رفتن به مطلب

رمان شیطان درون/Ariel کاربر انجمن نودهشتیا


Ariel
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:شیطان  درون

نام نویسنده:آریل
ژانر: ترسناک،طنز،ماورایی،اکشن

خلاصه:

دنیایی که همه توش یا خوبن یا بد

بعضیا هم هستن که هم خوبن هم بد 

درواقع اونا بد شدن بخاطر عزیز تراشون،خانواده هاشون،دوست هاشون،عشقشون و خودشون 

شخصیت های ما هم از اون جنسن 

خوب اما بد 

مثل یین و یانگ 

اما بین خوبی و بدی کی قرار است پیروز شود؟

 مقدمه  :

میدونید....
به نظر من فقط عشق و رفیق نیستن که تو دنیا از پشت خنجر میزنن...
گاهی اوقات،خود دنیا جوری از پشت بهت خنجر میزنه که وقتی به خودت میای می بینی که تو باتلاق خون خودت داری دست و پا میزنی و غرق می شی
من کیم؟
راستش نمی دونم
چون من شیطانم
کسی که در جستجوی رستگاریست
من وکیلم
کسی که در جستجوی رستگاریست
و من یه قاتلم
کسی که در جستجوی رستگاریست
من یه هیولای لعنتیم
کسی که در جستجوی رستگاریست
و من آدم بَدیم
کسی که در جستجوی رستگاریست
خخخ شوخی کردم
دختر،این آهنگ خیییلی خوبه
ولی کی می دونه؟
شایدم هستم
شایدم قراره بشم
هیچکی نمی دونه
منم نمی دونم

 

*پارت اول*

*سوم شخص*

سوال های روبروش براش مبهم بودن و درواقع هیچی از چیز هایی که تو اون برگه بود نمی فهمید.
تقصیر خودش بود دیگه.
اگه مثل آدم دیروز به جای فیلم دیدن درس می خوند اینطوری نمی شد.
هوفی کشید و نگاهش رو چرخوند تا ببینه دوست هاش در چه حالن.
پوریا مداد رو تو دستش گرفته بود و زیر لب چیز هایی   زمزمه می کرد.
گوش هاش رو تیز کرد.
پوریا-خب بزار ببینم این بعلاوه این و اوووووم بلا بلا بلا بلا بلا بلا بلا
لباش رو گاز گرفت تا بلند نزنه زیر خنده.
چشم هاش رو چرخوند تا به محام رسید،طبق معمول برا سوالی که بلد نبود مدادش رو گرفته بود و شانسی می چرخوند و رو هر گزینه ای میافتاد همون رو میزد.
ایندفعه چشم هاش رو، رو آرش زوم کرد.
خب حداقل اگه قرار بود این ترم رو بیوفته آرشم همراهش بود چون طبق معمول سرش رو میز گذاشته بود و خوابیده بود.
به مینا نگاهی کرد که تند تند در حال نوشتن بود
حداقل اون بینشون از همه نرمال تر بود.
توی یه تصمیم   یهویی مدادش رو برداشت و همه گزینه های سه رو زد.
لبخند بزرگی زد و در مقابل چشم های درشت مینا بلند شد و بَرگش رو تحویل داد.
مینا آهی کشید.
این دختر آدم بشو نبود و نیست.
بیخیالش شد و سوال اخرشم حل کرد.
همراه برگه امتحانیش برگه تقلبی که برای پسرا نوشته بود رو برداشت و حین رفتن سمت میز معلم برگه رو ،رو میز پوریا گذاشت و از کلاس بیرون رفت تا هر چی حرص داره سر سارا بدبخت خالی کنه.
پوریا سریعاً برگه رو برداشت و شروع کرد تند تند چک کردن سوالاش.
نگاهی به محام که پشت سرش بود کرد.
زهکی شانس!
حالا باید چطور برگه رو به محام بدبخت میرسوند؟
آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد فکری که به ذهنش رسیده رو انجام بده.
آروم کفش اسپرتش رو از پا در آورد.
محام که از پشت تمام کار های پوریا رو زیر نظر داشت فهمید که قراره چکار کنه و خودشم با تقلید از پوریا کفشش در آورد.
پوریا برگه تقلب رو داخل کفشش انداخت و با انگشت هاش شمارش معکوس رفت:
سه!
دو!
یک!
هر دو کفش هاشون رو سمت هم فرستادن و ماموریت با موفقیت انجام شد.
نفس راحتی کشیدن.
بالاخره این کفشای ست به دردشون خورده بود!
پوریا کفش محام رو پوشید و بعد از دادن برگش از کلاس بیرون رفت.
محام برگه رو از کفش پوریا در آورد و تند تند شروع به نوشتن کرد و بعد از تمام کردن نگاهش به آرش داد.
خب سخت ترین قسمت کار به اون رسیده بود.
بیدار کردن آرش خودش یه تراژدی بزرگ بود! تقلب رسوندن وقتی که خوابه که جای خود رو دارد.
آهی کشید و سعی کرد کله به قول سارا   پوکش رو بکار بندازه.
با راهی که به ذهنش رسید چشاش برق زد!
فقط امیدوار بود بعدا آرش زیر مشت و لگد نگیرتش!
یه بار دیگه نگاهی به برگش انداخت و بلند شد برگش رو تحویل داد.
برای برداشتن کیفش برگشت و بطری آبش رو در آورد.

