رفتن به مطلب

دیالوگ و مونولوگ برتر رمان و داستان ( هفته۱۲)


میگل نویس
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

🔥با سلام خدمت خوش نویسان جذاب انجمن 🔥

با مسابقه جذاب و جدید در خدمتتون هستیم 👏👏

همون جور که از اسم تاپیک هم مشخصه به برترین دیالوگ های هر هفته امتیاز داده میشه 

حالا شرایط این مسابقه چیه؟ 

الان بهتون میگم 

 

🔸اول از همه داستان یا رمانتون باید در حال تایپ باشه ( از این آسون تر مگه داریم؟) 

🔸دوم از همه دیالوگ یا مونولوگی که میذارید باید از سه خط بیشتر باشه 

 

و حالا جوایز مسابقه چیست؟! 

🔶دیالوگ برتر ۸۰ امتیاز 🤘

🔶 مونولوگ برتر ۸۰ امتیاز 🤘

 

مسابقه توسط چهار داور مورد بررسی قرار میگیره

@ زهرارمضانی🌻  @ مدیر راهنما  @ مدیر تبلیغات  @ مدیر سایت اصلی

  • لایک 6

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#الا_ابراهیم 
 


    #برف_رقاص 
 


    پارت۳۵
 


    همه ساکت بودند؛ کمی معذب شدم، چشمانم را از سامی گرفتم و سرم را چرخاندم، حال رامین و حامد هم نگاهم می‌کردند. 
    واقعاً مانده بودم که کجای حرفم موردی داشت که هم تعجب کرده‌اند! 
    سینا پوزخندی زد. 
    -خوشگل چه خوب آمار می‌گیری! منظورش رز جونِ 
    و به رز اشاره کرد. 
    لپم را از داخل گاز گرفتم؛ سوتی بزرگی داده بودم، ولی سینا حق نداشت بی‌احترامی کند. 
    اخمی کردم و تا خواستم جواب بدهم، با صدای محکم سامی همه نگاه‌ها به سمتش کشیده شدند. 
    -خب راستش حق با النازِ ما قبلاً با هم آشنا شدیم! 
    الناز ابروهایش را بالا انداخت. 
    - هِه .. دیدی گفتم آب زیر کاهی! 
    حاجی نیم‌نگاهی به سمت الناز انداخت و بعد با جدیت گفت: 
    -جوری که شما فکر می‌کنید نیست! 
    استرس وجودم را فراگرفت کاش چیزی نگوید، علی‌الخصوص الان که فهمیده بودم نگاه الناز به حاجی نوع دیگری است. 
    نگاهی به من اندخت. 
    - ایشون دختر دوست بابام، که حمایت‌گر مالی خیریه هم هستن! من ایشون رو از اون‌جا دیدم‌. یعنی تو یکی از همایش ها که ایشون هم بودن! 
    نفسم رو نامحسوس بیرون فرستادم دروغ‌گوی خوبی بود! 
    سینا با اخم قاشقش را در لیوان معجون‌اش چرخاند. 
    - پس چرا نگفتید؟! 
    حاجی بی‌خیال قهوه‌ای که مطمئنا سرد شده بود را مزه کرد و گفت: 
    - مهم نبود، به نظرم! 
    سینا پوزخندی زد و متأسف سرش را تکان داد ولی الناز با ناراحتی حاجی را نگاه کرد. 
    آرام الناز را صدا زدم ولی برنگشت این‌بار بازویم را به بازویش کوبیدم، ولی فقط با یک نگاه دلخور سرش را برگرداند. 
    الان نمی‌توانستم منت‌کشی کنم ولی بعداً از دلش درمی‌آوردم. 
    رز که کنارم نشسته بود با دیدن رفتار الناز آرام زمزمه کرد. 
    - الناز رو قضاوت نکن، خیلی دوستش داره! ولی حاجی همیشه میگه، عشق خدا تومن ارزش داره، هر کسی لایقش نیست! 

    سرم را به سمتش برگرداندم، متعجب نشدم، فهمیده بودم که الناز نگاهش رنگ دیگری دارد. 
    باز صدایش آمد. 
    - رامین و الناز این گروه را درست کردن، حاجی آخرین نفر این گروه بود، یعنی آخرین نفری که وارد گروه شد! 
     
