• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

عشق کره ای | دختر.شاه کاربر انجمن نودهشتیا


دختر. شاه
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

اسم رمان: عشق کره ایی

ژانر: عاشقانه

نویسنده: نگین. د

 

 

"خلاصه"

 

 

داستان ما درباره دختری هست که یه داداش دو قلو «نا همسان» داره! و پدر دختر خانم، قصه ما یه تاجر هست که بین کره و ایران در حال سفره. 

و تو یکی از سفر هاش به کره بیماری سختی دامن گیرش میشه و نمی تونه به ایران برگرده؛ بیماریش اونقدر شدید میشه که از دخترش می خواد به کره بره. 

و داستان از اونجایی شروع میشه که این دختر خانم با رفتن به کره تازه متوجه میشه که برادر دوقلوش فردی از خود متشکره! 

و دختر خانم قصه ما تو یکی  از مکالمه های پدر و برادرش متوجه حرف های برادرش نسبت به خودش میشه؛ و از اونجاست که نسبت به تنها برادرش سرد میشه! اما غافل از اینکه برادرش هم تو مدرسه ایی هست که می خواد بره توش درس بخونه! 

و... 

ویراستار: @ فاطمه مومنی

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
ویراستاری Fatemeh momeni
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چمدونمو تحویل گرفتم و با کمی تردید نگاهمو به انبوه ادم هایی که هر کدوم مشغول کار خاصی بودن دادم. 
تلفنم رو از تو جیبم بیرون اوردم و بعد از عوض کردن سیم کارت جدیدم شماره بابام رو گرفتم. نمی‌دونستم کسی میاد دنبالم یا نه! 
تلفن بعد از چند تا بوق توسط شخصی برداشته شد. که البته مطمئن بودم پدرم نیست؛ صدا، صدای مردی بود که کره ایی حرف میزد. 
بعد از چند لحظه «به کره ایی» گفتم: من با اقای نیک بخت کار دارم.
مرده با لهجه غلیظ کره ایی که برای من که اولین بار بود به طور واقعی داشتم با یک شخص کره ایی حرف می زدم سخت بود گفت: اقای نیک بخت در حال استراحت هستن. شما باهاشون کاری دارید؟ 
نفسی کلافه از اعماق وجودم کشیدم و گفتم: من دختر ایشون هستم و الان در فرودگاه هستم. 
مرده با صدایی چاپلوسانه گفت: اوه من همین الان برای شما یک راننده میفرستم! 
نگاهم رو به اطراف دادم و بی‌حوصله جواب دادم: نه نیازی نیست؛ شما فقط ادرس خونه رو برام بفرستید. 
بلافاصله بعد از اینکه حرفم تموم شد مرده گفت: این چه حرفیه! من الان براتون راننده میفرستم! 
سرم به شدن درد میکرد و اصلا حوصله جر و بحث با این مرده رو نداشتم برای همین بدون مخالفت به سمت صندلی هایی که در حاشیه سالن بزرگ فرودگاه بودن حرکت کردم و در همون حال گفتم: باشه پس من تو سالن فرودگاه منتظرم. فقط به کسی که می‌فرستید بگید اسم من لیلی هست! 

