رفتن به مطلب

رمان نگاه | anikia کاربر انجمن نودهشتیا


anikia
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان : نگاه 

 

نویسنده: آنوشا حافظی 

 

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، پلیسی  

 

خلاصه: 

 

نگاه، زندگی  دختر جوان و دبیرستانی را روایت می‌کند. که روزگار را به دور از هیچ دغدغه و هیجانی می گذراند؛ اما تقدیر او  را به حال خودش رها نمی کند و مسیر زندگی‌اش به  دست مردی تغییر می کند که به همراه دار و دسته‌اش، مدرسه او و هم کلاسی‌هایش را گروگان گرفته است.

 

گزیده: 

مردی که با لباس تمام سیاه و ماسک مشکی که فقط چشم‌ها و مقداری از دهانش پیدا بود، اسلحه به دست داد زد:

- همه‌تون سریع  بیرون بیاین.

خانم امامی، با صدای بلندی پرسید:

- تو کی هستی؟ چی می‌خوای؟

مرد سیاه پوش، بافریاد گفت:

- ساکت شو، بیرون بیاین تا یه گلوله تو مغزتون خالی نکردم.

جیغ بچه‌ها بلند شد؛ بعضی از دختر ها به گریه افتاده بودند.

ویراستار: @ nina4011

ناظر: @ Psycho

 

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱ 

 

"نگاه اول خیلی مهم است؛ نگاه اول همانی‌ست که مسیر زندگی‌ات را تغییر می‌دهد. نگاه اول همانی‌ست که مبدا یک حس متفاوت است."

 

بستن آخرین دکمه‌ی مانتو مدرسه‌ام تمام شد. مقنعه‌ام را سر کردم، به طرف کیفم رفتم و از روی صندلی برداشتمش. حین برداشتن کیفم، صدای مادرم را هم شنیدم که گفت:

- تیارا جان، مامان من آماده‌ام؛ بیا بریم، دیر می‌شه‌ها.

از اتاقم بیرون آمدم و رو به مادر گفتم:

- مامان، منم حاضرم تا شما ماشین رو روشن کنی، منم میام.

- باشه، درضمن خیلی جذاب شدی.

مادرم می‌دانست من دلِ خوشی از لباس فرم مدرسه ندارم و باوجود اینکه به خیاط، که از قضا همسایه‌مان بود، تاکید کرده بودم که مقداری کوتاه‌تر و تنگ‌تر برایم مانتوام را بدوزد ولی باز هم حس خوبی بهش نداشتم و مدام زیر لبی غر می‌زدم و شکایت می‌کردم از مانتو و شلواری که حس می‌کردم دست و پایم را می‌بندد و مدام به آدم یادآوری می‌کند که باید حواسش باشد دست ازپا خطا نکند؛ در غیر این‌صورت، حسابش با کرام‌الکاتبین است و من نمی‌خواستم صفحه‌ی سفیدی که ده سال سفید نگهش داشته بودم را، توی این دوسال باقی مانده خط-خطی‌اش کنم.

یک مرد بزرگی می‌گفت: حواستان باشد، لباس‌ها در تعیین شخصیت ما تاثیر خاصی دارند و اگر می‌بینید کسی کار بزرگی نمی‌کند؛ برای این است که لباسی ندارد که بهش تکلیف کند یا اساسا آدم کوچکی است و لباس مدرسه به من تکلیف می‌کرد که دردسر درست نکنم.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲

 

نگاهی به مادر انداختم و گفتم:

- مامان خانم داشتیم؟

صدای خنده‌اش بلند شد و گفت:

- خب، می‌خواستی انقدر سر یه لباس فرم نق-نق نکنی و آتو دسته من بدی. ما زمانی که مدرسه می‌رفتیم قد مانتو تا مچ پامون بود؛ تازه باید چادر هم سرمون بود، وگرنه راه‌مون نمی‌دادن. بعد سرکارعلیه یه روز تمام تو اتاقت داشتی نگاهش می‌کردی غر می‌زدی.

- باشه بابا، من تسلیم! زیپ دهنم رو کشیدم، دیگه چیزی نمی‌گم خانم نسل سوخته!

- این رو خوب گفتی، ما واقعا تباه شدیم؛ خوش به حال شما."

مادرم علاوه‌بر این که مادرم بود، یک دوست واقعی هم بود؛ با اینکه نصیحت‌هایش یک وقت‌هایی آدم را دیوانه می‌کرد، اما جز خوبی و صلاح من چیزی نمی‌خواست و من برای داشتنش واقعاّ خدا را شکر می‌کردم.

- مامان تیام رفت؟

- آره، اون داداشه درس نخونت، زودتر از تو حاضر شد، خداحافظی کرد و رفت تا با دوست‌هاش مدرسه بره.

- از من خداحافظی نکرد، پسریه پرو! بزرگتری گفتن، کوچیکتری گفتن.

- داداشه توئه دیگه."

- یه جوری شما می‌گی داداشه توئه، انگار نمی‌دونی که قبل از اینکه داداش من باشه، پسر شماست!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳ 

 

- خیلی خب، بنده کاملا قانع شدم؛ میرم ماشین رو روشن کنم بیرون ببرم، تو هم زود بیا.

-‌چشم، شما امر کن بانو.

 لبخند حرصی‌ای بهم زد و  سمت در رفت، منم به سمت آشپزخانه رفتم. بساط صبحانه هنوز روی میز بود؛ فنجون سفالی محبوبم هم پر از چایی دارچین خوش عطری بود که بویش از این فاصله هم می آمد. فرصتی برای خوردن صبحانه مفصل نداشتم، پس در یخچال را باز کردم، قمقمه آب مدرسه‌ام را برداشتم و تو قسمت بغل کیف، روی شانه‌ام انداختم و قاچی از کیک شکلات تلخی که دیشب پخته بودم و الان نصف بیشترش نبود را برداشتم. 

 مشخص بود تیام مثل همیشه از قحطی آمده و تهش را درآورده است؛ فقط باید خدارا شکر کرد که مقداری ازش باقی گذاشته و این را باید از زمان تشکر کرد، چون وقت نکرده بقیه‌اش را بخورد. 

دیشب دیروقت به سرم زد که کیک بپزم و شروع کردم به درست کردنش و چون شیفت صبح بودیم، تیام زودتر رفت بخوابد و متوجه نشد که کیک پختم؛ الان هم از مشاهدات می‌شد فهمید تازه دیده و تهش را درآورد است.