    کاپوچینوای که مقابلش بود را با قاشق مزه کرد. 
    - اوایل هیچ‌کس باهاش راحت نبود، می‌دونی به قول رامین حاجی را آوردند تا پارتی‌بازی بشه، خلافی زدن حاجی برگ برنده شون بشه! 
    این‌بار نتوانستم تعجب نکنم. 
    - یعنی حاجی خلافشون رو می‌شوره؟ 
    لبخندی زد و باعجله نگاهی به دوستانش انداخت گویی که در گفتنش مردد بود. 
    - نه یعنی قانون بلد جمعمون حاجیِ، از دادگاه گرفته تا دانشگاه‌ها، حرف حاجی مهر تأییدِ، به قول خودمون خرش میره! 
    نیش‌خندی زدم که ادامه داد‌. 
    - پیشنهاد الناز بود، که حاجی بیاد ولی تا اومد الناز پا پس کشید، گفت حق نداریم،خلاف بشیم تا حاجی به دردسر بیفته! 
    آرام خندیدم ولی دلم بی‌تاب بود، در پرسیدن سؤالم مردد بودم، ولی باید می‌پرسیدم. 
    - پس حاجی الناز رو نمی‌خواد؟ 
    رز نگاهی به حاجی انداخت و ابرویش را بالا انداخت با دستانش خودش را بغل کرد و به سمتم مایل شد. 
    - باورت می‌شه، حاجی تا حالا نگاه چپ هم به هیچ کدوممون ننداخته حتی ندیدم تا حالا کسی رو مستقیم نگاه کنه! 
    قلبم لحظه‌ای ایستاد، ولی لحظه‌ای بعد با سرعت بیشتر خودش را به سینه‌ام کوبید. آب دهانم را قورت دادم. لب باز کرد چیزی بگوید که دستی روی شانه اش نشست و او را کنار زد. 
    -برو اون‌ور ببینم. سرش رو خوردی! 
    ریحانه بود نگاه خندانش به من افتاد. 
    -عزیزم میشه بدونم، بوتیکت کجاست؟ 
    لبخندی زدمو چشم هایم را به معنی تایید ردی هم گذاشتم. 
    -البته که می‌تونید. تو پاساژ ... هست. هر وقت بیایین، هستم خدمتتون! 
    ابروهایش را درهم کرد. 
    -معلومه که میایم، خوش‌لباسیت مارک بوتیک رو مشخص کرد! 
    اشاره‌ای به لباس تنم می‌کرد، راست می‌گفت جنس‌هایم مارک بودند به‌همین خاطر فروش آن‌چنانی نداشتیم و اکثر مشتری‌ها دم‌کلفت پول‌دار می‌آمدند. 
    پوزخندی در دلم زدم، ولی در جواب لبخندی زدم. 
    -بله همینطوره عزیزم. 
    بعد از پرسیدن آدرس کامل و گرفتن شماره دست از سرم برداشت. خودم را آماده‌ی پرسیدن سؤال بعدی از رز می‌کردم که موبایلم زنگ خورد. 
    حتما مازیار بود کلافه از نپرسیدن سوالم زود جواب دادم، مازیار گفت که نزدیک هست و آماده شویم. 
    تا مکالمه تمام شد به رز نگاه کردم. 
    -شرمنده رز جان باید برم بعدا حتما حرف می‌زنیم. 
    لبخندی زد. 
    - حتما در ارتباطیم عشقم. 
    لبخندی زدم و به سمت الناز برگشتم دستم را روی شانه‌ی الناز گذاشتم، داشت با سامی و رامین حرف می‌زد لحظه ای صحبتش قطع شد به سمتم چرخیدکه زمزمه کردم. 
    - الناز ماضی داره میاد. پاشو حاظر شو. 
    برق شادی را در چشمانش دیدم. شاید هم من حساس شده بودم. 
    - تو برو عزیزم من خودم میام! 
    خواستم اعتراض کنم که اخمی کرد. 
    -عزیزم شما نامزدین نیاز نیست، همه‌جا منم باهات بیام. 
    سرم را تکان دادم و بدون لبخند "باشه"ای گفتم. ایستادم و پالتوام را پوشیدم گوشی را از روی‌میز برداشتم، نمی‌دانم چرا ناراحت شدم و دلم گرفت. 
    با اینکه موقع آمدن با پسرها دست نداده بودم؛ حال با تک‌-تکشان دست دادم و خداحافظی کردم. 
    البته بماند که مرا هم عضوی از گروهشان می‌دانستند و حضور در جلسات بعدی هم ضروری! 
    ولی نگاه یخ‌زده و لبخند ماسیده‌ی الناز مانع صمیمیت و رفت‌وآمد بیش‌از این می‌شد. با همه که دست دادم از حاجی گذاشتم و کنار میز بغل الناز روبه‌روی حاجی ایستادم، برای این‌که بی‌ادبی نکنم به حاجی نگاه کردم. 
    - خداحافظ آقای راستین. 
