• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان طلا| نازنین مرادخانلو کاربر انجمن نودهشتیا


نازنین مرادخانلو
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: طلا

نویسنده: نازنین مرادخانلو

ژانر: معمایی، عاشقانه

خلاصه: طلا به جرم مشارکت در قتل همسرش، به سه سال حبس محکوم می‌شه. خواهر و پدرش در پی اثبات بی‌گناهیش، با آرشن میرزایی وکیل مدافع متهم ردیف اول این قتل مشکوک، همکاری می‌کنن، در این میان رازهایی درباره‌ی هویت اصلی طلا، برملا می‌شه و...

یادت بمونه! همیشه سخت‌ترین ضربه رو از کسی می‌خوری که همه‌ی باورت رو بهش بخشیدی...

(فصل اول)

- بیدارش کنم راضی؟

- دستت رو می‌ندازم دور گردنت‌ها! کرمت گیر کرده روی این بچه؟

با صدای پچ- ‌پچ‌هاشون نم- ‌نم هوشیار می‌شم و صدای ویز- ویز آرومی توی گوشم به بانگ درمیاد:

- اِاِ... خودش بیدار شد! طلا خوبی؟

سیاهی پشت پلک‌هام از روی صورتم کشیده می‌شه و نور کم‌رنگی ابروهام رو درهم می‌کنه:

- طلایی؟ خوبی؟ سر مرت خوب شد؟

بی‌رمق، دستم رو به پیشونیم می‌رسونم و سر انگشت‌هام شالی که محکم دور سرم سفت شده رو لمس می‌کنن.

صداشون رو توی حباب می‌شنوم و این ویز ویزی که مثل مدار دور مغزم می‌پیچه کمتر و کمتر می‌شه:

- آخ... سرم...

خیسی دستمالی که روی صورتم حرکت می‌کنه لرز به تنم می‌ندازه و غرغر زیر لب راضیه مژه‌های بور و به‌هم چسبیده‌ام رو باز می‌کنه:

- این خواهر زرزروت هم فقط میاد با دهن باز عـــر، گریه می‌کنه!

پلک‌های نیمه بازم بی‌اختیار روی هم میفته و خفه لب می‌زنم:

- چند روزه خوابم؟ آخ... گردنم! نمی‌تونم تکون بخورم.

افرا نفسش رو صدادار ول می‌کنه و بالشت دیگه‌ای زیر سرم می‌ذاره و حرص‌زده می‌توپه:

- الان می‌رم به اون بچه فین فینو زنگ می‌زنم بالا تا پایینش رو با آفتابه می‌شورم بفهمه خواهرکشی یعنی چی!

دست به کمر می‌زنه و طلبکار و با حرص‌ ادامه می‌ده:

- بیاد بشینه ور دل ما! اون بیرون تنها مونده مثل اینکه.

با صورت جمع شده از درد می‌خندم و گردن دردناکم رو تکون می‌دم:

- ببین می‌تونی کاری کنی خوب نشده دوباره بدتر شم!

چینی به دماغش می‌ندازه و لگد محکمی به تخت می‌زنه، جوری که تخت سه طبقه فلزی تکون می‌خوره و چشم‌هام تا آخرین حد ممکن باز می‌مونه:

- هـــوش! باز یونجه‌ ات زیاد شده؟ آروم بگیر ببینم.

سیگارش رو گوشه‌ی لبش می‌کاره و روی نوک انگشت وایمیسته و با بالا کشیدن تن گوشت‌آلود و پهنش، قوطی کبریت رو از لبه‌ی تختش برمی‌داره و در همون حین میگه:

- برم ببینم چیزی می‌تونم پیدا کنم بخوری! دو روزه باز رفتی توی کما جگرمون سوراخ شد از بس دندون فشار دادیم روش.

دست‌های بی‌جونم رو از دو طرف تکیه‌گاه می‌کنم و خسته، تنم رو بالا می‌کشم و می‌شینم. سرگیجه معده ا‌م رو به غل می‌ندازه و یه چیزی پشت گلوم می‌جوشه. حرف‌های آرشن و پشت گوش انداختن قرص‌هام، نتیجه‌ش شد عود کردن میگرنم و دو روز خوابیدن و حالت تهوع و سرگیجه‌های بی‌امونم.

شال افرا رو از دور سرم باز و زیر چشمی به اخم‌های درهم و دست به سینه ایستادنش کنار تخت نگاه می‌کنم. چه جوری می‌شه که یک پدر خودش با دست‌های خودش دخترش رو، هم‌خونش رو بندازه توی آشغال‌دونی این دنیا و بره و پیداش نشه؟ یعنی اون ثروت می‌ارزید به نابود شدن دختر سی و سه ساله‌ش؟

ویراستار: @ Mosaken_Shab

ناظر: @ rozHi -

 

ویرایش شده توسط زهرا بهرامی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(فصل اول)

-بیدارش کنم راضی؟ 

-دستت رو می‌ندازم دور گردنت‌ها! کرمت گیر کرده روی این بچه؟

با صدای پچ‌پچ‌هاشون نم‌نم هوشیار می‌شم و صدای ویز ویز آرومی توی گوشم به بانگ درمیاد:

-اِاِ... خودش بیدار شد! طلا خوبی؟

سیاهی پشت پلک‌هام از روی صورتم کشیده می‌شه و نور کم‌رنگی ابروهام رو درهم می‌کنه:

-طلایی؟ خوبی؟ سر مرت خوب شد؟

بی‌رمق، دستم رو به پیشونیم می‌رسونم و سر انگشت‌هام شالی که محکم دور سرم سفت شده رو لمس می‌کنن. 

صداشون رو توی حباب می‌شنوم و این ویز ویزی که مثل مدار دور مغزم می‌پیچه کمتر و کمتر می‌شه:

-آخ... سرم...

خیسی دستمالی که روی صورتم حرکت می‌کنه لرز به تنم می‌ندازه و غرغر زیر لب راضیه مژه‌های بور و به‌هم چسبیده‌م رو باز می‌کنه:

-این خواهر زرزروت هم فقط میاد با دهن باز عـــر، گریه می‌کنه!

پلک‌های نیمه بازم بی‌اختیار روی هم میفته و خفه لب می‌زنم:

-چند روزه خوابم؟ آخ... گردنم! نمی‌تونم تکون بخورم.

افرا نفسش رو صدادار ول می‌کنه و بالشت دیگه‌ای زیر سرم می‌ذاره و حرص‌زده می‌توپه:

-الان می‌رم به اون بچه فین فینو زنگ می‌زنم بالا تا پایینش رو با آفتابه می‌شورم بفهمه خواهرکشی یعنی چی!

دست به کمر می‌زنه و طلبکار و حرص‌زده ادامه می‌ده:

-بیاد بشینه ور دل ما! اون بیرون تنها مونده مثل اینکه.

با صورت جمع شده از درد می‌خندم و گردن دردناکم رو تکون می‌دم:

-ببین می‌تونی کاری کنی خوب نشده دوباره بدتر شم!

چینی به دماغش می‌ندازه و لگد محکمی به تخت می‌زنه، جوری که تخت سه طبقه فلزی تکون می‌خوره و چشم‌هام تا آخرین حد ممکن باز می‌مونه:

-هـــوش! باز یونجه‌ت زیاد شده؟ آروم بگیر ببینم.

سیگارش رو گوشه‌ی لبش می‌کاره و روی نوک انگشت وامیسته و با بالا کشیدن تن گوشت‌آلود و پهنش، قوطی کبریت رو از لبه‌ی تختش برمی‌داره:

-برم چیزی می‌تونم پیدا کنم بخوری! دو روزه باز رفتی توی کما جگرمون سوراخ شد از بس دندون فشار دادیم روش.

دست‌های بی‌جونم رو از دو طرف تکیه‌گاه می‌کنم و خسته، تنم رو بالا می‌کشم و می‌شینم. سرگیجه معده‌م رو به غل می‌ندازه و یه چیزی پشت گلوم می‌جوشه. حرف‌های آرشن و پشت گوش انداختن قرص‌هام، نتیجه‌ش شد عود کردن میگرنم و دو روز خوابیدن و حالت تهوع و سرگیجه‌های بی‌امونم.

شال افرا رو از دور سرم باز و زیر چشمی به اخم‌های درهم و دست به سینه ایستادنش کنار تخت نگاه می‌کنم. چه جوری می‌شه که یه پدر خودش با دست‌های خودش دخترش رو، هم‌خونش رو بندازه توی آشغال‌دونی این دنیا و بره و پیداش نشه؟ یعنی اون ثروت می‌ارزید به نابود شدن دختر سی و سه ساله‌ش؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-چیه؟! زیر چشمی امونم نمی‌دی.

با گزیدن لبم، خنده‌م رو می‌خورم و خودم رو جلو می‌کشم و بازوی لاغرش رو بین انگشت‌هام، نرم فشار می‌دم:

-ببخشید افرا جونم. حرف‌های میرزایی از یه طرف، فکر و خیال و نخوردن قرص‌هام هم باعث شد تو و راضی رو به دردسر بندازم.

با دلخوری تموم پشت چشم نازک می‌کنه و با سر چرخوندن رو می‌گیره. لب‌هام آویزون می‌شه و تکونش می‌دم:

-افرا؟ راضی فحش کشت کرد، اخم و تخمش برای منه؟ خب من که معذرت خواهی کردم قربونت برم!

لب روی هم فشار می‌ده و بازوش رو محکم از دستم در میاره و عصبی لب می‌زنه:

-گور بابای اونی که نگران توی تحفه قلمی بشه! ولم کن بابا، دست نزن بهم.

با غرغر گوشه‌های روسری کرمی رنگش رو ضربدری از پشت گردنش رد می‌کنه و پره‌هاش رو بالای سرش می‌بنده:

-به من می‌گه کاری نکن بدتر بشم! انگار من اون زردآلوی ریقو رو گفتم بیاد درد بندازه به جونش!

