رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان غزلم باش | negin yazdani کاربر انجمن نودهشیا


negin yazdani
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

نام رمان: غزلم باش

ژانر رمان: عاشقانه، پلیسی، جنایی
نام نویسنده: negin yazdani
هدف: علاقه به نویسندگی
خلاصه‌ی رمان: دفتر خیالم را باز کردم و صادقانه برایت غزل سرودم.
گفتم و گفتم، تا رسیدم به روزهای عاشقی‌مان.
روزهایی که در حسرت آن بودم که تو غزلم باشی!
و اماتو...
چه ساده گذر کردی از من و احساسم.
مقدمه:
گاهی به دنیا می‌آیی تا هدف دیگران را تحقق بخشی.
گاهی می‌مانی و صبر می‌کنی، این صبر تو، سنگ را می‌شکند؛ چه رسد به دل آدمی!
گاهی آنقدر زیادی می‌شوی که طعم گس شیرینش دل را می‌زند.
خلاصه‌ی کلام.
زیاد که باشی زیادی می‌شوی.

 

ناظر: @_Zeynab

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


با بستن كمربندم وچيدن وسايل هام داخل كمد، وارد سالن شدم.
به محض ورودم، بچه‌ها بلند شدن واحترام گذاشتن.
- هفته‌ی گذشته مطلع شدم رده بزرگسالان بايد خودشون رو برای مسابقات آماده كنند.
همين طور كه خودتون هم خبر داريد؛ داور اراک بازی رو به نفع خودش تموم می‌كنه!
در مسابقات قبل هم شاهد چنين كلک هايی بوديم.
پس با دقت به حرف هام گوش كنيد.
سخت تمرين می‌كنيد، به هيچ عنوان نبايد خطا كنيد! اين خودش يک پوئن منفی محسوب
میشه. واما نكته‌ی آخر!
تجهيزات مبارزه هر جلسه همراهتون باشه، می خوام سخت تمرين كنيد، اين كاتا نيست که ساده ازش بگذرم، مبارزه‌ست!
حريف تمرينی شما خودم هستم، اگه توانايی لازم رو نداشته باشيد، اجازه ورود به مسابقات رو بهتون نميدم، متوجه شديد؟!
بچه‌ها یک صدا گفتند:
- بله استاد.
- خوبه! حالا بلند بشيد و دو به دو با هم مبارزه كنيد.
منشي باشگاه علامت داد كه بيا اينجا.
- جانم خانوم مقتدر؟!
- يک آقايی با شما كار داشتن.
- خودشون رو معرفي نكردن؟
با خودکار بیک که توی دستش بود، سرش رو خاروند. چقدر از این حرکت متنفر بودم.
- چرا گفتن آقای..
يک كم به مغزش فشار آورد.
- الان يادم اومد، آقای كيانی
خشم سراسر وجودم رو گرفت، اين آدم در برابر خواسته‌های من خيلي نفهم بود!
منشی كه ديد اعصابم ريخت بهم گفت:
 - می‌خواييد بهشون بگم سرتون شلوغ؟
- نيازی نيست، لطفا حواستون به بچه ها باشه، به یکی از استادا می‌سپرم تا يه ربع ديگه اينجا باشه.
- باشه عزيزم
بايد یک بار برای هميشه تكليفم رو با اين آدم مشخص می‌كردم، چشمام شراره‌ی آتيش بود.
لباس‌هام رو تعويض كردم وبا دوستم هماهنگ كردم زود‌تر بياد!
از دور برام بوق زد، عينکم رو گذاشتم رو چشمم و مسير و طی كردم.
چند تا نفس عمیق کشیدم و
 با عصبانيت در ماشین رو باز کردم.
- فرمايش؟!
با بهت وچشمایی که نگران بودن اسمم رو زمزمه كرد:
- غزل!
از این نگرانی‌ها متنفر بودم.
مستقیم بهش زل زدم و با خشم بهش توپیدم.
- غزل مرد، مگه من به تو نگفتم ديگه دنبالم نيا دوست ندارم پشت سرم هزار تا حرف و حديث درست بشه!
- می‌فهمی چی داری  میگی؟! تو دخترعمه‌ منی  و من وظيفه دارم ازت مراقبت كنم!
- میشه بگی کی به تو گفته مراقب من باشی؟!
- عمه!
درونم تلاطمی به پا شده بود که اون سرش ناپیدا بود.
- حالا برای من به پا می زارن؟
با آرامش گفت:
- لطفا بشين داخل ماشين و درم ببند.
خونم به جوش اومد، و داد زدم:
- ببين پسردايی برای هر كی كارگاه گجت هستی؛ برای من يكی هيچی نيستی.
لطفا حد خودت رو نگه دار، من رو كه می‌شناسی چه جور آدمیم؟!
خيلی عصبی شده بود، حرصش رو روی فرمون  خالی كرد.
تلخ گفت:
- حتی بهتر از خودت می‌شناسمت، تو يه دخترلوسِ، از خود راضی مغروری‌،
 كه جز خودش هیچ کی رو نمی‌بينه!
 فقط نگاهش كردم، اون بايد بهترازهر كس ديگه ای می‌فهميد چمه!
از اولش كه اينطوری سنگدل نبودم!
بدون اینکه چیزی بگم ازش فاصله گرفتم و به صدا زدن‌هاش توجهی نکردم.
هر قدمی طی می‌كردم، آرزو داشتم که ای كاش لحظه‌ها متوقف بشن.

@زری بانو

@Shadimirmohmmadi
@Qazal
@Damon.S_E
@SAHAR
 @سادات.۸۲

@لاله
@Aryana

@Aramesh

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

این چندمین باری بود که دلش رو شکستم، خودش خواست که این طوری بشه.
 قبلا هشدار داده بودم.
نمی‌دونم چرا هیچ چیز این زندگی قشنگ نبود؟! اون از مادرم که آخرشب ها میاد ویک شب به خیر میگه! پدرمم که کلا بیمارستان بود، گاهی اوقات حس می‌کنم ارزشم از مشتری‌های مامانم و مریض‌های پدرم کمتره! چون هیچ کدوم برام ارزشی قائل نبودن.
گوشیم زنگ خورد، طبق معمول زندایی بود! بیشتر وقت‌ها زنگ میزد و دعوتم می‌کرد خونشون. همیشه هوام رو داشت.
خوشم نمی‌اومد با فرهود روبه رو بشم، تنش های صبح روانم رو به ریخته بود.
لباس‌هام رو تعویض کردم و رفتم سالن، دستکش های بکس رو برداشتم به رو‌به‌روم خیره شدم.
هجوم افکار بی‌خود و دیونه کننده به مغزم فشار می‌آورد، ضربه اول رو زدم
و درنهایت ضربه‌های بعدی.
بگراند گوشی خاموش روشن میشد، دایی عرفان بود.
 خیلی وقت که به این نتیجه رسیده‌م، که خانواده دایی بیشتر از پدر و مادر خودم نگرانم می‌شن!
دایی عرفان و بیشترهمه قبول دارم، هیچ وقت با افکارم مخالف نبود درست برعکس مامان  بابام
از شونزده سالگی خودم مسیرم رو انتخاب کردم و دایی همرام بود، به جز دایی، بقیه مثل خطوط موازی بودن وهیچ وقت برای افکارم ارزشی قائل نشدن!
 دوران ابتدایی، پدر بی‌توجه به علایق وخواسته هام بس که تو گوشم خوند که باید مثل خودش جراح بشم از اون موقعه از چی کتاب و درس متنفر شدم! دایی عرفان با پدرمخالفت کرد و حتی یک مدتی با هم صحبت نمی‌کردن.
 پدر، امیر محمد رو الگوی من قرار داده بود چون مثل خودش جراح بود.

انگار پا به این دنیا گذاشته بودم که هدف دیگران رو تحقق ببخشم.
تماس رو وصل کردم.
- سلام دایی جون خوبی؟
- سلام عزیزدل دایی، چرا زنگ می‌زنم جواب نمیدی؟
- شرمنده کلاس داشتم.
- عیب نداره، الان کجایی؟
- خونه
یک کم مکث کرد:
- عسل نیومده؟!
- نه هنوز.
نفس کش داری کشید و می‌تونستم بفهمم چقدرناراحت!
-  اینکه چیز جدیدی نیست، عادت کردم.
- حاضرشوبه فرهود میگم بیاد دنبالت.
- نه دایی امروز خسته ام، باشه یک روز دیگه
- همین که گفتم‌.
هیچ راه گریزی نداشتم.
- باشه الان حاضرمیشم.
- آفرین، حالا شدی دخترخوب، فرهود تا نیم ساعت دیگه اونجاست.
- نمی‌خوام تو زحمت بیفته‌.
- حالا انگارآپولو هوا کرده! ازخداش هم باشه بخواد بیاد دنبالت.
ازاون ور صدای فرهود اومد:
عه بابا!
دایی هم جوابش رو داد
 زهرماربابا

  • لایک 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳

دایی قشنگ زد تو پرش.
- این نفله میاد دنبالت، فعلا خدافظ.
- خدافظ.
مانتومشکی، شال مشکی، شلوارمشکی و از تو رگال آوردم بیرون
همه چی مشکی... اصلا دنیای مشکی.
سوارماشین شدم.
- سلام خوبی؟
با اکره جواب سلامش رو دادم.
- سلام
برگشت طرفم و مهربون گفت:
- بابت ظهر معذرت می‌خوام، نباید اونجوری باهات حرف می‌زدم‌‌.
- مهم نیست‌.
- اما تو ناراحتی!
- فرهود ازت خواهش می‌کنم توکارهای من دخالت نکن.
- باشه.
دیگه صحبتی بینمون رد و بدل نشد.
دایی عرفان: خوش اومدی غزلم.
- سلام دایی، راستش نمی‌خواستم مزاحمتون بشم.
زندایی دایی رو کنار زد و اومد پیشم.
- سلام عزیزم، این چه حرفیه! اینطوری میگی ناراحت میشم ها.
تعریف کن ببینم اوضاع باشگاه چطوره؟
- باید بچه ها رو برای مسابقات آماده کنم.
- موفق باشی عزیزم!
- ممنون.
دایی عرفان: غزل خانوم تمایل داری امروز حریف تمرینی من باشی؟!
- البته خیلی وقته مبارزه نکردم
- این فرهود که هیچ وقت خونه نیست، وگرنه هر روز بساط مبارزه بر پا بود!
زندایی: مگه اینجا میدون جنگ؟!
هممون زدیم زیر خنده.
فرهود: بابا نامردی نکن، من رعایت سن و سال شما رو می‌کنم.
دایی  دستاش رو تا حد ممکن دراز کرد و یک پس گردنی آب داربه فرهود زد.
دایی عرفان: پدرسوخته همچین میگه سن و سال، هر کی ندونه فکر میکنه هفتاد سالم
شاید برای لحظه‌یی آرزو کردم ای کاش جای فرهود بودم.
فرهود: منظورم این نبود بابا جان
دایی: اصلا جفتتون باید با من مبارزه کنید. هرکی برنده بشه باید با اون یکی مبارزه کنه
و در نهایت یک جایزه تپل برای فرد برنده
می‌گیرم.
فرهود: بابا جایزه چی؟
- هرچی
- آخه باید ببینیم می‌ارزه به خاطرش کشتار راه بندازیم؟!
- نگران نباش، اگه برنده شدی به اون قسمت هم می‌رسیم
- یعنی می‌خواید بگید در برابر شما می‌بازم؟!
- در برابرمن شاید، ولی درمقابل غزل قولی
نمی‌دم!
- خواهیم دید.