همون جور که داشت از کنار میز آرش رد میشد پاشُ به میز کوبوند و با دادی بلند نصف بطری رو،روی آرش ریخت!
با صدای داد محام و صد البته آرش همه سرشون سمت اون دو نفر برگردوندن!
محام سریعا برگه تقلب مچاله شده رو تو بغل آرش پرت کرد و بلند شد و گفت:
-اُه معذرت میخوام
و طبق عادتش که همراه خودش از کُره آورده بود تعظیم کوتاهی کرد و از کلاس زد بیرون.
آرش مثل خنگا سرش رو خاروند.
استاد که تازه متوجه خواب بودن آرش شده بود با صدای بلند شروع به غر زدن کرد:
-آقای راد معلوم هست دارین چکار میکنین؟همیشه تو کلاس های من خوابین،این چه وضعیه؟
آرش با صدایی که گیجی توش مشهود بود گفت:
-هن؟
همین دو حرف کافی بود تا کلاس پر از صدای خنده بشه.
استاد آهی کشید و نا امید گفت:
-هیچی امتحانت بده
آرش نگاه گیجش رو به برگه امتحانی داد و بعد به برگه ی مچاله تو دستش!
ابرویی با فهمیدن   ماجرا بالا انداخت و با پوزخندی که گوشه لبش بود برگه مچاله رو باز کرد و تند تند شروع به نوشتن کرد.
بعد از تمام کردن تمام سوالات با خودکار متنی که محام براش نوشته رو  تا حدی که معلوم نباشه خط خطی کرد.
-آرش خان دوست داری حداقل سر امتحان نخواب ما بتونیم بت برسونیم!
بلند شد و بعد تحویل دادن برگش از کلاس بیرون رفت.
با دیدن اکیپش قدماش رو تند تر کرد
به محظ رسیدن پس گردنی محکمی به محام زد که نتیجش غر غر بلند محام بود،به   نظر آرش محام وقتی داشت غر میزد پتانسیل اینو داشت که بتونه سریع ترین رپر جهان بشه
-اَه تو چرا دستت اینقدر سنگینه،به قول سارا دست نیست که میمونه گرز رستم،اخه ببر بَنگال مگه مرض داری،اصلا حیف،حیف که اینقدر خودم بخاطرت تو دردسر انداختم نوچ نوچ نوچ حیف که بت تقلب دادم حیف که....
آرش- محام
محام- عذرخواهی قبول نمیشه