    نگاه الناز و حاجی به سمتم آمد حاجی لبخندی زد و چشمکی با چشم چپش زد. 
    - به امید دیدار خانم! 
    چشمانم از تعجب باز شد زود نگاهم را بین جمع گرداندم فقط رز نگاهمان می‌کرد. 
    مطمئن بودم چشمک را دیده بود که، مات سامی بود.آب دهانم را قورت دادم و برای اطمینان باز نگاهم را به جمع انداختم. 
    سامی نیم رخش سمت دوستانش بود و نیم‌رخ دیگرش به سمت در کافی‌شاپ و احتمال دیده شدنش خیلی کم! 
    رز نگاهم می‌کرد و گویی منتظر توضیح بود، با لرزی که از نگرانی به جانم افتاده بود، از کنار رز خم شدم و به بهانه برداشتن دستمال‌کاغذی لب زدم. 
    -رز چیزی نگو بعداً حرف می‌زنیم! 
    مردد چشمانش را روی‌هم گذاشت، با برداشتن دستمال کاغذی دستم را کشیدم و به سمت در کافه رفتم. 
    رسماً زهرم شده بود تا از در بیرون آمدم نفسی کشیدم، دیگر این جمع برای من نبود یعنی از این به بعد نباید در جمعشان می بودم . 
    خر هم که بودی، کم‌هم که داشتی، با آن کار سامی می‌فهمیدی که خبری هست. آن از نگاه‌های خیره‌اش، آن هم از چشمکی که شک دارم، رز جار بزند یا نه! 
    با چشم دنبال مازیار گشتم ولی نبود، کمی از در کافی‌شاپ دور شدم و به سمت خیابان قدم گذاشتم، چند دقیقه‌ نشده بود که مازیار رسید، بی‌حرف سوار شدم تا قیافه‌اش را دیدم کل استرسم پر کشید. 
    -سلام بانوی شیک. 
    لبخندی زدم و دستی که به سمتم آمده بود را پس زدم. 
    - سلام آقای خاص. 
    چشم‌غره‌ای رفت و به دستش که حال روی سوئیچ، زیر فرمان قرار داشت اشاره کرد. 
    - چرا پس زدی دستم رو؟ 
    لبخند شیطانی روی لب‌هایم نقش بست و در یک تصمیم آنی به سمتش برگشتم، دودستی بازویش را نگه‌داشتم و گاز محکمی گرفتم. 
    دادوهوارش بالا رفت، مگر ول می‌کردم عاشق تخلیه‌ی هیجان به این روش بودم، با کشیده شدن موهایم کمی دندان‌هایم را شل کردم، ولی تا دستش را از روی موهایم برداشت دوباره گاز گرفتم. 
    این‌بار فحش می‌داد و من عشق می‌کردم، با درد دندان‌هایم ولش کردم. 
    نیش‌خندی زدم و زبانم را نمایشی روی دندان‌هایم کشیدم، قیافه‌اش کبود شده بود. 
    - خیلی بی‌شعوری چرا هار شدی، خره! 
    هرچقدر هم که فحش می‌داد فرقی به حالم نداشت، تخلیه هیجانی شده بودم و در آرامش می‌خندیدم. 
    فحش‌هایش که تمام شد، ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. 
    -خیلی خری الهه. می‌خواستم یه‌ کاری برات بکنم، حالا که این‌جوری شد، مگه تو خواب ببینی! 
    مظلوم نگاهش کردم. 
    -گناه ندارم من؟! 
    چپ- چپ نگاهم کرد. 
    -تو... خیلی رو داری! 
    باز بازویش را گرفتم که داد زد. 
    - اسکول نشو، دارم رانندگی می‌کنم. 
    نیش‌خندی زدم و جایی که گاز گرفته بودم را نگاه کردم، کمی رژ روی بافت طوسی رنگی که تنش بود، مانده بود. بوسی روی بازویش زدم‌. 
    -ببین اوفت خوب شد؟! 
    لبخندی ریز زد و خیره خیابان شد. 
    - قربونِ دندونات برم، فکر کنم خالکوبی خوشگلی، رو بازوم انداخته باشی! 
    به پشتی تکیه دادم و حق به جانب گفتم: 
    - خوب کردم! بزار بفهمن صاحاب داری. 
    با تمسخر سرش را تکان داد. 
    با رد دندونات میگن صاحاب داره؟! بدبخت، فکر می‌کنن وحشی بازیم گل کرده، یکی حین عملیات گازم گرفته! 
    روی صندلی جابجا شدم و آب دهانم را قورت دادم . 
    -خفه شو ببینم. کی تو زمستون آستین کوتاه می‌پوشه، که شما دومیش باشید! 
    ابرویش را بالا انداخت. 
    -من می‌پوشم تو خونه، مامانم بپرسِ چی شده،میگم عروس وحشیت گازم زد. بعد باید خودت جوابشو بدی هاپو کوچولو. 
     