 دایی: خب آقا فرهود بیا ببینم.
فرهود تک خنده‌ایی کرد.
فرهود: بابا دبه نمی‌کنید ها.
دایی خندید و کمربندش رو محکم کرد.
دایی: بیشعور یک کم آبرو داری کن‌.
شاهد مبارزه دایی و فرهود بودم. دایی ضربه می زد و فرهود اون هارو دفع می‌کرد.
بدون اینکه حمله کنه.
دایی: نمی‌خواد ترحم کنی، مبارزه کن! اینجوری فکر می‌کنم تواین هفت سال زحمات من رو به باد دادی!
فرهود: باشه، پس عواقبش پای خودتون.
دایی درمقابل فرهود مهارت کمی داشت، فرهود نامردی کرد وهمزمان ازچند تکنیک  کمک
می‌گرفت.
مشت‌های محکم و پی‌درپی فرهود دایی رو خسته کرد و در نهایت با ضربه پا، لگدی تو شکم دایی فرود آورد و افتاد زمین.
با خشم فرهود رونگاه کردم.
اگه چیزیش میشد چی؟
فرهود: بابا جون حالت خوبه؟!
با خشم بهش توپیدم:
- نمی‌تونستی یک کم مراعات کنی؟ اگه کمرش ضربه دیده باشه چی؟!
ناراحت شد و سرش رو انداخت پایین.
فرهود: معذرت می‌خوام.
دایی: چیزیم نیست، حالا نوبت شما دوتاس! غزل انتقامم و از این خائن بگیر.
لبام به خنده باز شد.
- چشم دایی جون!
فرهود با ابروهای بالا رفته نگاهم می‌کرد، لابد با خودش فکر می‌کرد منم مثل دایی ام که اجازه بدم شکستم بده، تا حالا باهاش مبارزه نداشتم ولی زمان حمله به دایی، نقاط ضعف‌ش رو به ذهنم سپردم.
دایی: خب شروع کنید.
احترام گذاشتیم؛ منتظربود من اول برم جلو
گارد گرفتم وبا حرکت پرش کوتاه روی پا شروع کردم.
انقدربه خودش اطمینان داشت که یک قدمم جلو نیومد.
تو جلد مغرورم فرورفتم، الان بهت می‌فهمونم که نباید خودت رو انقدر دست بالا بگیری!
- شروع کن

  • لایک 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴

فرهود: منتظرم حمله کنی!
چند گام باهاش فاصله داشتم، یک پرش نرم و کوتاه انجام دادم.
تیز نگاهش کردم.
چطوره یک کم ادب بشی پسر دایی؟
پشتک وارستاره می‌زدم وتنها یک قدم باهاش فاصله داشتم، فاصله رو به اتمام رسوندم ویک زیر پایی براش گرفتم، چون انتظارش رو نداشت و محو حرکات بود؛ خورد زمین. یک پوزخند کوتاه اومد رولبم.
سریع از جاش بلند شد و با ضربات پا قصد داشت به پشت گردم و کمرم ضربه بزنه
به سرعت جابه‌جا شدم وهمچین اجازه‌ایی رو بهش ندادم.
کلافه شده بود.
یک لحظه حواسم پرت دایی شد.
 با مشتی که تو شکمم خورد نفسم رفت. دو قدم عقب رفتم و دستم رو روی دلم گذاشتم، نگران شد وجلو اومد.
فرهود: خوبی؟!
 پام و بالات آوردم و زدم رو زانوش، از درد دست گرفت به ستون.
- درس اول، هیچ وقت ازحریفت احوالش رو نپرس، چون همون حریف با حرکت ناگهانی غافلگیرت می‌کنه!
درس دوم: از حواس پرتی حریفت سو استفاده نکن، چون بازم همون حریف با حرکت ناگهانی غافلگیرت می‌کنه! به نظرم برای امروز کافیه! شما هم برو تمرین کن، آدم ها رو دست کم نگیری، چون ضربه ی مهلکی می‌خوری!
فرهود: تو کلک زدی!
- می‌خواستی حواست رو جمع کنی.
دایی: خودم می‌دونستم غزل دایی ازپسش بر
میاد، باریکلا!
- مرسی دایی جون
فرهود تخس گفت:
فرهود: بازم میگم، غزل کلک زد.
- نه اینکه خودت مثل مترسک وایستادی نگاه کردی؟!
فرهود: این قبول نیست غزل خانوم.
زندایی: بسته دیگه، بلند شید بریم بالا، الان شام حاضرمیشه!
بعدازشام فرهود من رو رسوند و رفت.
خیلی وقت‌ها حسرت داشتن یک خانوده‌ایی که برام وقت بزارن، رو دلم می‌موند.

ساعت یازده شب بود و سهم من از داشتن پدرو مادرفقط این تایم کوتاه بود..
مامان: خوش گذشت خونه دایی؟
- خوب بود، امروز طبق برنامه ریزی تون پیش رفت؟
- آره خداروشکر، دیروزقراربود بیایی پیشمون، بارانا منتظرت بود
- دایی زنگ زد اصرار کرد برم اونجا، دیگه نتونسم بیام
بابا: داییت خوب خودشو خونه نشین کرده حتی از دو متری بیمارستان رد نمی شه
- بابا جون به نظرم این خیلی خوبه که کنار خانواده شه
با حسرت اضافه کردم
- مثل شما نیستند که مدام حرص بخورن و نگران آینده باشن!
بابا: دخترم من و مادرت تلاش می کنیم تو زندگی راحتی داشته باشی!
خونم به جوش اومد
- باورکنید به این پول ها هیچ احتیاجی ندارم، من خودتونو می خوام، محبتتون و..
کیف مو برداشتم و تمام کارت ها رو انداختم زمین
- سیزده تا کارت که هر ماه پول به حسابم واریز می شه، موجودی همشونو بگیرید، حتی یه هزار تومنی ازشون برداشت نکردم
تو این شیش سالی که کار کردم فقط ازدرآمد خودم خرج کردم
من یه نفرم، باور کنید احتیاجی نیست این همه خودتونو به خاطر من تو زحمت بندازید.
مامان: مغزت داغه نمی فهمی، والا همه آرزوشونه جای تو باشن
- برعکس مامان، این من هستم که دلم می خواد جای بقیه باشم.
بی توجه به حرف های بابا برای موندم
پله ها رو طی کردم ورفتم تو اتاقم
تنها چیزی که تو این موقعیت آرومم می کرد فقط خط خطی کردن دفترم بود
دستم که درد گرفت خودکار انداختم یه گوشه..
حتی این خودکارلعنتی هم می خواست آرامش و ازم بگیره!

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

فلش بک به گذشته*
- امیر؟
- جانم!
- سوغاتی چی برام می آری؟
- هر چی که بخوای
آن روزها چهارده سال بیش نداشتم، تمام دنیای من امیر بود وبس
اگر می گفت: شب است قطعا شب بود.
امیرعازم بود ودوری او از من، برایم مرگ تدریجی محسوب می شد
 چهارسال دیگرباید درس می خواند تا با مدرک دکترا به ایران برگردد؛ پدرم به او افتخار می کرد، که مسیراو را طی کرده و در بهترین دانشگاه پزشکی بورسیه شده..
در روز شاید ده ها بار تلفنی با او صحبت می کردم تا دلتنگی ام رفع شود.
زمان گذشت واوهر بار با بهانه های مختلفی تلفن را قطع می کرد، این اواخر اصلا تلفن اش را جواب نمی داد و هزارن فکر و خیال در سر من رژه می رفت.
هیچ وقت فراموشم نمی شود، آن زمانی راکه برگشت و من از خوش حالی آن شب را نخوابیدم.
هجده سالم بود و تا حدودی رفتار و منش ام، خوی بزرگانه ایی به خود گرفته بود؛ فقط یک چیز برام جای ابهام داشت
اوکه انقدر مغرور نبود!
نکنه با خود فکر کرده چون مدرک دکترا دارد، باید خودش را بگیرد؟!
در جواب اینکه چرا پاسخ تلفن هایم را نمی دهی گفت:
- حجم کارهام زیاد بوده و نمی تونستم وقت مو با صحبت کردن هدر بدم
دلگیر شدم.. او چنین خلقیاتی نداشت، بعد ازاخذ مدرک دکترا تمام بیمارستان های معتبر درخواست همکاری با او را دادند. او نپذییرفت و
در بیمارستان پدر مشغول به کار شد؛ غرورم اجازه نمی داد تا از او احوالی بگیرم
خودکاری که برایم یادگاری آورده بود، همچون گنجینه ایی از او مراقبت می کردم.
برایم عجیب بود که چرادیگر به دیدنم نمی آید؟!