 در یخچال را بستم و جرعه‌ای چای نوشیدم، همین‌طور درحال کیک خوردن به حیاط رفتم؛ مادرم ماشین را بیرون برده بود و زحمت بستنِ یکی از درهای حیاط هم را کشیده بود. سریع کفش‌هایم را پوشیده و از در بیرون رفتم. در را بستم، سوار رنو مگان‌مان شدم. لحظه شماری می‌کردم که گواهی نامه‌ام را بگیرم و بدزدمش، با دوستانم دور-دور بروم. همین‌طور که داشتم نقشه می‌کشیدم که چه‌طور ماشین را سال آینده بدزدم، مادرم صدام زد:

- تیارا!

- بله مامان.

- مطمئنی نمی‌خوای باهات بیام؟

- مامان الان چند ساله اولین روز سال تحصیلی خودم تنها میرم؛ مشکلی که نمی‌خواد پیش بیاد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

 

- درسته، اما قبلا باهاتون می‌اومدم. الان دیگه اول سال نه با تو میام، نه تیام.

- دیگه مامان خانم بچه‌هات بزرگ شدن. چی فکر کردی شما که منو تیام کلاس اولی می‌مونیم؟! تازه من می‌خوام یه شوخر خفن پیدا کنم که زنش شم، خارج برم؛ شوخرم اصلا باید مقیم آلمان باشه؛ شوخر خوبی باشه." 

مادرم که خنده‌اش گرفته بود، گفت:

- نگاه این ورپریده رو از کی تاحالا شوهر شده شوخر؟"

 پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم:

- از زمانی که من خواستم شوخرم مقیم آلمان باشه.

صدای خنده‌اش بلندتر شد. سرتأسفی برایم تکان داد و گفت:

- با این اداهایی که تو داری، روز اول برام با تیپاکس پستت می‌کنن.

- خیلی هم دلشون  بخواد!

- خیلی خب، دختر خانمِ شوخر، رسیدیم. برو موفق باشی!

- ممنون مامان، راستی ممکنه زودتر تعطیل شیم، لطفا یکم زودتر  دنبالم بیا.

-‌ باشه خوشگلم، خدانگهدارت.

- خدا سعدی.

از در ورودی دبیرستان که داخل رفتم؛ مقنعه‌ی عقب رفته‌ام را جلو کشیدم و سعی کردم طوری جلو بکشمش که قسمتِ هایلایت شده‌ی موهایم مشخص نباشد. موهای خرمایی داشتم، اما نیازمند تنوع بودم. پس بعد از تمام شدنِ امتحان‌های نوبت دومِ سال دهم، با تلاش‌های فراوان برای جلب رضایت مادر و نگفتن به پدر، موهایم را هایلایتِ قهوه‌ای روشن کردم که به موهای خرمایی‌ام می‌آمد؛ اما خب، نگفتن به پدر، باعث نشد که نفهمد. روز اول متوجه نشد، اما از نگاه‌های گاه و بیگاهش به خودم، متوجه شدم که بوهایی برده است. آخر دستم رو شد و روز دوم پرسید:

- تیارا بابا، با موهات چی‌کار کردی؟ رنگشون کردی؟

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵ 

من که چیزی نداشتم بگویم، سکوت کردم؛ پدر هم که سکوتم را دید، نگاه سنگینی بهم انداخت و چیزی نگفت. من تابوهای همه‌ی فامیل را شکسته بودم. دختری به سنِ من و مجرد، همچنین کاری انجام نمی‌دهد و تازه این شده بود الگو دخترهای فامیل که با دیدن من، شیر شده بودند و می‌خواستند موهایشان را رنگ کنند. می‌شد گفت با این کار، وسیله‌ی ناسزا گفتن به خودم را برایشان فراهم کرده بودم که چرا دخترهایشان را از راه به در کرده‌ام.

 به افکارم لبخندِ نیم‌بندی زدم و قدم‌هایم را تندتر کردم. از دور کوثر را دیدم که برایم دست تکان می داد؛ کوثر دوست چندین ساله‌ی من بود که از اول دبستان باهم رفیق بودیم. رفاقت‌مان از زمانی شروع شد که برای یکی از فعالیت‌های عملی مدرسه هم گروه شدیم و این زمینه‌ی دوستی و بعد رفاقتِ بین‌مان شد.

 به هم که رسیدیم؛ شروع کردیم به احوال پرسی:

- سلام بر خانمِ همیشه در خانه.

- سلام بنده بر خانم شاغل.

کوثر دختر مستقلی بود که برای خودش کار می‌کرد و خودش برای خودش می‌خرید. مثل من منتظر پول تو جیبی نمی‌ماند و از زحمت خودش استفاده می‌کرد. پر از ایده برای موفقیت بود و منبع روحیه دادن به اطرافیانش. این روحیه‌ی مستقل شدن را به منم داده بود که کاری برای خودم دست و پا کنم، اما هنوز نمی‌دانستم چه کاری می‌تواند مناسب با روحیات من باشد. کوثر دوست فوق‌العاده‌ای بود و من این را یک محبت می‌دیدم.

- تو انقدر که به من گفتی شاغل، تا حالا کسی نگفته.

- چی‌کار کنیم دیگه، خب خانم شاغلی، عادت کن.

- کنار نیام از دست تو چی‌کار کنم؟

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

 

ابروهایم را بالا انداختم و بی‌توجه به بحث بین‌مان گفتم: 

- چه خبر؟

- سلامتی، مثل همیشه با مشغله‌های زندگی سروکله می‌زنم. درس‌ها هم اضافه شده؛ کانون هم باید برم برای امتحان‌های آموزشی کنکور، دوسال دیگه بیشتر نمونده. باید دانشگاه قبول شم؛ اونم دندون پزشکی، الکی که نیست. تو چه خبرها؟

- منم مثل همیشه دارم از این زندگی به نحوِ احسنت با خوندن کتاب و پخش شدن تو دنیای مجازی، استفاده می‌کنم.

جلویِ موهای بلوطی رنگش را، مرتب کرد و در این‌حین گفت:  

- تو از این‌همه بیکاری خسته نشدی؟ تمام تابستون، فقط روزهایی که می‌اومدم دنبالت  بیرون بریم، پا از خونه بیرون می‌ذاشتی. هی خونه بودی، درحال کتاب خوندن. یکم از این زندگی استفاده کن، تا کی می‌خوای تو خونه باشی. الانم که درس‌ها شروع شده، دیگه هیچی."

- خانم‌ها همه سر صف.

