• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

لمس عاشقانه‌هایت (ویان) | بیتا فولادی کاربر نودهشتیا


15Bita
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: A

ارسال های توصیه شده

عشقی آتشین، میان دختری اصیل زاده و پسری کولبر!

نام رمان: لمس عاشقانه‌هایت(ویان)

نام نویسنده: بیتا فولادی

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه: 

هناس، دختری خان‌زاده و اصیل، که سعی دارد با اجبار‌های پدرش در زندگی بجنگد، پدری که قصد دارد دخترکش را به زور شوهر بدهد و نمی‌داند دخترکش، دل بر کسی سپرده که...

مقدمه: 

من هنوز می‌توانم به قلبم که فرسوده است،

فرمان دهم که تو را دوست  بدارد.

به قلبم فرمان می‌دهم،

میوه‌های زمستانی را برای تابستان ذخیره کند،

تا تو در تابستان از راه برسی.

سبدهای میوه را که وصیتنامه من است،

از زمین بی‌برکت و فرسوده برداری.

از قلب بیمارم می‌خواهم،

تا آمدن تو بتپد.

(احمد_احمدی)

صفحه نقد

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ناظر: @ rozHi -

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{نون والقلم}

《پارت اول》

آفتاب سوزان، عرق بر پیشانی‌اش نشانده بود، کوله‌بار سنگین پشتش، لب های خشکیده و پاهای زخم شده‌اش، باعث می‌شد نتواند به درستی از کوه بالا برود!

گیوه‌های مخصوص لباسش، پاره بودند و با برخورد بر سنگلاخ‌های کوه، پاهایش را زخم می‌کردند!

دیگر توان حمل بار را نداشت، دست‌هایش از رمق افتاده و به گز-گز افتاده بود، از درد کمرش، اخم در هم کشید و چهره‌اش را جمع کرد.

- روژمان؟! روژمان؟!

با صدای سعید، که نزدیک به نوک قله بود، کمی سر سنگین شده‌اش را بلند کرده و به او خیره شد.

- بله؟!

سعید، که از خستگی بار روی دوشش را زمین گذاشته و پشت دستش را بر پیشانی به عرق نشسته‌اش کشید، گیوه‌هایش را از پا بیرون کشید و سنگلاخ های جمع شده درونش را بر زمین انداخت.

- بیام کمک؟!

روژمان، توان نفس کشیدن نداشت. امّا از مهربانی سعید، که حتی با خستگی بیش از حدش، باز هم به فکر او بود، لبخند روی لب های ترک خورده‌اش نشست!

- نه، خودم میارم!

کمی که به نوک قله نزدیک شد، بار روی دوشش را زمین گذاشته و نفسی عمیق کشید، روی زانو خم شده و دست‌هایش را بند زانو کرد.

با اینکه جوان بود، اما باز هم از پس این بار سنگین و آفتاب سوزان بر نمی‌آمد، این آفتاب نفس‌گیر بوده و جان بر کَفَش کرده بود!

بارش را باز هم بلند کرده و بالا تر رفت، نوک قله ایستاده و آبی که درون قمقمه‌اش بود را یک نفس سر کشید!

- خ... خس... خسته شدم!

 سعید ظرف فلزی غذایش را از درون بقچه‌اش بیرون کشیده و روی زمین گذاشت، دستمال کوچکش را پهن کرده و گفت:

- بیا ناهار بخوریم، ظهر شد دیگه!

روژمان سری تکان داده و کنار سعید، روی زمین نشست، سعید ظرف غذایش را باز کرده و تخم‌مرغ و سیب زمینی آب‌پز را از آن بیرون کشید!

یکی از تخم‌مرغ‌ها و سیب زمینی‌ها را روی نان گذاشته و به روژمان داد، بعد از خوردن ناهار، روژمان بقچه‌اش را زیر سرش گذاشته و سعی کرد، بدون توجه به آفتاب سوزان، چرتی کوتاه بزند!

اما چشمانش بسته نشده بود، که تصویر دو جفت، چشم میشی مقابل چشمانش جای گرفت!

لبخندی گوشه لبش نشسته و چشم بر هم بست، حتی از فکر کردن به چشمانش غرق لذت می‌شد،  می‌توانست صادقانه بگوید، که حاضر بود برای آن چشم ها جان بدهد!

چندی گذشت، که چشمانش به شکل کامل بسته و به خوابی عمیق فرو رفت!

***

روی صندلی گهواره‌ای پدرش نشسته و به بیرون عمارت خیره بود، هوا گرم بود و مش مسلم، باغبان عمارت مشغول رسیدگی به گل‌های  نرگس و رز درون باغچه بود!

لباس کُردی و گیوه‌های سفید به پا داشت و دستمال مخصوص لباس را دور سر پیچیده بود، ریش‌های کوتاه و سفیدش، از او چهره‌ای مهربان ساخته بود!

بیشتر حیاط عمارت را همان باغچه و یک حوض مستطیل شکل، درست وسط حیاط، پوشش داده بود، در کنار حوض هم یک تخت و پشتی برای استراحت وجود داشت!

با صدای روژان، ندیمه مهربان و کم سن و سالش به خود آمده و دست از حرکت صندلی برداشت.

- خانم جان؟!

آهسته سرش را چرخانده و موهای بلند و طلایی رنگش را پشت گوش فرستاد.

- بله روژان؟!

روژان با آن جثه ریز و لباس های کردی صورتی رنگ، زیبا به چشم می‌آمد!

- ناهار آماده است، نمی‌آید؟!

سری تکان داده و لب های کوچکش را با زبان تر کرد.

- نه، تو برو!

روژان، سری به نشانه تایید تکان داده و از مقابل چشمان هناس، دور شد.

هناس نگاهش را به پرده‌های کرم رنگ دوخت و دست‌هایش را بند دسته صندلی کرد و چشم بر هم بست!

 

ویرایش شده توسط Ziba_mirdadpor
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت دوم》

روی زانو نشسته، مشغول خوردن چای درون فنجان کمر باریک بود! چای گلاب طعم دلچسبی داشت و بعد از آن همه خستگی،  حالش را بهتر می‌کرد!

ریش‌های بلندش را دستی کشیده و استکان را درون نعلبکی گل سرخ گذاشت، پاهای زخم آلودش را نگاهی کرد و از دیدن زخم بزرگ زیر پایش، اخم در هم کشید.

زخم خون آلود، که خون‌های دورش خشک شده و پاهایش را آزار می‌داد!

- روژمان؟! پاهات درد می‌کنه؟!

روژمان سر بلند کرده و به دایه‌اش خیره شد، دایه لباس کردی مشکی به تن داشت و دستمال مشکی رنگ با گل‌های صورتی که دور سرش بسته بود!

- یکم زخم شده، چیزی نیست!

دایه کنارش نشسته و پای راستش را با دست گرفت!

- ببینم پاهات رو روله؟!

روژمان پاهای زخم‌آلودش را کمی جلو  کشید، تا در دید‌ دایه‌اش قرار گیرد، دایه با دیدن کف پای روژمان، که به شکل کامل زخم شده و خون‌آلود گشته بود، اخم در هم کشید!

- به این می‌گی یک زخم کوچیک؟! پاهات داغان شده که روله!

درد  و سوزش کف پایش، آنقدر زیاد بود، که توان از پاهایش بگیرد،  اما نمی‌خواست حال دایه‌اش را بد کند و نگرانی را بر وجودش بی‌افزاید!

- من میرم تشت آب و پارچه تمیز بیارم، ببندم پات رو!

روژمان تا خواست حرفی بزند، دایه از جای برخاست و به سمت آشپزخانه کوچک خانه گام برداشت!

روژمان نگاهش را به دار قالی نصفه،  گوشه پذیرایی داد، تصویر دخترکی با لباس کردی که یک کوزه بر شانه داشت!

دایه هنرمند بود، این را نه تنها خودش، بلکه تمام اهالی روستا می‌دانستند! نگاهش را از دار قالی گرفته و به دایه خیره شد، که با آن تشت پر آب و قرمز در دستش، لنگان_لنگان به سمت او قدم برمی‌داشت!

خواست تشت را از دایه بگیرد، که مانع شده و گفت:

- بشین روله، با اون پاها نمی‌خواد بلند شی!

روژمان کمرش را به پشتی کوچک و دست‌بافت تکیه داده و به دایه خیره شد، چشمان مشکی  و صورت سبزه‌اش، گونه‌های گل‌ انداخته و چهره همیشه خندانش، از او چهره زیبایی به ارمغان آورده بود!

- پاهات و بزار توی تشت!

پای چپش را درون تشت گذاشت، که از سوزش بیش از حدش، چهره در هم کشید و صدای ناله‌اش را در گلو خفه کرد!

****

- هناس؟!

نگاه از آسمان که رخت سیاه و پر از ستاره‌اش را پوشانیده و ماه در آن همچو الماسی خودنمایی می‌کرد، گرفته و به مادرش دوخت!

- بله مامان؟!

آیرین،  انگشت در هم پیچاند، خوب دخترش را می‌شناخت،  آنقدر لجباز بود که الان هر چقدر هم اسرار می‌کرد، قانع به پایین رفتن نمی‌شد!

- بابات ميگه بیای پایین، کارت داره!

هناس بی‌تفاوت روی تختش نشسته و ساعدش را بند بالشتی کرد، که زیر دستش گذاشته بود.

- بگید نمیاد!

آیرین آب دهانش را بلعید و لب‌های خشکیده‌اش را تر کرد، این پدر و دختر درست مثل هم بودند و او میان این دو اسیر شده بود!

- یعنی چی؟! خانواده هیوا اون پایین منتظر تو‌ و جوابن، اون‌وقت من برم چی بگم؟!

هناس این بار بالشت را کنار زده و از روی تخت بلند شد، مقابل مادرش ایستاده و خیره در چشمان مشکی مادرش، پچ زد:

- فکر می‌کنم جوابم و قبلا گفته باشم، دلیلی نداره بیام پایین!

آیرین دست بر پیشانی‌اش کشیده و ابرو‌های مشکی‌اش را در هم کشید!

- لج نکن دختر، بیا بریم پایین چند لحظه ببیننت، بعد بیا بالا!

@ Shooka Bahrami     @ rozHi -

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت سوم》

هناس چهره در هم کشیده و انگشتش را بند لباس کردی شیری‌اش کرد، آنقدر حرصی بود که چشمانش را در حلقه چرخانده و مشتش را مدام در لباسش جمع می‌کرد!

- مامان مگه تا حالا من رو ندیدن، تو رو خدا ولم کن، بابا دیوونه‌ام کردید، چرا دست از سرم بر نمی‌دارید؟!

هر چه می‌گذشت، صدایش بالاتر رفته و کم-کم تبدیل به فریاد شد، این مدت آن‌قدر مورد آزار و اسرار قرار گرفته بود، که دلش می‌خواست گلدان روی میزش را روی سرش کوبیده و خود را خلاص کند!

مادرش، با نگرانی از شنیدن صدای هناس، توسط خانواده هیوا، اخم در هم کشیده و انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌ گذاشت!

- هیس! می‌شنون!

هناس دیگر، کنترلش را از دست داده و توان سخن گفتن نداشت، قلبش در سینه بی‌قراری می‌کرد و گلویش از فریادی که زده بود، درد می‌کرد!

- به درک، بزار بشنون تا بلکه دست از سر من بدبخت بردارن! آقا من نمی‌خوام با پسر شما ازدواج کنم، با چه زبونی باید بگم!

حرفش با صوت سیلی و سوزش سمت چپ صورتش، در گلو خفه شده و متعجب به مادرش خیره شد!

برق پشیمانی در چشمانش هویدا بود و چانه‌اش از بغض می‌لرزید،  اما پشیمانی آیرین برای هناس، هیچ سودی نداشت!

ضرب دستش سنگین نبود، اما دل هناس را به بازی گرفته و قلبش را مچاله کرد، بزاق دهانش را بلعیده و به خانواده هیوا و پدرش، که پشت در ایستاده بودند، خیره شد.

پدرش دستانش را مشت کرده و صورتش به رنگ قالی پهن شده، در اتاق هناس سرخ بود، اشک بر چشمش نیشتر زد و چشمانش پوزخند گوشه لب مادر هیوا را نظاره‌گر شد!

لب های خشکیده‌اش را تر کرده و دستی بر صورتش نشاند، نگاهش را از مادرش گرفته و به پرده‌های صورتی اتاقش، که در هوا حرکت می‌کرد،  دوخت!

- برو بیرون مامان! همتون برید بیرون!

آیرین، که خودش هم خبر از کارش داشت، سر به زیر افکنده و اتاق را ترک کرد، که باعث شد مادر و پدر هیوا و باشار خانی که با غضب به او خیره بود هم پراکنده شوند!

به سمت در اتاقش رفت و خواست قفلش کند، که نگاهش به چشمانی مشکی و به رنگ شب، خیره شد!

- تو چی از جونم می‌خوای؟! برو رد کارت!

اخم بر هم نشانده و خودش را به هنای نزدیک کرد، به طوری که نفس‌های گرمش، پوست برفین هناس را به بازی گرفته بود!

- دوست دارم، می‌فهمی؟!

هناس، آب دهانش را بلعید و نگاه از چهره تهوع برانگیز هیوا گرفت!

- ولی دوست داشتن یک طرفه، مثل کتابی می‌مونه که آخر نداره! برو رد کارت هیوا!