مادر به مناسب ورود امیر محمد، جشن بزرگی ترتیب داد..
همه چیز از آن شب شروع شد..
با همکارانش نشسته بودند، سرمیزشان رفتم تا به آنها خوشامد بگویم
در حال خنده بود، تا مرا دید رویش را برگرداند.
دوستانش به احترامم بلند شدند وحال واحوال ساده ایی انجام شد؛ به سرعت از میز آنها دور شدم و بیرون رفتم
این کارها چه معنی داشت؟
به افکار خود رجوع کردم، خطایی از جانب من سر نزده بود..
آهی کشیدم
- چرا اومدی بیرون؟
با شنیدن صدا دستم را روی قلبم گذاشتم
- می شه بدونم چرا انقدربه من بی اعتنا هستی؟
- ببین غزل، چهار سال پیش جفتمون بچه بودیم خطا کردیم وعهد بستیم؛ من نمی تونم به کسی که حکم پدر و مادر و برام دارن خیانت کنم.
- یعنی چی؟!
- دیگه به من فکر نکن
- منظورت چیه؟!
- این جمله کوتاه انقدردرکش سخته؟!
- مطمعنی فقط به همین دلیل؟
- آره
- باشه
به همین راحتی، دلداده کسی بودم که درشبی تاریک زیر نور مهتاب به جای آنکه کلامی عاشقانه به زبان بیاورد، دستور رفتن ام از قلب و مغزش را صادر کرد.حالِ هواپیمای در حال سقوط را داشتم، به کدامین گناه نکرده باید اینگونه تاوان می دادم؟!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

از اون لحظه به بعد تبدیل شدم به آدمی که دلش از سنگ بود، فقط خودش بود وبس
دل شکستن تاوان داره!
 یه روزی، جایی که اصلا فکرش و نمی کنی جوری زمین می خوری که دیگه نمی تونی وایسی!
پدر سرش تو حساب وکتاب بود وبه فکر خرید سهام، لحظه ایی نبود که از پای لب تابش بلند شه.
مادرتلاش می کرد تو مسابقات بین الملل شرکت کنه تا اعتباررستورانش و بالا ببره!
هیچی این وسط درست نبود وهر کس تواین زندگی به منفعت خودش فکر می کرد
حسرت یه مسافرت خانوادگی روی دلم مونده بود، زمانی که حرف از مسافرت می شد
می گفتن با دوستات برو..
گاهی اوقات دلم برای فرهود می سوزه که مجبورم انقدر تند باهاش برخود کنم
طفلکی هر بحثی که راه می ندازم خودش پیش قدم می شه و عذر خواهی می کنه.
البته تقصیر خودشه که هر دقیقه می خواد کنارم باشه
تو چشماش یه دنیا عشق بوداما این چیزا برای من بی معنی بود..

چند روز بعد*
مشغول رمان خوندن بودم که مامان زنگ زد و خواست برم رستوران
از محیط اونجا خوشم نمی اومد ولی به خاطر دیدن خاله سایه و بارانا حاضر شدم.
ماشین و پارک کردم یه گوشه و رفتم داخل
خاله سایه وبارانا با روی باز ازم استقبال کردن
خاله بارانا: خوش اومدی عزیزم، جدیدا دیربه دیرمی آیی دیدنمون، نکنه ازما بهترپیدا کردی؟
- قربونت خاله، نه بابا باشگاه می رم، کسی هم خونه نیست، مجبورم با جن ها هم صحبت بش

به طرز با نمکی چشماش گرد شد، عاشق همین سادگیا ودل مهربونش بودم
خودم و کنترل کردم نخندم.
- شوخی کردم خاله
- غزل، خاله این شوخی ها رو با من نکن
- چشم
سایه: چه خبر؟
- سلامتی، چه خبرازشما
آروم گفتم:
- عمو رضا کجاس؟
هل کرد
- نمی دونم، چی کارش داری؟
- می خوام ازش بپرسم کی قراره بیاد خواستگاریت؟
دستی رو گونه های سرخ شده اش کشید
- چیزی نگی آبروم بره ها
 چشمک زدم
- نگران نباش خاله
ازشون دور شدم ورفتم آشپز خونه
عمو ازآشپز های رستوران بود، دستپختش حرف نداشت
می دیدم زیر زیرکی به خاله سایه نگاه می کنه وخاله هم از شرم سرش و پایین می ندازه
چه عالمی دارن اینا!
ازهم دیگه خوششون می اومد ولی هیچ کدوم پیش قدم نمی شدن..
- سلام عمو رضا
پیازهایی که نگینی خورد کرده بود و داخل ماهیتابه ریخت و تفت داد
- سلام دختر بهار، کم پیدایی!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۷

- منم مثل شما شاغلم دیگه طبیعه سرم شلوغ باشه
- غزل کوچولو بزرگ شده، یادش به خیر اون وقت هایی که کوچیک بودی.
- یادتونه یه سری مامانم منو دست شما سپرد؟
- آره، منم خیلی خوب ازت مراقبت کردم
با یادآوری اون روز ها خنده کم رنگی رو لبام جا خوش کرد
بچه که بودم اصرار داشتم مامان منو با خودش بیاره رستوران، همون موقعه کار براش پیش اومد و منو سپرد دست عمورضا
عمورضا هم به خیال اینکه بچه آرومی ام گذاشت تو آشپز خونه ول بچرخم
ظرف فلفل ونمک برداشتم وتو تمام غذاهاشون ریختم
اون موقعه فقط هفت سالم بود
زمان سرو غذا همه آشپز ها اومدن
چند دقیقه بعد صدای مشتری ها در اومد..
واقعا ریسک بزرگی کردم، تنها شانسی که آوردم مامان رستوران نبود
عمو رضا: خوب همه مشتری ها رو فراری دادی
- اوهوم
یهو بحث و عوض کردم
- عمو چرا به خاله نمی گی دوسش داری؟
- فعلا وقتش نیست عمو جون
- پس کی وقتشه؟ دوتاتون عاقل و بالغ هستین حیف شما نیست؟
- فعلا شرایط جور نیست دخترم
- باشه، پس وقتی که خاله به خواستگارش جواب مثبت داد، پیشمون نشی ها
سینی از دستش افتاد
- سایه خواستگار داره؟
- اوهوم
- کی هست؟
- نمی دونم، مزاحمتون نمیشم می رم بیرون..
جوابمو نداد، بنده خدا رفت تو شک
وقتی به خاله سایه گفتم که همچین دروغی گفتم تا عمو زودتر دست بجنبونه
از طرفی خوش حال بود از یه طرف ناراحت
ولی حیف بود.. شرم های یواشکی شون هر دلی وبه زانو در می آورد.

فرهود*
به محض پیاده شدنم از ماشین سرباز احترام گذاشت
احمدی: قربان بگم بچه ها ماشین تون وپارک کنن؟
- نیازی نیست کارم زیاد طول نمیکشه
وارد ستاد شدم، نمی دونم چرا سرهنگ اصرار داشت که خودم وفورا برسونم؟
سرباز از جاش بلند شد و احترام نظامی گذاشت، آزاد باش دادم
ستوده: جناب سروان، جلسه شروع شده بفرمایید
در و باز کرد
طبق معمول دیر کردم
با ورودم به اتاق احترام گذاشتم
سرهنگ: این همه بی نظمی از تو بعیده
- عذر خواهی می کنم
سرهنگ: خیلی خب بیا بشین
ایهام با چشم هایی که رگه های خون توش موج می زد منو تماشا می کرد، لعنتی انقدرجذبه داشت که غیر ارادی نگاهمو سمت سرهنگ سوق دادم
سرهنگ: این پرونده ایی که امروز رسیده دستم زیادی عجیبه!
ایهام: ازچه بابت قربان؟!
پرونده رو هل داد سمتش
سرهنگ: خودت بخون، متوجه می شی!
صفحات اول پرونده رو نگاهی انداخت و رنگ صورتش کم کم رو به کبودی زد
آروم گفتم:
- ایهام حالت خوبه؟
سرشو تکون داد و پرونده روبست
سرهنگ: باورم نمی شه بهترین افراد ما در این عملیات کشته شدن اون هم توسط این آدم.. و از همه مهم تر افرادمون درمرکز سایبری هم نتونسته رد این آدم و بزنه!
- مگه می شه سرهنگ!؟ اگه سایبری نتونه ردشو بگیره، دستگیری این شخص به همین راحتی هام نیست!
سرهنگ: البته یک بار این اتفاق افتاده و دستگیر شده اما کله گنده های باند تونستن با از بین بردن اون مدارک و خریدن نیرو های پلیس و رشوه به اونها تمام اطلاعات شو تو سازمان پاک کنن.
این پرونده هم طی سال های گذشته، توسط نفوذی های مرکزی بعد آزادی و کارای خلافش به دستمون رسوندن.
سرهنگ: ایهام چرا ساکتی؟
ایهام: نمی تونم بر اساس فرضیه ها نظر بدم، من با احتمال پیش نمی رم..
تا امشب بهم فرصت بدید، بعد خوندن پرونده گزارش کامل و براتون ایمیل می کنم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸

سرهنگ: بهتون اطمینان دارم می تونید برید، فردا حتما تو جلسه سردار حضور داشته باشید.
چشم گفتیم وبعد احترام از اتاق خارج شدیم.
ایهام رفت تو اتاقش و محکم درو کوبید بهم
دروباز کردم
- چت شده مرد حسابی؟ تو اون پرونده چی دیدی که انقدر بهم ریختی؟
- تنهام بزار فرهود
- تنهات بزارم که مثل اون دفعه دیونه بشی؟
- خفه شو
- نمی شم، لعنتی خودتو تو آیینه دیدی؟ بازم میگرنت عود کرد وبهم نگفتی؟
- خوبم
پرونده رو از دستش کشیدم
چیزعجیبی ندیدم، صفحه های بعدی و نگاه انداختم.. هیچ چیزعجیبی نبود!
- نمی خوای بهم بگی چی شده؟
- نه، فرهود اگه یه دقیقه دیگه اینجا بمونی، تضمینی برای زنده موندنت نمی دم.
می دونستم شوخی نداره..
- به خدا نگرانتم دیونه ی نفهم
قبل اینکه کاربه جای باریک کشیده بشه ازاتاقش زدم بیرون.

