رفتن به مطلب

افسانه‌ی شهر راز| رقیه کاف کاربر انجمن نودهشتیا


رقیه.ڪاف
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: افسانه‌ی شهر راز

ژانر: تاریخی، فانتزی 

خلاصه:  افرا سام دختر خونده‌ی مشاور فرمانروای سرزمین اسرار و یکی از بانوان بالا رتبه‌ی قصره. دختر جسور و کنجکاوی که  از قضای روزگار و ناخواسته‌ پا تو یه ماجرای خیلی خطرناک می‌ذاره؛ ماجرایی که باعث میشه پرده از یه راز بزرگ برداره...

مقدمه: هیچ‌کس آن‌ها را به خاطر نخواهد آورد! آدم‌های قصه‌ی من، در جایی زندگی می‌کنند، که در هجوم دردهای زمان، به فراموشی سپرده شده‌است...

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید.

ناظر: @ ملیکا ملازاده  🌷 لطفا از پارت گذاری جدید نظارت شود.

صفحۀ نقد رمان 

گالری شخصیت‌های رمان

ویرایش شده توسط رقیه.ڪاف
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت‌اول

 

افرا:

 

گزارشم رو به بانوی اعظم تحویل دادم و به سمت اتاق استراحت رفتم، چشمم‌ که به اتاق استراحت افتاد، آه از نهادم بلند شد!

آخه این هم شانسه که من دارم؟ چرا باید با دشمن قسم خورده‌ام تو یه روز مسئول باشم!؟ حالا باز خوبه که من نوبت روزم و اون نوبت شب، وگرنه دوتایی قصر رو به آتیش می‌کشیدیم.

جلوی در اتاق استراحت وایسادم و نفس عمیقی کشیدم.

سر و کله زدن با خدمه‌ی زبون نفهم آشپزخونه به اندازه‌ی کافی خسته‌ام کرده، حالا باید با مایسا هم کل کل کنم‌!

خواستم برم جلو که در اتاق باز شد و گلسار بیرون اومد؛ متعجب نگاهش کردم.

- تو هنوز نرفتی؟ نوبت روز که خیلی وقته تموم شده.

نگاه مغموم و ناراحتش رو به چشم‌هام دوخت و چیزی نگفت، ولی همون یه نگاه برای شیرفهم‌ شدنم کافی بود.

- باز هم مجبورت کرده به جاش کار کنی؟

فقط سر تکون داد، اخم کردم و از شدت عصبانیت، دو طرف دامنم رو تو مشتم فشردم.

- دختره‌ی تنبل زورگو! دیگه کافیه! همین الان میرم همه چیز رو به بانوی اعظم میگم.

 جلو اومد، دستم رو گرفت و به چشم‌هام خیره شد.  ترس و اضطراب تو مردمک‌های  سیاه رنگش  موج می‌زد.

- نرو افرا! مایسا تهدیدم کرده، اگه به بانوی اعظم بگی...

نگاهم رو به چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش دوختم، سری تکون دادم و اجازه ندادم جمله‌اش رو تموم کنه.

- باشه، ولی تو باید بری خونه. می‌دونم که حال خواهرت خوب نیست و باید پیشش باشی! من به جای تو به خدمه سر می‌زنم.

رنگ نگاهش عوض شد و لبخند زد.

- واقعا؟ خیلی ممنون افرا، خیلی ممنون.

لبخند زدم و سر تکون دادم.

- برو لباس عوض کن و برگرد خونه، از طرف من هم به خواهرت سلام برسون.

برگشت تو اتاق و خیلی سریع لباس عوض کرد و رفت.

نفس عمیقی کشیدم، خب... این هم از این!

انگار امشب هم قرار نیست برم خونه.

مطمئنم پدرخونده نگرانم میشه، اما چاره‌ای نیست، باید مایسا رو ادب کنم!

حالا باز خوبه بهاره و هوا گرمه، وگرنه باید تا صبح روی محوطه‌ی قصر یخ می‌زدم...

آهی کشیدم، روبنده‌ی حریر مشکی رنگم رو بستم و راه افتادم سمت بخش نظافت، باید خدمتکارها رو می‌فرستادم سرکارهاشون.

داشتم از جلوی دفتر وزیر خزانه‌داری رد می‌شدم که دیدم نگهبان‌های دفتر وایساده خوابیدن!

رو به روشون وایسادم و دست به سینه شدم.

اِ اِ اِ... مرد‌های گنده رو ببین!

خب دوتا مجسمه می‌گذاشتیم اینجا که خیلی بهتر بود، تازه خیلی هم خوشگل‌تر می‌شد!

شکم‌ها رو! همین‌جوری می‌خورن و می‌خوابن که انقدر چاق شدن دیگه...

لبخند خبیثی روی لبم نشوندم و جلوتر رفتم.

سر پست نگهبانی می‌خوابین، ها؟ الان ادبتون می‌کنم!

ویرایش شده توسط رقیه.ڪاف
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌دوم

 

 جلو رفتم و به هرکدوم از نیزه‌هاشون یه لگد محکم زدم، هر دوشون با صدای بدی به زمین خوردن...

به حدی چاق بودن، که وقتی با زمین برخورد کردن زمین لرزید!

خودم رو به زحمت نینداختم و زدم زیر خنده.

صدای خنده‌ی من رو که شنیدن، سریع خودشون رو جمع و جور کردن و صاف وایسادن.

دست از خندیدن برداشتم و دست به سینه شدم.

- از کِی تاحالا نگهبان‌های قصر موقع نگهبانی می‌خوابن؟

نگهبانی که سمت راست وایساده بود اخم کرد:

- تو ما رو بیدار کردی؟

پوزخند زدم:

- مگه به جز من کس دیگه‌ای هم اینجا هست؟

اون یکی نگهبان با اخم نیزه‌اش رو به سمتم گرفت.

- دختره‌ی گستاخ! حقته همین‌جا شکمت رو پاره کنم.

با بی‌خیالی شونه بالا انداختم.

- هر کاری دوست داری بکن، فقط بدون بعدش به جرم قتل دختر وزیر خزانه‌داری اعدامت می‌کنن!

رنگ از رخ جفتشون‌ پرید.

سمت راستی خودش رو جمع و جور کرد و با تردید نگاهم کرد.

- تو... تو الان چی گفتی؟

با غرور سر بلند کردم و سعی کردم مثل مایسا پرافاده و خودپسند به نظر برسم.

- من مایسا فرخ هستم، دختر جناب فرخ، وزیر خزانه‌داری!

نیزه‌هاشون رو انداختن و جلوم زانو زدن، به زور جلوی خنده‌ام رو گرفته‌ بودم.

وقتی بانوی اعظم بشنوه مایسا تو کار نگهبان‌های قصر دخالت کرده و اینجوری باهاشون حرف زده حسابی عصبانی میشه...

بی‌صبرانه منتظرم واکنش مایسا رو ببینم!

شنیدن صدای نگهبان‌ها باعث شد به خودم بیام.

- ما رو ببخشید بانو!

اخم ظریفی روی پیشونیم نشوندم.

- باشه، می‌تونین بلند شین، ولی وای به حالتون اگه باز هم موقع مراقبت از دفتر پدرم بخوابین!

منتظر جوابشون نموندم و به راهم ادامه دادم.

اون شب به اسم مایسا تو کار اکثر بخش‌های قصر دخالت کردم، بعد هم یه گزارش ناقص و بد خط نوشتم و پایین تمام صفحه‌هاش نقاشی کشیدم.

یعنی دقیقا تمام کارهایی که بانوی اعظم به شدت ازشون بدش میومد رو انجام دادم.

و البته ناگفته نماند که خیلی هم بهم خوش گذشت!

بعد از اینکه گزارش رو کنار وسایل مایسا گذاشتم، به سمت خوابگاه بانوان دربار رفتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌سوم

 

صبح روز بعد، بعد از خوردن صبحانه راهی تالار بانوان ارشد شدم.

علی رغم اینکه پدر خونده‌ام یکی از مقامات درباره، برای ورود به این تالار خیلی زحمت کشیدم.

نه فقط من، همه‌ی کسانی‌ که این جا هستن، برای رسیدن به این تالار زحمت کشیدن... همه به جز مایسا!

همه می‌دونن که تو هیچ کدوم از آزمون‌های سه گانه‌ی ورودی شرکت نکرده و به خاطر رابطه‌ی پدرش با خانواده‌ی فرمانروا اینجاست، اما کسی جرات نمی‌کنه چیزی بگه.

برای همین هم ازش خوشم نمیاد.

بگذریم...

فکر می‌کردم خواب موندم، اما خوشبختانه به موقع رسیدم.

دستی به لباس‌هام کشیدم و سر جام، توی ردیف اول و کنار آلما نشستم.

