• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان درد بی درمون! | سومبرا کاربر انجمن نودهشتیا


Saye.H
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: درد بی درمون!

نام نویسنده:  سومبرا

ژانر:  عاشقانه، طنز، پلیسی

خلاصه:  امیرعلی دانشجوی دانشکنده‌ی پزشکی، یک پسر تنبل و شیطون و درعین حال زرنگ در درس و خنگ در مسائل احساسی‌ هست! همه‌ی دردهارو درمان میکرد تا اینکه خودش روزی به دردی مبتلا شد که درمون نداشت؛ دردی به نام دختر! یک دختر پر ماجرا که امیرعلی رو درگیر خودش کرد و باعث ورودش به ماجرایی شد که...

مقدمه: ...

ویراستار: @ زهرا بهرامی

 @ N.a25

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱»

 

با دو، درحالی که سعی داشتم موقع دویدن روی یخ های حیاط خوابگاه سُر نخورم، به سمت در قدیمی رفتم و با سرعت وارد ساختمون شدم. با برخورد گرما به صورت یخ زده‌م حس بودن توی بهشت بهم دست داد.

بیرون انگار جهنم یخ زده که انقدر سرده! تا حالا هوای تهران انقدر سرد نشده بود.

همون جلوی در روی پادری، پاهام رو کوبیدم تا یخ و گل های چسبیده بهش جدا بشن.

با برداشتن اولین قدم به سمت راه پله، سرِ کچل آقا عبدی از اتاقتش بیرون اومد و با صدای گرفته‌اش داد زد:

- کدوم گوری بودی رستمی؟ من هرشب باید تورو بعد از ساعت اداری راه بدم داخل؟ اصلا کی در اصلی رو باز گذاشته بود که توئه نره خر اومدی تو؟  اِی من از دست تو سکته میکنم رستمیِ...

قبل از اینکه مثل همیشه اجدادم رو به باد ناسزا بگیره گفتم:

- اقا عبدی اَمون بده من حرف بزنم عامو؛ نَمیذاری که! لابد یه کاری داشتم که بیرون بودم.

یکهو از پشت دیوار بیرون اومد و درحینی که به سمتم می‌اومد، دوباره شروع کرد:

- کارِت بخوره پس سرت، تو نظم حالیت نیست؟ نمی‌فهمی بهت میگم قبل ۱۰ باید خوابگاه باشی یعنی چی؟ آخه چرا نمیفهمی من در مقابل توئه نره خر با ۲۷ سال سن مسئولم بچه، مسئول! 

اگه آقا عبدی رو ول کنن، تا صبح میخواد زیر گوشم غر بزنه و خدایی نکرده دست روم بلند کنه. بدون نگاه بهش راهم رو کشیدم به سمت پله و این باعث شد بیشتر با صدایی که از یه حدس بلند تر نمیشد، من رو مورد عنایت قرار بده:

- خدا ذلیلت نکنه رستمی که توی این ۱۰ سال منو پیر کردی! نصف موهای سفیدم از برای حرص خوردن سر الواطی های توئه پسر! کی میخوای آدم شی؟ ای خدا منو بکش خلاص شم! کل خوابگاه اندازه ی تو منو حرص نمیدن.

چیزی نیست فقط یک خورده عصبانیه؛ وقتی هم عصبی میشه دیگه دهنش باز میشه و هرچی میتونی بارت میکنه.  پیرمرده دیگه،چیکارش میشه کرد.

با گذاشتن پام روی اولین پله ، چنان لیز خوردم که اگر نرده ها نبودن و من ازشون آویزون نمیشدم، مرگم حتمی بود!

دوبار لیز خوردم تا تونستم از میله بگیرم و تعادلم رو حفظ کنم. 

طبق معمول علت این لیز خوردن و سر بودن پله ها، آقا براته! 

صدای دادم بلند شد:

- آقا برات باز ای پله‌او رو شستی؟  بهت میگوم نکن عامو، خودم میام برات طی میکشم فقط اینجوری شیلنگو رو نگیر روشون دیگه!

آقا عبدی که هنوز نرفته بود، صدای داد من رو که شنید دوباره قاطی کرد.