هیوا خیره در میشی‌های هناس شد، لب برید و ریش‌های کوتاهش را بر کف دست، مرتب کرد.

- دوست داشتن به وجود میاد به مرور!

دست هناس روی چهارچوب در نشسته و سرتقانه به هیوا خیره شد، یک نفر چگونه می‌توانست کسی را دوست بدارد، که حسی جز تنفر از او ندارد؟!

- تنفر می‌دونی چیه؟! حسی که من به تو دارم و هیچ وقتم، جاش با عشق و عاشقی عوض نمی‌شه،  برو تو رو خدا!

خواست در اتاقش را ببندد، که پاهای هیوا روی چهارچوب در گذاشته شده و با فشار ریزی، در نیمه‌باز را به دیوار چسباند!

- دوست ندارم این حرف زدنت رو!

هناس اما دلش می‌خواست سر هیوا را گرفته و محکم، به دیوار شیری رنگ اتاقش بکوبد، آن‌قدر محکم، که از سرش خون فواره کرده و جان بر کفش کند!

- می‌خوام نداشته باشی، برو بیرون!

هیوا چشم در کاسه چرخانیده و سعی کرد، بر خود مسلط شود، اما گویا آنقدر موفق نبود، که ابرو‌های مشکینش، یکدیگر را در آغوش گرفته و آرواره‌هایش، روی هم نشست!

با ساعدش، گلوی هناس را گرفته و به کمد سفید رنگ گوشه اتاق کوبید.

- ببین دختر، اگه دفعه بعد، با من این‌جوری حرف بزنی، کاری می‌کنم از زندگی کردن، ناامید بشی، فهمیدی یا نه!

هناس که به گلویش فشار آمده و احساس می‌کرد،  هر لحظه ممکن است، خفه شود، چشم باز و بسته کرده و آرام سری تکان داد.

هیوا، پوزخندی زده و با ضرب ساعدش را از روی گلوی هناس برداشت، که باعث شد نفس های هناس، محکم شده و صوت نفس زدنش، فضای اتاق را در بر بگیرد.

- دیوونه!

این را زمانی گفت، که هیوا به سمت در اتاق رفته و بیرون رفت!

****

کاغذ را برداشته و خودکار آبی رنگش را در دست، چرخاند! نمی‌دانست از کجا بنویسد، از دلی که برای آن چشمان مشکی رفته، یا از هیوایی که بیشتر به هیولا شباهت داشت!

سر خودکار را در دهان گذاشته و پلک بر هم بست، اولین بار که دیدش یک ماه پیش بود، یک ماهی که با تمام سختی‌هایش، فقط چشمان روژمان بود، که می‌توانست تسکین بخش، حال بدش باشد!

@ Shooka Bahrami     

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت چهارم》

فلش‌بک به گذشته (دیدار ملاقات)

آفتاب سوزان، چشم‌هایش را آزار می‌داد، اوایل تابستان و این گرما طبیعی بود! اما باز هم، گرما باعث سر دردش می‌شد!

نگاه از آسمان آتشین گرفته و عرق روی پیشانی‌اش را با دستمال گلدوزی شده و بنفش در دستش پاک کرد!

- خانم خوبید؟!

گرما، کم_کم داشت کار خودش را می‌کرد و سر درد، بر جانش رسوخ کرده بود!

- نه خیلی گرمم، بیا برگردیم، بی‌خیال قدم زدن!

روژان سری تکان داده و راه برگشت را در پیش گرفتند، سر دردش مدام بیشتر می‌شد و حالش را ملتهب کرده بود!

- خانم جون، اون‌جا رو نگاه!

رد انگشت اشاره روژان را گرفته و به دو پسری دوخت، که مشغول صحبت با یکدیگر بودند، روژان لبخندی زده و گفت:

- این پسر که موهاش بور، خواستگارم! ولی... ولی راستش مامانم... 

روژان سرش را به نشانه غم پایین انداخت، اما هناس توجهی به حرف‌هایش نکرده و تنها میخکوب چشمانی مشکی شده بود، که عجیب دلبر بودند!

موهای پر شخص را کنکاش کرده و با دیدن نگاه خیره آن پسر، دست از تماشایش برداشت!

آب دهانش را بلعیده و بر پهلوی روژان ضربه‌ای زد.

- خجالت بکش، پسر فهمید با اونی، انگشتت رو بیار پایین!

روژان با شنیدن این حرف سرش را بالا گرفته و با دیدن نگاه خیره سعید، خون بر صورتش دوید!

سریع دستش را پایین آورده و لبش را محکم زیر دندان کشید، بعد هم دستش توسط هناس کشیده و به آن سمت روانه شد.

- روژمان؟! روژمان خوبی؟! شنیدی چی گفتم؟!

روژمان اما در حال دیگری بود، دخترکی که بار ها از دور و نزدیک دیده بودش، حالا به او خیره شده و قلبش را به تلاطم برانگیخت!

با ضربه‌ای که سعید بر کتفش کوباند، به خود آمده و گیج پرسید:

- چی؟!

سعید سری به چپ و راست تکان داده و ابرو هایش کمی به هم نزدیک شدند.

- کجایی داداش؟! گفتم اون دختر و دیدی؟! 

روژمان با شنیدن این حرف، اخم در هم کشید، در خیالات خود گفت، نکند منظورش هناس است؟! و از این خیال اخم هایش بیشتر در هم رفت!

- کدوم دختر؟!

سعید متعجب اخم‌هایش را از هم باز کرده و جایش را به تعجب داد.

- چته؟! همون دو تا دختر دیگه، یکی‌شون دختر باشارخان، اون یکی هم ندیمه‌اش روژان، همونی که خاطر خواشم!

و دستی بر ته ریشش کشیده و خجل، سر به زیر افکند!

روژمان اما از شنیدن دختر باشی خان، دلش به لرزه افتاد، پس این دل لرزه‌های گاه و بی‌گاه، باید رویا و از وجودش پاک می‌شد!

سعید کلافه سر بلند کرده و اخم کرد:

- تو هم که همش می‌ری تو هپروت!

*****

از رویا خارج شده و مشغول نوشتن شد، که چشمانش به خواب نشسته و سر روی میز گذاشت!

دقایقی نگذشته بود، که موهای پریشان و طلایی رنگش، اطراف میز پخش و به خوابی عمیق فرو رفت!

@ Shooka Bahrami

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت پنجم》

ساعت از نیمه‌های شب گذشته بود، روژمان اما خواب به چشمانش حرام شده و گویا قصد بسته شدن نداشت!

همیشه تابستان‌ها، روی پشت‌بام کوچک خانه می‌خوابید و به آسمان صاف روستا خیره می‌شد!

ماه درون آسمان خودنمایی می‌کرد و روژمان در خیالات خود می‌اندیشید، که هناس حتی از ماه در آسمان هم زیباتر است!

ستاره های چشمک‌زن را از نظر گذرانده و پتوی نازکش را اندکی پایین تر آورد، صدای پارس سگ ها گاهی به گوش می‌رسید و شاید فقط این صدا بود، که سکوت شبانه روستا را بر هم می‌زد!

کاش دلدادگی به دست خودش بود، تا انتخاب دل وامانده‌اش دختر باشار خان، نبود!

اما چه می‌کرد که در چشمان میشی‌ رنگ هناس، گم گشته و تلاش برای فراموشی‌اش، آب در هاون کوبیدن بود!

دستش را زیر سر گذاشته و دست دیگرش را بالا گرفته بود، انگشت شصت و اشاره‌اش را به حالتی در آورده بود، که انگار ماه در انگشتان اوست، در صورتی که به دست آوردن ماه غیر ممکن بود!

همان‌گونه غوطه‌ور در خیالات خود بود، که صدای فریاد مردی به گوشش رسید!

- به دادم برسید، آخ!

با شتاب از روی تشک نازکش، بلندش شده و دمپایی های پلاستیکی و زرد رنگش را به پا کرد!

از پشت‌بام نگاهی به پایین انداخت، که چیزی به جز تاریکی ندید، دل به دریا زده و پله های کاهگلی را پایین رفت.

آنقدر سرعت دویدنش زیاد بود، که چند باری تا مرز زمین خوردن پیش رفته بود!

هر چه به در خانه برآب خروج نزدیک تر می‌شد، صدای فریاد بلندتر می‌شد و بیشتر به گوش می‌رسید،  نمی‌دانست چه ساعت از نیمه شب است، اما مطمئن بود اتفاق بدی برای مردی که فریاد می‌زد پیش آمده و این موقع از نیمه شب، کسی صدایش را نمی‌شنود!

- خدایا، به دادم برسید!

در خانه را باز کرده و رد صدا را دنبال کرد، صدا از سمت چپش می‌آمد، با شتاب و دوان- دوان به سمت مردی رفت، که زدی زمین افتاده و تمام تنش به خون نشسته بود!

- چی‌ شده آقا؟!

چهره‌اش در تاریکی آنچنان پیدا نبود، اما  جوانی کم‌سن و سال بود و لباس کردی به تن نداشت!

- خدا خیرت بده، آی! بالا... بالاخره یکی... یکی پیدا شد، به ما کمک کنه!

روژمان سری تکان داده و بازوی مرد جوان را در در دست گرفت و سعی کرد، آهسته از روی زمین بلندش کند.

- آ... آقا من و بی‌خیال، خ... خانواده‌ام، تصادف کردیم، خواهر و مادرم تو ماشینن، تو رو خدا بیاید کمک!

روژمان سری تکان داده و پسرک را با خود هم‌گام کرد و در همین حین، پچ زد:

- باشه، باشه کمکشون می‌کنم، ولی باید اول باید برم کمک بیارم، من که نمی‌تونم تنهایی خواهر و مادرت و بیارم بیرون!

پسرک سری تکان داد، که روژمان او را مقابل خانه روی زمین نشانده و گفت:

- صبر کن، من برم چراغ قوه‌ام و بیارم، به مادرمم می‌گم بیاد کمک!

پسرک جوان، که حالا چهره‌اش را بهتر می‌توانست ببیند، سری تکان داده و ممنونی گفت.

درد در تمام جانش پیچیده و پاهایش بیشتر از هر چیزی درد می‌کرد،  همین که توانسته بود تا اینجا خودش را برای کمک برساند،  خودش یک معجزه بود!

روژمان وارد خانه شده و به سمت دایه‌اش که خوابیده بود رفت، آهسته صدایش کرده و به بازویش دست کشید.

- دایه؟! دایه پاشو!

دایه چشمانش را آهسته باز کرده و با دیدن روژمان هراسان بالای سرش، با شتاب سر از روی بالشت افکند.

- یا فاطمه زهرا، چی شده روله؟!

روژمان لب تر کرده و آهسته پچ زد:

- دایه به کمکت نیاز دارم، یک جوانی با خانواده‌اش نزدیک روستا تصادف کردن، پسر بیرون، ولی بخاطر حالش نتونسته خانواده‌اش رو نجات بده، منم دست تنها نمی‌تونم،  چون خواهر و مادرش تو ماشینن، میای کمک؟!

دایه هراسان دست روی زانوانش گذاشته و گفت:

- ها روله، چرا نیام؟! اون جوان الان بیرون؟! برو بیارش خودمان ميريم پیشان!

- نه دایه نمی‌شه، ما که نمیدونیم کجان؟! شما بیاید برید بیرون، من برم پی سعید، بگم تراکتورش و بهم بده!

دایه سری تکان داده و چراغ‌قوه روی طاقچه را به دست گرفت، سپس راهی بیرون از خانه شد و مدام در دلش ذکر گفت، که اتفاقی برای آن خانواده نیفتد!

******

چشمانش از فرط خستگی، درد می‌کرد و سرخ شده بود، کل دیشب را برای نجات آن خانواده تلاش کرده و حالا، آنها در خانه‌شان ساکن بودند!

به دلیل نبود کامیاب، تنها دکتر روستا مجبور شدند، فعلا آنها را در خانه نگه‌داری کنند، گر چه که صدمه آنچنانی هم ندیده بودند!

 - روژمان گیان؟!

با صدای دایه آهسته سرش را به آن سمت چرخانده و به صورت خسته و بی‌رمق او خیره شد.

- جانم؟!

می‌دانست که پسرکش، آن چنان در آمدی ندارد و خرج بخور نمیری که از کارش به دست می‌آورد ناچیز و برای خرج ماهانه به هدر می‌رفت،  اما میهمان داشتند و باید چیز هایی که باید را فراهم می‌کردند!

النگو های نازک در دستش، که قدیمی بودند را به دست روژمان داده و گفت:

- برو شهر، این سه تا النگوهای  من و بفروش، شاید زیاد نشه، اما کفاف این مهمان ها رو می‌ده،  یک سری وسایل بخر و بیار!

روژمان از دیدن النگوهای در دست دایه اخمی کرد و سر به زیر، با صدایی عصبی گفت:

- هنوز روژمان نمرده که دایه‌اش برای خرج مهمون،  النگو هاش و بفروشه!

دایه غمگین شد و لب گزید، نمی‌خواست غرور پسرکش را جریحه دار کند، اما چاره‌ای نداشت!

- آخه...

روژمان دندان روی هم سائیده و سعی کرد، بغض مردانه‌اش، صدایش را نلرزاند!

- برو تو دایه، برو به مهمون‌هات برس، تا عصر برمی‌گردم!