مرد با با گفتن باشه خداحافظی کرد و من خودم رو، رو یکی از صندلی ها پرت کردم.
باورم نمیشد که تنهایی اومده باشم کره! واقعا تو این چند ماه اخیر استرسم خیلی زیاد شده بود. اون از المپیاد یه هفته قبل که کل انرژیم رو براش دادم و اینم از خبر بیماری شدید پدرم که کل روحیمو نابود کرد. نمی دونستم با این همه مشکل چطور تا کنم؛ و حتی رو به رویی با برادری که برای اولین بار قرار بود ببینمش هم رو روحیم تاثیر گذاشته بود. شاید غیر طبیعی به نظر میاد.ولی نسب بهش احساس خاصی نداشتم، فقط نگران عکس العمل اون نسبت به خودم بودم.
ادمی نبودم که زیاد احساسی باشم، و شاید غیر طبیعی به نظر برسه اما هیچ وقت دلم نخواسته برادرمو ببینم. اما اینطور که به نظر میرسه مجبورم که باهاش رو به رو بشم، و این بزرگ ترین ترس زندگیمه!
برادر!
کلمه ایی که تا الان فقط در پسر عموم خلاصه می‌کردم رو الان می خوام با برادر واقعیم حس کنم. و این برای من عجیبه!
با یاد اوریه فرهاد«پسر عموم» تلفنمو برداشتم تا باهاش تماس بگیرم و خبر اومدنم رو بدم که در همون لحظه کسی اسممو صدا کردشدم
سرمو بلند کردم که با یه مرد میانسال رو به رو شدم. مرده با چند قدم خودشو بهم نزدیک کرد و گفت: لیلی نیک بخت؟ 
نگاهی به لباساش که شامل یه کت و شلوار سیاه رنگ بود کردم و بعد نگاه بی تفاوتم رو به چشماش دوختم و گفت: بله! و شما؟ 
مرده سرشو خم کرد و بعد گفت: از دیدنتون خوشحالم؛ من ماکاک هستم دستیار پدرتون! 
از جام بلند شدم و در حالی که لبخندی نمایشی رو صورتم میزاشتم گفتم: همچنین!
 و بعد دسته چمدنم رو گرفتم که ماکاک پیش قدم شد و گفت: بزارید من براتون میارم 
و بعد اونو ازم گرفت و به سمت خروچی سالن فرودگاه حرکت کردیم. 
وقتی تو ماشین نشستم چشمامو بستم و سرمو به صندلی تکیه دادم که ماکاک گفت: پدرتون از خبر اومدنتون خیلی خوشحال شدن!
بدون جواب به حرفش به بیرون از پنجره و ساختمال های سر به فلک کشیده چشم دوختم. و سعی کردم مغزمو خالی کنم.
چشمام کم کم گرم شد و به خواب رفتم. صدای «خانم، خانم» گفتن کسی منو از عالم خواب بیرون اورد. 
با کمی مکث به حالت اولیه برگشتم و چند بار چشمامو باز و بسته کردم تا سیاهیه چشمام از بین بره و بعد رو به ماکاک کردم و گفتم: رسیدیم؟
ماکاک که نیم خیز بود به حالت صاف وایساد و گفت: بله خانم پیاده شین! 
و بعد از در فاصله گرفت. 
دستمو به موهام کشیدم و صافشون کردم و بعد به ارومی از ماشین پیاده شدم. مقابلم یک ساختمان بلند بود و نمای زیبایی داشت؛ نگاهی به ماکاک که چمدونمو از ماشین پایین می اورد دادم و منتظرم شدم تا پیاده شه؛ بعد از چند لحظه ماکاک مقابلم قرار گرفت و گفت: بفرمایید خانم! 
همراه باهاش به سمت ساختمان حرکتم کردم. فضای داخل خیابون خلوت بود و نزدیک غروب بود برای همین هاله غمگینی اطرافم به وجود اومده بود. و احوال بدمو بدتر میکرد. 
وارد لابی ساختمون شدیم. بدون توجه به اطراف به سمت اسانسور حرکت کردیم. 
احساس عجیبی داشتم، احساس میکردم زندگیم زیادی بده! احساس میکردم سرمای زندگیم انقدر زیاد که که تو ذهنم اونو مثل یه فیلم سیاه سفید تصور می کردمم. اه حوصله هیچ چیزی رو نداشتم؛ حتی خودم!
با رسیدن به طبقه بیست و پنج اسانسور وایساد. و من از اون فضای کوچیک اتاقک بیرون اومدم. نگاه یخیم رو به ماکاک دادم.
اونم انگار متوجه سردی احوال من شده بود که دیگه حرفی نمی زد! البته از اولم حرف نمی زد:/
با ایستادن ماکاک مقابل یه در کرمی رنگ، منم ایستام و بهش چشم دوختم.ماکاک زنگی که کنار در بود رو فشار دادم که بعد از چند لحظه در بدون حرفی باز شد. 
ماکاک کناری ایساد و با احترام گفت: بفرمایید داخل! 
سعی کردم کمی از لاک سردم بیرون بیام و در نهایت با ایجاد لبخند کوچیکی رو لبم گفتم: ممنون! 
و بعد رفتم تو، خونه بزرگی به نظر میومد و البته دکوراسیونش واقعا زیبا بود. چند قدم که داخل شدم وایسادم و رو کردم سمت ماکاک و گفتم: پدرم کجاست؟ 


