• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان بی‌هویت | EYVIN_A کاربر انجمن نودهشتیا


EYVIN
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: بی‌هویت

نام نویسنده: اِیوین الف Eyvn_A

ژانر: ترسناک

نثر: ادبی

زاویه دید: دانای کل

خلاصه:

ترس...

صدای پای مرگ...

بوی خون...

به آخرین اشتباهش که مرتکب شد، (او) را فرا خواند.

مرگ قدم‌قدم به او نزدیک می‌شد. او چاره‌ای جز گریختن نداشت.

ترس درونش رخنه کرده بود و ریشه‌های مرگ، ثانیه به ثانیه او را در بر می‌گرفت.

زمانی که تسلیم شدن را پذیرفت؛ صدای تقلّای عزیزانش برای زنده ماندن به گوشش رسید و با روحی آسیب‌دیده آماده‌ی جنگیدن با (او) شد.

غافل از این‌که برای اتمام این بازی؛ یکی باید پیشنهاد مرگ را قبول می‌کرد.

مقدمه:

گذشته که حالم را گرفته است.

آینده که حالی برای رسیدنش ندارم.

و حال هم حالم را به هم می‌زند...

چه زندگی شیرینی...!

می‌شود بلیطم را پس بگیری؟

مقصد را اشتباه آمده‌ام… اینجا را نمی‌خواهم!

رسیده‌ام به حس برگی که می‌داند...

باد از هر طرف که بیاید...

سرانجامش افتادن است...!

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید.
 
ناظر: @ برهون
 
ویرایش شده توسط EYVIN
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*به نام خدایی که داننده‌ی رازهاست*

رمان بی‌هویت

(او هم یک قربانی بود...)


Part 1

 

نفس‌هایش مقطّع شده بود. مردمک چشمانش می‌لرزید و هر لحظه امکان داشت سیل اشک‌هایش جاری شود. حقیقتی که جلوی چشمانش جولان می‌داد، گره‌ی بغض را در گلویش تنگ‌تر و نفس کشیدن را برایش دشوارتر می‌کرد.
در قلبش جهنمی سوزان به راه افتاده بود و هر ثانیه شعله‌هایش بیشتر زبانه می‌کشید. حس غم همچون آتشی، روح ضعیفش را در بر می‌گرفت و تن افسرده‌ی او را فرسوده می‌ساخت. کم‌_کم جسم عاجزش ناتوان شد. زانوانش سست شد و به ثانیه نکشید که پیکر نیمه‌جانش روی زمین، کنار کالبد بی‌جان او که با چشمان سرد و بی‌روح او را نظاره می‌کرد، افتاد. صدای هوهوی بادی که بین درختان سر به فلک کشیده در جریان بود، با صدای زوزه‌های گرگی که جایی همان اطراف کمین کرده بود، در هم آمیخته می‌شد و ترس آن فضای مخوف و دهشتناک را دوچندان می‌کرد.
بالأخره چشمه‌ی اشکش جوشید و اشک‌هایش سرازیرشد. اشک‌هایش قطره‌_قطره درون دریای خونی که از قلب آن بی‌جان روی زمین جاری می‌شد، می‌چکید. نور ماه اندکی آن فضای محزون را روشن می‌کرد اما بعد از اتفاق تلخی که رخ داده بود، دنیا به چشمانش تیره و تارشده بود و صدها خورشید و ماه هم نمی‌توانستند دنیای او را روشن کنند.
بعد از ثانیه‌ها سکوت؛ با لب‌هایی لرزان نام او را بر زبان آورد، اما با نشنیدن صدایی فریاد غمگینش که دوباره نام او را بر زبان می‌آورد، گوش فلک را کر کرد. فقط می‌خواست از او به‌خاطر اشتباهاتش طلب بخشش کند. امیدوار بود تا صدای او را بشنود، اما نشنیدن صدایش، ریسمان امیدش را از هم گسیخت.
دوباره نام او را فریاد زد تا اگر این، خواب و کابوسی بیش نیست زودتر تمام شود، اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. درحالی که غم ذره‌_ذره وجودش را نیست و نابود می‌کرد؛ برای آخرین بار از اعماق قلبش و با صدایی که دل سنگ را آب و نگاهش حیات او را تقلّا می‌کرد، دوباره نام آن جسم سرد را فریاد زد اما خفته، بیدار نشد... .