جوری غرق خوندن کتاب بود، که متوجه اومدن من نشد.

نمی‌دونم تو این سر و صدا چطور می‌تونه کتاب بخونه؛ ناسلامتی صد نفر آدم اینجان که نود و هشت نفرشون دارن با هم پچ پچ می‌کنن!

بالاخره سر بلند کرد و من رو دید.

- اومدی؟ فکر کردم خواب موندی.

لبخند زدم.

- خودمم همین فکر رو می‌کردم، اما مثل اینکه به موقع رسیدم. چی می‌خوندی؟

نگاهی به کتاب انداخت.

- آداب زندگی در قصر! صبر کن ببینم! نگو که یادت نبود امروز روز آزمون معاونته.

یادم نبود، اما برای این‌که از سرزنش‌هاش در امان بمونم، نیشم رو تا ته باز کردم.

- نه می‌دونستم، آماده هم هستم.

نگاهی بهم انداخت و با تاسف سر تکون داد.

- آره، دارم می‌بینم... انگار این دفعه مایسا برنده میشه.

اسم مایسا رو که شنیدم ناخودآگاه اخم کردم، اما وقتی یادم اومد دیشب چه کارهایی کردم، اخمم پاک شد و جای خودش رو به یه لبخند عمیق داد...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌چهارم

 

 

انگار آلما فهمید یه چیزی تو فکرمه، که نگاه موشکافانه‌اش رو به چشم‌هام دوخت.

- این دفعه دیگه چه بلایی سرش آوردی؟ نکنه باز هم سوسک ریختی تو وسایلش؟

لبم رو تو دهنم کشیدم و ابرو بالا انداختم. خواست چیزی بگه که بانوی اعظم وارد تالار شد.

زمزمه‌ها خوابید، همه سر جاشون وایسادن و تعظیم کردن.

زیر چشمی به چهره‌ی بانوی اعظم نگاه کردم، اخم روی صورتش رو که دیدم فهمیدم خبر کارهای دیشبم رو شنیده، اما حسم می‌گفت یه اتفاق دیگه هم افتاده...

انگار یه چیزی کم بود! یه ذره که دقت کردم فهمیدم چی...

هیچ‌کدوم از بانوان معاون همراهش نبودن!

ضربه‌ی آرومی به بازوی آلما زدم، متعجب نگاهم کرد. کمی به سمتش خم شدم و صدام و پایین آوردم.

- پس بانو مهرین و بانو درناز کجان؟

نگاه کوتاهی به بانوی اعظم انداخت.

- دیروز عصر که تو رفتی به بخش شمالی سرکشی کنی، بانو درناز سکته کردن، ولی دلیل غیبت بانو مهرین رو نمی‌دونم.

خواستم جوابش رو بدم، که صدای بانوی اعظم بلند شد.

- همون‌طور که می‌دونین امروز، روز آزمون معاونته، از بین بیست بانوی ارشدی که تو این تالار هستن، دو نفر به عنوان معاونین من انتخاب میشن تا در نبود من به امور بانوان دربار رسیدگی کنن، اما پیش از شروع آزمون باید مطلبی رو بهتون بگم... متأسفانه بانوی معاون درناز شب گذشته از دنیا رفتن؛ بانوی معاون مهرین هم به دلیل کسالت استعفا دادن... این یعنی به جای نمره‌ی معیار، دو نفری که نمره‌ی بالاتری بگیرن ارتقاء رتبه می‌گیرن. فهمیدین؟

صدای هر صد نفرمون تو تالار پیچید.

- بله بانو!

سری تکون داد و نشست، ما هم نشستیم و امتحان شروع شد...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌پنجم

 

مثل همیشه از آخر شروع کرد و این یعنی من و آلما و مایسا سه نفر آخر بودیم.

دیگه کم کم داشت خوابم می‌برد که صدام زد.

- افرا سام!

خودم رو جمع و جور کردم و به بانو نگاه کردم.

- بله بانو؟

کتابی که جلوش بود رو ورق زد و شروع کرد به سوال پرسیدن.

از من هم مثل بقیه پنج تا سوال پرسید که چهارتا رو درست جواب دادم، اما سر سوال پنجم کمی گیج شدم، که خوش‌بختانه به موقع درستش کردم.

بعد از من نوبت آلما بود، که خیلی مسلط و با آرامش به هر پنج سوال جواب داد.

و اما آخرین نفر، مایسا!

چنان با صدای بلند و رسا اولین سوال رو جواب داد که گفتم همه چیز تمومه و حتما نمره‌ی کامل رو می‌گیره.

خیلی از دخترها هم به خاطر تسلط زیادش براش دست زدن، ولی از اون‌جايی که جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن و هنوز چیزی معلوم نبود سکوت کردم و چیزی نگفتم.

سر سوال دوم که مربوط به ترتیب رتبه‌ها بود شش رتبه رو جا به جا گفت و باعث خنده‌ی همه شد.

آخه کجای دنیا رتبه‌ی یه وزیر از سرپرست خدمتکارها پایین تره؟

سوال سوم رو هم کلا جواب نداد، موند دو سوال آخر که با کلی تردید جوابشون رو داد و آخر سر مشخص شد یکیش اشتباه بوده.

با تاسف به چهره‌ی سرخورده و عصبیش نگاه کردم.

دو هفته‌ی تمام گلسار‌ بیچاره‌ رو مجبور می‌کرد شب‌ها به جای خودش تو قصر بمونه، که بتونه برای این آزمون آماده بشه و این هم نتیجه‌اش!

بانوی اعظم بلند شد و به کاغذی که تو دستش بود نگاه کرد.

- خب، فکر می‌کنم همه‌تون می‌دونین دو نفر برتر کی هستن، اما طبق قوائد اسمشون رو براتون می‌خونم... نفر اول: آلما تارخ و نفر دوم: افرا سام! از همین لحظه شما دو نفر رو به عنوان معاونین خودم منصوب می‌کنم، دفتر کارتون از تالار بانوان به تالار مخصوص منتقل میشه و وظیفه‌تون نظارت بر کار بانوان ارشد و بقیه‌ی بانوان درباره...

با لبخند عمیقی به آلما که از خوش‌حالی در حال گریه کردن بود نگاه کردم.

من هم به خاطر ارتقاء رتبه‌ام خوشحال بودم، ولی نه به اندازه‌ی آلما. فقط کسی با شرایط اون می‌دونست رسیدن به چنین جایی درحالی که خانواده‌ات تو فقر و نداری غرق شدن یعنی چی! نفس عمیقی کشیدم و به میزم خیره شدم.

خانواده! کاش منم یه خانواده‌ی واقعی داشتم، نه این‌که منکر زحمات پدرخونده و مادرخونده‌ام بشم، نه!

ولی... گاهی دلم می‌خواد بدونم کی هستم پدر و مادر واقعیم چه شکلی بودن...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت‌ششم

 

جلوی آینه وایسادم و با لبخند به لباس سرخ و سفیدم نگاه کردم.

شکلش با لباس‌های بانوان دربار فرق چندانی نداشت، چیزی که این لباس رو خاص می‌کرد رنگش بود!

طبق قانون درجه و رتبه‌ی بانوان دربار با رنگ لباسشون مشخص میشه‌..‌.

پایین‌ترین درجه سفیده، بعد از اون صورتی و سفید، بعد هم قرمز و سفید و در آخر قرمز خالص.

دست از خیره شدن به خودم برداشتم و با قدم‌های آروم به سمت در اتاق رفتم.

می‌دونستم که همه‌ی بانوان دربار پشت در اتاق جمع شدن، که من رو با این لباس ببینن و بهم تبریک بگن... همه به جز مایسا!

ترجیح دادم وقتم رو با فکر کردن به اون دختر از خود راضی تلف نکنم و به جاش از موفقیت جدیدم لذت ببرم.

همین که از اتاق خارج شدم دوره‌ام کردن و شروع کردن به تعریف و تمجید...

می‌دونستن که موفقیت من، به نفع اون‌ها هم هست. چون با سخت‌گیری و زورگویی به شدت مخالف بودم و اجازه نمی‌دادم مایسا اذیتشون کنه.

مشغول حرف زدن با دخترها بودم، که متوجه ورود آلما شدم.

مثل همیشه زیبا و برازنده به نظر می‌رسید، چقدر این رنگ بهش میومد!

با لبخند عمیقی به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم.

- وای آلما چقدر این لباس بهت میاد، خیلی خوشگل شدی!

ریز ریز خندید و به سر تا پام نگاه کرد.

- نه به اندازه‌ی تو! خوشحالم که قراره با تو کار کنم، نه مایسا.

نیشم‌ رو تا ته باز کردم و خواستم جوابش رو بدم که صدای یکی از دخترها بلند شد.

- بانو آلما! بانوی اعظم گفتن به تالار مخصوص برین تا حکم‌تون رو از ملکه بگیرین!