صدای خانم موسوی معاون مدرسه، ادامه حرف‌مان را کوتاه کرد. همه روی خط‌کشی که در حیاط مدرسه کشیده بودند، به‌صف ایستادیم. سال اولی‌های جدید را می‌دیدم که استرس از نگاه بیشترشان خوانده می‌شد. بهشان حق می‌دادم؛ چه نظری درس بخوانند، فنی حرفه‌ای یا کار و دانش‌. دبیرستان ماجراجویی جدیدی توی تمام زندگی تحصیل‌شان بود. حجم درس‌ها زیاد می‌شد و آشنایی با دبیرها، همه باعث استرس برای‌شان بود. با صدای عسل که سلام کرد، نگاهم را از دهمی‌ها گرفتم و بهش نگاه کردم:

- سلام عسلی.

- سلام خواهری، چطوری؟

- خوبم ممنون، تو خوبی؟

- منم خوبم، تنکس.

- یور ول کام.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷

 

 

نگین ناگهانی وسط حرفمان پرید. گفت:

- امان از انگلیسی."

عسل زبانش را درآورد و گفت:

- تا دلت هم بخواد.

من رو به نگین گفتم:

- به من گیر نده. اون شروع کرد، منم جواب دادم.

عسل به طرفم آمد و گفت:

- قلبم درد گرفت از این‌همه حمایتی که به من داری.

کنایه انداختنش ملس بود؛ کم لطفی بود اگر جوابش را نمی‌دادم، پس گفتم:

- تا منو داری غم نداشته باش! من سلطان حمایت کردن از تو   هستم.

یک‌جوری هم باد به غب-غب دادم و مدل شوالیه‌ها را گرفتم که قیافه‌اش مثل سکته‌ای‌ها شد. تا آمد جوابم را بدهد، صدای خانم پوریانی مدیر مدرسه که شروع کرد به صحبت کردن و تبریک سال جدید،  سر جای‌مان رفتیم. بعد از تمام شدن صحبت‌های خانم پوریانی، خانم موسوی یکی-یکی اسم‌های بچه‌ها را خواند که سر کلاس‌هایشان بروند. کلاس‌مان را پیدا کردیم و هر کدام روی نیمکتی نشستیم.

کوثر کنار من نشست. منتظر دبیر شدیم و از بخت بدمان، دبیر ریاضی پارسال، خانم ساکیان از در تو آمد و به سرعت احوال‌پرسی کرد. خودش را برای دانش آموزان جدید معرفی کرد و شروع کرد به حضور و غیاب کردن:

- تیارا پیام.

دستم را بالا بردم و گفتم:

- حاضر.

نگاهی بهم انداخت و به حضور و غیاب ادامه داد. بعد از تمام شدن لیست، ماژیکی از کنار تخته برداشت و گفت دفترهایمان را باز کنیم و شروع کرد به درس دادن.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸

 

 

  به شانه‌ی کوثر زدم که درحال کلنجار رفتن با دفترش بود که از تو کیفش درش بیاورد. نگاهم کرد که گفتم:

- گل بود به سبزه نیز آراسته شد. دقت کن روز اول مدرسه، زنگ اول چی داریم؟ ریاضی! هنوز سلام نکرده داره درس می‌ده. فکر کنم هفته‌ی آینده هم ازمون امتحان بگیره، درحالی که هنوز کتاب ندادن.

- به خدا که راست می‌گی، اسیری گرفتن.

 

                                     ☆☆☆

 

از ماشین پیاده شد؛ دستی به موهای مشکی‌اش کشید. با آن خونسردی که دیگر جز ذاتش شده بود، زنگ کاخ روبه‌رویش را فشرد. نگهبان با دیدن صورتش در را باز کرد و گفت:

- بفرمایید آقا.

سری برای نگهبان تکان داد و وارد حیاط بزرگ شد. با نفرتی که در دلش لانه کرده بود، به کاخ روبه‌رویش نگاه کرد. یاد گرفته بود که احساساتش را بروز ندهد. نفرتش نسبت به جایی که الان ایستاده بود، زیر چهره خونسردش مخفی شده بود. از وقتی آنجا ساکن شده بود، دلش می‌خواست آن کسی که زندگی‌اش را جهنم کرده است را با دستان خودش خفه کند یا یک گلوله توی مغزش خالی کند. 

افسار افکارش، داشت از دستش خارج می شد. دست راستش را جوری مشت کرد که بند انگشتانش به سفیدی می‌زدند. یادآوری خاطراتی که با بدبختی جلوی‌شان را گرفته بود، داشتند در ذهنش خودنمایی می‌کردند. نفس عمیق کشید؛ پشت سرهم بدون وقفه، الان وقت کم آوردن نبود! اصلا هیچ‌وقت وقت کم آوردن نبود. او قول داده بود، به خودش قول داده بود. باید افسار افکارش را در دست می‌گرفت و این کار را انجام داد. به سمت آن خانه کذایی به راه افتاد؛ وارد خانه شد. آن پوسته‌ی خونسرد و بی‌احساس همیشگی، همیشه به کارش می‌آمد، چون درون پر از تلاطم‌اش را به رخ اطرافیان‌اش نمی‌کشید. 

 مستخدم به او سلام کرد و جواب هم شنید. از کنار مستخدم رد شد و از پله‌ها بالا رفت تا به اتاقش رسید. در را باز کرد؛ موبایل و کیف پول‌اش را روی میز گذاشت و خودش را روی تخت‌اش پرت کرد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۹

 

 

دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و چشمانش را بست. سردرد باز به سراغش آمده بود، اما حال اینکه برود و مسکن بخورد را نداشت. درحالی که درجدال با سردردش بود، ضربه‌ی کوتاهی به در خورد. 

 از روی تخت بلند شد و نشست. گفت:

- بله؟

در باز شد. مستخدم مسنِ خانه، میان در قرار گرفت و رو به او گفت:

- آقا! آقای رئیس با شما کار دارن، گفتن اتاق کارشون تشریف ببرین.

- باشه پروین خانم.

- امری با من ندارید؟

- خیر از شما‌ ممنونم.

- با اجارتون.

رفت و در اتاق را بست. از روی تخت بلند شد؛ یک دور، دور اتاق چرخید تا به خودش مسلط شود. حاضر بود کوه را با دستانش بکند ولی او را ملاقات نکند‌؛ اصلا چشمش به او نیفتد. کنترل کردن خودش در برابر آن مردی که فقط ادعای مردانگی داشت، واقعا سخت بود؛ اما وقتی به فکر گذشته‌ی به جهنم کشیده‌اش افتاد و قولی که به خودش داده بود، به خود مسلط شد، زیرا او مردی نبود که زیر قول‌هایش بزند. در اتاقش را باز کرد و به سمت انتهای راهرو قدم برداشت. دو در آنجا بود؛ درهایی که با بقیه‌ی درهای اتاق‌های خانه فرق می‌کردند. این درها با دست تراش خورده بودند و از همه‌ی وجناتشان، تجمل سرازیر بود. اتاق کار سمت چپ بود؛ ضربه کوتاهی به در زد و برای تسلط بیشتر خودش، نفس عمیقی کشید. 

