانشگاه! 

خدایا مرسی که هستی! اوففف..اوووفففف ... بد تر اینم امکان داشت؟؟ نه واقعن داشت؟؟؟ اینا چطور به این امیرِ سه نقطه اعتماد میکنن منو میدن دستش! هوووف! بابا ادامه داد: 

بابا: البته اگه برای شما زحمتی نداره آقا امیر! 

امیر: نه جناب! چه زحمتی؟ خودم میبرمشون! اختیار دارین زحمت چیه؟! ما با پناه خانم این حرفا رو نداریم! 

اوهوک! جناب! پناااه خانم؟؟ نه واقعا این بشر این قدر مارمولکه و من نفهمیده بودم! خوبه وقتی تنهاییم کوچولو و کوتوله و خنگولم! هه بچه هم که هستم!!! 

بابا: پس بمون دیگه پناه! ببین آقا امیر چقدر لطف دارن! 

آره خیلییی! یه نگاه به امیر انداختم، با لبخند پیروزمندانه ای بهم خیره شده بود! ای خدا چاره دیگه ای ندارم! ولی دارم واسه آقا امیر! خودت خواسی جناب امیر! پشت این فکرای شیطانیم لبخندِ خبیثی زدم! امیر خودش رو جمع کرد و کنجکاو نگام کرد. با همون لبخند خبیث گفتم : خیلی خوب میمونم! 

***                                                  

حدود یک ساعت بعد همه جمع و جور کردن رفتن. من بودم و مهرخ و رادوین و امیر! 

خاله اکرم: خوب امیر تو کجا میخوابی؟ 

امیر: کنارِ پناه! 

_ بی مزه! 

امیر: خوب ادویه بزن! 

خاله اکرم: من نمیدونم هر جا خواستین بخوابین تشک و پتو و بالشت هم توی کمد رادوین هست دوتا اضافی! شبتون بخیر! خونه رو هم آتیش نزنید! 

امیر: با توئه پناه! 

_ امیر تو میمیری با من حرف نزنی؟ 

اولین بار بود با اسم صداش زدم:) ینی هیچ وقت صداش نمیزدم که الان اولین بار بود! 😕

امیر با صدای دخترونه و نازکی گفت: پناه تو میمیری تو کارای من دخالت نکنی؟ 

_ خیلی بی مزه ای! با نمک! هه هه هه برات خندیدم! 

بدون حرف رفتم روی کاناپه نشستم. رو به مهرخ و رادوین گفتم : بچه ها میایین فیلم ببینیم؟! 

امیر: چه فیلمی؟ 

منو رادوین باهم گفتیم: ترسناک! 

امیر: پایه ام؛ مهرخ تو که نمیترسی؟ 

حالا یهو نگرانِ مهرخ شد! پسره.. الله و اکبر همون پسره سه نقطه خوبه! 

مهرخ: نه باو، ترس کجا بود؟ اینو ما باید از تو بپرسیم امیر خان! چون وقتی تو نبودی حداقل هفته ای یه بار پناه اینجا میخوابه و فیلم میبینیم! 

پشت این حرف مهرخ هر سه تا مون زدیم زیر خنده! 

رادوین: بچه ها پاشین بریم طبقه بالا اینجا سر و صدا میشه مامان اینا بیدار میشن! 

همه پشت سرِ رادوین رفتیم طبقه بالا! من رفتم از تو سوپرمارکت ذرت برداشتم ریختم تو قابلمه ای که منتظر بودم روغنش داغ بشه ! بعد از درست کردنِ پفیلا ب سمت پذیرایی راهی شدم. اول دوتا کاسه بزرگی که دستم بود رو روی میز گذاشتم و بعد شروع به حرف زدن کردم : خوب رادوین و امیر از تو این کاسه پفیلا بخورن من و مهرخ هم از تو این کاسه! رادوین که مشغوله چیدن مبلا به سمت تلویزیون بود گفت باشه بابا! امیر: خوب حالا فیلمی که قراره ببینیم چی هست؟ 

رادوین: پناه نوبت تو بود فیلم بیاری چی آوردی؟ 

_ سیجین! 

رادوین و مهرخ کنجکاو نگام کردن ولی امیر لبخندِ محوی کنج لبش نشسته بود! از امیر پرسیدم: چیه؟ نکنه دیدی؟ 

امیر: تو ترکیه قسمت یکش رو با بچه ها دیدیم! فیلم جالبیه! 

_ امشب یک و دو رو میبینیم! 

رادوین و مهرخ : خیلی ترسناکه؟ 

امیر با خنده گفت: نه اصلا! 

بعد اینکه همه نشستن فیلم رو پلی کردم! امیر بین منو مهرخ نشسته بود و رادوین هم کنارِ من که دستور این طرز نشستن رو امیر داد. همه محو فیلم بودیم که صدای تَق تَق پنجره باعث جیغ هممون شد! فیلم رو روی استوپ گزاشتم! هیچ خوبه جرعت نداشت بره سمت پنجره جز امیر! خیلی راحت رفت کناره پنجره و پرده رو کنار زد منم بدون معطلی رفتم پشتش و یه جیغ بنفش مهمونش کردم. امیر جا پرید اما داد و بی داد راه ننداخت! برگشت منو نگاه کرد و گفت : تو کی میخوای بزرگ بشی؟؟ 

اوفف نقطه ضعفم دستش اومده حالا هی دستشو همونجا میزاره! پسره گاو! 

یه لبخند زدم و گفتم : تو که پیر شدی منو بچه میبینی بابا بزرگ جون! 

با اون حد از عصبانی شدن امیر بعد از حرفم مشخص بود بدش میاد از پیر شدن! یا ها ها ها نقطه ضعفت دستم اومد امیرِ جذابِ زشت! 

بیخیالِ صدا شدیم و ادامه فیلم رو نگاه کردیم! از حق نگذریم فیلم وحشتناکی بود. ای خدا حالا من چجوری بخوابم؟ همونطور که داشتیم فیلمو میدیدیم به خودم اومدم دیدم ن واقعا ترسناکه با بهونه من خوابم میاد رفتم پایین روی تخت دونفره مهرخ کپیدم! 

**امیر** 

بعد از اینکه پناه رفت منم حوصلم سر رفت و با رادوین خواستیم بخوابیم که مهرخ هم گفت وایسین منم بیام! 

هر چی تو جام غلت خوردم خوابم نبرد ، بلند شدم رفتم ببینم پناه داره چیکار میکنه! اول به ساعت نگاه کردم پووف 3 و 40 دقیقه است! بیخیال ساعت شدم. رفتم تو اتاق مهرخ، پناه خوابیده بود رو تخت و مهرخ هم کنارش! به پناه خیره شدم : چشمای بادومی و کشیده به قول ترکا چشماش دُم داره! گونه های برجسته، لبای گوشتی و خوش فرم، موهای مشکی که دورش ریخته بودن! چقد بلنده موهاش! فک کنم چون کوتاهه موهاش بلند میزنه 🙂 موهاش تا کمرش میرسید. رفتم نزدیک موهاشو بو کردم، بوی خیلی خوبی داشت، آبنباتی و خنک بود خیلی بوی محشری داشت! نمیدونم چرا این کار رو کردم؟! عقب گرد کردم و دوباره بهش زُل زدم : یه تاپ تنگ مشکی تنش بود! اهم.. اهم.. از اتاق مهرخ خارج شدم فک کنم خاله اینا نماز میخونن تا بیدار نشدن بخوابم! 

همین که سرم رفت روی بالشت خوابم برد. 

**پناه**

صبح با کلافگی بیدار شدم! برس موهام رو از تو کیفم برداشتم و موهام رو شونه زدم و با همون کش دیروز محکم بالا بستم اوف باید برم سر کار اما مقنعه ندارم 

رفتم نزدیک مهرخ و با داد گفتم : مهرخ خره پاشووو پاشووو خواستگارت بیرونه پاشو!! 

مهرخ مث جن زده ها پرید بالا و دور خودش میچرخید و میگفت : خاک تو سرم چرا زود تر بیدارم نکردی زشته آبروم رفت! 

از شدت خنده پخش زمین شده بودم خیلی اروم ب مهرخ گفتم : مهرخ مقنعه ندارم بهم یه مقنعه بده میخوام برم کار دیرم شده! 

مهرخ که تازه فهمیده بود چیشده گفت: من چه گناهی کرده بودم تویِ زلزله دختر خالم شدی :/!؟؟ 

_ هیچ گناهی نکردی عزیزِ دلم من ثوابِ کار های خوبتم! 

مهرخ : گمشو! توی کشو اولی یه مقنعه هست بردار و گورِ نحستو گم کن! 

_ مرسی گلم! فدام بشی خداحافظم! 

مهرخ با جیغ جوابمو داد: گمشووووو! 

با خنده از اتاق خارج شدم امیر رو سر سفره دیدم خوشحال رفتم پیشش و سلام دادم. 

امیر : سلام! ساعت خواب؟؟ من دیرمه بدو بریم! 

_ هنوز صبونه نوش جون نکردم اجازه بده حداقل لقمه اولی رو بخورم بعد! 

منی که از صبونه بدم میومد داشتم از رو لج امیر صبونه میخوردم! 

بعد از سر کشیدن چاییم بلند شدم رفتم تو حیاط. نگاهم به نگاهِ امیر گره خورد که داشت درسته قورتم میداد! 

_ اوویی خوردیم تموم شدم! بسه دیگه خوشگل ندیدی؟ 

امیر: پناه رو مخم راه نرو سوار شو بریم دیر شد! 

اییششش پسره بی ذوق! وقتی نشستم تو ماشین رفتم سراغ ضبط فلش خودم رو از تو کیفم در آوردم و با آهنگ ارکستی شاد داشت روزم قشنگ تر میشد که امیر ری... اهم..اهم ...پی پی کرد توش! اووف 

_ چرا آهنگو قط میکنی؟ 

+چون ماشینِ خودمه دلم میخواد! 

اومدم پیاده بشم قفل در رو زد و گازش رو گرفت! با اخم نگاش کردم و گفتم: 

_ نگه دار پیاده بشم! حالا انگار ماشین ندارم که ماشینتو به رخ من میکشی! 

+ حالا میخوای قهر کن! 

_ من اصن تو رو آدم حساب نمیکنم که بخوام قهر یا آشتی باشم! 

+ باید آشتی باشی! 

_ چراا؟؟؟ اصن هر کار دلم بخواد میکنم! 

+چون من دارم میگم آشتی باشی! و باید آشتی باشی! 

همه این حرفاشو با یه لبخند محو میزد! روانیه این بشر! 

_ اصن تو چرا ب من گیر میدی؟؟ از وقتی اومدی فقط و فقط داری به من گیر میدی!! بابا ولم کن دیگه! اَه! 

+ خوب چیزِ بهتری داری؟ بده بهت بدم! 

_ خیلی بیتربیتی! اصن برگرد برو همون ترکیه منم راحت بشم از دستت! 

با لبخندِ پر رنگی گفت: اومدم ازدواج کنم برم! 

_ اووو چیزی که هست دختر برو همونجا بگیر! 

+ نوچ من ایرانی میخوام! 

_ به من چه؟ 

+ اصن خودت چند سالت بود؟ 

_ خیلی پرو ای! 

بعد از این حرفم جز خندیدن جواب دیگه ای نداد! کناره یه سوپری نگه داشت و پیاده شد! سه مین منتظرش بودم! وقتی اومد با کلافگی گفتم: میزاشتی سه ساعت دیگه میومدی! 

+ میام میزنمت آ ! 

_ هه بعد تو میخوای زنتو نزنی! 

+ چه ربطی داشت مگه تو زنمی؟؟ 

اوف خدا این چرا سعی داره هی بگه من زنشم یا نیستم پووف! 

_منظورم اینه تو با یه حرف من زودی عصبی میشی حالا زنت هر روز عصبیت کنه! 

+ زنم هر کار دلش خواست بکنه! فدا سرش:)! 

_ لووس!!! اوووقق..! 

یه لبخند شیطون زد و سوار شد. برای ی لحظه از زنش بدم اومد! اووفف چه مرگته پناه به تو چه اخه! ؟ 

فصل ششم

اوف پناه چه مرگته به تو چه آخه؟؟ وقتی رسیدیم آقای ملکی( نگهبان ) گفت آقای نیکبخت اومدن. با خودم زمزمه کردم : امیر نیکبخت! 

اووو فامیلش به اسمش میاد! حالا مال خودم: پناهه محمدی! بدم نیستا! 

آقای ملکی: خوش اومدین! 

امیر: ممنون

_ مرسی 

وقتی از نگهبان دور شدیم امیر گفت: با من بود! 

_ چه فرقی داره همزمان رسیدیم! 

+ مهم اینه با من بود! 

_ حالا انگار رئیس جمهور آمریکا بهش خوش آمد گفته! 

+ یذره به روت خندیدم داری پرو میشی! 

از حرفش جا خوردم! آخه کاملا جدی حرفش رو زد. وارد طبقه مورد نظر رسیدیم و خیلی سخت مشغول کار شدیم! 

****                                                 

اوووففف خسته و کوفته اومدم بشینم که امیر اومد گفت: خانم محمدی الان چه وقت استراحته؟؟ 

از وقتی که مشغول کار شدیم ی ریز داره بهم دستور میده و کاملا سرد باهام رفتار میکنه هر کی نمیدونه فکر هم نمیکنه دختر خالشم مثلا! 

در جوابش گفتم: آقای نیکبخت این بیمارستان رئیس داره و وقتی شما نبودین من هر موقع خسته میشدم دو دقیقه وقت استراحت داشتم و هیچ وقت کسی اعتراض نکرده!!! الان هم خودم میدونم که دارم چیکار میکنم!! 

امیر : خب مشکل همینه دیگه! 

_ خیلی ببخشید ولی چی مشکله؟؟ 

امیر: اینکه شما هنوز نمیدونی من رئیس اینجام و تا قبل اینکه نیومده بودم آقای اسدی جام مشغول بودن و زحمت میکشیدن اما الان که اومدم خودم کارام رو خوبه میکنم!! 

مث همیشه منو متعجب کرد! از جام بلند شدم و دوباره مشغول کار شدم! 

یک ساعت بعد رفتم توی آشپز خونه که غذام رو گرم کنم همون موقع امیر اومد و گفت : غذای منم گرم کنید خانوم محمدی! 

خیلی عصبی با جیغ نسبتا بلندی گفتم : اولا دستیار تون نیستم دوما خودتون بلد نیستین؟؟ 

امیر: بلدم! میخوام ببینم شما بلدی؟؟ 

_ به شما چه که من بلدم یا نه؟؟ 

امیر: اگه یه خواستگار اومد واست که نمیاد بهش میگم بلد نیستی!! 

_اولا واسه چی نیاد؟؟ دوما اون به حرف شما اهمیت نمیده! 

امیر: اولا چون خودتون گفتین قصد ازدواج دارین دوما امم.. کاری میکنم اصن نگیریتت بترشی! 

از لحن حرف زدنش خندم گرفته بود! این کارش باعث شده بود عصبانیتم بخوابه. 

_ به شما ربطی نداره کارای من! 

+ اصن همه چی به منه! 

_عه؟ 

+آره! 

_چقد شما بی مزه ای! 

+ چقد؟؟ به همون اندازه ادویه بزن!( پشت جمله آخرش چشمک زد و خندید! )

_ خیلییی بیتربیتی!! 

+ تو منحرفی! 

_ خیلی ببخشید ولی چه برداشتی از این حرفتون کنم؟ 

خندید و گفت : غذامو گرم نمیکنی نه؟ 

خواستم ببینم چیکار میکنه و خیلی راحت و جسورانه گفتم: نه! 

اخماشو تو هم کرد شد مثل همون روزی که دیدمش! اونقدر غریب که یه لحظه حس کردم واقعا رئیسه و هیچ نسبت دیگه ای باهم نداریم! از ترسم ی لبخند تصنعی زدمو غذاشو از دستش کشیدم و گذاشتم داغ بشه! جهنم و ضرر اصن ب درک مگ میخوام چیکار کنم ی غذاس دیگه... بعد از اینکه غذا داغ شد هر دو توی سکوت خوردیم یهو یادم افتاد نوشابه آوردم. بلند شدم از تو یخچال نوشابه رو اوردم بیرون با دوتا لیوان هر چی زور زدم این در نوشابه کوفتی باز نشد غرور گرامی رو کنار گذاشتم و مجبورا به امیر دادم باز کنه! وقتی نوشابه رو جلوش دراز کردو با تعجب نگام کرد و گفت : پناه فقط دلم میخواد مث دیشب بشه! میکشمت! 

از ترسی که تو دلش گذاشته بودم خندم گرفته بود و همچنین دلم خنک شد! ها ها ها 😃 نوشابه رو باز کرد و منتظر نگاش میکرد تا بپاچه بیرون:) بهش خندیدم و گفتم: بده به من بدبختِ ترسو! 

ی لیوان واسش ریختم و ی لیوان دیگه واسه خودم . بعد از تموم شدن ناهار داشتم آماده میشدم برم برسم به دانشگام که امیر با گفتن خودم میرسونمت متوقفم کرد! 30 مین بعد کاره دو تامون تموم شد ، امیر منو دانشگاه رسوند و خودش رفت به کاراش برسه البته به گفته خودش! حالا معلوم نیست میره چه گند کاری میکنه!؟ اییششش اصن ب من چه؟. 

وارد دانشگاه شدم. دو دقیقه زود رسیدم؛ رفتم سر کلاس و روی صندلی همیشگی نشستم! هعی جای زری خالی! اها زری!!! یادم باشه بعد از کلاس یه زنگش بزنم، خوب منم که حافظم قوی! بزار بزارمش توی لیست دلخواه تا یادم بمونه! وارد لیست مخاطبین شدم همین که باز شد یه اسم سیو شده نظرم رو جلب کرد: *پادشاه قلبم* یا امام زاده بیژن برادر ارژنگ این دیگه کیه؟! اوه اوه چه واسه خودش در نوشابه هم باز کرده! پادشاهه قلبه من؟؟؟ برو بَ بَ! پادشاهه قلبه من خوده خودمم و بس! خاک تو سرت پناه نه اخه مگه پسری که پادشاه؟! ملکه قلبه خودم خودمم! پس پادشاهش کیه؟ همین یارو که نمیشناسی! پووفف ابن هر کی هست بد جور ذهنم و درگیر کرده! باریکلا بش که همین اوله کار تونست جلبِ منو توجه کنه! وا چی گفتم الان؟ 

با سلام استاد به خودم اومدم و مشغول گوش دادن به درس شدم! 

***                                             

خوب آخیش از دست این استاد ایکبیری هم راحت شدم الان چیکار کنم بدون ماشین؟؟ ای خدا من غلط کردم دیگه قدر ماشینمو میدونم الان یه تاکسی بفرست! عه تاکسی! خداجون دمت جیز زحمت شد واست اما نمیخوام دیگه خودم پیدا کردم! سوار تاکسی شدم و کرایه رو دادم. چون آدمی حواس پرتی ام یهو پیاده میشم کرایه هم ندادم این یارو هم خودشو میکشه منم مث گا... عه! مث یه ادم حواس پرت میرم تو خونه در رو هم میبندم بدون توجه به خودکشی جناب اقای راننده! خوب میخواستم چیکار کنم؟؟ آهاا بزنگم به زری عنی! بعد از دو تا بوق برداشت:

زری: الوو؟؟ الو؟؟ بفرمایید؟! 

در جوابش سکوت کردم. هق:/ زری عنی منو نمیشناسه ینی؟ 

زری: پناه بنال! 

_ به به زری خانوم! چه عجب! ما شما رو دیدیم! 

زری: خوبی پناه؟ چه خبرا!؟ شوور نکردی هنو؟ 

_ گمشو بابا! فک کرده همه مث خودش هول شوورن!

زری: پناه؟ 😕 من هولم؟؟ بابا هر کی ندونه خودت که میدونی علی تو دانشگاه پا پیچ من شد منم که احساساتی! یهو ب خودم اومدم دیدم عه وا ازدواج کردم:)! 

_ زری یه کلمه دیگه خالی ببندی میام برات! خوده عنت اومدی با ذوق گفتی پناه پناه بگو چی شد علی ازم جزوه گرفت و... 

زری پرید وسط حرفمو گفت: صدات رو بلند گوئه به علی سلام بده! 

صدای خنده علی رو شنیدم که گفت: سلام پناه خانم خوبین؟! 

_ عه به به علی اقا! خوبی تو؟ 

زری: تو چیه؟؟ شما!! 

