رفتن به مطلب

معرفی و نقد رمان سیاه بند | سومبرا کاربر انجمن نودهشتیا


Saye.H
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: سیاه بند

نویسنده: سومبرا

ژانر: جنایی، اجتماعی ، تراژدی

خلاصه:  تیام، دختری‌ست که پسر است! تمام زندگی‌اش چیزی بود که او می‌خواست، کاری کرد که او می‌خواست و آنچه شد که او می‌خواست! او کیست؟ رئیس اوست، مافیا اوست، جنایت اوست، قاتل اوست! باید از او فرار کند و زندگی خود و دوستانش را نجات دهد. به چه قیمت؟ مرگ خودش یا قربانی کردن آینده؟

مقدمه: اینجا جز سیاهی رنگی نیست!  جنایت‌ها در دل شهر آشکار است و شهر رنگ سیاهی گرفته و بوی خون‌ می‌دهد. بوی آهن زنگ زده، بوی جنایت! همانجا که هستی بمان؛ اینجا تنها وعده‌ای بیش نیست. آنجا یک زن منتظر توست؛ اینجا تنها مرگ در انتظار است.

رمان سیاه بند

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب خب. ظاهرا من اولین نفرم. در یک کلام... عجب قلم خفنی. پارت یک و خوندم عاشق رمان شدم. منم که عاشق رمانای جنایی. همینطوری پر قدرت ادامه بده:)

فقط اینکه توی خلاصه معنی یک جمله رو نفهمیدم گلی. اون ‌جایی که میگه تیام دختری‌ست که پسر است. قراره توی رمان گره‌گشایی بشه؟ اگه نه که یه توضیح مختصری بهم بده گل ذهنم بدجور درگیر شده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

29 دقیقه قبل، EYVIN گفته است:

خب خب. ظاهرا من اولین نفرم. در یک کلام... عجب قلم خفنی. پارت یک و خوندم عاشق رمان شدم. منم که عاشق رمانای جنایی. همینطوری پر قدرت ادامه بده:)

فقط اینکه توی خلاصه معنی یک جمله رو نفهمیدم گلی. اون ‌جایی که میگه تیام دختری‌ست که پسر است. قراره توی رمان گره‌گشایی بشه؟ اگه نه که یه توضیح مختصری بهم بده گل ذهنم بدجور درگیر شده.

و چه انرژی خوبی دادی بهم🥹  

ممنونم ازت خیلی خوشحال شدم^^

آره اون جمله رو برای ابهام بیشتر گذاشتم و حتما توی رمان ، قراره تک تک جمله هایی ک بکار میبرن گره گشایی بشن:))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، -سومبرا- گفته است:

و چه انرژی خوبی دادی بهم🥹  

ممنونم ازت خیلی خوشحال شدم^^

آره اون جمله رو برای ابهام بیشتر گذاشتم و حتما توی رمان ، قراره تک تک جمله هایی ک بکار میبرن گره گشایی بشن:))

خیلی وقته که دنبال ی رمان جنایی خفنم. رمان تو، خودشه:classic_cool:

واو خب اینطوری که بیشتر مشتاق خوندن شدم. تا آخر، همراه رمانتم:))

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، EYVIN گفته است:

خیلی وقته که دنبال ی رمان جنایی خفنم. رمان تو، خودشه:classic_cool:

واو خب اینطوری که بیشتر مشتاق خوندن شدم. تا آخر، همراه رمانتم:))

 

خوشحال شدم واقعا ک خواننده ای ب گلی شما دارم🧡

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، -سومبرا- گفته است:

خوشحال شدم واقعا ک خواننده ای ب گلی شما دارم🧡

عزیزیی. با قدرت ادامه بده. مشتاقانه منتظر پارت‌های بعدم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واقعاً احسنت به شما برای خلق این رمان.. من زمانی که اون قسمت تیکه شدن پسر بیچاره رو خوندم قلبم واقعا آتش گرفت، حالا شما چقدر قوی هستید که این صحنه رو نوشتید!