روی زیرین‌ترین طبقه‎ی تخت جا می‌گیره و انگار نقطه سر خط برای غرغرهاش تعریف نشده.

پاهام رو آویزون می‌کنم و دست‌هام شقیقه‌های دردناکم رو فشار می‌دن.

یک سال از عمرم رو پای کی گذاشتم؟ به‌خاطر کی انگ قاتل بودن خورد به پیشونیم و پام به جایی که نباید باز شد؟

کاش می‌تونستم یک بار دیگه خان بابا رو ببینم و ازش بپرسم؛ کیهان به کی کشیده بود که درسش رو نخونده بازیگری رو از بر بود و ظاهرش مظلومش آدم رو خام و رام می‌کرد؟

 

پلک‌های داغم رو چفت هم می‌کنم و نبضی که یک طرف مخم عین قلب می‌تپه دوباره حالم رو به‌هم می‌ریزه! با دست‌های خالی چه جوری رد و نشونی پیدا کنم از زنی که یک سال پیش؛ چهل روز قبل از کیهان مرده و خودم رو خلاص کنم از این قفس؟

دستی رو پام می‌شینه و بی‌اختیار چشم باز می‌کنم.

راضیه با صورتی درهم کاسه‌ی سفید و کوچیکی رو بالا می‌گیره و قاشق فلزی رو توش می‌ندازه:

-بگیر این رو بخور ته دلت رو بگیره، یکی دو ساعت دیگه می‌ریم برای ناهار.

مردمک‌های حیرونم رو به قرمزی سوپ می‌دوزم و مثل آدمی که تموم راه رو بی‌وقفه اشتباه دویده، خسته و متاسف لب باز می‌کنم:

-کیهان زن داشته!

کاسه‌ی پر توی دست راضیه می‌لرزه:

-این خبر از کدوم لپ‌لپی در اومد؟

افرا هین کشان سرش رو از زیر تخت بیرون میاره و وق زده نگاهم می‌کنه:

-شعر نگو! اگه زن داشت که ننه‌ش اون روز توی دادگاه یقه جر نمی‌داد و پسر مظلومم، پسر مظلومم نمی‌کرد!

راضی چشم‌های مشکی و خشمگینش رو توی حدقه می‌چرخونه و به افرایی که آرنج‌هاش رو تکیه‌گاه کرده تا تنش رو بالا نگه‌داره و کله از تخت بیرون بکشه، سوالی نگاه می‌کنه:

-ننه‌ش رو کی دیدی تو؟

-من و طلا توی یه روز، با فاصله دو ساعت و با یه قاضی دادگاه داشتیم. دادگاه این‌ها که تموم شد، من زنجیرکشون پشت در بودم، ننه‌ی این کیهانِ پشت سر طلا میومد و هی می‌کوبید به سینه‌ش و پسر مظلومم، مظلومم می‌کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردمک‌هاش رو به صورت آویزونم سوق می‌ده:

-زردآلو بهت گفت؟

سری به نشونه تایید تکون می‌دم و توده‌ی سنگین توی گلوم رو قورت می‌دم.

انگار یه سنگ بزرگ روی شونه‌هام آوار شده و زیر بار این حرف له شدم و دارم جون می‌دم. کیهان با جفت‌مون چیکار کرد؟!

راضیه پوزخند تلخی می‌زنه و کاسه رو کنار دستم جا می‌ده:

-تا حالا کی رو دیدی بگه من ماستم ترشه؟ کدوم سوسکی قربون دست و پای بلوری بچه‌ش نرفته؟ هان؟ ننه‌ی کیهان یا خبر نداره، یا ماستش شیرین بوده به مزاقش!

نخ سیگاری رو از جیب پیراهن مشکی گشاد و بلند مردونه‌ش بیرون می‌کشه و آتیشش می‌زنه:

-برای همینه دو روزه افتادی روی تخت و ما رو اون زرزرو رو جون به لب کردی؟

روی زمین می‌شینه و یه زانوش رو تا می‌کنه و اون‌یکی رو عمود نگه می‌داره و ساق دستش رو آویزون می‌کنه:

-من جات بودم توی دادگاه بعدی که مدارکش خورد به پیشونی ننه‌ش و قاضی، می‌گفتم دم اونی که خلاصش کرده؛ گـــرم!

 

افرا صاف می‌شینه و ناباور صداش می‌زنه:

-چی‌شد، چی‌شد؟ تو که تا دیروز می‌گفتی طلفک جوون مردم معلوم نیست به‌خاطر چی و کی کشته شده و این طلا قلمی رو با دشمنی انداختن توی هچل!

پک محکمی به سیگارش می‌زنه و با طمانینه، دودش رو از سوراخ‌ دماغ استخونیش بیرون می‌ده و خیره به نقطه‌ی نامعلوم؛ لب می‌جنبونه:

 

-این بچه که بی‌گناهیش از اول توی چشمم بود! محض خاطر اون کیهان ننه مرده هم تا دو دقیقه پیش همین فکر رو می‌کردم! ولی الان که فهمیدم زن داشته و این بچه رو مچل خودش کرده، مخم زیر و رو شده و می‌گم دست خوش هرکی که کارش رو تموم کرده!

خاکستر سیگارش رو می‌تکونه و با نفرتی که توی کلماش مشهوده ادامه می‌ده:

-سزای آدم خیانتکار و آب زیرکاه مرگه و لاغیر.

زانو به آغوش می‌کشم و چونه به کاسه‌ش می‌چسبونم. هنوز هم سند ویلای توی کیش و اون صیغه‌نامه‌ی معتبر رو باور نکردم و توی اعماق بهت دست و پا می‌زنم! برق عشق توی چشم‌های کیهان، کافی بود برای تا کردن گذشته‌ای که فکرش رو نمی‌کردم روزی ازش بگذرم:

-آدم هرکاری هم که کرده باشه؛ نباید تاوانش رو با مردن پس بده! هرچیزی یه راه و چاهی داره! آدم‌ها حق این رو ندارن جون یکی دیگه رو به راحتی آب خوردن بگیرن!

با تمسخر می‌خنده و خط خنده‌هاش عمیق می‌شه. روسریش رو جلو می‌کشه و موهای وز و سفید سیاهش رو مهار می‌کنه:

-راهش چیه خانم مندس قلمی؟ عین این زبون بریده‌ها سر بذاریم روی شونه‌مون و آه بکشیم و بذاریم اون پفیوز با سر و تهش به آواره شدنمون بخنده؟

با حرص وافری فیلتر سیگارش رو روی موکت قهوه‌ای رنگ کف سلول فشار می‌ده و چروک زیر چشم‌هاش بیشتر می‌شه و از بین دندون‌های قفل شده‌ش می‌غره:

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-یه ننه نُه ماه زحمت می‌کشه تا قلب توله بچه‌ی توی شکمش رو شکل بده!

چشم‌های پرش، غمگینم می‌کنه و سردردم هر لحظه بدتر و بدتر می‌شه:

-توله‌ بچه‌ی نفهم، زرتی می‌ره تموم زحمت‌های ننه‌ش رو می‌ده دست یه بی‌مایه که توی چند ثانیه یه پا این ور، یه پا اون ور عنایت کنه توش و تموم!

پیشونی نبض‌دار و داغم جای چونه‌م رو می‌گیره و رعشه‌ی عجیبی پشت گردنم رو به درد می‌ندازه. دوست دارم یه بار برای همیشه سرم رو بکوبم به این دیوار سنگی و تمومش کنم این سردرد عصبی رو:

-آرشن می‌گفت... می‌گفت رد انگشت‌های ظریف یه زن... روی گردنش بوده...

سرم به دوارن میفته و تلخی گسی پشت گلوم سنگر می‌گیره:

-ردی... ردی مثل نوازش...

افرا دستپاچه کیسه‌ی قرص‌هام رو از زیر بالشت بیرون می‌کشه و راضیه گردنم رو رو می‌گیره و پس سرم رو به دیوار می‌چسبونه:

-طلا، طلا... باز کن دهنت رو...

مغزم روی دور تند می‌چرخه و درد لعنتیش شریان‌های گردنم رو عین کش می‌کشه و با تموم قدرت ول می‌کنه. برگشتم به اول خط و سردرگم‌تر از قبل‌، به هر طرف که می‌دوم به سراب می‌رسم و دست از پا درازتر سر جام می‌شینم! از روزی که چاقو رو توی قلبش دیدم و چشمم به لبخند سرد و نگاه بی‌فروغش افتاد، تحیر قدرت تصمیم‌گیری و افکار و روحم رو به تسخیر خودش درآورد و یه قفل کتابی به زد پاش.

 

قرص رو به زور توی دهنم هل می‎دن و لبه‎ی لیوان که به لب‌هام می‌چسبه، غریزی همراه با آب می‌بلعمش و دستم میون دست سرد افرا می‌شینه:

-به حضرت عباس خوف برم داشته! معلوم نیست چی به این دختر گفتن! شده عین روزهای اولی که آورده بودنش اینجا!

راضی خم می‌شه و گره روسری مشکی رنگم رو شل می‌کنه و خفه پچ می‌زنه:

-هــیس هــیس! لال بگیر دو دقیقه حالش بیاد سر جاش.