***

به ماشینش تکیه داده بود و درحالی که رفت و آمد شتاب‌زده‌ی مردمان پر مشغله را نگاه می‌کرد، دستش را درون جیب شلوارلی خود فرو برد و تلفن همراه قدیمی خود را بیرون کشید. نگاهش را از مردم گرفت و داخل مخاطبین، به دنبال اسم خواهرش گشت و شماره‌ی او را گرفت. با پنج بوق صدای نازکش درون گوشی پیچید:

الو؟ 

درحالی که دستش را سایه‌بان چشمانش که زیر نور خورشید به رنگ قهوه‌ای روشن در آمده بود، می‌کرد گفت:

 سلام، خونه‌ای؟

-  آره.

قدم زد و برای فرار از آفتاب سوزان، زیر سایه‌ی درختی ایستاد.

 من نزدیک خونه‌م. دوباره که مهمون نیومده؟

صدای خنده‌ی ریزش اومد و برادر مهمان‌گریز خود را خطاب قرار داد:

 چرا اتفاقاً. 

و بعد تن صدایش را پایین آورد و ادامه داد:

 تازه همون بحث همیشگی هم به راهه.

اخم‌هایش در هم رفت و نفس کلافه‌ی خود را بیرون داد:

 باشه. دارم میام خونه.

و قبل از اینکه خواهرش به صحبتش ادامه دهد، به تماس خاتمه داد. تلفن همراهش را درون جیب شلوارش سر داد و با قدم‌های بلند دوباره خود را به ماشین سفید رنگش رساند و بعد از این‌که سوار شد، پایش را روی گاز تنظیم کرد و ماشین را به حرکت در آورد. فضای درون ماشین گرم بود و کلافگی او را دو برابر می‌کرد. چهار شیشه‌ی ماشین را پایین داد تا باد، درون ماشین را از آن حالت خفه و گرفته خارج کند. برخورد باد به موهای سشوار کشیده‌ی او که دقیقه‌ها برایش وقت گذاشته بود، باعث می‌شد موهایش همچون جنگل‌های آمازون بهم بریزد. چراغ قرمز شد و به‌اجبار پایش را روی ترمز گذاشت. عرق‌هایی که روی پیشانی‌اش غلتان بود را با دستمال کاغذی‌ای که از درون داشبورد برداشته بود، پاک کرد و منتظر به چراغ خیره شد.

 عمو... عمو یک گل می‌خری؟

نگاهش را معطوف پسربچه‌ که کنار درب ماشین ایستاده بود کرد. دلش برای پسربچه که با نگاهی مظلوم او را نظاره می‌کرد، ضعف رفت. لبخندی زد و دست خود را داخل جیب شلوارش فرو برد تا پول خرده‌ای برای خرید یک گل به پسرک منتظر بدهد، اما نبود ذره‌ای پول درون جیبش او را ناامید کرد. خم شد و در داشبورد را باز کرد، اما باز هم هیچ پولی به چشمش نخورد و باعث شد غمی در دلش به قل‌_قل بی‌افتد. سرش را با افسوس تکان داد و رو به پسربچه کرد:

 شرمنده عموجان، پول ندارم.

پسربچه نگاه ناراحت خود را از او گرفت و راه خود را کشید و رفت. بوق زدن ممتد ماشین‌هایی که پشت سر او به صف کشیده شده بودند، نشان از سبز بودن چراغ راهنما می‌داد. پایش را روی گاز تنظیم کرد و بعد از هفت دقیقه‌ی طاقت‌فرسا، درب کرمی رنگ خانه نمایان شد.


ناظر: @ برهون

ویرایش شده توسط EYVIN
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part 2

از ماشین پیاده شد و درب ماشین را کلافه و محکم بست. ریموت را در دستش گرفت و بعد از قفل کردن ماشین سمت درب خانه رفت. 

کلید انداخت و درب را باز کرد. با خوردن بوی گل‌های رنگارنگ و زیبا که گوشه و کنار حیاط به چشم می‌خورد، روحش تازه شد و باعث شد اخم‌های روی پیشانی‌اش از بین برود.