_ گمشو بابا نخوچی! خوبه این علیه بی معرفت رفیق فابم بوده! 

علی: عه کجا بی معرفت؟ تو کارای عقد افتادیم نرسیدم احوالت بپرسم! خوبی؟ چیکار میکنی؟ 

_عاره دیگه! زن ذلیلی .. همین نشستی در... اهم نشستی گوش به فرمان این زری دوستاتو هم فراموش کردی! 

علی در حالی که میخندید گفت: هنوزم بیتربیتی پناه! 

_ خیلی ببخشید ولی خانوم شما بنده رو اغفال کرده! بالاخره دوستمه دیگه! 

علی: خوب بگو چیکارا میکنی؟ 

_ هیچی! از سر کار به دانشگاه از دانشگاه به خونه! 

علی : راسی شنیدم امیر اومده خیلی دوست داشتم بیام دیدنش اما میدونی که شمالم! از طرف من سلام برسون بهش! 

_ والا چشمت آدم نکبت مث امیر نبینه! نوشابه رو هم زده به من داده میگه درش رو باز کن! منم باز کردم همش پاچیده روم! بعد کف زمین پخش شده از خنده! والا ی بچه سه ساله هم میدونه با یه خانم محترم مث من چه رفتاری باید داشته باشه و این امیر هنو نفمیده! 

علی : عه والا نمیدونم چی بگم؟! امیر پسر خوب و فهمیده ایه! از بچگی هم به خانوما احترام میذاشت! حالا دلیل اینکه چرا با تو این کار رو کرده نمیدونم! ولی حتما دعواش میکنم! 

_ نه نمیخواد بابا! آدم بیشور ارزش دعوا کردن نداره که! 

تو دلم داشتم میخندیدم به امیره بدبخت! من نمیدونم چه پدر کشتگی با امیر دارم؟! :))) 

زری: وای پناه امیر چه شکلی شده؟ خیلی دلم میخواست بیام دیدنش اما خودت که دیدی علی چی گف! 

_ وای زری نمیدونی مث ملاقه برنج کشی شده! همون قدر پهن! همون قدر سفت و استخونی! 

زری در حالی که از خنده غش کرده بود پرسید : این الان ینی چی؟ چاقه یا

 لاغر؟؟! 

_خری دیگه! یه لحظه وایسا! 

_خیلی ممنون! ( با راننده بودم! پیاده شدم و در خونه رو با کلید باز کردم) 

_خوب داشتم میگفتم! شده مث برج زهر مار! انقد اخلاقش سگی شده که نگو! 

زری: بابا قیافشو بگو! 

_ بله؟ بله؟؟ تو شوخر داری دیگه! چشم رو مال مردم داشتن کاره زشتیه زری خانوم! 

زری: گمشو پناه خودت میدونی امیر مث ی داداش واسم عزیزه! 

_بابا قیافشو گفتم دیگه! مث ته دیگه استانبولیه! 

زری: خیر تو قصد نداری یاد بگیری مث آدمیزاد زر بزنی! ول کن خودم میبینمش! 

_نظر لطفته! خوب دیگه قط کن 10 تومنم به اقا علی میگی بزنه به کارتم حالا پول انرژیی که به خاطرتون هدر دادم و نمیگیرم پول شارژمو میخوام! قربونم برین!! کاری نداری؟ 

زری داشت میترکید از خنده در همون حالت بریده بریده گفت: باوشه! خدافظ

پووفف این زری هم خیلی وراج شده ها! 

_ سلاملکم مهتاب خانومی خودم! 

مامان: سلام کم زبون بریز دختر! برو لباساتو عوض کن بیا ی چیزی بخور! 

_ باشه مامان گلی! 

رفتم لباسام رو عوض کردم و اومدم توی سالن رو کاناپه خوابیدم. هندزفیریم رو توی گوشم گذاشتم و مشغول دیدن فیلمم شدم! لواشک خوشمزه ام رو رول کردم سرش رو توی قره قوت زدم داشتم نوش جون میکردم که یه آدم بیشوری از دستم کش رفت! بلند شدم کلاهه هودی گشادم رو که جای دو نفر دیگه هم توش داشت سرم کشیدم و گفتم: این چه کاری بود کردی؟؟ 

+تعارف یادت ندادن نه؟ 

_ چرا اتفاقا بلدم خوبم بلدم! نخواستم به تو تعارف کنم! 

+خوب اینم نتیجش! 

سکوت کردم که با دیدن قیافش ترکیدم از خنده! ابرو هاش تو هم گره خورده بود، چشماش بسته و سعی داشت درسته لواشکو قورت بده! با خوشحالی گفتم:آخه نتونستی بخوری؟! 

+ همه که مث تو دیوونه نیستن به خوردن این خرت و پرتا عادت داشته باشن! 

_نخیر هر آدمی میتونه بخوره اینا رو جز تویی که آدم نیسی! 

+ آره دیگه هر کسی که ترش شده باشه ترشی هم دوست داره! دختره خنگول! سلامت کو؟؟ 

_ مسخره ، انگار چند سالمه اصن! خودت خنگی! خوردمش! 

+ چند سالته؟ 

_ هیجده 

+منم بیست و یک! 

_ تو ترش شدی نه من! 

+ پسرا که ترش نمیشن خنگه!! 

_بی مزه! 

+ ادویه ها رو هم با سلامت خوردی؟ 

_بیتربیت! تو اومدی اینجا چیکار؟؟ 

+ ماشین جنابعالی رو آوردم! 

_ خوب الان چیکار داری؟ 

+این جا تشکرته؟ 

_ مرسی، زحمت کشیدی! خوب شد؟ 

+ آره! 

_ نگفتی دیگه چیکار داری؟؟ 

+ اومدم.. امم... تو رو ببینم! 

هر دو مون ساکت شدیم.. یهو پقی زد زیر خنده و گفت: خونه خالمه دلم میخواد بدون دلیل بمونم! لبم رو با زبون تر کردم جمع نشستم و ادامه فیلمم و پلی کردم؛ داشت توی سکوت جذاب تر میشد که این عذاب الهی گوشیو از دستم کشید و گفت: من حوصله ام سر رفت بسه دیگه چقد نگاه میکنی تو این؟؟ 

فصل هفتم 

امیر :من حوصلم سر رفت بسه دیگه چقد نگاه میکنی تو این؟؟ 

_به من چه که حوصله تو سر رفت؟؟ بده به من داشتم فیلممو میدیدم! 

+ نمیدم! 

_مگه دسته خودته! 

پشت سر این حرفم دنبالش افتادم . خودشو پرت کرد روی مبل منم روش! لبم رفت روی چونش لب اونم رو دماغم! از خجالت نمیدونستم چیکار باید بکنم؟!! سریع بلند شدمو گفتم : گوشیمو بده!! 

+ کاش یکم بلند بودی فقط یکم! 

_ که چی میشد؟ 

+ که به جای چونم لبت روی لبم بود! 

میدونستم داره مسخره بازی در میاره که منو حرصی کنه ولی خیلی خره نمیدونه من بی جنبه ام! 

+ پناه به یه شرط گوشیتو میدم! 

_ چه شرطی؟ 

+ اول بگو قبوله بعدش میگم! 

مگه میخواد چه شرطی باشه؟؟ فوقش میگه نوکریمو کن! 

_هر چی باشه قبوله! 

+ باید نقش دست دخترمو بازی کنی! 

_چرااا؟؟ 

+ چون شرط همین بود!! 

وای خدا الحق که منو خر آفریدی! یه خر صورتی بنفش! 

+فقط همین امروزه! 

_ قول؟ 

+ باشه قول! 

_ خوب چیکار باید بکنم؟ 

+ میلاد یکی از دوستام مهمونی پارتی ای رو تشکیل داده به خاطره خوش آمد گویی به من! 

_ خوب نقش من چیه این وسط؟ 

+ این میلاد یه خواهر داره که اصن شبیهش نیست! ینی وقتی ببینیش باور نمیکنی خواهرش باشه! نمیگم زشته ولی همه چیش عمله! از صورتش بگیر تا اندام و کلا همه چی! 

_ خوب که چی!؟ 

+ یه دقیقه ساکت شو هی نگو خوب خوب خوب! دارم میگم خودم 

_ پسره بی اعصاب و استخونی! 

+ حرف نزن! حواسم پرت شد. چی میگفتم؟ 

_ گفتی همه جای دختره عمله! 

+ آها اره! اقا این دختره هم پیله منه! ینی فهمیدم وقتی میرم ترکیه رل میزنه و حالا که اومدم کات کرده! میلاد هم این خواهره عملیشو خیلی دوس داره! منم به خاطره اینکه بفهمونم نمیخوام خواهرشو گفتم با رلم میام! و در حال حاضر رلی نداشتم، ساعت 8 هم باید اونجا باشم که الان تو زحمت رل منو میکشی! 

_ پووفف همینه فقط!؟؟ 

+ اره! 

_ حالا میزنگم الهه میاد نقش رلی رو واست بازی میکنه خودت هم باورت نشه رلت نیس! 

+ گفتم خودت!!! وگرنه گوشیتو نمیبینی! 

_ ایش پسره روانی! 

+ همین که گفتم!! 

چون میدونم روانیه و امکان داره گوشیه نازنینم رو که خودم خریدمش بزنه بترکونه برای همین به ناچار مجبور شدم قبول کنم! 

ساعت نزدیک 7 بود از حموم اومدم بیرون! رفتم سراغ کمدم: یه تاپ سفید چسبون پوشیدم روش یه مانتو بلند از جنس حریر با شلوار لی آبی سفید! موهام رو با بدبختی خشک کردم بالا دم اسبی بستم و پایینش رو فر درشت و ریز قاطی در اوردم ، خیلی جذاب شد ! از جلو : موهام چون هم اندازه با پشت بود مدل سوسکی فر کردم که جذابیت بیشتری به چهرم داد! 

و حالا آرایش: بعد از زدن کرم پودر سراغ کانتورم رفتم و در آخر رژ کالباسی گلبهی ام رو زدم به خودم خیره شدم! وووااوو چه دلی ببرم از امیر عن! اییشش من الان با این وضع باید با اصغر خودم میرفتم پارتی نه این امیره سه نقطه! با کانتور حرفه ایم کاری کرده بودم گونه هام جلوه بیشتری بدن و با مژه های عروسکی که چسبونده بودم چشمام جذابیت خیلی بیشتری داشت طوری که همه خیره چشام بشن! کیف برق داره نقره ای رنگم رو برداشتم و با شال و کفش پاشنه 7 سانتی ستش پوشیدم! با ادکلن آبنباتی خنک و خوش بوم هم دوش گرفتم و به سمت سالن خونه حرکت کردم. ساعت 8 و ربع رو نشون میداد، خاک تو سرم دیر رسیدم حالا امیر سرم و میبره! مامان ماشالایی بهم گفت و با خوش رویی بدرقم کرد. معلوم نیست امیر نکبت چی بهش گفته که مامان هیچ ایرادی به سر و وضعم نگرفت! من که ندیدم ولی مث اینکه امیر لباسش رو همینجا عوض کرده. رفتم توی کوچه منتظر امیر دیدم بعله با اخمای تو هم منتظر من نشسته و داره ب ساعت توی دستش اشاره میکنه! سریع سوار شدم امیر بدون حرف ضبط ماشین رو روشن کرد. تا مقصد حرفی نزدیم و فقط به اهنگ گوش میدادیم: 

اعتراف دل من رفته برات یه جوری عاشقتم که هیچ کسی نبوده ≅≈≠≡

 

اعتراف آره میمیرم برات دستامو بگیر ببینه هرکی که حسوده •¦•¦•

 

جان ای جانم دردم و درمانم مجنون توام لیلی افسانه ای ام باش ≅≈≠≡

 

جان ای جانم دنبال تو حیرانم دیوانه ام و عاشق دیوانگی ام باش •¦•¦•

 

بمونی برام نمیشه از فکرت درام محاله یه روز با تو تموم شه ماجرام ≅≈≠≡

 

 

قلبم واسه تو میکوبه حال دلم با تو خوبه میخوام باشی کنارم وقتی بارون میاد و غروبه •¦•¦•

 

بمونی برام نمیشه از فکرت درام محاله یه روز با تو تموم شه ماجرام ≅≈≠≡

 

قلبم واسه تو میکوبه •¦•¦• حال دلم با تو خوبه میخوام باشی کنارم •¦•¦• وقتی بارون میاد و غروبه •¦•¦•

 

کم طاقتم و دوری کنی تاب ندارم از عشق تو مجنون شدم و خواب ندارم •¦•¦•

 

ای وای ای وای عاشق شدم انگار حسی که توی قلبمه فرق داره این بار ≅≈≠≡

(آهنگ:علی_ابدالملکیــ=اعتراف)

بعد از تموم شدن آهنگ امیر بدون نگاه کردن فقط یک کلمه گفت زیبا شدی! 

از تعریفش دلم قیلی ویلی رفت! و فقط در جوابش گفتم : مرسی تو هم خوشتیپ شدی! 

لبخندی محو زد. 

***                                                

امیر ماشین رو پارک کرد و پیاده شد در من هم باز کرد تشکری زیر لب کردم و باهاش هم قدم شدم. امیر زنگ باغ رو فشرد و تا قبل از اینکه در باز بشه گوشیمو سمتم دراز کرد و گفت : بیا دختر خوب اینم گوشیت! 

چشم غره ای بهش رفتم و گوشیمو ازش گرفتم. در باز شد و همزمان با ورود ما فشفشه هایی روشن شد. داشتم سکته رو میزدم که امیر دستور خاموش کردنشون رو داد. متاسفانه خیلی از فشفشه و آتیش میترسم! بعد از ورود به سالنی که مشابهت زیادی با تالار داشت روی کاناپه های تک نفره نشستیم . بعد از 10 مین فک کنم همون دختری که امیر ازش گفته بود ب سمتمون خیز برداشت یا ابرفضض!!! بسم الله الرحمن الرحیم این جنه یا دختر؟ ولی خدایی همه چیشو فاکتور بگیریم اندام خفنی داشت و باعث میشد دیگه کسی به صورتش نگاه نکنه! دوباره زل زدم به صورتش چشمای گرد و درشتی داشت ولی با فاصله زیادی که از هم داشتن اصلا جذابیتی نداشت جذابیت که هیچی حتی به مقدار کم هم قشنگ نبود، دماغ عملیش افتضاح بود سرش اونقدری بالا بود که سوراخ دماغش تا فیهاخالدونش رو نشون میداد 😕 ! گونه هاش به اندازه ای ژل داشتن که نمیتونست یه لبخند بزنه لباش هم که نگم اونقدری باد داشت که دندون هاش مشخص نبودن! اومد جلو و مشغول حرف زدن با امیر شد.. 

دختره: امیرم این رلته؟؟؟ 

انقد با ناز و ادا حرف میزد دلم میخواست با همون کفش پاشنه دارم برم تو حلقش اونم جفت پا! بعد تازه یه جوری به من نگاه میکرد انگار از فضا اومدم.. بهش حق میدادم چون توی پارتی بین دخترا فقط من بودم که هیچ عمل زیبایی نداشتم کم کم حداقل همه دخترا دماغشون عمل بود اونم نه به طور طبیعی به طور خوکی! منتظر جواب امیر بودم دلم میخواست بدونم چی میگه؟!! 

امیر: بله، سر کار خانم رل بنده هستن! مشکلی داری؟ 

دختره: امم.. آخه یه جوریه.. ببین لباش نیاز پروتز داره!! 

و بعد از این حرفش رو به من گفت : عزیزم مینا جون خیلی خوب تخصص داره تو کاره تزریق اگه بخوای واست نوبت بگیرم ببین ماله خودمو چقد تمیز و خوب فرم داده! 

در جواب گفتم: نه مرسی من زیاد با لب باد دار راحت نیستم! 

اونقدر لحنم لوس بود خودم اوقم گرفته بود! به امیر نگا کردم داشت به زور جلو خندشو میگرفت کاملا ضایع بود ادای دختره رو دراوردم. 

دختره: باشه جوجو! 

اه اه اه عق:/ حالم بد شد! داشتم به دختره فحش میدادم باز اومد سمت امیر و گفت : سارینات میخواد باهات تانگو بره قبولش میکنی؟ 

امیر: خیر! تا وقتی پناهم اینجاست اولویت اوله! 

بعد تموم شدن حرفش چشمکی ب دختره که فهمیده بودم اسمش ساریناست زد و رو به من درخواست رقص تانگو( دونفره) کرد. سرم رو به علامت باشه تکون دادم . از داخل کیفیم کمربند طلایی رنگی دراوردم و به کمرم قفلش دادم. مانتوم رو شبیه پیرهن بلند و ساده چین دار کرد و پاهام رو پوشوند یعنی فقط کفشام مشخص بودن شال حریرم رو در آوردم و با دست بقیه به سمت وسط سالن رفتیم . خندم گرفته بود، قرار بود با بلای جونم تانگو برقصم! اووفف اخه مگه امیر هم احساس داره؟؟! یکی از دستام رو روی شونه امیر قرار دادم و با اون یکی دستم دستش رو گرفتم به اندازه دونفر وسطمون فاصله بود؛ امیر گردنش رو خم کرد تا بتونه توی چشمام خیره بشه بعد از خم شدن گرنش فاصلمون رو به اندازه دو تا انگشت باقی گذاشت. بالاخره آماده رقصیدن بودیم. آهنگ پخش شد. استرس گرفتم هیچی از رقص تانگو نمیدونستم! با صدای آرومی به امیر گفتم : من هیچی بلد نیستم!! 

امیر: خودتو بسپار به من! 

به حرفش گوش کردم. اول به صورت دایره میرفتیم و برمیگشتیم، آهنگ تند شد و حرکات ما هم تند! دورمون رو بخار فرا گرفت! انگار تو ابرا بودم ! دست امیر از ناحیه پهلوم جدا شد و همزمان هل داده شدم به سمت عقب در حالی که میچرخیدم تو چشمای امیر خیره بودم یه برق تحسین توی چشماش موج میزد لبخندی زدم و با اعتماد به نفس ادامه دادم! بعید بود همه چی داشت خوب پیش میرفت! منم با این کفشا نیافتاده بودم! بعد از چرخ دوم برگشتن ، تو آغوش امیر پرت شدم منو روی دست آزادش خوابوند و با دست راستش پامو بالا گرفت! همه شروع کردن جیغ کشیدن و ببوس ببوس گفتن! خیلی ضایع بود اگه نبوسه ولی اگه هم ببوسه من اینجا رو ترک میکنم حاضر نیستم واسه گوشیم پاکیه خودم رو از دست بدم! 

امیر با صدای خیلی آهسته زیر لب گفت: میشه ببوسمت؟! 

_ به هیچ عنوان! 

امیر: اما زشت میشه! 

_ به من چه؟ 

امیر دیگه هیچی در جوابم نگفت و فاصلمون رو تموم کرد! با اینکه میدونست ناراضی ام! چشمامو بستم که حداقل این صحنه کذایی رو نبینم! 

فصل هشتم 

چشمامو بستم تا حداقل این صحنه کذایی رو نبینم! حالا نوبت منه بدون توجه به حرفات ول کنم برو اقا امیر! خیلی سریع شالم رو برداشتم انداختم روی سرم و کمربندم رو توی کیفم جا دادم گوشیم رو هم برداشتم و بدون توجه به امیر که اسممو صدا میزد به سمت خروجی باغ حرکت میکردم. پسره آشغال زبون نفهم! 

خوب بود یکی با ملکا همین کار رو میکرد؟! 

امیر با داد کیفم رو کشید و گفت: آره اگه کسی بود که دوسش داشت خوب بود! 

مثه اینکه دوباره بلند فکر کردم! 

منم مثل خودش تن صدام رو بالا بردم و گفتم : اما واسه من این اتفاق دقیقا عکس افتاد! این کار رو کسی باهام کرد که نه دوسش دارم نه دوستم داره!!! 

این حس حقارت رو کسی بهم داد که همه به عنوان بلای جونم میشناسنش!! 

میفهمییییی؟؟؟ 

کلمه آخرم رو با جیغ بلندی گفتم همزمان با تموم شدن حرفام یه قطره اشک از چشمم ریخت! سریع پاکش کردم ، پشت کردم به امیر و تند تند قدم بر میداشتم! 

امیر: پناه باشه! باشه.. میدونم مقصر منم ولی خواهش میکنم اول خوب شو بعد برو خونه ازت خواهش میکنم! برای اولین بار خاله تو رو سپرد دستم نزار رو سیاه بشم پیشش! 