آلما با لبخند سر تکون داد و به من نگاه کرد.

- بریم؟

تند تند سر تکون دادم و جلوتر راه افتادم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌هفتم

 

اونقدر هیجان داشتم که فاصله‌ی بین تالار بانوان تا تالار مخصوص رو تقریبا دویدم.

چند لحظه بیرون تالار وایسادم که نفسم جا بیاد و آلما هم بهم برسه.

آروم که شدم، دستی به لباسم کشیدم و کنار آلما ایستادم، خدمتکار که دید هر دومون هستیم خیلی آروم در تالار رو باز کرد و ورودمون‌ رو اعلام کرد.

بعد از اینکه اجازه‌ی ورودمون‌ صادر شد، با قدم‌های آروم و شمرده وارد تالار شدیم.

سقف آینه‌کاری شده و دیوارهای حکاکی شده با طرح گل و مرغ... این‌جا همونقدر که خدمتکارها می‌گفتن زیبا و رویاییه!

دست از دید زدن تالار برداشتم و حواسم رو دادم به بانوی اعظم و ملکه، که به ندرت از اقامتگاهش بیرون می‌اومد.

البته بیرون می‌اومد، ولی پیش ما نمی‌اومد.

همون‌طور که آموزش دیده بودیم، تو پنج قدمی ملکه ایستادیم و تعظیم کردیم.

ملکه با لبخند نگاه‌مون کرد و سر تکون داد.

- راحت باشین!

بله بانویی گفتیم و صاف ایستادیم، از برق نگاه بانوی اعظم مشخص بود که خیلی ازمون راضیه و همین باعث می‌شد بیشتر ذوق کنم.

شنیدن صدای ملکه حواسم رو از بانوی اعظم پرت کرد.

- هر دوی شما برازنده و زیبا هستین، خوشحالم که چنین دخترهایی قراره به امور بانوان دربار نظارت کنن.

لبخند زدم.

- شما لطف دارین بانو.

لبخند عمیقی روی لبش نشست، آروم از جاش پاشد و دوتا توماری که روی میز بودن رو برداشت.

جلومون وایساد و تومارها رو به طرفمون گرفت.

- این حکم انتصاب شماست! از این به بعد هردوی شما نماینده‌های رسمی من و ملکه‌ی مادر هستین!

درحالی که سعی می‌کردم لرزش دست‌هام رو کنترل کنم، تومار رو گرفتم و بازم تعظیم کردم.

بانوی اعظم هم قدمی به جلو برداشت و کنار ملکه ایستاد.

- از اونجایی که معاونین قبلی خیلی ناگهانی از اینجا رفتن، کارهای نیمه تمام زیادی داریم که باید بهشون رسیدگی بشه... پس وقتی برای استراحت نمی‌مونه، برین و کارتون رو شروع کنین!

آلما تومار رو تو دستش فشرد و به بانوی اعظم خیره شد.

- نگران نباشین، خیلی زود به همه‌شون رسیدگی می‌کنیم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌هشتم

 

باهم از تالار خارج شدیم و به سمت اتاق کار جدیدمون رفتیم.

می‌دونستم که کار تو تالار مخصوص خیلی سخت‌تر از کار تو تالار بانوان درباره، ولی خب اینکه بتونم کار کنم و تقریبا به اندازه‌ی پدرخونده‌ام حقوق داشته باشم بهم حس قدرت می‌داد.

به محض ورود به اتاق با یه کوه گزارش تایید نشده و لیست کار مواجه شدیم.

آهی کشیدم و به آلما نگاه کردم.

- بهتره تقسیم کار کنیم، تو به گزارش‌ها برس و من به تخلفات، ظهر که شد جامون رو عوض می‌کنیم.

لبخند زد و سر تکون داد، می‌دونست کارهای عملی رو خیلی دوست دارم؛ برای همین هم اعتراض نکرد.

لیست کارها رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم.

دوتا بازجویی، سه تا توبیخ به خاطر گزارش ناقص و آموزش آداب قصر به شاهزاده کیادخت.

چه روزی بشه امروز!

لیست رو تو دستم فشردم و با شوق و ذوق از اتاق خارج شدم.

اول به تالار بانوان رفتم، چون راهش نزدیک‌تر بود.

سه تا از دخترها باید به خاطر کوتاهی تو نوشتن گزارش توبیخ می‌شدن.

طبق قانون قصر، تنبیه بدنی برای بانوان دربار و خدمه‌ی زن ممنوع بود و باید بسته به اشتباهشون از حقوقشون کسر می‌شد و اضافه‌کاری می‌کردن.

همون طور که انتظار داشتم، اولین کسی که اسمش رو به عنوان خطاکار بهم دادن مایسا بود.

با اخم بهش نگاه کردم و رو به روش ایستادم.

- تو این ماه این شیشمین باریه که تو نوشتن گزارش کوتاهی می‌کنی...‌ چرا قوانین رو نادیده می‌گیری؟

پوزخندی زد و دست به سینه شد.

- من مایسا فرخم! دختر جناب فرخ و نوه‌ی برادر ملکه‌ی مادر! فکر نکن حالا که ارتقاء رتبه گرفتی ازت می‌ترسم. من هرگز به بی‌سر و پایی مثل تو جواب پس نمی‌دم.

متقابلاً پوزخند زدم و ابرو بالا انداختم.

- اول اینکه همه‌ی بانوان دربار تو رو می‌شناسن و می‌دونن کی هستی، پس لازم نیست خودت رو معرفی کنی، دوم اینکه من ارتقاء رتبه نگرفتم که تو ازم بترسی، ارتقاء رتبه گرفتم چون لیاقتش رو داشتم! و سوم اینکه علاوه برکسری حقوق به خاطر کوتاهی تو نوشتن گزارش، به خاطر سرپیچی از قوانین و توهین به مافوقت باید یه هفته تو بخش شستشوی لباس اضافه‌کاری کنی.

صدای پچ پچ بقیه بلند شد.

با لبخند پیروزمندانه‌ای به چهره‌ای سرخ‌شده‌ی مایسا نگاه کردم و قدمی جلو رفتم.

- به نفعته سعی نکنی از کسی کمک بگیری یا کسی رو مجبور کنی به جات کار کنه، وگرنه با شخص ملکه و بانوی اعظم طرفی، می‌فهمی که چی میگم؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌نهم

 

از شدت خشم چنان دندون‌هاش رو روی هم می‌سابید، که صدای تیریک تیریکشون رو از چند قدم اون طرف‌تر هم می‌شد شنید!

اهمیتی به چهره‌ی عصبانیش ندادم و به دو نفر دیگه نگاه کردم. معلوم بود که با خاطر سخت‌گیریم با مایسا حسابی ازم ترسیده بودن.

نفس عمیقی کشیدم و با سر بهشون اشاره کردم.

- شما دوتا! چون بار اولتون بود فقط از حقوقتون کم میشه. می‌تونین برین.

تعظیم کردن و تقریبا فرار کردن.

با لبخندی سرشار از رضایت، به سمت اتاق بازجویی حرکت کردم، دو تا از خدمتکارها رو به خاطر کارهای مخفیانه و احتمال جاسوس بودن دستگیر کرده بودن و این وظیفه‌ی من بود که بفهمم جاسوس هستن یا نه.

بعد از مطالعه‌ی گزارش نگهبان‌ها و شنیدن حرف‌هاشون، وارد اتاق اول شدم و به دختری که پشت میز نشسته بود و مثل بید می‌لرزید نگاه کردم.

صورتش خیس اشک بود و کاملا مشخص بود که خیلی ترسیده...

لبخند کمرنگی زدم و‌ رو به روش نشستم.

- اسمت چیه؟

از جا پرید و گیج و منگ نگاهم کرد. آهی کشیدم و بدون ذره‌ای تغییر تو لحن و حالت صورتم، حرفم رو تکرار کردم:

- پرسیدم اسمت چیه؟

قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید.

- فرانه!

سری تکون دادم و کمی روی صندلی جا به جا شدم.

- طبق اطلاعات اداره‌ی خدمه، تو تو قسمت غربی کار می‌کنی، اما نگهبان‌ها تو قسمت جنوبی و جلوی دفتر وزرات دفاع دستگیرت کردن... اونجا چیکار داشتی؟

بغضش ترکید، شروع به گریه کردن کرد و همزمان بریده بریده برام توضیح داد:

- باور... کنین... من... جاسوس... نیستم... من...‌ تازه استخدام... شدم... قصر... رو... خوب نمی‌شناسم... گم شده بودم... خواستم برگردم... به محل استراحت خدمه... که سر از اونجا در آوردم... و دستگیر شدم.