ایهام*
نه امکان نداره، اون قول داده بود دیگه سمت این کار نره، با بدبختی تمام تو این سال ها خودمو به اینجا رسوندم...
لعنت به این شانس..
چرا باید این پرونده بیفته زیر دست من؟!
سردرد عصبی باعث شده بود میگرنم دوباره عود کنه
کلت واز تو کشو برداشتم، واز اتاق زدم بیرون..
با سرعت وحشتناکی تو جاده لایی می کشیدم و به فوش هایی که نصیبم می شد توجهی نمی کردم..
ماشین وتو جاده خاکی متوقف کردم..
سرمو میون دست هام گرفتم..
پدر توچی کار کردی؟ تو مقابل منی!
من چطوری می تونم با دست های خودم تو رو تهویل قانون بدم؟ آخه کی می دونست، کسی که چندین ساله دارن دنبالش می گردن تو خونه منِ؟

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹

به گام های خسته ام سرعت بخشیدم وپله ها رو طی کردم.
- بیا شام بخور بعدا بروبخواب
برگشتم
- گرسنه ام نیست بابا
به چهره اش زل زده بودم وبه دنبال کشف حقیقت...
پس این روباه پیر دوست داره باهام بازی کنه!
- امیری گفت امروز شرکت نرفتی!
- بله پیش یکی از بچه ها بودم..
- معلومه خسته ایی برو بخواب
با یه شب به خیرازش دور شدم
تمام اطلاعات پرونده رو دوباره چک کردم، خودش بود.. یه آدم و این همه جنایت، این همه قتل، از همه بدتر فرستادن دختر به بنادر برای اعراب، فروش موادو توزیع تو کشور کمترینش بود. از همین الان حکمش معلوم بود "اعدام"

تو بود ونبودش یه جورضربه خوردم
به هیچ عنوان وجدانم راضی نشد به پدرکمک کنم.
گزارش وبرای سرهنگ ایمیل کردم.
نمی تونستم به پدراجازه بدم به این کارهاش ادامه بده...
تو این موقعیت فقط یه قهوه تلخ می چسبید؛ عدد یک روی تلفن و فشار دادم
چند دقیقه بعد زهرا خانوم اومد بالا، با وجود پا دردش همیشه به خاطر من خودش می اومد، بعد چند تقه به در وارد اتاق شد.
زهرا خانوم: پسرم چرا نیومدی شام بخوری؟ خواستم برات بیارم آقا گفت: حالت خوب نیست مزاحمت نشم
لبخند خسته ایی رو لبام جا خوش کرد، تو این دنیا تنها کسی که حرف هاش بوی واقعیت می داد فقط زهرا خانوم بود.
- ممنون که به فکرم هستین، اگه می شه زحمت قهوه ی امشب وخودتون بکشید.
- باشه پسرم، فقط..
- چیزی شده؟!
- پسرم چشمات کاسه خونه، قهوه بخوری خوابت نمی بره سردرد می گیری
- نگران نباشید چیزی نیست، باید به کارای شرکت رسیدگی کنم..
- هر طور راحتی مادر
فقط یه لحظه ذهنم سمت مادری پر کشید که با تموم بدی هاش سعی داشت من بد نباشم وراه پدرو ادامه ندم؛ مرگش خیلی برام سخت بود.

روز بعد*

در اتاق و باز کردم با کمال تعجب فرهود ودیدم که نشسته سرجام، ابرو موبالا بردم جدی شدم
- فکر کنم دلت تنگ شده برای توبیخ
ازسر جاش بلند شد و هول گفت:
- این رو ول کن، بگو ببینم دیروز چه مرگت بود؟
- بحث ونپیچون، چرا بدون اجازه من وارد اتاق شدی؟
- سگ نشو دیگه!
با تحکم اسمشو صدا کردم
- فرهود!
- جون فرهود
- لیست تمام افرادی که زیر دست ماکان ناصری کار می کنند و تا یه ساعت دیگه بهت فرصت می دم تهیه کنی و بزاریش رو میزم
اگه سرپیچی کنی عواقب خوبی در انتظارت نخواهد بود
- این تن بمیره اینکارو نکن، می دونی که  تا با بچه ها هماهنگ بشم زمان می بره
به ساعت چرم رودستم نگاه کردم
- ازهمین الان یک ساعتت شروع شد، خودت خوب می دونی با کسی شوخی ندارم
 چند دقیقه ایی به صورتم زل زد، دید که به هیچ عنوان از موضع ام پایین نمی آم وحرفم وعملی می کنم احترام گذاشت و رفت.
ترسیدم نکنه در کشو و باز کرده باشه و اون چیزی رو که نباید دیده باشه
خیز برداشتم سمت میز، دستیگره رو کشیدم خوبه قفل بود.
کیس بیرون کشیدم ودریچه پشت فن وباز کردم وکلید و برداشتم.
بقیه کمد ها سنسور داشت، فقط این یکی با کلید باز می شد..
عکس و بیرون آوردم وبهش خیره شدم
با زنگ خوردن گوشیم، عکس و سر جاش گذاشتم
- بگو مرادی؟
- آقا، همون طور که پیش بینی کرده بودید، خانوم رفتن جای همیشگی وحدود  سه ساعت اونجا بودن!
- بعد اون کجا رفت؟
- رستوران

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

- خوب حواستو جمع کن ومراقبش باش، اگه اتفاقی براش بیفته از خجالتت در می آم
- حواسم جمعِ آقا خیالتون تخت
- خوبه
تلفن و قطع کردم
به ساعتم نگاهی انداختم، شک نداشتم تا ده دقیقه دیگه لیست کامل تو دستم بود
تو این فرصت کوتاه تمام سوابق پدرم وبه اضافه اسم های جعلیش یاداشت کردم
تقه ایی به در خورد..
- بیا تو سروان
فرهود: جناب سرگرد لیست تمام افرادی که گفتید تهیه شد، بفرمایید
- خوبه!
نگاهی سطحی به لیست انداختم، تا شب باید آمار خانواده این افراد و درمی آوردم ، معلوم نیست چند نفرشون زنده مونده
مطمعنا اطلاعات خوبی می تونیم به دست بیاریم
- کارت خوب بود
نفس عمیقی کشید
- ایهام باورکن بعضی وقت فراموش می کنم که دوست منی!
- تو محیط کارمافوقت هستم تا یه دوست
- مرده شورتو ببرن، به خاطر این لیست، زمین و زمان وآتیش زدم
- وظیفه ات وانجام دادی
- خوب حالا توهم با اون اخلاق سگیت، تا قبل شروع جلسه فرصت داریم؛ بریم باشگاه تیراندازی؟
- بریم.

تو مسیر بودیم
- ایهام نگرانتم، چند وقتی هست که خونه ما هم نمی آیی
- چیزی نیست
- اگه نمی خوای بگی اون مسئله اش جداس، حداقل دروغ نگو
- فرهود دو شب که نتونستم بخوابم و سرم شدیدا درد می کنه لطفا با حرفات رو اعصابم ویراژ نکش
- این یعنی خفه شم دیگه؟!
ابرو هامو بالا انداختم
- هر طور راحتی!
خشاب اسلحه رو پر کردم و عینک مخصوص و وچشم هام مرتب کردم
اسلحه رو برداشتم ومایل به فرهود ایستادم..
تیرهایی که به هدف می خوردند، اعصابمو آروم می کرد؛ بُرد فرهود و نگاه کردم از هشت تا فقط شیش تاش به هدف خورده بود
- ایول داداش کارت حرف نداره
- آقا فرهود برای نیروی ویژه پلیس اُفت داره... دو تا تیرو به هدف نزدی!
- فدای سرم
- به گمونم لازمه با انفرادی یه دیداری تازه کنی!
- جون ایهام کم گیربده دیگه
- من می رم خونه، فعلا خدافظ.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

- مگه می زارم بری؟ امشب دعوتی خونه ما هیچ عذری قبول نیست!
- مهمون ندارین؟
- نه
با تعلل قبول کردم
- باشه
رفتیم داخل
خاله پریزاد درست شبیه مادرم بود، زیبا رو و دلسوز
- سلام پسرم خیلی خوش اومدی
- ببخشید مزاحم شدم
عمو: آقا ایهام نداشتیم ها.. قرار بود زود به زود بیایی دیدنمون
- سلام خوب هستین؟ عذرم موجه
- لابد کار وزندگی؟! آره؟
- بله دیگه
- بیایید داخل دخترم خونه تنهاست
تعجب کردم، عمو که دختر نداشت..
با ورودم به سالن دخترکی مغموم رو دیدم که تو اولین دیدار دیونه ام کرد
غزل: سلام خوش اومدین
- سلام، ممنون
فرهود: خوبی غزل؟
وقتی این سوال وپرسید خیال داشتم بکشمش
غزل: ممنون
فرهود: اوضاع باشگاه و شاگردا چطوره؟ برای مسابقات آماده شدن؟
غزل: بهتره مهمونتون رو سر پا نگه ندارین
با این حرفش بهش فهموند که بیشتر از کوپنش داره حرف می زنه، خیلی باهوش بود
فرهود: اوه بله، بشین ایهام جان
همه نشستیم، تقریبا همه مشغول صحبت بودن به جز اون دخترک مغموم
حتی نشستنش هم با ناز و غرور خاصی بود
سرش تو گوشیش بودو به کسی اهمیت نمی داد
عمو: غزلم چی تو اون گوشی پیدا کردی اینجوری چسبیدیش؟
غزل: بخشنامه جدید اومده، دارم مطالعه می کنم
عمو: حالا بعدا می خونیش..
گوشی و کنار گذاشت وخودشو با ناخوناش مشغول نشون داد، مشخص بود هر کاری می کنه تا با ما همصحبت نشه، آخرش بلند شد رفت آشپزخونه.. لبخند کمرنگی رو لبم جا گرفت.

ساعدمو رو پيشونيم گذاشتم و به اتفاقای امروز فکر می کردم، خود خواه و حريص بودم برای دست آوردنش، اين دختر تمام رويای من بود. گاهی اوقات به فرهود حسوديم می شد، سهم من از داشتن اين دختر فقط عکس هاش بود که هرروز برام می فرستادن. تواين شيش سال فقط با عکس هاش سر کردم.
 