درب حیاط را بست و چند ثانیه ایستاد و نفسی تازه کرد. باید قبل از وارد شدن به خانه و سر و کله زدن با حرف‌های همیشگی، به خودش مسلط می‌شد.  

دستی به موهای پریشانش کشید و آن را مرتب کرد. خودش را به درب ورودی خانه که با سه پله از حیاط کوچک جدا می‌شد، رساند و در زد. 

صدایش را صاف کرد و بلند گفت:

- یالله.

مادرش با گفتن نیا، او را چند ثانیه‌ی دیگر دم در کاشت و بعد از زمان کوتاهی که برای او به اندازه‌ی یک عمر گذشت، درب خانه را باز کرد. 

لبخندی به روی مادرش زد و گفت:

- سلام.

مادرش جوابش را داد. هال دیده نمی‌شد. نگاهی کلافه به مادرش کرد و آهسته گفت:

- کیا اینجان؟!

مادرش لبخندی تصنعی زد و با گفتن همه به گفت‌و‌گویشان خاتمه داد. 

حدسش درست بود. همان مهمان‌های همیشگی که گاهی روی اعصابش یورتمه می‌رفتند. 

دستی به پیرهن چهارخانه‌ی مشکی رنگش که روی تیشرت سفیدش پوشیده بود، کشید و کفش‌هایش را در آورد.

آن‌ها را برداشت و داخل جاکفشی چوبی گذاشت و وارد خانه شد. 

با دیدن جمع سلام بلندی کرد و بعد از این‌که جمع، جوابش را داد بدون گفتن هیچ حرف اضافه‌ای وارد اتاقش شد و درب را بست. 

اولین خان دیدار با مهمان‌ها را گذرانده بود. 

لباس‌هایش را با یک دست تیشرت مشکی و شلوار همرنگش عوض کرد. شانه را برداشت و بعد از این‌که طبق عادت، موهایش را شانه کرد و آن‌ها را رو به بالا داد؛ گوشی‌اش را برداشت و بعد از باز کردن درب از اتاق بیرون رفت.

برای چند ثانیه همه‌ی نگاه‌ها سمت او برگشت. لبخندی مردانه زد و بدون این‌که به کسی نگاه کند کنار مادربزرگش روی مبل نشست. تنها کسی که جز خانواده‌اش او را واقعاً دوست داشت، مادربزرگش بود.

صدای مهربان مادربزرگش در گوشش طنین انداخت:

- خوبی پسرم؟

لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:

- من خوبم مادرجون شما خوبی؟!

مادربزرگش لبخندی زد و عینکش را روی صورتش جابه‌جا کرد و جواب نوه‌اش را داد:

- تو خوب باشی منم خوبم.

لبخند روی صورتش بیشتر شد و دیگر جوابی نداد. صدای بلند خنده‌های بنفشه و دخترخاله‌هایش، باعث  شد ابروهایش بالا بپرد. داشتند از خنده روده‌بر می‌شدند و این باعث می‌شد بخواهد جفت‌ پا میان خنده‌هایشان بپرد و از آن‌ها علت خنده‌ها را بپرسد.

ویرایش شده توسط EYVIN
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

Part 3

خم شد و از روی میز روبه‌رویش سیبی را از داخل جامیوه‌ای برداشت و بدون این‌که  بخواهد با چاقو سیب را برش بزند، گازی بزرگ از سیب زد. نگاه خیره‌ی خاله‌اش را روی خودش حس کرد. سرش را چرخاند و به خاله‌اش نگاه کرد. سیب را که هنوز کامل نجویده بود، قورت داد و باعث شد حس کند چیزی مانند سنگ در گلویش گیر کرده.

لیوان چایی برداشت و قلپی از آن نوشید که این‌دفعه حس کرد گلویش آتش گرفت. سرش را کلافه تکان داد و دستی به چشمان اشکی‌اش کشید و زیر لب غر زد:

- اسیر شدم به‌مولا.

چشمانش را باز کرد و لبخندی به خاله‌اش که همچنان به او نگاه می‌کرد زد که او هم از فرصت استفاده کرد و سریع گفت:

- خب خاله‌جان. قبل از این‌که بیای داشتیم راجع‌بهت حرف می‌زدیم.