قلبم توی سینه خون گریه می‌کنه و سر انگشت‌هام به گزگز میفته و تارهای صوتیم ناله می‌زنن:

-من چشم‌هاش رو باور کرده بودم! مگه می‌شه چشم‌ها هم دروغ بگن؟

افرا می‌زنه زیر گریه و لب‌های راضیه با تلخی بیش از حد کش میاد. خیره به چشم‌های نیمه باز و رنجورم می‌گه:

-قلب‌های پاک می‌تونن چشم‎های راستگو رو بسازن! کی از دل اون یکی خبر داره؟

خسته و بی‌رمق مژه‌های متورمم رو روی هم می‌کوبم و سرم اندازه‌ی سنگ، سنگین می‌شه! شک ندارم این روزهام آه اونه! آهش مثل طوفان زد به زندگیم! جوری که خودش هم توی این گردباد گیر کرد و همراه من به قعر چاه کشیده شد. انگشت شستم رو نرم، پشت دست افرای گریون به حرکت درمیارم:

-برای خودت عزاداری می‌کنی یا من؟

فین فینی می‌کنه و صدای دورگه‌ش بلند می‌شه:

-من بی‌گناه نیستم و دارم تاوان پس می‌دم و در نیومدن صدام از سر گناهکار بودنه!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قطره‌های اشک بی‌مجال پشت سر هم می‌بارن و پوست سبزه‌ی صورت کشیده‌ش رو غسل می‌دن:

-ولی اینجا موندن حق تو نیست! جای تو اینجا نیست.

راضیه بی‌حوصله چشم درشت می‌کنه و افرای سبک و استخونی رو هول می‌ده و کلافه دستم رو می‌کشه و تنم رو از دیوار جدا می‌کنه:

-اِاِاِ... بس کن ببینم! شدی خواهر زرزوی طلایی؟ کم روضه بخون وقتی می‌دونی تاریک‌ترین نقطه‌ی شب قبل از طلوع خورشیده.

اشک‌های افرا آنی بند میاد و با بهت دهن باز می‌کنه و بازوش رو می‌ماله و به دست درشت و گوشتیش اشاره می‌کنه:

-تبرت رو غلاف کن، استخونم رو خرد کردی.

صورت چین می‌ندازه و بی‌صدا لب می‌زنه:

-وحشی!

توی اوج بی‌رمقی می‌زنم زیر خنده و راضیه بی‌نفس خشکش می‌زنه و با تردید انگشت اشاره‌ش رو وسط سینه‌ش می‌کوبه:

-با من بودی؟ به من گفتی وحشی ریقو؟

خنده رو روی هوا می‌خورم و لب می‌گزم. افرا وحشت‌زده یه قدم به عقب برمی‌داره و همین کافیه تا راضیه مثل آتشفشان منفجر و با عربده روی سرش آوار بشه. هول‌زده خودم رو جلو می‌کشم و با گرفتن میله‌ی تخت پایین می‌پرم:

-از کی دم درآوردی خروس خانم؟ هان؟

موهاش رو توی چنگش می‌گیره و بدن سبکش رو روی هوا تکون می‌ده:

-پرپرت کنم بفهمی وحشی کیه اسکلت؟

افرا با صورتی مچاله شده می‌خنده و سعی در مهار کردن دست‌های پر زورش داره:

-بابا شوخی کردم، وحشی!

بلندتر می‌زنه زیر خنده و من موندم نجاتش بدم یا به دعواشون بخندم! این دو تا زن گنده پتانسیل این رو دارن که توی دردناک‌ترین دقیقه‌های زندگیم من رو به خنده وادار کنن. یهو در سلول محکم کشیده می‎شه و راضیه، در حالی که از گردن افرا گرفته و مثل بچه گربه روی هوا نگهش داشته، خشکش می‌زنه و مامور زندان، تیز و برنده نگاهمون می‌کنه و رو به اون دو تا با لحن گزنده‌ای می‌توپه:

-باز ته گونی‌ها افتادن به جون هم؟

راضیه افرا روی روی هوا ول می‌کنه و بی‌توجه به سکندری خوردنش، سرد؛ با لبی کج شده جوابش رو می‌ده:

-ما بلدیم خودمون بین خودمون صلح کنیم! شما که باید سلول ما رو بهتر از همه بشناسی!

نترس و جسور، سینه جلو می‌ده:

-بفرما سر پستت، وقتت رو سر ما حروم نکن!

افرا روسری و بلوزش رو درست می‌کنه و سقلمه‌ای از سر ترس به پهلوش می‌کوبه. مامور پوزخند خونسردی نثارش می‌کنه و با لحنی که دلهره به جون آدم می‌ندازه، چشم توی چشمش می‌دوزه:

-وقت و ساعت زبون توام می‎رسه؛ راضیه خرسک!

نگاه تندش رو روی من می‌کشه و با تشر، کلماتش رو پشت هم می‌چینه:

-طلا عظیمی؟ جمع کن بساطتت رو، آزادی.

به سرعت نور، در سلول رو می‌کوبه. یه چیزی توی وجودم سقوط می‌کنه و خون توی رگ‌هام عین فنر ول می‌شن و تنم رو می‌لرزونن! صداش توی گوشم اکو می‌شه و نفس بریده به در بسته زل می‌زنم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-این... چی گفت راضی؟

-به گمونم از آزادی طلا حرف زد! طلا؟

ناخودآگاه دستم رو روی قلبم می‌ذارم و شوکه، بدون پلک زدن روی پاشنه‌ی پا می‌چرخم و به رنگ و روی پریده‌شون نگاه می‌کنم. چشم‌های افرا برق می‌زنه و نم‌نمک لبش به خنده باز می‌شه و دستش رو به کمر می‌گیره:

-شنیدی چی گفت قلمی؟

دستش رو روی شونه‌ی راضی یکه‌خورده می‌کوبه و ذوق از کلماتش می‌چکه:

-طلا آزاد شد راضی. شنیدی حارث چی گفت؟

قفسه‌ی سینه‌م به کندی بالا و پایین می‌شه و نقطه به نقطه‌ی تنم به شور میفته! چطور ممکنه؟ من که دو سال از حبسم مونده! بی‌اختیار لب‌هام می‌جنبه:

-آرشن گفت هفته‌ی بعد دادگاه داریم و قاضی قراره حکم بده!

پلک‌هام می‌لرزه و حنجره‌م تکون می‌خوره:

-چی گفت بچه‌ها؟ خوابم یا بیدار؟ این کلمه‌ی آزادی چیه که توی مغزم اکو... می‌شه؟

کاسه‌ی های ریز راضیه پر می‌شه و با چند قدم درشت قامت متوسط و تن ظریفم رو در برمی‌گیره و با بغضی که صداش رو به ارتعاش درآورده، می‌گه:

-بیدارِ بیداری بچه‌ی خوب! آزاد شدی، آزاد.

بند دلم باز می‌شه و سقوط ناگهانی قلبم تکونم می‌ده و به یواش یواش به خودم میام. شوق جونم رو در برمی‌گیره و به خنده میفتم. می‌خندم تن تپل راضیه رو به خودم فشار می‌دم:

 

بند دلم باز می‌شه و سقوط ناگهانی قلبم تکونم می‌ده و به یواش یواش به خودم میام. شوق جونم رو در برمی‌گیره و به خنده میفتم. می‌خندم تن تپل راضیه رو به خودم فشار می‌دم:

-گفت آزادم، آزاد! وای خدایا باورم نمی‌شه!

دستم رو برای افرای شوق‌زده باز می‌کنم و از ته دل قهقه می‌زنم. بالاترین آرزوم چی بود؟ آزادی. افرا صورتم رو می‌بوسه و خفه می‌ناله:

-دارم از ذوق می‌میرم به خدا! از یه طرف خوشحالم داری به جایی که تعلق داری می‌ری، از یه طرف زرزرم گرفته که تو بری ما چیکار کنیم توی این سلول گند گرفته؟

بی‌هوا، انگار که مسخ شده باشم، صورت‌هاشون رو محکم می‌بوسم و ذوقم توی دلم و پشت گلوم خفه می‌شه! اینقدر شوکه‌م که نمی‌تونم خوشحالیم رو بروز بدم. تند تند بزاق دهنم رو قورت می‌دم و مردمک‌های لرزونم به این‌ور و اون‌ور می‎جنبن و هیچ کنترلی روشون ندارم. افرا دستپاچه ازمون جدا می‌شه و با دست و پایی لرزون، ساک کاربنی رنگم رو از زیر تخت مشترکمون بیرون می‌کشه و وسیله‌هام رو توش می‌چینه و کل می‌کشه:

-بری دیگه برنگـــردی... بری دیگه برنگــردی...

راضیه دست‌های لرزونم رو توی جفت دست‌هاش می‌گیره و لبخند به لب، با صورتی باز صدام می‌زنه:

-هی بچه! انگار همین دیروز بود یه دختر رنگ و رو پریده‌ی وحشت‌زده رو پرت کردن ور دلمون.

می‌خنده و موهای لخت و مشکی رنگم رو زیر روسری جا می‌ده:

-اینقدر ترسیده بودی که تا چند روز مبهوت نگاهمون می‌کردی و لام تا کام زبونت به حلقت چسبیده بود.

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط نازنین مرادخانلو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یهو چشم‌هاش رنگ می‌بازه و صورتش کدر می‌شه. گره روسریم رو می‌بنده و صداش توی حلقش چال می‌شه:

-از این در که زدی بیرون، یه راهی پیدا کن که دیگه هیچوقت برنگردی توی این قفس وحشت!

انگشت‌های اشاره‌ش رو روی ابروهام سُر و جدی‌تر ادامه می‌ده:

-یادت بنداز این قفس، هزارتا مثل صغری افعی رو توی خودش حبس کرده و چشم خدا همیشه روت نیست!

توی لحظه، خون توی رگ‌هام از جریان میفته و تنم رو قالب یخ و سرم گودال آتیش در برمی‌گیره. فکر کردن به صغری و دوره کردن بلایی که سرم آرود، مثل خوره به جونم میفته و زانوهام رو می‌لرزونه.

نرم به عقب هولم می‌ده:

-برو پی حقیقت و به حقت برس! حتی اگه لازم شد جونت رو بگیر کف دستت ولی از خیانتی که بهت شد و بی‌گناه به شماتت گرفته شدی نگذر.