 


    @ kosar_m 
 


    @ So.Bloom  
 


    @ Crazy purple  
 
https://forum.98ia2.ir/topic/8479-رمان-برف-رقاص-ela6-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=90202

ویرایش شده توسط Ela6
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میگل نویس
post توسط میگل نویس بررسی شد!

"دیالوگ و مونولوگ برتر"

به Afeljowr نشان " Great Support" و 50 امتیاز اعطا شد.

- آرزو کرد خون به عدالت نوشیده بشه تا همه قدرتمند باشن و دیگه شاه برده‌ای وجود نداشته باشه. فلورا من اون‌جا بودم وقتی که این آرزو رو کرد و همگی متعجب بهم نگاه کردن انگار چیزی بیان شده بود که ناممکن بود. هیچ ملولی نمی‌تونست این باور رو قبول کنه که می‌تونه مثل یک شاه زندگی کنه ولی شازده‌ی کوچیک این  محبت رو به همه داد و فراتر از قانون طبیعت ما پا گذاشت و این طبیعت بود که ملول‌ها رو نابود کرد نه خودشون، چشمه به توان طبیعت اون‌ها خون می‌بخشید اما وقتی از طبیعت خودشون فراتر رفتن به طمع رسیدن‌

پارت پنج شازده کوچولو و دراکولا

  • لایک 3

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میگل نویس
post توسط میگل نویس بررسی شد!

"دیالوگ و مونولوگ برتر"

به Beretta نشان " Great Support" و 80 امتیاز اعطا شد.

به تخته سنگی که پشت سرم قرار داشت، تکیه دادم و روی زمین سر خوردم. بوی معطر چمن‌ها که با بوی نم باران آغشته شده بود، روحم را نوازش می‌کرد. نسیمی که می‌وزید، اشک‌هایم را ترغیب می‌کرد که چکه کنند! نیشخندی روی لبم نقش بست و گوشه‌ی‌ چشم‌ چپمم جمع شد. 

آسمان ابری را از نظر گذراندم و زمزمه کردم: 

- آدمی که به قوی بودن ادعا می‌کنه ولی نمی‌تونه توی تنهایی‌هاش جلوی اشک‌هاش رو بگیره! چیه این واژه‌ی قدرت و قوی بودن؟ بین خودت توی جمع و خودت توی تنهایی‌هات فاصله میندازه! 

دستم را محکم زیر چشمم کشیدم و اشکی که نیامده بود را پس زدم. اگر قرار بود جلوی دیگران قوی باشم، باید در تنهایی‌هایم هم قوی می‌بودم!

«بدلکــــــاران» 

  • لایک 3

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمیدانم چرا اما ناخودآگاه صدای غمگین و سرشار از افتخار گوینده رادیویی که از شهیدان میگفت در گوشم پیچید.

از آن بزرگ مردان و زنانی که از خون شان لاله های سرخ رنگ میروید!

چه بسیار بودند خانواده هایی که جوان شان را با چشم هایی اشک بار راهی میدان تیر و گلوله میکردند؛ جایی که می‌دانستند هر لحظه چه خطراتی عزیزشان را تهدید میکند!

منی که این روزها در آرامش و آسایش تام به سر می‌برم چگونه میتوانم از شهیدان که بانی این آرامش هستند قدردانی کنم؟

چگونه میتوانیم به سبب جبران، درد مادری را تسکین دهم که هر لحظه با این استرس که نکند خدایی نکرده اتفاق ناگواری برای جگر گوشه اش بیفتد گذشت و لحظه ای که دیگر وقت آمدن عزیزش رسیده بود بجای رخسار درخشانش، بدنی میهمان بازوهای مادرش شد که جایگاه گلوله‌های دشمنان گشته بود.