@ Shooka Bahrami

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت ششم》

روژمان، از خانه خارج شده و بی هدف، روستای کوچک را دور می‌زد و بغضش را در گلو خفه می‌کرد!

حس می‌کرد،  غرورش خش برداشته و یک زخم عمیق به رویش جای خوش کرده، کاش دایه می‌فهمید ‌ که با حرف هر چند، بی منظورش، باعث شکستن کمرش شده بود!

او که صبح تا شب، شب تا صبح همچو مرغی بال و پر کنده، به دنبال تکه‌ای نان بود، حقش این نبود که دایه فروختن النگوهایش را برای خرج میهمانان پیشنهاد دهد!

دستانش از کوله های سنگینی که  هربار جابه‌جا می‌کرد، پینه بسته بود! جوان‌های هم‌سن و سال او در روستا، زندگی می‌کردند و هفته ‌ای دو بار به شهر می‌رفتند،  آن وقت او باید فقط برای خرید های خانه به شهر می‌رفت!

چه کس حال یک کولبر را درک می‌کرد؟! حال پسری بیست و سه ساله که با وجود آن شغل سخت، همیشه هشتش گرو نهش بود؟!

دست روی قلبش گذاشت، کاش این قلب خیره‌سری نمی‌کرد و بی‌فکر دل به دختری نمی‌بست، که هر روز به جای سیب‌زمینی‌ آب‌پز، چلو مرغ می‌خورد و زندگی شاهانه داشت!

****

صدای بازاری‌ها و دست‌فروشان، که از مردم تقاضای خرید جنس را می‌کردند در فضای بازار قدیمی پخش می‌شد!

مردم لباس‌های کردی رنگ و وارنگ به تن داشتند و خریدهایشان را روی شانه و بعضی در دست گرفته بودند!

در مغازه ها چوبی مانند بود و زیبایی و زینتش را تابلو فرش های دست بافت و لباس های کردی رنگارنگ مغازه داران به ارمغان آورده بود!

به سمت دکان کوچک فروش حبوبات و سبزیجات معطر رفته و وارد مغازه شد، بوی سبزی به خوبی به مشام رسیده و بینی را قلقلک می‌داد!

صدای رادیو که در فضای دکان پخش می‌شد، احساس خوبی از این مغازه را به رخ می‌کشید!

- آقا ببخشید!

مرد جوانی از پشت پیشخوان مغاره بیرون آمده و گفت:

- بله؟! خیلی خوش آمدید، بفرمایید؟!

روژمان نگاهش را به حبوبات و سبزیجات معطر دوخته و گفت:

- اگر از همه حبوباتت یک کیلو بهم بدی، چقدر در میاد؟!

پسرک جوان دستی بر پشت سرش کشیده و ماشین حسابش را به دست گرفت، بعد از حساب کردن هزینه حبوبات ها، گفت:

- تقریبا دویست تومن!

روژمان سری تکان داد و دستی بر موهای پرش کشید، پولی که داشت،  مطمئنا فقط کفاف آن روز و خریدهایش را می‌داد!

****

هناس آهسته از روی تختش بلند شده و کش و قوسی به تنش داد، خمیازه‌ای کشیده و نگاهی به ساعت روی دیوار کرد!

- ساعت یازده! وای چرا اینقدر دیر بیدار شدم!

دستی بر موهایش کشیده و لباس‌هایش را با پیراهن بلند و صورتی‌اش تعویض کرد، کش را بر موهایش زده و از در اتاق بیرون رفت!

صدای جر و بحث پدر و مادرش از طبقه پایین می‌آمد، اما او دیگر به این جر و بحث‌ها عادت کرده بود! 

پدرش مردی عصبی بود و همیشه سعی داشت حرف خودش را بر کرسی بنشاند،  از نظر او مرد ارباب خانه و همسر و فرزندانش، حکم برده را داشتند!

- صبح بخیر خانم جان!

هناس کلافه سری تکان داده و دستی بر چشمانش کشید.

- چرا بیدارم نکردی روژان؟!

روژان سر به زیر افکنده و لب‌های صورتی رنگش را با زبان تر کرد.

- ببخشید خانم جان!

هناس دستی بر گردنش کشیده، دست روژان را گرفته  و با خود همگام کرد.

- مهم نیست، بیا بریم تو آشپزخونه به بی‌بی و بقیه کمک کنیم!

روژان سری تکان داده و لبخندی روی لبش نشاند، هناس بیشتر اخلاقش به خدمتکار خانه شباهت داشت، تا دختر خان!

وارد آشپزخانه بزرگ عمارت شدند و به سمت بی‌بی گل، که سرپرست خدمتکاران بود و زنی که از کودکی هناس و هه‌ژار در این خانه کار می‌کرد، رفتند!

- صبح بخیر بی‌بی!

بی‌بی با آن صورت چروک و لباس‌هایی که برعکس دیگر مردم و خدمتکاران، کردی نبود، لبخندی زده و گفت:

- ظهر بخیر، دختر جان!

هناس خنده‌ای نمکین کرد و لب زیر دندان کشید، صحبت با بی‌بی همیشه حالش را خوب می‌کرد!

- ببخشید بی‌بی، روژان بیدارم نکرد!

بی‌بی اخمی کمرنگ کرده و گفت:

- مگه این دختر ساعت کوک شده تو؟! خودت نباید بیدار بشی!

سری تکان داده و دست روی چشمش گذاشت، سپس روسری توری مانندش را از پشت سر بسته و گفت:

- خوب بی‌بی جان، الان باید چیکار کنم؟!

این حرف را آنقدر بامزه گفته بود، که بی‌بی خنده‌ای آرام‌کرده و سبزی های نصفه مانده را مقابل هناس و روژان روی میز ناهار خوری قرار داد.

- این ها را پاک کنید، تا بعد!

هناس سری تکان داده و مشغول پاک کردن سبزی ها شد، هیچ وقت دوست نداشت، دختر خان باشد، همیشه دلش می‌خواست که همچو روژان، دختر کاظم بنا و پروین خانم باشد، اما...

@ Shooka Bahrami      @ ماهی

 

 

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت هفتم》

آیرین، وارد آشپزخانه شده و نگاهش را به هناس دوخت، ابروهایش یک‌ دیگر را در آغوش گرفته و آرواره‌هایش، از خشم روی هم‌ نشست!

- هناس؟!

هناس، برگ ریحان را از ساقه جدا کرده و نگاه بی‌خیالش را، به مادرش که با غضب به او خیره بود، دوخت.

-  بله؟!

آیرین، کلافه لب زیر دندان کشیده و صدایش را بالا برد!

- اینجا چه غلطی می‌کنی؟!

هناس کلافه چشم چرخانده و لب‌هایش را تر کرد، می‌دانست مادرش اگر بفهمد که باز هم برای کمک به بی‌بی گل و بقیه، به آشپزخانه آمده خشمگین می‌شود!

- اومدم کمک بی‌بی گل و بقیه!

آیرین به سمت هناس رفته و بازویش را در دست گرفت، او را از روی صندلی بلند کرده و گفت:

- می‌دونی اگه بابات بفهمه میای کمک خدمه، چی‌کار می‌کنه؟!

هناس اخم کرده و سعی کرد، بازویش که در حال له شدن بود را، از دست مادرش بیرون بکشد.

همه خدمه، عقب کشیده بودند و فقط با نگرانی خیره به هناس و آیرین بودند، می‌دانستند اگر جلو رفته و میانشان دخالت کنند، اخراج خواهند شد!

هناس دیگر تاب نياورده و فریاد زد:

- این هام آدمن، من چه فرقی دارم با روژان و مریم؟! من چه فرقی دارم باهاشون مامان؟! فقط چون بابام باشار خان؟!

باشار خان را طوری گفت، که بیشتر به تمسخر شباهت داشت، پوزخندی کنج لب نشانید نشانید بازویش را از حصار دستان مادرش، بیرون کشید.

سپس بی آنکه به فضای اطراف خیره شود، به سمت بیرون از عمارت گام برداشت!

*****

روژمان، روی گلیم فرش کوچک خانه و مقابل میهمانان شهریشان نشسته بود، یکی از پاهایش را جمع کرده و پای دیگرش را در زانو جمع کرده بود، دستش را از زانو آویزان کرده و سر به زیر انداخته بود!

- ممنونم از لطفتون، امیدوارم یک روزی برسه، بتونم جبران کنم!

روژمان، سرش را بلند کرده و به چهره پسر جوان مقابلش، لبخندی زد! موهای پریشان پسر روی پیشانی‌اش ریخته و هارمونی زیبایی با چشمان عسلی‌اش به ارمغان آورده بود!

دست روی چشمش گذاشته و آهسته پچ زد:

- مهمون روی چشم ما جا داره، جبران نیازی نیست، آقا کیان!

کیان لبخندی زده و پاهایی که دایه با دارویی مخصوص برایش بسته و باند پیچی کرده بود را جمع کرد!

- مامان؟!

مادرش،  در گوشه‌ای ترین جای خانه نشسته و سر بسته شده‌اش، از زیر شال سفیدش، به خوبی پیدا بود!  

- جانم کیان؟!

کیان دستی بر موهایش نشانده و نگاهش را به زخم سطحی روی لپ مادرش، دوخت!

- کیمیا کجاست؟!

مادرش، لب های خشکیده‌اش را تر کرده و به روژمان که به مکالمه آنها خیره بود، نگاه کرد!

- حالش خوب نبود، رفت یک دوری بزنه!

کیان، سری تکان داده و چشم از مادرش گرفت، دایه وارد هال شده و سینی چای کوهی را، روی زمین گذاشت.

- بفرمایید تو رو خدا، بفرمایید چای بخورید!

مینا مادر کیان، با انزجار نگاه از چای خوش رنگ و رو گرفته و پچ زد:

- اه-اه، این دیگه چیه؟!

مینا، به خوبی رسم بی چشم و رویی را به جای آورده بود، که با وجود آن همه کمک روژمان و مادرش، باز هم این گونه رفتار می‌کرد!

کیان اخمی کرده و کلافه چشم بست، لب‌های نازکش را تر کرده و گفت:

- مامان؟!

چشم غره‌ای نثار پسرکش کرده و لب زیر دندان کشید:

- من نمی‌خورم،  نسکافه دارید؟!

دایه متعجب به روژمان خیره شده و آهسته دم گوشش پچ زد:

- نسکافه چیه؟!

روژمان، آرواره‌هایش را روی هم گذاشته و سعی کرد، احترام میهمانش را نگه‌دارد!

- ولش کن دایه، چاییتون و بخورید شما!

دایه اما، کنجکاو شده از این لفظ که حتی تلفظش را هم به خوبی بلد نبود، پچ زد:

- والا ما، فقط چایی و دمنوش داریم، می‌خورین؟!

مینا چشم در حلقه چرخانده و سری به نشانه منفی، بالا انداخت!

@ Mah_zade  @ shirin_s    @ Shooka Bahrami

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت هشتم

ماشین سعید، مقابل خانه منتظر بود، تا میهمامانان روژمان را به ترمینال برساند، کیان باز هم از روژمان و دایه‌اش تشکر کرد، امّا خواهر و مادرش تنها به تکان دادن سر اکتفا کردند!

آب درون کاسه گل‌دار را، روی زمین ریخت، ولی نه پشت سر میهمان هایشان! کیان پسر بدی نبود، امّا مادر و خواهرش به شدت افاده‌ای بودند و همین، روژمان همیشه ساکت را کلافه کرده بود!

نفسی آسوده کشیده و وارد خانه شد، امروز را باید استراحت می‌کرد و فردا برای کار راهی می‌شد!

خستگی همیشه در جانش بود، امّا چاره‌ای نداشت، باید جوری زندگی را می‌گذراند!

صدای بسته شدن درب خانه، نشان از ورود دایه می‌داد، دایه بیچاره در این مدت برای میهمان هایش سنگ تمام گذاشته بود، اما هر کسی نمی‌تواند قدردان محبت باشد! 

-  دایه کاری داری بگو، کمکت کنم!

دایه همان‌طور که مشغول جمع کردن، ظرف های میوه بود، لب های چروکیده‌اش را تر کرده و گفت:

- نه دایه به قربانت، نیازی نیست!

با این‌که درد پا امانش را بریده بود، امّا نمی‌خواست از پسرکش که فردا قرار بود باز هم کوله‌بار های سنگین را حمل کند، کمک طلب کند!

***

- روژان؟! روژان؟!

صدای هناس، از بالکن کوچک اتاقش، باعث شد، روژان که در حیاط بود، به سمت پله ها راهی شود و با صدایی بلند جوابش را بدهد!

- جانم، خانم؟!

هناس کلافه، موهای بلندش را زیر روسری حریرش فرستاده و گفت:

- بیا بالا کارت دارم!

دیگر معطل نکرد، وارد اتاقش شد و درب آهنین بالکن را بر هم کوفت، بالکن کوچک اتاقش چیزی به جز دو گلدان گل نرگس، نداشت!

روژان، با شتاب پله های چوبین عمارت را، دو تا یکی، بالا رفته و وارد اتاق هناس شد!

هناس، روی تختش نشسته و کاغذی که در دست داشت را مدام جابه‌جا می‌کرد، استرس بر جانش نشسته و نمی‌دانست تصمیمی که گرفته، درست است یا نه!

- بله خانم جون؟!

هناس، به سمت روژان بازگشته و لب زیر دندان کشید، شاید این دختر، می‌توانست کمکی برای تصمیم‌گیری بهترش بگیرد!