- بیا تو.

در را باز کرد و وارد شد. اتاقی بزرگ با مبالمان چرم قهوه‌ای، گوشه‌ی راست اتاق، یک میز بزرگ قهوه‌ای رنگ هم سمت چپ اتاق. پرده‌های سفید، پارکت قهوه‌ای و دیوار‌های سفید؛ اتاق ترکیبی از سفید و قهوه‌ای بود.گ و او پشت میزش نشسته، نگاهش می‌کرد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۷#پارت۱۰

 

- سلام رئیس.

-‌ سلام پسر، مگه نگفتم به من نگو رئیس، بگو بهروز."

-‌ کاری با من داشتین بهروز خان؟

- من هر کاری هم بکنم، تو کار خودت رو می‌کنی. من نمی‌دونم تو با این همه غد بودن، چه‌طور انقدر تو انجام کارها و ماموریت‌هایی که بهت میدم موفقی؟! 

چرا تحمل این آدم انقدر سخت بود؟

- همین غد بودن باعث شده تو کارم موفق باشم، وگرنه این جا نبودم.

-‌ حرف حساب جواب نداره حسام جان، چه خبر از محموله‌ها؟ 

- کارشون تموم شد. از مرز زمینی عراق رفتن.

- مشکلی که پیش نیومد؟

- خیر، همه‌چی همون‌جوری بود که باید باشه. فقط خودتون که می‌دونین، رقبا منتظر یه سهل انگاری از طرف ما هستن که همچین چیزی هیچ‌وقت نمی‌افته.

- می‌دونم، بهت اعتماد دارم و می‌دونم جربزه‌اش رو هم داری، وگرنه تو این چند ماه باید یه گندی می‌زدی ولی انقدر مهارت داری که خوشحالم دستیار قبلیم توضرب از آب دراومد و تو جاش رو گرفتی." 

-‌ خودم خوب می‌دونم بهروز خان.

بهروز خان خندید و گفت:

- حالا به غیر از این‌ها، برات یه ماموریتی دارم که با بقیه‌ی ماموریت‌هات فرق می‌کنه؛ اگه این رو به خوبی انجام بدی، نونت تو روغنه؛ جایگاهت از اینی که هست بالاتر میره و خودت رو اینجا تصبیت می‌کنی. حتی شاید شدی شریک خودم، من خوشحال می‌شم شریکی به جوونی تو داشته باشم.

و باز خندید. این مردک وقیح‌تر از آن چیزی بود که می‌شد تصور کرد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۱

 

- هیچ‌چیزی نیست که من نتونم انجامش بدم. فکر کنم تاحالا بهتون ثابت شده باشه.

- آره اینکه که مشخصه، اما این یکم زیادی فرق می‌کنه؛ تو دیگه با مواد و اعضای بدن یا حتی اسلحه سر و کار نداری، باید...

و بهروز خان شروع به گفتن ماموریتی کرد که باعث شد، او احساس کند، خون در رگ‌هایش بیش‌ازپیش یخ می‌زند. 

 

                                    ☆☆☆ 

 

 تقریبا سه هفته از مهرماه گذشته بود. درس‌ها هنوز سبک بودند و می‌توانستم مقداری از روز را به علایق خودم، یعنی کتاب خواندن بپردازم. روی تخت دراز کشیده بودم، هندزفری توی گوشم بود و داشتم با اشتیاق قسمتِ حساسِ کتاب توی دستم را می‌خواندم.

 توی حال و هوای خودم بودم که یکهو دوتا دست، مچ پاهایم را گرفت و سمت خودش کشید. کتاب از دستم افتاد و پخش زمین شدم؛ هندزفری‌ام از موبایلم جدا شده بود و گره خورد در توی موهایم، موبایلم هم نمی‌دانم کجا افتاده بود.

 موهای پخش شده روی صورتم را کنار زدم و تیامی را دیدم که دستش را روی دهانش گذاشته بود که صدای خنده‌اش بلند نشود. نگاهی به وضع خودم در آینه قدی اتاقم انداختم، با دیدن وضعیت آمازونی و هندزفری گره خورده در موهایم، جیغم بلند شد:

- ای مرض بگیری!

صدای قهقه‌اش بلند شد. پسریه فلان-فلان شده، نگاه چه بلایی سرم آورده و دارد می‌خندد؛ انگار من دلقکش هستم. 

- حالا بهت نشون میدم.

 بهش مهلت فرار ندادم و با آن کتابِ هشت صد صفحه‌ای که کنارم افتاده بود، چنان  توی سرش زدم که با آن قد دیلاقش، پخش زمین شد. فکر کنم برادرم را جوان مرگ کردم! با دیدن قیافه.اش دلم برایش کباب شد ولی نمی‌خواستم به رویش بیاورم، چون تقصیر خودش بود؛ اما آخر طاقت نیاوردم، پرسیدم:

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۲

 

- خوبی؟

-‌ آره زنده‌ام. چی فکر کردی؟ می‌میرم از دستم خلاص می‌شی؟ نه از این خبرها نیست.   

-  مرتیکه بزرگ شدی، دست از بچه بازی برنمی‌داری؟ این چه کاری بود؟ نمی‌گی سکته می‌کنم؟

-‌ خب، هرچی صدات زدم جواب ندادی. گفتم این‌جوری یکم بهت شوک میدم که گوش‌هات بیشتر کار کنه.

- واقعا پرویی! حالا چی می‌خوای؟

 لبخند خبیثانه‌ای روی لبش آمد و گفت:

- شیرینی بپز.

- آنگولایی نخورده، منو از زندگی انداختی، بگی شیرینی بپزم؟ مگه بیکارم؟

- آره که بیکاری، حواسم بهت بود. درس‌هات رو که خوندی، کاری که نداری، پس بیکاری.

-‌تو خجالت نمی‌کشی منو می‌پای؟

-‌وقتی بحث شیرینی‌هات باشه، اصلا."

- من موندم تو که انقدر می‌خوری، کم مونده ما رو هم بخوری، چرا چاق نمی‌شی؟

شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- دیگه این یه موهبت الهیه که تو نداری.

- نکوشی‌مون پری دریایی؟!

- حالا می‌پزی  یا   نه؟

- چی می‌خوای؟

- از اون شیرینی‌هات که از تو یکی از کتاب‌هات یادگرفتی و طعم شیرینی‌های بیرون رو میده، گفتی فرانسویه.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۳

 

- کَنِله؟

- ها؟ آره، همون."

- برو پی کارت، می‌دونی اون قدر زمان می‌بره؟ تازه کلی هم زحمت داره. 