درد دارد مادر باشی و حتی پیکر فرزند شهید شده ات را هم نبینی!

درد دارد مادر باشی و فرزند جانبازت را ببینی و هر لحظه با درد او درد بکشی!

به اویی که ناظر تمام احوالات مادر است درد دارد!

 نمیشد!

به واقع که با گفتن یک «تسلیت میگویم!» و یا «متاسفم!» نمیشد که درد های خانواده‌های داغدار جبران شود!

جبران از خود گذشتگی شهید نمیشد!

اما من به غیر از گفتن این کلمات ان هم از راه دور هیچ سخن دیگری برای دلداری به آنان نداشتم!

اما با این وجود تمام سعی ام را میکنم که با عمل کردن به وصیت های آن عزیزان که چیزی به غیر از سربلندی ایرانمان نیست، حداقل سبب این شوم که خون آنها بیهوده ریخته نشود!

ایران زادگاه من بود و چه کسی است که وطنش، زادگاهش را دوست نداشته باشد؟

همان ایرانی که آنها با خون پاک شان خاکش را از رد پای متجاوز دشمنان پاک کردند!

در افکار وطن دوستی خودم غرق بودم که با صدای یک هو باز شدن در با وحشت از جای پریدم!

«پارت ۲۶ جنگل چشم هایش»

ویرایش شده توسط آوای خیس
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۴/۴ در 18:57، زهرارمضانی گفته است:

🔥با سلام خدمت خوش نویسان جذاب انجمن 🔥

با مسابقه جذاب و جدید در خدمتتون هستیم 👏👏

همون جور که از اسم تاپیک هم مشخصه به برترین دیالوگ های هر هفته امتیاز داده میشه 

حالا شرایط این مسابقه چیه؟ 

الان بهتون میگم 

 

🔸اول از همه داستان یا رمانتون باید در حال تایپ باشه ( از این آسون تر مگه داریم؟) 

🔸دوم از همه دیالوگ یا مونولوگی که میذارید باید از سه خط بیشتر باشه 

 

و حالا جوایز مسابقه چیست؟! 

🔶دیالوگ برتر ۸۰ امتیاز 🤘

🔶 مونولوگ برتر ۸۰ امتیاز 🤘

 

مسابقه توسط چهار داور مورد بررسی قرار میگیره

@ زهرارمضانی🌻  @ مدیر راهنما  @ مدیر تبلیغات  @ مدیر سایت اصلی

•منولوگ رمان گیتار| پارت چهاردهم•

جو سنگینی در فضا حاکم بود. به گونه‌ای که انگار تنها چندین جسم در حوالی یک مکان واحد قرار دارند. اما روح و ماهیت واقعی‌شان در مکانی به دور از این‌جا به مشکلاتی که گریبانشان را گرفته و اجازه‌ی نفس کشیدن نمی‌دهد، می‌پردازد و ذهن آن‌ها را به چالش‌هایی وا می‌دارد که توان و تحمل آن را ندارند. 

سکوت مرگبار حاکم بر فضا که حکم سیاه چاله را داشت با صدای گذاشتن سینی استیل حاوی چند فنجان چای بر روی میز عسلی، شکافته شد و شروین را به زمان حال برگرداند. اما سیاه‌چاله‌ی سکوت، گویی حسابی حمید را در سلول‌های آهنین خود محبوس ساخته بود که هر چقدر تقلا و التماس می‌کرد قصد رهایی نداشت و دیوار‌های سنگی و محکمش را بیشتر تنگ می‌نمود. آن‌قدر که حتی با صدای سیامک که نام او را نگران حال می‌خواند، پاسخی ندهد و در خلسه‌ی آن سلول باقی بماند. 

  • لایک 1

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود...(؛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🧡برنده منولوگ این قسمت: @ Beretta

💚برنده دیالوگ این قسمت: @ Afeljowr

با آرزوی موفقیت ❤️🔥

@ زهرارمضانی🌻

  • لایک 1
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جوایز اعطا شد 

برندگان عزیز امتیازات بر روی درجهٔ شما تاثیر می‌ذاره نه روی قسمت امتیازاتتون!

  • لایک 2

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...