_ مامانم؟؟؟ مامانم فقط منو نسپرده دستت! منم به اشتباه این کار رو کردم! فقط مشکل اینه که بهت اعتماد کردم میدونی؟!!! چرا وقتی بهت اجازه ندادم اون کار رو کردی هااا؟؟ چرااا؟؟ دِ جواب منو بده! 

امیر: چون فکر کردم فقط یه بار میتونم داشته باشمت! چون فک کردم بعد از این بازی دیگه نتونم کنارت باشم! چون ترسیدم مال من نشی! 

سکوت کردم.. بغضمو قورت دادم! دلیل خیلی مسخره ای آورد! پشتمو بهش کردم . هر چی فحش بلد بودم و نبودم نثارش کردم! برای ی لحضه احساس کردم مچ دستم داره کنده میشه! از درد سکوتم و شکستم و با جیغ خفیفی زمزمه کردم: آی.. 

برگشتم عقب امیر بود که داشت به زور منو میکشوند به سمت ماشینش! شروع کردم غر زدن : ولم کن! اخ دستمو شکوندی! پسره وحشی ولم کن! 

به زور نشوندم تو ماشین و در رو قفل کرد. خودش هم وارد شد و ماشین رو روشن کرد.. بازم یه آهنگ پلی کرد : ماشین رو اوج سکوت برداشته بود. امیر حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت! به دستم خیره شدم، کبود شده بود! لعنت به اون دستات که اینقد پهنه! دیگه به چیزی فکر نکردم و اجازه دادم غرق بشم تو صدای خواننده! : 

معذرت اگه کمم واسه دلت نگفتم حرفامو بهت

♫♫

گذاشتم عاشقم بشی شدم تمام عامل سرگیجه های دائمت

♫♫

نفهمیدی که عشق من تو زندگیت مزاحمه

♫♫

معذرت اگه داد میزدم سرت اگه چشمات همش تره

♫♫

اگه بعد از این بازیا میگفتم بار آخره

♫♫

شکستنت جلو چشام منو از رو نمیبره

♫♫

دروغام میشد باورت منو ببخش

♫♫

معذرت اگه مجبور شدی بری حق داری هرچی که بگی

♫♫

کاری کردم که دائما بگی لعنت به زندگی

♫♫

ترسیدم خیانت کنم بهت از روی بچگی

♫♫

معذرت واسه قرصای هرشبت که هرکدومشم کمه

♫♫

واسه آروم گرفتنت میدونم هرچی میکشی همش بخاطر منه

♫♫

پشیمونم ببین منو معذرت تنها حرفمه

♫♫♫

معذرت واسه اون همه خاطره که کرده بازی با دلت

♫♫

معذرت اگه همش مرددم گفته بودم که قید احساسمو دیگه زدم

♫♫

تو لیاقتت این نبود نمیدونستی من بدم

♫♫

هی بهونه کردم که تا دیگه جوابتو ندم

♫♫

منو ببخش ( شهاب مظفری:معذرت)

احساس کردم تموم حرفایی که امیر میخاد بهم بگه همیناست! وقتی فهمیدم ماشین توقف کرده بدون خدافظی از امیر پیاده شدم. با دست اشک چشمام رو پس زدم مثلا سعی کرده بودم اشکم نریزه! زنگو زدم، در با صدای تیک باز شد. 

داخل شدم امیر هم پشت سرم اومد داخل . وای یادم رفته بود امشب مامان همه رو به خاطره برگشتن امیر دعوت کرده بود! آخه یکی نیست بهش بگه به تو چه! البته خودم گفتما! در جوابم هم گفت بچه خواهرمه پاره تنمه! 

وارد اتاقم شدم میخواستم تا موقع شام بیرون نرم . برای همین خودم رو با کارای کامپیوتری سر گرم کردم. داشتم رو صورت امیر فتوشاپ کار میکردم عکس پروفشو برداشتم دماغشو به اندازه خرطوم فیل بزرگ کرده بودم گونه هاشو کلا حذف کردم لباشو هم مث شتر واسش ادیت زدم روی عکس هم با فونت آیفون و رنگ صورتی بنفش نوشتم : سارینات دل تنگته! و فرستادم واسه استادم. پشت عکس هم شروع کردم چت کردن با استاد

_استاد اینم از کاریکاتور من! چطوره؟ 

استاد: آفرین خانم محمدی خیلی عالی شده! لطفا آموزش این ادیت رو واسه بقیه بچه‌ها بزارید. با تشکر از شما! 

_خیلی ممنون استاد ! اما متاسفانه اجازه ندارم عکس اصلی مدلم رو داخل گروه بزارم لطفا خودتون یه عکس ارسال کنید با همون عکس آموزش میدم! و باز هم ممنون استاد جون! 

با صدای امیر جا پریدم : تو چیکار کردی پناه؟؟ این چه وضعشه؟؟ چرا منو این شکلی کردی؟؟ 

باهاش قهر بودم خیلی سرد جوابشو دادم: وا تو واسه چی بدون در زدن میای تو؟؟؟ یهو یه خانم متشخص داره تو اتاق لباس عوض میکنه! نباید مث گاو سرتو بندازی بیای تو! 

تمام این حرفامو خیلی جدی زدم برای همین امیر بدون گفتن چیزی رفت بیرون! برگشتم دیدم واسم شام گذاشته از هر چیزی دوتا گذاشته بود! نکنه ماله خودشو آورده که با من بخوره؟ ینی چی شده که ترجیح داده با من شام بخوره؟ 

بهش پیام دادم: 

_امیر شام خودت اینجاست! 

+ آره میدونم! مهم نیست! دیگه رسیدم خونه! 

وای خاک تو سرم پسره نره ب خاطره من افسردگی بگیره؟؟ به جهنم! حقشه اصن! اووففف حالا من میمیرم از فضولی! ینی چی شده؟ بزار از خوده امیر بپرسم؟! نه نه! وللش! حالا امیر چی کوفت میکنه؟ بزار بپرسم اگه چیز خوشمزه داره برم خونشون! 

_حالا چی کوفت میکنی؟؟ 

+ دارم پیتزا نوش جون میکنم! 

بیشور عکسش رو هم فرستاد! دوتا پیتزاست که! پرسیدم: 

_چرا دوتا پیتزا خریدی؟ منتظر کسی هسی؟ 

+ آره منتظر سارینام! 

اییشش پسره سه نقطه! حیف حیف که وجدانم نمیزاره تنهاتون بزارم! وگرنه عمرا بیام خونتون! 

پاشدم یه مانتو خردلی کوتاه با نقش و نگار های جذابش پوشیدم خیلی دوسش داشتم مدلش لش بود و هنری! یه شلوار لی بالا گشاد ساق تنگ پوشیدم (نمیدونم به این شلوارا چی میگن ببخشید دیگ! ) جوراب صورتی هم پوشیدم ولی اصلا به ستم نیومد! همینه دیگه تیپ هنری ینی رنگی رنگی! 

شال 3 متری زرشکی هم سرم کردم. کیف کوله مشکیم رو برداشتم و شارژر، هندزفری ، لپ تاب هر چی بگی داخلش گذاشتم! به سمت پذیرایی رفتم بعد از سلام به همه و گفتن دارم میرم خونه سارا دوستم ، نگاه کنجکاو مامان رو پایان دادم! سارا بعد از زری صمیمی ترین دوستم بود! یه دختر ساکت و شیطون که البته اونقد اروم بود با زری خل و چل گشت دیوونه شد! منم همش تذکر میدادم سارا آدم نشی یهو! اما چون سارا زود ازدواج کرد کمتر باهاش رفت آمد داشتیم تا اینکه زری خره هم شوخر کرد رفت ؛ الان دوباره با سارا صمیمی شدم! راستش سارا بهتر از زریه چون شوخرشو نمیشناسم زیاد نمیرم خونش! شوخر زری هم که علیه خودمونه! از بچگی با ما رفت و اومد داشته! پسره همکاره بابامه تا اینکه ی روز زری رو تو دانشگاه دید و خر شد رفت گرفتش! اما سارا ازدواج سنتی کرده و ما اصن سپهر ( شوهرش) رو نمیشناسیم! اما شوهرش از این پسرا نیست که بگه چرا فلان دوستی داری و . اضافی بخوره درمورد دوستاش . واسه همین دوبار تا حالا رفتم خونش! در خونه خاله طلوع پارک کردم و زنگ زدم در با صدای تیززر باز شد! نمیدونم چرا در با این صدا باز شد! 

رفتم بالا و داد زدم صابخونه؟؟ مهمون نمیخوای؟؟ واای خاک تو سرم!!!!! پناه چقد خری تو آخه؟؟!!! چرا انقد خری؟؟ چرا؟؟ چرا؟؟ وای خدا! خاله طلوع خونه ماست من اومدم تو خونه تنها با ی پسره روان پریش! صابخونه من رفتم خونه خدافظ! امیر از اتاق پرید بیرون و گفت : کجا؟؟ 

_راستش من یادم نبود مامانت اینا خونمونن! 

امیر: باشه صبر کن میریم تو پارک میخوریم! 

_ چیو؟ 

امیر: پیتزا ها رو دیگه! 

_ چه فرقی داره؟ 

امیر: هیچی ولی وایسا الان آماده میشم بریم!

شرمنده بیرون رفتم! ولی خوب دست من نیست اعتمادم از بین رفته! و خودش باعث اینکار بود! 

ساعت 9 و نیم رو نشون میداد که رسیدیم پارک و پیاده شدیم! پشت یکی از میز شطرنج ها نشستیم اما خبری از پیتزا نبود! 

_پس پیتزا ها کو؟ 

امیر: سفارش دادم داره میرسه! 

_مگه نخریده بودی؟ 

امیر: نه؛ میدونستم تو شکم گنده کوچولو عاشق پیتزایی خواستم اذیت بشی! 

_چرا خونمون نموندی؟ 

پووفف نتونستم نپرسما! اَه چقد فضولم اخه؟! 

امیر تک خنده ای کرد و گفت: خسته بودم! 

_ پس چرا الان تو پارکیم؟ 

امیر: چون تو فوضولی! 

اخمامو بهم گره زدم و گفتم: خودتی! 

اونقدری سرد بودم با امیر ،خودم خسته شده بودم امیر رو نمیدونم! 

بعد از خوردن پیتزا امیر انقد مسخره بازی درآورد و منو خندوند که خدا میدونه! در حالی که از شدت خنده به کارای امیر اشک چشمم رو پاک میکردم بریده بریده گفتم: بسه... امیر.. دلممم..!! رفته بود بالای پل هوایی پولای قلابی هم خریده بود هر خوبه رد می شد پولا رو میریخت اونا هم خم میشدن میدیدن الکیه با خجالت میرفتن! منم پخش زمین شده بودم! اما اگه پیرمرد یا پیرزنی میومد خم بشه من خودم بهشون تراولی میدادم دلشون خوش بشه:) ! وای مامان بابا!! تا الان زنگ زدن سارا!! وای خدا چرا دروغ گفتم؟! الان بزنگم به سارا! 

بوق.. بوق... بوق.. 

سارا: الو جونم؟ 

_سلام سارا خوبی! ؟ مامان من که نزنگیده بهت؟ 

سارا: مرسی تو خوبی؟ چرا اتفاقا الان داشتم باهاش حرف میزدم گفتم سمت خونه ای! 

_ وای دمت جیز !!عاشقتم 🙂 قربونم بری! کاری باری؟ 

سارا با خنده گفت: نه دیوونه بای! 

بعد از قط کردن زنگیدم مامان: 

_الو مامان؟ 

مامان : بگو چی شده پناه؟ 

_هیچی من تو پارکم امیر رو دیدم یکم سوال دارم ازش راجع بیمارستان بپرسم میام خونه نگران نشین! 

مامان : هوف خیالم راحت شد دختر با امیر بیا هنوز مامانش اینا اینجان! 

_ اگه اومد باشع!! کاری باری؟ 

مامان : نه مواظب خودت باش! خداحافظت! 

_اوکی.تنکس! 

قط کردم. برگشتم رو ب امیر دیدم روی صندلی نشسته، رفتم کنارش! 

امیر: مامانت نگران شده بود؟ 

_ آره! 

امیر : مگ بهش نگفتی با منی؟ 

_ نه! 

امیر : چرا؟ 

_ چون همه جمع منو نگاه میکردن نخواستم حاشیه بسازن! 

امیر : چرا واست اُفت داره بگن با من رابطه داری؟ 

_چه ربطی داره؟؟ چون نداریم نمیخوام پشتم حرف بیاد! 

امیر : آها! 

هر دو توی سکوت به عابرا نگاه میکردیم . امیر سکوت رو شکست و گفت: پناه بابت امروز عذر میخوام! 

_چرا چیشده مگه؟؟ 

امیر : با اینکه ناراضی بودی بوسیدمت! 

چیزی نگفتم.. خودش ادامه داد: 

امیر : شاید با خودت فک کرده باشی با اینکه ناراضی بودی چرا بوسیدمت؟! چون افتخارم بود تو مثلا رلمی.. یه دختره طبیعی، نچرال و زیبا! همینطور لباست پوشیده تر از همه بود! این نشون دهنده پاک بودنته پناه! هر پسری از خداشه یه دختر پاک و دست نخورده کنارش داشته باشه! حالا توی اون جمع هم همه منو به عنوان یه پسره لاشی میدونستن که فقط با تو مهربونه! خواستم جلوی همه ببوسمت تا باورشون بشه یه پسره بد میتونه واسه کسی که دوسش داره خوب باشه! 

نگاش کردم.. چشمای طوسی رنگش برق عجیبی داشت! توی چشماش یه حسی بود که میشد واقعی بودنش رو حس کرد! عمیق نگاش کردم! و در آخر سوالی که بعد از تمومه این حرفاش ذهنمو درگیر کرده بود به زبون آوردم! 

_ مگه.. امم.. مگه منو دوست داری؟! 

امیر فکرشو نمیکرد همچین سوالی بپرسم! خودش رو جمع و جور کرد ، کلافه دستی توی موهاش کشید! انگار میخواست جواب بده اما میترسید! جوابمو نداد! فقط با گفتنِ بریم دیگه دیر شد بحث رو خاتمه داد! 

هه بازم غرورم له شد! بازم اعتماد کردم بهش و دوباره بهمش زد! اوففف کاش فوضول نبودم تو اینقدر به غرورم لطمه نمیخورد! بیخیال بلند شدم. واسه شب خوبی که واسم ساخته بود تشکری کردم و به سمت ماشین خودم رفتم! توی ماشین به امیر زنگ زدم : 

_ راستی امیر؟ 

امیر : بگو؟؟ 

_ مامان گفت تو رو هم ببرم خونمون میای؟ 

امیر : نه خستم! 

بدون خدافظی قط کردم! موزیک رو پلی کردم : ( مسخره بازی_امیر تتلو)

بعد از 20 مین رسیدم خونه. با صدای بلند گفتم : سلاملکم عشقتون اومد! 

همین که وارد پذیرایی شدم چشام 4 تا شد! یا ابرفض!! روزبه با خانوادش مزاحم شده بود. ای خدا منکه به این تو دانشگاه گفتم: نه! مامان کجایی که دارن دخترتو به زور میبرن!؟ 

رفتم مودبانه جلو ، اول سلامی دادم ، خانواده روزبه با خوش رویی جوابم رو دادان. بعد از اینکه نشستم رو مبل گفتم : مامان پس خاله اینا کوشن؟ 

مامان: پذیرایی اصلی! 

ما خونمون چون خیلی بزرگ بود اتاق من طبقه بالا میشد و زیر راه پله ها سالن پذیرایی میشد. آشپز خونه هم پشت سالن ها قرار داره. بابا به حرف اومد و گفت : خب این دختره منه! پرستاره.. گرافیک میخونه.. کارخونه هم خوبه میکنه. .! 

مامان روزبه: خوب به نظر من جوونا برن تو اتاق حرفاشون بزنن! 

به حرف اومدم تا الکی آیندمو به باد ندم: اقا روزبه چرا خدمت خانواده عرض نکردین؟ شما توی دانشگاه هم به من درخواست ازدواج دادین و من رد کردم! 

روزبه به ت. پ. ت. ت افتاد و گفت: خوب..امم..اونجا دانشگاه بود محیط فرق داشت! 

_درسته محیط فرق داشت اما منو شما یکی هستیم! همونایی که توی دانشگاه هستن! 

روزبه ساکت شد و خانوادش شروع به پچ پچ کردن.. بازم ادامه دادم: 

جواب من منفیه همین! 

چنددقیقه بعد خداحافظی کردن و رفتن! خاله طلوع اومد بیرون، بغلم کرد و گفت : وای پناه کوچولوئه خاله که چار دست و پا میرفت بزرگ شده و به خواستگاراش نه میگه! 

خندیدم و خاله رو بغل کردم! 

***                                                 

بعد از رفتن خاله اینا همه خوابیدیم. 

قوقولی ... قوقول...  

بعله مرغ مون هم ب صدا در اومد! البته فک کنم خروسه!؟ داره میگه پناه خره پاشو برو سرکار حالا اقا امیر جرت میده دیرته! یا اکثر امام زاده هاااا دیرمهههه! 

ساعت رو نگاه کردم وای خدااا! ساعت 8 و نیمه ، من برسم اونجا 9 شده ! به خدا که اخراج میشم.. این امیر خودش روانیه منم روانی کرد:/ چیکار به اون بدبخت داره؟

پناه جا این زر زدنا گمشو تو دسشویی! ب محض وارد شدنم توی دسشویی یه سوسک دیدم! اقا من تعارف ندارم ولی خداوکیلی از سوسک میترسم! اصنم چندشم نمیشه، میترسمممم! از دسشویی پریدم بیرون شروع کردم جیغ زدن : سوسک... سوووووسک! باباااا؟؟ 

بابا اومد و گفت: باشه.. بسه عه!! مثلا 19 سالت شده ، سن خر رو داری دیگه، هنوز از سوسک میترسی؟! 

به خاطره یه سوسک کوفتی چیا که نشنیدم از بابا! الان شاید با خودتون فک کنین این 19 سالشه چجوری مدرک پرستاری رو داره؟ من دبستانم جز کلاس اول همه رو جهشی خوندم و قسمت این بود دیگه! بابا هم پارتی بازی کرد مدرکمو زود تر دادن چون نمیخواستن بدن و میگفتن حالا زوده.. باید روش کار بشه و همین . ها رو راجع به مدرک قشنگم خوردن! بابا بعد از ساعت ها سوسک رو کشت! دوباره به ساعت خیره شدم 8 و چهل و شش دقیقه! ای خدا همه چی دست ب دست هم داده امروز امیر منو اخراج کنه! بعد از شستن دست و صورتم و مسواک زدن ، رفتم جلو میز آرایش پنکک زدم و ریمل و رژ! 

چون خط چشم بلد نیستم نکشیدم. موهامو با کلیپس بالا بستم. مانتو مشکی چار خونه لش با شلوار تفنگی مشکی. مقنعه هم سرم کردم و رفتم! پووفف خدا! از ساعت ماشین که 9 رو نشون میداد اعصابم خورد تر شد. پناه خداوکیلی آروم برو حالا تصادف میکنی حاشیه عاشقی میاد این وسط! خوب بزار از این کوچه برم شاید زود تر رسیدم! من ساکن اصفهانم و ماشالا اصفهان هم شلووغ!

وای خدا اینجا کجاست دیگه!؟؟ مامااان به دادم برس راهم رو گم کردم! عرعر:/

همون مسیر رو برگشتم با اون سرعت لعنتی نیم ساعت به ساعت اضافه شد! 

بالاخره رسیدم. ماشین رو پارک کردم ساعت 9 و چهل دقیقه بود! منی که هفت باید اینجا میبودم 10 اینجام! داخل شدم.. منتظر آسانسور ایستادم که با صدای دینگ باز شد.. هییییعع امیر اینجاس! از روی ادب بهش سلامی دادم که سرد جوابمو داد! مرسی.. من منتظر بودم کله قشنگمو از دست بدم! امیر 

بدون شکایتی مشغول کار بود! واا این چشه؟؟ دیشب ک بگو بخند و مسخره 

بازی راه انداخته بود! حالا معلوم نیس با کدوم از دوس دختراش بهم زده تو دل من خالی میکنه! اییش.. پسره سه نقطه! تا ساعت 1 امیر رئیس بازی در اورد منم کارکن بازی! ای خدا مگه خاله بازیه؟ ینی میخوام بگم اون دستور میاد منم گوش ب فرمان! موقع استراحت رفتم کاپوچینو درست کردم. آخیش کمی استراحت! کمی نفس راحت از دست این امیر بزغاله! 