آرش چشم هاش رو چرخوند و بی حوصله گفت:
- خفه شو
صدای غر غر محام بین صدای خنده بقیه گم شد.
آرش بیخیال رو یکی از میزای کافه نشست و گفت:
-پ کو سارا؟
مینا دستش رو به پیشونیش کوبوند و با حرص گفت:
- دختره احمق صبر نکرد همه رو گزینه سه زد و رفت بیرون
آرش-هولی شت،پس الان کجاست؟
مینا-نمیدونم
پوریا همینطور که در حال خنده می نشست گفت؛
-فکر کنید الان بخاطر ناراحتی افتادن این ترم داره به خودکشی فکر میکنه
محام هم با مسخره بازی و خنده گفت:
-اره حتما الان یکی میدووه میگه آهااااای اون دختره سارا خودکشی کرده بیاید کمک!
همه بلند خندیدن و محام گفت که میره ببینه سارا کجاست اما به محض بلند شدنش صدای دادی اومد :
-کمممممک یه نفر خودکشی کرده به مدیر خبر بدید
و با تمام سرعت از پله ها بالا رفت.
هنوز تو شک بودن که نازنین ، یکی از دوستای دور سارا اومد و با چشمای اشکی و نفس زنان گفت :
-سا....سارا
کسی منتظر ادامه حرف نازنین نموند و......

*******
آریا وارد بیمارستان شد.
سمت پرستار رفت و با نگرانی پرسید:
-ببخشید خانم کسی به اسم سارا فرهانی اینجا آوردن؟
بعد از اینکه بش خبر داده بودن خواهر خلش از پله ها پایین افتاده و البته دوستای خل ترش هم توی راه بیمارستان بخاطر رانندگی فوقالعاده عالی آرش تصادف کردن با سرعت هر چه تمام تر خودش رو   به بیمارستان رسونده بود.
پرستار لبخندی زد و گفت:
-بله اتاق ۲۶ اوایل راهروی سمت چپ
ابروهاش بالا پرید!
مگه الان نباید میگفت   اتاق ۴۵ انتهای راهروی سمت راست؟
بیخیال فکر کردن شد و به سمت اتاقی که باید رفت و خودشو داخل اتاق پرت کرد  و داد زد:
-سارا 
ولی با بدن بی جون...یا شایدم بی هوش خواهرش روبرو شد!
نگاهش رو  با بهت به دوست های خواهرش که کنار تخت ایستاده بودند داد.
خب اتفاق زیادی نیافتاده بود فقط محام دستش گچ گرفته شده بود آرشم سرش باند پیچی شده بود!
دوباره به خواهرش نگاه کرد و با بهت زمزمه  کرد  :
-مرده؟
و صدای جیغ مینا بود که حس کرد ممکنه هر لحضه کَرش کنه:
-اره مرده ما هم سر جنازشیم داریم براش فاتحه می خونیم،زبونت رو گاز بگیر!
دوباره با بهت گفت:
-یعنی هنوز زندست؟پ چرا بی هوشه؟ گفتن به هوش اومده؟
آرش با خونسردی جواب داد:
-به هوش اومده بود!
آریا-یعنی چی؟
پوریا زد زیر خنده و توضیح داد:
-ما هممون نگران بودیم برا همین خودمون رو مثل وحشیا پرت کردیم داخل اونم شکه شد و دوباره از هوش رفت.
آریا سری از تاسف   تکون داد و گفت:
-فکر کردم ایندفعه مرده!
و روی یکی از صندلی ها نشست.
محام که چند وقتی بود که تازه به وارد اکیپشون شده بود با کنجکاوی پرسید:
-یعنی چی ؟
آرش خونسرد گفت:
-هیچی یعنی اینقدری که سارا خودشو تو دردسر می ندازه انیشتینم نمی نداخت
پوریا-مگه انیشتین خودشو تو دردسر می نداخت؟
آرش-نه یعنی....
با صدای جیغ جیغی پرستار حرفش قطع شد:
-شما اینجااا چکار می کنین؟وای وای نگا کن آقا شما دستتون شکسته الکی که نیست برگردین اتاقتون آقا شما هم سرتون کم از شکستگی نداشته برین توی اتاق خودتون شما سه نفرم از اتاق بیمار برید بیرون فقط یکی بمونه فهمیدید؟
کسی حرفی نداشت پس فقط از اتاق بیرون رفتن.
آخر هم با بازی سنگ کاغذ قیچی قرار شد آریا پیش بقیه بمونه و ۱۲شب به بعد پوریا   و بعدش هم مینا بیاد