... 
 

 

@ فاطمه مومنی

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماکاک با کمی تردید گفت: ایشون الان در حال استراحت هستن! شما هم برید و استراحت کنید و وقتی ایشون بلند شدن بهتون میگم! 

ابروی سمت راستمو بالا دادمو و گفتم: الان می خوام ببینمش؛ تو فقط بگو کدوم اتاق مال بابامه، به بقیش کاری نداشته باش! 

و بعد بهش زل زدم. اونم که دید قصد کوتاه اومدن ندارم. شروع کرد به سمت راست سالن که یه راهرو داشت حرکت کردن. 

اگه بگم دلم برای بابام تنگ نشده بود دروغ گفتم، چون خیلی دوسش داشتم؛ با وجود تمام کارایی که در حقم کرده بودم بازم عاشقانه دوسش داشتم. اون پدرم بود و... 

بلاخره ماکاک جلوی در اتاقی وایساد و به سمت من برگشت و گفت: اینجا هستن؛ 

سرمو به نشونه باشه تکون دادم و رو بهش گفتم: تو می تونی بری. 

وقتی ماکاک رفت نفسی از اعماق وجودم کشیدم و بعد به ارومی دستگیره رو فشار دادم. با باز شدن در، با قدم های اهسته وارد اتاق شدم. 

در نظر اول فقط قفسه پر از کتاب و میز کاری که کتار قفسه بود قابل دید بود اما وقتی بیشتر وارد اتاق میشدی تختی که بابام روش خوابیده بود رو هم می تونستی ببینی؛ با لبخند به چهره غرق در خواب بابام نگاه کردم و با قدم های اهسته به سمت تخت حرکت کردم. با رسیدم به تخت به ارومی روی گوشه از تخت نشستم و به بابام چشم دوختم. 

صدای نفس هاش که هنوزم میکشید برام ارامش بخش بود و این امید رو بهم میداد که من یک بابای مهربون دارم. کسی که همیشه پشم هست و ازم حمایت میکنه. 

به ارومی دستشو بین دستای سردم گرفتم و وجودمو پر از ارامش پدرانش کردم. بعد از چند لحظه همین که می خواستم از جام بلند بشم بابام چشماشو باز کرد و با صدایی که بزور شنیده میشد گفت: اومدی! 

لبخندی بهش زدم و دوباره روی تخت نشستم و در حالی که اخم های الکیم رو تو هم میکردم گفتم: وای بابا چند منو ندیدی اینطوری مریض شدی؟! نچ نچ نچ! 

لبخندی رو لب بابا نشست و گفت: دلم برات تنگ شده بود تک دختر بابا!

و بعد سعی کرد از جاش بلند بشه که مانعش شدم و گفتم: نیازی نیس بابا، تو استراحت کن. منم برم لباسامو عوض کنم! 

و بعد از جام بلند شدم و با یه بوسه که روی گونه بابام زدم از اتاق خارج شدم. 

با کمک ماکاک وسایلمو به یکی از اتاق هه منتقل کردم و بعد از تعویض لباسام خودمو رو تخت پرت کردم.

خیلی خسته بودم و نیاز به استراحت داشتم برای همین همینکه سرمو رو بالشت گذاشتم خوابم برد.

 

 

♡♡♡

@ فاطمه مومنی

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...