مطمئنن خیلی عذاب آور بوده و واقعا احسنت بر شما...

هنوزم قلبم با یادآوری اون شخصیت غیر واقعی، که میدونم شبیه اون بسیارند می‌سوزه🥀

مرحبا به شما و قلم تون🦋

با اینکه رمان هایی که عاشقانه نیستن، نمیخونم اما این رمان و می‌خوام بخونم.

منتظر ادامه اش هستم نویسنده‌ی عزیز...

موفق باشی💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

19 دقیقه قبل، آوای خیس گفته است:

واقعاً احسنت به شما برای خلق این رمان.. من زمانی که اون قسمت تیکه شدن پسر بیچاره رو خوندم قلبم واقعا آتش گرفت، حالا شما چقدر قوی هستید که این صحنه رو نوشتید!

مطمئنن خیلی عذاب آور بوده و واقعا احسنت بر شما...

هنوزم قلبم با یادآوری اون شخصیت غیر واقعی، که میدونم شبیه اون بسیارند می‌سوزه🥀

مرحبا به شما و قلم تون🦋

با اینکه رمان هایی که عاشقانه نیستن، نمیخونم اما این رمان و می‌خوام بخونم.

منتظر ادامه اش هستم نویسنده‌ی عزیز...

موفق باشی💛

سلام خیلی ممنون و من واقعا خوشحالم که خواننده ی رمانم هستین و  اینجوری انرژی می‌دید^^

متاسفانه یک بخشی از حقیقت جامعه هست که گفته نمیشه و من سعی کردم به قلم بیارمش.

خوشحالم از رمان خوشتون اومده

خیلی ممنون🧡

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، -سومبرا- گفته است:

سلام خیلی ممنون و من واقعا خوشحالم که خواننده ی رمانم هستین و  اینجوری انرژی می‌دید^^

متاسفانه یک بخشی از حقیقت جامعه هست که گفته نمیشه و من سعی کردم به قلم بیارمش.

خوشحالم از رمان خوشتون اومده

خیلی ممنون🧡

بله واقعاً کار خوبی کردید و با اینکه تلخه، به دلیل حقیقی بودنش نمیشه ازش دست کشید و قلم زیبای شما اون رو بسیار عالی کرده.

منم خوشحالم که رمان زیبای شما رو میخونم

خواهش میکنم نویسنده عزیز❀

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

های عزیزکم!

خب... جبران نایت! دیگه از این به بعد تا وقتی که مصلحت ببینم روز‌های زوج رمان اونایی که رافلزیا/سیگنال پنج رو می‌خونن نقد می‌شه. ^_^

***

بررسی پارت اول:

***

بوی خون در محوطه‌ی کوچک انبار پخش شده بود و سکوت شب را گاها (گاها یه کلمه‌ی عربیه و بهتره در نثر فارسی از گاهی استفاده بشه) صدای حشرات و صدای نفس-نفس زدن هایی می شکست.

پسر دیگر اشک از چشم‌هایش جاری شده بود. (جمله خوانشش سخت شده، بهتره ویرایش کنی، فاعل و مفعول و ... جای خودش نیست، مثلاً اینجوری: اشک از چشمان پسر جاری شده بود.)

- آقا غلط کردم، بذار برم.

سامان خندید و دوباره کمی نوشید. پسر دوباره تقلا کرد که برود. حدس می‌زد سامان در حال خود نباشید (غلط تایپی! ) و بتواند از او فرار کند؛ 

و چنان از دست پسر گرفت و کشید که تا وقتی به پشت پرده برسند، پاهایش روی زمین کشیده می‌شد و فریادش، در آسمان‌ بلند شد. (زمان جمله غلطه! ببین، ماضی استمراری با ماضی ساده قاتی شده! یه جا گفتی می‌شد، یه جا گفتی شد! بهتره زمان جمله درست بشه، مثلاً: و چنان دست پسر را گرفت و کشید که تا وقتی به پشت پرده برسند، پاهایش روی زمین کشیده شده و فریادش، به آسمان رسیده بود.)