پلک پایین می‌کشم و نفس سنگینم رو مرتعش و بریده بریده بیرون می‌فرستم. اون شب خوف‌ناک و لغزش دست‌های کثیف اون زن روی جای جای تنم، دلم رو هم می‌زنه و نفسم رو می‌بره. شب پر از کثافت و رذالتی که اگه راضیه و افرا به دادم نمی‌رسیدن، معلوم نبود فرداش زنده بودم یا نه!

 

وقتی بهش فکر می‌کنم جای دست‌های زمخت و نجسش روی تنم به گز گز میفته و قلبم رو از تپش می‌ندازه...

مژه‌هام رو محکم روی هم فشار می‌دم و به شدت سرم رو به طرفین پرت می‌کنم.

نمی‌خوام حس اون دو هفته‌ی نحس دوباره درد بشه و به جون روانم بیفته! نمی‌خوام فریادها و گریه‌هایی که توی خواب سر می‌دادم و راضیه و افرا به زور بیدارم می‌کردن توی گوشم بپیچه!

یهو، همه‌ی ذوقم می‌میره و شادی پشت در دلم معطل می‌مونه. کجا برم وقتی هنوز دادگاه تشکیل نشده؟ مگه همه‌ی مدارک برعلیه ما نبود؟ سردرگمی دوباره پیله دورم می‌دوزه و حس خنثی بودن قدعلم می‌کنه. چقدر این بی‌خبری حس نحسیه! اینکه افتاده باشی توی دوزاده متر جا و یه گوشه از این شهر به اجبار به بندت بکشن و تو حتی نفهمی کی شب می‌شه کی روز!

تاریخ، چه سال و چه ماهی رو نشون می‌ده و تو کجای این دنیا وایستادی؟! افرا با نیشی شل کیفم رو جلوی پام ول می‌کنه و شلوار جین و مانتوی کرمی بهاره‌م رو بالا می‌گیره:

-این لباس‌هات هنوز تمیزن؛ فقط یه‌کم مانتونت چروک شده...

با نوک انگشت نم زیر چشم‌های براقش رو می‌گیره و صدای لرزونش دلم رو از جا می‌کنه! تو رو چه جوری از این قفس بکشیم بیرون که عذابت روی دلم نمونه؟

-این شلوار فاق بلندت رو خیلی دوستش دارما!

هق کوتاهی می‌زنه و لبخندش رو حفظ می‌کنه:

-هروقت پوشیدیش؛ یاد من بیفت قلمی..

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط نازنین مرادخانلو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گردنم رو بغل می‌کنه و صدای گریه‌ش بلند می‌شه. طفلکِ مهربونم! با دست‌های پدر خودت قربونی شدی:

-یه قطره اشک هم نمی‌ریزی دل‌مون خوش بشه! لامصب چی توی دلت داری که چند ماهه گریه‌ت رو ندیدیم؟ سنگ سیاه!

کوتاه می‌خندم و ازم فاصله می‌گیره و دست‌های سرد و لرزونم رو قاب صورت داغ و خیسش می‌کنم. دهن و زبونم خشک شده و کلمه‌ای از میون حنجره‌ی باد کرده‌م بیرون نمیاد! شوکه‌م و تا نفهمم اون بیرون چه خبر شده، توی این حباب گرفتارم و دارم دور خودم می‌چرخم.

-لب‌هات رو دوختن به‌هم؟ چرا این بچه حرف نمی‌زنه راضی؟

خودش دست به کار می‌شه و مانتوم رو روی بلوزم می‌کشه و همین که دست روی کش شلوار راحتیم کشیده می‌شه، فریادی از سر خجالت می‌کشم و با تشر و خنده پسش می‌زنم و بدو بدو خودم رو به چادری که بین فاصله‌ی تخت و دیوار کشیدیم می‌رسونم و پشتش شلوارم رو عوض می‌کنم. مترونوم تند قلبم توی دهنم می‌کوبه و نمی‌دونم چرا دست و دلم باهام راه نمیان تا بریم به آزادی‌مون برسیم! انگار یه بندی من رو وصل این سلول و آدم‌هاش کرده! چمه آخه؟

با بی‌میلی از پشت چادر بیرون میام و ساک آماده‌م جلوی پام میفته. افرا با لبخندی که قصد نداره هیچ‌جوره از روی لب‎هاش پاک بشه، روبه‌روم وایمیسته و ابرو بالا می‌ندازه:

 

-بردار برو دیگه! منتظر چی هستی که هی لفتش می‌دی؟

دست به سینه جمع می‌کنه و می‌خنده و ردیف دندون‌های رنگ گرفته‌ش نمایان می‌شه:

-به خدا اگه من بودم! عین گلوله‌ی تیر شده از تفنگ چنان فلنگ رو می‌بستم که رد قدم‌هام رو هم نمی‌تونستید پیدا کنید.

راضیه پشت سرش می‌ایسته و جدی و پر حرف، به چشم‌هام زل می‌زنه:

-می‌خوام یه قولی بهم بدی!

مردمک‌های تیره‌ش توی حدقه می‌چرخه و به نیم‌رخ افرا نگاه می‌کنه. این نگاه سنگینش؛ مسئولیتی به سنگینی یه کوه رو روی دوشم می‌ذاره و به وضوح می‌بینم که شونه‌هام خم و دلم آویزون می‌شه! نگاه مشوشم رو از افرا می‌دزدم و همین که می‌خوام جواب راضی رو بدم؛ در باز می‌شه و زندان‌بان، بی‌حوصله‌تر از قبل پرخاش می‌کنه:

-منتظر فرش قرمزی خانم؟

چادرش رو زیر بغلش می‌زنه و با چندش صورت جمع می‌کنه و دستش رو روی هوا تکون می‌ده:

-بیا برو بیرون چهار ساعته معطلمون کردی! مثل اینکه اینجا بهت خوش گذشته نه؟

چینی به گوشه‌ی چشم‌هاش می‌ندازه و می‌توپه:

-د یالا!

افرا دستپاچه دسته‌های ساکم رو به زور بین انگشت‌هام می‌چپونه و خفه پچ می‌زنه:

-برو تا بیشتر از این زیر آماج تحقیرهاش لهت نکرده! اون که نمی‌دونه بی‌گناهی، فکر می‌کنه داره با یه جانی حرف می‌زنه!

فرز و تند دو طرف صورتم رو بوسه بارون می‌کنه و کنار می‌کشه:

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط نازنین مرادخانلو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-برو و دیگه هیچوقت برنگرد!

بغضی که لبخندش رو تلخ کرده، دلم رو خرد می‌کنه! یک سال از عمرم رو زیر سایه‌شون، توی همچین جایی سالم موندم و آزار ندیدم:

-فقط فراموشم نکن!

پاهام رو به زحمت حرکت می‌دم و چشم از نگاه‌های درشت و نفرت‌بار مامور می‌گیرم و از کنار راضیه عبور می‌کنم و توی چهارچوب فلزی طوسی رنگ وایمیستم و از شونه، برای آخرین بار دیوارهای سیاه و تخت سه طبقه‌ی گوشه‌ی دیوار و موکت سوخته قهوه‌ای رنگ و تموم خاطرات تلخم رو از نظر می‌گذرونم. توی تصمیم آنی؛ بدون فکر لب‌هام رو به راضیه می‌جنبه:

-قول می‌دم! منتظرم باش.

بدون تعلل، جلوتر از مامور حرکت می‌کنم و با بدنی که روی لرزشه و قلبی که صدای نبض تندش گوشم رو پر کرده؛ به سمت در خروجی می‌دوم. ساکم رو چک می‌کنن و ساعت و حلقه‌م رو بهم پس می‌دن و با امضاء و مهر کردن برگه‌ی خروج؛ در عظیم‌الجثه‌ی آهنی رو می‌کشن. نور تند و تیز خورشید چشمم رو می‌زنه و ناخواه، محکم مژه روی هم فشار می‌دم و دست خودم نیست که بینیم تند تند نفس می‌گیره و هوای خفه و مسموم زندان رو از ریه‌هام پاک می‌کنه! هر قدمی که به جلو برمی‌دارم، دلم بیشتر می‌ریزه و شونه‌هام، از خلوت بودن خیابون بیشتر خم می‌شه.

 

سر انگشت‌هام رو روی پیشونی دردناکم می‌کشم و با زانوهای سست، سلانه سلانه راه می‌رم. هفته‌های اولی که حبس اون اتاق دوازده متری شدم، با هربار صدا زدن مامور، فکر می‌کردم باید وسایلم رو جمع کنم و بیام بیرون! فکر می‌کردم خیلی زودتر از اون‌چه که منتظرشم حقیقت عیان می‌شه و ابرهای سیاه لعنتی آسمون آبی رو نشونم می‌دن. غافل بودم از حقه‌بازی روزگار و توی خیال خامم همه چیز رو ساده تصور می‌کردم. آه عمیقی می‌کشم و سر پایین می‌ندازم. قصه‌ی مجنون بودن کیهان و دل قرص بابا، ببین ما رو به کجا کشوند که خودش رو غرق کرد و ما هنوز توی این مرداب برای غرق نشدن دست و پا می‌زنیم! دسته‌های کیف سنگینم رو میون دست‌هام جابه‌جا می‌کنم و نور شدید آفتاب آتیش به جونم می‌ندازه و قطره‌های ریز عرق روی صورتم نمایان می‌شه. انگار گیر کردم توی یک سال گذشته و هرچی دست و پا می‌زنم نمی‌تونم به جلو حرکت کنم! ابهام گنده‌ی اون روز، روزی که طبق معمول توی شیرینی فروشی بابا مشغول حساب و کتاب بودم، از تلفن عمومی به تلفن مغازه زنگ زدن و گفتن:

«اگه می‌خوای لجن بودن شوهرت رو با چشم‌های خودت ببینی و بهت ثابت بشه اسمت به اسم چه بی‌ناموسی گره خورده، همین الان بیا شرکت...»