نفس عمیقی کشیدم و به زبان سومانی(کشور همسایه) زمزمه کردم:

- اون یکی که نبود، اینم که نیست... پس من اطلاعات رو از کی بگیرم؟ جناب مانی(وزیر اعظم سومان) حتما عصبانی میشن...

همزمان زیر چشمی فرانه رو زیر نظر داشتم، با کنجکاوی نگاهم می‌کرد و این نشونه‌ی خوبی بود.

آهی کشیدم، پاشدم و به سمت در اتاق راه افتادم که یهو...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌دهم

 

- صبر کن!

سر جام خشک شدم، اون سومانی حرف‌ زد!

درحالی که سعی می‌کردم عادی باشم به سمتش چرخیدم.

- چیه؟

به دور و برش نگاه کرد و کمی خم شد.

- تو هم فرستاده‌ی جناب مانی هستی؟

خودم رو به اون راه زدم.

- نمی‌دونم از چی حرف می‌زنی، به سرنگهبان می‌گم بیشتر تحقیق کنه و اگه بی‌گناه بودی آزادت کنه.

پاشد و با سرعت به سمتم اومد.

- گوش کن! اونا من رو گرفتن، ولی تونستم بخش زیادی از اطلاعات محرمانه‌شون رو از دفتر وزیر دفاعشون بردارم و قبل از اینکه ببیننم یه جایی مخفیشون کنم؛ تو باید بری سراغشون و اونا رو برسونی به جناب مانی.

ای آدم آب زیر کاه! بی‌تربیت چقدر خوب نقش بازی می‌کنه ها... می‌خواستم بگم آزادش کنن!

نفس عمیقی کشیدم و به چشم‌هاش خیره شدم.

- کجا گذاشتی‌شون؟

زبونش رو روی لبش کشید و صداش رو تا جایی که می‌تونست پایین آورد.

- رو به روی دفتر وزیر دفاع یه باغچه‌ هست، اون‌جا چالشون کردم.

سری تکون دادم.

- باشه، بقیه‌اش رو بسپر به من. نگران آزادیت هم نباش، خودم حلش می‌کنم...

با لبخند عمیقی تند تند سر تکون داد.

از اتاق بیرون رفتم و به چهره‌ی منتظر سرنگهبان نگاه کردم.

- بفرستینش زندان، دوتا سرباز رو هم همراه من بفرستین، تا مدارکی که دزدیده رو پیدا کنیم.

ابروهاش تا آخرین حد بالا رفت.

- اعتراف کرد؟

لبخند مرموزی زدم.

- یه جورایی!

چیزی نگفت، بدون معطلی وارد اون یکی اتاق شدم.

این یکی از خدمه‌ی بخش رخت‌شویی بود، که تو ساعت استراحتش به بخش شمالی و نزدیک اقامتگاه ملکه رفته بود. اون‌طور که سرنگهبان می‌گفت خودش اعتراف کرده جاسوسه و من فقط باید اعترافاتش رو تأیید کنم.

رو به روش وایسادم و دست به سینه شدم.

- کابان آذر، درسته؟

پوزخند زد.

- ای بابا! تو دیگه از جونم چی می‌خوای؟ من همه چیز رو به اون یارو خیکیه گفتم، بیاین ببرین اعدامم کنین دیگه.

آهی کشیدم و قدمی جلوتر رفتم.

- من کسی هستم که تشخیص میدم حکم تو چیه، پس بی‌خودی واسه خودت رأی صادر نکن!

با کلافکی مشت‌هاش رو روی میز کوبید.

- اَه! این دیگه چه وضعشه؟ من خودم دارم میگم جاسوسم، جا... سوس! ببرین اعدامم کنین دیگه، این بچه بازیا چیه؟

پلک‌هام رو روی هم فشردم و سعی کردم آروم باشم. حس می‌کردم یه جای کار می‌لنگه...

بدون اینکه به اعتراض‌هاش توجه کنم، از اتاق بیرون رفتم و به سرنگهبان نگاه کردم.

- این یکی فعلا باید این‌جا بمونه تا من تحقیقاتم رو کامل کنم. اون رو بفرستین زندان.

مشخص بود تعجب کرده، ولی چیزی نگفت و سر تکون داد.

با دوتا از سربازها راهی دفتر وزیر دفاع شدیم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌یازدهم

 

سربازها مشغول گشتن شدن و من به کابان و دلیل کارش فکر کردم.‌

 آخه مگه میشه یه نفر انقدر به مجرم بودنش اصرار کنه، اونم جاسوسی که مجازات بی‌قید و شرطش اعدامه!

خب، مثل اینکه لازمه یه سر به خونه‌ی این دختره بزنم...

تو فکر بودم که با شنیدن صدای یکی از سربازها از جا پریدم.

- بانو! بیاید اینجا، پیداش کردم!

سریع خودم رو بهش رسوندم، یه بسته‌ دستش بود، شبیه یه کتاب که لای پارچه پیچیده شده بود.

پارچه رو باز کردم و به کاغذهایی که وسطش بودن نگاه کردم.

همون‌طور که حدس می‌زدم مختصات محرمانه‌ی نظامی بود.

نفس عمیقی کشیدم و سری تکون دادم.

- خیل خب، من این رو می‌برم به تالار مخصوص، شما هم می‌تونین برین.

بدون اینکه منتظر جوابشون بمونم به سمت تالار حرکت کردم.

 دلم می‌خواست هر چه زودتر اون مدارک رو تحویل بدم و برم سراغ خونه‌ی کابان، حسم بهم می‌گفت جواب تمام سوال‌هام رو اونجا پیدا می‌کنم...

انقدر درگیر رسیدن به جواب‌هام بودم که نفهمیدم چه طوری رسیدم به تالار.

وارد دفترکار خودم و آلما شدم و برگه‌ها رو گذاشتم روی میزش، متعجب نگاهم کرد.

- اینا چیه؟

نفس عمیقی کشیدم. 

- نقشه‌های محرمانه‌ی نظامی، یکی از اون دوتا دختری که گرفته بودن تو باغچه‌ی جلوی دفتر وزیر دفاع قایمشون کرده بود.

ابرو بالا انداخت. 

- به این زودی اعتراف کرد؟!

با لبخند بهش چشمک زدم.

- من رو دست کم گرفتی ها، یه جوری ازش اعتراف گرفتم که خودش هم نفهمید.

خندید.

- پس گولش زدی، هوم؟

سری تکون دادم.

- یه جورایی!

دست به سینه شد.

- با اون یکی چیکار کردی؟

تره‌ای از موهای پر چین و شکنم رو توی دستم گرفتم.

- اوم... خب شاید سر درآوردن از کار اون یه کم وقت ببره.

خندید.

- که این‌طور... موفق باشی!

لبخند زدم.

- بررسی گزارش‌ها چه طوری پیش میره؟ 

شونه بالا انداخت.

- خوبه، حداقل دردسرش کمتره.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌دوازدهم

یه لبخند ملیح و آلما خرکن تحویلش دادم و رو به روش نشستم.

- آلما... تو که دوست خوب منی، میشه امروز عصر واسه آموزش شاهدخت بری عمارت میخک؟ قول میدم بعدا نصف گزارش‌ها رو به جات بررسی کنم.

خندید و ابرو بالا انداخت.

- حالا کجا می‌خوای بری که حاضر شدی به خاطرش از بازی کردن با شاهدخت بگذری؟

لب‌هام رو روی هم فشردم.

- بیرون از قصر یه کاری دارم، مربوط به کابانه.

آهی کشید و سر تکون داد.

- باشه، فقط قول بده بعدش بری خونه، الان سه روزه که خونه نرفتی، نگرانت میشن.

نیشم رو تا ته باز کردم.

- باشه، قول میدم، خب من دیگه برم تا دیر نشده.

با لبخند بدرقه‌ام کرد.

از دفتر خارج شدم و به خوابگاه رفتم، باید لباس‌هام رو عوض می‌کردم...

بعد از اون فاصله‌ی دفتر تا دروازه‌ی قصر رو دویدم، نزدیک دروازه که رسیدم نفسی تازه کردم و خیلی آروم و متین قدم برداشتم. 

آدرس خونه‌ی کابان رو قبلا حفظ کرده بودم، ولی از اونجایی که تا حالا تنها تو شهر نچرخیده بودم هیچ‌جا رو نمی‌شناختم.

دور و برم چشم چرخوندم که یکی رو پیدا کنم و ازش بپرسم این آدرس کجاست.

اوم... آها! اون خانومه خوبه، به نظر مهربون میاد.

نیشم رو تا ته باز کردم‌، به سمتش رفتم و جلوی دکه‌اش وایسادم.

- سلام، ببخشید شما می‌دونین...

پرید وسط حرفم.

- باید یه چیزی بخری!

متعجب نگاهش کردم.

- ولی من فقط یه سوال...

بازم نذاشت جمله‌ام رو تموم کنم.