ناظر:   @Asma,N

ویراستار: @_Zeynab

ویرایش شده توسط Ariel
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 ساعت قبل، N.a25 گفته است:

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

خیلی ممنون

میشه بگید از کجا بفهمم پارتم ویرایش شده؟

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



نام رمان: شیطان درون

*پارت دو*

آروم توی کوچه قدم می زد.
دنیا گاهی دور سرش می‌چرخید و باعث می شد لنگ بزنه.!
دست خودش نبود!
اون باز خون دیده بود!
دست اون پرستار کوفتی یه کیسه خون بود.
اون خون سرخ......
لعنت به این شانس که اون رو خوناشامی کرده بود که با دیدن خون حالش بد می شد.
البته خودش هم خوب می دونست که بخاطر اینکه مدت زیادیه خون نخورده با دیدن خون حالش بد می شه.
باز خوب بود که با دیدن خون تحریک نمی شد.
اون، موقعی بدبخت می شد که خون بخوره و عطشش به خون انسان دوباره برگرده.
اون موقع بود که هیچی و هیچ کس نمی تونست جلوش رو بگیره.
اون حتی نمی تونست به خودش اعتماد داشته باشه که اگه دوباره مزه خون رو حس کنه بخواد خون دوست هاش هم    بخوره!
شاید هم خون محام؟
اون بیشتر وقتش رو با محام بود و...پسر خون اون واقعا خوش بو بود!
مطمئناً اگه هنوز خون می خورد محام جز قربانی هاش بود.
اما...‌اون تَرک کرده بود...خوردن خون اون   رو    وحشی می کرد!
بقیه می تونستن خون انسان بخورن    و دوباره سراغ خون حیوانات برگردن....اما اون...اون فرق داشت.
اون وقتی که خون انسان رو مزه می کرد تا وقتی که آخرین قطره خون طرف رو نمی خورد    ول کن نبود!
می خورد و می خورد تا وقتی که طرف می مرد!
برای همین بود که خودش رو از همه جدا کرد.
خونه جدا...دانشگاه جدا و و و و
خوردن خون رو قطع کرد!
سخت بود.
خیلی هم سخت بود.
اون ضعیف شده بود در حدی که حتی نمی تونست درست راه بره!
بار ها آسیب دید!
بار ها از ضعف راهی بیمارستان شد!
اما اون روزی که بخاطر ضعفش لیوان از دستش افتاد و پاش رو برید و سرخی خون رو روی کاشی دید،فهمید که دیگه احتیاجی به خون نداره و زندگیش از نو شروع کرد!
اما هنوز هم وقتی خون می دید حالش بد می شد.
هیچ کدوم از بچه ها از این موضوع خبر نداشتن و اون از ته دل دعا می کرد وقتی شب پیش سارا و آرش و محام می مونه خون نبینه!
بعد از خوردن بطری آبی که خریده بود راهش ر‌و به سمت خونه کَج کرد اما با شنیدن صدایی سر جاش ایستاد :
-هی پس کی می خوای پول منو بدی دختره احمق!
اخم کوچیکی کرد اما بر خلاف انتظارش که صدای ترسیده یه دختر رو می طلبید صدای محکمی شنید:
-گفتم که،تا آخر این هفته صبر کن اون موقع است که پولات تک تک تو صورتت پرت می کنم!
با کنجکاوی به سمت صدا رفت که به کوچه بُن بَستی رسید!
پشت دیوار پنهان شد و به افراد روبروش خیره شد:

مردی که بهش میخورد ۴۰ سال داشته باشه و  قد بلندی داشت و دختری که فوق فوقش می خورد ۱۴ یا ۱۵ سالش باشه!
مرد چاقوی تیزی رو توی چند سانتی گردن دختر نگه داشته بود.
واقعا؟
اون دختر بچه چی به اون مرد گنده بدهکار بود که الان سَرش چاقو کشیده بود؟
مرد با صدای وحشتناکی زمزمه کرد:
-زبونت خیلی درازه....بهتر نیست کوتاهش کنم؟؟
دختر-اره زبونم برای بستن دهن قلدرایی مثل شما درازه!
واویی گفت!
چه جمله باحالی تحویل اون گنده بک دادا.
الکی که نمی گن نسل گودزیلا!
مرد که حسابی حرصی شده بود غرید:
-فکر کردی چون جسوری قراره یه فرشته نجات برات بیاد یا من مثل این فیلم آبکیا عاشقت شم بچه؟
دختر با بی خیالی تمام جواب داد:
-درسته من بچم ولی خداروشکر فهم و شعورم خیلی بیشتر از یه مرد ۴۰ ساله است که داره برای یه دختر کوچیک تر از خودش قلدری میکنه ولی خوب می دونید که من می تونم شکایت کنم به جرم مزاحمت،قلدری و و و
مرد خندید گفت:
-حتماااا.....ولی سوال این جاست....که کی به شکایت یه دختر بچه یتیم که نه پدری داره نه مادری رسیدگی می کنه؟می خوای من وکیلت شم؟
و دوباره بلند خندید!
یه لحظه دلش برای اون دختر یتیم سوخت!
خواست که مثل یه شاهزاده سوار بر اسب وارد صحنه بشه که با صدای خنده دختر سر جاش ایستاد.
بلند می خندید....حتی بلند تر از اون مرد....کم کم صدای خنده مرد قطع شد....انتظار هر چیزی داشت جز این.....بیشتر شبیه سادیسمی ها بود تا خنده های عادی!
سرش بالا آورد.
در نظر پوریا....چشم هاش....چشم های سبزش واقعا ترسناک شده بود!
با پوزخند گوشه لبش و صدای تقریبا ترسناکی گفت:
-درسته...قرار نیست کسی نجاتم بده...نه پدر توی گورم...نه مادر توی گورم...نه اون پسر احمقی که پشت دیواره....
پوریا به سرعت سرش رو چرخوند!
ولی پسر دیگه ای نبود!
یعنی دیده بودش؟
ادامه داد:
-پس خودم دست به کار می شم!
و بی توجه به چاغویی که روی گلوش بود با سرش ضربه محکمی به سر اون مرد زد!
گردنش خراش عمیقی برداشت و باعث شد علاوه بر جمع شدن اشک هاش توی چشم هاش جیغ کوتاهی بزنه.
به مرد فرصتی نداد و بی توجه به درد توی گردنش بلند شد و پاش رو سینه ش گذاشت:
-تا آخر هفته پول کوفتیت می رزم تو صورتت پس گمشو!
نگاه پوریا به سمت خون سرخ دختر که داشت از گردنش می ریخت جلب شد!
خون  اونم خیلی خوش بو بود.
نگاهش هنوز روی خون اون بود و تا وقتی که پرت شدن چیز سنگینی سمت کلش حس نکرد به خودش نیومد!
پوریا-آخخخخخخخخخ!
دختر-این برای اینکه فقط داشتی مثل یه بزدل نگاه می کردی!
به پوریا نزدیک شد و با زانوش ضربه محکمی به شکم پوریا زد و ادامه داد:
-اینم برای اینکه دو ساعته مثل هیزا زل زدی بم!
پوریا دستش رو شکمش گزاشت و با درد نالید:
-آیییییی لعنت بهت چقدر پات سنگینه.
دختر با عصبانیت فریاد زد:
-اره برا جفتک انداختن به امثال تو جهش یافتن
پوریا دستش از رو شمکش برداشت نگاهی به دختر کرد!
کتونی های کهنه و تقریبا پاره.....شلواری که روی یکی از زانو هاش یه پارگی بزرگ داشت و به راحتی می تونستی بفهمی که مدل نیست و خودش پاره شده....هودی مشکی بلند و گشاد...صورتی که یه لایه خاک پوشونده بودش....لبی که یه گوشَش پاره بود....و کلاهی که موهاش رو پوشونده بود.
تیپش جوری بود که از چند متری هم می تونستی بفهمی ولگرد یا یتیمه!
اخمی کرد و گفت:
- دختره ی دیونه معلوم هست چته؟زدی نصف سلول های خاکستری مغزم رو بیخانمان کردی...اصلا یتیم خونه ای که توشی میدونن اومدی بیرون؟
دختر نگاه وحشتناکی بش کرد و گفت:
-میخوای بقیشم بیخانمان کنم؟
خب پوریا احمق نبود!
اون خوب می دونست دخترا وقتی عصبانین قابلیت اینو دارن با یه ارتش بجنگن.
پس لبخند بزرگی زد و ناخودآگاه گفت:
-غلط کردم معذرت می خوام!
صدای آژیر پلیس اومد و اون دختر  لحضه ای بعد از جلوی چشم های پوریا محو شد!
سمت مرد رفت.
رو زمین افتاده بود داشت بخاطر خونی که از دماغش می ریخت ناله می کرد.
لگدی به پهلوش زد و گفت:
-اینم بخاطر اینکه بخاطرت کتک خوردم خرفت!
خواست سمت خونه مشترکش با محام بره که کارتی توجهش رو    جلب کرد!
ورش داشت و روش رو خوند:
-آریل؟
عکس اون دختر هم روی اون کارت بود!
یچیزی تو مایه های کارت شناسایی.
با نزدیک شدن صدای پلیس فهمید باید هر چه زود تر بره پس بیخیال سر گیجش که بخاطر دیدن دوباره خون بود شد و با گذاشتن کارت داخل جیبش راه باقی مونده رو دوید .

