رفتن به مطلب

رمان پناهگاه من | negiinm کاربر انجمن نودهشتیا


negiinm
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: پناهگاه من

نویسنده:  negiinm

مقدمه:

جانانم!
داشتنت خوشبختی،
بودنت امید،
و دستانت پناه من اند...

 

خلاصه‌:

داستانی از جنس سرنوشت، از جنس نفرت؛ اما دختری از جنس صبر، از جنس سکوت. اما خب صبر هم حدی داره دیگه نه؟ سکوت هم مرزی داره.

داستان درباره‌ی دختریه که ناخواسته سرنوشتش به چیزی گره می‌خوره که نمی‌خواد و حالا اون باید انتخاب کنه که باز هم مثل همیشه صبر کنه یا این‌بار حق اونه که طغیان کنه!

 

ویراستار: @Otayehs

ناظر:  @-Madi-

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:
《پناه》
از خونه بیرون زدم و سوار 206 مشکی رنگم شدم و به سمت ته دنیامون حرکت کردم.
معلوم نیست محمد باز چه دسته گلی به آب داده که با نگرانی گفت خودم رو زود برسونم به پاتوق همیشگیمون.
بعد از چهل و پنج دقیقه داخل ترافیک بودن بالاخره راه باز شد و با سرعت روندم به سمت پاتوقمون. وقتی رسیدم محمد رو روی تخته سنگ همیشگی دیدم. وقتی کنارش نشستم تازه متوجه اومدنم شد.
- سلام.
- سلام، خوبی؟ دیر کردی.
- خوبم ولی مثل اینکه تو خوب نیستی؛ ببخشید ترافیک بود.
- یه اتفاقی افتاده پناه؛ هنوز هم نمی‌تونم هضمش کنم.
- چی شده؟ داری نگرانم می‌کنی!
شروع به تعریف کرد. وقتی حرف‌هاش تموم شد با دهنی باز و ذهنی آشفته فقط به روبه‌روم نگاه می‌کردم. مطمئن بودم محمد همچین کاری نکرده ولی خودش هم میگه نمی‌دونسته اوضاع از چه قراره.
- محمد اینی که میگی یعنی ته بدبختی! می‌دونی اگه بره پیش پلیس چه بلایی سرت میارن؟!
- همینجوری کشکی که نیست؛ مدرکی نداره!
- محمد الان میگی چکار کنیم؟ زندگیت دستی- دستی داره میره رو هوا‌؛ درضمن اون بخواد می‌تونه سه سوته ده تا شاهد برا دادگاه ردیف کنه.
- پناه دیگه مغزم قد نمیده؛ میگی چیکار کنم؟ 
- دیشب مهمونی کجا بود؟
- خونه‌ی حامد. لعنت به امیر؛ هزار دفعه گفتم من نمیام!
- الان وقت این حرف‌ها نیست؛ آدرس خونه‌‌ی حامد رو بفرست برام؛ خودت هم با اون عفریته جوری رفتار کن فکر کنه حرف‌هاش رو قبول کردی تا من ببینم می‌تونم کاری کنم یا نه!

بعد از خداحافظی با محمد به سمت آدرسی که فرستاده بود حرکت کردم. اَه لعنتی؛ بازم ترافیک! یاد روزی افتادم که برا اولین بار محمد رو دیدم.
روی تخته سنگ، رو مرتفع‌ترین قسمت ته دنیامون نشسته بودم که یه نفر مزاحمم شد. هر چقدر جوابش رو ندادم بیخیال نشد و صداش نزدیک‌تر می‌شد. خیلی می‌ترسیدم؛ پاهام به زمین قفل شده بود که دستش روی شونه‌ام نشست. یهو به خودم اومدم و با تمام توانم جیغ زدم. همیشه تو این موقع‌ها پاهام قفل میشد؛ لعنتی!

بعد از چند ثانیه یه پسر قد بلند به سمتم می‌دوید. همین که به اون پسر مزاحمه رسید با مشت کوبید تو صورتش. پسره چون انتظارش رو نداشت پخش زمین شد ولی سریع بلند شد و پا به فرار گذاشت.
پسره به سمتم اومد و گفت:

- خانم حالتون خوبه؟
فقط تونستم سرم رو تکون بدم. یه بطری آب از کوله پشتیش در آورد و گرفت سمتم. ذره‌ای از آب که خوردم حالم بهتر شد. حالا می‌تونستم راحت‌تر آنالیزش کنم. یه پسر سفید با چشم‌هایی به رنگ دریا. بینیش نسبتاً بزرگ بود ولی صورتش رو مردونه‌تر کرده بود و لبایی که به سرخی می‌زد؛ موهاش هم قهوه‌ای بود. رگ پیشونین زده بود بیرون و معلوم بود عصبانیه.
بعد از اون شب توی دانشگاه روز اول دیدمش و فهمیدم هم‌دانشگاهی هم هستیم. تنها پسری بود که تا الان باهاش حرف می‌زدم و بیرون می‌رفتم و حالا اون بهترین دوست منه؛ محمد!