امیر: که من بزغالم؟! 

یا امام رضا!! بازم بلند فکر کردم؟؟ امام رضا خودت همه دیوونه ها رو شفا بده! عه عه من دیوونم مگه؟ 

_ عه..چی..؟ بزغاله..؟؟!! شما؟؟ نه... بلا نسبت!! 

امیر : چرا امروز دیر کردین؟ 

_ داشتم سوسک میکشتم بعد راه رو گم کردم بعد اومدم! 

امیر : اگه ساعت هفت سوسک میکشتین حالا فوقش تا ساعت 7 و نیم طول میکشید و بعد راه رو گم کردین اونم میشه 9 ! ولی شما 10 اومدی! 

_ ساعت 8 بیدار شدم 🙂

امیر : واسه چی دیر میخوابی؟ 

_ دیشب خواستگار داشتم دیر شد! 

امیر قیافه زشتشو در هم کرد و گفت : میخواستین ساعت اومدنشون رو یه جوری هماهنگ کنین اینجوری نشه! 

_ خواستگارا سر خود اومدن! 

امیر : مشکل من نیست خانوم محترم! 

_ وا تو چته امیر 😕 ؟؟ انگار اصن نسبت فامیلی باهم نداریم! 

امیر کلافه دستی تو موهاش کرد و گفت : هیچی! چیزیم نیست! 

بعد از استراحت دوباره مشغول کار شدم. امروز کلاس داشتم اما ساعت 6 بعد از ظهر .. از ساعت 1 و نیم یسره دارم کار میکنم؛ وای خدا کمر نمونده واسم دیگه! یه صندلی پیدا کردم اومدم بشینم امیر خیلی سرد گفت : خانوم محمدی وقت استراحت یک ساعت پیش بود! 

جا خوردم! مث خودش سرد جواب دادم : ولی از ساعت 1 و نیم تا الان که 2 نیمه دارم یک سره کار میکنم جناب رئیس!!

امیر سرد و بی روح گفت : مشکلی نداره اگه خسته میشین میتونم جایگزین تون یه پرستاره دیگه بیارم خانوم محمدی! 

صدامون بالا رفته بود.. کل بیمارستان به منو امیر خیره بودن! 

منم بی روح و جدی در جوابش گفتم : خیر نیاز نیست، ولی 2 دقیقه حق استراحت دارم! 

با صدای بلند گفت : امروز دیر اومدین.. ساعت یک هم برای استراحت رفتین... 

استراحت هم میخواین؟ 

_خیر! من که مدام استراحت نکردم!! فقط بین کار ازتون یک دقیقه استراحت خواستم! 

+ اگه وقت استراحت داشتم، خودم اولین نفر استفاده میکردم! 

_ آها پس که اینطوره! 

+ بله دقیقا همینطوره! 

_لطفا دنبال یه پرستاره دیگه باشین ممنون! خسته نباشید! 

حرفم که تموم شد تخته شاسیم رو روی میز کوبیدم و به سمت خروجی حرکت کردم.. واقعا عجیبه!!! یه پسره بی ارزش تونست گند بزنه به اعصابم! اَه!.. 

سوار ماشین شدم. به سمت پارک مشتاق دوم حرکت کردم! 

***                                              

 

بی حوصله زنگیدم ب سارا: 

_الو سارا؟ 

سارا: جانم بگو! 

_ سارا میتونی بیای پارک مشتاق دوم؟ 

سارا : اره . اتفاقا با سپهر داشتیم برنامه میریختیم بریم پارک! 

_ اها. مرسی پس منتظرم! 

سارا : پناه خوبی؟ 

_ اره چطو؟ 

سارا : قربونت نرفتم! 

_ اها آره!! قربونم بری منتظرم! 

سارا : اصن نچسبید! معلومه یه چیزیته! صبر کن داریم میاییم. 

با خنده کاملا تصنعی پشت حرفش ضایع تر شد که یه مرگیمه! 

تماس رو پایان دادم. 

سرم رو بین دستام فشردم.. به تمام اتفاقات بعد از اومدن امیر فکر کردم، ناخداگاه نگاهم سمت بخیه ای که زده بود رفت.. لبخند ملیحی کنج لبم نشست!

 با دوره کردن اون مهمونی بغض گلومو فشرد! 

با یاد آوری اتفاقات چند مین پیش اخمام بد جور تو هم گره خورد ! 

بلند شدم قدم زدن... تو خلوت خودم بودم.. سارا پرسد بغلم و گفت : سلام پناهی چطوری؟ 

خنده رو لبم نشوندم و گفتم : خوبم تو خوبی؟ 

سارا: آره. خب چت بود پشت تلفن؟ 

_هیچی.. گفتم توی عنو بکشونم اینجا رفع دلتنگی! 

سارا : د مرض... منو بگو نگران تو شدم! 

_خوب اشکال نداره حقت بود! سپهر خره کو؟ 

سارا: اوووو حواست باشه چی داری میگیاا!! 

خندیدم و گفتم : سپهر خره کوشی؟؟ 

سپهر از پشت سرم جلو اومد و گفت : سلام پناه خانم حال شما؟! 

_ به به اق سپهر! خوبی خوشی..؟ من خوبم! 

سپهر پوز خندی زد و گفت : بله خوبم! که من خرم ها؟ 

_ بعله! خر نبودی سارا رو نمیگرفتی! 

سپهر : اینو باهات موافقم! 

سارا جیغی زد و گفت : مرسی سپهر.. بامزه!!! خیلی مسخره ای! 

و به حالت قهر صورتشو برگردوند. 

منم مث سارا گفتم : دریاچه نمک! بی مزه! 

سارا واسه سپهر زبون دراورد و با گفتن مث وزغ شدی خانومم از طرف سپهر سارا حرصش دراومد..! بهش چشمک زدم و با شماره 3 من دنبال سپهر گذاشتیم.. 

***                                     

 سه ساعت با سارا و سپهر خوش گذروندیم! بعد از رفتن اونا به خونه سپهر اینا منم به سمت دانشگاه حرکت کردم. 10 مین زود تر رسیدم. سر جای همیشگیم

نشستم و رفتم ولگردی توی اینستا! 

با دیدن اولین پست که یه تئوری بود ، خیلی قشنگ حالم گرفته شد! 

تئوری داخل تصویر : وقتی کسی توانایی گند زدن به اعصابتون رو داره یعنی؛ متاسفانه خیلی دوسش دارین! 

نمیدونم چرا همون لحظه با خوندن این متن به امیر فکر کردم! 

دینگ! 

عه وا پیام اومد واسم! 

پادشاه قلبم : میدونی هیچ کسی کامل نیست! منم اخلاق بد دارم.. 

 صد بار قربونت رفتم اما سه بار فوحشت دادم! 

ای خدا! این کدوم عنیه؟ من الان چی بگم بهش؟ 

_ تو غلط کردی به من فحش دادی 😕

پادشاه قلبم : ببخشید دیگه اخلاقه بده!! 

_ نمیخوام ببخشم! 

پادشاه قلبم : نبخش! 

ایش پادشاهه لجباز!!!! خاک تو سرت! من چرا زنگش نمیزنم؟ شاید هکر باشه؟؟ وای پناه انگار نه انگار داری میری تو 19 سال! مث دختر 14 ساله از مزاحم تلفنی میترسی 😕 ! بابا شمارش مال ایرانه! 

اه این وجدان خره هم هی میاد نداشته هامو میکوبه تو مغزم. 

وجدان: اخه تو مغز داری که بکوبم تو مغزت؟! 

پس کجا میکوبی؟ 

وجی خره: تو قلبت! 

گمشو بابا! منه بی احساس قلب داشته باشم؟؟ عمرا!! 

میگم خری باور نداری! 

وجدان گوساله میری گم میشی یا خودم گمت کنم؟ 

وجی جون : باشه بابا رفتم جوش نزن! 

با تموم شدن خود درگیری گرامیم استاد کچلم هم تشریف اورد و مشغول درس دادن شد.. 

***                                                

کلاسم تموم شد.. رسیدم خونه! 

_ سلاملکم خانواده سمی خودم!! 

مامان : سلام دخترم بیا واست آپ پرتقال گرفتم، بیا بخور خسته ای!

_ اخ من فدات بشم مامانی خره! 

مامان : نمیشه با تو مث آدم رفتار کرد؛ 

بابا : سلام پناه خانوم! دیگه بابا رو تحویل نمیگیری؟! 

_ عههه اقای محمدی! چه عجب این طرفا! دیشب خونه اون یکی همسرتون دیدم تون! 

مامان با جیغ : سعید چی میگه پناه؟؟ 

بابا : خانوم شما هنوز پناه رو نشناختی؟؟ حرفای این شیطان رو گوش میدی؟! 

_ اختیار داری باباجون! حالا خوبه خودم اینجام! 

بابا : حقت همینه دختره کله خراب! 

بابا به سمت مامان رفت.. داشت صحنه مثبت 18 ایجاد میشد چشمام و گرفتم و گفتم : عه عه عه خجالت بکشین بچه اینجاست! 

مامان : حالا نه اینکه این بچه خیلی مودبه!؟ 

بابا : والا مهتاب همینو بگو! 

اومدم جواب بابا رو بدم یه نفر مزاحمه وقت عزیزم شد؛ بدون نگاه کردن به صفحه گوشی برداشم : بله بفرمایید! 

امیر : پناه فردا ساعت 6 بیا سر کار! 

_ مث اینکه شما حرف منو جدی نگرفتی! 

امیر : پناه دارم میگم ساعت 6 میای تمام! 

_ برو بابا..مامانم صدام میزنه باید چایی برم .. قربونم بری! بای. 

سریع تلفنم و قط کردم. این امیر اینقد حسوده بفمه یکیو بهش ترجیح دادی خود کشی میکنه! 

امیر دوباره زنگید! 

فصل نهم

امیر دوباره زنگید.. 

_بله بفرمایید؟! 

امیر : واسه کی میخوای چای ببری؟ 

_ عه باز تویی! واسه خواستگارم. 

امیر : خیلی ضایع داری خالی میبندی! 

_ تو فک کن خالی بندیه! 

امیر خندید و گفت : به موقع ضایت میکنم! 

_ عمرا اگه بتونی! 

امیر : فردا میلی سر کار فهمیدی؟! 

_ نه! 

امیر : پناه فردا باید قلب یه بچه رو باتری بزارم خواهش میکنم بیا اینجا هیچکس مث تو سریع نیست!

_ اون موقعی که داشتی با من سر یک دقیقه استراحت کل کل میکردی میخواسی فکر اینجا رو هم بکنی! 

امیر : به عنوان رئیست میگم بیا! 

_ اقای رئیس نمیام! 

امیر : به عنوان پسر خالت..؟ 

_ نوچ! 

امیر : به عنوان رل قلابیت! 

_ اصلا! 

امیر : به عنوان امیر نیکبخت! 

_ امیر نیکبخت چه نسبتی با من دارن!؟؟ 

امیر : بلای جونتم! 

خوشحال خندیدم و گفتم : باوشه میام! 

امیر : دیوونه ای به والله! 

_ وای وای مامان صدام زد... وقت چایی بردنه! 

امیر قه قه ای زد و گفت : ببر! واسه خواستگار توهمیت ببر! 

_ ایشش.. پسره از خود راضی! فدام شی! بای! 

امیر : خدافظ.. 

اومدم قط کنم حس کردم امیر هنوز داره زر میزنه.. گوشیو نزدیک به گوشم کردم.. 

امیر : دختره دیوونه.. الهی! 

دیلینگ! 

صدای اتمام مکالمه بود.. امیر به کی میگفت اینا رو؟ من دیوونم؟ الهی چی؟؟ الهی فردا برم کار؟ نخیر چقد خری تو پناه.. نه واقعن الهی فردا بری کار؟؟ 😕

تو که گفتی میری پ واس چی دعا کنه؟؟ 

عه عاره این وجی خره مخش کار میده! پس الهی چی؟ جمله اخرم چی بود؟ 

پسره از خود راضی... اها شاید واسه این حرفم گفته دیوونه! 

وجی جون : بابا اون مهم نیس چرا گف الهی؟؟ 

اه تو هم هی بیا ذهن منو درگیر کن! اما واقعن الهی چی؟ پسره از خود راضی.. بعدش گفتم..؟ آها فدام شی! واسه این گفته الهی؟؟؟ نه بابا خل شدم.. شاید یه بچه دیده کیوت بوده گفته الهی! اره اره! ینی بچه چه شکلی بود؟ وای خیلی خری پناه! چرا؟ چون داری به اون بچه فک میکنی ، به جا کلمه امیر! خوب مگه چیه؟ آخه امیر مگه دختره به یه بچه بگه الهی؟؟ 

عه عاره راست میگه.. این وجدان منم بیش تر از من سرش میشه ها! 

وجدان گرامی: تازه فهمیدی؟ 

اُُوووو...تعریف کردم ازت پر رو نشو! پس ینی واسه چی امیر گفت الهی؟؟ واسع فدام شی؟ نکنه امیر خره عاشقمه؟؟ برو پناه حوصله داریا!!!! امیر نمیخواد سر به تنه تو باشه! یه نگاه ب اطرافم انداختم.. وا من تو اتاق چیکار میکنم؟ این امیره ور پریده مگه حواس میزاره واسم؟ خوب حالا که تو اتاقم و کاری ندارم بزار یکم بکپم. 

***                                                

حالا همه بیایین وسط مسخره بازی... چپ راست.. یکی جلو بیا... 

بعله گوشیه اوسکلم داره خودکشی میکنه! ای خدا ینی چ خریه داره مزاحمم میشه؟؟ 

بدون خوندن نام مخاطب با همون صدای خروسیم جواب دادم : 

_ هان بنال! از خواب ناز بیدارم کردی بیشور! 

مزاحم: سلام خوبید پناه خانوم؟ چتونه؟ فک کنم اشتباه گرفتی! 

_ عه شما کی هسی؟ چقد صدات آشناست! خیر اصنم اشتباه نگرفتم زر تونو بزنید خوابم میاد! 

مزاحم : پناه خانوم منم سپهر.. همسر سارا! 

_ سپهر؟؟ سپهر... عه.. آها.. امم چیزه.. خوبین؟ 

سپهر: بله به خوبیه شما! ببخشید مزاحم شدم و از خواب بیدارتون کردم.. 

_ نه بابا مراحم چیه؟ مزاحمی! خوب بگو؟ ( باز چرت و پرت گفتم) 

سپهر در حالی که میخندید گفت : تولد ساراست امشب! میخوام تشریف بیارین کافه... و سوپرایزش کنیم! 

_ الان ساعت چنده؟ 

سپهر : 8 و نیم! 

_ اوه اوه.. الان خودمو میرسونم! 

سپهر : ممنون خداحافظ تون! 

چقد تولد سارا نزدیکه ها...حس میکنم 4 ماه پیش با زری تولد گرفتیم... خوب یوقت تولدشه دیگه به تو چه؟! وجدان عزیز لطف میکنی خفه شی تا ببینم چی بپوشم؟؟ 

یه پیرهن بلند و ساده از تور داشتم ینی کلش تور بود! یقش هم باز بود... این کافه ای هم که سپهر گفت همه چی توش مجازه.. حالا حتما کرایه هم کردن... دیگه بهتر! کفش پاشنه دار مشکی جلو بازم رو پوشیدم.. موهای بلندم رو اتو زدم صاااف و شلاقی شد.. با کش مشکی پر از اکلیلم محکم بالا بستمش! چون موهای جلو بلندن هیچ ایده ای به ذهنم نرسید جز اینکه با پشت بالا ببندم.. موهام رو درست بالا مرکز سرم بسته بودم ولی موهام تا زیر سینه هام میرسید.. ( چون صاف کردم دیگه! ) حالا آرایش... بعد از زدن کرم پودر و کانتورم سایه شاین داره صورتی روشنم رو به پشت پلکم زدم بعد از اون مژه های پرپشت چسبوندم ، هایلایترم رو به گونه هام و نوک بینی و استخون های اطرف قفس سینم زدم.. و در آخر رژ مایع و مات قرمز* آتیشی ام رو به لبا*ی خوش فرمم مالید*م...تامااام..!! 

وارد آشپز خونه شدم.. به مامان قضیه تولد سارا رو گفتم که اجازه رو صادر کرد.. منم به سمت کافه حرکت کردم..! خوب رسیدم.. کنار کافه یه رستوران بود.. ای خدا چرا کرم تو تن من ریختی؟؟ الان من تو این رستوران خالی نکنم آروم نمیگیرم.! 

وارد رستوران شدم.. خیلی جدی به سمت میزبان رفتم... 

_ سلام آقا.. خسته نباشید! 

آقای میزبان : سلام.. خوش اومدید! بفرمایید!؟ 

_ممنون..جوجه دارید؟ 

آقای میزبان : بله.. موجوده! 

_ هر روز بهش آب و دون بدید نمیره! خدانگهدار! 

قیافه آقاهه قرمز شده بود.. کارکنانش به زور خودشون رو نگه داشتن نترکن از خنده! 

خودم هر هر میخندیدم به آقاهه.. خوب واسه چی در کافه بستس؟ آها گفتم این سپهر خره کرایه کرده گفتی ن! زنگش رو فشردم... باز شدن در همانا پاشیدن فشفشه و برف شادی همانا.. خاک تو سرشون منو با سارا اشتب گرفتن! اما آیفون تصویریه.. عه وا سارا هم که هست.. وااای 4 روز دیگه تولدمههههه... نگو واسه من تولد گرفتن!! کی گرفته ینی!؟؟ اصغر؟؟ ای جوونم به این اصغر... حداقل اصغر قدر منو میدونه..!! آخ اصغر فدام شه.. چه تدارکاتی هم دیده شیطون! همه بادکنکا رنگ بِنفش بود.. بالاخره یذره از شوک دراومدم و با تولدت مبارک از طرف همه بچه ها شروع کردم جیغ زدن..! 

دختر خاله ، پسر خاله ها، بچه های دانشگاه.. همکارام.. همه جمع بودن... حدود 70 نفر! واسه من؟؟ ننههههههههه! الهی تک تک شون قربونم برن که انقد ماهن! خوب حالا کی پول این کافه رو میخواد بده؟؟؟ من اولین نفر چه خری رو بغل کنم؟؟ از اون دور امیر رو دیدم.. به من نگاه میکنه؟؟ فک کنم متوجه شد دیدمش.. چون تو تاریکی پشت پرده محو شد! واا پناه خری؟؟ چرا؟؟ امیر واسه چی از تو فرار کنه؟؟؟ اصن تو انقد تو فکر امیری اشتباه دیدی! 

گمشو وجی خره.. من کی تو فکر امیرم؟؟؟ وا خو امیر رو دیدمش! امیر هم رفیق فاب سپهره.. واسه همین سپهر زنگید بهم دیگه! خو الان زر نزن برو سارا رو بچلون!( بغل) اوکی وجدان بزی! 

 به سمت سارا رفتم.. کشیدمش تو بغلم... ماچ های مامان بزرگی رو گونه هاش کاشتم! 

_ وویی سارا دمت جیز باورم نمیشه! همه چی بنفش! 

سارا : فدات بشم من پناه خره... عاره دیگه همه دنیا فهمیدن عاشق بنفشی! 

با تموم شدن حرف سارا آهنگ قلب بنفش از خلسه پخش شد..! 

همه بچه ها با رل هاشون اومده بودن.. واسه همین زیاد بودیم... بچه ها همزمان شروع کردن به رقص تانگو!! به همون پرده بنفش خیره شدم.. یاد رقص دونفره خودم و امیر افتادم.. لبخند محوی روی لبام جا خوش کرده بود.. به یاد بوسه بدون اجازش افتادم... ناراحت نشدم... برعکس، لبخندم پر رنگ تر شد! اهم... اهم... وجی : پناه چه مرگته؟ نه واقعا چه مرگته؟؟؟ تو از امیر خوشت میاد! 

وجدان دارم برای بار آخر میگم خفه شو..! من به امیر حسی ندارم! 

وجی : واس همینه ب یاد اون بوسه نیشت تا بناگوش باز میشه؟؟؛!! 

اههـ.. به تو چه اصن؟؟! وجی خره! 

وجی : کم آوردی هه!

چخه وجی جون چخه.. 

وجی : اوکی باو! 