- بیا- بیا بشین این‌جا روژان!

و به جایی که نشسته بود اشاره کرده و به او خیره شد، روژان با مکث کنار هناس نشسته و چشمان مشکی‌اش را به میشی های هناس دوخت!

- ر... روژان، من می‌خوام یک کاری بکنم، نمی‌دونم درسته یا نه، اما... به‌ کمکت نیاز دارم، می‌تونی کمکم کنی؟!

روژان ابرو های پر اما نازکش را بالا انداخته و متحیر، به دست و پای لرزان هناس خیره شد، علت این همه استرس چه بود؟!

- چ... چیزی شده خانم؟!

هناس کاغذ در دستش را کمی بیشتر در مشت فشرد، بی‌شک نامه در دستش، تا به الان مچاله و چروک شده بود!

آب دهانش را بلعید و لب زیر دندان کشید، نمی‌دانست، کار درست را از غلط تشخیص نمی‌داد!

- م... من، من عاشق شدم!

روژان ابتدا، شوک زده خیره به هناس چشم دوخت، حتی نمی‌توانست از شوک آب در گلو مانده‌اش را ببلعد! 

این بر حیرت انگیز نبود، ولی هناس دختری نبود که دل بر کسی ببندد، شاید هم روژان این‌گونه فکر می‌کرد!

از فکر بیرون آمده و لبخندی ملیح، روی لب هایش نشست!

- خوب این‌که خیلی خوب، حالا عاشق کی شدید؟!

هناس که لبخند روژان را دید، دل بی‌قرارش، کمی آرام شده و به یاد آن هیبت مردانه لبخند، روی لبش نشست!

- یادت چند وقت پیش رفته بودیم بیرون عمارت قدم زدن؟! تو خواستگارت رو نشونم دادی؟!

روژان، بدون تانل فهمید که منظورش سعید است، در خیالات خود فکر کرد، که هناس دل‌باخته خواستگارش شده و اشک بر چشمانش نیشتر زد.

- ب... بله خانم، یادم!

هناس از این تغییر حالت یک باره روژان، متعجب شد اما آرام پچ زد:

- یک پسر دیگه هم کنارش بود، اسمش و نمی‌دونم ولی... ولی بدجور دلبسته‌اش شدم!

روژان کمی فکر کرد و این‌بار از این‌که حدسش اشتباه بوده، لبخند کنج صورتش نشست، اما سریع لبخند، جایش را به ترس داده و گفت:

- خ... خانم، نکنه... نکنه منظورتون روژمان؟!

- پس اسمش روژمان!

و زیر لب، آوای دلنشین اسمش را تکرار کرد.

- وای خانم جون، اون... اون  پسر کولبر!

هناس کمی اندیشید و گفت:

- خوب باشه، چه ربطی داره؟!

روژان لب زیر دندان کشیده و چشم هایش را درشت کرد.

- وای، می‌دونید اگه باشار خان بفهمه، چی‌کار می‌کنه؟! خون به پا میشه خانم!

هناس کمی فکر کرد، کولبر بودن پسرک دلربایش شاید، کمی ترس بر جانش نشانده بود، اما ریشه عشق را در وجودش خشک نکرده و بلکه بیشتر کرده بود!

    @ ماهی

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ziba_mirdadpor
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

در دادن نامه تامل کرد، ترسش از خودش نبود، چون پدرش شاید او را توبیخ می‌کرد، اما مطمئناً او را بی سر نمی‌کرد!

اما اگر باد به گوشش می‌رساند که روژمان را می‌خواهد، خون به پا می‌شد! هناس این را نمی‌خواست، او تنها به یک چیز فکر می‌کرد، آن چشمان مشکین، که از دور هم، گرما بر دل سردش بخشیده بود!

- خانم؟! خانم؟!

با صدای روژان، نگاه از پنجره گرفته و لب زیرینش را با زبان تر کرد.

- به نظرت، اگر این نامه رو بدی بهش، اتفاقی میفته؟!

روژان نگاهی به کاغذ مچاله شده در دستان هناس خیره شد، همان کاغذی که از نگاه اول متوجه‌اش شده بود!

- نامه؟! 

هناس، انگشت هایش را نوازش گونه، روی پیشانی کشیده و گفت:

- آره، می‌خواستم از حسم نسبت بهش بگم، مطمئنن اونم از من خوشش مياد، من چیزی کم ندارم مگه نه؟!

روژان کلافه، چنگی بر موهای بیرون افتاده از روسری‌اش زده و گفت:

- خانم الان مهم تر از این‌که روژمان شما رو می‌خواد یا نه، آقا هیواست، به این فکر کردید؟!

هناس اخمی کرده و انگشت شصتش را به شقیقه‌اش زد.

- ول کن اون اژدهای دو سر رو، نفرت انگیز، ایکبیری!

حتی از شنیدن نام هیوا، صورتش در هم شده و اخم روی پیشانی‌اش حاکم می‌شد!

روژان با دیدن چهره جمع شده هناس و طرز بیانش، خنده‌ای مستانه کرده و گفت:

- ببخشید خانم، ولی اصلاً شبیه به دختر های خان‌زاده نیستید!

هناس پشت چشمی نازک کرده و اخم روی ابرو هایش نشاند، که باعث شد، خنده روژان در دم، سا‌کت شود!

این‌ بار هناس قهقهه سر داده و پچ زد:

- ول... ولی، جذبه دخ... دختر خان بودن رو دارم!

روژان این‌بار لبخندی زد، که چال گونه‌ی ریزی گوشه لپش عیان شد!

- چی‌کار کنم روژان؟! نامه رو بدم بهش؟!

روژان کمی فکر کرده و با تعلل، نگاهش را به میز گوشه اتاق دوخت، نمی‌دانست چه بگوید، که دل بی‌قرار خانمش را آرام کند.

- نمی‌دونم، ولی اگر می‌خواید از حسش بفهمید، بدید من ببرم نامه رو، شاید یکم دلتون آروم بگیره!

هناس لبخندی زده و گونه‌ی برجسته روژان را، بوسه‌ای زد، نامه را که حالا مچاله شده بود به دست روژان داده و گفت:

- فقط مراقب باش، کسی نبینتت!

روژان سری تکان داده و باشه‌ای نجوا کرد، خوب می‌دانست اگر باشار خان بفهمد، فلک شدنش حتمی است، اما چه می‌کرد که دل مهربانش طاقت ناراحتی خانمش را نداشت!

از روی تخت بلند شده و روسری‌اش را مرتب کرد، قلبش به تلاطم برانگیخته و لب هایش از استرس خشک شده بود!

****

صدای آبشار نزدیک به کوه، با خورشید درخشان، که جلا بخش آسمان بود، هارمونی زیبایی از طبیعت را به ارمغان آورده بود!

روژمان روی سنگلاخ بزرگ، نزدیک به کوه نشسته و مشغول شستن صورتش، با آب آبشار بود!

گرما بر جانش رسوخ کرده و عرق بر پیشانی‌ و سر و صورتش نشانده بود!

خنکی آب، حالش را بهتر کرده و پوستش را نوازش می‌کرد، مشغول شستن صورتش بود، که صدای نازک یک دختر او را به خود آورد!

سرش را چرخانده و به دخترکی خیره شد، که هن- هن کنان و در فاصله نزدیک به او ایستاده بود، چهره این دخترک، برایش خیلی آشنا بود!

- آ... آقا، روژمان؟!

روژمان تایی از ابرویش را بالا داده و به او خیره شد، این دخترک نام او را از کجا می‌دانست؟!

- بله؟! شما؟!

روژان که حالا از دویدن های مداومش و پرسیدن از مردم برای یافتن روژمان، کلافه شده بود، دست روی زانو گذاشته و گفت:

- ر... روژانم، دختر آقا کاظم!

به ناگه ذهنش به سمت سعید پر کشید، تازه به خاطر آورد دخترکی که مقابلش ایستاده، همان دخترکی است، که دل از سعید برده!

از روی سنگلاخ بلند شده و به او خیره شد، این دختر، ندیمه دختر باشار خان بود، از این فکر لبخندی کنج لبش نشست!

روژان نامه را مقابل روژمان گرفته و با استرس گفت:

- ای... این نامه رو بگیرید، من باید برم عجله دارم، فقط لطفاً از این نامه به هیچکس هیچی نگید، خدافظ!

روژمان نامه را گرفته و متعجب به روژان خیره شد، که مهلت هیچ سخنی به او نداد!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ziba_mirdadpor
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

روژمان، به خود آمد و نامه را در دست جابه‌جا کرد، آهسته کاغذ را باز کرد و خیره به صفحه سیاه شده از متنی بلند بالا شد!

- سلام! بلد نیستم کتابی حرف بزنم، پس به زبون خودم، برات نامه می‌نویسم! نمی‌دونم چند وقت که دلم، ساز نساز می‌زنه با مغزی که از عقل حرف می‌زنه،  فقط می‌دونم مدام چشمات جلوم قد علم کرده و لبخند روی لبم می‌آره!

شاید الان با خودت بگی، چقدر دختر بی‌حیایی‌ام، که برات از حسم گفتم، نمی‌گم حسم اونقدر زیاد که از نبودت دق می‌کنم و عاشق سینه چاکتم، نه! ولی خوب حس می‌کنم، تو با بقیه فرق داری، شاید همین که قلبم و این‌جوری کرده!

روژمان، با حیرت به نامه خیره شد، این نامه را روژان نوشته بود؟! اخمی کرد و ادامه نامه را خواند!

-  در هر صورت فقط خواستم از این حسی که نسبت بهت دارم، خبر بدم! الان به خودت مغرور نشی ها، فکرم نکن برات می‌میرم، حس من، یک حس ساده است، اما... ولش کن مهم نیست! 

روژمان لبخندی از این حرف ها روی لبش نشسته و با دیدن اسم شخصی که انتهای نامه نوشته شده بود، متحیر شد!

- هناس!

روژمان، انگار در این دنیا نبود! حس می‌کرد موج دریا درست وسط گرمای تابستان، به او احساس آرامش بخشیده!

لبخندش تبدیل به خنده‌ای مردانه شد، چه کس بدش می‌آمد دختری که دوستش داشته، دل در گرو اوست!

شاید این عشق، ممنوع بود اما، زیبا بود، مقدس بود! هوای گرم دیگر حالش را مرتعش نمی‌کرد، پاهای ناتوان و خسته‌اش، حالا چابک شده بود!

دلش می‌خواست فریاد بزند و از خدایش تشکر کند، با این‌که هناس از عشق سخنی نگفته بود، اما همان حس کوچک در وجودش، می‌توانست غلیان کند و تبدیل به عشقی آتشین شود!

موهای خوش حالتش را چنگی زده و دستی بر آنها کشید، از ذوق نمی‌دانست چه کند! گویا قلبش به پمپاژ رسیده و هوش از سرش برده بود!

- خدا! 

صدایش در کوه پخش شده و چند بار تکرار شد! این نامه بی‌خبر حسابی  حالش را خوب کرده بود!

***

روی مبل های سلطنتی و کرمی رنگ نشسته و پا در شکم جمع کرده بود، تلویزیون بزرگ عمارت راز بقا را نشان می‌داد و هناس کلافه، به در و دیوار خیره بود!

پدرش، عادت داشت همیشه کنترل تلویزیون را به دست گرفته و برنامه‌ای که خودش دوست داشت تماشا کند و نظر دیگر اعضای خانواده هم پشیزی برایش ارزش نداشت!

موهای لختش، آزادانه دورش را گرفته و باد کولر گازی، موهایش را در هوا تاب می‌داد!

کلافه از روی مبل بلند شده و خواست به سمت اتاقش برود، که صدای پدرش، او را در جای بازداشت!

- کجا؟!

هناس لب گزید و تره‌ای از موهایش را در دست پیچاند، آهسته آب دهانش را بلعیده و گفت:

- می‌رم اتاقم!

باشار خان، اخمی میان ابروهای پرش، نشانده و پچ زد:

- بشین سر جات!

هناس کلافه اخمی میان ابرو هایش نشست و به مادرش خیره شد، خیال می‌کرد مادرش تنها راه نجات او برای خلاص شدن از این جو سنگین است، اما با اخمی که مادرش مهمان صورتش کرد، با بغض روی مبل نشست!

- فردا شب، هیوا قرار بیاد و برای شام ببرتت شهر!

هناس اخمی کرده و با  بغضی که بیخ گلویش نشسته بود، پچ زد:

- چی؟!

- عادت ندارم، حرفم رو دوبار تکرار کنم!

هناس کلافه پا بر زمین کوفت و با اشکی که بر چشمانش نیشتر زده بود گفت:

- م... میشه فعلا‌ً، فعلاً نریم؟!

پدرش، نه‌ای قاطع گفته و از روی مبل تک نفره، بلند شد! راه درب خروجی را در پیش گرفت که هناس گفت:

- تو رو خدا بابا!

باشار خان، دست پشتش قلاب کرده و با خشم گفت:

- همچین التماس می‌کنی، که انگار هیوا هیولاست! اون بنده‌ی خدا که داره تمام سعیش رو برای خوشبختی توی بی‌لیاقت می‌کنه!

هناس این بار اجازه داد، اشک هایش گونه ملتهب را خیس کنند و در آن شرایط پچ زد:

- او... اون، اون بنده‌ی خداست و من... من بی‌لیاقت؟!