غزل*
کلاه مخصوص و سرم کردم وبعد پوشيدن دستکش سوار موتور مشکی رنگم  
شدم خيلی وقت بود که سمتش نرفته بودم، البته اگه بخوام طرز تفکر خانواده رو  
فاکتور بگيرم. با اينکه گواهينامه موتور سيلکت داشتم ولی خيلی کم پيش می اومد  
بتونم ازش استفاده کنم، تازه اينم صدقه سر دايی که برای تولدم خريد، مدلش
 RC8-R-1190
بود،.
هنوزهم، تا می ديدن دختری تو خيابون دوچرخه يا موتور سوار می شه جوری نگاهش می کردن که قتل کرده؛ يا اين پسرايی که تيکه می نداختن
متاسف بودم برای فرهنگ جامعه ام که از درون ايراد داشت.آخه يکی نيست بگه، شما خودت هر کاری می کنی عيب و عار نيست ولی چون ما دختريم ننگ محسوب می شه.
حتی چند سال پيش يادمه دختری با موتورش تو خيابون ويراژ می داد، مامان چنان نگاهش می کرد که انگار آدم فضايی ديده
بابا تو روخدا يه کم اون طرز فکروعوض کنيد، دخترها هم حق زندگی دارن
نه مُردگی..
تا جايی که امکان داشت سرعت و زياد کردم، پيچ وتاب موهام تو حرکت، تصويرقشنگی ايجاد کرده بود.
عطر اين هوا رو به ريه هام فرستادم و به نگاه هايی که روم زوم شده بود اهميت  
ندادم. بابا می گفت: هروقت می خوای بری موتور سواری برو پيست ولی گوشم بدهکار نبود، مگه من آدم اين کره خاکی نيستم؟ چرا بايد اينجور مواقعه

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۲

خودمو پنهون کنم؟! من با کسی مشکل ندارم اين مردم هستند که بايد خودشون و عقايد پوچ شونو درمان کنند.
پشت چراغ قرمز بودم
- سلام عرض شد خانوم
کلاه و برداشتم، از قيافه اش مشخص بود می خواد کرم بريزه
- فرمايش؟
- مگه جوجو هام موتور سوار می شن؟
- وقتی گوريل ها ارابه سوار می شن، جوجه ها م موتورسوارمی شن!
- نه بابا می بينم جوجه خوشگلمون چرب زبونی می کنه!
کلاه و رو سرم مرتب کردم و بی توجه به چراغ قرمز گاز دادم
اينم يه نمونه بارز بيشعور بودن.
 
ايهام*

تمام تمرکزم و گذاشته بودم رو پرونده و به جای رسيدگی به کارهای شرکت به عواقب کار پدر فکر می کردم، نمی تونستم اجازه بدم يه مجرم تو اين شهر راست راست بچرخه؛ خلاف اينکار بی عرضگی من واثبات می کرد.لب تاب و  
روشن کردم، خوبه هميشه دوربينها فعال بودن  
پدر مشغول ديدن تلوزيون بود.
خيلی عجيبه، اين همه سکوت و بيخيالی توسط کسی که گرفتن جون آدم ها براش عين آب خوردن می مونه!
افسران نيرو دريايی بازمانده های اطلاعاتی و جاسوس های بنادرحين معاملات دستگير کردن. قدری سفت و سخت بودن که تو بازجويی اعتراف نکردن.
لازم بود يه سربرم ستاد، شرکت و طبق معمول سپردم دست کيان.
هرجوری شده بايد امروز اعتراف می کردن، وگرنه جاسوس هاشون به راحتی وارد مرز ها می شدن.
- هنوزاعتراف نکردن؟  
فرهود: دهن سرويس ها رو تا حد مرگ شکنجه داديم ولی چيزی نمی گن
- لازمه خودم دست به کار شم
- بعيد می دونم
- برای ده دقيقه دوربين اتاق و از کار بنداز
- چرا؟
- کاری و که گفتم انجام بده، بعدا می فهمی!
- سرهنگ بفهمه، خونمون تو شيشه اس ها
- نترس  
مجرم با دست و پاهای بسته نشسته بود، پوزخندی رو لبام جا خوش کرد.

- خب آقای تاجيک، چی برای گفتن داری؟
- هر چی که نیاز بود وبه قبلا گفتم
- اوم، آره حرف های بی خودتو شنيدم.
نيومدم دوباره اينا رو برام تکرار کنی!
جرم خودتو سنگين نکن حقيقت و بگو
- من چيزی نمی دونم
- چه جالب!
پامو بلند کرمو گذاشتم رو صندلی و دست و گذاشتم زير چونه ام
- پس می خوای بگی ماکان ناصری و نمی شناسی؟
- گفتم که نمی شناسم
دستم و تو موهای خوش حالتم کشيدم، چراغ سنسورها روشن و خاموش و روشن می  
شد، اين يعنی وقت تموم!
- بزار راهنماييت کنم شايد يادت اومد
ماکان ناصری ملقب به نقاب مشکی نزديک بيست و پنج سال گذشته رئيس گروه مافيا بود، بعد دستگيری اون هر کس دنبال سوراخ می گشت، به جز تو"فيروز مافی" دست راست ماکان ناصری که بهش خیانت کردی
تعجب تو چشماش بيداد می کرد، هيچ کس لقب اين آدم ونمی دونست به جز پدر..  
 بعد آزادی در به در دنبالش بود و از فرط اعصبانيت چندين بار اسمشو به زبون آورده بود
- تو اينا از کجا می دونی؟!
- بيشتر از اينا می دونم، فقط بگو کی و کجا قراره معامله انجام بشه؟!
- نمی دونم!
با مشت کوبيدم رو ميز
- داری زر می زنی  
دربا شتاب باز شد و فرهود اومد داخل
- سريع بيا بيرون، فهميدن دوربين ها ازکارافتاده!
 دستمو به نشونه تهديد سمتش گرفتم  
- به نفعته سری بعد که می آم حقيقت وبگی.. من اونقدر هام صبور نيستم..

ویرایش شده توسط negin yazdani
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۳

ماکان*
 
تو اين سالها لحظه ايی نبود که به فکر انتقام نباشم. درست موقعه اوج کار  
دستگير شدم و چندين سال عمرم بی هوا بر باد رفت. من ماکانم؛ کسی که برای تک تک آدم های خيانتکار زندگيش نقشه کشيده..
بايد تاوان روزهايی که تنها، توی يه سلول بودم و پس بدن!
خودم که هيچ، سلول به سلول تنم انفرادی شده
بعد آزادی با اسم جعلی دوباره کارمو از نو شروع کردم، به دست آوردن اعتماد شرکا وپذيرفتن دوباره من به عنوان عضو جديد خيلی کارسختی بود، تا جايی که تو معاملات به عنوان سپر دفاعی ازمن استفاده می شد
اون شرايط به شدت غرور و اعتباراز دست رفته ام و زير سوال برد.
با سود به دست اومده ازفروش قطعات کارخونه، شرکت جديدی تاسيس کردم و به ايهام سپردم. فعلا بهتر بود سرش تو کار خودش باشه وبی درد سر زندگی کنه..
اینجوری حداقل غم از دست دادن مادرش و فراموش می کرد.

غزل*  
از بيکاری ناخونام و سوهان می کشيدم، حوصله هيچی و نداشتم، دلم می خواست يه کارهيجان انگيز انجام بدم.  
خاله سايه: غزل جان يه لحظه بيا
- باشه
با اکراه از جام بلند شدم
- جانم خاله؟!
- مرضيه(صندوق دار رستوران) يه کاری براش پيش اومده می خواد بره، می شه لطف کنی  يه چند دقيقه ايی اينجا بشينی؟ امروزهم شلوغ
- باشه مشکلی نيست، فقط من يه نيم ساعت ديگه بايد برم باشگاه
- تا اون موقعه ابراهيم سروکله اش پيدا می شه
با اومدن مشتری های جديد، بچه ها اومدن وسفارش ها رو گرفتن
خيره دختربجه ايی بودم که موهاشو خرگوشی بسته بود، تقلا می کرد خودشو از آغوش  
پدرش جدا کنه.
اگه می دونستم دنيای آدم بزرگ ها انقدر زشت وبی رحمه، هيچ وقت آرزو نمی کردم زود بزرگ شم..
دفترچه وخودکارو برداشتم و رفتم سمت ميزشون.
- خوش اومدين چی ميل دارين؟
قبل اينکه پدرو مادرش جواب بدن، بچه شون گفت:
- خاله جون من بستنی می خوام
لبخندی رو لبام جا خوش کرد
- عزيزم ما بستنی نداريم.
پدرش گلويی صاف کرد گفت:
- دخترکم اول غذا بعد بستنی
ناخودآگاه برگشتم به دوران کودکيم، پدرم درست شبيه اين آقا رفتار می کرد
و تا غذا مو نمی خوردم خبری از تنقلات نبود..
- خانوم سه پرس جوجه با مخلفات
- حتما
- ممنون

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴

ايهام*
با اصرارهای مکرر فرهود برای خوردن ناهار موافقت کردم از طرفی چند روزی می شد که بَرفی و بيرون نبرده بودم. دستی روسرش کشيدم، خودشو لوس کرد  
فرهود: بيا اينجا پسر
چنان پارس کرد، فرهود دو قدم عقب رفت
از ته دل خنديدم، نمی دونم چرا تواين چند سال برفی هنوزبا فرهود جور نشده؟
فرهود: درست شبيه صاحبت پاچه می گيری ها!
ايهام: باور کن برای خودمم عجيبه که چرا حس خوبی بهت نداره؟
فرهود: حالا خوبه دختر نيستم، وگرنه تيکه پاره ام می کرد.
- نترس آسيبی بهت نمی رسونه
- آره جون عمه ات، کافيه اون زنجير و از دستت جدا کنی، اونوقت پخش زنده  
ايی از تقسيم شدن اعضای بدنم و می بينی!
- بسته ديگه در اين حد هم نيست، فقط موش ها رو خيلی دوست داره
سوارماشين شديم
فرهود: من که خيلی گرسنمه
- موافقم
ماشين ومتوقف کرد
ازش پرسیدم:
- اين رستوران ومی شناسی؟
- رستوران عمه ام  
خودم بهتر از هر کس ديگه ايی می دونستم اينجا کجاست!
با ورودمون، تمام حواسم رفت پی جسه ی ظريفی که با لبخند نادر وکميابش  
برای دختربچه ايی به نمايش گذاشته بود..
سرم و پايين انداختم، رو اولين صندلی نشستم؛ بعد شيش سال بی هيچ واهمه ای  
به جای نگاه به عکس هاش می تونستم خودشو ببينم.
بی شک زيبای بی عاطفه بود.