ناظر:   @Asma,N

ویراستار: @_Zeynab


 

ویرایش شده توسط Ariel
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



نام رمان: شیطان درون


*پارت سه*

چشم هاش بسته بود و فقط گوش می کرد.
- الان خوابه؟
-اره دیگه!
-تو خواب خیلی خوشگل می شه.
اخم ظریفی کرد.
چقدر بدش میومد مرکز توجه باشه.
-اُه اُه جرعت داری وقتی بیداره بگو!
صدای محام بود که خطاب به اون دو تا پرستار گفت.
-یعنی اگه بشنوه عصبانی می شه؟
محام-پ ن پ بهتون دسته گل می ده!
یکی از اون دو تا پرستار گفت:
-ببینم تو چینی؟قیافت شبیه اوناست...اخه چشمات بادومیه!
آرش خنده تو گلویی کرد.
محام دو رگه بود!
از پدر ایرانی و از مادر کُره ای.
اون همراه خودش کلی چیز از کُره آورده بود.
قیافه کره ایش!
لحجه با نمکش!
و اون عادتی که برای بزرگترا تعظیم می کنه!
همه اینا رو از کُره آورده بود.
البته یه چند تا نودل هم آورده بود!(نودل همون حکم تخم مرغ رو تو کُره داره😂درواقع مثل ماکارونی هستش و تو ایرانم بسته هاش می فروشن به نظر من خوشمزست)
حقیقتا اولا که محام اومده بود تو اکیپشون آرش اصلا ازش خوشش نمی یومد.