سامان او را پشت پرده سفید رنگ برد و در یک حرکت، بلندش کرد و بر روی تختی انداخت. (تکرار واو ربط!)

دو نفری که در اتاق بودند، فورا جلو آمدند و دست‌های پسر را با دستبند چربی (چربی؟! منظورت چرمیه؟!) به تخت بستند.

- تورو به هرکی می‌پرستی آقا، خواهش می‌کنم ولم کن. من غلط کردم، ... خوردم! (این ممنوعه می‌خوره، حتی با سه نقطه که گذاشتی!) توروخدا بذار برم. به هیچکس حرف نمی‌زنم آقا...

خطاب به دو نفر از همارهانش (همراهانش! غلط تایپی!) گفت:

***

خب! توصیفات به اندازه بود گویا... نثرت رو دقت نمی‌کنی اصلا ولی که از خوانش و زیبایی متن کم میکنه! اون تیکه که اره برقی روشن کردن توصیف بیشتری می‌خوایت. من دلم‌خواست از صدای قطع شدنِ اجزای بدن یارو آگاه بشم، یا حتی اون سرخی خون رو ببینم، دلم می‌خواد ترس یارو رو بفهمم، با عرق کردنش، با نفس نفس زدنش و ...، که نبود گویا... همه‌چیز خوب داره ایده رو پیش میبره، مشکل دیگه بند نویسیه که بند اول رو یه خط می‌نویسی، میری سراغ بند بعدی سه خط می‌نویسی، این یه خط ریز این وسط میمونه. دیگه همین...

موفق باشی، تا پارت بعدی بدرود! @ Saye.H

 

 

‏و من همیشه می‌خوردم به دری که بسته بود یا می‌رسیدم به جمعیتی که راه نمی‌دادند. حتی به عمد دست دراز می‌کردند تا نگذارند جلوتر بروم. می‌دانستم که نمی‌رسم، اما رفتم؛ تمام شب، تمام روز...

- او دیده‌ها را گوش‌زد می‌کرد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲ ساعت قبل، Night shadow گفته است:

های عزیزکم!

خب... جبران نایت! دیگه از این به بعد تا وقتی که مصلحت ببینم روز‌های زوج رمان اونایی که رافلزیا/سیگنال پنج رو می‌خونن نقد می‌شه. ^_^

***

بررسی پارت اول:

***

بوی خون در محوطه‌ی کوچک انبار پخش شده بود و سکوت شب را گاها (گاها یه کلمه‌ی عربیه و بهتره در نثر فارسی از گاهی استفاده بشه) صدای حشرات و صدای نفس-نفس زدن هایی می شکست.

پسر دیگر اشک از چشم‌هایش جاری شده بود. (جمله خوانشش سخت شده، بهتره ویرایش کنی، فاعل و مفعول و ... جای خودش نیست، مثلاً اینجوری: اشک از چشمان پسر جاری شده بود.)

- آقا غلط کردم، بذار برم.

سامان خندید و دوباره کمی نوشید. پسر دوباره تقلا کرد که برود. حدس می‌زد سامان در حال خود نباشید (غلط تایپی! ) و بتواند از او فرار کند؛ 

و چنان از دست پسر گرفت و کشید که تا وقتی به پشت پرده برسند، پاهایش روی زمین کشیده می‌شد و فریادش، در آسمان‌ بلند شد. (زمان جمله غلطه! ببین، ماضی استمراری با ماضی ساده قاتی شده! یه جا گفتی می‌شد، یه جا گفتی شد! بهتره زمان جمله درست بشه، مثلاً: و چنان دست پسر را گرفت و کشید که تا وقتی به پشت پرده برسند، پاهایش روی زمین کشیده شده و فریادش، به آسمان رسیده بود.)

سامان او را پشت پرده سفید رنگ برد و در یک حرکت، بلندش کرد و بر روی تختی انداخت. (تکرار واو ربط!)