سعی کرد پوزخندش را پنهان کند و تا حدودی موفق شد. این جماعت، همیشه راجع‌به او حرف می‌زدند. به ناچار خودش را جمع و جور کرد تا مبادا حرفی بزند که به مزاج این فامیل خوش نیاید. 

منتظر به خاله‌اش چشم دوخت تا به حرفش ادامه دهد. او هم لبخندی ریز زد و گفت:

- خاله‌جان الان سنت داره زیاد می‌شه. ماشالله برای خودت مردی شدی. چرا نمی‌خوای زن بگیری؟!

همان حرف‌های همیشگی که از آن‌ها نفرت داشت. دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. لبخندی زد و درحالی که سعی می‌کرد صدایش را کنترل کند گفت:

- شماها الان تنها دغدغه‌اتون اینه چرا من زن نمی‌گیرم؟! 

و از جایش بلند شد و بی‌توجه به نگاه خیره‌ی بقیه، سیبش را درون پیشدستی انداخت و ادامه داد:

- خواستم زن بگیرم اول از همه شما رو خبردار می‌کنم. باشه خاله؟!

در لحنش خبری از عصبانیت نبود. از طوفانی که درونش به‌ پا شده بود فقط بنفشه خبر داشت. اخم‌های مادرش به‌خاطر تیکه‌ای که در جمله‌ی اولش نهفته شده بود، در هم رفت و نگاهش را از پسرش گرفت  و باقی جمع نیز در سکوت به او نگاه کردند. خاله‌اش پشت چشمی نازک کرد و خواست چیزی بگوید که همان موقع صدای موسیقی راکی که از گوشی‌اش بلند شد، سکوت جمع را شکست.

نفسی از روی آسودگی کشید؛ نجات پیدا کرده بود. نگاهش را از گوشی گرفت و سریع گفت:

- دارن زنگ می‌زنن. من برم جواب بدم.

و بعد با قدم‌های بلند خودش را به درب رساند. درب را باز کرد و دمپایی‌های آبی رنگ بزرگی که مال پدرش بود پوشید و بعد از بستن درب، سمت تاب قدیمی درون حیاط رفت.

تماس را جواب داد که صدای شاد اما گرفته‌ی سامان در گوشی پیچید.

- چطوری بن؟!

روی تاب نشست و نفسش را کلافه بیرون داد و گفت:

- مثل همیشه. تو چطوری؟!

با همان صدای شادش جواب داد:

- عالی. 

سپس سرفه‌ای کرد و ادامه داد:

- بچه‌ها اینجان. کی میای؟!

دستی به ته‌ریشش کشید، تک خنده‌ای کرد و گفت:

- اونا که بیست و چهار ساعته اونجا پلاسن.

صدای خنده‌ی سامان در گوشی پیچید:

- کم حق بگو.

و بعد دوباره به سرفه افتاد و گفت:

- دور از شوخی شب تونستی خودتو برسون.

یک پایش را روی زمین فشار داد که تاب به حرکت در آمد و صدای قیژ_قیژ تاب رنگ و رو رفته در حیاط پیچید. لبش را با زبانش تر کرد و گفت:

- ببینم چی می‌شه. خبرشو بهت می‌دم.

و بعد به صدای سرفه‌های سامان گوش داد که تمامی نداشت و منتظر جواب ماند. بعد از گذشت یک دقیقه، خواست ناسزایی به سامان بدهد که سریع صدای خش‌دار و عصبی‌اش درون گوشی پیچید:

- ردیفه پس. من برم که این پاشا دهن من و با اون دودش آسفالت کرد.

خواست چیزی بگوید که صدای بوق، در گوشش پیچید. عصبی زیر لب غرید:

- از آخر یا دود اینا رو خفه می‌کنه، یا من!

و نوچی زیر لب گفت و از روی تابی که هر لحظه امکان سقوطش وجود داشت، بلند شد و سمت حوض کوچک آبی رنگی که جلوی تاب بود رفت. خم شد تا دستانش را با آب بشوید. دستانش را آب زد و سپس بعد از این‌که دست خیسش را به موهایی که دوباره وزش باد نامرتبش کرده بود، زد به تصویر خودش در حوض خیره شد که با چیزی که دید خون در رگ‌هایش یخ زد و قطره‌های درشت عرق روی پیشانی‌اش نمایان شد.

ناظر: @ برهون

ویرایش شده توسط EYVIN
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...