مظلومانه گفت:

-‌خب، چی می شه درستش کنی؟ من از اون‌ها می‌خوام.

-‌ مطمئنی کلاس نهمی؟

- حالا یه چیز ازت خواستم‌ها، هی طاقچه بالا بنداز.

‌- باشه بابا، تو جز زحمت هیچی نداری.

-‌ خیلی هم افتخار کن به داشتن داداشی مثل من!

سرش را بالا گرفت، ابرویی بالا انداخت و بلند شد رفت. بهش خندیدم و سرتاسفی تکان دادم؛ بلند شدم تا بروم برای آقا کنله بپزم. کنله یک شیرینی فرانسوی است و در یکی از کتاب‌هایی که خواندم، یک خانواده فرانسوی درستش می‌کردند و با چای می‌خوردند. منم کنجکاو شدم که چطور درست می شود؛ در گوگل سرچ کردم و دستورش را گرفتم. موادش را توی خانه داشتم و با مقداری فوت شیرینی‌پزی که از قبل داشتم، شروع به پختنش کردم و خداراشکر، خیلی خوب از آب درآمد و  شیرینی مورد علاقه‌ی تیام شد. 

                                 

                                     ☆☆☆

 

 نمی.دانم چند روز از آن روزی که بهروزخان در مورد ماموریت جدید گفته بود، می‌گذشت. ولی این همه روز از آشفتگی من کم نمی‌کرد، تازه بهش اضافه هم می‌کرد. باید اینکار را انجام می‌دادم که به هدفم نزدیک‌تر بشوم، اما نمی‌توانستم قبول کنم. 

رد کردن و وارد کردن محموله‌های مواد و اعضای بدن، به اندازه‌ی کافی برایم زجرآور بود، اما این یکی دیگر زیادی بود. گروگان‌گیری آن هم نه همه‌کسی، نه آدم خلاف‌کاری، آنها همه‌شان... چه‌طور می‌توانستم؟

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۴

 

از سه طرف تحت فشار بودم؛ بهروزخان، سیاه‌پوش و وجدان خودم. چند روز بود که از صبح تا شب بیرون می‌ماندم و زمان‌هایی که می‌دانستم بهروزخان خواب است، می‌رفتم، یکی، دوساعت استراحت می‌کردم و صبح زود دوباره بیرون می‌زدم. او از من جواب می‌خواست، من هم نمی‌توانستم جوابش را بدهم؛ احتمال این هم بود که بزنم بکشمش و همه‌چی را بر باد بدهم.

 سیاه‌پوش هم از من گزارش کار را می‌خواست. من هم چیزی را جلو نبرده بودم که گزارش بدهم. وجدان خودمم شده بود قوزبالاقوز! چاره‌ای نداشتم، باید انجامش می‌دادم، اما قبلش باید با سیاه‌پوش حرف می‌زدم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم سمت فروشگاهی که محل ملاقات با او بود. تقریبا چند ماهی می‌شد که دیگر تعقیبم نمی.کردند که ببینند ریگی در کفش دارم یا نه ولی کار از محکم کاری عیب نمی کرد؛ به خاطر همین تماس نمی‌گرفتم و حضوری سیاه‌پوش را ملاقات می‌کردم، گزارش می‌دادم و دستور می‌گرفتم. به مقصدم رسیدم؛ سردرِ بالای فروشگاه، بزرگ و پُرزرق و برق نوشته بود، هاپیرمارکت دریم. داخل رفتم و نگاهی به متصدی هایپر انداختم؛ مرا دید، سرم را برایش تکان دادم، منظورم را گرفت و با سرش تایید کرد.

 سبد کوچکی برداشتم. نگاه به اجناس می‌کردم؛ هرازگاهی یکی از خوراکی‌های در قفسه‌ها را توی سبد می‌انداختم. به سمت قسمت کم رفت و آمد هایپر رفتم و قفسه‌ها را نگاه می‌کردم؛ سیاه پوش کنارم آمد. گفتم:

- سلام قربان.

- سلام، می‌دونی این چند روز که کار رو ول کرده بودی از طرف من توبیخ می‌شی؟"

سیاه‌پوش در کار، با هیچ‌کس شوخی نداشت؛ حتی من که برادرزاده‌اش بودم و تنها فامیل نزدیک باقی مانده برایش. شکایتی نداشتم؛ بلکه از این بابت خرسند بودم، چون او باعث شده بود اینجایی باشم که الان هستم. بخصوص این پرونده‌ای که من به خاطرش این شغل را انتخاب کرده بودم تا انتقام زندگی از دست رفته‌ام را بگیرم و سیاه‌پوش زخم‌خورده از این پرونده، مافوقی بود که هیچ‌وقت کم نمی‌گذاشت.

- می‌دونم قربان، به ریکاوری دوباره نیاز داشتم و هر توبیخی باشه رو می‌پذیرم.

@ همکار ویراستار♥️

 

 

 

@ nina4011

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۵

 

 

-‌ اوضاع چطوره؟

- فعلا که اتفاق خاصی نیفتاده، فقط یه ماموریت جدید برای انجام دارم.

- مواد یا اعضا؟

- هیچ‌کدوم.

-‌ پس چی؟

-‌ ...

سکوتم باعث شد کلافه شود. دستی به موهای سپیدش کشید و گفت:

- سکوت نکن پسر، حرف بزن؛ منو عصبی نکن.

نفس عمیقی کشیدم و ماموریتی که بهروزخان بهم داده بود را با جزئیات تعریف کردم. سیاه‌پوش مدتی سکوت کرد و بعد گفت:

-‌ باید انجامش بدی.

-‌ ولی قربان، اون‌هایی که قراره منو تو این کار همراهی کنن، یه مشت وحشین؛ اگه اتفاق جبران ناپذیری بیفته چی؟ اگه...

سیاه‌پوش حرفم را قطع کرد و گفت:

- تو یه سربازی، دستور مافوق رو فقط اجرا می کنی، پس اینکار رو انجام میدی.

مکث کردم. حق با او بود. من چاره‌ای جز اطاعت از دستور مافوق نداشتم. درست است با این کار زودتر به هدفم می‌رسیدم ولی می‌شد جوری دیگر هم به هدفم نزدیک شوم؛ بدون صدمه زدن به روح و جسم آنهایی که...

- چشم قربان، اطاعت می‌شه.

- می‌دونم تو این ماموریت زیاد تحت فشار بودی، اما کسی نیستی که کم بیاره. درسته؟

-‌ بله قربان.

- پس دیگه برو، علی یارت.

@ همکار ویراستار♥️

 

 

 

@ nina4011

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۶

 

 

- خدانگهدار قربان.