دو نفری که در اتاق بودند، فورا جلو آمدند و دست‌های پسر را با دستبند چربی (چربی؟! منظورت چرمیه؟!) به تخت بستند.

- تورو به هرکی می‌پرستی آقا، خواهش می‌کنم ولم کن. من غلط کردم، ... خوردم! (این ممنوعه می‌خوره، حتی با سه نقطه که گذاشتی!) توروخدا بذار برم. به هیچکس حرف نمی‌زنم آقا...

خطاب به دو نفر از همارهانش (همراهانش! غلط تایپی!) گفت:

***

خب! توصیفات به اندازه بود گویا... نثرت رو دقت نمی‌کنی اصلا ولی که از خوانش و زیبایی متن کم میکنه! اون تیکه که اره برقی روشن کردن توصیف بیشتری می‌خوایت. من دلم‌خواست از صدای قطع شدنِ اجزای بدن یارو آگاه بشم، یا حتی اون سرخی خون رو ببینم، دلم می‌خواد ترس یارو رو بفهمم، با عرق کردنش، با نفس نفس زدنش و ...، که نبود گویا... همه‌چیز خوب داره ایده رو پیش میبره، مشکل دیگه بند نویسیه که بند اول رو یه خط می‌نویسی، میری سراغ بند بعدی سه خط می‌نویسی، این یه خط ریز این وسط میمونه. دیگه همین...

موفق باشی، تا پارت بعدی بدرود! @ Saye.H

 

 

به به!

خب خیلی ممنون ک ی سری نکات رو گفتی؛ ب خاطر سرعت تایپ بالام واقعا قبول دارم ک غلط املایی زیاد دیده میشه.

 دستت درست حتما ممنوعه هم ویرایش میکنم و  درمورد توضیحات اره برقی

خب خودم دلم میخواست با جزئیات تعریف کنم اما همچنان اعلام شده همینم خشونتش زیاده:|:)) ولی  بازم بشه یکم بیشترش میکنم

خیلی ممنون نایت عزیز^^

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

32 دقیقه قبل، Saye.H گفته است:

به به!

خب خیلی ممنون ک ی سری نکات رو گفتی؛ ب خاطر سرعت تایپ بالام واقعا قبول دارم ک غلط املایی زیاد دیده میشه.

 دستت درست حتما ممنوعه هم ویرایش میکنم و  درمورد توضیحات اره برقی

خب خودم دلم میخواست با جزئیات تعریف کنم اما همچنان اعلام شده همینم خشونتش زیاده:|:)) ولی  بازم بشه یکم بیشترش میکنم

خیلی ممنون نایت عزیز^^

برو با جزئیات تعریف کن خیالت تخت! این خیلی سطحی کرد این خشونت درست و حسابی رو. سکوت بره‌ها، یا کتاب‌هایی من خوندم که همه چیز رو توضیح میده. الان من نفهمیدم این یارو چطور نصف شد چیکار کنم؟! 

یه کشتن ساده بود دیگه😂 چرا سخت می‌گیرن؟! 

‏و من همیشه می‌خوردم به دری که بسته بود یا می‌رسیدم به جمعیتی که راه نمی‌دادند. حتی به عمد دست دراز می‌کردند تا نگذارند جلوتر بروم. می‌دانستم که نمی‌رسم، اما رفتم؛ تمام شب، تمام روز...

- او دیده‌ها را گوش‌زد می‌کرد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، Night shadow گفته است:

برو با جزئیات تعریف کن خیالت تخت! این خیلی سطحی کرد این خشونت درست و حسابی رو. سکوت بره‌ها، یا کتاب‌هایی من خوندم که همه چیز رو توضیح میده. الان من نفهمیدم این یارو چطور نصف شد چیکار کنم؟! 

یه کشتن ساده بود دیگه😂 چرا سخت می‌گیرن؟! 

چمیدونم روحیشون خیلی لطیفه :))

ایشالا پارتای جلوتر  با جزئیات بیشتری میگم! 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...