به محض ديدن ما سرعتشو بيشتر کرد و رفت، چند دقیقه بعد خانومی مسن اومد سفارش ها رو گرفت.
- می بينی چقدر مغروره؟ صد بار از علاقه ام بهش گفتم، حتی حاضر نیست گوش بده!
دلش از سنگِ
با درد اضافه کرد
- من اين مغرور بی احساس و دوست دارم.
قطره اشکی از چشماش چکيد
باورم نمی شد، فرهود به غزل من حسی داشته باشه!
- حاضرم جونمو براش بدم اما اون سخت تر از اين حرف هاس.
با ترديد پرسيدم
- تو واقعا بهش علاقه داری؟! يا به خاطر اينکه بهت اهميت نمی ده دوست داری رامش کنی؟
- اون خيلی خوب بود ولی نمی دونم چرا همه چی يهويی به هم ريخت؟! سيزده  
سالش بود و من چند ماهی ازش کوچيک تر بودم، خونه باغ پدر بزرگ خدا  
بيامرزم يه بچه گنچنگ از لونه اش افتاده بود پايين تمام سعی شو می کرد که اين گنجشک آسيبی نبينه وبتونه بزاره جای اولش
نتونست.. حق هم داشت.. بهش خنديدم و مسخره اش کردم.. گريه کرد
بی توجه به گريه هاش ولش کردم ورفتم. اولين وآخرين باری که اشک شو ديدم  
فقط اون موقعه بود. از يه زمانی به بعد سرد شد  
بهش می گفتم خوبی؟
تو چشمام زل می زد و می گفت:
به تو چه!
حاضر نيست حتی يه نگاه بهم بندازه! خيلی دوسش دارم، اون با تموم آدم های  
دور وبرش فرق داره.. اون يه حس تکرار نشدنی برای قلبمه
حرف هاش باعث شده بود شمشير خشمم تيز و براق تر بشه!
اين همه سال صبر نکرده بودم که چنين روزی دوست چندین و چند ساله ام از عشقم در مقابلم حرف بزنه!  
اگه بحث يه کم ديگه ادامه پيدا می کرد هيچ تضمينی برای زنده موندنش نبود..
- می دونم حالت خوش نيست، امروز و خرابش نکن.
- ببخشيد  
ناهار تو سکوت خورده شد، هيچ درکی از طعم غذا نداشتم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۵

فرهود يه زنگ خطر برای من بود؛ هرچی سريع تربايد دست به کار می شدم.
 
غزل*  
بی توجه به فرهود واون دوست مسخره ترازخودش از رستوران زدم بيرون.
سرم درد می کرد، هنذفری و گذاشتم تو گوشم و آهنگ مهدی خدابنده لو وپلی  
کردم. با رسيديدنم به باشگاه، وسايل ها رو گذاشتم توقفسه و لباس هامو تعويض  
کردم.
- خوبيد بچه ها؟
بچه ها: ممنون استاد
- طبق بخشنامه جديد، بايد پونزده نفراز رده بزرگسالان، ده نفر از رده نوجوانان  
وشش نفر از رده خردسالان برای مسابقه  آماده بشن.
تو اين مدت همتون به سختی تمرين کرديد، اسامی تونو بعد کلاس می خونم  
فعلا به تمرين ادامه بديد.  
بچه ها رو آناليز می کردم. نيلوفر از رده نوجوانان پتانسيل بدنی بالا وقدرت
رزمی خوبی داشت، خيلی کم پيش می اومد خطا کنه! بچه باهوشی بود و می دونست کجا، کدوم حرکت وبه کار ببره!
به ترتيب اسامی و نوشتم و پايان کلاس خوندم
کسايی که اسمشون تو ليست بود خوش حال بودن و بر عکس
با صدای نيلوفر به خودم اومدم
نيلوفر: استاد چه کسی قراره به عنوان مربی با ما بياد ؟
- خودم به عنوان مربی همراهتون هستم
نيلوفر: ايول استاد
- بچه های مسابقه هفته آينده راس ساعت ده باشگاه باشيد. از همين جا حرکت می  
کنيم، رضايت نامه هاتونو از منشی بگيريد وحتما بدين والدين امضا کنند، می تونيد بريد.
سانس بعدی خالی بود
بعد اينکه بچه ها از زمين خارج شدند، دور زمين دويدم چند دقيقه بعد با سرعت  
بيش تری ادامه دادم، يه ساعتی با دستگاه کار کردم..
حسابی انرژيم تحليل رفته بود، ای کاش ماشين وآورده بودم
اين نزديکی ها کافه بود، بعد يه استراحت کوتاه و خوردن شير قهوه از کافه زدم بیرون
موزیکی که تو کافه گذاشته شده بود، سوهان روحم بود.
 نم نم بارون تو خيابون، ديگه تو نيستی...
به شدت افکار مو پس زدم، نه من قوی تر از اين حرف هام...

در کمال تعجب وقتی رسيدم خونه، مامان و بابا خونه بودن  
با تعجب سلام کردم
مامان: خوش اومدی عزيزم
بابا:خوبی دختر بابا؟
- خوبم  
رفتم لباس هامو عوض کردم، وقتی برگشتم
بابا با خوش حالی زياد موضوعی و برای مامان تعريف می کرد و مامان با  
اشتياق گوش می داد
- چيزی شده؟ امروز گل و بلبل ايد؟!
مامان: بالاخره اون چيزی که منتظرش بودم رسيد
- چی؟
- حدس بزن
- تو مسابقات بين الملل برنده شديد؟
-  اونو که فعلا که اعلام نکردن
هر چی فکر کردم چيزی به ذهنم نرسيد
- نمی دونم
بابا: از امروز برو هر چی دلت می خواد بخر
- به چه مناسبت؟
مامان: آخر برج عروسی امير محمد و زهره اس  
شک بدی بود، مثل چوب خشک مامان و نگاه می کردم
مامان: کجايی دختر؟ شنيدی چی گفتم؟!
- ها؟
بابا: ولش کن خانومم، از خوش حالی نمی دونه چی بگه!
بلند شدم و بی توجه به صدا زدن هاشون رفتم بالا..
اون موقعه منو دک کرد که با يکی ديگه باشه! تنها حسی که اين لحظه داشتم فقط  
و فقط نفرت بود؛ نفرت و تنفرازکسی که يه روزی الهه درگاهش بودی! و با بی  
رحمی تمام پست زد..
سهم من ازبودن تو فقط يه "باش" ساده بود
گفتی برو، به سادگی تمام گفتم باشه، بدون هيچ دليلی
دست هامورو شقيقه هام گذاشتم وچشمام وبستم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۶

دفتر خاطراتم بهم پوزخند می زد، با اینکه یه اشیا بود خوب بلد بود دل بسوزونه!
تلخه، چهار سال با خاطراتش سر کنی، مدام از گذشته بنویسی... به این انتظار  که برگرده، اما اون بی خیال دنیا و با یه ببخشید ساده تمومش کنه!
خود خوری های لعنتی که آدم و دیونه می کنه!
 تا کی به خودم بگم قوی ام؟
خدایا منو می بینی؟! منم هستم ها.. گاهی وقت ها فکر می کنم ازم رو برگردوندی!
اما نه، کی مثل تو بی منت تمام حرف هامو گوش می ده.. پدر و مادر که فقط اسمشون هست! وگرنه حوصله ی شنیدن این چیزا رو ندارن، تازه اگه بخوام فقط دسته ایی از خانواده هایی رو در نظربگیرم که روشن فکر هستن نه من.
با اینکه بیست و چهارمه دلم بچگی می خواد، یه سفر زمان احتیاج دارم.
با درد چشمامو بستم، بغض تو گلوم دیونه ام می کرد، امشب دلم می خواست برای سادگی خودم گریه کنم، اما نشد؛ به جاش بغض تو گلوم پر رنگ تر شد
و سرم به دوران افتاد
نمی دونستم چی حالمو خوب می کنه؟ این بغض لعنتی اجازه نمی داد گریه کنم وسبک شم.
خودم ودرک نمی کردم، امیر سهم من نبود، پس من چرا هنوزم دارم با خاطراتش زندگی می کنم؟ همین امشب باید دفترو می سوزوندم
ما آدم ها انقدر خودمونو به خنگی می زنیم و بدی طرف و نمی بینیم، انگار به یه تنلگر احتیاج داریم! آخه چرا؟
چرا خودمو به نفهمی زدم؟ چرا هر شب با بغض و فکرش خوابیدم؟
خیال خنده هات و بودنت دلیل بغض هر شبم بود!
دفتر و ورق زدم، صفحه اول
به عشق مون قسم خوردم و اون یار من نبود!
*حالا که دلم را نمی خواهی
ساده می روم
اما..
عکس هایم را پاره نکن
من درآن عکس ها
کنار تو..
لبخند نزدم، با تمام جانم خندیدم*

گاهی دست خودت نیست.. دوست داشتن کسی که می دانی نمی شود او را داشت، اما مطمعنی تا ابد دوست داشتنش تکه تکه ات می کند؛  دل است دیگر زبان نمی فهمد، اگر می شد با زبان به او فهماند، حاضر بودم مترجم های جهان را برای این کار خبر کنم! دل است دیگر، نمی فهمد دلتنگی معنا ندارد درد دارد.
همچون کودکی که بنای ناسازگاری دارد.
هان، تفاوتی میان این دو است
کودکان با گذر زمان عاقل می شوند اما دل های ما با گذرزمان نفهم تر می شود.
* بعضی سکوت ها بلند ترین فریاد است*
هوای این اتاق بیش از حد سنگین بود. نمی تونستم جلوی مامان اینا برم بیرون
پنجره رو باز کردم، یک متر و نیم تا پایین ارتفاع داشت!
بارونی مو پوشیدم و بعد قفل کردن در اتاق سویچ موتور وبرداشتم، بی سرو صدا پریدم پایین
بدون ایجاد کردن سرو صدا، موتور و از پارکینگ خارج کردم و ازدر ورودی بیرون رفتم.
مطمعن شدم کسی ازرفتنم با خبر نمی شه
 بی هدف دور می زدم، بدون هیچ مقصدی!
به تیکه پرونی های موتور سوار ها اهمیت نمی دادم، امشب دلم سکوتی از جنس فریاد می خواست!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۷

ایهام*
مشغول بررسی پرونده ها بودم که تلفنم زنگ خورد
- بگو چی شده؟
- خانوم، ناگهانی از خونه زد بیرون، حدس می زنم بی اطلاع ازخانواده این کارو انجام داده، چون ازدر فرعی بیرون رفتن
- خب؟
- الان سوار موتورشون هستند وبا سرعت خطرناکی رانندگی می کنن! ضمنا چند تا موتوری دنبالشون هستن وتیکه می پرونن!
جوری از رو ی صند لی بلند شدم که افتاد زمین
- پس تو اونجا چه غلطی می کنی؟!
- چیکار کنم آقا؟
- شماره پلاک شونو بگو ببینم؟!
سریع شماره رو یاداشت کردم وبه بچه ها سپردم هر چی سریع تر بیفتن دنبالش
تهدید وار گفتم:
- سعی کن اون آشغال ها رو ازش دور کنی!
اگه فقط یه مو از سرش کم بشه، زنده نمی مونی! فهمیدی؟
- بله آقا
ای کاش دلیل ناآرومی شو می دونستم. چی باعث شده که این وقت شب با موتور توخیابون پرسه بزنه
برای امنیت خودش بهتر بود، به مرکز می سپردم به خاطر سرعت زیاد جلوشو بگیرن، اینطوری خیالم راحت تر بود..
دلیل این همه آشفتگی چیه؟
از حرص دستی تو موهام کشیدم.