اینقدر شوکه و دستپاچه بودم که همه چیز رو ول کردم و نفهمیدم خودم رو چه‌جوری و با ماشین کی خوردم رو به شرکت کیهان رسوندم.

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط نازنین مرادخانلو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-سلامتی بندی‌ها! خانم چاقو بدیم خط بندازی روی صورت‌مون؟!

یکه خورده، همزمان باهم وایمیستیم و با ابروهایی که به پس سرم چسبیده؛ گردن کج و از میون پنجره‌ی باز، به صورت خندون و گرد و تپلش نگاه می‌کنم. آرشن آخرین نفری بود که بهش فکر می‌کردم. متعجب دستم رو روی هوا تکون می‌دم:

-تو... اینجا چیکار می‌کنی؟ کی به تو خبر داد؟

بادی به غبغب می‌ندازه و جفت دست‌هاش روی فرمون سمندش چفت می‌شن:

-اولا که من وکیلم و از همه چیز باخبر! دوما خودم نامه‌ی آزادیت رو آوردم تا راه نفست رو باز کنن.

چشم‌های ریز و عسلی روشنش می‌خنده و با نیش شل به کنارش اشاره می‌زنه:

-حالا بیا بشین ببرمت خونه‌تون و یه شیرینی تپل و مپل از آقا سعید بگیرم.

سر می‌چرخونه و آدامسش رو به بیرون از پنجره تف می‌کنه:

-پیرمرد بیچاره اینقدر توی سرما و گرما دویید توی این دادگاه و اون پزشکی‌قانونی، کچلی وسط سرش ترک برداشت!

اخم تندی می‌کنم و در رو با تموم قوا می‌بندم. از جا می‌پره و به صندلی می‌چسبه. صدام رو بالا می‌برم و می‌توپم:

-حالیته داری درمورد بابام صحبت می‌کنی‌!

تک خنده‌ای از سر تعجب می‌زنه تنی که توی صندلی مچاله کرده بود رو باز می‌کنه:

-یک ساله رفتی توی اون دخمه از دنیا بی‌خبری دیگه!

 

چشمک شیطونی حواله‌م می‌کنه و بامزه می‎گه:

-کوتاه بیا وزیر شاه! ما توی این مدت چفت و بست رفیق هم دیگه شدیم!

خشمم رو پس می‌زنم و نفس خسته‌م رو فوت و کیفم رو روی پاهام جا می‌دم و با عوض کردن بحث، به شکم دو طبقه‌ش نگاه می‌کنم:

-می‌خوای از این تپل مپل‌تر بشی جناب میرزایی؟

فرمون رو می‌چرخونه و بامزه، دست آزادش رو روی شکمش می‌کشه و چینی به گوشه‌ی چشم‌هاش می‌ندازه:

-اینجا، گوشت خوابیده، مرغ خوابیده، کوفته‌ تبریزی‌های کترینگ سر کوچه‌مون هم اون وسط‌ها خودش رو جا کرده.

خشمم به‌کل دود هوا و بی‌اختیار، نیشم باز می‌شه و آرشن خنده‌م رو روی هوا می‌قاپه! موندم با این روحیه‌ی دلقک‌گونه‌ش چه‌جوری پرونده‌های سنگین قتل رو قبول می‌کنه و ککشم نمی‌گزه؟ خنده‌ش نم‌نمک جمع می‌شه و مهربون و آروم می‌پرسه:

-سلام آزادی، رسیدن به‌خیر رفیق قدمی! نمی‌خوای چیزی بگی؟ از دیروز گوش‌هام رو آماده‌ی رگبار سوال‌هات کردم.

مردمک‌هاش رو به گوشه‌ی چشم‌های عسلی رنگش سوق می‌ده:

-ولی انگار محاسباتم شرمنده‌ی روم شدن!

چشم‌هاش رو بالا می‌کشه و اخم تصنعی کم‌رنگی بین ابروهای بورش جا می‌گیره:

-اون علامت سوال گنده چرا بالای سرت سبز نشده؟

سرم  به پشتی تکیه می‌دم و چشم‌های خسته‌م، خطوط روی آسفالت اتوبان رو متر می‌کنن:

@ زهرا بهرامی

@ Mosaken_Shab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-اولش خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم. یه حسی مثل حس رهایی داشتم...

لب می‌گزم و ناامیدی و تاریکی مطلق، پرده ضخیم از جنس ابهام دور مغزم می‌پیچن و لب و زبونم رو غلاف می‌کنن:

-ولی بعدش توی خلاء گیر افتادم! در حالی که هنوز مدرک محکمه پسندی پیدا نکردید و قراره هفته‌ی بعد حکم‌مون صادر بشه، چند ساعت مونده به وقت ناهار میان می‌گن، آزادی.

گردن می‌چرخونم و به نیم‌رخ خونسرد و عاری از حسش زل می‌زنم. سوال‌هایی که توی حباب حیرت گیر کرده‌ن، یکی یکی خودشون رو نشون می‌دن:

-چی شده؟ چیزی پیدا کردید؟ خان بابا رضایت داده؟

ناباور سرم رو به طرفین تکون می‌دم و مخم جا برای این حجم از‌ سوال رو نداره:

-بعد از یک سال خونه به دوشی و هر شب کابوس دیدن و خونت رو توی شیشه خفه کردن، یه روز بدون توضیح و حرف میان و می‌گن؛ جمع کن وقت رفتنه!

حرص جون به لبم می‌کنه و ریشه‌های عصابم رو می‌سوزه و انگشت‌هام توی مشتم جمع می‌شن:

-اگه قرار بود اینقدر مرموذ آزاد بشم، چرا اون چند هفته‌ی اول این اتفاق نیفتاد؟ بعد از اون همه تحقیر و توهین، یک سال از عمر و جوونیم سر کدوم تهمتی تباه شد و اینقدر بی‌سر و صدا و مسخره به نقطه‌ی پایان رسید؟

پوزخند مسخره‌ای می‌زنه و پاکت سیگارش رو از پشت آمپر برمی‌داره:

-یه درصد فکر کن خان باباتون رضایت داده باشه.

فندک رو زیر سیگارش می‌گیره و ادامه می‌ده:

 

-صدیقه پوستش رو غلفتی از جا می‌کنه می‌ندازه جلوی سگ!

لب می‌گزم و دلشوره‌ی یهویی، قلبم رو به تلاطم می‌ندازه و خودم رو برای حرف‌های جدیدتری آماده می‌کنم. بی‌طاقت می‌چرخم و مصمم به لب‌های نازک و بی‌رنگش زل می‌زنم:

-دادگاه به دو طرف‌ هم وقت داده بود تا یه مدرک محکمه‌پسند برای اثبات گناهکار بودن و بی‌گناه بودنتون ارائه بدیم. سیصد و شست و پنج روز تموم دویدیم تا یه چیزی پیدا کنیم و بکوبیم توی دهن صدیقه که بسه هرچی نفرین به جون تو و بابات و اون بدبخت ریخته!

صورتش به سرخی می‎زنه و پک‌هاش عمیق‌تر می‌شه:

-سه بار اون پزشکی‌قانونی رو با حکم قاضی مجبور کردم یه گزارش درست و درمون بده بهمون تا از نفس نیفتادیم ختم به‌خیر بکنیم این قضیه و خلاص.

فیلتر رو از پنجره بیرون می‌ندازه و گوشه‌ی لبش به سمت بالا کشیده می‌شه و متاسف سر تکون می‌ده:

-ولی نذاشتم نفس بکشن، نذاشتم بی‌گناه رفیق‌هام رو به صلابه بکشن!

نیشخندی می‌زنه:

-رد انگشت‌هایی که دور گلوی کیهان پیچیده شده با دست‌های تو مطابقت نداره!

نفسم رو ول می‌کنم و دنده عوض می‌کنه و با سرخوشی و غرور پنهونی ادامه می‌ده:

-رد و اثری از الوند هم روی اون چاقو یا تن و بدن کیهان نبود و فقط...

@ زهرا بهرامی

@ Mosaken_Shab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حرفش رو می‌خوره و لب بالاییش رو به دهن می‌کشه. دستم رو روی قلب مچاله‌ و سنگینم می‌کشم و بی‌تاب می‌چرخم و بازوی گوشت‌آلودش رو تکون می‌دم:

-فقط چی؟ حرف بزن آرشن داری جون به سرم می‌کنی!

جایی میون کتف و کمرم تیر می‌کشه و صورتم رو درهم می‌کنه. فکر اینکه مدرک مهمی رو از الوند پنهون کرده و به دادگاه نداده، مثل خوره تموم جونم رو می‌خوره و ترس ته دلم جا خوش می‌کنه. لب‌های خشکم رو تر می‌کنم و مردد، با نفسی حبس شده می‌پرسم:

-الوند کاری نکرده نه؟

موذی یک تای ابروش رو بالا می‌ندازه:

-بهش شک داری؟

بدون تعلل جواب می‌دم:

-نه، هیچوقت بهش شک نکردم.

-ولی اون می‌دونست؛ کیهان قبل از ازدواج با تو یکی رو صیغه کرده بود و خیلی هم دوستش داشت!

چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گشاد می‌شه و یه چیزی ته وجودم فرو می‌ریزه. هرچیزی رو که توی این چند روز سعی در انکار کردنش داشتم؛ به بدترین شکل ممکن بهم اثبات می‌شه و روحم رو زیر آوارش له می‌کنه. لب‌هام با نزاری تکون می‌خوره:

-پس واقعا زن داشته!

-نه پس! الکی گفتیم داغش سرد بشه!!