- باید یه چیزی بخری! اگه یه چیزی بخری جوابت رو میدم.

وا... مردم چرا اینجوری شدن؟ مثل این‌که چاره‌ای نیست.

تو بساطش چشم چرخوندم و یه گل‌سر برداشتم، یه گل پنج‌پر صورتی...

- دو سکه!

نفس عمیقی کشیدم و پول گل‌سر رو بهش دادم.

- حالا جواب سوالم رو میدین؟

سر تکون داد. لبخند زدم.

- مغازه‌ی مهرداد کفاش کجاست؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌سیزدهم

 

دست به سینه شد.

- می‌دونی بازار پروان کجاست؟

بازار پروان؟ آها! 

همون‌جایی که پارچه و ابریشم می‌فروشن...

سر تکون دادم.

- آره. 

مشغول مرتب کردن وسایلش شد.

- آخر از اون بازار یه کوچه‌ی باریک هست، مغازه‌ی مهرداد کفاش وسط اون کوچه‌اس.

با لبخند ازش تشکر کردم و راه افتادم.

نزدیکای بازار که رسیدم صدای قار و قور شکمم بلند شد. 

به آسمون نگاه کردم، چقدر زود ظهر شد...

حالا قار و قور شیکمم‌ رو چیکار کنم؟ 

اوم... آها! اونجا یه غذاخوری هست!

تا به خودم بیام پشت یکی از میزهاش منتظر آماده شدن سفارشم بودم...

ظرف غذا رو که جلوم گذاشتن، گل‌سر رو به موهام زدم و مشغول خوردن شدم.

بعد از پر کردن خندق بلا، به راهم ادامه دادم و پرسون پرسون خودم رو به خونه‌ی کابان رسوندم.

جلوی در چوبی خونه‌اش وایسادم و نفس عمیقی کشیدم. 

خب، اینم از طولانی‌ترین گردش من تو شهر... یه نصفه روز طول کشید تا اینجا رو پیدا کنم.

یه قدم جلو رفتم و در زدم، چند لحظه بعد یه دختر بچه‌ی چهار پنج ساله در رو باز کرد و منتظر نگاهم کرد. 

لبخند زدم و کمی به سمتش خم شدم.

- سلام، خونه‌ی کابان اینجاست؟ 

اخم کرد.

- تو کی هستی؟

پاشدم وایسادم.

- من افرام، دوست کابان. مادرت خونه‌است؟

سر تکون داد و کنار رفت.

وارد شدم و تو حیاط چشم چرخوندم. من رو باش که فکر می‌کردم بیرون خونه‌شون داغونه؛ توش که از بیرونش داغون‌تره...

پشت سر اون دختر بچه وارد خونه شدم و خودم رو به مادر کابان معرفی کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌چهاردهم

 

بهش گفتم چی شده و می‌خوام به دخترش کمک کنم، ولی فقط بغض کرد و گفت چیزی نمی‌دونه.

- گوش کنین خانوم! من می‌خوام به دخترتون کمک کنم و نجاتش بدم، برای همین هم باید بدونم دلیل این کارهاش چیه؛ پس...

اجازه نداد حرفم رو تموم کنم.

- گفتم که من چیزی نمی‌دونم، بیشتر از مزاحمم نشو و از اینجا برو.

وا... مردم چرا امروز این‌جوری شدن؟ اون از اون زن‌ فروشنده، اینم از این...

ناراحت و دست از پا درازتر از خونه بیرون اومدم و در حیاط رو باز کردم، اما همین که خواستم برم بیرون حس کردم دامنم کمی از پشت کشیده شد.

چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم، همون‌طور که حدس می‌زدم تابان بود.

- چی شده؟

چتری‌های حنایی رنگش رو پشت گوشش فرستاد.

- تو می‌تونی به خواهرم کمک کنی؟

زانو زدم که هم‌ قدش بشم.

- تو چیزی می‌دونی؟ می‌دونی چرا خواهرت اون‌ کار رو کرد؟

سر تکون داد.

- قول میدی اگه بهت بگم نذاری بکشنش؟

سر تکون دادم.

- قول میدم، حالا بگو چی می‌دونی.

انگشت‌های کوچولوش رو توی هم قفل کرد.

- کابان به بانو مهرسا بدهکاره، ولی ما اون‌قدر پول نداریم که بدهیش رو بدیم... برای همین هم می‌خواد کاری کنه که اعدامش کنن‌ و بدهیش رو بپردازن.

یه لحظه خشکم زد. یعنی مبلغ این بدهی انقدر زیاده که اون دختر رو به این‌جا رسونده؟

به تابان نگاه کردم.

- مگه بدهی خواهرت چقدر بود؟ 

کمی فکر کرد.

- هفتصد سکه. 

عجیبه! این مبلغ رو بعد از چند ماه کار کردن تو قصر هم می‌تونست جمع کنه، پس چرا...

- البته اصل بدهیش هفتصد سکه‌اس، سودش رو هم اگه حساب کنیم میشه دو هزار و صد سکه!

چرخیدم و متعجب به کسی که به دیوار تکیه کرده بود نگاه کردم.

- تو کی هستی؟ 

لبخند کمرنگی زد، تکیه‌اش رو از دیوار گرفت و جلوتر اومد.

- من سهام، دختر مهرداد کفاش. مغازۀ پدرم سر همین کوچه‌اس.

نگاهی به سر تا پاش انداختم.

- اگه دختری پس چرا لباس مردونه پوشیدی؟

خندید.

- وقتی تنها فرزند یه خانواده باشی یاد می‌گیری بعضی وقت‌ها باید مرد باشی تا این جماعت قبولت داشته باشن.

شونه بالا انداختم.

- اینم حرفیه... راستی من افرام، یکی از بانوان دربار و کسی که می‌خواد به کابان کمک کنه، تو بانو مهرسا رو می‌شناسی؟ می‌دونی چه جوری باید پیداش کنم؟

توی کوچه سرک کشید و دستم رو گرفت.

- این‌جا نمیشه حرف زد، باهام بیا.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌پانزدهم

 

تابان رو فرستادم تو خونه و خودم دنبالش رفتم. وارد یه خونه‌ی دیگه شدیم و رفتیم تو یکی از اتاق‌ها.

- اینجا کجاست؟

به در و دیوار اتاق نگاه کرد و لبخند زد.

- اینجا اتاق منه، می‌دونم که در شأن یه بانوی دربار نیست، ولی...

پریدم وسط حرفش.

- این چه حرفیه؟ اینجا خیلی هم قشنگه! 

لبخند زد.

- ممنون، ولی من نیاوردمت این‌جا که درباره‌ی خونه نظر بدی. آوردمت که بهت بگم کابان از اون زن نزول گرفته و اون عفریته هم ترسناک‌تر از چیزیه که فکرش رو بکنی. تنها راهی که برای کمک به کابان داری اینه که به جاش بدهیش رو بپردازی.

اخم کردم.

- منظورت از اون زن، بانو مهرساست؟

سر تکون داد.

- آره، ولی راستش جرات نمی‌کنم اسمش رو به زبون بیارم... اون همه جای شهر چشم‌ و گوش داره. کافیه اسمش رو ببری که شب نشده بیان سراغت... خیلی از درباری‌ها رو هم تحت اختیار داره، حتی شنیدم که میگن از فرمانروا هم قدرتمندتره.

باورم نمی‌شد، مگه میشه کسی تا این حد قدرت داشته باشه؟

کاملا مشخصه این نفوذش نتیجه‌ی تلاش و درستکاریش نیست، پس چرا کسی سعی نمی‌کنه مجازاتش کنه؟

- این همه قدرت رو مطمئنا از راه خوبی به دست نیوورده، نه؟

سر تکون داد.

- وقتی اینجا ساکن شد فقط یه مغازه‌ای پارچه فروشی کوچیک داشت، ولی حالا نصف مغازه‌های بازار پروان رو خریده و تنها کسیه که اجازه‌ی تجارت طلا با کشورهای همسایه رو داره.

کمی فکر کردم و بهش نزدیک‌تر شدم.

- تو می‌دونی کجا می‌تونم ببینمش؟ 

جا خورد.

- دو ساعته دارم سعی می‌کنم بهت بفهمونم نمی‌تونی باهاش دربیفتی، اونوقت ازم آدرسش رو می‌خوای؟

دست به کمر شدم.

- تو از کجا می‌دونی من می‌خوام باهاش در بیفتم؟

فقط نگاهم کرد، نفس عمیقی کشیدم.

- خیل خب، باشه... من تسلیمم! می‌خوام برم سراغش، ولی باور کن اون‌قدرها هم که فکر می‌کنی ضعیف نیستم؛ اگه اون زن واقعاً تا این حد خطرناکه می‌تونه کشور رو به نابودی بکشه و من باید قبل از اینکه دست به کار بزرگتری بزنه جلوش رو بگیرم.