غزل*
خیره شدم به آتیشی که خودم درست کردم، زیپ لباس مو پایین کشیدم و دفترمو برداشتم؛ ازهمون صفحه اول رد قطره های اشک رو دفتر خود نمایی می کرد. اون نفسم بود ومن حوسش!
دنیای ما چقدر باهم فاصله داشت! این بغض لعنتی انگار قصد شکستن نداشت!
صفحات و ورق می زدم، دلم بدجوری سوخت مثل این هیزمی که تو آتیش می سوخت. تحملم تموم شد ودفتر و انداختم رو آتیش..
همین امشب زیر سقف خدا، خاطراتت و آتیش زدم؛ اگه یه روزی لازم بشه خودت وآتیش می زنم.
بلند شدم و برای آخرین بار بهش خیره شدم
دیگه برام تموم شدی کابوس هر شبم!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸

ایهام*

امشب از دست مرادی خواب راحت نداشتم، تماس و وصل کردم
- بگو مرادی!
- خانوم تا الان بام تهران بودن و آتیش روشن کردن، فکر می کنم یه چیزی شبیه به یه دفتر و آتیش زدن؛ از ایشون فاصله داشتم درست ندیدم چی بود!
- برگشت؟
- بله
- برو ببین چیزی از اون دفتر باقی مونده؟!
- چشم آقا
 یه چند لحظه گوشی دستتون
- مرادی چیکار می کنی؟
- خاک میریزم روی آتیش تا خاموش بشه!
چند لحظه ای منتظر موندم
- چی شد مرادی؟!
- آقا صفحات اول دفترکامل سوخته ولی صفحات بعد کمی قابل خوندن!
- همین امشب برام بیارش
- خانوم وتعقیب نکنم؟
- به منوچهری بسپر مراقب باشه، خوتو سریع برسون.
- چشم آقا
هجوم افکارمختلف به مغزم، منو تا مرز جنون می کشوند.
متن اون دفترچی بود که باید سوخته می شد اونم این وقت شب؟

فرهود*

چند روز دیگه تولد غزل بود؛ وسایل هایی که لازم بود وبه مامان سپردم تهیه کنه!
فقط مونده بود کادو، نمی دونستم چی بخرم؟
به طلا فروشی یه سر زدم، گردنبد ظریف با پلاک "الله" براش خریدم.
کتاب های روان شناسی خیلی می خوند، بهترین کتاب ها رو برداشتم وپول شو حساب کردم. سلیقه اش یه کمی زیاد خاص بود واین منو وادار می کرد چیز های دیگه هم بگیرم. حتی یه سرویس کامل لوازم آرایشی هم برداشتم.
سی میلیون ناقابل برام آب خورد، فدای یه تار موش؛ فقط خداکنه خوشش بیاد!
همه مشغول بودن وهر کسی کاری انجام می داد، رفتم بالا و وسایل ها رو کادو کردم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹

ادامه پارت قبل*

این پسره ی دیونه هم معلوم نیست چیکار می کنه! از اون موقعه ایی که باهاش آشنا شدم، مدام نگرانشم؛ ایهام چند سالی از من بزرگ تر بود، مثل اینکه تا چند سال پیش آلمان کنار مادرش زندگی می کرده و بعد ازاومدنش به ایران و شرکت تو آزمون و با ورودش به دانشکده افسری؛ به خاطر حضور پررنگی که تو ماموریت ها داشت ترفیع گرفت. خیلی محتاط عمل می کرد وبه همه چیز مشکوک بود. با احتمالات کار نداشت و تا زمانی که ازچیزی مطمعن نبود صحبت نمی کرد.فوق العاده باهوش بود وامین سرهنگ.
خیلی وقت ها از ایهام مشورت می گیره؛ تصمیم گرفتم برای تولد دعوتش کنم
بهش زنگ زدم
- سلام
- سلام خوبی؟
- بد نیستم
- پس فردا تولد داریم، می آیی؟
- تولد کی؟
- دختر عمه ام
با کمی مکث گفت:
- ببینم چی میشه!
- باشه مزاحمت نمی شم
- خدافظ
- خدانگهدار

ایهام*

براي چندمين بار نگاهي به متن دفتر انداختم،‌ يه مشت نوشته هاي بي سرو ته كه اونم به زور خونده مي شد! مثل
 ( و من آنچه را كه با چشمانت گفتي..)
بقيه ي نوشته ها مشخص نبود، صفحه ها ي بعد هم به همين صورت بود
تا مي اومدي چيزي بفهمي يا نصفش نبود يا به جمله هاي بي سرو ته مي رسيدي! دقيقا شبيه پازلي بود كه به سختي بايد حلش مي كردي!
پس اونقدرهم بي فكر نبوده! به عواقب كارش فكر كرده اگه يه روزي كسي اين دفتر و بخونه، نتونه كُد و بشكنه!
صفحه آخر با اعدادي كه به هم وصل بودن نقاشي درخت كاج كنار كلبه ايي كه با زغال رنگ شده بود. براي اولين بار تو اين سال ها نمي دوستم معني اينا رو درك كنم.
زهرا خانوم: پسرم برات قهوه آوردم
دفتر و بستم
- ممنون، مي دونم براتون سخته ازاين پله ها مي آيين بالا، مي دونيد كه تواين خونه به جز شما به كسي اعتماد ندارم.
- مي دونم پسرم؛ حق ام داري
با مكث گفت:
- مي خواستم يه چيزيو بهت بگم
- جانم؟
- آقا ماكان تلفني قرار هاي زيادي و گذاشت
- خب اين كه عجيب نيست!
- ديروز به بيست نفر بيشتر زنگ زد وبا همه با خشم صحبت مي كرد
- تونستين بفهمين كجا قرار ميزاره؟
- نه متوجه نشدم چون آقا همه خدمه رو فرستادن بيرون
- ممنون زهرا خانوم مي تونيد بريد.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۰

دوربين ها رو چك كردم و زمان مكالمه پدر و چند بار گوش دادم وصحنه رو به عقب برگردوندم.
حدس مي زدم بخواد گروه و دوباره برگردونه، مافي زندانِ و الان بهترين موقعه براي اينكار..
روز بعد*
با فرهود هماهنگ كردم بعد اومدن به ستاد  یه سر بياد اينجا
مثل هميشه بدون اين كه دربزنه اومد داخل
فرهود: چي شده؟
از جام بلند شدم
- دنبالم بيا، امروز كلي كار داريم
- چه کاری باید انجام بدم؟
- به ناصري بسپار حواسش باشه سرهنگ اومد سريع خبرمون كنه!
به اميني هم بگو سريع مافي و بياره اتاق بازجويي
- چشم
- فرهود حواست باشه، نمي خوام هيچ فيلمي از بازجويي امروز ظبط بشه، مي فهمي كه؟
- آره، ‌فقط چرا اينكارو مخفيانه انجام ميديم؟
- بعدا مي فهمي
بدون گفتن چيزي رفت پشت سيستم و دوربين ها رو كنترل كرد
- به به آقاي مافي! اين آخرين فرصته كه بهت ميدم
چشماشو بست و هيچي نگفت
- مي شنوم
- چي و مي خوايي بدوني؟
- همه چي و
با خونسردي اضافه كردم
- تو اين مدتي كه اينجا مهمون ما بودي، رقيبت اعضاي باند ودوباره جمع كرده!
مشت محكمي رو ميز كوبيد
- لعنتي! من براي اون باند خيلي زحمت كشيدم
با لبخند نظاره گر، رفتارش بودم
- اگه بخوايي روضه ي سكوت بگيري، دودش فقط و فقط تو چشم خودت ميره!
اون ابله ها فقط به منافع خودشون فكر مي كنن، اصلا براشون مهم نيست كي رئيسِ! كي زير دست..
كمي بعد با تعلل گفت:
- از كجا بدونم بهم نارو نمي زني؟!