خوراکی‌هایی که توی سبد گذاشته بودم را حساب کردم و از فروشگاه بیرون زدم. هوای اینجا نسبت به تهران خیلی گرم‌تر بود ولی الان که به اصطلاح شکسته شده بود؛ می‌شد یکم نفس کشید، البته اگر از خاک و ریزگردها بگذریم.

سوار ماشین شدم. مزداتری‌ای که اهدایی بهروزخان، برای انجام دادن کارهایش بود. اگر اینکار را با موفقیت انجام می‌دادم، زودتر می‌توانستم قال این قضیه را بکنم و جوری آن کثافت را به زمین می‌زدم که آه دلم خنک شود. تازه برایش برنامه هم داشتم ولی الان باید تا جایی که می‌توانستم، خودم را کنترل می‌کردم؛ شش ماه توانسته بودم، بازهم می‌توانستم. برای انجام این‌کار، شرطی داشتم که اگر قبول می‌کرد، به نفعم بود و کمتر چشمم بهش می‌افتاد. به سیاه‌پوش نگفته بودم، چون می‌دانستم مخالفت می‌کند ولی من به اطلاعاتی که به‌دست‌آورده بودم، ایمان داشتم. بهروزخان هم آدمی نبود که عادت‌هایش را تغییر دهد؛ در این قضیه من از بقیه، یک هیچ جلو بودم. به مقصد کاخ بهروزخان راه افتادم. وقتی که رسیدم، دیگر با خودم یک دل شدم؛ این ماموریت را انجام می‌دادم، بدون اینکه به کسی آسیبی برسد.

 یک راست به سمت اتاق کار بهروزخان رفتم و در زدم:

- بیا تو.

-‌ سلام بهروزخان.

با اخم‌های درهم گفت:

- علیک سلام، تو معلوم هست کجایی؟ اصلا بهت دسترسی نداشتم. این چه وضعشه!

- باید برای ماموریتی که دستور دادین، آماده می‌شدم.

- خب، حالا نتیجه؟

- مثل بقیه‌ی کارها انجام می‌شه.

اخم‌هایش باز شد. بالبخندی گفت:

@ همکار ویراستار♥️

 

 

 

@ nina4011

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۷

 

 

- عالیه.

- فقط یه شرط دارم.

- قبلا، اهل شرط و شروط نبودی حسام!

- این تا وقتی بود که کارِ من راه انداختنِ محموله‌ی مواد و اعضا یا اسلحه بود.

بهروزخان دستش را به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:

-‌ حالا چی می‌خوای؟

- از اینجا برم و خودم خونه بگیرم.

ابروهایش بالا پرید و گفت:

- اینجا بهت بد می‌گذره؟!

- خیر ولی دنبال تنهایی مطلقم.

- پسر تو خیلی عجیبی! همه آرزوشون اینه اینجا باشن، بعد تو می‌خوای بری.

جوابی نداشتم، که بهش بدهم. این جمله را زیاد درمورد خودم شنیده بودم و بماند که این آرزو بُخورد تو سر خودت و اَمسالِ مثل خودت. من هر دقیقه‌ای که می‌بینمت، باید کفاره بدهم. منتظر نگاهش کردم که زیاد منتظرم نگذاشت و گفت:

- باشه قبوله. انجام اینکار برام مهمه، پس قبول می‌کنم؛ اما به شرطی که ساکن اون خونه‌ای بشی که من می‌گم.

-‌ مشکلی نیست، پس تا دو روز دیگه بچه‌ها رو آماده می‌کنم و کار مثلِ همیشه، بی‌نقص انجام می‌شه.

- موفق باشی، منتظر خبرهای خوبت هستم.

- فعلا.

از در که بیرون رفتم، زیر لب زمزمه کردم:

- مرتیکه، به بدبخت کردن مردم می‌گه خبر خوب.

@ همکار ویراستار♥️

 

 

@ nina4011

 

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۸

 

                                    ☆☆☆

زنگ آخر بود. خانم امامی باجدیت شیمی درس می‌داد؛ حوصله‌ام اساسی سر رفته بود. چاره‌ای هم نداشتم، باید گوش می‌کردم ببینم چی می‌گوید. فقط کافی بود ببیند حواست نیست، بیچاره می‌شدی؛ اما این باعث نمی‌شد به این فکر نکنم که کاش هیجانی بزرگ توی زندگی‌ام می‌افتاد و مسیر زندگی‌ام را از این حال کسالت‌آرو، خارج می‌کرد.

 همین‌جور که درگیر افکارم و حرف‌های خانم امامی بودم؛ صدای جیغ چندتا از دخترهای کلاس کناری بلند شد. اصلا فرصت کنکاش پیدا نکردم که در باصدای بلندی به دیوار خورد و مردی که لباس و ماسک تمام مشکی که فقط چشم‌ها و مقداری از دهانش پیدا بود، پوشیده بود، اسلحه به دست داد زد:

- همه‌تون بیرون بیاین، سریع.

خانم امامی باصدای بلندی پرسید:

- تو کی هستی؟ چی می‌خوای؟

مرد سیاه‌پوش با داد گفت:

- خفه شو، بیاین بیرون تا یه گلوله تو مغزتون خالی نکردم.

جیغ بچه‌ها بلند شد. بعضی از دخترها به گریه افتاده بودند؛ وضع دیدنی‌ای شده بود که نمی‌شد، توصیف کرد. خدایا گفتم هیجان می‌خواهم، اما شما چرا انقدر هیجان با دوز بالا را بر سرم نازل کردی. با دادِ دوباره‌ی آن مرد، همه از جاهایمان بلند شدیم.

 

@ همکار ویراستار♥️

 

@ nina4011

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۹

 

نمی دانستم چرا اصلا نمی ترسیدم؛ تازه حس می‌کردم دارم تفریح می‌کنم. از کنار آن مرد سیاه‌پوش که رد شدم، نگاهی به کلت توی دستش انداختم. کلت  ام‌نوزده، یازده برونینیگ! برای اسلحه‌ی کمری انتخاب خوبی محسوب می‌شد. سبک بود و خوش دست، هفت تا تیر هم می‌خورد.

 جای تعجب نداشت که مدل اسلحه‌اش را می‌دانستم. من دختر در خانه نشسته‌ای بودم که آرزوهایم را حرفه‌ای دنبال نکردم؛ بلکه با خواندن مقاله‌ها، کتاب‌ها و همچنین با کمک گوگل، اطلاعات زیادی به دست می‌آوردم که بعضی وقت‌ها واقعا به کارم می‌آمد. 