لبخند مشکوکی زد.

- بگیرم نه، بگیریم! من هم باهات میام.

متعجب نگاهش کردم.

- مطمئنی از پسش برمیای؟

سر تکون داد.

- شک نکن! خیلی وقته می‌خوام یه جوری ازش انتقام بگیرم و منتظر یه فرصت مناسبم... اون زن باعث مرگ مادر منه!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌شانزدهم

 

شونه‌ای بالا انداختم، این‌طور که پیداست سها یه دلیل محکم برای طرف شدن با مهرسا داره؛ پس می‌تونم بهش اعتماد کنم...

جلو خزیدم، دستش رو گرفتم و لبخند زدم.

- پس پاشو بریم!

متعجب نگاهم کرد.

- الان؟ صبر نکنیم بازار یه کم شلوغ‌تر بشه؟

خندیدم و پاشدم.

- من که نگفتم بریم سراغ مهرسا... البته سراغ اون هم میریم، ولی قبل از اون باید به چند جای دیگه هم سر بزنیم.

سری تکون داد و پاشد، از خونه بیرون اومدیم و راه افتادیم...

منتظر بودم ازم بپرسه کجا میریم؛ ولی چیزی نگفت، من هم حرفی نزدم تا اینکه رسیدیم جلوی خونه‌.

- این‌جا کجاست؟

لبخند زدم و بدون اینکه جوابش رو بدم وارد محوطه‌ی عمارت شدم.

چند قدم که رفتم متوجه شدم که دنبالم نمیاد، به سمتش چرخیدم و دست‌هام رو به کمرم زدم.

- پس چرا وایسادی؟ بیا دیگه.

با تردید به سمتم اومد.

-‌ چرا نمیگی اینجا کجاست؟ صاحب این خونه کیه؟

خواستم جوابش رو بدم که سر و کله‌ی آیلین، خدمتکارم پیدا شد.

- بالآخره اومدین خانوم؟ مادرتون خیلی نگرانتون بودن، دیگه داشتن آماده می‌شدن که بیان به قصر و ببیننتون!

خندیدم و ابرو بالا انداختم.

- واقعا؟

سر تکون داد و به سها نگاه کرد.

- ببخشید، ایشون کیه؟

لبخند زدم و دست سها رو‌ گرفتم.

- این دوست جدید من سهاست، قراره بهم کمک کنه یه پروندۀ خیلی مهم رو حل کنم.

لبخند زد و سر تکون داد.

- خوشبختم!

 به سمت سها چرخیدم و به آیلین اشاره کردم.

- اینم آیلینه...

آیلین پرید وسط حرفم.

- من خدمتکار شخصی بانو هستم!

اخم کردم.

- خدمتکار نه، دوست! دفعۀ دیگه که خودت رو‌ خدمتکار من معرفی کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی، فهمیدی؟

فقط سر تکون داد، لبخند زدم.

- خیل خب، من و سها میریم به اتاق من... به مادرم بگو اومدم خونه و از تهمینه بخواه برامون یه کم خوراکی بیاره.

سری تکون داد و رفت. دست سها رو محکم‌تر توی دستم گرفتم و به سمت اتاقم راه افتادم.

- جدی اینجا خونه‌ی توعه؟

جلوی در اتاقم وایسادم و سر تکون دادم.

- یه جورایی... این خونه از پدر بزرگم به پدرم رسیده، پدربزرگم هم اینجا رو از فرمانروای فقید هدیه گرفته.

متعجب به دور و برش نگاه کرد.

- مگه پدر و پدربزرگت چیکاره‌ان؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌هفدهم 

 

لبخند زدم.

- پدربزرگم وزیر فرمانروای فقید بود، پدرم هم مشاور فرمانروای کنونیه. 

ابرو بالا انداخت.

- عجب... پس بگو چه جوری با این سن کم یکی از بانوان دربار شدی، پدرت مشاور فرمانرواست.

وارد اتاق شدم و پشت میز نشستم.

- تنها بانویی که با استفاده از قدرت اقوامش وارد تالار بانوان شده مایسا فرخه. بقیۀ بانوان دربار طبق قانون تو آزمون‌ها شرکت کردن و پذیرفته شدن.

سری تکون داد، ولی معلوم بود حرفم رو باور نکرده...

بیخیال، یه کم که بگذره خودش می‌فهمه راست میگم.

نگاه حیرت‌زده‌اش رو تو فضای یاسی رنگ اتاق چرخوند و کنارم نشست.

-‌ چه اتاق قشنگی داری! 

لبخند زدم و خواستم جوابش رو بدم که در زدن.

- بانو! تهیمنه هستم، اجازه ورود میدین؟

نفس عمیقی کشیدم.

- بیا تو!

در اتاق باز شد و تهمینه وارد اتاق شد.

سینی خوراکی‌هایی که برامون آورده بود رو روی میز گذاشت و لبخند زد.

- کار دیگه‌ای با من ندارین؟

پاشدم و گونه‌اش رو بوسیدم.

- نه عزیزم برو به کارهات برس.

سر تا پا سرخ شد، دستش رو روی گونه‌اش گذاشت و یه جورایی فرار کرد.

سر جام نشستم و خندیدم.

- وای خدا این تهمینه چقدر خجالتیه!

سها هم خندید.

- هر کس دیگه‌ای هم بود خجالت می‌کشید... تو عادت داری این بیچاره رو انقدر اذیت کنی؟

با نیش باز سر تکون دادم و به سینی اشاره کردم.

- اوم... یه جورایی! حالا ولش کن بیا یه کم خوراکی بخوریم و یه دوری توی باغ بزنیم، بعدش هم باید آماده بشیم و بریم قصر.

چیزی نگفت و مشغول خوردن میوه شد، از اینکه بالاخره یکی رو پیدا کردم که به تشریفات اهمیت نمی‌داد و باهام راحت بود خیلی خوشحال بودم.

سها رو با خوراکی‌ها تنها گذاشتم و از اتاق بیرون زدم. باید به دیدن مادرم می‌رفتم!

نزدیک اتاقش بودم که آیلین رو دیدم.

- آیلین!

به سمتم اومد.

- بله بانو؟

دست‌هام رو به کمرم زدم.

- مادرم تو اتاقشه؟

سر تکون داد.

- بله، دارن با خالۀ بزرگتون حرف میزنن.

ابرو بالا انداختم، پس خاله سودا اینجاست...

- خیل خب، تا من با مادرم حرف می‌زنم به سها کمک کن آماده بشه، باید با هم به قصر بریم...

سر تکون داد و کمی خم شد.

- چشم.

خواستم بهش اعتراض کنم اما از اونجایی که می‌دونستم هیچ تاثیری روی آیلین نمی‌ذاره چیزی نگفتم و به راهم ادامه دادم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌هجدهم

 

آلما:

 

بررسی گزارش‌ها رو به موقع تموم کردم و به سمت عمارت میخک راه افتادم.

افرا عاشق این عمارته؛ البته نه به خاطر گل‌های میخکی که سر تا سرش کاشته شده، به خاطر کسی که اینجا زندگی می‌کنه!

این عمارت محل زندگی شاهدخت کیادخته؛ دختر پنج‌سالۀ فرمانروا و ملکه، که به شدت با افرا جوره.

یعنی این دوتا انقدر هم رو دوست دارن که حتی واسه هم جونشون رو هم میدن. 

از روی پل چوبی قشنگی که از روی برکۀ جلوی عمارت رد می‌شد، گذشتم و خودم رو به ساختمون اصلی رسوندم.

سرپرست ندیمه‌های شاهدخت رو صدا زدم.

- درود بانو کاتیا! برای آموزش شاهدخت اومدم.

لبخند زد و تعظیم کرد.

- خیلی خوش اومدین آلما بانو، اما ما منتظر افرا بانو بودیم.

دستی به دامنم کشیدم.

- ایشون امروز خارج از قصر کار داشتن و نتونستن بیان. من به جاشون اومدم.

سری تکون داد و به ندیمه‌ها اشاره زد که در رو باز کنن.

 وارد شدم، به شاهدخت تعظیم کردم و سر جام نشستم.

کاملا معلوم بود که دل تو دلش نیست، اما من رو که دید شور و شوق نگاهش به آنی دود شد.

- افرا کجاست؟

لبخند زدم.

- بیرون از قصر کاری داشت، اما قول داد اگه من ازتون راضی بودم بعد از تموم شدن کارش به دیدنتون بیاد.

تردید و دو دلی تو چشم‌های کهربایی رنگش موج می‌زد.

- واقعاً؟

سر تکون دادم.

- بله بانو، حالا اگه می‌خواین ببینینش به حرف‌هام خوب گوش کنین.

شروع کرد به بازی کردن با انگشت‌هاش.