و با انگشت اشاره خودش را نشان داد، حس می‌کرد هیوا هم خون و جگر گوشه باشار خان است، نه اویی که توسط پدرش بی‌لیاقت خطاب می‌شد!

این بار فریاد باشار خان بود، که ستون های عمارت را لرزانده و رعشه بر جان خدمتکاران و هناس نشاند!

- بس‌کن!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ziba_mirdadpor
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت یازدهم

هناس گوشه‌ای کز کرده و زانو در شکم جمع کرده بود، آیرین کلافه راه می‌رفت و غر بر جان هناس می‌زد، که چرا تابع پدرش نیست!

بی‌بی، با لیوانی شربت بهارنارنج به سمت هناس رفته و دست دراز کرد.

- بخور این و دختر، رنگ به رو نداری!

هناس سر بلند کرده و لیوان شربت را از دست بی‌بی، بیرون کشید!

شربت را مزه کرد و از طعم بی‌نظیرش، چشم بست! بی‌بی خوب می‌دانست هناس با شربت بهارنارنج چقدر سریع رام می‌شود و برای همین بود، که هر بار وقتی عصبی بود، برایش این شربت خوش‌طعم را می‌آورد!

- بشین خانم، هن خودت  خسته کردی، هم این بچه!

آیرین کلافه چنگی بر موهای کوتاه و مشکی‌اش کشیده و گفت:

- بی‌بی، تو یک چیزی به این دختر بگو! من که زبونم دیگه مو در آورد، پدرش مگه بد میگه؟! پسر به اون خوبی رو کی پس می‌زنه!

بی‌بی شانه‌ای بالا انداخته و چشمش را به هناس دوخت، اشک های خشک شده روی گونه‌اش از دور هم پدیدار بود.

- هناس جان، پاشو برو اتاقت بی‌بی!

هناس سر بلند کرده و آهسته سری تکان داد، لیوان خالی‌ را روی میز عسلی گردویی مقابل مبل گذاشته و به سمت پله های چوبین گام برداشت!

دیگر چیزی از سخنان بی‌بی و آیرین را نشنیده و نمی‌خواست که بشنود، وارد اتاقش شده و در را بر کوفت،  روی تختش دراز کشیده و نگاهش را به شیار های سقف دوخت!

نفسی عمیق کشید و لب های گوشتی‌اش را با زبان تر کرد! دلش نمی‌خواست امشب با هیوا به شهر برود، مگر می‌شد با کسی غذا خورد، که از او بیزاری؟!

کاش پدرش، کمی درکش می‌کرد،  کاش هه‌ژار، هر چه زودتر برمی‌گشت و هناس را از شر این اجبار ها رهایی می‌بخشید!

از روزی که نامه را به روژمان داده بود، یک هفته‌ای می‌گذشت،  اما خبری از پسرک چشم تیله‌ای نشده بود! دل، در دلش نبود که بار دیگر روژمان را ببيند، اما گویی روژمان تمایلی به این رابطه نداشت، که سراغی از او نمی‌گرفت!

نگاهش را از سقف گرفته و از جای بلند شد، مقابل آینه ایستاده و دستی بر موهایش کشید، کاش بی‌بی می‌توانست، خانواده‌اش را راضی کند، که امشب هناس با هیوا، به شهر نرود!

موهایش را جمع کرده و روی سرش بست، با اینکه موهایش بلند بود و بستنش دشوار، اما عاشق این موهای خرمایی و زیبا بود!

صدای درب اتاق که آمد، نگاهش را به در سوق داده و دعا کرد، مادرش پشت در نباشد.

- هناس جان؟! بیام تو؟!

صدای بی‌بی بدد، لبخندی روی لبش نشانده و دستی بر صورتش کشید تا رد اشک روی پوستش، از بین برود.

- بفرما بی‌بی!

بی‌بی وارد اتاق شده  و نگاهش را خیره به هناس کرد، موهایش را که روی سرش بسته بود، باعث شده بود که چشمانش کشیده تر به چشم بیاید!

- فتبارک الله فی احسن الخالقین!

هناس لبخندی زده و بوسه‌ای روی گونه‌ی زبر بی‌بی نشاند.

- قربونتون برم من، شما که این جمله رو بیشتر از من نیاز دارید!

بی‌بی پشت چشمان ریزش که بر اثر چروک های روی پلکش بود را نازک کرده و گفت:

- معلوم!

سپس لبخندی زده و گفت:

- راضیشون کردم، که فعلا امشب با هیوا بیرون نری!

هناس از ذوق بیش از حد محکم خودش را در آغوش بی‌بی چپانده و با ذوق گفت:

- وای بی‌بی عاشقتم، یعنی عاشق ها!

بی‌ب لبخندی زده و با بی‌نفسی پچ زد:

- وای دختر خیلی‌خوب، خفم کردی!

@ Shooka Bahrami     @ ماهی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت دوازدهم

گوشه‌ی خانه، چمباتمه زده و سر در گریبان فرو برده بود، نگران بود و وجودش انگار جایی دیگر سیر می‌کرد!

لب زیر دندان کشیده و آنقدر محکم می‌فشرد، که انگار با خودش سر جنگ داشت! آیرین مادرش روی مبل تکیه زده و سعی در مهار بغضش داشت.

صدای قدم های پی در پی پدرش، فضای حاکم را در بر گرفته و بر حال بدش می‌افزود، کف دستش عرق کرده و نگاهش به شمعدانی روی میز سنگی بود.

عرق از تیره کمرش راه گرفته و لباس کردی توری مانندش،  بر تنش چسبیده بود،  نگرانی خوره‌ای بر جانش گشته و قصد آزارش را داشت.

حال اهل خانه، خوب نبود و هر کسی گوشه‌ای کز کرده و نگران بود! 

هناس، دل نگران برادرش بود، برادری که عاشقانه دوستش داشت و همیشه برادرانه هایش را خرج هناس می‌کرد و این مهربانی‌‌اش برای او، طعمی ملس داشت!

پدرش همچو مرغی پر کنده از این سر عمارت، به سمت دیگری رفته و انگار سعی داشت با این کار از حال بدش بکاهد. 

- باشار؟! یک کاری بکن، پسرم کجاست؟!

پسرکش کجا بود؟! هیچکس نمی‌دانست،  سه روز بی‌خبری از کسی که در غربت به سر می‌برد برای باشار خان، گران تمام شده بود!

ساعت از نیمه شب گذشته و خواب به چشمان اهل عمارت نیامده بود! صدای اذان صبح که از بانگ مسجد روستا بلند شد، هناس دست هایش را حائل زمین کرده و جسم کرخت شده‌اش را از روی زمین بلند کرد.

- باشار؟!

این دهمین بار بود، که آیرین همسرش را صدا می‌کرد و بی‌جواب می‌ماند!

*****

چادر گل‌دارش را روی سرش گذاشته و سجاده سبز رنگ را روی زمین انداخت، اشک هایش گونه گل‌انداخته‌‌اش را نشانه گرفته و روی چادرش می‌ریخت!

مشغول خواندن نماز شد و قامت بست، همیشه با خدایش سخن گفتن، تسکین بخش روحش بود و این‌بار هم از این اتفاق مستثنی نبود!

- خدایا! تو رو به هر کی که برات عزیز قسم، برادرم و در امان خودت حفظ کن، زمانی که رفت یزد به تو سپردمش، الان که خبری ازش نیستم، به خودت می‌سپرمش!

چشمانش را از گریه و کم خوابی، به درد و سوزش افتاده بود، خواب انگار چشمانش را به سلطه خود در آورد، که روی جانماز به خواب رفت!

با حس گردن درد شدید، از خواب بیدار شده و چشمانش را آهسته باز کرد، گردنش دردش به خاطر خوابیدن روی سجاده و جمع شدنش بود!

انگار شب گذشته، کسی حواسش به هناس نبوده که متوجه نبودش و بالا آمدنش نشده بود.

از روی زمین بلند شده و دستی بر گردنش کشید، چادر را از روی سر برداشت و مقابل آینه ایستاد، چشمانش به خون نشسته و موهایش بر هم ریخته شده بود!

گردنش را به درستی نمی‌توانست تکان بدهد و درد شدیدی داشت، به سمت سرویس بهداشتی اتاقش رفته و آبی به صورتش زد، تا بلکه چشمان ملتهبش را از این حالت به دور سازد.

حوله سبز رنگ را روی صورتش کشیده و موهایش را شانه زد، بافت ساده‌ای به موهایش زده و از در اتاق خارج شد.

پذیرایی خانه، خالی از جمعیت دیشب بود، از پله های چوبین پایین رفته و خواست به سمت آشپزخانه برود، که صدای تلفن سکوت عمارت را شکست.

با شتاب، به امید اینکه خبری از هه‌ژار باشد، تلفن را برداشت که صدای خسته و بی‌رمق برادر عزیز تر از جانش، در گوشش پخش شد.

- الو؟!

از ذوق نمی‌دانست جیغ بکشد، یا سوت بزند، گریه کند یا بخندد! چشمانش را اشک شوق نیشتر زده و صدایش به لرزه افتاد.

- ه... هه‌ژار خودتی؟!

- پس می‌خواستی کی باشه، خانم کوچولو؟!

تکه کلامش را دوست داشت، خانم کوچولو، این کلمه بدجور گوشت می‌شد و بر جانش می‌نشست!

- ک...کجایی تو؟! می‌دونی چقدر نگرانت شدیم؟!

هه‌ژار لبخندی زده و آهسته پچ زد:

- کار داشتم این مدت، خیلی سرمون شلوغ بود و... حالا میام براتون تعریف می‌کنم،  فقط خواستم زنگ بزنم و بگم که خوبم!

حالا ول‌کن این حرف ها رو خودت خوبی؟! همه چی اونجا خوبه؟!

نمی‌خواست ذهن برادرش را مشغول کند و از این بگوید، که پدرش می‌خواهد او را به اجبار، به همسری هیوا در بیاورد، در صورتی که خودش دل بر گرو، شخص دیگری است!

- آ... آره همه چی خوبه، مامان و بابا که بیدار شن، می‌گم بهت زنگ بزنن!

هه‌ژار باشه‌ای گفت و با شنیدن صدای رفیقش، پچ زد:

- هناس من باید برم، کارم دارن، سلام برسون خداحافظ!

تلفن را قطع کرده و هناس، انگار باری از دوشش برداشته باشند، لبخندی زد و این‌بار با ذوق و شوق به سمت آشپزخانه، راهی شد.

@ Shooka Bahrami    

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت سیزدهم

وارد آشپزخانه شده و نگاهش را ظرف های نشسته داد، دیشب همه نگران بودند و گویا این نگرانی بر دل خدمتکار ها هم نشسته بود!

آشپزخانه را اولین بار بود، که تا این حد شلخته و نامرتب می‌دید،  دستش را به کابینت سفید رنگی که خورشت قیمه رویش نشسته و با گذر زمان خشک شده بود، کشیده و لب هایش آویزان شد.

مشغول وارسی آشپزخانه بود، که صدای بی‌بی در گوشش طنین انداخت.

- تو اینجا چه میکنی؟! هناس جان؟!

هناس آهسته به سمت بی‌بی برگشته و نگاهش را به چشمان به رنگ خون بی‌بی داد، به احتمال زیاد بی‌بی دیشب درست نخوابیده بود، که چشمانش سرخ و خونین بود!

هر چه نباشد، بی‌بی از کودکی آنها اینجا بوده و حکم مادری را برای هناس و هه‌ژار داشت و این مزين بر علت بود، که نگران باشد.

- بی‌بی؟! آشپزخونه چرا اینقدر نامرتب؟!

بی‌بی نگاهش را گرد آشپزخانه، چرخانده و کلافه دست هایش را در هم پیچاند!

- بی‌بی جان، با حال دیشب چه توقع داشتی از این دختر های بیچاره؟!

هناس سری تکان داده و با فکر به تماس با هه‌ژار، لبخندی کنج لب نشاند.

- بی‌بی؟! هه‌ژار زنگ زد!

بی‌بی که انگار دنیا را دو دستی به او تقدیم کرده‌اند لبخندی زده و گفت:

- راست می‌گی؟! چی گفت؟! خوب بود؟! چرا این چند روز خبری نبود ازش؟!

هناس لبخندش را تشدید کرده و به سمت بی‌بی  گام برداشت، دست روی شانه نحیف بی‌بی گذاشته و او را به نشستن، روی صندلی های میز ناهارخوری، وا داشت.

- هیچی فقط گفت که خوبه و کار داشته!

بی‌بی نفسی عمیق کشیده و دستان پینه بسته‌اش را بلند کرد و گفت:

- خدا رو شکر، خدا رو صد هزار مرتبه شکر. 

***

- روژمان؟! روژمان گیان؟!

صدای دایه،  به گوش روژمان خورده و همان‌گونه که مشغول درست کردن گچ بود، گفت:

- بله؟!

دایه، مشغول پخت نان، در تنور بود و خمیر ها را یکی- یکی صاف کرده و درون تنور می‌گذاشت!

- دیوار و درست کردی؟!

روژمان با دست های گچی، عرق پیشانی‌‌اش را گرفته و گفت:

- آره دایه داره تموم میشه.

دایه ‌ باشه‌ای گفته و نان های پخته را درون سینی گذاشت. 

بوی نان تازه، همه جا را در بر گرفته و دل‌ ضعفه بر جان روژمان،  انداخته بود، گرما بر تنش نشسته و دیوار را از گچ پر کرد.