- ببند دهنتو دیلاق، نصف شب داد و هواد راه میندازی که چی؟ اون از دیر اومدنت اینم از عربده کشی هات! ملت خوابن، اذیت میشن.

نمیدونه صدای خودش ده برابر صدای من آزار دهنده‌س.

کمرم رو صاف کردم و برگشتم سمت آقا عبدی و با اخم گفتم:

- آقا عبدی این اولین بار نیست که! توی ۲۴ ساعت، ۲۵ بار میاد این پله‌او رو میشوره. همش هم ما روشون سر میخوریم. همین امروز صبح دیدی این پسرو هست، جدیده...

اسمش رو یادم رفت. یک چشمم رو بستم و کمی فکر کردم کهآ قا عبدی چقتی مکث من رو دید، گفت:

- عبدالله خادمی رو میگی دیگه.

بشکنی زدم و گفتم:

- آره همون بچه! امروز مثل هندونه از بالا تا پایین قِل خورد و افتاد! بگین نکنه این کارو.

آقا عبدی ناسزای دیگه ای نثال اجدادم کرد و گفت: 

- تو کار بزرگ ترت دخالت نکن دیلاق، برو تو اتاقت. حرفات روحم رو آزار میده.

و بعد بدون توجه به من برگشت و وارد اتاقکش شد.

«لا اله الا الله»ای زیر لب گفتم و کفشام رو در آوردم ؛ همینطور جورابام که پام سر نخوره. یخ های بیرون توی حیاط کمتر خطرناکن تا این پله هایی که آقا برات، مستخدم اینجا هرروز میشورتشون.

@ زهرا بهرامی  @ Psycho

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۲»

 

خداروشکر از بعدِ راهپله، موکت بود و نیازی به کفش پوشیدن نبود. این پله ها هم انقدری تمیز و براق هستن که اصلا پاهام کثیف نشدن.

کفشام رو داخل جاکفشی فلزی که برای خودم بود گذاشتم و در کوچیکش رو قفل کردم.

ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه شب بود و جز صداهای خنده و ضعیفی که از بعضی اتاقا می‌اومد، صدای دیگه ای توی خوابگاه نبود. راهرو هم همیشه این ساعت خالی بود.

به سمت اتاقم رفتم که از انتهای راهرو، نیما رو دیدم که از دستشویی خارج شد و داشت دست‌های خیسش رو به کنار شلوارش میمالید و رنگ گوشه هاش از کرمی به قهوه‌ای تغییر رنگ داده بود و خیس شده بود.

تا دیدمش ناخودآگاه متوقف شدم. بعد از مامانم و تایگا و محمدرضا، از نیما مثل حیوون وفادار میترسم و ترجیح میدم سمتش نباشم. پسره کلا  روانیه! این رو دو سه تا از همکلاسی ها و هم اتاقی های سابقش تایید میکنن!

از من هم یه کینه‌ی قدیمی و شتری به دل داره. چون یک بار جلوی کل  برو بچه‌های خوابگاه یه حرکتی زدم که بدبخت بدجور ترسید و مثل چی زمین خورد! 

از همون روز این گیر سه پیچ داده به من تا تلافی کنه ؛ منم که فهمیدم این پسره کلا ردیه، سعی میکنم ازش فرار کنم. ضرب دستش رو به چشم دیدم که چقدر سنگینه!

نیما یه نگاهی به سرتاپا و جورابایی که توی دستم داشتم انداخت و گفت: 

- مثل همیشی دیر  میای رستمی! خبریه این موقع شب بیرون میپلکی؟ 

فکر کرده همه مثل خودشن!

حسین همیشه بهم میگه با این پسره دهن به دهن نذارم؛ من هم که بچه‌ی  حرف گوش کن...

- بیا برو تو جیبم، فکر کردی همه مثل خودتن؟ تو خیلی خوب باشی شب اصلا نمیای خوابگاه، بعد به من حرف میزنی؟

قدمام رو سریع کردم تا به اتاقم برم. نیما هم از روبه رو به سرعت داشت به سمت من می‌اومد.

خداکنه اگه قراره منو بزنه، به صورت نزنه!