پوزخندي زدم، عينك و از روي چشمام برداشتم
- يعني تو اين سال ها نفهميدي حيوون مرامش از انسان بيشتره؟
اينو كه بايد بهتر از من بدوني!
- يه سند رو كن بهت اعتماد كنم
نشستم رو صندلي و با آرامش خاطر گفتم:
- مجبوري بهم اعتماد كني چون راه ديگه ايي نداري؟
از هوش و ذكاوتت زياد شنيدم؛ ازتو بعيده..
يعني حاضري تنهايي بار مجازات و به دوش بكشي ولي اون ها رو لو ندي!
باشه نگو؛ اما سري بعد من ديگه سراغت نمي آم
عينك و رو چشمام مرتب كردم و از جام بلند شدم و دستگیره در و فشردم
- ميگم، لطفا بشين.
پوزخند ژكوندي رولبام نمايان شد و در و بستم

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۱

- مي شنوم
با مکث گفت:
- اعضاي باند اصلي پنجاه نفرن به اضافه ي پنچ نفرمعتمد كه اصلا تو گروه ها شركت نمي كنن و همه جا نظارت مي كنند. ايران نيستند واغلب تو مرزها كاراي پشتيباني و انجام ميدن.
من تو كار قاچاق انسان نبودم ولي ماكان اموراتش با همين چيزا پيش ميره.
- دليل خاصي داره كه اين كارو انجام ندادي؟
- ريسك كارش بالا بود، نمي تونستم مدام به اين فكر كنم كه پليس ها هر لحظه دستگيرم مي كنن!
- الان چطور؟! بازم همين فكرو مي كني؟
نفس عميقي كشيد و با ناراحتي گفت:
- هيچ كس ازعاقبت كارش خبر نداره؛ وگرنه از ايران مي رفتم.
- عمليات بعدي كي و كجا قراره انجام بشه؟
- نمي دونم، چيزي به من نگفتن
دستم و زير چونم گذاشتم
- تو رئيس اون باند بودي، خيال كردي باور مي كنم؟
با ترديد، دست هاشو تو هم ديگه گره زد
- تصميم گيري نهايي به عهده يكي ديگه اس!
- كي؟
- به خدا نميدونم
لگدي به صندلي كناردستش زدم
- دروغ ميگي
دست هاشو بالا آورد

- نه به خدا راست مي گم
پوزخند زدم
- چه جالب، كسي كه تو كارهاي خلافش خدا رو يادش نمياد؛ الان اِدعاي خداييش ميشه!
- جدي ميگم، من خودم رابط روسا هستم وفقط تصميم نهايي وگزارشات و براشون شرح ميدم.
بازم
يه پازل جديد..
مشت محكمي روي ميز كوبيدم وازاتاق زدم بيرون.
اين عوضي ها هزار جا لونه فساد داشتن وفقط نقش بازي مي كردن

غزل*

وسايل هامو جمع كردم وبراي همراهي بچه ها تا اراك آماده شدم؛ اين چند روز انقدر بكس كاركردم استخون هامم درد مي كنه!
خوبه روز عروسيش من نيستم؛ حداقل ديدن دست هاشون تو دست هاي هم دلم و نمي سوزونه!
گوشيم رو ويبره بود و اسم زندايي روش خودنمايي مي كرد
نشستم رو تخت
- سلام زندايي خوبي؟
- سلام عزيزم ممنون، امشب مهموني دادام؛ به مامانت اينا هم گفتم؛ اونا ديرتر ميان..
 به فرهود مي سپرم از سركارش برگشت بياد دنبالت.
- مرسر زندايي، ولي نمي تونم بيام
- چرا عزيزم؟ دليل خاصي داره؟
- نه خسته ام
- بهونه نيار تنبل خانوم، يه نفر اينجاس كه خيلي دوست داره تو رو ببينه
با تعجب پرسيدم
- كي؟!
صداي مهربونش تو گوشي پيچيد
- بايد بياي ببينيش!
- چشم مزاحمتون مي شم، فعلا خدافظ
- اين چه حرفيه دخترم، به اميد ديدار
جلوي آيينه وايستادم.. چرا رنگ چشمام ديگه اون جذابيت قبل و نداشت؟ بي روح و خسته.. زير ابرو هايي كه حالا دراومده بود؛ ريشه موهام مشكي شده بود..

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۲

*  ومن در كوچه پس كوچه هاي اين شهر خودم را گم كرده ام، لطفا مرا به خودم برگردانيد.*

امروز دوباره متولد شدم، از اين لحظه به بعد جوري زندگي مي كنم كه دلم
مي خواد
يه دوش گرفتم وموهام و با حوله خشك كردم، نيم ساعت بعد سشوار كشيدم
رژ لب جيگري رنگ مو با احتياط رولبام كشيدم، رژگونه آجري رنگ و آوردم با قلمو روي گونه ام آروم ضربه می زدم.
 بعد اين كه آرايشم تكميل شد رفتم سراغ موهام، اون هميشه موهاي لختم و دوست داشت؛‌ بابليس و برداشتم وبه موهاي لختم حالت دادم، از وضعيت موجود راضي بودم. سِت ورزشي مشكي رنگ مو از تو كاور برداشتم و پوشيدم

شال نازك توري رنگ و روي سرم مرتب كردم وبا برداشتن سويچ از روي كانتر، از خونه زدم بيرون.
آهنگ موازي از يونا تو ماشين پخش شد.
برخلاف روز هاي ديگه، آروم رانندگي مي كردم و از سرعت خبری نبود.
با نزديك شدن به خونه دايي، خواستم باهاش تماس بگيرم
 پاركينگ وباز كنن ماشين وببرم پارك كنم؛ از اون طرف فرهود دم در منتظر بود.
فرهود: سلام، مي خوايي پياده شو ماشين وپارك كنم با هم بريم بالا
چه تيپي به هم زده بود. اين لباس هاي رسمي كه پوشيده بود كنجكاوم مي كرد؛ بدونم مهمونشون كيه؟!
- سلام، ممنون ميشم ريموت و بزني
با اين حرفم بهش حالي كردم كه نيازي به اومدنت نبود.
بدون گفتن چيزي دكمه لمسي كنترل وفشار داد، به وضوح مشت شدن دستش و جمع شدن چهره اش وديدم.. اگه لازم بشه بدتر از اين باهاش برخورد مي كنم، حتي به قيمت خورد شدن غرورش..
كيفم و از روي صندلي برداشتم وماشين وقفل كردم
- نمي خواي بدوني كي اينجاست؟
- تا چند دقيقه ديگه متوجه ميشم
دستي تو موهاي مشكي رنگش فرو كرد و زيرلب چيزي گفت كه نشنيدم
- چیزی گفتی؟!
-  اين اخلاقت ودوست دارم، قشنگ طرف و جون به لب مي كني!
پوزخندي زدم
رسيديم دم در ورودي، جالب اينجا بود هيچ كس براي استقبال از من نيومده بود؛‌ تا جايي كه يادمه، دايي يا زندايي هميشه مي اومدن

ویرایش شده توسط negin yazdani
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۳

لابد مهمونشون خيلي خاص.. با اين تفكر يكي از ابروهام خود به خود بالا رفت.
چرادر خونه بسته بود؟
فرهود که پشت سر من می اومد حالا اومد جلو با کلید در وباز کرد، چشمام ریز شد وحرکاتش و زیر نظر گرفتم
- بفرمایید غزل بانو
سریع کفش ها مو درآوردم، کنجکاوی حسابی قلقلکم میداد
چرا لامپ ها رو روشن نکرده بودن؟ مگه مهمون نداشتن؟!
جلوتر رفتم؛ با روشن شدن لامپ های تزیینی و تولدت مبارک به خودم اومدم!
یعنی تولد کی بود؟
نکنه تولد من؟! مگه امروز چندم؟ به تقویم ذهنم رجوع کردم
امروز هفت آذر ماه  بود!
* قدری در هوای دیگری سیر کرده ام که خودم را، هوایم را، نفس کشیدن هایم را واز همه مهم تر دقیقه هایم را از یاد بردم!*
اون لحظه انقدر حواسم پرت بود که نفهمیدم یه نفر منو تو بغلش داره می چلونه
کیفم واز دستم گرفت. اون اینجا چیکار می کرد! از دیدنش حسابی خوش حال شدم و محکم تو بغلم گرفتمش
- تولدت مبارک جیگر
-  مرسی، چه عجب! می دونی از کی منتظر دیدارت هستم؟
نیشش تا بنا گوش باز شد
رها: آره از زنگ زدن هات پیدا بود
همه کسایی که اونجا بودن خنده شون گرفته بود، خودمم آروم خندیدم
دست رها رو گرفتم رو به جمع گفتم:
- خیلی ممنون که اومدین
 به نوبت با همشون احوال پرسی کردم وبا رها یه گوشه خلوت نشستیم. رها دختر دایی فرهود بود و خیلی بامزه حرف میزد؛ چشمای عسلی رنگش و اون بینی کوچیک عروسکی فرم صورتش و زیبایی شو چند برابر کرده بود
- بازم تولدت وتبریک میگم
- مرسی عزیز دلم، تعریف کن ببینم ازدواج نکردی؟
حالت جدی به خودم گرفتم
- چرا چند ماه پیش ازدواج کردم
- یعنی منو دعوت نکردی؟ جا داره همین جا خفت کنم؟! شوهرت کو پس؟
فرهود و اون دوستش اومدن طرفمون
رها چشماش تا آخرین درجه ممکن باز شد
- نگو اون شوهرته؟!

با نزدیک شدن اونها دیگه چیزی نگفتم.
زیر گوشم گفت:
- کوفتت بشه ایشاالله
سلقمه آرومی زدم به پهلوش
رها: آخ مامان جان، بمیری الهی که انقدر دستت سنگین، خدا به داد شوهرت برسه
فرهود: تو نگران شوهرش نباش؛ نگران خودت باش که سن ازدواجت داره می گذره!
رها: خوش مزه کی بودی تو شیطون؟
فرهود: ننه ام
- اگه به عمه نگفتم پوستت وبکنه!
فرهود: چرا کم میاری میری سراغ مامانم؟
- خودت گفتی عمم، منم رو عمه جون حساسم!
فرهود: بچه می ترسونی؟!
از دستشون سرسام گرفتم، اون پسره هم معلوم بود کلافه شده
رها بی توجه به صدا زدن های فرهود رفت سراغ زندایی.
فرهود یه نیم نگاهی به من ودوستش انداخت و رفت دنبال رها.
تاحدودی معذب بودم.
- تولدتون وتبریک میگم
سرم وبالا آوردم
- ممنون
- از فرهود شنیدم شما مربی ورزش های رزمی هستید.
حدس میزدم اینم مثل بقیه پسرا می خواست فضولی کنه
- بله و شما؟!
یکی از بچه ها صداش کرد، اونم انگار از خداش بود سریع بلند شد و رفت.
با اومدن زندایی از جام بلند شدم.
زندایی: عزیز دلم یه لباس خوشگل برات گرفتم؛ گذاشتمش روی تخت
لباس تو عوض کن بیا پیشمون
با خنده اضافه کرد
- مهمون ها منتظر کیک ان
- حسابی تو زحمت افتادی زندایی
- تو مثل دخترم می مونی...
حتی زندایی بیشتر از مامان خودم به فکرم بود.
با صدای جیغ رها، زندایی دستی روی گونه اش کشید و سریع از من دور شد

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...