• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان گیمر ابعاد | paniz کاربر انجمن نود و هشتیا


پانیذ
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

★به نام خالق ابعاد★

 

رمان: گیمر ابعاد

ژانر: تخیلی، طنز، معمایی

نویسنده: (𝒁𝒂𝒏𝒊𝒁𝒂) پانیذ یزدانی،زهرا جعفرنژاد 

 

خلاصه:

 

یه قدم از من، یه قدم از دنیا

معما از تو‌، حل کردن از من

بازی از تو، برد از من

تو بزن داغونم کن، من دوباره بلند میشم

بازی کنی، بازی می‌کنم

زمینم بزنی، زمینت می‌زنم

اگه از گیم دورم کنی، باز به سمتش کشیده میشم

دو روح متصل بهم هیچ‌وقت نمی‌تونن از هم برای همیشه دور بمونن

یه بازیکنِ واقعی خون تو دهنش رو قورت میده!

برای بردن

برای بازی

برای عطشش

برای زندگیش

پس دنیا...میای با هم بازی کنیم؟!

 

مقدمه:

 

نفس کشیدن هر آدمی در دنیا دلیل خاصی دارد، حیات بعضی‌ها می‌تواند در انسانی دیگه خلاصه شود و برای برخی دیگر در یک ساز یا یک خاطره و یا حتی خیلی چیزهای دیگر...فرقی نمی‌کند. هر کسی برای ادامه خود، محتاج بهانه‌ای‌ست که می‌تواند به هرچیزی ختم شود!

اما زندگی‌ من تنها از یک چیزی جان می‌گیرد، گیم! من یک گیمر هستم، دیوانه‌ی بازی کردن! 

خودکشی همیشه در زیر خاک رفتن جسم معنا نمی‌شود؛ گاهی جسمت بر روی این کره خاکی حرکت می‌کند اما روحت پر می‌کشد و تو تهی می‌شوی از زندگی، دیگر حیاتی در تو وجود ندارد! دنیا رنگی نخواهد داشت! دیگر کمتر می‌خندی، گاهی هم کمتر حرف می‌زنی، گاهی موبایلی در دست می‌گیری و در دنیای دروغین فرو می‌روی و گم می‌شوی و این پایانی تراژدی‌تر از مرگ جسم است. زیرا مهم زنده بودن روح است و تو آن موقع روحی برای زندگی کردن نداری!

من نیز روزی خودکشی کردم، با ترک کردن تنها دلیل زندگی‌‌ام به دنیای خود پایان دادم! با ترک گیم من دیگر تنها یک جسم متحرک بودم،دیگر دنیا برایم رنگی نداشت، دیگر نوری ندرخشید. حال من تنها تکه گوشتی هستم برای این دنیا و اما برای یک خاط صاف، بازهم ممکن است موج برگردد و شاید دوباره همه‌چیز از نو آغاز شود!

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید.

ناظر: @ Outis

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گیمر ابعاد | پارت ۱

 

 

نگاهم رو از صورت نفرت انگیزش گرفتم و به میز دوختم. کلافه بودم از خودم، از زندگی، از بازی وحشتناکی که شروعش کردم. چیشد که به اینجا رسیدم؟ چیشد از اون بالا مالاها انقدر حقیرانه زمین خوردم؟ بازی کردم اما به چه قیمتی، به قیمت خراب شدن زندگی همه‌ی مردم؟!

دستش رو محکم به میز کوبید و با دوتا انگشتش به پیشونیم ضربه زد و اروم غرید: 

- به چشمام نگاه کن حامی!

نگاهم هنوز قفل میز بود، که با صدای ترسناکی داد زد:

- گفتم به چشم‌هام نگاه کن لعنتی‌!

آروم‌ نگاهم رو سر دادم به چشم‌هایی که یه روز مورد اعتمادترینم بودن و بی روح نگاهش کردم. با دیدن سردی نگاهم دندون قرچه‌ای کرد و این‌بار با صدای ارومی گفت:

- جواب سوال‌هام رو بده‌ پسر!

و باز تنها چیزی که عایدش شد سکوت من بود. کلافه به موهاش چنگ زد و با حرص گفت:

- مجبورم می‌کنی کاری رو بکنم که اصلا خوشم نمیاد!

بی حس و سرد گفتم:

- این رو یادت باشه! من به شما نیاز ندارم، شما به من نیاز دارید!

پوزخندی زد و با لحن پرتمسخری گفت:

- اما اَرشک این رو نمی‌گه!

چشم‌هام رو بستم و نفس سختی کشیدم. با دیدن سکوت من اروم و مرموز گفت:

- بهتره به حرف‌هام فکر کنی حامی، وگرنه قول نمی‌دم دفعه‌ی بعد انقدر دوستانه رفتار کنم!