هرچی من تند تر می‌رفتم، اون هم تند تر و سریع تر به سمتم می اومد.

درست در وسط راهرو به اتاقم رسیدم که همزمان اون هم به من رسید و با اون چشم‌های زشت و قهوه‌ای رنگش صاف صاف به من نگاه میکرد. 

ازخداکه پنهون نیست از شما چه پنهون ته دلم خالی شد! 

با کف دست ضربه ای به تخت سینه‌ام زد و با اخم گفت:

- جرعتشو داری بگو درمورد من چی بلغور کردی پسره‌ی دهاتی!

ترس جای خودش رو به خشم داد و من هم با دستم بهش ضربه ای زدم و گفتم:

- حرف دهنتو بفهم نیم وجبی؛ دهاتی هفت جدته مرتیکه! یکاری میکنی دهن من باز بشه و...

- امیرعلی چه خبره؟

با صدای محمدرضا سر هردوتامون به سمت چپ چرخید و دیدیدیم با اخم هوله ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دستش رو به داخل اتاقی که ازش بیرون اومد پرت کرد؛ درش رو بست و به سمت ما اومد و خطاب به نیما گفت:

- دِ آخه ریقو، حتما باید جوری بزنمت که نتونی بری به دکتر نشونش بدی؟ تنت میخاره انقدر سربه سر رفیقای من میذاری؟ کرم داری بگو برات درش بیارم!

کمی محمدرضا رو به عقب روندم و آروم  گفتم:

- ولش بوکو محمد، بچه‌س، جاهله!

نیما انگار نقطه ای از بدنش واقعا میخارید که گفت:

- چندتا بچه شهرستانی دهاتی دور هم خوابگاه رو به گند کشیدید؛ فکر کردین هم خبریه.

محمدرضا و خودم رو به سمت در اتاقمون کشوندم و جواب نیمارو خودم دادم:

- تو که خودت مثلا بچه تهرونی گمشو پیش ننه بابات، چرا اینجایی؟ نکنه نداری؟

تا نیما دهن باز کرد، محمدرضا کمی سمتش رفت که سریع گرفتمش.

- دهن باز کنی بخوای حرف مفت بزنی تی شرتمو در میارم میکنم تو دهنت!

خنده‌ام رو نگه داشتم و دست محمدرضا رو کشیدم و باهم بدون توجه به نگاه نیما وارد اتاق شدیم و در رو بستیم.

حقیقتا حضور محمدرضایی که خودم هم ازش حساب میبرم، جلوی نیما، باعث دلگرمی من میشه.

 

@ زهرا بهرامی  @ Psycho

ویرایش شده توسط -سومبرا-
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۳»

 

با بسته شدن در اتاق، محمدرضا با حرص مشهودی به طرف من برگشت و گفت:

- امیر کاش میذاشتی یکی میزدم تو صورتش دلم خنک بشه!

خدا می‌دونست اگه محمدرضا و نیما باهم درگیر بشن چه فاجعه‌ای رخ میده! تا یکی دیگری رو نکشه، دعوا تموم نخواهد شد.

از بازوش گرفتم کشیدمش تا از در فاصله بگیره.

- ولش کن پسر، می‌ری می‌زنی ناکارش می‌کنی بعد بیا و درستش کن.

محمدرضا از من فاصله گرفت و روی تخت نشست.

- اتفاقا می‌خوام بزنم ناکارش کنم تا...

صدای طاها مانع از ادامه دادن شد:

- باز چتون شده؟ دوباره با نیما دهن به دهن گذاشتین ؟

محمدرضا که منتظر تلنگر بود نذاشت من جواب طاهارو بدم و عضبانیت خودش رو با تعریف کردن قضیه، مهار می‌کرد:

- این بی نام و نشون اول صبح که اونجوری اعصاب منو بهم ریخت؛ توی دانشگاه هم هی به پروپام می پلکید؛ الان هم اومدن دیدم با امیرعلی شاخ تو شاخ شدن. بخدا یه روز چنان این پسرو می‌زنم...

دستش رو به معنی کتک زدن تکون داد.

- چنان می‌زنم... آخ... که فقط بمیره!