چرا؟
چون به نظرش اون پسر لوس و  پولداری  بود که محض کنجکاوی اومده ایران.
درسته اون لوس بود اما برای کنجکاوی نیومده بود!
اون توی ۲۰ سالگی هم مادر و هم پدرش از دست می ده و بخاطر وصیت پدرش میاد ایران و فقط خود محام می دونست چقدر صبر می خواست اون همه تنهایی،اون همه مسخره شدن و چشم بادومی گفتن هایی که فقط برای مسخره کردن اون بود!
اما هنوز هم به نظر آرش لوس بود!
به نظر آرش کسی لوس نبود که مثل خودش توی ۵ سالگی مادرش براش بمیره و پدرش توی ۹ سالگی!
اما آرش جدیدا به محام مشکوک شده بود.
دلیلش هم دقیق نمی دونست...ولی حس اون هیچ وقت بهش دروغ نمی گفت!
پس سعی می کرد کارای اون پسر رو زیر نظر بگیره؟
اما هیچی جز کیوت بازی هایی که براشون و بخصوص برای سارا در میاورد دستگیرش نشد.
یعنی روی سارا کراش داره؟
ولی این چیزی نبود که آرش می خواست بفهمه!
-هی کجا غرق شدی؟
با صدای محام به خودش اومد.
-فضولیش به تو نیومده!
با اخم و لحن بدی گفت.
خودش هم نمی دونست چرا از اینکه نتونسته سر از کار محام در بیاره حرصی شده بود!
اعتراف؟
محام حتی اگه دشمن یا آدم بدی باشه آرشم قراره همراهش باشه .
چرا؟
چون اون دوستشه!
و برای آرشی که به سختی دوست هاش رو انتخاب می کنه و هیچی براش جز خواب و خوردن و البته گیتارش مهم نبود دوست و رفیق مقام بالایی داشتن!
محام که جبهه گرفتن آرش رو دید دست هاش آورد بالا و گفت:
-خیلی خب پسر آروم اصلا من میرم بیرون!
در واقع تنها دلیلی که محام ناراحت نشد این بود که اونا به این رفتار های آرش عادت کرده بودن.
اینکه یهو می رفت تو فکر و اگه می زاشتیش تا فردا نه تکون می خورد نه حرف می زد!
آرش هوفی کشید.
روی تخت بیمارستان دراز کشید و دوباره توی فکر فرو رفت.
اون با ماشین پوریا تصادف کرده بود!
حالا چطور باید خسارتش میداد؟
اون همین الان هم داشت یه جا کار می کرد تا بتونه پول زندگی خودش و مادرش و همچنین دانشگاهش بده.
شاید باید دوباره گیتار می زد؟
نه!
اون نباید بهش فکر میرکرد!
هر چند عاشقش بود!
عاشق گیتار و صداش...اما نه...اون نمی خواست مثل پدرش بشه...خوب یادشه...پدرشم مثل خودش عاشق گیتار بود...شبا می رفت گیتار میزد و کمی پول همراه خودش میاورد...یادش میاد دعوا های مادر و پدرش رو...همش رو...یادشه وقتی رو که خودش به پدرش گفت:
-بابا همش تقصیر توِ...اگه دنبال گیتار نمی رفتی وضع ما این طوری نبود!
اون نمی خواست بعدا بچه های نداشتش همین حرف رو بهش بگن.
پس علارغم تنبلیش تلاش کرد و تجربی قبول شد!
چیزی بر خلاف علاقش!
لعنتیی گفت.
اون دوباره داخل فکراش غرق شده بود.
با صدای دادی که شنید اَبرویی بالا انداخت!
زیادی طول کشیده بود!
اصلا مگه ممکنه جایی که محام و آریا و سارا باشن آروم باشه؟
بیاید برگردیم به ده دقیقه پیش!
به وقتی که اون دو تا پرستار به محام گفتن چینی و باعث شدن آرش توی فکر فرو بره.
-ببینم تو چینی؟قیافت شبیه اوناست...اخه چشات بادومی!
محام اخم ظریفی کرد.
از اینکه بهش بگن چشم بادومی یا چینی اصلا خوشش نمی یومد
با همون اخم گفت:
-نخیر چینی نیستم یه رَگم ایرانی یه رَگم کُره ای!
-خب کره و ژاپن و چین یه کشورن دیگه.
پوکر شد و گفت:
-جدا برین یکم داخل گوگل تحقیق کنید بعد بیاید حرف بزنید.
اون دو تا پرستار نگاهی به هم کردن و رفتن.
محام نگاهی به آرش کرد و اونو غرق فکراش دید!
چند بار صداش کرد ولی آرش متوجه نشد.
صداش روی آخرین وُلمی که می تونست متمرکز کرد و تقریبا داد زد:
-هی کجا غرق شدی؟
آرش که بالاخره از فکر اومد بود بیرون بر علیهش جبهه گرفت و با لحن بدی گفت:
-فضولیش به تو نیومده!
محام با چشم های گرد نگاهش کرد!
دست هاش آورد بالا و گفت:
-خیلی خب پسر آروم اصلا من می رم بیرون.
و بیرون رفت.
زندگی با یه دستم سخت بودا!
سمت اتاق سارا رفت و محض رضای فضولی گوشش رو به در چسبوند:
سارا-آریا؟
آریا-ها؟
سارا-چرا چسبیدی به من؟
آریا-ها؟
سارا-درد!تو اینجایی مراقب سه تامون باشیااا ولی مثل کَنه چسبیدی با من اِههههه برو گمشو بیرون دیگه!
محام ریز خندید و آریا با بهت گفت:
- الان خیلی غیر مستقیم منو بیرون کردی؟
سارا-نه من الان خیلی مستقیم بیرونت کردم.
آریا-خیلی ممنون واقعا!
سارا-گمشو دیگه.
دیگه صدایی نشنید.
گوشیش بیشتر چسبوند که دَر بی هَوا باز شد و چون به در تکیه داده بود باعث شد محکم روی دست چلاغ  شدش بیوفته و صدای دادِش بلند بشه!
آریا با چشم های گرد به محامی که رو دست کوفته شدش افتاده بود نگاه کرد!
محام-اَه اَه خدا بگم چکارت نکنه آی دستم بمیری آریا...سنگ قبرت با گلاب بشورم ایشالا
آریا با بهت به سارا که تقریبا داشت از خنده می مرد نگاهی کرد و با حالت زاری گفت:
-به این هم یاد دادی؟
سارا هم با خنده سر تکون داد!
آریا نچ نچی کرد و دست سالم محام و گرفت و کمکش کرد بلند شه.
محام هم توی راه هر فوشی که  بلد بود رو به آریا داد!