سارا اومد نزدیکم برای درخواست رقص.. درخواستش رو به زور رد کردم... احساس تنهایی میکردم..! همه یه پارتنر داشتن که هواشونو داره.. اما من؟! به بچه ها خیلی خوش گذشت... خاک تو سر اصغرم! معلوم نیست کدوم گوری رفته منو تنها گذاشته..! بعد از اتمام رقص قرار شد با بچه ها بازی کنیم.. همه گرد دور میز وسط سالن نشستیم.. سارا کنارم بود! دووم نیوردم و سوالمو مطرح کردم! 

_ سارا امیر رو دعوت نکردی؟ 

سارا مث اینکه تعجب کرده باشه زیر لب به خودش گفت: وای نه ینی حق با امیره!... سارا فک میکرد من حرفشو نفهمیدم.. 

یه لبخند مهربون زد و گفت : نه... اما اگه دوست داری الان بگیم بیاد؟! 

رفتم تو فکر... خیلی دلم میخواست بود.. چون تنها کسیه که مث خودم سینگله! اگه بودش میتونسیم با هم خوش بگذرونیم...! اما اگه نیاد چی؟؟ جهنم و ضرر خودش ضرر میکنه نیاد.. 

_ باوشه الان پیامش میدم..! 

تو لیست مخاطبین رفتم... اقای استخونی رو پیدا کردم و پیامش دادم : 

_ امیر تولدمه... میای؟! 

همون موقع سین زد! و رفت روی تایپینگ

امیر : کجاست؟ 

لوکیشن واسش فرستادم... 

امیر : باوش میام! 

لبخند خوشحالی به صفحه گوشیم زدم... 

سارا لبخند پر رنگی زد و گفت : پناه؟ تبریک میگم! 

لبخندی زدمو گفتم : چیو؟؟ 

سارا : عاشق شدنت رو! 

پقی زدم زیر خنده... آخه من عاشق بشم؟؟ 

_ خواب دیدی خیر باشه! 

سارا : ینی میخوای بگی عاشق امیر نیستی! 

_ نه بابا.. معلومه که ن! فقط باهاش خوش میگذرونم! 🙂

سارا آهانی گفت که کاملا مشخص بود حرفمو باور نکرده! به جهنم اصن! که چی؟؟ من عاشق بشم چه نفعی واسه این و اون داره؟؟ اصنم نمیخوام عاشق بشم.. توی همین افکار دستی رو به روم دراز شد.. یه باکس خیلی شیک! براق بود و بلوری... روش هم با تکه های بلور love نوشته شده بود..! سرم رو بالا کردم ببینم این بچه خوش سلیقه کیه؟ 

بعله! با چهره امیر بد قیافه مواجه شدم..! 

**مهرخ** 

امیر رو دیدم.. به سمت پناه رفت... پناه میکشمت اگه امیر دوستت داشته باشه! امیر یه پسر کاملا جذابیه.. هر دختری آرزشو داره... کادویی که امیر ب سمت پناه گرفت قلبم رو به درد آورد! یه جعبه بلوری قلب! اونقدر برق میزد که چشم همه کور بشه! به امیر خیره شدم.. چشمای خمار و طوسی رنگش برق مهربونی داشت! امیری که با همه پدر کشتگی داشت الان داره ب پناه با مهربونی نگاه میکنه.. دماغ صاف و کشیدش چهرش رو صد برابر جذاب تر میکرد.. رسیدم به لباش... لعنتی لباش! لبای قلوه ای و گوشتی داشت.. بعد از امیر با نفرت به پناه خیره شدم... چشمای کشیده و بادومیش از خوشحالی برق میزد.. هه! دختره ندیده.. دماغ کشیده اما قوز دارش طبیعی بودن چهرش رو مشخص میکرد.. اونقدری قوز نداشت که زشت باشه.. یه قوز طبیعی کوچیک! لبای خونی رنگش هر پسری رو جذب میکرد.. چون به علاوه اینکه گوشتی بود ظریف و دخترونه بود! ازش متنفرم.. صورتمو به سمت دیگه ای برگردوندم و مشغول سرگرم شدن خودم کردم... 

**پناه**

جعبه رو از امیر گرفتم... خدایا بغلش کنم؟ نع همینجوری همه میگن عاشقشم وللش..! در جعبه رو باز کردم.. گردنبندی نقره ای رنگ ، از برقش مشخص بود الماسه... علامت بینهایت بود! روی دستم گرفتم.. خیلیییی سبک بود! حتما توان پرداختش برای امیر سخت میشد اگه سنگین تر بود..! پشت علامت بینهایت رو خوندم... به انگلیسی I love you نوشته شده بود و در کنارش قلب وسط علامت بی نهایت چشمک میزد! این مشخصه که سفارش داده شده تا ساخته بشه! ینی امیر تولد منو میدونست؟! امیر بدون تبریک گفتن تولدم کنارم نشست! نگاش کردم و گفتم : 

_ یه چیز کوچیک هم بود به همین اندازه خوشحال میشدم! 

امیر لبخند محو صورتش بی داد میکرد... 

من میگم امیره خره، عاشقمه تو بگو نه! عطرش همون عطر قبلی نبود.. یه بوی متفاوت داشت! بوی مردونگی میداد.. ینی امیر حس میکنه مرد شده؟ کی همچین حسی رو بهش داده؟! یه بوی تلخ.. تند.. خنک! ی بوی توصیف نشدنی! خیلی بوی خوبی میداد! به ته ریش مردونش خیره شده بودم.. خیلی مرتب خط ریشش رو مشخص کرده بود! کنار فرقش خط کوچیکی انداخته بود! مژه های پر پشت و مشکیش با چشمای طوسی و پوست سفیدش تضاد جذابی رو ایجاد میکرد! فهمید دارم نگاش میکنم برگشت با نگاه شیطون نگام کرد! با زبونش لب خونی رنگش رو تر کرد! با اون پوست سفید، لبای سرخ خونین رنگ و پلک و ابرو مشکی میشد گفت از جذابیت چیزی کم نداره! با این اندام ورزیده ای هم داره ، از خوشتیپ خوشتیپ تره! نگام رفت سمت لباساش! 

تیشرت چسبون مشکی پوشیده بود.. ساعت هوشمند سفیدی انداخته بود که جذابیت بیش از حدی رو نصیبش میکرد..! شلوار جین تنگ دودی هم پوشیده بود با کفش اسپورت نایک سفید مشکی..! وااو! با صدای امیر دست از دید زدنش برداشتم! 

امیر : عوض اینکه با نگاهت قورتم بدی... لطف کن دکمه باز پشت گردنم رو ببند! بابا فهمیدم جذابم چقد نگام میکنی؟! 

_ پسره از خود راضی! چرا خودت بلد نیستی ببندی؟؟ 

به بازو هاش اشاره کرد و گفت : نمیتونم! 

حق داشت بچم.. اونقد بازو داشت که نشه دستشو به پشت برسونه! از جام بلند شدم.. 

امیر با نگاه سوالی ازم پرسید: اینجا میخوای ببندی؟ 

راست میگفتااا اینا همشون همین جوری میگفتن دوسش دارم دکمه پیرهنش رو هم ببندم کار رو تموم میکنن.. یهو به خودم میام میبینم سه تا بچه تو بغلمه! وای خدا نکنه.. سه تا بچه مث خود امیر! اخمو... شکمو.. بی اعصاب! ابرفضض! 

دارم چرت و پرت میگم ! امیر که دید دارم به سمت توالت میرم پشت سرم راه افتاد! 

وارد راهروی دسشویی شدم.. امیر پشتش رو بهم کرد تا دکمه تیشرتش رو ببندم.. آقای زرافه با اون قد کوتاهه من! هر چی زور زدم دستم نرسید به گردنش! امیر با صدای بلندی زد زیر خنده و گفت : معذرت میخوام کوچولو خانوم! و به پشت زانو زد جلوم.. مسخره ای زیر لب گفتم و دکمه پیرهنش رو بستم! به جون عمم دستم به گردنش نخورد! امیر با اخم پاشد.. ای خدا این دکمه سردی گرمی داره من ناخواسته لگدی حواله دکمه سردش کردم؟؟! 

امیر تشکری زیر لب کرد و به سمت سالن برگشت! انگار نه انگار تولدمه! این امیر سه نقطه رو هم خودم دعوت کردم که بیاد اینجوری کنه؟؟ اوسکلم دیگه اوسکول! کسی نع و امیر رو دعوت میکنم!! اییشش...! نگاهی به ساعت انداختم : 00:00 بعله! چه خری داره بهم فک میکنه؟؟ وللش بابا! به سمت سالن راهی شدم... بچه ها مشغول لاو ترکوندن بودن.. حتی سارا و سپهر! با چشم دنبال امیر گشتم... خاک تو سرش.. سرش رو داخل گوشیش فرو برده بود و داشت شیرکاکائو کوفت میکرد! یه قلوپ ازش خورد.. نههه! اون مال منهههه!! دوییدم سمتش... امیر متوجه شد! با تعجب نگام کرد! شیرکاکائو رو از دستش کشیدم.. تا تهش رو نوش جون کردم! بعدش به امیر نگاه کردم! با خنده و نگاه تاسف آمیزی بهم خیره شده بود!

 نگاهمون بهم دیگه گره خورد! انگار چشمامون داشتن با هم حرف میزدن! هر چی میخواستم چشمامو بدزدم چشای لعنتیش نمیزاشتن! امیر به حرف اومد.. انگار اونم نمیتونست چشماش رو ازم بگیره! 

امیر : کاری نمیتونیم انجام بدیم به جز رقصیدن! 

منظورش دونفره بود! 

من نه... زبونم قبول کرد! 

به سمت وسط سالن همراهیم کرد... همون اول بدون حرف چسبیده شدم به تنش! امیر مث رفیق واسم..! یه پشتوانه محکم! مث قبل خودمو سپردم دستش! نمیدونم چرا با اینکه میدونستم تهش به بوسه ختم میشه قبول کردم! اما الان همه میدونن ما رابطه ای نداریم... پس بوسه لازم نیست! رقص خیلی حرفه ای انجام شد و رسیدم به مرحله بوسه... امیر توی چشمام زل زد.. و بعد از گفتن خیلی زیبا تر شدی ، لبم بوسیده شد! نه!! همه جیغ میزدن.. آهنگ وحشی گرانه و بی کلامی پخش شد! امیر گاز ریزی به لب پایینم زد و از روم بلند شد! دستم رو محکم گرفته بود و به سمت خروج می کشوندم! میخواستم دلیل بوسیده شدنم رو بدونم! پس پرسیدم : واسه چی بوسیدیم؟ 

امیر با جرأت خیلی زیادی گفت : چون دوستت دارم! 

_ پس من چی؟ حس من مهم نیست؟! 

امیر : پناه مشخصه که دوسم داری! 

_ از کجاااا؟؟؟ 

امیر : از همون جایی که به عنوان رلم حاضر شدی ببوسمت و همون شب باهام تو پارک خوش گذروندی! ا

_ برو بابا... 

امیر وایساد ... به پشت کافه رسیده بودیم..رو به روم وایساد و گفت.. چجوری راضی به همخونه شدن با من میشی؟ چجوری راضی به هم تختی شدن با من میشی؟ چجوری راضی به تا ابد خوشبختی در کنار هم با من میشی؟؟! چجوری راضی به ازدواج با من میشی..؟؟ 

_ من دختری نیستم که پشت کافه اونم نصف شب ازم خواستگاری بشه! 

و پشت حرفم خیلی سریع ب سمت ماشینم حرکت کردم.. 

ساعت 4 و نیم بود که رسیدم خونه! خیلی آروم و بدون سر و صدا لباسمو با لباس خونه ای عوض کردم ... باورم نمیشه خدا! امیر؟؟؟ امیر از من خواستگاری کرد؟! من دوسش دارم؟! ن ندارم! اگ ندارم چرا دعوتش کردم؟ اگه ندارم چرا فردا میرم سر کار؟ به خاطر اون بچه ! اگه ندارم چرا قبول کردم رل قلابیش بشم؟ به خاطره گوشیت! 

اگه ندارم چرا درخواست رقصیدن باهاش رو قبول کردم؟! چون حوصلت سر رفته بود! پس چرا اونموقع با سارا نرقصیدم؟؟ اصن چرا از شیرکاکائویی که دهنی کرده بود خوردم؟؟؟ 😕 منی که حتی از سیم ظرف شویی چندشم میشه! 

چرا بعد از بوسه امشب واکنشی نشون ندادم؟ چرا بعد از خواستگاریش جواب رد ندادم؟؟ آره پناه!!! تو که میگی دوسش نداری چرا بهش گفتی با خانواده بیاد؟؟؟ ینی دوسش دارم؟؟ 

با همین افکار خوابم برد...! 

***                                                

صب با آلارم گوشیم از خواب پریدم.. ساعت 7 و نیم بود یا ابرفض! 

تیپ سر تا پا مشکی زدم با ی رژ قرمز و ریمل ، بعد خوردن صبحونه به سمت بیمارستان حرکت کردم! 

ساعت هشته... ! 

به آسانسور رسیدم..بیا..بیا..بیا..حالا اگه مرض گرفته رسید.. وای خدا امیر رو بگو! 

دینگ... 

بالاخره رسید.. ای داد بی داد امیر هم هست که! 

_ سلام عرض شد رئیس! 

 

امیر : سلام.. بدو دیر شد!!

 

ایششش.. یه تبریک تولد هم بلد نیست! 

اسانسور وایساد.. ن بابا الان میره ی تیک کوچیکه! 

 

امیر : اینم از برق.. رفت! 

 

_ خو یه کاری کن.. مث بز وایسادی منو میبینی؟!

 

پشت سر این حرفم امیر کوبوند منو به دیوار اسانسور... یا ابرفض!! نزنه بکشه منو؟؟ خدایا همین الان توبه من غلط کردم بی تربیت بودم! 

توی همین افکار لبای داغی رو لبای سردم نشست... تا استخون های انگشتام داغ شد... قلبم تالاب و تولوب میزد! بی جنبس دیگه.. لبای سردم کم کم داغ شد... تنم لرز خفیفی گرفت! عطر تلخ و خنک امیر دیوونم می کرد.. برق اومد! .. هوف! خدایا مرسی که نزاشتی دو نفره از این آسانسور کوفتی بیرون بیام!

 

به محض جدا شدن امیر از لبم کشیده محکمی رو حواله گوشش کردم.. اونقدی محکم بود که سوزشش به اندازه داغ کردنم باشه! 

 

_ پسره بیشور! این چه کاری بود کردی؟؟؟؟ 

 

امیر در حالی که دستش روی گونش بود گفت : خودت گفتی یه کاری کن! 

 

 

_ واقعا که امیر! حتی اینو به شوخی میگیری! جبران میکنم! 

 

امیر : چرا انقد عصبی شدی؟؟ خواستگار عزیزت رو فراری دادم؟؟ 

 

_ امیر نرو رو مخم!!! وقتی فهمیدی همچین اتفاقی واسه ملکا افتاده میام به حالت میخندم!.. 

 

امیر : نوش جونشون... البته اگه همو دوست دارن!! 

 

_ من از تو نفرت دارم میفهمی؟؟ تو هم دست کمی نداری! پس واسه چی اینکار رو کردیییی؟؟؟ 

 

امیر : تو نمیتونی حس منو قضاوت کنی! اگه ازت نفرت داشتم روزی که نوشابه خالی شد روم اونقدر آروم برخورد نمی کردم!

 

_ آروم برخورد کردی چون نقشه من و خواهرت بود! 

از اون دخترای لوس نبودم که با یه بوسه و پر رویی های امیر کم بیارم.. نفس نفس میزدم از عصبانیت ولی کم نیاوردم جلوش! 

 

امیر : پناه انقد قضاوت بی جا نکن! 

 

_ عه؟ پس خودت بگو چرا آروم بر خورد کردی؟؟ 

 

امیر : چون دوستت دارم.. تو هم منو دوس داری! فقط غرور داری! 

 

پوز خندی به حرفش زدم... لابد بازم میخواد ضایم کنه! ایندفه بهش اعتمادی نمیکنم!!

 

_ من تو رو دوست دارم؟؟؟؟؟؟ اینو از عابر پیاده هم بپرسی میگه جک میگی؟ 

 

امیر : باوش.. ادعا کن دوسم نداری! ولی عاشقمی! مطمن باش!

 

جیغی زدم و گفتم : امیر خفه شو... این چه کاری بود تو کردی هااا؟؟؟؟  

 

امیر از شدت عصبانی بودن من رنگ ب رخ نداشت... کلافه هر دو دستش رو توی موهاش فرو کرد... 

 

خونسردی شو حفظ کرد.. جواب داد: به مال مردم که دست درازی نکردم... به مال خودم دست زدم!

 

صدامو بالا بردم...شروع کردم قدم برداشتن به سمتش و حرف زدن : مال خودت؟؟؟     

اینو کی گفته هاا؟؟ اینکه من مال توام!!! من مال بابامم نیستم...    

  بخوام مال تو باشم.. ؟؟ تازه اینکه حرفه توئه.. توام به قول خودت لاشی.. حرف تو ذره ای برای من ارزشی نداره امیر... حتی ذره ای!! 

دست سمت چپم رو بالا بردم در حالی که به انگشت حلقه اشاره میکردم ادامه دادم : 

_ این انگشت.. هیچوقت.. هیچوقت شاهد مالکیت تو به من نمیشه

امیر محکم دستمو گرفت.. اونقد زور داشت که نمیتونستم مقاومتی از خودم نشون بدم... حلقه خیلی براقی از توی جیبش دراورد.. داخل انگشت حلقم فر*و کرد..حالا نوبت امیر بود صداشو ببره بالا و به سمت من گام برداره.. 

 

امیر : اگه به برگه و امضا و حلقه راضی میشی... بیا مال من شدی.. اگه به هم تخت بودن اعتقاد داری.. کاری نداره از این به بعد میای خونم.. هر چیزیو که مدرک عشق میدونی بگو.. من حلش میکنم.. 

 

پریدم وسط حرفش.. دیگه داشت تند میرفت.. حرفای زشت و توهین آمیزش توی سرم اکو میشد... حلقه رو از دستم در آوردم، پرت کردم سمتش و شروع کردم داد زدن : تو هیچوقت نمیتونی منو بدست بیاری.. مگه اینکه خودم بخوام.. حالا تو برو بگرد و پیدا کن... برو بگرد ببین من چیو مدرک عشق میدونم... امااا تا نخوام نمیتونی منو بدست بیاری.. تا نخوام نمیتونی هم خونم بشی....اصن خودم میگم.. من تا زمانی که دلم نلرزه ازدواج نمیکنم... و به دوست داشتن کسی که هیچ حسی بهش ندارم مجبور نمیشم.. 

حالا چه برسه به تویی که ازت متنفرم... 

 

امیر تو سکوت فقط نگام میکرد.. چشماش عجیب برق میزد.. لبخند پر افتخاری روی صورتش نشسته بود.. 

خیلی آروم گفت : من اونی ام که دلت رو میلرزونه.. من اونی ام که باعث میشه ملکه قلب من باشی.. من اونی ام که شده پادشاهه قلبت.... 

 

تمام بیمارستان خیره به ما نگاه میکردن... همه از تعجب مات و مبهوت نگاه میکردن... 

حرفای امیر دونه دونه توی قلبم آتیش به پا میکردن.... من اونی ام که شده پادشاهه قلبت...

جوابی نداشتم بدم به امیر.. چون دوسش دارم؟؟ من حاضرم تا آخر عمرم با یه آدم استخونی برم زیر یه سقف! فقط جوابی بهش نمیدم تا بیاد خواستگاری! 

 

اوففف خدا! امیر چرا نمیاد خواستگاری؟ ینی فقط میخواد رل باشیم؟ من نمیخام! 

همه مریض ها پرستارا چون دلیل دعوا کردنمون رو نمیدونستن لبخندی روی لبشون بود.. فک کنم فک میکرن امیر بغلم کرده و خواستگاری . .. 

 

امیر دید سکوت کردم چیزی نگفت.. فرمش رو در آورد و به سمت خروجی بیمارستان قدم برداشت. 

ینی کجا میره؟؟.. 

فصل آخر

ینی کجا میره؟؟ 

 

تا ساعت 2 یه سره کار کردم.. حتی غذا هم نخوردم! پووفف.. خوب حالا بزار برم گوشی گردی ببینم چه خبره! 

 

به به از اقای استخونی پیام اومده! ننه الان گفته میاد خواستگاری حتما!

 

 پیامش رو باز کردم و با چیزی که دیدم گرمی گونه هام رو حس کردم!... 

 

امیر : پناه! 

منو ببخش..! تو شبیه دختری بودی که تو ترکیه ازش خوشم میومد... و فقط واسه همین ازت خواستگاری کردم! الان که فکر میکنم.. تو گناه داری.. نمیتونم با احساساتت بازی کنم.. منو ببخش! 