به قیافه‌ی طاها که نیمچه لبخند نگرانی زده بود نگاه کردم و اون گفت:

- انشاالله که خدا حاجت همه رو میده!

محمدرضا بلند شد و به سمت تخت خودش رفت:

- حاجت منو زودتر بده من از شر این مارموز خلاص شم!

و خودش رو روی تخت پرت کرد و با گوشی مشغول شد.

اسماعیل که داشت حرف‌های مارو گوش می‌داد و دیگه پفک نمی‌خورد، به حرف اومد:

- کاکو ایی مَمرُضا خیلی عصبیه ها!  با این کرم ریختِنای نیمای  کلو* آخر یه کاری دست خودش میده.

سرم رو با تأسف تکون دادم  و کاپشنم  رو در آوردم و پرت کردم روی صندلیِ خالی. داشتم دکمه‌های پیراهنم رو باز می‌کردم که طاها گفت:

- راستی امیرعلی، کدوم گوری بودی؟ این آقا عبدی از سر شب که دیده نیستی یه بند به سر کل خوابگاه غر زد، تا وقتی که اومدی. 

پیراهنم رو هم به سمت کاپشنم پرتاب کردم و جورابام رو درآوردم.

- بابا این  لعنتی آخر ساله، دنبال بلیط می‌گشتم برای شیراز؛ پیدا نمیشه که لعنتی. تهران هم که خودت می‌دونی چجوریه؛ ساعت ۱۰ شب جوری ترافیک داشت آدم فکر می‌کرد چه خبر شده که همه الان بیرونن.

اسماعیل با دهن پر از پفک چرخی با صندلی زد و گفت:

- حیف همو آبادان نبود ول کردوم اومدوم شهر غِریب؟ 

طاها هم حرفش رو تأیید کرد:

- والو به خدا؛ نه دودی، نه ترافیکی...

اسماعیل ادامه ی حرف طاهارو گرفت:

- عِوضش تا دلت بخواد خاک و خول داره که خفه بشی!

***

- امیر! جونم‌مرگ، بلند شو دیره!

انگار که صدای ایمان رو ضبط کرده بودن و مدام و پشت سر هم داشتن برای من پخشش می‌کردن که با یه لحن و آهنگ همش زیر گوشم می‌گفت:

- امیر! جونم‌مرگ، بلند شو دیره!

دیگه اعصابم خراب شد و با سرعت روی تخت نشستم اما چون قد بلندی دارم و فاصله ی دوتا تختی که دو طبقه ان، باهم دیگه کمه، پیشونیم با ضرب به میله ی تخت بالایی برخورد کرد که صدای محمدرضا بلند شد:

- این ابله هرروز صبح همینجوری بیدار می‌شه که در طی روز فقط مارو حرص میده!

راستش اصلا دردش رو حس نکردم! من ۱۰ ساله تو همین اتاقم و از همون روز اولی که بیدار شدم، سرم به این تخت برخورد کرد تا الان! دیگه دردش عادی شده.

- امیر! جونم‌مرگ، بلند شو دیره!

داد زدم:

- یکبار دیگه صدای نکره‌ی این ایمان رو پخش کنین میرم حنجره‌شو جر میدم!

 

*کلو: در گویش جنوبی به معنای دیوانه است.

 

@ زهرا بهرامی  @ Psycho

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۴»

 

محمدرضا خندید و گفت:

- پس بلند شو تا انقدر صدای نکره‌اش پخش نشه.

- امیر! جونم‌مرگ، بلند شو دیره!

با حرص بالشتم رو برداشتم و سمت محمدرضا پرت کردم که فوری کنار کشید و بالشت به طاها برخورد کرد و نذاشت راحت یه قلوپ چایی از گلوش پایین بره! 

طاها بلند شد و درحالی که بالا و پایین می‌پرید جیغ زد:

- ووی ووی سوختم ووی!

محمدرضا ایستاد طاهارو مسخره کردن که این بار از فرصت استفاده  استفاده کردم و دمپایی لا انگشیِ اسماعیل رو سمتش پرتاب کردم و قشنگ به هدف برخورد کرد! محمدرضا با چهره‌ی قرمز شده روی زمین نشست.