کارش که تمام شد، از روی زمین بلند شده و کاسه‌ای که از گچ پر کرده بود را، درون انبار گذاشت.

دستانش را شسته و به سمت دایه رفت، یک نان از درون سینی برداشته و تکه‌ای از آن را در دهان گذاشت!

از طعم بی‌نظیرش چشم بسته و دایه بود، که با لبخند، به پسرک جوان و خوش بر و رویش، خیره شد.

@ ماهی

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم 

صدای، کوبش محکم در خانه که به گوش رسید، روژمان نانی که دستش بود را روی زمین گذاشته و به سمت در رفت!

- کیه؟! در و از جا کندی، اومدم!

شخص پشت در، گویا قصد دست برداشتن نداشت، چنان در را محکم بر هم می‌کوبید، که انگار قصد کندن در را دارد.

روژمان عصبی در را باز کرده و با باز کردن در، مشتی حواله صورتش شد، چون ضربه آنی بود، روژمان روی زمین افتاده و خون از بینی‌اش راه گرفت.

درد در استخوان بینی‌اش، زیاد بود، اما از جای بلند شده و دستی بر بینی خونینش، کشید.

نگاهش را به مرد خشمگین پشت در داد، سعید پشت در، هیچ شباهتی به رفیق ديرينه‌اش  نداشت.

دست هایش را مشت کرده بود و با صورتی سرخ، به او خیره بود.

- خیلی پستی، نامرد من به تو اعتماد داشتم.

روژمان چهره‌اش را در هم کرده و عصبی و همراه با درد پچ زد:

- چی می‌گی واسه خودت؟!

سعید اما، در حال خودش نبود، خون مقابل چشمانش را گرفته بود و رگ غیرتش، باد کرده بود.

- کثافت، من رفیقت بودم، تو عالم رفاقت بهت گفتم که یک نفر و دوست دارم اون وقت تو باید دست بزاری رو همون دختری که من میخواستم؟!

روژمان چهره در هم کرده و متحیر به سعید خیره شد، چیزی از صحبت های سعید سرش نمی‌شد!

با اخم، دستش را بند در کرده و گفت:

- چی؟! حالیت اصلا چی از دهنت در میاد؟!

سعید دستانش را محکم تخت سینه روژمان کوبیده و با پوزخندی کنج لبش، پچ زد:

- دروغ میگم، نامسلمون؟! خودت و زدی به کوچه علی چپ نارفیق؟!

روژمان دیگر تاب نياورد، یقه سعید را در دست گرفت و در صورتش فریاد زد:

- بنال ببینم چی می‌گی؟!

نگاهش را به دایه داد که با ترس خیره به او و سعید بود، از صدای بلندشان حالا دیگر بعضی از اهالی روستا، دورشان جمع شده بودند و این نشان از بی‌آبرویی می‌داد، که سعید به پا کرده بود.

سعید، در گوش روژمان پچ زد:

- نزار اینجا حرفی که نباید و بزنم.

روژمان کلافه سعید را داخل خانه هل داده و در را محکم بر هم کوفت، نمی‌خواست بیش از این آبروی دایه را در روستا ببرد.

- اهالی روستا دیدنت که با روژان نامه بازی می‌کردی!

روژمان متعجب، پوزخندی زده و گفت:

- چی؟!

سعید دندان روی سائید و سعی کرد، کنترلش را حفظ کند، به حد کافی حرمت شکسته بود، نمی‌خواست بیش از این احترام میانشان از بین برود.

- سعید گیان، چه شده؟! 

سعید نگاهش را به دایه‌ای داد، که تا آن لحظه نظاره‌گر بود و حالا از سعید، علت دعوا را پرسیده بود!

روژمان به احترام دایه، از سعید فاصله گرفته و یقه‌اش را ول کرد، سعید سر به زیر افکنده و گفت:

- دایه، پسرت نا‌رفیقی کرده!

روژمان هر چه که بود، نا رفیق و بی‌غیرت نبود، اصلا مرد کرد را چه به بی‌غیرتی و نارفیقی؟! 

- درست حرف بزن!

روژمان چنان غرش کرد، که برای لحظه‌ای رنگ به رخساره دایه نماند، خوب می‌دانست پسرکش، از لفظ نارفیقی بیزار است، خودش پسرکش را بزرگ کرده بود، خوب از اخلاقش آگاه بود!

خون راه گرفته از بینی‌اش، به سمت پایین آمده و روی پیراهن سفیدش را لکه کرده بود! بوی خون در بینی‌اش پیچیده و حالت تهوع را در وجودش، برمی‌انگیخت!

- روله گیان، روژمان هیچ وقت، به رفیقش نارو نزده، اشتباه می‌کنی، من پسرم خوب می‌شناسم!

@ ماهی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

سعید کلافه، لپ هایش را پف داده و با حرص، فوت کرد! حالش دست خودش نبود، رگ غیرتش باد کرده و عقل نتوانسته بود، بر احساسش غلبه کند.

دستی بر موهای پر و مشکینش کشیده و آنها را بر هم زد، روژمان رفیقش بود اما، روژان در جایگاه ویژه‌ای از قلبش قرار داشت!

- دایه، روژمان... روژمان با دختری که خودم بهش گفتم، دوستش دارم، نامه بازی کرده، یکی از اهالی روستا دیدتش، چو انداخته تو روستا، که روژمان با دختر اوس محمود، رابطه داره!

با انگشت اشاره‌، روی سینه‌اش کوفته و گفت:

- دایه من، من فکر می‌کردم رفیق و الی به قرآن که در مورد روژان چیزی بهش نمی‌گفتم!

دایه با شنیدن حرف های سعید، ابرو در هم کشیده و به روژمان خیره شد، پوست روژمان به سرخی زده و ابروهایش در آغوش یکدیگر، خزیده بودند!

- د آخه... استغفرالله! نزار دهنم باز بشه سعید، برو رد کارت، برو بزار حرمت نشکنم، من مثل نمک نشناس نیستم.

سعید دوباره خواست به سمت روژمان، هجوم ببرد، که دایه مانعش شده و گفت:

- آرام بگیر روله، حرف می‌زنید، درست می‌شه!

سعید، به احترام دایه عقب کشیده و سر به زیر افکند، شاید از دست روژمان عصبی بود، اما این دلیل نمی‌شد، که حرمت دایه را بشکند و ستون احترام میانشان را لگد مال کند.

- چشم دایه، هرچی شما بگید!

****

- خانم؟!

هناس نگاهش را از صفحه کامپیوترش گرفته گرفته به روژان خیره شد، روژان متعجب بالای سرش ایستاده و به صفحه کوچک کامپیوتر، خیره بود.

- این بازی؟!

هناس لبخندی زده و به صندلی میز کامپیوترش، تکیه داد.

- آره، دوست داری تو هم بازی کنی؟!

روژان نگاهی به صفحه کمرنگ کامپیوتر انداخته و متعجب دستی بر صفحه کشید، سری تکان داده و با لبخند، باشه آرامی پچ زد.

هناس از روی صندلی بلند شده و جایش را به روژان داد، روژان روی صندلی نشسته و مشغول بررسی موس و کیبورد، کامپیوتر شد.

هناس، تمام قسمت های کامپیوتر را برایش توضیح داد و کمکش کرد، تا بتواند با کامپیوتر کار کند، چیزی که در روستا خیلی کم پیش می‌آمد کسی داشته باشد و این برای دختر خان، متفاوت بود.

- چه خوب، خیلی دوستش دارم.

هناس لبخندی از ذوق روژان زد، روژان با وجود نوزده سال سنش، هنوز هم بچه بود!

- روژان؟!

صدای بی‌بی، از دور به گوش رسیده و روژان را به بلند شدن، وا داشت.

- خانم من دیگه برم، بی‌بی کارم داره.

هناس سری تکان داده و لبخندی نثار، روژان کرد، سپس روی صندلی آهنی و سخت جاب گرفته و میز کامپیوتر فندقی رنگش را دستی کشید.

کامیپوتر را خاموش کرده و سر روی میز گذاشت، کلافه شده بود و احساس خستگی، بر جانش رجوع کرده بود.

@ ماهی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت شانزدهم

روژمان، صورتش را شسته و از درد بینی‌اش، آخی بلند نجوا کرد! بینی استخوانی‌اش،  درد عجیبی داشت و گویا شکسته بود، که ضعف را بر دلش جای داده بود.

- روژمان؟!

دایه، پارچه‌ای را پر از یخ کرده و بر هم گره زده بود، پارچه گل- گلی و پر یخ را به دست روژمان داده و گفت:

- بیا روله، این و بزار روش، شاید آرام بگیره.

روژمان سری تکان داده و یخ را، روی روی استخوان پیشانی و بینی‌اش گذاشت، درد تا مغزش رفته و شتاب زده، یخ را از روی پیشانی‌اش برداشت.

- فکر کنم شکسته، روله!

روژمان، زیر لب فحشی نثار سعید کرده و با دست انتهای بینی‌اش را گرفت.

- دایه، این و نمی‌تونم بزارم روش، دردش داره دیوونه‌ام می‌کنه!

دایه دست روژمان را گرفته و روی، قالی دست بافت، نشاند. کیسه یخ را از دستانش گرفته و آهسته روی پیشانی‌اش نشاند.

روژمان از درد چهره‌اش جمع شد و دست دایه را آهسته در مشت گرفت، دایه نچی کرد و کیسه را، دوباره روی بینی‌اش گذاشت.

***

عمارت را، سکوتی اسفناک، فرا گرفته بود؛ صدای تیک و تاک ساعت، تنها صدایی بود، که فضای سوت و کور عمارت را در بر گرفته بود.

روژان، مشغول شستن میوه ها بود و شهناز، ظرف های کریستالی را خشک می‌کرد،  باشار خان، روی مبل عربی و مخصوص خودش نشسته و قلیان می‌کشید!

آیرین، کنارش نشسته و یکی از زانوانش را، در دست گرفته بود، باشار همسر و هم‌بالینش بود، خوب می‌دانست که اگر حرفی بزند و درباره هناس بگوید، غرش بعد از آن را نمی‌تواند جمع کند.

- باشار؟!

باشار خان، دود قلیان را از دهانش بیرون فرستاده و هومی، گفت.

آیرین، برای گفتن سخنش، تعلل کرد. انگشت هایش را در هم پیچانده و چشم در کاسه چرخانید.

- اوم... می‌گم، گفتی فردا هیوا میاد، بریم برای خرید؟!

باشار خان، سری تکان داده و دست چپش را روی، زانو جک زد، لب هایش را با زبان تر کرد، آب دهانش را بلعید و در دل، ناسزایی نثار دخترک، لجبازش کرد! 

یادش به حرف، صبح دخترک که می‌افتاد، عرق از تیره کمرش راه گرفته و تن رعشه به جانش می‌انداخت. 

- خودم و می‌کشم، به خدا اگه به زور بدینم به هیوا، تا شب عروسی زنده نمی‌مونم!

این حرف، مدام در سرش می‌چرخید، خوب دخترکش را می‌شناخت، حرفی که زده بود را عملی می‌کرد و این بر استرسش، می‌افزود. 

- میشه فعلا... دست نگه داریم؟! اینجوری واسه هنا...

باشار نی قلیان را روی مبل پرت کرده و فریاد زد:

- چی گفتی؟!

حرف در دهانش، مانده و تبدیل به یک تکه سنگ شد، میان این پدر و دختر گیر کرده و برای زندگی دخترکش، دست و پا می‌زد. 

- باشار، دختر نمی‌خواد، چرا اجبارش می‌کنی؟!

اخم در میان ابروهای پرش نشسته و چهره‌اش را خشمگین تر می‌کرد!

- بیخود کرده که نمی‌خواد، همین دیگه، انقدر بهش رو دادی، حالا باید اون به من امر و نهی کنه.

آیرین، بغض کرده و چشم بست.

- نکن مرد، ظلم، روا نیست؛ زندگی خودش، بزار خودش تصمیم بگیره. زده به سرش،  میگه اگه به زور زن هیوا بشم، خودم و می‌کشم. 

باشار سینی چای را پرت کرده صدای فریادش، ستون های خانه را لرزاند:

- غلط کرده دختره‌ی چموش، بهش رو دادم که حالا شده این، من و تهدید می‌کنه؟! می‌دونم چیکارش کنم.

از روی مبل عربی ، بلند شده و به سمت اتاق هناس گام برداشت، آیرین بر سرش کوفته و با هول و ولا به دنبال باشار، که همچو شیری زخمی بود، دوید.

- باشار،  تو رو جون هه‌ژار وایستا! باشار؟!

@ ماهی

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

از روی پله های چوبین، طوری بالا می‌رفت که انگار قصد شکستن، پله ها را داشت. نفس زنان، مقابل درب اتاق هناس ایستاده و بی‌فکر، درب اتاق را باز کرد.

هناس روی تختش، دراز کشیده و با برخورد محکم در، با دیوار، هراسان از روی تخت بلند شد.

- چ... چیزی شده؟!

باشار، مشتش را باز و بسته کرده و رگ دست برآمده‌اش، به رخ کشیده می‌شد، آب دهانش را بلعیده و نفسی عمیق کشید.

به سمت هناس رفته و براق شده، سیلی کنج صورت هناس نشاند، هناس بهت زده، سرش را به سمت راست کج کرده و دست روی صورتش کشید.