شیشه‌های دلم تیکه تیکه می‌شن و یه جایی، درست وسط سینه‌م به خون‌ریزی میفته:

 

-الوند هم با دانایی تموم این نون رو توی دامنم گذاشت پس...

بغ می‌کنم و یکی درونم فریاد می‌کشه؛ باورم رو پای کی خرج کردم؟ قلبم رو از دل کی جدا کردم و توی دست‎های کی گذاشتم؟ غده‌ی توی گلوم سنگین می‌شه و انگشت‌های سرد و سِرم پنجره رو پایین می‌کشن. کلافه پشت‌بند حرفم می‌گه:

-ولش کن این چیزها رو! اون مرده و موضوع مهم‌تری از این که زن داشته برامون مبهمه و باید خودمون پیداش کنیم!

لب تر می‌کنه و با مکث کوتاهی، مصمم ادامه می‌ده:

-یکی کیهان رو با برنامه‌ریزی قبلی کشته و شما رو به دام خودش انداخته و فلنگ بسته و، د برو که رفتیم.

خسته، پلک‌های آویزونم رو طولانی روی هم می‌ذارم و خودم رو توی تهی‌ترین حالت ممکن حس می‌کنم! چرا هیچ درکی این موضوع نداره؟ کیهان هرچی که بود؛ شوهرم بود و من قبول کرده بودمش و خودم با همین دست‌هام پای سند ازدواج‌مون رو امضاء زدم. راضیه و آرشن چرا فکر می‌کنن متاهل بودن شوهر عقدیم باید برام بی‌اهمیت باشه و با بی‌خیالی ازش بگذرم؟ درکی از واژه‌ی خیانت دارن؟ در کمال نامردی به من، خیانت کرد!!

در حالی که هر لحظه از عشقش نسبت بهم می‌گفت و کاری می‎‌کرد که از گذشته‎م جدا بشم و دل به دلش بدم.

یه حسی، شبیه تنفر درونم ریشه می‌ندازه و افکارم رو به خودش محدود می‌کنه.

@ زهرا بهرامی

@ Mosaken_Shab

ویرایش شده توسط نازنین مرادخانلو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چیزی توی پهلوم فرو می‌ره که ترسیده، از دنیای بی‌انتهای فکر و خیال جدا می‌شم و شوکه از جا می‌پرم. بزاق دهنم رو با صدا قورت می‌دم و به انگشت اشاره‌ش که توی پهلومه نگاه می‌کنم:

-دو دقیقه نپر توی دنیای ماتم! گوش بگیر ببین چی می‌گم حسابدار نمونه!

با چشم‌های گشاد شده، نگاه حرص‌دارش رو می‌چرخونه و پشت چراغ قرمز ترمز می‌کنه:

-می‌گم عملا دیگه مدرکی علیه شما نداشتن و از نظر قانونی نمی‌تونستن زیر بار اتهام نگهتون دارن. این یعنی باید بدون تعلل آستین بالا بزنیم و بیفتیم به جون این شهر قاتل لجن‌زاده رو پیدا کنیم تا اون اتهام خرکی رو بشوره و ببره.

سری از روی تاسف تکون می‌ده:

-حداقل برای بستن دهن پاره‌ی صدیقه باید خودمون دست به کار بشیم و این دینی که به زور آویزون گردن‌مون کردن رو در بیاریم.

لپ‌های باد کرده‌ش رو یکباره، با صدای بلند خالی می‌کنه و فرمون رو می‌چرخونه و وارد خیابون نسبتا خلوت محله‌مون می‌شه:

-هم تو، هم الوند باید دل به دلم بدید! طلا؛ من زندگیم رو پای شما دو تا گذاشتم و لازم باشه از همه چیزم می‌گذرم تا بفهمم اون غاشیه‌ی ماستکش از سر کدوم سوزشی پای رفیق‌های من رو به بازی کثیف‌تر از راسوش باز کرده.

 

حرف‌هاش رو متوجه نمی‌شم و فقط، نگاه‌های همیشه مهربون و شرور و نسکافه‌ای رنگ الوند رو جلوی چشم‌هام می‌بینم و دلم از فرط خجالت یه گوشه توی خودش جمع می‌شه! حتی از تصور اینکه الوند هم بهم خیانت کرده، می‌میرم و شرمنده‌ی روی ساده‌ی خودم می‌شم. چیکار کردن با زندگیم که خودم هم نفهمیدم؟ چه جوری تونستن اعتماد رو به راحتی بکشن و ازم بگذرن؟

-الان که رفتی خونه، قشنگ با آقا سعید و طناز بشین حرف بزن! بگو که از فردا قراره کفش آهنی پا بزنی و بری دنبال حقت.

عمیق نگاهش می‌کنم که بل می‌گیره و طلبکار می‌گه:

-چیه؟ می‌خوای تا چند سال رخت سیاه بپوشی و کز کنی بری توی خودت؟

متاسف، انگار که داره به یه احمق نگاه می‎کنه، ادامه می‌ده:

-بدخت نباش طلا! برو ببین جور کی رو یک سال کشیدی و اون عوض تو راست راست چرخیده و به چپ و راستش هم نگرفته کدوم حلال‌زاده‌ای زیر خروارها خاک چال کرده.

-من... من سردرگمم! هنوز نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده.

پوف کلافه‌ای سر می‌ده و جلوی در خونه ترمز می‌کنه دستی رو محکم می‌کشه:

-یک سال وقت داشتی سردرگمی و ناباوریت رو حل و فصل کنی و بذاریش کنار! دیگه بسه. من این‌همه ندویدم که تو و الوند دست و از پا درازتر برگردید و به زندگی عادی‌تون برسید.

@ زهرا بهرامی

@ Mosaken_Shab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وا رفته به چهره‌ی مصمم و جدیش نگاه می‌کنم. چرا درکم نمی‌کنه؟ علاوه بر اینکه شوهرم رو کشتن، تازه فهمیدم چقدر احمقانه به دور و بری‌هام اعتماد کردم و خودم طناب رو دادم دستشون تا بندازنم ته چاه:

-بهم فرصــ...

هیسی می‌کشه تنش رو کش می‌ده و در رو باز می‌کنه:

-فردا با طناز میای خونه‌ی من! خواهرت در جریانه. همه چیز رو برات مشخص می‌کنم تا از این گیجی در بیای.

با چشم و ابرو به بیرون اشاره می‌کنه:

-حالا برو خوب استراحت کن که از فردا قراره بری توی رینگ مبارزه!

کلمه‌ی "رینگ مبارزه" آتیش به جونم می‌ندازه و از فرط حرص، بدون حرف پیاده می‌شم و با تموم توانم در رو می‌کوبم. قهقه‌ای می‌زنه و با تک بوق کوتاهی حرکت می‌کنه و توی چشم به‌هم زدنی، ناپدید می‌شه.

پام رو زمین می‌کوبم و به انتهای کوچه زل می‌زنم و بی‌رمق و عصبی، زیر لب زمزمه می‌کنم:

-آرشن نفهم! داری مجبورم می‌کنی به کاری که از تهش وحشت دارم! از این که حقیقت آشکار بشه و دنیام رو بیشتر از این از دست بدم، می‌ترسم...

از کنار تک درخت بلند و سرسبزی که مثل سایه‌بون، ورودی خونه‌مون رو خنک نگه داشته می‌گذرم و قدم روی تک پله می‌ذارم و انگشتم که روی زنگ می‌شینه.

حس بدی ته دلم می‌پیچه و انگار، توی دلم رخت می‌شون! روزهای سیاه زندان و اتفاقی که یهو زندگیم رو تبدیل به جهنم کرد، زخمی رو روی روحم جا گذاشته که از خونه رفتن و روبه‌رو شدن با خانوده‌م هم می‌ترسم.

 

"الوند"

فیلتر سیگارم رو ببین انگشت شست و اشاره‌م می‌گیرم و نفسم رو همراه با دود غلیظش بیرون می‌فرستم. باد خنک و ملایم شب‌های تیر ماه می‌پیچه و توی هوا خوش رقصی می‌کنه. لامپ کم مصرفی که بالای سرمونه، به کمک ماه اومده تا شب زنده‌داری‌مون رو روی پشت بوم خونه‌ی آرشن، روشن نگه داره:

-این دختر سرسخت برعکس خواهر نازک نارنجیش، اصلا عوض نشده!

چینی به گوشه‌ی چشم‌هام می‌ندازم و مستقیم، به تک ستاره‌ای که توی دل این آسمون سیاه چشمک می‌زنه و می‌درخشه خیره می‌شم و تک خنده‌م؛ آرشن رو به خنده می‌ندازه:

-سیبیل‌هام ریخت به جون حاجی! همون غده مغروری که روی عصاب آدم تاتی تاتی می‌کرده! دریغ از یه‌ذره عوض شدن.

روی پهلو می‌چرخه و ملحفه رو تا سینه‌ش بالا می‌کشه:

-بابا بعد از یک سال آزاد شدی دختر! گریه‌ای، شوقی، جیغی، ذوقی چیزی...

لبخند کم‌رنگی لب‌هام رو کش می‌ده و صورت قلبی شکل و چشم و ابروی مینیاتوری و نگاه‌های مشکی همیشه معصومش جلوی چشم‌هام، جون می‌گیره. انگار که عکسش رو با پروژکتور توی دل سیاه آسمون جا دادن:

-یک سال گذشته ولی هنوز باورش نشده چه اتفاقی افتاده! مثل روز اول گنگه.

طنین خنده‌های از ته دلش توی گوشم به بانگ درمیاد و یه چیزی وسط سینه‌م می‌سوزه! انگار قلبم وایستاده و به آرزویی که حالا به حسرت تبدیل شده نگاه می‌کنه و زجه می‌زنه و من چقدر شرمنده‌م که در حقش جفا و بزدلانه شریکش رو واگذار کردم.