 ما را در سالن اصلی کنار دفتر جمع کردند. در سالن چهار مرد بود و روی شانه‌ی دونفرشان اسلحه‌ی تهاجمی اچ کی چهارصد و شانزده ای پنج بود و همین‌طور کلت و چاقو. دونفر دیگر هم کلت و چاقو داشتند که چاقوهای‌شان به کمربندشان گیر بود و کلت‌هایشان در دست‌شان. همه لباس و ماسک‌هایشان مشکی بودند. کسی که خبر نداشت، فکر می‌کرد از یگان ویژه نوپو هستند. ما فقط بچه دبیرستانی بودیم این‌همه اسلحه برای چه بود؟!

 به بچه‌ها نگاه کردم؛ همه وحشت‌زده و باچشمان اشکی به مردها نگاه می‌کردند. دبیرها یک گوشه بودند و صدای‌شان در نمی‌آمد. کوثر هم به من چسبیده بود و دستم را رها نمی‌کرد. در فیلم‌ها هم ندیده‌ام در دبیرستان دخترانه گروگان‌گیری کنند. مدرسه‌ی قدیمی ما چیزی نداشت که کسی بخواهد به‌دستش بیاورد؛ آن هم با این همه تجهیزاتی که باخودشان آورده بودند. پس برای چی این‌جا آمده بودند؟ یکی از آن مشکی‌پوش‌ها که از بقیه یکم بلندتر بود رو، به سه‌تای دیگر گفت: 

- بچه‌ها بالا مستقر شدن؟

یکی از آن‌هایی که اسلحه‌ی اچ کی داشت. جوابش را داد:

-‌ بله قربان، پویا و حمید طبقه بالان، حواس‌شون هست.

 از حرف‌هایشان متوجه شدم او که از همه بلندتر بود، رئیس‌شان است. گفت:

-‌ خوبه.

 دو نفر دیگر هم بالا بودند؛ پس شش نفر می‌شوند. بادقت به رئیس‌شان نگاه کردم؛ اصلا به این طرف که ما بودیم نگاه نمی‌کرد. اگر با زیر دستانش هم حرف می‌زد نگاهش، مستقیم به آنها بود؛ چیزی انگار جلویش را می‌گرفت که به ما نگاه نکند. انقدر خیره نگاهش کردم که سنگینی نگاهم را حس کرد؛ خواست سرش را برگرداند، اما انگار پشیمان شد و به راهی که داشت می‌رفت، ادامه داد. یک‌بار که رفت و آمد، شروع کرد به صحبت کردن:

 

 

@ همکار ویراستار♥️

 

@ nina4011

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۰

 

- خانم‌ها می‌خوام بهتون بگم که چرا ما اینجاییم. پدر یکی از بانوهایی که این‌جا درس می‌خونه، یه امانتی باید به ما می‌داد که نداده.

بانو؟ چه جنتلمن هست این آقا، صدایش زیادی سرد بود؛ از آن سردهایی که تن و بدن آدم را یخ می‌کند. این مرد سرد، یک مرد خطرناک است. چرا باید جوری صحبت کند که اصلا بهش نیاید. تناقض در لحن و صدایش، گیج کننده و مرموز بود!

افکارم را کنار زدم و به ادامه‌ی حرفش گوش دادم:

- ماهم اومدیم، یه مدت کوتاه مهمون شما باشیم و یه تماس با پدر اون دختر خانم بگیریم که امانتی ما رو بهمون پس بده.

صدای گریه‌ی یکی از یازدهمی‌های تجربی که از قضا همکلاسی دوران راهنماییم بود، بلند شد. یکی از آن مشکی‌پوش‌ها اسلحه را سمتش گرفت و داد زد:

- خفه شو.

سودابه با داد آن‌مرد، درجا ساکت شد. رئیس‌شان هم به تشر طرف را صدا کرد:

- رضا. 

چیزی در نگاهی که باهم رد و بدل کردند بود که باعث شد آن طرف که رضا نام داشت، اسلحه‌اش را پایین بیاورد. هنوز نتوانسته بودم چشم‌های این مرد رئیسِ گریز از نگاه را ببینم. بدون توجه به بقیه، موبایلش را از جیبش درآورد. روی صندلی نشست، بعد از مدت کوتاهی شروع به حرف زدن کرد:

 

- الو، سلام جناب آقای بد قول، قرار بود امانتی ما رو زودتر تحویل بدی ولی خوب دَبه درآوردی. منم به همین علت، یه سر اومدم مدرسه‌ی دختر دوردونت که ببینم برای نجات اون که شده، امانتی که پیشت هست رو می‌دی یا نه؟

 

جوری موبایل را گرفته بود که مشخص می‌کرد، دارد تصویری حرف می‌زند با پدر یکی از بچه‌هایی که معلوم نبود، کیست. دوربین را روی ما برگرداند؛ ما را نشان داد. صدای پدر آن دختر ناشناس بلند شد ولی آنقدری نبود که بتوانم بشنوم. نگذاشت حرفش را بزند و ادامه داد:

 

@ همکار ویراستار♥️

 

@ nina4011

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۱

 

 

- درضمن، فقط دخترت نیست که در خطره، علاوه‌بر اون، قول نمی‌دم بقیه هم سالم بیرون برن و تنها گفتن هویت تو به خانواده‌هایی که دخترهاشون قربانی کار تو شدن، کافیه که هم خودت، هم دخترت رو تیکه-تیکه کنن. حالا خوددانی، بهت سه ساعت وقت میدم که بسته رو به اون‌جایی که باید بره، برسونی. وقتی بهم خبر رسیدنش رو دادن، بدون اینکه کسی آسیب ببینه از این‌جا بیرون می‌ریم ولی اگه از سه ساعت بیشتر بشه، هر دقیقه شاهد کشته شدن یکی‌شون می‌شی که اولیش، دخترته."

 

این حرف از دهن او باعث شد، صدای جیغ دخترها بلند شود. نصف‌شان گریه‌شان گرفته بود و دبیرها نمی‌دانستند چکار کنند. اوضاع بدی شده بود؛ هرکسی بغل دستیش را بغل گرفته بود و زار می‌زد. کوثر در شوک بود؛ عسل را کسی نبود بگیرد. نگین فحش می‌داد؛ بقیه هم به طریقی داشتند ترس‌شان را بیرون می‌ریختند. منم جز گرفتن دست‌هایشان، کاری نمی‌توانستم انجام بدهم. 

از مرگ ترسی نداشتم و این نقطه قوتی بود که آرامش خودم را حفظ کنم. نگاهی به ساعتِ مچی توی دستم انداختم؛ تا تعطیل شدن مدرسه، زمانی نمانده بود. به احتمال زیاد، سرویس‌ بچه‌ها و والدین‌هایشان از جمله مادر من، پشت در مدرسه منتظر بودند.