 

رده اشکی که از گونم چکیده بود رو پس زدم.. من بازی خوردم! اونم از امیر... 

 

فقط واسه یه تشابه چهره منو میخواست... اصن الان چمه؟ من که ادعا میکردم

 

دوسش ندارم.. پناه چه مرگته؟؟! دیدی بهت گفت ثابت میکنه عاشقشی؟! بیا 

 

خوب شد الان؟ تو داری واسش گریه میکنی... دیوونه!

 

بیخیال افکارم شدم.به سمت حیاط پشتی بیمارستان قدم برداشتم.. پشت یه 

 

درخت بید روی صندلی چوبی نشستم... به تمام خاطراتم با امیر فکر کردم... 

 

وقتی که پنج ساله بودم ، همش سر همه بچه ها جیغ میزدم... اما وقتی سر

 

 امیر جیغ میزدم با چشم غره بچگونش ساکت میشدم... وا مگه دوسش دارم؟ 

 

خدایا من دوسش دارم.. چرا لعنتی چرا... چرا اینجوری بهم ثابت کردی 

 

دوسش دارم؟! وجدانم ساکت نموند.. پناه دوست داشتی اتفاقی واسش می

 

افتاد تا بفهمی دوسش داری؟؟ نه نه خدا نکنه! اما اینجوری باید به دستای 

 

یکی دیگه بسپارمش! لعنتی نه! حق با سارا بود! من عاشق شدم... خدایا چرا 

 

منی که به عشق اعتقادی نداشتم، اینجوری واسم تعریف کردی؟! راهه قشنگ

 

تر و بهتری نبود؟ عشق ینی : وقتی بفهمی یکی دیگه رو دوست داره نابود بشی

 

خدایا میخوای یه همچین تعریفی توی ذهنم باشه؟؟ اشکام رو پس زدم.. بعد 

 

از شستن دست و صورتم به خونه رفتم... 

***                                                 

به اتاقم رسیدم.. دیگه حوصله کرم ریختن و اذیت کردن مامان رو نداشتم.. مث

 

قبل به بابا سلام ندادم.. به خاطر چی؟؟ به خاطر کی؟! ارزشش رو داره پناه؟؟ 

 

عاره داره! وقتی دلت.. خودت.. مغزت.. قلبت.. به یه نفر متعلق باشه دیگه 

 

هیچ چیزی واست اهمیت نداره.. نه مامان، نه بابا ، نه درس ، نه دانشگاه.. 

 

هیچی و هیچ چیزی واسم اهمیت نداره! بی حوصله روی تخت ، جزوه هام رو

 

فحش میدادم... مامان وارد اتاقم شد.. لبخندی زدم و به مامان خیره شدم.. 

 

به مامان چه که جرم عاشقی منو تحمل کنه؟؟ 

 

مامان: پناه دخترم امروز ساکت بودی؟! چیزی شده؟ بیا واست آب میوه آوردم.. 

 

من : مرسی مامان! نه.. چیزی نیست! خوبم. امتحانات نزدیکه.. امروز سر کار هم یکم خسته شدم! 

 

مامان : صد بار به امیر گفتم به دخترم سخت نگیر.. مثلا دختر خالته ها! 

 

من : امیر کاری نکرده... مریض ها زیاد بودن! 

 

مامان : آهان! خدا همه مریض ها رو شفا بده انشاالله! 

 

من : الهی آمین! 

 

مامان : درستو بخون دخترم مزاحمت نشم... 

 

من : بازم ممنون... در رو هم ببند! 

 

مامان رفت ، من موندم و فکرای مزخرفم... 

 

ینی اون دختر دوباره به امیر برگشته؟! از نظر قیافه با من شباهت داشت یا 

 

اخلاق؟! از آب میوه ای که مامان آورده بود یه قلوپ خوردم.. ینی وقتی نامزدی 

 

امیر دعوت بشیم چه واکنشی نشون میدم؟! من به امیر گفتم ازش متنفرم! 

 

پس باید خوشحال باشم واسش! نمیدونم.. هیچی نمیدونم.. 

 

بازم مامان وارد اتاق شد... طبیعی نبود اومدن و رفتن های مامان! ینی چی 

 

شده؟! 

مامان : پناه؟! 

 

من : جانم مامان!؟ 

 

مامان : جونت سلامت دخترم..! خاله طلوع اینا خونشون دعوتمون کردن گفتم 

نمیاییم.. 

 

من: خوب گفتی مامانم! 

 

مامان : اما پسر اقای فلاحی میخواد بیاد خواستگاری! 

 

من : مگه خونه خاله دعوت نیستیم؟ 

 

مامان : چرا هستیم .. 

 

من : خوب، میریم! 

 

مامان : پناه نمیخوای فک کنی روش؟ پسره خوبیه ها! 

 

چجوری وقتی دلم با یه نفر دیگس فکر کنم رو یکی دیگه؟! آخ مامان.. کاش 

میدونستی! 

 

من : مامان تازه 20 سالم شده.. چه خبره؟! انقد زود ازم خسته شدین؟! 

 

مامان : این حرفا چیه دختر؟؟! خوب پسره خونه داره ، ماشین داره، سر کار هم میره.. خانواده دار و سر به زیر هم هست! 

 

من: نخیر مادر من! نه خیر! 

 

مامان : خوب من به بابات چی بگم؟! بهم گفته این دختر یکیو زیر سر داره.. 

 

من : مامان؟؟ مگه نبودی میگفتی ازدواج سنتی کن.. اما تا دلت نلرزیده بله نگو؟! 

 

مامان : آخه دخترم تو ندیده نه میگی! 

 

من : مامان خوبه پسر اقای فلاحی رو صد بار دیدم... دلم نلرزیده واسش! 

 

مامان : پس بریم خونه خاله؟ 

 

من : بله بریم! من یکم دیر تر میام.. یه صفحه دیگه از جزوم مونده... 

 

مامان : پناه بگو جون مهتاب میای! 

 

اوففف مامان دیگه دستمو خونده!! 

 

من : اگ.. 

 

مامان : اگه مگه نداریم پناه.. یا همه با هم یا هیچکدوم نمیریم! 

 

به خاطر اینکه بحث خواستگار نیارن وسط گفتم : باشه جون مهتاب خانوم میام.. 

***                                               

یک ساعتی هست از رفتن مامان اینا میگذره.. پاشدم لباس بپوشم برم...همون تیپ دو ماه پیش رو زدم.. مانتو سفید و... 

 

 .. فقط دیگه نقشم رل قلابیه امیر نیست! 

 

اوف امیر.. امیر.. امیر... همش امیر! سوار پورشم شدم.. به سمت خونه خاله 

 

حرکت کردم. بعد از 30 مین رسیدم.. پیاده شدم و زنگ در خونه رو فشردم! 

 

ملکا از همه حس های من خبر داشت! یعنی میدونه عاشق برادرشم:) .. 

 

خدایا وقتی یه نفر رو عاشق میکنی ، به همون اندازه طرف مقابلش رو عاشق

 

کن! آمین 😃 ... در با صدای تیکی باز شد. خدایا کمکم کن... لطفا! 

 

وارد سالن شدم.. همه نگاه ها برگشت سمتم. با خوش رویی جواب سلام تک

 

تک فامیل رو دادم! احساس میکردم بزرگ شدم... دل لعنتیم آروم نداشت! 

 

تپش قلب گرفته بودم... با حرف خاله دنیا روی سرم خراب شد! 

 

خاله طلوع : امیر میخواد ازدواج کنه.. بعد از ازدواج با همسرش به ترکیه میرن! هفته آینده عقد هست.. یعنی 99/9/9 ! 

 

همه دست زدن و تبریکی گفتن! خاله به سمت من اومد.. از جویدن انگشتام 

 

دور ناخنام کبود شده بود... صورتم رو به سمت خاله برگردوندم.. 

 

من : مبارک باشه! 

 

خاله طلوع : الهی خوشبخت بشن! 

 

لبخند تلخی زدم و زیر لب آمینی گفتم! از پناه شر و شیطون و پر حرف خبری 

 

نبود.. شده ام یه بیچاره که عاشق شده است! امیر از اتاقش بیرون اومد.. پایین

 

لبش تب خال بزرگی نما داشت! توی چشمای طوسی رنگش خودم رو غرق 

 

کردم ؛ چشماش غم بزرگی رو حمل میکرد... از چشماش چشم برداشتم و سرم

 

رو زیر انداختم! کنارم یه نفر نشست... از عطر مردونش میشد فهمید امیره! چرا

 

چرا میایی کنارم؟! قصدت چیه امیر؟! باشه مطمن شدم عاشقتم.. دیگه چی می

 

خوای ازم؟! بغض عجیب دردناکی گلومو میسوزوند... برای از بین بردنش هر 

 

چقد آب دهنم رو محکم قورت میدادم بی فایده بود... میدونستم با یه حرف

 

از طرف امیر بغضم میشکست! احساس سنگینی نگاهی رو روی خودم حس 

 

کردم ، سر بالا کردم با نگاه غمین و مهربون امیر مواجه شدم.. لعنت به چشماش

 

.. از کنارش بلند شدم و روی مبل تک نفره روبه روییش نشستم.. بوی عطرش

 

اذیتم میکرد.. امیر به لباسای تنم با لبخند خوشحالی نگاه میکرد.. نگاهش به 

 

سمت چشمام رسید.. بازم گره خوردیم بهم.. برق تحسین رو میتونستم به 

 

راحتی از توی چشماش ببینم... نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم اما ملکا رو

 

پیدا نکردم ، توی واتساپ بهش پیام دادم کجایی؟! با گفتن تو اتاقمم از طرف 

 

ملکا به سمت اتاقش حرکت کردم، اتاقش دیوار به دیوار اتاق امیر بود... تق به

 

در زدم و با بیا تو گفتن ملکا وارد شدم.. با لبخند به آغوشش دعوتم کرد. توی 

 

بغلش خودم رو گم کردم.. 

 

ملکا: خوبی عزیزم؟ 

 

من: خودت چی فکر میکنی؟! 

 

ملکا : پناه؟! سخت نگیر! اگه دوستت داشته باشه خودش برمیگرده بهت... 

 

لبخند تلخی زدم و پیشاپیش عقد امیر رو به ملکا تبریک گفتم! 

 

ملکا کلافه شد.. انگار چیزیو میخواست بگه بهم ، اما میترسید! مث اینکه برای 

 

گفتن دو دل بود... با صدای تق از اتاق بغلی متوجه رفتن امیر به اتاقش شدیم. 

 

ملکا : پناه؟! 

 

بعد از صدا کردن اسمم سکوت کرد.. بازم برای گفتن چیزی مردد شد! 

 

من : بله؟! 

 

ملکا : امیر رو دوست داری؟! 

 

من : مگه نمیدونی؟! 

 

ملکا : فرض کن امیر تصادف کنه.. چهرش داغون بشه.. یا یه عضوی از اندامش

رو از دست بده.. بازم دوسش داری؟! 

 

امیر رو با قیافه داغون فرض کردم.. لبخند شیطونی زدم و زیر لب گفتم : همین 

 

جوریش هم داغونه که! بعد از قیافش از اندامش یه دست و یه پا برداشتم.. 

 

پقی زدم زیر خنده... امیر شل و پل.. عاره.. من امیر رو به خاطر چهرش 

 

نمیخوام! اگه امیر ازدواج کنه بره... من تنها میشم.. من دیگه کیو اذیت کنم؟! 

 

دیگه با کی آتیش بسوزونم؟! من یه دیوونم.. امیر هم دیوونگی هامو دوست 

 

داره! امیر یه پشتوانه قوی و محکمه! حالا اگه دیونگی هامو دوست نداره.. پایم

 

که هست! با صدای ملکا به خودم اومدم... 

 

ملکا : به به! دختر خالم ، جدی جدی عاشق داداشم شده ها! 

 

من : از کجا فهمیدی؟! 

 

ملکا : از فکرت! 

 

من : بازم بلند فکر کردم؟؟ 

 

ملکا با خنده گفت : عارههه.. از اول فکرت رو بلند بلند گفتی! 

 

پووفی کشیدم... احساس ضعیف بودن میکردم! حس حقارت داشتم.. امیر منو 

 

پس زده و من جلوی خواهرش چیا که نگفتم! رو به ملکا گفتم =

 

من : وللش ملکا.. درست میشم! فراموش میکنم.. ببین.. الان سه ماهه زری 

 

نیست... حتی یه پیام هم نداده.. خود تو همیشه میگفتی دو تا برادر باید شما 

 

رو بگیرن.. الان چیشد؟! دیگه مث قبل پیگیر زری نیستم.. نمیگم فراموشش 

 

کردم.. اما نسبت به نبودنش بی تفاوت شدم! امیر هم همین طور.. وقتی بره 

 

حس منم میره... مگه خودت نگفتی پناه خیلی بچه ای؟! عاشق شدنم هم 

 

بچگونس.. بزرگ میشم یادم میره! 

 

ملکا خندید و گفت : آره بچه ای.. راست میگی امیر با خانومش میره.. توی ترکیه باهم خوش میگذرونن.. بچه دار میشن و... 

 

از حرفایی که ملکا زد خنجری تو قلبم فرو شد.. ینی امیر از یه دختر دیگه 

 

حمایت میکنه؟! سر کار نمیزاره خسته بشه.. با هم دعوا میکنن بعد امیر میره 

 

جلو واسه منت کشی؟! صدای ملکا از فکرای مسخرم بیرونم آورد.. 

 

ملکا : دورت بگردم من... چرا اشک میریزی؟! 

 

پووفف بالاخره بغضم کار خودشو کرد! 

 

ملکا : پناه؟ بمیرم واست... نمیتونی داداشمو کنار یکی دیگه ببینی؟! 

 

با این حرف ملکا چشمام بهونه ای واسه باریدن بیشتر پیدا کردن!... 

 

ملکا منو تو بغلش گرفت و شروع کرد نوازش کردن موهام.. چشمامو بستم و 

 

 نا خوداگاه دستای امیر رو تو دستای یه دختر دیگه دیدم... به هق هق افتاده 

 

بودم.. به سختی نفس میکشیدم.. ملکا سعی داشت با حرفاش آرومم کنه.. اما 

 

کار از کار گذشته بود.. با حرفای چند دقیقه پیشش دست گذاشته بود رو نقطه

 

حسادتم.. مث بچه ها لجی شده بودم.. میدونستم جز خوده امیر کسی نمی 

 

تونه آرومم کنه. باید از امیر میشنیدم کسیو دوست نداره تا آروم بشم.. باید 

 

امیر تو آغوشش میگرفتم و در گوشم آروم میگفت ازدواجی در کار نیست تا 

 

خوب بشم.. تا همون پناه پر حرف و شیطون برگرده.. تا قلبم توان کوبیدن رو 

 

داشته باشه.. اشکام رو به سختی پس زدم.. از آغوش ملکا بیرون اومدم؛ اینجا 

 

دیگه جایی برای موندن نیست... به اندازه کافی له شدم و غرورم شکسته شد 

 

پیش ملکا... حالا فرض کن امیر با چشمای سرخ منو ببینه؛ منی که معتقد بودم 

 

حتی پیش عزیز ترین کسم نباید اشک بریزم الان دارم مث ابر بهار میبارم... 

 

از ملکا خداحافظی کردم و به بیرون اتاق رفتم... عطر امیر از فاصله نزدیکی به 

 

مشامم میخورد... سر بالا بردم دیدم رو به رومه.. فک کنم چشمام بیش از حد 

 

قرمز شده چون امیر متعجب و شکسته خیره نگاهم کرد... با کلافگی دستی 

 

توی موهاش فرو برد.. انگار بین گفتن و نگفتن حرفش دو دل بود.. اینا چی 

 

میخوان بگن به من مرددن؟ به حرف اومدم.. 

 

من : پیشا پیش مبارکتون باشه... 

 

لرزیدن صدام به وضوح مشخص بود... دیگه به جهنم اصن! غروری ندارم پیش 

 

امیر... بعد از اینکه امیر صدامو شنید انگار شارژ شد... صدای لرزون و بی روحه 

 

من امیر رو شارژ میکنه! در این حد ازم بدش میاد ینی! امیر با صدای گرفته اما 

 

پر انرژی گفت : مرسی ، فدا! 

 

فدا؟؟ واقعن؟ لب گزیدم و بدون حرف به سمت در خروجی رفتم.. 

 

بعد از راضی کردن خاله و مامان به توی ماشینم پناه بردم! من عاشقم؟ الان 

 

معنی این غم و حسودی ینی عشق؟! اینکه فمیدم امیر منو نمیخواد و داغون 

 

شدم ، ینی عشق؟! نتونستن دیدن لبخند امیر به دخترا ینی عشق؟! 

 

چه مسخرس! خیلی مسخرس! من دختری بودم که خدا یادش رفته بود حس 

 

حسادت بهم بده! الان ، دارم به یه پسر حسودی میکنم؟؟ اونم امیر؟! دشمن 

 

خونیم از بچگی! انقد توی فکر غرق شده بودم که نفهمیدم کی رسیدم! 

 

در سالن رو پشت سرم بستم و بعد از تعویض لباسام خودم رو تخت پرت کردم

 

... ناخوداگاه دستم سمت گردنبند توی سینم رفت.. در آوردمش و بهش خیره

 

شدم... اگه من نبودم الان این گردنبند برای همون دختری که به من شباهت

 

داره میشد؟! .. هه چه بالا میبرم خودمو.. به من شباهت داره؟! :))) نوچ! این

 

منم که به اون شباهت دارم.. حتی امیر نگفت از نظر چی! خوب پناه خری 

 

دیگه! یه آدم که عاشق قیافه کسی نمیشه ازش خواستگاری کنه! پس حتما  

 

اخلاقی بوده! آهی کشیدم! گردنبند رو باز بستم... در حال فکر به چشمای امیر 

 

خوابم برد ! 

***                                               

**یک هفته بعد**

 

پوفی کشیدم و با جیغ جیغ های مامان بیدار شدم... 

 

من : بیدارم.. بیدارم مامان! 

 

مامان : پناه بدو آماده شو ساعت 8 خواستگارت میاد! 

 

من : باشه.. باش... 

 

بعد از رفتن مامان پاشدم یه نگاه تو آیینه ب خودم بندازم! موهایی که انگار 

 

از آمازون فرار کردم.. چشمای پف کرده و لبای باد کرده! و صورت زشت و بی 

 

روح ! مثلا خواستگار قراره بیاد! والا نمیدونم کیه؟! چون فقط بهم گفتن 

 

خواستگار داری! ملکا هم دیشب زنگ زده با ذوق میگ پناهی فرداشب واسه

 

دختری که داداشم دوسش داره میریم خواستگاری! منم از لج امیر خواستگارم 

 

رو قبول کردم و همراهیه شانس گرامی همین امشب شد! دستی دستی دارم 

 

امیر رو میبازم! به جهنم... وقتی اون نمیخواد من چیو بخوام!؟ ای خدا بازم 

 

بغض؟؟ بیخیال بغض مزاحم روز و شبم وارد حمام شدم! 

 

سردی آب واسم معنی نداشت! اونقدی یخ بود که پوستم بسوزه... پناه بخند.. 

 

پناه خواستگار داری امشب! خوشال باش دختره سه نقطه... 

 

بعد از یک ساعت زیر دوش موندن دندونام شروع به لرزیدن زیر آب کردن... 

 

خب مث اینکه یخ زدم! حوله صورتی رنگمو برداشتم و خودمو باهاش قنداق

 

کردم... به سمت بیرون خیز برداشتم... یه نگاه به ساعت انداختم : 4:30 

 

ابرفض!!! چقد خوابیدم مگ؟! ینی تا 2 خواب بودم! با همون حوله وارد آشپز 

 

خونه شدم... بوی ماهی و میگوی مامان باعث شد بیشتر تحریک بشم واسه 

 

خوردنشون! به سمت گاز رفتم و به اندازه غذا کشیدم ، مامان قشنگم سالاد 

 

نذاشته واسم؟! بعد از فکر به سالاد به سمت یخچال رفتم.. اووممم!!! مامان چه

 

کردی بابا رو دیوونه کردی! عه.. دوباره بی ادب شد! سالاد شیرازی مامان رو 

 

برداشتم و سر میز گذاشتم و بعد از ریختن نوشابه تو لیوان پر از یخم مشغول 

 

شدم... 