پوزخندی زدم و چیزی نگفتم، با دیدم پوزخندم بدتر اعصابش خراب شد و کلافه رو به ادم‌هاش گفت:

- این احمق رو از جلوی چشم‌هام دورش کنید!

دو نفری که توی اتاق بودن با هیکل‌های درشتشون به سمتم اومدن و از زیر بغل‌هام گرفتن و بلندم کردن. با دست‌های بسته بهشون تنه زدم اما ولم نکردن و به زور چشمام رو با پارچه سیاه رنگی بستن و باز بردنم به سمت اون انباری کثیف و نم‌زده که پر از کثافت بود. با رسیدن دم انباری چشم بندم رو برداشتن و دست‌هام رو باز کردن. توی اتاق هلم دادن کم مونده بود بیوفتم زمین ولی خودم رو کنترل کردم و دستم رو به دیوار بند کردم. با صدای بلند و بد بسته شدن در بدنم لرزی کرد و توی دلم فحشی نثارشون کردم.

 نگاهم رو توی اتاق چرخوندم، بوی نم همه جا رو برداشته بود. حتی یدونه پنجره هم نبود که هوا عوض بشه. از حس چندشی که تو وجودم پیچید بینیم رو چین دادم و سعی کردم وضعیت اتاق رو نادیده بگیرم. دست‌شویی هم از این لجن زار تمیزتر بود!

با شنیدن صدای خرناس‌های دردالودی که توی اتاق پیچیده بود، با نگرانی لب زدم:

- اَرشک.

اتاق اون قدر تاریک بود که هیچی نمی دیدم. با صدای ناله‌هاش راهم رو پیدا کردم و درحالی که مثل نابینا‌ها دست‌هام رو جلوم گرفته بودم تا نخورم زمین به سمتش رفتم. با نزدیک شدن به صداش همونجا زانو زدم و نشستم. دستم رو جلو بردم و وقتی جسمش رو لمس کردم به سمت خودم کشیدمش و سر خونینش رو روی پام گذاشتم. با ناراحتی لب زدم:

- خیلی درد داری؟!

چیزی نگفت اما مگه میشه درد رفیق رو احساس نکرد. دستی بین موهاش کشیدم و با بغض گفتم:

-درست می‌شه داداشم، درستش می‌کنیم، نگران نباش!

موهاش رو از صورت غرق در خونش که حتی موهاش رو هم خیس کرده بودن کنار زدم و به یه گوشه‌ی تاریک خیره شدم. کدوم قدمم رو اشتباه برداشته بودم خدا؟

ذهنم پر کشید به اول داستان، همون روز‌های خوشی که اون موقع از نظرم بد بودن، همون روزهایی که بدون دغدغه غرق در دنیای گیم بودم.

 

ناظر: @ Outis

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گیمر ابعاد|پارت2

(نه سال قبل)(سیزده سالگی حامی)

 

 با سرعت دستم رو روی کیبورد کامپیوتر حرکت دادم و دکمه‌ی punch in رو چند بار پشت هم فشار دادم که اخرین مانع شکست و تا اومدم بعد از سه ماه بالاخره وارد اخرین مرحله‌ی بازی بشم یهویی صفحه مانیتور خاموش شد و صدای شاکی مامان از پشت سرم بلند شد:

- هی اقا پسر شما به من قول نداده بودی امروز برای خونه تکونی کمکم کنی تا پرده‌ها رو در بیارم؟!

مبهوت نگاهم رو از صفحه مانیتور خاموش شده گرفتم و به مامان نگاه کردم. دو شاخه‌ کامپوتر توی دستاش بود و مشخص بود که اون فکری که می‌کنم واقعیه و مامان کلا از بیخ کامپیوتر رو خاموش کرده. با وحشت به طرف مامان دوییدم و در حالی که دو شاخه رو از دستش بیرون می‌کشیدم بلند گفتم:

- وای مامان فقط دعا کن بازیم نپریده باشه! چرا اینکارو کردی اگه زحمتای سه ماهم به هدر بره خودم رو از این پنجره پرت می‌کنم پایین!

مامان دست به کمر به من که با سرعت سعی در روشن کردن کامپیوتر داشتم نگاه کرد و با غیض گفت:

- ایشالله که از اول بیاد تا من کمی دلم خنک بشه! ده دیقه دیگه پایین نباشی میام بازیت که هیچی، خودت رو هم از صفحه روزگار محو می‌کنم عزیزم، آفرین منتظرتم، زودباش!