- چیزی شده بانو؟

نگاهم کرد، اما انگار خجالت می‌کشید حرفش رو بزنه. برای اینکه ترس و خجالتش رو از بین ببرم لبخند زدم و کمی جلوتر رفتم.

- با من راحت باشین بانو، حرفتون رو بزنین.

خیالش کمی راحت‌تر شد.

- می‍... میشه بعد از آموزش بیاین با من بازی کنین؟ ندیمه‌ها به بهونۀ قوانین قصر و مقامم با من بازی نمی‌کنن. حوصله‌ام سر رفته.

لبخند زدم و سر تکون دادم.

- البته، اما شما هم باید قول بدین حواستون به من باشه.

خندید و تند تند سر تکون داد.

صدای خنده‌های شیرینش رو که شنیدم تازه فهمیدم چرا افرا انقدر این دختر رو دوست داره...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت‌نوزدهم

 

نمی‌خواستم خیلی خسته‌اش کنم، برای همین هم فقط ترتیب مقامات دربار رو بهش یاد دادم، بعد هم چندتا سوال ازش پرسیدم که مطمئن بشم همه رو خوب یاد گرفته.

یعنی یه بچۀ پنج‌ساله تونست ترتیب مقامات رو یاد بگیره، اون مایسا با بیست و سه سال سن و اون همه ادعا نتونست...

خلاصه کارم که تموم شد، همراه شاهدخت به محوطۀ عمارت رفتم که باهاش بازی کنم.

چشم‌هام رو با یه دستمال سفید بستم و سعی کردم پیداش کنم و بگیرمش، ولی وروجک خیلی زرنگ بود. مثل ماهی از تو دست آدم لیز می‌خورد و فرار می‌کرد!

حالا باز خوبه ندیمه‌ها بهم می‌گفتن که چه مانعی جلومه، وگرنه یا با سر می‌رفتم تو ستون، یا از پله‌ها می‌افتادم...

دست‌هام رو جلوی بدنم گرفته بودم و سعی می‌کردم از روی صدای خندۀ شاهدخت پیداش کنم، که دوباره صدای ندیمه‌ها بلند شد.

-‌ پله!

با احتیاط پام رو جلو گذاشتم و از پله‌ای که می‌گفتن پایین رفتم؛ صدای شاهدخت از سمت راست می‌اومد.

- باغچه!

دست‌هام رو تو هوا چرخوندم و وقتی شاخه‌های بوته‌های توی باغچه رو پیدا کردم ازش فاصله گرفتم؛ این‌بار صدا از رو به رو می‌اومد.

- گلدون!

یه کم خم شدم، آخه اندازۀ گلدون‌های مرمر تزئینی توی قصر تا زانوی یه آدم بالغه... گلدون رو رد کردم و باز هم گوش دادم؛ خیلی نزدیک بود، انگار درست جلوم وایساده بود!

با خوشحالی و سرعت جلو رفتم که همون لحظه صدای ندیمه بلند شد.

- شاه‌پور!

چی؟! چی گفت این؟ 

سرم رو به سمت صدای ندیمه چرخوندم که ازش بپرسم منظورش از «شاه‌پور» چیه، ولی تا بیام بفهمم چی شده با شدت به یه جسم سخت برخورد کردم.

دست راستم رو روی سر دردناکم گذاشتم و یه قدم به عقب برداشتم، که دامن بلندم زیر پام گیر کرد و چیزی نمونده بود بخورم زمین که دو تا دست گنده دور تنم حلقه شد...

شخصی که مانع افتادنم شده بود و هنوز نمی‌دونستم کیه کمکم کرد وایسم.

نه خودش رو دیده بودم و نه صداش رو شنیده بودم، ولی از روی اندازۀ دست‌هاش حدس زدم که یه مرده... 

چه بوی نسترن قشنگی هم میده! 

احتمالا از نگهبان‌های عمارته و همون کسیه که بهش برخورد کردم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت‌بیستم

 

چشم‌بند رو‌ محکم نبسته بودن، دست بردم و خیلی راحت از بالا درش آوردم.

موهای پر چین و شکنم رو پشت گوشم فرستادم، لبخند زدم و به شخصی که رو به روم بود نگاه کردم، تا ازش تشکر کنم؛ اما به محض اینکه دیدمش خشکم زد.

اون شخص، شاه‌پور کیان، جانشین فرمانروا بود!

ته دلم خالی شد، عجب گندی زدی آلما...

 وای خدا! نکنه بده به جرم جسارت به جانشین فرمانروا اعدامم کنن؟

سریع یکی دو قدم عقب رفتم، زانو‌ زدم و به زمین خیره شدم.

- سرورم! باور کنین من قصد جسارت نداشتم، خواهش می‌کنم من رو ببخشید. 

جلو اومد و نزدیکم وایساد. بعد از یه مکث کوتاه زانو زد تا باهام هم‌قد بشه. 

دستش رو که بالا برد ناخودآگاه چشم‌هام رو بستم و منتظر یه کشیدۀ آبدار شدم، اما هر چی صبر کردم دردی احساس نکردم.

تا اومدم چشم‌هام رو باز کنم حس کردم بازوهام رو گرفت و صداش مثل یه نسیم بهاری دلچسب توی گوشم پیچید.

- خواهش می‌کنم بلند شین آلما بانو! شما که از قصد این کار رو نکردین، چرا باید از شما عصبانی بشم؟

نفسم بند اومده بود، شاه‌پور اسم من رو از کجا می‌دونست؟

به زحمت آب‌دهنم رو قورت دادم، برای یه لحظه کوتاه سرم رو بالا بردم و لبخند کمرنگی که روی لبش نشسته بود رو دیدم.

خیالم کمی راحت‌تر شد، اما هنوز هم معذب بودم. 

سنگینی نگاه خدمتکارها لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و شاه‌پور هم انگار قصد نداشت بازوی من رو ول کنه.

بلند شدم تا از شر اون نگاه‌های خیره نجات پیدا کنم و خوشبختانه راهکارم موثر بود!

 به محض اینکه ایستادم بازوم رو‌ ول کرد و ازم فاصله گرفت.

نفس راحتی کشیدم، اما گردن بیچاره‌ام همچنان در عذاب بود.

نمی‌تونستم سرم رو بلند کنم برای همین هر چند لحظه یه بار کمی تکونش می‌دادم که کمی از دردش کم بشه.

یه بار دیگه صدای نرم و مهربون شاه‌پور سکوت فضا رو شکست.

- برای آموزش به خواهرم به این‌جا اومدین؟

سر تکون دادم.

- بله سرورم.

ابرویی بالا انداخت و به دور و بر نگاه کرد.

- عجب، پس خواهرم‌ کجاست؟

از فرصت پیش اومده استفاده کردم و نگاهم رو دور و برم چرخوندم، تا هم از درد گردنم کم بشه و هم شاهدخت رو پیدا کنم.

اما خبری از شاهدخت نبود!

ای وای! این دفعه دیگه واقعا بدبخت شدم... این وروجک که الان همینجا بود، کجا رفت یهو؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌بیست‌و‌یکم


صبر کن ببینم! آخرین بار صدای شاهدخت رو از رو به روم شنیدم و وقتی به سمتش رفتم با شاه‌پور برخورد کردم، پس...
به سایۀ شاه‌پور که روی زمین افتاده بود نگاه کردم، حدسم درست بود... شاهزاده کیادخت پشت سر برادرش قایم شده بود!
به زور جلوی خنده‌ام رو گرفتم و به شاه‌پور نگاه کردم.
- مطمئنین نمی‌دونین ایشون کجان؟
با اعتماد به نفس و اطمینان سر تکون داد.
- کاملا مطمئنم.
لبخند زدم.
- ولی من سایۀ پروانه‌ای که پشت گل پنهان شده بود رو دیدم.
سریع متوجه منظورم شد و به زمین نگاه کرد، چشمش که به سایه‌ها افتاد خندید و به پشت سرش نگاه کرد.
- بیا بیرون کیادخت، ما باختیم!
دست به سینه و با لبخندی پیروزمندانه منتظر شاهدخت موندم. 
با قدم‌های محکم و ابروهای گره خورده از پناهگاهش بیرون اومد و به شاه‌پور نگاه کرد.
- تقصیر تو بود که باختیم... تو من رو لو دادی، اصلا بلد نیستی بازی کنی!
شاه‌پور خندید.
- من لوت ندادم، خورشید لوت داد! خودت که شنیدی، آلما بانو سایه‌ات رو دید. 
خندیدم به سمت شاهدخت رفتم و موهای مشکی رنگش رو از توی صورتش کنار زدم.
- حق با برادرتونه بانو... ایشون چیزی نگفتن، من از روی سایه‌ها فهمیدم شما کجایین.
دست به سینه شد.
- نمی‌خوام! اصلا من دیگه بازی نمی‌کنم.
خواستم چیزی بگم، اما شاه‌پور با بالا آوردن دست راستش مانعم شد.
شاهدخت هم با همون قدم‌های محکم و صد البته اخم‌های درهم، ازمون دور شد.
من هم خواستم برم که...
- آلما بانو!
به سمت شاه‌پور چرخیدم.
- بله سرورم؟
لبخند زد و جلو اومد.
- امیدوارم بتونیم امشب بعد از شام در اقامتگاه من درباره‌ی وضعیت آموزشات کیادخت صحبت کنیم. دوست دارم بیشتر در جریان روند آموزشش قرار بگیرم.
لبخند کمرنگی زدم.
- البته که میشه، اما مسئول آموزش شاهدخت، بانو افرا سام هستن. امروز ایشون خارج از قصر کار داشتن و من به جاشون اومدم... اگه سوالی دارین از ایشون بپرسین. الان هم اگه اجازه بدین به تالار مخصوص برمی‌گردم.
بعد هم تعظیم کردم و راه افتادم سمت تالار مخصوص.
هوف! عجب روزی بود ها...
معلوم نیست این افرای دیوونه کجا رفته.
 اگه نرفته بود بیرون و خودش می‌رفت به عمارت میخک، من دست و پا چلفتی محبور نمی‌شدم به جاش برم که این‌جوری جلوی شاه‌پور ضایع بشم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت‌بیست‌و‌دوم