هدف اونجا نبود؛ ولی خب برخورد کرد دیگه!

با صدای خفه‌ای گفت:

- امیر بر جد و آباء و پدر و مادر و...

طاها به پای محمدرضا ضربه‌ای زد و نذاشت فحشش رو ادامه بده.

محمدرضا هم با درد روی زمین دراز کشید و نفسش رو با صدا بیرون داد:

- وای مُردم!

یکهو یه جفت پا  از  طبقه‌ی بالا آویزون شد و  بعد صدای آروم اسماعیل اومد:

- آروم باش کاکو، چیزی نی! نفس عمیق بکش، همراه من. دم... بازدم... دم... بازدم... آفرین، ادامه بده. دم... بازدم... دم... بازدم...

محمدرضا و اسماعیل شروع کردن باهم نفس عمیق کشیدن و من هم از اتاق خارج شدم تا به دستشویی عمومیِ خوابگاه برم.

اینجا انقدری باکلاس نبود که  برای هر اتاق سرویس بهداشتی جدا بذارن؛ باید مثل فلک زده ها تا دستشویی انتهای طبقه‌ی اول بریم.

بعد از انجام عملیات مربوطه، به اتاق برگشتم که دیدم هرسه درحال خوردن صبحانه هستن؛ البته صبحانه ی دانشجویی.

نون بیات از دیروز مونده بود با پنیر محلیِ شمالی که مادرِ مهدی، یکی از دوستامون که اتاقش درست روبه‌روی اتاق ماست، درست کرده. تو خودت رو بکش ولی این پنیر با نون تازه هم به زور از گلوت پایین میره، چه برسه به نون بیات!

سفره هم که هزار الله اکبر، ما بهش میگیم سفره‌ی همیشه مصرف. از وقتی یادم میاد از این سفره‌ استفاده می‌کردیم. روی بسته‌اش نوشته بود یک‌بار مصرف و ماهم هی ازش استفاده می‌کردیم تا اینکه این اواخر به بن بست خوردیم. هم فقط یه تیکه از سفره مونده بود، هم اینکه تنبل بودیم بریم خرید، هم اینکه پول نداشتیم یکی دیگه بخریم!

در نتیجه نزدیک ۳ سالی میشه که از این تیکه سفره استفاده می‌کنیم. چه خاطراتی که با این بچه نساختیم!

بعد از پایین فرستادن چند لقمه، اون هم به زور، بالاخره بلند شدیم تا به بیمارستان بریم.

ناسلامتی پزشک های آینده هستیم؛ البته به جز محمدرضا که ایشون مهندس هستن!

البته فقط من و طاها لباس پوشیدیم؛ اسماعیل همچنان داشت همون صبحانه‌‌ی سخت رو می‌خورد و محمدرضا که مثل پدر ما بود، از دست و پاش می‌کشید تا  بلند بشه.

- اسماعیل بلند میشی یا بیام همچین بزنمت که مادرت نشناستت؟

طاها که سرش خم بود و با دکمه ی شلوارش درگیر بود، گفت:

- این یه تهدید برای همه ست یا واقعا عملی‌ش هم می‌کنی؟

محمدرضا به طاها نگاه کرد و گفت:

- می‌خوای رو تو امتحانش کنم ببینی فقط تهدیده یا نه؟

حقیقتا من دلم نمی‌خواست طاها رو از دست بدم؛ گفتم:

- نه ، حرف مفت زد؛ تو ببخش.

سرش رو تکون داد و دوباره دست اسماعیل رو کشید و دادزد:

- د بلند شو ... !

گوشام رو گرفتم تا فحشی که میده رو نشنوم.

به طاها گفتم:

- این اسماعیل جون می‌کنه تا بیاد؛ بیا ما بریم.

سرش رو تکون داد و باهم از اتاق رفتیم و درهمون حال طاها داد زد:

- اسماعیل تا ده دقیقه دیگه اومدی، اومدی ها! نیومدی ما رفتیم.