درد سیلی، آنقدر زیاد بود، که برق از سرش پرانده و خون، از گوشه لبش راه گرفته بود.

بغض، بیخ گلویش نشسته و با حیرت و چشمانی که اشک در آنها مالامال بود، به پدرش خیره شد.

- با...

آیرین، با دیدن صورت کبود و لب های خونین هناس،  حرف در زبانش مانده و چشمانش درشت شد.

- دفعه آخرت باشه، واسه من شرط میزاری و تهدید می‌کنی که خودت و می‌کشی، دفعه بعد، بلایی به سرت میارم، که آرزوی مرگ کنی و جرعت کشتنت و نداشته باشی!

سپس به سمت درب اتاق رفته و از کنار آیرین گذشت، آیرین به سمت هناس رفته و دستان یخ زده‌اش را در دست گرفت.

هناس همچنان حیران بود، حتی توان بلند کردن دستان بی‌حسش و گذاشتن آن روی زخم گوشه لبش را نداشت.

اشک هایش، بی‌صدا روی گونه هایش ریخته و رد اشک، روی گونه‌اش هویدا بود، چانه‌اش از بغض می‌لرزید و نفسش، بالا نمی‌آمد. 

- هناس مادر؟! به خدا من فقط گفتم، بزاریم خودت تصمیم بگیری، نميدونستم اینقدر عصبی میشه.

هناس واکنشی نشان نداد و تنها، به سرامیک های، بیرون زده از فرش کنار اتاق داد.

- هناس؟!

آیرین دست روی پارگی، گوشه لب هناس گذاشت و سعی کرد، خون خشک شده گوشه لبش را پاک کند، درد گوشه لبش، تازه او را به خود آورده و آخی نجوا کرد.

- جانم مادر؟! درد می‌کنه؟!

سری تکان داده و این بار، صدای هق- هقش اندکی اوج گرفت.

- مامان؟! گناه من چیه؟! 

آیرین بغض کرده و دخترش را در آغوش کشید، همیشه مهر مادرانه‌اش را خرج دخترکش نکرده بود، که حالا احساسات به غلیان افتاده‌اش، قابل وصف نبود.

بوسه‌ای روی موهای بلند دخترکش نشاند، دخترکش درست شبیه به مادرش بود، مادری که در جوانی، مرگ او را از آن خود کرد.

***

پلاک و زنجیر، نقره را در مشت گرفت، بعد از بار ها کلنجار رفتن، با عقل و دلش، دلش بر عقل غلبه کرده و شجاعتش را راهی میدان کرده بود.

در نزدیکی خانه عیانی بود، همان خانه که، امروز سرنوشتش را، رقم می‌زد، جواب بله دادن محال بود، می‌دانست؛ اما خوب باید او هم شجاعت به خرج داده و از عشقش سخن می‌گفت. 

قلبش، در سینه به کوبش افتاده و صدایش را در دهان حس می‌کرد، آب دهانش را بلعیده و درب خانه را بر هم کوفت.

@ ماهی

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

مش مسلم، قیچی هرس را، روی گلدان گذاشته و با دستکش های سبز در دستش، به سمت درب خانه گام برداشت.

- آمدم، آمدم.

پاهای لنگانش را تکان داده و به درب خانه رسید، دستکش را از دست چپش در آورده و درب خانه را باز کرد.

با دیدن، چهره روژمان، متعجب ابرو هایش، یکدیگر را در آغوش گرفته و گفت:

- کاری داری، روژمان گیان؟!

روستای کوچکی بود و مردم تقریبا یکدیگر را  می‌شناختند، برای همین بود که مسلم، از دیدن روژمان مقابل خانه باشار خان، حیرت‌زده بود.

روژمان، گردنبند در دستش را بیشتر در مشت فشرد، قلبش ماهی‌وار در تپش بود، لب های خشکیده‌اش را تر کرده و جواب داد:

- با... با...

قبل از اینکه کلامی بیشتر، از دهانش بیرون بیاید، دخترک زیبا روی باشار، مقابلش قرار گرفت!

هر دو شگفت‌زده بودند، صدای کوبش قلب هایشان گویی قصد کر کردن داشت، دخترک با ذوق به اویی خیره بود، که بینی‌اش کمی کبود شده و به سرخی می‌زد. 

روژمان خیره در چشمان میشی هناس،  خودش را باخته بود، که قصد نگاه گرفتن را نداشت.

هناس زودتر به خود آمده و سر به زیر افکند، مرد کنار خود را ندید، که اینقدر مصرانه، به آن چشم ها و صورت خیره بود.

هناس دستی بر شال لباسش کشید، حال بدی که داشت انگار با دیدن، پسر مقابلش، دود و به هوا رفته بود.

- س... سلام.

روژمان، آب دهانش را بلعید، که سیبک گلویش، به شکل واضح تکان خورد، دست بر موهای پرش نشانده و پلاک را بیشتر در مشت فشرد، تیزی پلاک، در دستش رفته بود، که درد و سوزش بدی، در دستش پيچيد، اما توجهی بر آن نکرد.

دیدن این صورت و جثه ریز هناس، برایش مقدس بود و خوب، مقدسات ارزشمند بود دیگر؟! 

- سلام، ميشه یک چند لحظه  تشریف بیارید؟!

خواست جوابش را بدهد و بگوید، که از خدایش هم هست، اما صدای پدرش، از آن سر حیاط، باعث شد، به خود بلرزد و شتاب زده روبه  مش مسلم برگشت.

- مش مسلم، م... میری یک چند لحظه‌، بابام و سرگرم کنی؟! خواهش می‌کنم. 

پدرش را می‌شناخت،  اگر روژمان را در خانه می‌دید، بی‌شک رفتار خوبی نشان نمی‌داد و فکر های بدی می‌کرد!

مسلم، سری تکان داده و لنگ- لنگان به سمت باشاری رفت، که او را مخاطب قرار داده بود.

- برو تو رو خدا، بابام اگه اینجا ببینتت، فکر های بد میکنه،  تو رو خدا برو!

سپس خواست در را بر هم ببندد، که روژمان با پایش مانع شد، هناس متعجب چشم درشت کرده و خیره در چشمان روژمان گفت:

- چیکار می‌کنی؟!

روژمان هول زده و با عصبانیت از این اوضاع، گفت:

- حرف دارم باهات، می‌خواستم بگم که... که دوست دارم.

هناس متعجب به روژمان خیره شد، که با شتاب آنجا را ترک کرده و هناس را با ذوقی وافر تنها گذاشت.

هناس از ذوق لب گزیده و لبخندی نمکین، گوشه لب هایش نشست، گونه‌ هایش گل انداخته بود، بالاخره حرفی که می‌خواست را شنید، روز ها و شب ها فقط به اشتباهش فکر می‌کرد، خیال می‌کرد با نوشتن نامه خودش را کوچک کرده و روژمان علاقه‌ای به او ندارد!

 در را آهسته بشت و بر در تکیه زد، لب هایش را تر کرده و دست راستش را روی قلبش گذاشت، همان تکه گوشتی که در سینه‌اش، همچو پرنده بال - بال می‌زد. 

نفس هایش کشدار و دلش بی‌قرار شده بود، سیلی پدرش، درد داشت اما، این ذوق همه چیز را با خود برد، ذوقی که هیچ چیز نمی‌توانست ذره‌ای از آن را بر هم بزند.

@ ماهی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

قصد خارج شدن از عمارت را داشت، اما پشیمان شد، همیشه همین‌گونه بود، به هنگام خشم از خانه بیرون زده و راهی رودخانه کوچک ده می‌شد، تا با خودش خلوت کند و آرام شود، اما این‌بار دیدن سرچشمه نبود که آرامش کرد، این‌بار حرف روژمان، زیادی به مذاقش خوش آمده و چاشنی آرامش را در دلش نهاده بود.

لب گزیده و به سمت در عمارت روان شد، که صدای پدرش راه رفتن را از او  گرفت.

- کجا بودی؟!

چشم بست، پدرش زیادی از حد گذر کرده بود، همیشه سخت‌گیری می‌کرد،  ولی نه تا حدی که او را به ستوه آورده و عاجز کند.

بددن اینکه به عقب بازگردد، دست مشت کرده و پچ زد:

- پیش مش مسلم بودم، باور ندارید بپرسید ازش!

سپس وارد عمارت شده و با شتاب راه پله ها و اتاقش را در پیش گرفت، قند در دل سابیدن یعنی چه؟! حال هناس در آن لحظه همان‌گونه بود!

خنده از روی صورتش پاک نمی‌شد، شالش را از سر برداشته و وارد بالکن کوچک اتاقش شد، نسیم خنک پوست صورتش را قلقلک داده و آرامشش را دو چندان می‌کرد. 

لبخندی گوشه لپش جای گرفته و دستی بر لپ های گرمش کشید، خجالت و ذوق باعث شده بود گونه هایش، سرخ شود.

می‌خواست این شادی را با کسی شریک شود اما، روژان به خانه رفته و تا عصر بازنمی‌گشت، برای همین دوباره شال روس سرش انداخته و عزم رفتن به رودخانه را کرد.

از بالکن، نگاهی به حیاط کرد و با نبود پدرش، خیالش راحت شد، جمعه بود و پدرش جمعه ها این موقع ظهر به شهر رفته و تا شب بازنمی‌گشت.

با ذوق  راهی رودخانه شد، از سنگلاخ ها عبور کرده و بیابانی های پس و پیش را رد کرد، همه مردم با لباس های محلی، برای دختر خان، سر خم کرده و به نشانه ادب، سلامش می‌کردند  و هناس با لبخند، جواب تک- تکشان را می‌داد. 

داشت از کنار خانه ها عبور می‌کرد، که چشمش به ملاباجی های روستا افتاد، زن هایی که همیشه با صندلی های پلاستیکی و کوتاه خود، دم در نشسته و بساط غیبتشان بر پا بود.

خواست از کنارشان عبور کند، که صدایشان او را به توقف واداشت.

- آره، میگن که دختر اوس محمود با این پسر کولبر، روژمان ریختن رو هم، جعفر خودش دیدتشان. 

صدای زن دیگر اشک ادر چشمانش نشاند.

- دختر اوس محمود، همون روژان دیگه؟!

زن بعدی، بله‌ای پچ زد، روح از تن هناس برد، توان از پاهایش گرفته و جانش را به بازی درآورد.

او به روژان اعتماد کرده بود، مگر روژمان تا دقایقی پیش، از عشق برای او سخن نگفته بود؟! پس این ملاباجی ها چه بلغور می‌کردند؟! کاش که می‌دانستند، با این حرف ها هناس را کشته و ذوقش را دفن کرده‌اند. 

اشک هایش، گونه هایی را که تا چند لحظه پیش از ذوق گلگون بود را غسل می‌داد، چشمانش پر از مروارید های غلتان  و دلش، بی قرار بود.

با اشک و هق- هق مسیر خانه روژان و خانواده‌اش را در پیش گرفت، در راه مدان به صحبت هایش با روژان، به حرفی که روژمان زده و شیرینی به دلش نشانده بود فکر کرده و از خودش و آن دو متنفر شد.

مقابل درب زنگ زده سبز رنگ ایستاده و در را محکم بر هم کوبید، گریه مجال سخن به او را نمی‌داد. 

در باز شده و روژان متعجب به هناس خیره بود، که ضربه‌ای گوشه صورتش نشسته و گوش هایش از درد، زنگ زد.

- من به تو اعتماد کرده بودم، من... من فکر می‌کردم تنها رفیق و همدمم توی اون عمارت تویی، ولی‌ اشتباه می‌کردم، شما ها همتون آشغالید، تو یه آشغالی، یه آشغال که من آدمت کردم، من!

روژان متعجب اشک ریخته و چانه‌اش می‌لرزید، متحیر بود، گناهش را نمی‌دانست و بابت گناه نادانسته سیلی خوردن، درد داشت دیگر، نه؟!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

هناس عصبی بود، ذوق چند دقیقه پیشش، هیچ شباهتی به حال الانش نداشت، قلبش گویی قصد دریدن سینه‌اش را داشت، حالش بد بود، انگار هوا را نمی‌توانست وارد ریه هایش کند، دست هایش می‌لرزید و قطرات اشک روی گونه‌اش می‌چکید. 

روژان اما، لال شده بود؛ نمی‌دانست چه بگوید، حرفی برای گفتن نداشت، این هناس را نمی‌شناخت، هناسی که صورتش از خشم سرخ شده و دستانش می‌لرزید، هیچ شباهتی به هناس مهربان صبح نداشت!

- م... من؟! مگه‌... من چیکار کردم؟!

پوزخندی گوشه لب هناس جای گرفت، بزاق دهانش را بلعیده و پلک بر هم بست، دستانش را مشت کرده و لب بر کوفت.

- یعنی تو نمی‌دونی؟! آخی، ادای مظلوم ها رو در نیار، دیگه گول ظاهرت و نمی‌خورم!

روژان، لب زیر دندان کشیده و محکم بر هم فشرد، صدای شکستن می‌آمد و بی‌شک، صدای شکسته شدن موجودی جز روژان نبود!

بغض بیخ گلویش، سنگی شده بود و قصد خفه کردنش را داشت، بزاق دهانش را بلعیده و چشم از چشمان هناس گرفت!

- به‌ خدا من نمی‌دونم چی می‌گید خانم!

هناس پوزخندی کنج لبش نشانده و سری تکان داد.