ساعت 5 و نیم بود به خودم اومدم دیدم دارم مث گاا... عههه! خودتی! مث 

 

یه دختره گشنه میخورم! با سر کشیدن نوشابه به خوردنم اتمام دادم.... ولی 

 

دم مامان جیز خیلی خوشمزه بود! راضی به این همه زحمت نبودم! 

 

به سمت اتاقم رفتم و جلو کمد پر از لباسم وایسادم! خوب چی بپوشم؟؟ یه کت 

 

نقره ای سر شونه پف که یدونه گل رز به همون رنگ روی قفسه سینم میخورد 

 

بیرون آوردم... من اینا رو خریده بودم واسه سر قبرم بپوشم؟؟ اینقد عروسونه 

 

ای! تازه قرار بوده بیرون بپوشم خدا نذاشت دمش جیز! یه دامن پیلیسه ای 

 

سفید هم بیرون کشیدم... شال چه مرگی سر کنم؟ یه شال نقره ای پر زرق و برق

 

چشمم رو گرفت! اونو هم از داخل کشو برداشتم و جلو آیینه مشغول آراییدن 

 

شدم! کرم پودر نزدم. .. کانسیلرم رو برداشتم به زیر چشمام زدم و پخشش کردم 

 

تو کل صورتم.. همه جوش های زیر پوستم رو کاور کرد! آخ ننه خواستگارم 

 

فدات شه که اینقد خوبی! سایه مایع صورتی شاین دارمو هم پشت پلکم زدم... 

 

به به به جذابیت های داشتم صد برابر اضافه شد! خط چشم نازکی کشیدم..

 

آخیش بلخره شد! عجیبه همه چی داره خوب پیش میره نگی نگفتم! ریمل پر 

 

کننده و بلند کننده سه نقطم که بعد از 10 مین دنبالش گشتن زیر تخت 

 

پیداش کردم رو هم به مژه های پر پشتم کشیدم! کاره مژه مصنوعی رو انجام 

 

داد واسم! سراغ رژ گونه بژ رنگم رفتم و تپ تپ به گونه های برجستم زدم! 

 

بعد از اون از هایلایتر گذشتم و سراغ رژ لب مایع نقره ای بژ رنگم رفتم و با 

 

مالیدنش به لبام.... جییییییغ خواهرت فدام شه اصغررررر! چی شدمممم! ای 

 

ننه الان دخترتو میدزدن انقد جیگر شد! موهای بلندمو با سشوار خشک کردم و 

 

باز دورم ریختم .. موهای جلو رو هم فرق کج باز کردم و با زدن گیر مخفی لا ب 

 

لای موهام سر جاش وایسوندمش! البته گیر ها شل بودن اما مهم نیست 

 

نمیخام سرمو بندری برقصونم که! لاک گلبهی پر از اکلیلم رو به ناخنای درازم زدم 

 

جوووون! اصغر غش کرد برام!

 

 ینی امیر الان چیکار میکنه؟! اونم واسه اون دختره از اون تیپای زشتشو میزنه؟! 

 

پووووف! به ساعت خیره شدم... هفت و هفت دقیقه بود! کدوم خری داره بهم

 

فک میکنه؟؟ خاک تو سرش! شالم رو روی سرم قرار دادم.. موهای حالت دارم 

 

کل کمرم رو گرفته بود! کفش پاشنه دوسانتی گلبهی ام رو هم پوشیدم... آماده 

 

آمادم.. مامان وارد اتاقم شد! 

 

مامان : پناه بدو... 

 

حرف تو دهن مامان ماسید! گفتم جیگر شدم گفتی ن! 

 

مامان اشک چشمش رو پاک کرد و با یه حرکت تو بغلش کشیدم! 

 

مامان : دخترم داره عروس میشه! پناه فکرش رو هم نمیکردم انقد عروس شدن 

 

بهت بیاد! 

 

من : مامان هنو ن به باره نه ب داره! عروس چیه؟! 

 

مامان : هم به داره هم به باره! 

 

من : نخیر من دلم نلرزیده! 

 

مامان : امشب میلرزه دخترم! 

 

لبخندی زدمو با لبخندم ب بحث خاتمه دادم! مامان بعد از بوسیدن پیشونیم از

 

اتاق خارج شد! وارد آشپز خونه شدم... اوووففف بابا این خونه بود تو ساختی؟! 

 

اصن به پذیرایی دید نداشت.. حتی صدا هم نمیرسید! ینی امشب بله رو 

 

میگم؟! ن بابا ندیده و نشناخته! خوب اشکال نداره میریم و میاییم.. تو دلم 

 

معده و رودم جنگ راه انداخته بودن.. قلبم هم که انگار داره تشویق میکنه بالا. 

 

و پایین میپرید! بی جنبه الاغ! بالاخره به زور صدای مامان رسید! که پناه چایی 

 

بیار دخترم! به دستای یخ کردم توجهی نکردم... اوففف این چه استرسیه من 

 

دارم؟ یه شور و هیجانی داره که نگو! وای خدا چایی ها رو نریزم روشون؟؟ پناه

 

نگاشون نمیکنی فمیدی؟! اوکی... 

 

سینی چایی رو برداشتم و به سمت پذیرایی قدم قدم با لرز و هول راه میرفتم.. 

 

سرم رو اصلا بالا نبردم فقط دست بابا رو دیدم داره اشاره میکنه به سمت راست

 

فک کنم بابای پسره نشسته.. اصلا نگاهی به باباش ننداختم... از مامانش هم 

 

همین جوری گذشتم تا رسید به خوده پسره! 

 

چشمام چیزی رو که میدید باور نمیکرد! دستام شروع لرزیدن کرد! تنم یخ کرد؛ 

 

امیر نیم نگاهی بهم انداخت و چایی رو با اخم و لبخند برداشت! مات به امیر 

 

نگاه میکردم... الان چیشده؟! پسره کو؟! نگو پسره امیره! مامان اینا میدونستن

 

؟؟! عاره دیگ این وسط منو اوسکل کردن! یخ بودن دستام اونقد زیاد بود که

 

می لرزیدن... سرم رو پایین انداختم.. حجوم اشکام به چشمام رو حس کردم... 

 

کسی که دوسش دارم اومد خواستگاریم! خدایا واقعیه؟! شد؟؟؟ صدای خنده و 

 

حرفای خاله و مامان اینا رو مخم راه میرفت! چرا به من نگفتن؟؟ با گفتن پناه

 

برو تو اتاقت با هم حرف بزنین از طرف بابا خیره به امیر نگاه کردم.. انگار موفق

 

شده بود... بیا دیدی گفتم همه چی داره خوب پیش میره؟؟ اینجا گند شد! خو 

 

اگ میدونستم خاله اینان شاید ی لباس دیگه میپوشیدم! بلند شدم و بدون 

 

گفتن حتی کلمه ای به سمت اتاقم حرکت کردم... روی تختم نشستم امیر هم 

 

روی صندلی میز آرایشم نشست.. ! خوب الان باید چی بگیم؟ 😕 بگم کجا کار 

 

میکنی؟ خوب رئیسمه! اون به من خیره نگاه میکرد ولی من حتی سرم رو بالا 

 

نیوردم... امیر به حرف اومد! 

 

امیر : خوب پناه خانوم بهتون ثابت شد عاشقمید؟ 

 

من : نیستم! 

چرا هستم الان نزاری بری! 

 

امیر: عاشقم نیسی؟! 

 

من : اوهوم.. نیستم! 

 

امیر : پس من بودم گریه میکردم تو بغل ملکا! 

 

توی چشماش زل زدم... منه خر دیدم دیوار به دیواره اتاقشون اما مث چی 

 

 عررر زدم :///! پشت چشم نازکی کردم یهو با دیدن تیپش همونجوری موندم ! 

 

کت طوسی ، تیشرت سفید ، شلوار جین نوک مدادی!... لعنتی خاک تو سر چه 

 

جذاب شده! موهاش هم از شدت تمیزی برق میزد ینی! دوباره تو چشماش زل 

 

زدم... در حالی که با اخم نگام میکرد گفت :

 

امیر : خاک تو مخ بدبخت ترشیدت! 

 

اخمام تو هم رفت! پرسیدم: 

 

من : چرااا؟؟؟ 

 

امیر : چون واسه خواستگاری که نمیدونسی کیه اینقد خوشگل کردی! 

 

من : نمیخواستم جلو همسر آیندم شلخته جلوه بیام! 

راستشو بگم خودم نفمیدم چی گفتم! 

 

امیر لبخندی زده بود.. اییششش هم با لبخند هم با اخم جذابه پسره.. عهه 

 

همون سه نقطه! 

 

امیر: همسر آیندت؟! 

 

خیلی خونسرد گفتم : بله! 

 

امیر : پس پاشو بریم بگیم واسه کارای نامزدیمون آماده بشن! 

 

تازه فهمیدم چه گندی زدم! سرم و زیر انداختم مثلا خجالتی ام! ولی واقعن 

 

خجالت کشیدم! جدی جدی دارم ازدواج میکنما! من عجب اوسکلی ام! درسمو 

 

زود تموم کردم که برم عشق و حال حالا دارم شوور میکنم! 

 

امیر : میخوای برم یکی دیگه رو جات بگیرم تو بری عشق و حال؟! 

 

دِ مرگ و مرض که بلند فک میکنی پناه!!! اینم فهمیده حسودم هی مسخره می

 

کنه! 

من: شرط دارم! 

 

امیر : باوشه بگو! 

 

من : تو ی اتاق نباید باهم باشیم ، بجای بچه هم سگ میخریم! 

 

امیر خودشو جمع و جور کرد! انگار جا خورد... 

 

امیر : نمیخوام هم خونم بشی... می خوام زنم بشی فمیدی ؟! 

 

لپام گل انداخت! قلب بیجنبه ام هم شروع کرد تند کوبیدن! توی چشماش 

 

خیره شدم... صدای دینگ گوشیم باعث گرفتن چشمام از چشماش شد! 

 

به صفحه گوشیم خیره شدم.. از طرف مهرخ پی ام اومده بود... به امیر نگاه 

 

کردم و گفتم : مهرخه.. ببینم چی گفته! 

 

مهرخ : پناه... عزیزم خیلی خوشحالم! امیر میخواد بیاد خواستگاریم! این دوماه 

 

که با هم رل بودیم و خوش گذروندیم برای امیر کافی نبود... خواست همه چیو 

 

رسمی کنه! تبریک بگو بهم... !!! 

 

سوزش بدی رو تو قلبم حس کردم... به امیر خیره شدم.. 

 

من : امیر مهرخ چی میگه؟ 

 

امیر : نمیدونم به تو گف! 

 

من : باهاش رل بودی میخوای بری خواستگاریش؟؟ 

 

امیر پقی زد زیر خنده و گفت : هیچکس نمیدونه امشب اینجام.. مهرخ فک 

 

کرده با تو رلم اینو گفته باهام کات کنی! 

 

من: واسه چی باید همچنین فکری کنه؟؟؟ 

 

امیر : واسه اینکه... لبای خوش طعمت رو جلوشون بوسیدم! 

 

بازم سرخ شدم... این امیر خیلی بیشوره!! 

 

من : مسخره! 

 

امیر : پناه یک ساعته تو اتاقیم... صدایی هم ازمون در نمیاد پاشو بریم! 

 

من : میخوای چه صدایی در بیاد ازمون؟ 

 

با این حرفم به امیر نگاه کردمو دوتایی زدیم زیر خنده! 

 

من : شرطم قبوله؟! 

 

امیر : اگه تو شرط منو قبول کنی آره قبوله! 

 

من : هر چی باشه قبوله! 

 

امیر : مطمئنی؟! 

 

من : بعله! 

 

امیر : توی اتاق باهمیم و بچه هم میاریم! 

 

من : غلط کردی.. نع! 

 

امیر : ولی تو قبول کردی! 

 

اخمام رو تو هم کردمو گفتم : اصن ازدواج نمیکنم! 

 

امیر : باشه پس من رفتم! 

 

با تعجب پرسیدم : کجاااا؟ 

 

امیر : خونه مهرخ اینا! 

 

به سمتش بالشتی که روی تختم بود رو پرت کردم.. رو هوا گرفتش و بویید! 

 

امیر : اووومم بوی آبنبات میده! 

 

من : گمشو! 

 

امیر : پناه فردا عقده! 

 

من : هنو بعله نگفتم؟ 

 

امیر : مامانم هفته پیش همه رو دعوت کرد! واسه عقد... 

 

یاد حرف خاله افتادم... چقد بد بود اونشب... کلا نا امید بودم! به تقویم روی 

 

میز توالتم خیره شدم .. فردا 99/9/9 ــــه! 

 

من : من لباس ندارم! 

 

امیر : میخریم خوب! 

 

من : تو کل هفته رو برنامه ریختی؟؟ 

 

امیر : عاره! 

 

ایشی گفتم و به سمت سالن رفتیم... 

 

خاله طلوع : خوب چی شد؟! 

 

امیر : پناه گفت فردا عقد کنیم! 

 

نگاه پر تعجب و عصبانیتم باعث شد امیر حرفشو پس بگیره! 

 

حس میکنم زوده! زود دارم جدا میشم از خانوادم! عقد برای ما معنی همون 

 

عروسی رو میده! 

 

به از دست زدن و کل کشیدن مامان و خاله، خاله حلقه ای با نگین ریزی توی

 

انگشت حلقه دست راستم فرو کرد و گفت الان دیگه نشون داری ! خاله و 

 

مامان شروع کردن دست زدن که بابا گفت : صلوات بفرستید واسه خوش 

 

بختیشون! همه صلوات فرستادن... تازه چشمم به ملکا افتاد... داشت با نیش

 

باز نگام میکرد... خواهر شوهر ور پریدم! عر زدنای منو دید و نگفت خودت اون

 

دختری! 

با اخم بهش نگاه کردم.. فمید ازش دلخورم ادامو در آورد! چشم ازش گرفتم... 

 

بعد از خوردن شام امیر گفت : نوچ، نوچ..نوچ !  

 

متعجب پرسیدم : چرا؟ 

 

امیر : موهات! 

 

من : چشه؟؟ 

 

امیر : نه لبه! 

 

من : هه هه هه... بی مزه! 

 

امیر : ادویه بزن! 

 

کف ظرفایی که تو دستم بود رو تو صورتش مالیدم! با حالت چندشی گفت : 

 

امیر : جبران میکنم! 

 

من : اگ تونسی! 

 

امیر : خنگی دیگه... دست خودت نیست کارات! 

 

عصبی جیغ زدم : خودتیییی! 

 

امیر هولم داد کنار که صورتشو بشوره منم با دستای پر کف سرش رو زیر آب 

 

فرو بردم... از خنده غش کرده بودم! 

 

امیر : که لباس نداری ها!؟؟ فردا با همینا میای! 

 

با این حرفش آب رو داغ کردم که گفت آخیش! همون موقع آب رو سرد کردم.. 

 

امیر خیلی راحت از زیر دستم بیرون اومد... خواست کله قشنگمو زیر آب ببره 

 

اما از ترس سرماخوردنم و کنسل شدن مراسم فردا بهم رحم کرد! اینا گفته 

 

خودش بود... مامان خیلی اسرار کرد امیره بره حموم ولی امیر به خشک کردن

 

موهاش بسنده کرد! ساعت 12 بود که رفتن خونشون... با ملکا هم آشتی 

 

کردم و به یاد اذیت کردن امیر لبخند خبیثی رو صورتم نقش بسته بود! 

 

بعد از تعویض لباسام به خواب رفتم فردا باید برم لباس ببینم و کلی کاره دیگه! 

 

***                                                 

صب با صدای نکره امیر بیدار شدم.. این اینجا چیکار میکنه خدایا!! 

 

امیر : اوی.. پناه خره! بیدار شو! خنگه.. کوچولو خانوم؟! پاشو.. دیره! 

 

یکی از چشمام رو باز کردم و گفتم من غلط کردم برو خونتون کنسله! 

 

امیر : حالا که دیگه غلط کردی! پاشو پناه.. پاشووو.. 

 

من : تو هم برو بخواب امیر خستم! هیییععع بیمارستان رئیس خفم میکنه! 

 

پشت این حرفم از جا پریدم.. امیر در حالی که بهم میخندید گفت: 

 

امیر : چه رئیس بد اخلاقی! 

 

من : خوبه خودتم میدونی! 

 

امیر : پاشو اماده شو وقت آرایشگاه داری! 

 

من : ساعت چنده؟! 

 

امیر : 4 و نیم! 

 

من : اینقد زود؟؟؟؟ 

 

امیر : پاشو اماده شی 5 شده باید بری آرایشگاه! 

 

حرصم گرفته بود از اینکه سر خود اینکارا رو کرده ... 

 

من: نمیخوام! 

 

امیر : پناه اذیت نکن ! پاشو.. بیا اینو بخور! 

 

به آب پرتقال توی دستش اشاره کرد! خوبه همه هم میدونن من صبحا آب 

 

پرتقال میخورم... با حرص آب پرتقال رو از دستش کشیدم و شروع کردم خوردنش... 

 

بعد از 5 مین تمومش کردم... به سمت حموم رفتم تا ی دوش بگیرم! 

 

بعد از گرفتن دوش بیرون اومدم و مانتو مشکی و شلوار جین مشکی با یه شال

 

سفید پوشیدم.. یهو مث برق گرفته ها پریدم تو سالن و رو به امیر گفتم : 

 

من : هییییییع لباسم چی پس؟؟؟ 

 

امیر : دیشب واست از تهران سفارش دادم تا ساعت 10 صبح میرسه! 

 

من : سایزم هست؟ 

 

امیر : عاره 38 زدم! 

 

من : از کجا میدونسی؟؟ 

 

امیر : از قد کوتاهت! 

 

من : خیلیییی مسخره ای... بی مزه! 

 

امیر : عه پناه ادویه بزن خو! 

 

لجی شدم...! با حالت قهر به سمت ماشین رفتم... امیر اومد در رو برام باز کرد.. 

 

و گفت : نازتم میخرم! 

 

لبخند محوی کنج لبم نشست! مث اینکه امیرم بلده! نگاهی بش انداختم و 

 

گفتم : آرایشگاه چیکار میکنی؟! 

 

امیر : نوبت گرفتم! بعد از آرایشگاه عمارت گرفتم واسه عکاسی و فیلم برداری! 

 

آهانی گفتم و به بحث پایان دادم! امیر آهنگ (تتلو _ در واقع ) رو پخش کرد 

 

منم گوشم رو به آهنگ دادم! 

چشمام داشت گرم میشد که امیر صدام زد! 

 

امیر : پناه؟؟ پاشو گلم! پاشو.. رسیدیم! 

 

خواب آلود بلند شدم سر جام سیخ نشستم.. بعد از به روز شدن نگاهم ب امیر 

 

گره خورد! رو هوا بوسی فرستادم واسش و پیاده شدم... 

 

وارد سالن بزرگ آرایشگاه شدم.. همون اول انقد تحویلم گرفتن یه لحظه 

 

احساس ملکه بودن بهم دست داد! روی صندلی مخصوص عروس نشستم! و خودمو 

 

دست آرایشگر سپوردم! بعد از دوساعت گفت پاشو لباستو تنت کن تا موهات

 

رو درست کنم! وایی خدا لباس ندارم! یه نگاه به ساعت انداختم 10 و نیم بود.. 

 

پس لباسم تا الان اومده... مهتابه خانوم ( همون خانومه آرایگشر.. همشم بهش میگم آفتابه خانوم! ) راهنماییم کرد وارد اتاقی بشم که لباسمو بپوشم... 

 

همش حرص میخوردم که لباس ندارم اما آقای استخونی با گفتن از لباست خوشت اومد ؟؟ بهم فهموند لباسم همینجاست! منم در جوابش گفتم : هنو 

خودمو تو آیینه هم ندیدم... در جوابم فقط اموجی خنده گذاشت! اییشش! 

 

وارد اتاق شدم.. واااوووو! لباسم معرکه بود! یقش قایقی بود، روی سینه ها تا ناف سنگای براق صورتی کار شده بود... از ناف به پایین تور بود..روی تور های زیرین پر از اکلیل بود، و با اومدن تور رویی که طرح دار بود از قشنگ قشنگ تر 

شده بود! طرح دامنش هم چین های درشت داشت! کاش اندازم بشه! به سمت لباس رفتم، روی پارچه ی ساتن نقره ای حوله حالتی که تنم بود گرفتمش! به نظر میومد اندازه باشه.. کفش جلو باز پر از اکلیل و نگین های ریز

روی بنداش لبخند رضایت رو روی لبم نشوند! مهتابه خانوم وارد اتاق شد و کمک کرد لباسمو بپوشم! کیپ تنم بود! یقه قایقیش روی شونه هام بلند بود و 

تا وسط خط سینم گود میشد و دوباره روی شونه بعدی بلند میشد! مهتابه خانوم بند های ضربدری پشت لباس رو محکم پاپیونی بست... دور خودم میچرخیدم و قربون صدقه امیر و سلیقش میرفتم! کفشم رو هم پوشیدم و کیف

کناریش که ستش بود رو هم برداشتم و روی صندلی نشستم تا موهام درست

بشن! آرایشگر اونقدی حرفه ای بود که خیالم بابت آرایشم و موهام تخت خواب باشه! به مهتابه فقط گفتم مدل موهام رو باز بزاره و بدون حرفی قبول کرد.. 