بعد بدون توجه به منی که داشتم برای گیمم بال بال می‌زدم از اتاق بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید. با روشن شدن صفحه مانیتور به سرعت ورود زدم به گیمم ولی با دیدن اینکه کل مرحله پریده با حرص دستم رو به میز کوبیدم و وارد فهرست رتبه بندی ها شدم. خداروشکر هنوز رتبه برتر بودم و این بازی سه ماهه چیز زیادی از امتیازم کم نکرده بود.با دیدن علامت سبز رنگی که کنار اسم رتبه دو اومد فهمیدم که رفیق عزیزم انلاینه، به سرعت وارد صفحه چت شدم و تند تند تایپ کردم.

- هی پسر چطوری خوبی؟ می‌گم‌ ها من کل مرحله‌ی دفاعی رو که توی این سه ماه داشتم روش کار می‌کردم رو اتفاقی پاک کردم، به نظرت چطور می‌تونم برش گردونم؟!

هنوز یه ثانیه هم نگذشته بود که سریع در حال تایپ شد و جواب داد:

- بدک نیستم، تو چطوری؟ چیشد که پاک شد؟!

صد درصد نمی‌تونستم بهش بگم مامانم بخاطر دوتا پرده در اوردن، کل زحمتام رو به باد داده پس خیلی کوتاه نوشتم:

- وسط بازی دو شاخه در اومد و کلا مراحل از اول امد.

بعد ادامه‌اش رو پایینش نوشتم:

- به نظرت چطور می‌تونم برش گردونم؟!

پنج دیقه گذشت و بعد یهو نوشت:

- من می‌تونم برات درستش کنم، ولی خب باید حضوری وارد ایدیت بشم و درستش کنم. می‌دونم تو هویتت رو به عنوان رتبه یک به کسی نمی‌گی ولی خب فکر کنم بعد از این چند سال من و تو رفیق حساب می‌شیم و بد نیست که همدیگه رو ببینیم، البته اگه هم‌شهری باشیم!

با خوندن پیامش توی فکر فرو رفتم. ما رتبه برترها هیچ‌وقت هویتمون رو لو نمی‌دیم ولی من و رتبه دو خیلی وقته که با هم حرف می‌زنیم و رفیقیم، درسته حتی اسم همدیگه رو هم نمی‌دونیم ولی خب خیلی با هم صمیمی هستیم. بقیه‌ی رتبه برتر ها همگی از کشورهای دیگه هستن و بینشون فقط من رتبه دو ایرانی هستیم ولی خب احتمالش کمه که دوتامون توی یه شهر باشیم!

با کمی فکر کردن براش نوشتم:

- من که مشکلی ندارم، ولی تو کدوم شهری؟!

همون لحظه سریع جواب داد: 

- من تهرانم!

با دیدن پیامش ابرویی بالا انداختم و با لبخند نوشتم:

- عالیه، من هم تهرانم! محل گیمر‌ها رو می‌شناسی؟ همونجایی که ده تا از کلوپ‌های معروف گیم اونجا هستن؟!

منتظر به صحنه مانیتور نگاه کردم تا جوابش رو ببینم ولی همون لحظه صدای داد مامان از طبقه پایین به گوشم رسید:

- حـــامی یا همین الان میای یا من می‌دونم و تو!

همون لحظه در حالی که پیام جدید رتبه دو رو می‌خوندم بلند داد زدم:

- دو دیقه وایسا مامان!

خب خب نوشته که ( وای اونجا که پاتوق منه! فکر نمی‌کردم اینقدر به هم نزدیک باشیم! پس اگه مشکلی نیست فردا ساعت هفت اونجا ببینمت)

ابرویی بالا انداختم و کوتاه براش نوشتم:

- اوکی می‌بینمت.

با شنیدن صدای داد و فریاد دوباره‌ی مامان سریع دکمه Shutdown رو فشار دادم و بعد از نمایش منوی Start به سرعت حرف U رو فشار دادم که سیستم خاموش شد طوری که اطلاعات بازیم نپره!

بعد سریع از اتاق بیرون زدم و دوییدم سمت مامان تا کمکش کنم کار‌ها رو انجام بده تا بهونه‌ی برای غر زدن نداشته باشه! 

مامان تا من رو دید چشم‌غره‌ای بهم رفت و به پرده اشاره کرد و گفت:

- با اون لنگای درازت برو اون پرده رو برام در بیار، من هر کاری می‌کنم با چهار‌پایه هم قدم نمی‌رسه.

چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و روی اولین پله‌ی چهار‌پایه وایستادم و تند تند گیره‌های پرده رو در اوردم. ذهنم مشغول حرف‌های رتبه دو بود، اخه من تمام بچه‌های اونجا رو می‌شناسم، اگه اونجا پاتوقشه پس صددرصد آشناست، اما اون کی می‌تونه باشه؟!

 

ناظر: @ Outis

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...