 مطمئنا، حالا-حالا نمی‌گذاشتند بیرون برویم؛ پس آن‌ها می‌آمدند داخل مدرسه، بادیدن این وضع که در سالن قفل بود و چندتا مرد دیلاق، داخل بودند، به پلیس زنگ می‌زدند. فقط دوست داشتم ببینم در این شرایط می‌خواهند چه‌کار کنند. آیا انقدر احمق هستند که گیر پلیس بیفتند؟

صدای بچه‌ها دیگر قطع شده بود و همه‌جا را سکوت فرا گرفته بود. فقط هرازگاهی صدای فین-فین می‌آمد که خبر از گریه‌های بی‌صدا می‌داد. 

هرکدام از مردها، یک‌جا بودند. یکی سر پله نشسته بود؛ آن یکی از پنجره سالن، بیرون را می‌پایید. نگاه گریز سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و سقف را نگاه می‌کرد. آن رضا هم روی زمین نشسته بود، وکلتش را بر‌انداز می‌کرد.

مدتی بعد، دستگیره‌ی در سالن به پایین کشیده شد و توجه همه را جلب کرد.

 

@ همکار ویراستار♥️

@ nina4011

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۲

 

قسمت بالایی در از نصفه شیشه بود که محافظ داشت و می‌شد داخل و بیرون را دید. مردی بیرون بود که باتعجب به داخل نگاه می‌کرد. مسلما تعجب‌آور است که در قفل بود و باز نمی‌شد. همه‌ی ما روی زمین نشسته بودیم و چهارتا مرد نقاب به صورت، اطراف‌مان بودند. یکی از بچه‌ها که پیش دبیرها نشسته بود، یکهو بلند شد. گفت:

- بابا!

بابای دختر که نمی‌شناختمش، با دیدنِ دخترش، شروع به عربده کشیدن و لگد‌زدن به در کرد؛ پشت سرش همهمه شده بود. خانم‌ها و آقاهایی که وحشت‌زده داخل را نگاه می‌کردند. یکی دیگر از مردها به کمکِ بابای آن دختر، آمد که در را باز کند.

آن مردی که کنار در سالن بود؛ نگاهی به نگاه‌گریز انداخت و گفت:

-‌ قربان؟

نگاه‌گریز خونسرد گفت:

- دورشون کن.

- چشم.

این بشر چقدر خونسرد و راحت نشسته و به سقف، زل‌زده است. نگاهم را به سمت دربان بردم که به سرعت، کوله‌ی روی شانه‌اش را پایین آورد. زیپش را باز کرد و یک بسته‌ی تقریبا بزرگ درآورد؛ ریموتی هم از کوله بیرون کشید. بسته را به محافظ در گیر داد و با چسب برزنتی که از جیب کوله درآورده بود، محکمش کرد؛ ریموت را فشار داد. مشخص بود بمبی، چیزی است، چون والدین با‌دیدن آن، عقب کشیدند و باترس به بسته نگاه می‌کردند. یک برگه‌ی آ چهار که روی برد کنارش بود را برداشت و پشتش چیزی نوشت، با چسب کنار بمب چسباند. نمی دانم چی نوشت که همه آن‌هایی که پشت در بودند، فاصله‌شان را از در خیلی بیشتر کردند و از دید من که نشسته بودم، خارج شدند.

نگاه‌گریز از جایش بلند شد و به سمت پله‌ها حرکت کرد. در این فاصله گفت:

- امیر، حواست باشه.

- بله قربان. 

یک‌چیز جدید متوجه شدم؛ دربان اسمش امیر بود. تا حالا شده بودند چند نفر؟ رضا، امیر و پویا، حمید که طبقه ی بالا بودند. فقط اسم نگاه‌گریز و آن که روی پله نشسته بود، مجهول مانده است که آن را هم می‌فهمم.

 

@ همکار ویراستار♥️

 

@ nina4011

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۳

 

 

 

 امیر از کنار دیوار، کارتون پلاست‌هایی که تازه برای تعویض بردهای مدرسه خریده بودند را برداشت؛ با یکی‌اش پنجره سالن را پوشاند، آن یکی را هم به صورت عمودی جلوی در گذاشت. دیگر داخل مشخص نمی‌شد؛ انگار فیلم آمریکایی شده بود! من دیگر به جربزه‌ی مرد ایرانی شک نمی‌کنم، که نمی‌تواند خلاف انجام بدهد، آن هم آنقدر آشکارا.

آنقدر نشسته بودم که پاهایم خواب رفته بودند. کوثر هم بهم تکیه داده بود و نمی‌توانستم تکان بخورم. آرام پاهایم را تکان می‌دادم که رضا بلند شد. جوری به اسم صدایشان می‌زدم، انگار دوستانم هستند؛ اما خب، چه می‌شه کرد؟ اسم‌شان بود، نمی‌شد بگویم، مشکی‌پوش شماره یک یا شماره دو. دیدم دارد می‌آید سمت جایی که من و چندتا از از دهمی‌ها و بچه‌های کلاس خودمان نشسته بودیم. آن‌موقع که نشسته بود، نگاه‌های گاه و بیگاهش را این قسمت حس می‌کردم. حالا که داشت می‌آمد این طرف، باید دید قصدش چیست؟

 نزدیک یکی از سال اولی‌ها که شد، مقصودش را مشخص کرد. رعنا، دختر زیبایی بود؛ پوست سفیدی داشت، با چشم‌های روشن و همچنین موهای طلایی زیتونی، ریاضی می‌خواند. برای کمک در یکی از فرمول گ‌های فیزیک، هفته‌ی پیش کلاس ما آمد، منم کمکش کردم و باهم دوست شدیم.

 بازوی رعنا را گرفت و از زمین بلندش کرد. رعنا ترسیده گفت:

- با من چی‌کار داری؟ ولم کن."

رضا با‌لحن حریصانه‌ای گفت:

- خیلی خوشگلی، چشمم رو بد گرفتی مو طلایی.

رعنا که حسابی ترسیده بود، اشک‌هاش سرازیر شدند. تقلا می‌کرد تا خودش را از دستان آن کثافت بیرون بکشد. خونم به جوش آمد و نتوانستم تحمل کنم؛ درست است من هیجان های جدید را دوست داشتم تجربه کنم، اما نه به قیمت از دست رفتنِ دنیای دخترانه‌ی خودم و هم‌سن و سال‌هایم. به ضرب بلند شدم؛ کوثر دستم را گرفت، دستم را از دستش بیرون کشیدم. سمت‌شان رفتم. داد زدم:

- دستت رو بکش.

 

@ همکار ویراستار♥️

 

@ nina4011

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...