ویرایش شده توسط Otayehs
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم
《پناه》
به خودم که اومدم جلوی خونه‌ای بودم که محمد آدرسش رو داده بود؛ واو اینجا خونه نبود، قصر بود!
یه در بزرگ آهنی کرمی بود. مطمئنم در بزنم صدای در به اون تو نمی‌رسه. دنبال زنگ گشتم که اون سمت در پیداش کردم. دستم رو روی زنگ گذاشتم که صدای اعصاب خورد کنش بلند شد. سریع دستم رو عقب کشیدم و منتظر موندم بعد از تقریباً سی ثانیه یه پیرمرد با چهره‌ای خسته‌ای درو باز کرد.
- سلام.
- سلام دخترم، بفرمایید.
- ببخشید با آقای افراشته کار داشتم.
- با کدومشون دخترم؟
- آقای حامد افراشته.
- بفرمایید داخل من بهشون اطلاع میدم.
و بدون اینکه منتظر واکنش من بمونه به سمت داخل حرکت کرد. آروم حرکت کردم و همین که پام رو داخل حیاط گذاشتم عطر گل مریم داخل بینیم پیچید. اوه! نه لعنتی الان نه! با اولین نفس عطسه‌هام شروع شد. لعنت به این آلرژی‌ای که به گل مریم دارم.
راه در تا ساختمان اصلی خیلی بود. کاش با ماشین اومده بودم! بدتر از همه‌اش سرتا‌سر گل مریمی بود که تا ساختمان اصلی ادامه داشت!
سعی کردم سرعتم رو تند‌تر کنم تا زودتر این عذاب تموم شه. همراه با عطسه حالا اشک هم از چشم‌هام می‌اومد و این بدترین قسمت ماجرا بود.
وقتی به ساختمان اصلی رسیدم روم نمی‌شد در رو باز کنم چون می‌دونستم الان چهره‌ام وحشتناکه.
یکم مانتو و شالم رو مرتب کردم و در زدم؛ همون موقع یه خانم مسن و خنده‌رو در رو باز کرد و شروع به انگلیسی حرف زدن کرد:
- .Hello,    Welcome! Here you are  (سلام، خوش اومدید! بفرمایید)
- .Hello,    Thanks (سلام،  ممنون.)
وارد سالن شدم؛ یه  خونه با چیدمان مدرن. از در که وارد می‌شدی یه هال کوچیک بود؛ البته نسبت به خونه کوچیک بود وگرنه همون حالش دو برابر کل خونه من بود.

سمت چپ تلویزیون بود و یه دست مبل راحتی رو‌به‌روش چیده شده بود. گوشه سمت چپم باز یه در بود که شبیه در رستوران‌ها بود و می‌شد حدس زد که آشپزخونه است.
سمت راست یه پذیرایی خیلی بزرگ بود که خانومه اون سمت رو نشونم داد و گفت که منتظر بمونم.
روی مبل تک نفره‌ای نشسته بودم و منتظر حامد افراشته بودم.
یه بار توی تولد محمد دیده بودمش!
یه پسر قد بلند چهارشونه با لب‌های گوشتی و بینی قلمه‌ای. چشم‌هاش مشکی بود و پوست سبزه‌ای هم داشت.
اون بار هم فقط محمد برای معرفی بهم نشونش داده بود و از اونجا که حافظه تصویری فوق العاده‌ای دارم قیافه‌اش رو کامل یادمه. البته از حق نگذریم زیبایی صورتش هم بی‌تاثیر نبود در به یاد موندن قیافه‌اش توی ذهنم.
با صدای قدم‌های یه نفر سرم رو بالا آوردم و با یه مردی غیر از حامد رو‌به‌رو شدم. شباهت زیادی به حامد داشت ولی نگاهش اصلاً معذبت نمی‌کرد؛ درست برعکس حامد.
چشم‌های مشکی، لبای گوشتی، تفاوتش با حامد توی بینیش بود که یکم بزرگتر بود ولی به صورتش می‌اومد و پوست سفیدی که درست نقطه مقابل رنگ پوست حامد بود.
همه آنالیزم چند ثانیه هم نشد از جام بلند شدم و سلام دادم.
- سلام خوش آمدید. بفرمایید خواهش می‌کنم.
دوباره نشستم؛ اون هم اومد و درست رو‌به‌روم نشست.
- آقا صادق گفت با حامد کار داشتید. عذر خواهی می‌کنم حامد خونه نیست اگر کمکی از من ساخته است بفرمایید!
نمی‌دونستم بگم یا نه؛ شاید اصلاً این مردی که معلوم نیست کیه از مهمونی اون شب خبر نداشته باشه.
فکر کنم تردید رو توی چشم‌هام دید که گفت:
- من برادر حامد هستم. حامی، حامی افراشته.
دیگه جای فکر کردن نبود؛ باید بهش می‌گفتم.
- ببخشید من مزاحم شدم. راستش شب پیش برادرتون اینجا مهمونی برگزار کرده بودند؛ دوست من توی این مهمونی بوده و مشکلی براش بوجود اومده. ما به کمکتون احتیاج داریم.
- هرکاری که از دستم بربیاد انجام میدم. عذر می‌خوام من می‌تونم اسم شما رو بدونم؟!
عین خودش گفتم:
- پناه هستم، پناه رادفر. دانشجوی ترم دو    پزشکی هستم؛ اگه بخواید کارت دانشجوییم هم هست.
- خوشبختم؟ نیازی نیست. می‌تونم بپرسم چه اتفاقی افتاده؟
وقتی بهش گفتم چی شده یکم فکر کرد و گفت:
- دوتا از اتاق‌های اینجا دوربین داره؛ یکیش اتاق کار منه که خب وقتی نیستم درش رو قفل می‌کنم پس اون نمی‌تونه باشه. خودشون نگفتن توی کدوم اتاق بودن؟
یکم فکر کردم تا حرف محمد یادم بیاد.
- گفتن سالن بالا سومین اتاق از سمت راست.
با همون لبخند نصفه رو صورتش گفت:
- فکر می‌کنم دوستتون خیلی خوش شانس بودن. اونجا اتاق کار قبلی من بوده ولی به دلایلی اتاق رو عوض کردم. اگه بخواید می‌تونم فیلم دوربین رو بهتون نشون بدم!

ویرایش شده توسط Otayehs
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...