بیشترشون از آرش یاد گرفته بود و محض رضای خدا معنیشونم نمی دونست.
محام-آییی پسره....
آریا با چشم های گرد نگاهش کرد و گفت:
-محااااام خفه شو اینا رو کی بت یاد داده؟
محام چشم هاش مظلوم کرد و گفت:
-خیلی معنی بدی داشت؟آرش گفت یچی مثل پابو

آریا-پابو دیگه چیه؟ 

محام-یعنی احمق!
آریا پلکی زد و با حرص گفت:
- من بعدا برا این آرش دارم!
و در اتاق رو باز کرد و همراه محام وارد شد.
آرش که خونسرد دراز کشیده بود و طبق معمول داشت آدامس نامرئیش می جوید گفت:
-باز چه شرّی به پا کردین؟
محام شروع کرد به غر زدن و آرش محض اطمینان دستاش روی گوشاش گذاشت تا بعد میزبان سر درد نباشه!
-همش تقصیر این و خواهرشه که زدن کتلتم کردن اخه من موندم نونت کم بود؟شیر موزت کم بود در باز کردنت چی بود؟
آریا خندید و گفت:
-محام لطفا گند نزن تو ضرب المثل و خفه شو!
و روی صندلی نشست.
آرش بعد از اینکه مطمئن شد محام در حال غر زدن نیست دست هاش رو از روی گوش هاش برداشت و پرسید:
- کی مرخص می شیم؟
آریا همین طور که یکی از آب میوه های آرش باز می کرد گفت:
-سارا یه هفته چون دو تا پاش شکسته بعدم کلی استراحت می خواد محام هم چون دستش فقط شکسته سه روز کافیه اما بعدش باید مراقب باشه تو هم چون فقط سرت یه ظربه کوچیک خورده فردا مرخصی.
و با دو تا قلوپ کل آب میوه آرش رو خورد!
آرش با حرص غرید:
-اولا که خوبه دوما اون آب میوه منه ها!
آریا هم در جواب گفت :
-فدای سرم+
آرش سری از تاسف تکون داد و دوباره چشم هاش رو بست که تا فردا یکسره بخوابه.

ناظر:   @Asma,N

ویراستار: @_Zeynab

ویرایش شده توسط Ariel
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...