وقتی در اتاق رو بستیم، همزمان با ما نیما هم از اتاقش خارج شد. یه نگاه به طاها، یه نگاه به من، و بعد با یک پوزخند که قیافه‌اش رو شبیه فلج اطفال‌ها کرده بود، از کنار ما رد شد و به سمت دستشویی رفت.

- الهی که تو همون خلا عجلت برسه مرد!

به حرف طاها خندیدم و گفتم:

- بیو بریم بابا!

 

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط -سومبرا-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۵»

 

باهم‌دیگه کفش‌هامون رو پوشیدیم و خواستیم از پله ها پایین بریم. طاها انگار فراموش کرده بود، ولی من خوب یادمه که این پله ها ۲۴ ساعت روز خیسه!  خواستم بهش هشدار بدم که اولین قدم رو روی پله‌ها  گذاشت چنان پاش سر خورد که داد هردوتامون در اومد:

- طاها!

- امیرعلی!

دستشو دراز کرد تا کمکش کنم اما تا خواستم دستشو بگیرم، دیگه کامل لیز خورد و با قسمت تحتانی‌اش روی پله‌ها فرود اومد.

راستش انقدری که این پله‌ها سره،  یخ سر نیست! فاقد ذره ای اصطکاک!

همین نبود اصطکاک باعث شد طاها با ماتحت از روی اولین پله سر بخوره و پایین بره!

هر پله‌رو که طی می‌کرد، یک دور آخ و اوخش با داد در می‌اومد:

- آخ... وای... ننه... مُردم... کمک... امیر... علی... نجاتم... بده... وای... اونجام... وای... کمک... آخ...

بالاخره طاها  به آخرین پله‌ رسید و ناله‌هاش هم تموم شد:

- وای مادر قشنگ صاف شدم!

نتونستم برم کمکش کنم تا بلند بشه و همون بالای پله‌ها نشستم و بلند زدم زیر خنده.

انقدر همونجا خندیدم که اسماعیل هم خودش رو به ما رسوند و وقتی طاها رو پایین پله ها و من رو بالای پله ها درحال خنده دید، فهمید اوضاع از چه قراره و اون هم با من شروع به مسخره کردن طاها کرد.

***

وارد اتاق استراحت شدم و روپوشم رو درآوردم و به پشت پرت کردم. قطعا خورد به سر طاها چون پشت سر من با اسماعیل وارد شد و صداش بلند شد:

- رگ حیوانیت رو کنترل کن و همه جا نشون نده انسانیت حالیت نیست!

اسماعیل هم وارد اتاق شد و درب رو بست. 

- حَیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت!

و خودش رو روی صندلی اتاق پرت کرد من هم روی تختی که گوشه‌ی اتاق بود دراز کشیدم و اسماعیل گفت:

- ای دکتر صمدی هم چه موجود خبیثیه. ورداشته میگه فردا باید شخصا بریم جراحی داشته باشیم.

طاها روپوش من  رو پرت کرد که روی صورتم افتاد.

- مشکلش چیه؟

اسماعیل از توی کشو یک بسته کیک درآورد و جواب داد:

- کاکو مو هِنو توی تئوریش موندوم، بروم  عملی انجام بدوم؟ می‌خوای مردمو به کشتن بدوم؟

به پهلو دراز کشیدم و جواب اسماعیل رو دادم:

- ترس نداره که؛ فوقش طرف می‌میره.

طاها تشر زد بهم:

- امیر ببند در جهنمو!

و بعد رو به اسماعیل گفت:

- والو ماهم می‌ترسیم یه وقت خراب کنیم؛ ولی دیگه ناسلامتی می‌خوایم به زودی مدرک بگیریم. من خودم اولین جراحیم نیست، ولی هنوز هم می‌ترسم نکنه خراب کنم. نگران نباش تو خیلی بهتر از منی.

اسماعیل در سکوت سرش رو تکون داد و مشغول خوردن کیک شد و حتی یه تعارف نزد.

من درک نمی‌کنم چرا انقدر نگران جراحی‌ان؛ یه چاقو میدن دستت باید سینه‌ی طرف رو بشکافی و قلبش رو دستکاری کنی. فوقش ممکنه بمیره! چیزی نیست که!

 

@ زهرا بهرامی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...