با رخوت فیلتر سیگار رو گوشه‌ی لبم می‌کارم و بی‌هوا می‌گم:

@ زهرا بهرامی

@ Mosaken_Shab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-کم حرف شده، نه؟

-آره بابا! بیشتر از قبل؛ انگار باید کارت بکشی تا خانم به حرف بیاد.

هوفی می‌کشه و شاکی ادامه می‌ده:

-هر بار می‌رفتم ملاقاتش عین این شوهر مرده‌ها شوکه و رنگ پریده و لال! به جون مادرم لال، میومد می‌نشست جلوم و فقط یه جمله رو طوطی‌وار تکرار می‌کرد.

بلند می‌شه و می‌شینه. لب کج و صورت آویزون می‌کنه و صداش رو

کش می‌ده:

-من شیرینی فروشی بابا بودم، یکی بهم زنگ زد، رفتم با جنازه‌ی کیهان روبه‌رو شدم! الوند هم بالای سرش بود، با... با کت و شلوار دومادی...

با درد، مژه روی هم می‌کوبم و سیبک برآمده‌ی گلوم، چند بار بالا و پایین می‌شه و ته دلم می‌سوزه و آخرین دیدارمون به اون شکل اسفناک؛ هر روز و هر لحظه توی ذهنم جولون می‌ده و نمی‌ذاره به چیز دیگه‌ای فکر کنم! وقتی وحشت‌زده و متحیر رسید بالای سر جنازه، بی‌نفس نگاهش کرد و تا چشمش به من افتاد!

دیدم که شکست و زیر پاش خالی شد. وقتی منِ تاکسی‌درمی شده رو دید؛ کف دستش به قلبش چسبید و عین چینی شکست و فرو ریخت.

بعد از هشت ماه آوارگی، درست روزی که داشتم زیر برگه‌ی خوشبختی یه دختر دیگه رو امضاء می‌زدم، دیدمش و چقدر کثافتم که از مردن کیهان خوشحال شدم.

 

فیلتر سوخته رو همزمان با نشستن؛ از روی پشت بوم به حیاط پرت می‌کنم و پنجه لای موهای آشفته‌م می‌کشم:

-اولا که شوهرش رو کشتن! دوما از سادگیشه که هنوز گیج و ویج ماجرا مونده! فردا هندلش می‌کنیم تا به خودش بیاد و یادش نره چرا یه سال حبس رفت توی پاچه‌ش و چه گندی زده شد به روزگارمون.

صدای الوند گفت‌هاش توی گوشم اکو می‌شه و انگار یکی دست انداخته تا جونم رو از حلقم بکشه بیرون! خدا ازت نگذره کیهان، ببین چی به روزمون آوردی!

-حالا برنامه چیه سلطان؟

اخمم از سر لحن مسخره‌ش رنگ می‌گیره و نخ دیگه‌ای از پاکت سیگارم بیرون می‌کشم و نامطمئن، زیر لب زمزمه می‌کنم:

-فردا قبل از همه چی، اون ویس رو پخش می‌کنی تا گوش کنه!

یکه خورده سر بلند می‌کنه و آرنجش رو زیر تنش جک می‌زنه و مردمک‎های گشادش توی حدقه به حرکت درمیان:

-بگو می‌خوای همین اول کاری فاضلاب رو هم بزنی دیگه!

حس بدی دلم رو به چنگ می‌کشه و ریشه‌ی عصابم رو تکون می‌ده! انگار که یکی این تو داره بنزین می‎ریزه روی هیزم و منتظر فندکه.

پا و دلم رو گره زدن به ماجرایی که سرنوشتمم مبهوتش موند و کاری از دست هیچکسی برنیومد! سیصد و شست و هشت روز و هیجده ساعت تموم، توی اون چهار دیواری تنگ و تاریک، بین اون‌همه قاتل و جیب‌بور و کَله بُر، روزم رو به شب رسوندم و تموم انرژیم رو نگه داشتم برای روزی که اون در غول‌پیکر آهنی زندان باز بشه و بیام بیرون بیفتم به جون هرکی که حضورش بین و من کیهان عیان بود و ردی ازش توی خاطرتمون باقی مونده!

@ زهرا بهرامی

@ Mosaken_Shab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تار موهای کوتاهی که روی پیشونیم افتادن رو با پنجه بالا می‌ندازم و تصویر واضح طلا جلوی چشم‌هام، خونم رو به جوش میاره و این قلب بدمصب خودش رو به دیوار می‌کوبه تا افسارش رو ول کنم:

-طلا دختر صادقیه! به تو اعتماد داره و شک ندارم با حرف‌های توی زبون باز، عزمش جزم شده برای هم‌پا شدن.

پک محکمی به سیگارم می‌زنم و چشم تیز می‌کنم:

-وسط راه بفهمه شیشه خرده داشتیم و چیزی رو ازش پنهون کردیم؛ می‌زنه زیر میز بازی و تموم نقشه‌هامون رو به باد سگ می‌ده.

عصبی و کج خلق، خط عمیقی میون ابروهام می‌ندازم و انگشت‌هام رو به مشت می‌کشم. جوری که استخون‌هاش بیرون می‌زنه و خون بهش نمی‌رسه.

منِ بی‌کله نفهمیدم این دختر چقدر زلاله و از سر خریت، بازی بدی رو براش استارت زدم و دسته‌ی بازی رو دادم دستش و خودم رو کنار کشیدم! لعنت به غرور بی‌پدرم که عشقم رو جلوی چشم‌هام قربونی کرد و خودِ بی‌عرضه‌م شاهرگش رو نزدم تا دست از سر زندگیم برداره.

کیهان؛ پسری که از برادر خونی بهم نزدیک‌تر بود، با یه خیانت دهشتناک زندگیم رو جوری زیر و رو کرد که عین آدم‌های مسخ و بی‌حس، نتونستم باهاش مقابله کنم و نشستم و مرگ‌ آرزوهام رو تماشا کردم! منی که فایترم و جنگجو بودن به‌جای خون، توی رگ‌هام جاریه.

دراز می‌کشم و ساق یه دستم رو زیر سرم می‌ذارم و کنج لب‌هام سیگار رو نگه می‌دارن:

-یه زن کیهان رو کشته و اینقدر هوشمندانه این قتل رو برنامه‌ریزی کرده که بتونه سر وعده‌ی دیدارمون نقشه‌ش رو به سرانجام برسونه و من رو قاتل نشون بده.

دود خاکستری رنگ رو بیرون می‌فرستم:

-ربط و رابطه‌ی طلا به این ماجرا، برام نامفهوم‌تر از این که قاتل کیه‌!

بوی خوش عطر فرنگیش زیر بینیم می‌پیچه و بی‌اختیار پلک روی هم می‌کوبم و بالا و پایین پریدن حس چموشی که قرار رو ازم گرفته رو نادیده می‌گیرم و زمزمه می‌کنم:

-اگه فقط پای خودم وسط دایره‌ی خونین بود، می‌گفتم به درک من که تبرئه شدم و می‌رفتم دنبال بدبختی‌هام.

نفس سنگینم رو بیرون می‌فرستم و می‌چرخم و چشم توی چشم آرشن، ادامه می‌دم:

-ولی اسم طلا که میاد وسط، رگ نمی‌مونه برام.

ابرو بالا می‌ندازه و برق شرارت، از میون چشم‌های رنگیش، عین رعد عبور می‌کنه. ناجنسِ روباه! گوشه‌ی لبش با نیشخند شل می‌شه و لحن مرموذش صداش رو کش می‌ده:

-اوه اوه! ببینم گولاخ خان؛ تو هنوزم به رز سفید فکر می‌کنی؟

آنی، تپش قلبم بالا می‌گیره و بدون اینکه جوابش رو بدم، فورا می‌چرخم و پشت بهش، نفس سوخته‌م رو آزاد می‌کنم.

نمی‌تونم زبون باز کنم و بگم؛ رز سفید تا ابد، تر و تازه و باشکوه، توی یه گوشه از وجودم زنده‌ست. حتی اگه هزار دفعه سرکوبش کنم و ریشه به تیشه‌ش بزنم...

"طلا"

کلافه لیوان چای خوش رنگم رو روی میز شیشه‌ای گرد توی آشپزخونه می‌کوبم و عاصی، به چشم‌های پر از اشک و نگاه‌های خیره‌ی طناز با حرص سر می‌جنبونم:

@ زهرا بهرامی

@ Mosaken_Shab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-جانم؟ چیه؟ چاییم موند توی گلوم به خدا!

شونه‌هام آویزون می‌شن و با خواهش می‌نالم:

-بسه آبجی، بسه عزیزم. از دیروزِ یه بند داری اشک می‌ریزی، از گور که بلند نشدم طناز جان!

اشک‌هایی که روی صورتش روون می‌شن و پس می‌زنه و با هول و ولا، کره و پنیر لای نون سنگکی که بابا خریده بود می‌ماله:

-ببخشید قربونت برم!! من... من هنوز باورم نشده که برگشتی.

غم و حزن صورتش رو در بر می‎گیره و چشم‌های درشت و گرد مشکی رنگش برای بار یک هزارم می‌باره. لقمه‌ی کوچیک رو جلوم می‌گیره و لرزش تارهای صوتیش مثل زالو عصابم رو می‌‌مکه:

-بخور خواهر! جز پوست و استخون هیچی ازت نمونده.

مردمک‌های خسته‌م رو پایین می‌کشم و به لقمه‌ی توی دستش نگاه می‌کنم و بی‌مقدمه می‌گم:

-باید خان بابا رو همین امروز ببینم.

پلک بالا می‌کشم و خیره به صورت متحیرش، بی‌صدا لب می‌زنم:

-قبل از اینکه بریم خونه‌ی آرشن.

رنگ از رخش می‌پره و بابا خوشحال و سرحال، در حالی که با حوله‌ی کوچیکی نم موهاش رو می‌گیره، کنارم می‌شینه و طناز درجا بلند می‌شه.