 

بعد از 45 دقیقه بهم گفت پاشو آماده شدی عروس خانم! لبخندی زدم و جلوی

آینه رفتم... 

این منم؟؟؟؟ نه واقن انقد ماه بودم و نمیدونستم؟؟؟ تغییر زیادی نکرده بودم... فقط یه جوری رنگ و روح به صورتم داده بود انقد شاداب به نظر میرسیدم خودمو نشناختم! مژه های عروسکی باعث شده بود چشمام کشیده تر 

و جذاب تر جلوه کنه.. با خطی که زیر خط گونم انداخته بود گونه هام برجستگی پیدا کرده بود و لپام گود تر شده بود! زاویه فکم جذابیت زیادی رو 

نصیب صورتم کرده بود... و در نهایت لبای قلوه ایم با رژ کالباسی جیغ جذب همه رو جلب میکرد! بازم جو گیر شدم و شروع کردم چرت گفتن! موهام رو فر

های درشت و ریز قاطی زده بود و از جلو پیچونده، و به پشت وصل کرده بود... دوتا شاخه هم مدل سوسکی از جلو صاف انداخته بود تو صورتم! ننههههه کاش موهام همیشه این شکلی بود... با صدای مهتابه خانوم که داشت میگفت شنلت رو بپوش آقای داماد منتظرن! بعد از پوشیدن شنلم به سمت خروجی 

حرکت کردم و از مهتابه خانوم خدافظی کردم... به سمت امیر رفتم! پشتش بهم 

بود.. روی شونش ضربه ای زدم که برگشت! پوستش سفید شده بود! لباش قرمز تر تو چشم میزدن... ته ریشش هم خیلی تمیز خط انداخته شده بود... موهاش هم مدل همیشگی ولی حرفه ای تر پوش داده بودن تا بالا وایسه! 

کت شلوار مشکیش مرد ترش کرده بود... همون عطر قبلیش رو زده بود! تمام 

خاطرات جلوی چشمم مث فیلم رد شد... بالاخره بعد از این یکسالی که نصفش

با دعوا و نصف دیگش با عشق یک طرفمون نسبت بهم گذشت و در آخر مال 

همدیگه میشیم... توی چشمای امیر برق تحسین به وضوح پیدا بود... لبش 

رو با زبون تر کرد و گفت : میگم تا شب خیلی مونده هنو چطوره الان بریم خونه؟! لب گزیدم و سرم رو زیر انداختم و با خنده خجالتیم جوابش رو دادم... 

سوار ماشینش شدم، آهنگ" صداش کنی " رو پخش کرد : 

دوتامون گوشمون به آهنگ بود و دستامون توی دستای همدیگه قفل! درسته 

هنو محرم رسمی نبودیم... اما عشق دو طرفه و واقعیمون محرم بودنمون رو مهر میزد! دیگه فکری نکردم و به آهنگ گوش کردم... 

 

صداش کنی فقط بگه جانم نگاش کنی بگه دوست دارم تویی نفس همین و بس

صداش کنی به اسم کوچیکش نگاش کنی نگات کنه با عشق تویی نفس همین و بس

قبل از تو هیچوقت بعد از تو هیچکس جانم نشد یارم نشد هی دل ای دل ای دل

بارون و عطرت من زیر چترت آروم بشم آرامشم هی دل ای دل ای دل

قبل از تو هیچوقت بعد از تو هیچکس جانم نشد یارم نشد هی دل ای دل ای دل

بارون و عطرت من زیر چترت آروم بشم آرامشم هی دل ای دل ای دل

عاشق اسمم شدم تا صدا کردی منو مستم از این دیوونگی

اصلا قبول هرچی بگی دل از احساس تو حظ کرد

من که دورم از همه یه تو باشی بسمه این حس خوب لعنتی

وقتی با من هم صحبتی حالمو خیلی عوض کرد

قبل از تو هیچوقت بعد از تو هیچکس جانم نشد یارم نشد هی دل ای دل ای دل

بارون و عطرت من زیر چترت آروم بشم آرامشم هی دل ای دل ای دل

قبل از تو هیچوقت بعد از تو هیچکس جانم نشد یارم نشد هی دل ای دل ای دل

بارون و عطرت من زیر چترت آروم بشم آرامشم هی دل ای دل ای دل

 

بعد از تموم شدن آهنگ امیر در حال پارک کردن ماشین گفت : پناهم؟! 

 

ناخواسته به زبون آوردم : جانم؟! 

 

امیر با لبخند نگام کرد.. عشق رو توی چشماش میدیدم! در جوابم تک خنده ای 

 

کرد و گفت : تونستی عاشقم کنی! پسر بد خانواده رو پناه عاشق کرد... پسر بیتربیت هر جمع و مهمونی به پناه متعلق شد! 

 

لبخندی زدمو گفتم : پسر منحرف خانواده همسر پناه شد! 

 

امیر : آقای استخونی همسر خنگ خانوم شد! 

 

لبخندی زدمو با حرص گفتم : عههه من خنگ نیستم.. دوما تو هنوز همسرم نشدی! 

 

امیر : 4 ساعت دیگه میشم خب! 

 

با خنده جوابش رو دادم : حرفی ندارم 🙂 میشی خب! 

 

امیر بوسی روی دستم کاشت و به سمت صندلی شاگر اومد ؛ در رو واسم باز کرد. وارد عمارت بزرگی شدیم.. همه ساختمون سفید و طلایی کار شده بود... 

از دو طرف پله های مارپیچ میخورد و از نرده های پله ها گل برگ هایی صورتی و سفید آویز بود! برای فیلم برداری و عکاسی حاضر شدم... آقای جمالی ( فیلم بردار ) رو به امیر گفت شنلمو در بیاره... 

 

***                                               

خسته روی کاناپه توی عمارت نشسته بودم! امیر در حال عکس گرفتن تکی بود! عکسای دیروز آماده شده بودن.. اولین عکس رو که دیدم محو فقط نگاش میکردم! موهام رو دم اسبی بسته بودم و حلقه ی نامزدی مون توی انگشت حلقم رو به دوربین نگه داشته بودم و امیر با انگشت اشارش بهش اشاره کرده 

بود... ما هم در حال بوسیدن همدیگه! ولی ما تار بودیم و پشت صحنه قشنگی 

برای دستامون ایجاد شده بود.. ( همون عکس رمان) 

بعد از آخرین عکس امیر شنل رو پوشیدم تا به سمت باغ تالار بریم و بیشتر از 

این مهمونا منتظر نشن! ساعت رو نگاه کردم 6 بود.. تا برسیم 6 و نیم یا هفت شده!  

 

توی ماشین فقط مسخره بازی در آوردیم و آهنگ های قدیمی عروسی رو پلی میکردیم و خیلی قدیمی میرقصیدیم.. حتی بعضی از ماشینا از کنارمون که رد میشدن واسمون بوق میزدن و همراهی میکردن! انقد خندیده بودم دلم درد گرفته بود... خیلی استرس داشتم! نمیدونم چرا اما اگه آرایش نداشتم حتما رنگ مث گچم رسوام میکرد! بالاخره رسیدیم ! ساعت 6 و 40 دقیقه بود! 

ساق دوشا منو امیر رو همراهی میکردن برای ورودمون به سالن.. از چیدمان 

صندلی ها راضی بودم! مث کلیسا چیده شده بودن و در پایه هاشون ریسه های طلایی رنگ جلوه میداد! بالای جایگاه منو امیر میله ای بود که با گلبرگ تزیین شده بود و ریسه های آفتابی رنگ به صورت مارپیچ پیچ داده شده بود.. همه چراغ های باغ رو خاموش کردن و فقط روشنایی رو با همین ریسه ها داشتیم... برای عقد آماده بودیم.. منو امیر دست تو دست رو به روی هم دیگه ایستاده بودیم... با شنل توی صورتم چهره امیر رو نداشتم که عاقد از امیر خواست شنل رو در بیاره و توی چشمام زل بزنه و تکرار کنه : 

سوگند پیمان امیر 

 

در نزد انجمن (اسم امیر رو گفتن ) آیا به طراوت بهاران سوگند یاد میکنی تا هماره آنچه بر خود روا می داری بر همسر خویش روا داری و آنچه بر خود نمی پسندی بر او نیز نپسندی ؟! برای او شوئی وفادار و برای فرزندانت پدری خردمند و راهگشا باشی ؟!

 

امیر : سوگند یاد می‌کنم.

 

سوگند پیمان من 

 

در نزد انجمن (اسم منو بردن ) آیا به سرسبزی و باروری تابستان سوگند یاد میکنی تا با همسر خویش مهربان و همدل باشی و غرور و احترام او را همواره به جای آوری ؟! نیاز او را نیاز خود و در بی نیازی و بی آزی همسازو همگام وی باشی ؟!

 

من : سوگند یاد می‌کنم.

 

سوگند دوباره امیر 

 

در نزد انجمن (امیر) آیا به رنگارنگی پائیز سوگند یاد می‌کنی تا هماره پشتیبان و یاور وی باشی در شادی‌ها، غم‌ها، دارا و ناداری‌ها، تندرستی و بیماری، منزلت بانوی خویش را در تنهائی و در میان انجمن چون گوهری یگانه پاس داری ؟!

 

امیر : سوگند یاد می‌کنم.

 

سوگند دوباره من 

 

در نزد انجمن (پناه) آیا به سپیدی وپاکی زمستان سوگند یاد می‌کنی که همواره اجاق گرمی بخش، بختتان را روشن و پر فروغ نگه داری و برای او همسری وفادار و برای فرزندانت مادری دلسوز و مهربان باشی؟! به خانه ات شادی و گرمی بخشیده و هر آنچه در توان داری را در آذین بندی و پاکی آن به کار گیری ؟!

 

من : سوگند یاد می‌کنم.

 

سپس پیمان بان متن پیمان را که به صورت شعری زیبا است خوانده و داماد پس از او تکرار می کند:

 

به نام نامی یزدان

 

تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان

 

برای زیستن با تو، میان این همه گواهان

 

بر لب آرم این سخن با تو، وفادار خواهم ماند

 

در هر لحظه، در هر جا، پذیرا می‌شوی آیا ؟

 

تو با من این چنین هستی که من با تو؟

 

پس از آن عروس متن پیمان را به صورت زیر پس از پیمان بان تکرار می کند:

 

به نام نامی یزدان

 

پذیرا می‌شوم، مهر تو را از جان، هم اکنون

 

باز می گویم میان انجمن با تو، وفادار تو خواهم ماند

 

در هر لحظه، در هر جا برای زیستن با تو

 

تو هم با من چنان با مهر پیمان کن، که من با تو

 

پناه و امیر جملات زیر را پس از پیمان بان همزمان با هم تکرار می کنند:

 

تو چون هم آشیان خواهی شد با من

 

تمام عمر خواهم بود یک جان در دو بدن با تو

 

بهشت عشق سازم خانه را

 

سرشار از مهرو نور و عطر و یاسمن با تو

 

گواهان این پیوند: همایون باد این پیمان

 

همایون باد این پیوند

 

گرامی باد این سوگند

 

همایون باد، همایون باد، همایون باد

 

پس از آن پیمان بان جمله زیر را بیان می کند:

 

شادباش ما و انجمن را پذیرا باشید... 

 

همه جملاتمو با بغض میگفتم... از اون طرف دلم هم برای خانوم جون تنگ شده بود! 

 

 

بعد از اتمام عقد اشک چکیده شدم توسط امیر پاک شد و پیشونیم بوسیده! 

 

با همون صدای لرزونم شیطون گفتم : دوصت دارم آقای استخونی! 

 

امیر هم لبخندی زد و گفت : من بیشتر خنگ خانوم! 

 

***

صدای سوت و جیغ مهمونا بود! برای رقص دو نفره با "آهنگ تتلو با تو "و در نهایت بوسمون.. امیر قبل از بوسیدنم با گفتن دیگه "مال خودمی " لبام رو گرم کرد... 

چقدر خوشحالم... دستای مردی توی دستمه که قلب و روحم متعلق بهشه.. و فقط برای اونه که میکوبه! برای امیر سر حال و شادم! دختری که همه میگفتن خیلی خنگ و بچه ای... در آخر میترشی رو پسر بچه ی شیطون و تخس و بی اعصابی گرفت ؛ پسری که برای همه بده و فقط برای پناه مهربونه... و همینطور پناهی که رو مخه همه هست الا امیرش.. توی همین افکار دستی دور چشمام حلقه شد و در گوشم گفت : اگه گفتی من کیم؟؟؟ چ

صدای زری بود... بغضم گرفت.. با صدای شادی گفتم : زرییی؟

به سمت عقب گرد کردم... خوده خرش بود؛ چقد خانوم شده! شکمش جلو اومده بود و صورت پر از آرایشش ورم داشت.. 

با جیغ پرسیدم : زری دارم خاله میشم؟؟؟ 

زری اخماشو تو هم فرو برد و گفت : انقد ضایعس؟؟ 

از ته دلم قهقه زدم! سفت بغلش کردم و گفتم : داماد یا عروسه خاله کی به دنیا میاد؟! 

زری : فعلا که دامادته... ایشالا 4 ماهه دیگه! 

 

ذوق زده گفتم : وای خاله قربونش بره! 

 

زری : چه عجب از خودت مایع گذاشتی! 

 

امیر بین بحثمون شرکت کرد : عاره دیگه واسه همسرشم از این مایع ها میزاره! 

 

زری با تعجب و ذوق گفت : وای امیر!!!! چقد بزرگ شدی! چقد خوشتیپ... این پناهه سه نقطه میدونس چی هستی هی عر میزد پشت گوشی! 

 

نیشگون ریزی به بازوی لخت زری زدم که جیغش در اومد و گفت : بیشعوره عوضی.. با یه خانوم باردار؟؟ همه شوهر میکنن آدم بشن تو شوهر کردی ... 

 

وسط حرفش پریدم و گفتم : از فرشته، فرشته تر شدم! 

 

امیر خندید و گفت : زری خانوم خودم خبر دارم از گریه هاش.. و پشتش چشمکی به زری زد! 

 

بیشتر از حرفش ، از چشمکش رو به زری حرصی شدم... انقد بد نگاش کردم متوجه شد و بدون توجه به بچه ها نزدیک اومد، گونش رو به گونم چسبوند و آروم دم گوشم گفت : اووممم.. خانومم حسودیش شده؟! 

و بعد از حرفش آروم لاله گوشم رو بوسید... بازم قلبم جو گیر شده بود! مث بمب میکوبید! تن یخ و پر استرسم داغ شده بود... ته دلم قنج رفت! بازم ادامه داد : حواست باشه امشب کنارمی... انقدمنو جذب نکن! کار دستت میدم! 

از لبو بنفش تر هست؟؟ همون رنگی شده بودم.. از خجالت سرم رو توی قفسه سینم فرو کرده بودم... مهرخ به جمع اضافه شد و با طعنه گفت : وایی یعنی اینقد بی حیا جلو همه تو بغل هم؟!معلوم نیست امیر چی بش میگه که پناه رنگ عوض کرده! امیر منو بیشتر به خودش چسبوند... خله دیگه! الان من دارم له میشم حالیش نیست! 

زری دفاع کرد و گفت : وااا مهرخ جون این تویی که عشق و علاقه دو فرد نسبت بهم دیگه رو ننگ و عار میدونی! به پناه و امیر چه ربطی داره؟ ما هم از دیدن این همه عشق و علاقه خوشحال میشیم و لذت میبریم! 

به زری تمام اتفاقات رو توضیح داده بودم برای همین با این لحن از حرف زدن سعی کرد مهرخ رو بچزونه... من عجب خری بودم! حداقل هفته ای ی بار خونشون میموندم و الان مهرخ شده رقیب عشقیم! هنوزم به امیر امید داره... 

نگاه خیره یه نفر بد جور رو مخم بود... سر بالا کردم که دیدم به به اقای زرافه زل زده بمن! 

_ خوشگل ندیدی؟! 

امیر : نه خنگ ندیدم! 

_ قهرم؛ ! 

امیر : چه غلطا! قهر با امیر؟؟ 

جوابش رو ندادم.. 

امیر : تو چشام نگاه کن و بگو قهری! 

با جرأت توی چشماش زل زدم و بخش بخش گفتم : ق. ه. ر. م! 

همونجوری با دست چونم رو گرفت و محکم لباشو روی لبام فشرد... مث همیشه در برابرش نمیتونستم کاری کنم! بعد از دو مین ازم جدا شد و گفت : بازم حرفت رو تکرار کن تا تنبیهت سخت تر بشه! و پشت این حرفش پرسید : قهر؟ 

_ شب که رفتم تو اتاق بغلی حالیت میشه تنبیه چیه!!! 

و به سرعت ازش جدا شدم و به سمت وسط سالن رفتم! دی جی با دیدن من وسط سالن آهنگ شاد یه دختر دارم شاه نداره رو پخش کرد! از سر شوق جیغ خفه ای کشیدم و به سمت بابا دویدم و تا وسط سالن همراهیش کردم.. 

به محض خوندن خواننده شروع کردم واسه بابا برقصم! بابا هم در حال پاک کردن اشکش از سر شوق لبخند خوشحال به روم زد.. و با دست زدن تشویقم میکرد! اون بین دستای بابا رو گرفتم و یکم تکونش دادم. بابا زیاد اهل رقص نبود ولی من رو همراهی کرد! بعد از اتمام آهنگ بابا پیشونیم رو بوسید و دستم رو توی دست امیر گذاشت و آرزوی خوشبختی کرد! بعد از اون گفت خیلی بابت انتخاب همدیگه خوشحاله و سرافراز! 

مامان کنارمون اومد و اونم با بغل کردن منو امیر و بوسیدنمون شب مون رو کامل کرد! بغض سنگینی توی گلوم بود! امشب از مامان و بابا جدا میشدم؛ و این خیلی رو اعصابم بود! 

مهمونا به سمت میزای شام حرکت میکردن! بعضی ها تند تند میرفتن و بعضی ها آروم آروم... وقتی واسه ما شام آوردن اصلا نمیتونستم لب به غذا بزنم؛ اما به زور امیر رو تا دونه جوجه، دوتا دونه فیله مرغ سرخ شده و یه قاشق خورشت ماست خوردم! اونم برای فیلم بردار بود... یه قلوپ از نوشابم خوردم! دیگه موقع عروس کشون بود! 

***

 امیر با خنده همه ی ماشینا رو پیچوند و به سمت خونمون حرکت کردیم! 

سر حرفم موندم و به سمت اتاق بغلی دویدم! اما امیر دستمو خونده بود.. پاش رو بین در گذاشت و جیغ و خنده هام رو فضای خونه فرا گرفت! دلم نمیومد ب در فشار بدم چون پاش له میشد.. با یه زور وارد کردن به در کل چار چوب در رو گرفت... من موندم و ترسم! پا به فرار گذاشتم که مچ دستمو کشید و تو بغلش فرو بردم...! 

چشم تو چشم بهم گفت : خب که هنوز قهری؟؟! 

_ نه نه! غلط کردم، بزار برم! 

توی چشمام زل زد و گفت : دست من نیست که! دلم نمیزاره ولت کنم! 

مشتی به سینه تیک تیکش زدم و گفتم : الحق که استخونی! 

امیر خندید و گفت : ازتو انتظار ندارم بابت گفتن همچین حرفی؛ 

پرسیدم : چرااا؟ 

_ چون خنگی دیگه! 

اومدم مشت دوم رو بکوبم که دستامو قفل کرد.. چشمامون بهم دیگه گره خورد و شد آغاز شب اول زندگیم! 🙂

***                                             

امید وارم رمان رو دوست داشته باشین و لبخند روی لباتون کاشته باشم! 

در پناه حق. یا علی! 😃

 

پــــایـــــانـــ=)! 

 

 

ویرایش شده توسط hande
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

@مدیر ویراستار رمان  تکمیله

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...