افرا:

حیرت‌زده و متعجب به سها خیره شدم.
توی اون لباس زنونۀ لیمویی رنگ حسابی می‌درخشید.
آیلین خیلی خوب کارش رو انجام داده بود و از اون سهای سرسخت با ظاهر مردونه، یه دختر ظریف و بی‌نهایت زیبا ساخته بود.
 البته زیبایی خدادادی سها هم چندان بی‌تاثیر نبود...
قد بلند، پوست سفید، چشم‌های عسلی و موهای فندقیش، توی اون لباس ازش یه بت ‌بی‌همتا ساخته بود.
به خودم اومدم، جلو رفتم و دستش رو توی دستم گرفتم.
-‌ چه خوشگل شدی!
لبخند زد.
-‌ ممنون، اما توی این لباس خیلی راحت نیستم.
خندیدم.
- منم اگه تمام عمرم لباس مردونه می‌پوشیدم توی لباس زنونۀ احساس ناراحتی می‌کردم... حالا اولشه، یکی دو ساعت که تنت باشه بهش عادت می‌کنی.
نگاهی به سر تا پای خودش کرد و شونه بالا انداخت.
همون‌طور‌ که دستش رو گرفته بودم به سمت در اتاق رفتم.
-‌ بدو بریم! بانوی اعظم زیاد توی قصر نمی‌مونه، باید قبل از اینکه از دفترش خارج بشه ببینیمش.
چیزی نگفت و دنبالم اومد.
خونه زیاد از قصر دور نبود، واسه همین هم به درشکه نیازی نداشتیم.
نشان اسمم رو به نگهبان دروازه نشون دادم و اجازه ورود گرفتم.
به سها که متعجب به در و دیوار قصر خیره شده بود نگاه کردم.
-‌ قصر جای خیلی بزرگیه، از من دور نشو که گم نشی‌... اگه ازم جدا شدی هم یه نگهبان پیدا کن و بهش بگو راه تالار بانوان رو بهت نشون بده.
سری تکون داد.
- باشه...
 لبخند زدم.
- خوبه... حالا بذار تا می‌رسیم قوانین کلی قصر رو بهت بگم؛ اولین و مهم‌ترین قانون: تمام چیزهایی که داخل قصر هستن همین‌جا می‌مونن! این شامل دیده‌ها و شنیده‌ها هم میشه... می‌فهمی که چی میگم؟
آهی کشید.
-‌ آره.
سر تکون دادم.
- خوبه... قانون دوم: خیره شدن به چهرۀ اعضای خاندان فرمانروا جرم بزرگیه.
متعجب نگاهم کرد.
- چرا؟
دست به سینه شدم.
- به دو دلیل... دلیل اول این‌که: قانونه! و دلیل دوم این‌که: این‌کار دور از ادب و نزاکته و کم‌ترین کاری که بانوان دربار در قصر باید انجام بدن رعایت ادبه.
دست به کمر شد‌.
- واسه چی آخه؟ یه نگاهه دیگه.
نفس عمیقی کشیدم.
- من نگفتم نگاه کردن به چهره‌شون جرمه، گفتم زل زدن به چهره‌شون جرمه... وقتی به یه نفر خیره-خیره نگاه می‌کنی، باعث میشی اون فرد اذیت بشه؛ پس...
اجازه نداد حرفم رو تموم کنم.
- باشه بابا... فهمیدم.
خندیدم.
- فکر نکنم فهمیده باشی.
دست به سینه شد.
-‌ چرا؟
وایسادم و سرم رو کمی کج کردم.
- آخه قطع کردن حرف دیگران هم بی‌ادبیه.
با کلافگی نگاهش رو دور و بر چرخوند و شروع به عقب عقب رفتن کرد.
- پوف! چقدر سخت می‌گیرین شماها... مگه آدم چقدر عمر می‌کنه که بخواد نصفش رو صرف یاد گرفتن این چیزها کنه؟

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌بیست‌و‌سوم

اومدم بگم عقب-عقب رفتن هم کار درستی نیست، که با دیدن فرمانده دارا راد، فرماندۀ محافظان قصر و محافظ مخصوص فرمانروا حرفم رو خوردم.
عجیب بود! محافظ مخصوص فرمانروا این وقت روز این‌جا چیکار می‌کرد؟
لابد فرمانروا برای کار محرمانه‌ای اون رو به بیرون از قصر فرستاده...
شونه‌ای بالا انداختم و ترجیح دادم تو کاری که بهم مربوط نیست دخالت نکنم. 
چیزی که الان مهمۀ اینه که هر چه زودتر سها رو به بانوی اعظم برسونم و ازش برای تحقیق دربارۀ مهرسا اجازه بگیرم.
تو فکر بودم که با شنیدن صدای آخ تقریباً بلندی به خودم اومدم.
سرم رو بلند کردم و دنبال منبع صدا گشتم، اما با دیدن منظره‌ای که رو به روم قرار داشت در جا خشکم زد.
فرمانده دارا نقش بر زمین شده بود و اون سهای حواس پرت هم افتاده بود روش!
گوشۀ لبم رو گاز گرفتم، سریع خودم رو به سها رسوندم و دستش رو گرفتم.
در حالی که بهش کمک می‌کردم از روی فرمانده بدبخت بلند شه، بهش چشم‌غره رفتم.
- معلوم هست حواست کجاست؟ هر دومون رو توی دردسر انداختی!
مظلوم نگاهم کرد.
- باور کن اصلا ندیدمش.
سر تکون دادم.
- وقتی اون‌طوری عقب-عقب راه میری نباید هم ببینی.
چیزی نگفت و مثل بچه‌ها به زمین خیره شد.
آهی کشیدم و به سمت فرمانده که مشغول مرتب کردن لباسش بود رفتم.
- خواهش می‌کنم این دختر رو ببخشید فرمانده... این اولین باریه که به قصر میاد، هنوز با قوانین آشنا نشده.
نگاه طولانی و ریزبینانه‌ای به سها انداخت.
تو دلم آشوب بود، از خدمه شنیده بودم مرد جدی و سخت‌گیریه...
وای! نکنه...
- اشکالی نداره!
متعجب به فرمانده نگاه کردم. الان واقعاً سها رو بخشید؟ 
 نگاه مرددم رو بین چهرۀ جدی فرمانده و قیافۀ مظلوم سها رد و بدل کردم.
ای دخترۀ آب زیرکاه! ببین چه جوری خودش رو بی‌سر و زبون نشون میده...
شونه‌ای بالا انداختم، فعلا که این کارش هردومون رو از یه مخمصۀ بزرگ نجات داد.
رو به فرمانده لبخند زدم و کمی خم شدم.
- خیلی ممنون جناب فرمانده!
لبخند محوی زد وسری تکون داد.
دست سها رو گرفتم تا زودتر از محل حادثه دور بشم، که شنیدن صدای فرمانده باعث شد سر جام خشکم بزنه.
- فقط... 
دامنم رو توی مشتم فشردم، نکنه پشیمون شده؟
آب دهنم رو قورت دادم و به سمتش چرخیدم.
- بله؟
دست به کمر شد.
- من الان در عمارت تاج و پیش فرمانروا هستم، متوجه شدید؟
سر تکون دادم.
- بله، خیالتون راحت... ما شما رو ندیدیم.
سری تکون داد و با سرعت ازمون دور شد.
نفس راحتی کشیدم و راه افتادم.

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...