با لبخند مهربونی دستش محبتش رو روی سرم می‌کشه و من جون می‌دم برای برق چشم‌هایی که کپی چشم‌های خواهرمه:

-دیشب خوب خوابیدی بابا جون؟

 

سر پایین می‌ندازم و با انگشت‌هام بازی می‌کنم:

-خیلی، دوباره به آغوش آرامشم برگشتم.

خم می‌شه و کنار پیشونیم رو گرم می‌بوسه:

-من هم دیشب بعد از یک سال بدون دغدغه خوابیدم و انگار خستگی یه کوه کندن از تنم بیرون کشیده شد.

لبخند شیرینی لب‌هام رو کش می‌ده و چقدر خوشحالم که دیگه قرار نیست صورت آویزون و بی‌فروغ و چشم‌های تاریک جفت‌شون رو ببینم و صد بار توی خودم خرد بشم.

طناز استکان چای رو جلوی بابا می‌ذاره و سبد نون رو کنار دستش جا می‌ده.

در حالی که می‌شینه، رو می‌کنه بهش و می‌گه:

-بابا جون ناهارت رو کشیدم توی ظرف غذات، رفتنی یادت نره با خودت ببریش.

انتهای موهای شلاقی و خیسم رو بین انگشت‌هاش می‌گیره و ادامه می‌ده:

-ما می‌خواییم خواهرونه ناهار رو توی نائب بخوریم.

اخم غلیظی ابروهام رو به‌هم می‌رسونه و اون چشم‌های لرزونش رو فورا می‌دزده.

می‌دونم می‌خواد با پنهون کردن موضوع، آتیش زیر خاکستر بابا رو شعله‌ور نکنه و همین روز اولی دلخوری بینمون خط نکشه و خوشی رو زهرمون نکنه. ولی تا کی می‌تونیم از بابا پنهونش کنیم؟ طناز هنوز تجربه نکرده اما من، خوب می‌دونم پنهون کاری کارم رو به چه جهنمی رسوند.

با چشم غره‌ی بدی از طناز رو می‌گیرم و لب‌هام می‌جنبن و حقیقت رو به بابا می‌گن:

-من می‌خوام با طناز یه سر برم خونه‌ی خان بابا!

@ زهرا بهرامی

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستی که نون رو از سبد برداشته بود، روی هوا خشک و صورتش توی صدم ثانیه از شدت عصبانیت جمع می‌شه و بدون اینکه کنترلی روی عصابش داشته باشه، سر می‌چرخونه و می‌توپه:

-تموم کن طلا! تو تبرئه شدی و پرونده‌ی متهم بودنت بسته شده! ول کن این طناب پوسیده رو بچسب به زندگیت و یک سال از دست رفته‌ت رو جبران کن.

لب روی هم فشار می‌دم و دونه به دونه توهین و نفرین‌های زنعمو صدیقه توی مغزم مثل قطار هوهو کشون به صدا در میاد و دست و پام رو به لرزه درمیارن!

تموم دروغ‌های قشنگ و عاشقانه‌ی کیهان توی گوشم می‌پیچه و توی لحظه از خودم متنفر می‌شم. چرا اینقدر احمق و ساده لوحم که دیگران می‌تونن ازم سوءاستفاده کنن؟

بزرگ شدم اما یاد نگرفتم همون‌قدری که به اطرافیانم اعتماد می‌کنم؛ باید یه‌کم هم بهشون شک کنم و آماده بشم برای ضربه‌ای که احتمالا قراره بهم بزنن!

لب تر می‌کنم و تنم رو می‌چرخونم و چشم از نگاه خشمگین و دلخورش نمی‌گیرم. انگار زخم‌هایی که چرک بستن و من با سکوت بستمشون، بی‌اجازه ازم سر باز کردن و زبونم رو به اختیار خودشون درآوردن:

-من با اعتماد کامل، دست توی دست کسی گذاشتم که خان بابا و زنعمو برام پشت چشم نازک می‌کردن و بین حرف‌هاشون بهم می‌فهموندن که؛ کیهان از سر طلایی که فارغ‌التحصیل حسابداریه و توی شیرینی فروشی باباش نون خور، زیاده و سرتره.

نگاهش رنگ می‌بازه:

-کیهان مرده دختر خوبم...

-چون دیگه نیست باید فراموش کنم باهام چیکار کردن؟!

شیشه‌های شکسته‌ی دلم روحم رو خراش می‌ندازن و چقدر بازگو کردن طعنه و کنایه‎هایی که توی دلم بنا به مصلحت فامیل بودن دفن شده؛ دردآوره:

-همون کیهان اصیل‌زاده، همون معمار خوش آوازه‌ی ایرانی! از ساده لوحی ما کمال استفاده رو برده و چون شما به خان بابا مدیون بودید؛ با وجود زن صیغه‌ایش دست گذاشته روی ته‌تغاری سعید عظیمی!

هــین طناز بلند می‌شه و رنگ از رخ بابا می‌پره و حدقه‌های لرزونش یه جا بند نمی‌شن. دستش روی میز میفته و با ناباوری زمزمه می‌کنه:

-چرت و پرت نگو طلا!

سر تکون می‌دم و پوزخندی از سر تاسف می‌زنم و از روی شونه، به قیافه‎ی متحیر و دهن باز طناز نگاه می‌کنم:

-آرشن بهتون نگفته بود؟

دوباره به بابایی که شونه‌هاش آویزون شده چشم می‌دوزم و مثل آدم‌هایی که تازه از خواب خرگوشی بیدار شده و پریشونه، می‌گم:

-زنش چهل روز قبل از اینکه کیهان به قتل برسه مرده! به‌خاطر حساسیت به آمپول پنیسیلین جونش رو از دست داده.

صدای ای‌وای ای‌وای گفتن طناز رو می‌شنوم و دست روی دست سرد بابا می‌ذارم و با لحنی قانع کننده، پشت حرفم رو می‌گیرم:

@ زهرا بهرامی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-صد در صد آرشن بهتون گفته به‌خاطر چی تبرئه شدم.

بابا من باید بفهمم کی من رو انداخته توی مخمصه و مارک چسبونده به پیشونیم. دست‌هاش چنگ می‌شه و عمیق نفس می‌گیره و صداش خفه بلند می‌شه:

-خدایا... خدایا... من نمی‌دونستم به روح مادرتون!

خبر نداشتم دارن چه بلایی سر بچه‌م میارن... چیکار کردن باهامون...

تلخی عجیبی کامم رو زهر می‌کنه و چفت این دهن لامصب باز نمی‌شه تا بگم، وقتی چشم بسته و بدون تجسس بله دادی بهشون و مطمئن بودی من روی حرفت حرف نمی‌زنم، باید فکر اینجاش رو هم می‌کردی...

سرافکنده نگاهم می‌کنه و با من‌ومن می‌گه:

-این حرف‌ها از کجا سر درآوردن آخه؟ بعد از زیر خاک رفتن کیهان باید می‌فهمیدم بچه‌م توی چه باتلاقی افتاده؟ این قضیه بوی گند می‌ده انگار.

تو قاتیش نشو بابا جان، بذار پلیس و قانون بهش برسن.

دستش رو از زیر دستم درمیاره و روی موهام می‌کشه. نگاه‌های مردد و ترسونش رو دوست ندارم.

خودش جسور و مصمم بودن رو یادم داده و الان می‌خواد تربیتش نقض کنه؟ تا دیروز شوکه بودم و همه چیز گنگ به‌نظرم می‌رسید و قفل گنده‌ای لب و زبونم رو بسته بود و لال شده بودم.

کل دیشب رو به کیهان و خانواده‌ش و نسبت فامیلی‌مون فکر کردم و به نتیجه‌‌ای جز اینکه اون‌ها در کمال نامردی ازمون سوءاستفاده کردن، نرسیدم!

تیکه‌های قلبم رو به زور خون به‌هم چسبوندم و مثل این که این مغز پر از سوال، تا به جواب‌هاش نرسه؛ راحتم نمی‌ذاره.

دست استخونیش رو میون جفت دست‌هام می‌گیرم و پشتش رو عمیق می‌بوسم.

پلک‌های بسته‌م داغ می‌کنه و می‌سوزه، ولی نمی‌باره:

-من هم می‌خوام کمک‌شون کنم تا زودتر به قاتلی برسیم که سه تا خانواده رو در به در کرد و ککشم نگزید.

جدی نگاهم می‌کنه و با عتاب سر تکون می‌ده و صداش رو بالا می‌بره:

-نه یعنی نه! یک سال جون کندم تا از دهن شیر بکشمت بیرون! یک سال لحظه به لحظه‌ش رو قسطی نفس کشیدم و از نبودن بچه‌م مردم و زنده شدم.

کف دستش رو به طاق سینه‌ش می‌کوبه:

-خودم از خان بابا حساب پس می‌گیرم! خودش و صدیقه خانم رو بازخواست می‌کنم! گوش به زنگ پلیس‌ها و قانون می‌مونم، لازم باشه باهاشون هم‌کاری می‌کنم، ولی این حق رو بهت نمی‌دم خودت رو به دردسر بندازی و جون از جونم کم کنی.

نفس خسته‌م رو فوت می‌‌کنم و چونه به قفسه‌ی سینه‌م می‌چسبونم:

-یادته کلاس چهارم بودم یکی از بچه‌ها زد توی صورتم و من جز گریه و نگاه کردن کاری از دستم برنیومد؟ یادته بهم چی گفتی؟

صدای بغض‌ و هق‌دار طناز زودتر بلند می‌شه:

-گفت؛ اگه اون به ناحق مجازاتت کرده، عین یه شیر دختر جلوش در بیا و با جسارت حقت رو ازش بگیر.

@ زهرا بهرامی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...