- آره، تو هیچی نمی‌دونی، هیچی! دیگه نمی‌خوام ببینمت، حق نداری بیای عمارت!

روژان متعجب ابرو هایش، در هم پیچ خورده و نگاهش رنگ باخت، اگر به عمارت نمی‌رفت، نمی‌توانست در خرج و مخارج خانواده نقشی داشته باشد.

هناس از مقابل چشمان اشک‌آلود روزان کنار رفت، که روژان به خود آمده و مچ دست هناس را به چنگ گرفت.

- خانم توروخدا، اگه اخراجم کنید و نیام عمارت، بابام تنهایی نمی‌تونه نون‌آور باشه، به‌ خدا نمی‌دونم در مورد چی حرف می‌زنید!

هناس، دستش را محکم پس زده و بی‌آنکه چیزی بگوید، آن فضای مرگ بار و منحوس را ترک کرد.

روژان پشت سرش اشک ریخته و کم- کم اشک هایش، تبدیل به هق- هق شد، کاش حداقل گناهش را  می‌دانست، تا فور نکند برای گناه ناکرده تحقیر و اخرج شده!

****

گوشه اتاقش در خودش جمع شده و اشک هایش یکی پس از دیگری روان بود، کاش آن جمله لعنتی را از روژمان نمی‌شنید که لااقل تا این حد، دلش نمی‌سوخت.

او به روژان اعتماد کرده بود و نمی‌دانست جواب اعتمادش را باید این‌گونه پس دهد، روتختی صورتی و جدیدش را چنگ زده و سعی کرد خشمش را خالی کند.

درب اتاقش زده شده و صدای مادرش، از پشت در به گوشش خورد.

- هناس؟! بیام تو مادر؟!

پوزخندی زد، دیگر به هیچکس اعتماد نداشت، حتی مادرش!

می‌دانست مادرش چرا مهربان شده، قطعا می‌خواست درباره هیوا و پدرش صحبت کند.

پلک بسته و آب دهان بلعید، کلافه بود و می‌ترسید دل مادرش را بشکند، اما آهسته نجوا کرد:

- بیاید تو!

اشک هایش را با شتاب پس زده و دستی بر گونه‌اش کشید، نمی‌خواست بابت اشک هایش باز خواست، شود.

- هناس؟!

سر بلند کرده و لبخندی مضحک زد، که هر که می‌دید پی به  دروغین بودنش می‌برد.

- بله مامان؟!

آیرین خیال می‌کرد، دخترکش بخاطر سیلی دیروز پدرش، غمگین است اما، نمی‌دانست درد دخترکش، اعتماد پوچ است.

- هیوا...

هناس لب تر کرده و لحظه‌ای پلک بست و طی تصمیمی آنی، گفت:

- به بابا بگید، به هیوا و خانواده‌اش بگه بیان خواستگاری.

آیرین متعجب، چشم درشت کرده و نگاهی به هناس کرد، متحیر بود، باورش نمی‌شد هناس دیروز همین دختری باشد، که حالا مقابلش نشسته و حرف از خواستگاری می‌زد. 

- راست می‌گی هناس؟! مغزت به جایی نخورده مادر؟!

هناس، نمی‌خواست دیگر به چیزی فکر کند، حالش بد بود و نمی‌خواست نظرش را عوض کند، شاید از هیوا متنفر بود، اما دیگر ذره‌ای برایش اهمیت نداشت، هیچ چیز برایش مهم نبود!

- نه مامان، نه سرم به جایی خورده، نه تب دارم، تصمیمم و گرفتم، بهشون بگید بیان.

آیرین اما، حال دخترکش را درک نمی‌کرد و با این وجود تنها سکوت کرد.

@ ماهی  @ محدثه مقدم

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت بیست و یکم

مقابل آینه ایستاده و به چهره‌ خود خیره شد، موهایش را از بالای سر جمع کرده و لباس کردی گل‌بهی به تن داشت، چشمان کشیده‌اش کشیده تر دیده شده و بر زیبایی‌اش افزوده بود.

استرس، در جانش رجوع کرده و قلبش از اعتماد پوچش، درد می‌کرد! مرگ فقط مرگ جسم نیست، گاهی روح می‌میرد و جسم، همچو یدکی حمل می‌شود. 

هناس، روحش درست آن لحظه مرده بود، که ملاباجی های محله حرف از رابطه روژمان و روژان زده بودند، قلبش درد گرفته و اعتماد را در دلش کشته بود.

هناس دیگر روحی نداشت، یک جسم برایش فرقی نداشت، با چه کسی پیوند می‌خورد، او دیگر هیچ‌چیز برایش مهم نبود، حتی وصلت با کسی که حسی جز تنفر، به او نداشت.

درب اتاق هناس زده شده و بی‌بی وارد اتاق شد، در این روز ها، حتی حال بی‌بی را هم نداشت.

- هناس گیان؟!

نگاهش را به بی‌بی دوخت، لب تر کرده و گفت:

- جانم بی‌بی؟!

بی‌بی، دستان سرد هناس را در دست گرفت، نمی‌خواست دخترکی که کم از دختر خونی، برایش نداشت  را، ناراحت ببیند.

- روله گیان، تو مطمئنی می‌خوای با هیوا ازدواج کنی؟! ازدواج شوخی نیست دختر، اگر بری اون پایین و کنار اون پسر بشینی باید تا آخر عمرت، شب و صبح و کنارش سپری کنی، اون پسر لنگه پدرش، پست و یاغی، اگر اسمت وصل بشه به اسمش، دیگه نمی‌تونی پشیمون بشی، اون پسر قابل اعتماد نیست، خودت و حیف نکن هناس.

اعتماد، کلمه غریبی بود، کلمه‌ای که هناس را به این حال و روز کشانده بود، مگر به روژان اعتماد نداشت؟! 

پوزخندی زده و چشم هایش را لحظه‌ای روی هم گذاشت.

- بی‌بی، من زیاد اعتماد کردم، ولی جوابش و بد دادن. دیگه برام مهم نیست!

سپس بوسه‌ای بر لپ چین خورده بی‌بی نشانیده و از درب اتاق، بیرون رفت.

 امشب محرم می‌شد به هیوا و خبرش، در سراسر روستا پخش می‌شد، فردا روژمان نتیجه کار کثیف و احمقانه‌اش را می‌دید.

چشم بست و نفسی عمیق کشید، دست هایش را به نرده ها زده و پله ها را با صلابت پایین رفت، امشب همه چیز تمام می‌شد!

با صدای دمپایی های پاشنه‌دار و برخورد آنها با سرامیک های کف زمین، نگاه ها همه به سمت هناس چرخیده و باشار چشمانش، برق تحسین گرفت، خدا می‌دانست از دو شب پیش، که آیرین در مورد تصمیم هناس گفته بود، چقدر خوشحال شده و تصمیم هناس را تایید کرده بود.

- سلام، خوش‌اومدین.

هیوا با لبخندی چندش‌آور، از روی مبل بلند شده و همه را  دعوت به برخاستن کرد، از زیبایی هناس نفسش حبس شده و حتی توان پلک بستن نداشت.

باشار خان، جایی کنار خودش برای دخترکش انتخاب کرده و گفت:

- بیا دخترم، بیا اینجا بشین.

پدرش مهربان شده بود و چه کس بود که نداند، علت مهربانی باشار خان بزرگ، چیست!

کنار پدرش نشسته و تا آخر میهمانی، حتی وقتی که مش‌مسلم، صیغه میانشان را خوانده بود و او آن کلمه منفور را، که صیغه میانشان را کامل کرده بود پچ زد، قلبش جایی در میان آن سخنان منحوس، گیر کرده بود.

صدای جیغ و دست و کل کشیدن خدم و حشم که بالا گرفت، هناس برق اشک در چشمانش هویدا شده و  دلش به حال خودش سوخت.

بی‌بی گوشه‌ای نشسته و به جای خوشحالی، به هناسی خیره بود، که هیچ شباهتی، به دختران خوشبخت نداشت.

پدرش این‌بار جایش را به هیوا داده و دستان هیوا بود، که انگشتان ظریف هناس را به چنگ گرفت.

هناس چشم بسته و حالش از خودش و دستان هیوا و هر آنچه که میانشان بود، بر هم خورد، هیوا آنقدر بی‌شرم و حیا بود، که بی‌توجه به افراد حاضر در جمع، لب هایش را به گوش هناس نزدیک کرده و پچ زد:

- دیدی به دستت آوردم!

هناس خشمگین، او را پس زده و نجوا کرد:

- چرا انقدر نزدیک شدی؟! خجالت بکش بی‌حیا، از من نه، از خانواده خودت خجالت بکش.

هیوا پوزخندی زده و نجوا کرد:

- چرا؟! تو دیگه الان زنمی، از چی باید خجالت بکشم؟!

هناس چشم درشت کرده و دندان بر هم سائید.

- زن نه، فعلا فقط صیغه، فکر نکن چون تن دادن به این ازدواج  چندش، عاشقتما، نخیر آقا، من نه تنها عاشقت نیستم، بلکه ازت متنفرم، لز تو و هر چی مرد، حالم به هم می‌خوره.

سپس بدون توجه به نگاه های خیره جمع، از روی مبل برخاسته و به سمت اتاقش، گام برداشت.

هیوا هم، لبخند مضحکش را جمع کرده و در جایش صاف نشست، حرف های هناس، هیچ مذاقش خوش نیامده بود!

@ محدثه مقدم  @ Ziba_mirdadpor  @ ماهی

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت بیست و دوم

وارد اتاقش شده و درب اتاق را بر هم کوفت، شالش را از سر برداشته و فریاد زد، از درد، فریاد زد، از اعتماد و عشقی که خیالی خام بود!

مروارید های غلتان گونه هایش را غسل داد. روی زمین، زانو زده و هق- هق کرد، می‌دانست هیچگاه در کنار هیوا خوشبخت نخواهد شد، اما در آن لحظه فقط دلش می‌خواست حرص و خشمش را فروکش کند، اما حالا حالش بد تر بود!

درد در تمام اعضای پیکره‌اش پیچید، مشت هایش حالا رگه های فیروزه‌ای دستش را شاهد بود، نفسش بالا نمی‌آمد، سینه‌اش به خس- خس افتاده بود، بغض چمباتمه زده، بیخ گلویش، همچو سنگی راه نفس کشیدنش را بسته بود.

- خدا، خسته‌ام! نمی‌تونم ن... نفس بکش...م!

صدایش بی‌شک به گوش خدا رسید، اما شاید آن لحظه وقت شنیدن نوای او نبود.

درب اتاق کوبیده شده و بی‌بی وارد اتاق شد، تنها کسی که حال هناس را می‌فهمید، بی‌بی بود، کسی که خودش، قربانی لجاجت خانواده‌اش شده بود.

حال بد هناس را دیده و به سمتش رفت، سرش را در آغوش کشیده و با جان و دل، اشک های هناس را پذیرا شد.

- بی‌... بی، خسته‌ام!

بی‌بی یاد بخت خودش افتاد، درد هناس را می‌فهمید، قلب بی‌بی هم در میان لجاجت های خانواده‌اش، فرسوده شده و بختش، تیره گشته بود.

- آروم باش بی‌بی قربانت بره، آروم باش.

صدای هق‌- هق هناس و گریه‌ی بی‌بی، فضا آکنده کرده بود، دخترکی که سرش در دستان بی‌بی بود، حال خوشی نداشت و بی‌بی چه کاری از دستش برمی‌آمد، وقتی خودش هم سال های پیش کاری برای خویش نکرده بود.

هناس که کمی آرام گرفت، بی‌بی زیر بازو هایش را گرفته و او را از فرش لاکی و کوچک گوشه اتاقش، بلند کرد، روی تخت نشانده و خیره در چشمان میشی هناس شد.

- بهت گفتم نکن، گوش نکردی...

هناس صدایش می‌لرزید، همچو چانه‌ای که آرواره‌هایش را بر هم چسبانیده بود.

- ب... بی‌بی، من... من نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم، تا چند دقیقه پیش، می‌خواستم با هیوا... ازدواج کنم، اما حماقت کردم، من... من این همه به روژان اعتماد داشتم بی‌بی، نتیجه اعتمادم شد دروغ، نم... نمی‌تونم بی‌بی، نفسم بالا نمی‌آد، حالم از همه دنیا به هم می‌خوره!

سرش را روی شانه‌ی بی‌بی گذاشته و نالید:

- کاش داداشم بیاد، کاش بیاد و ببین دارن با خواهرش چیکار میکنن. 

بی‌بی چیزی از حرف هایش نمی‌فهمید، اما درد مشترکش با هناس، روحش را به بازی گرفته و او را به خاطرات گذشته پرت کرده بود، درست زمانی که جوانی بیست ساله بود!

****

فلش بک به گذشته، زمستان ۱۳۲۰

کوزه‌ی در  دستش را، روی شانه گذاشته و با ذوقی وافر،  راهی چشمه ده شد.

لباس های محلی، با آن قد کوچک و جثه ریز، از او چهره‌ای کودکانه به ارمغان آورده بود، دختر شادی بود و خنده های گاه و بی‌گاهش، حرف و حديث هایی پشت سرش ایجاد کرده بود.

یکی می‌گفت، جلف است و دیگری مجنون خطابش می‌کرد، اما دخترک شاد بود، آنقدر شاد که هیچ کدام از حرف های مردم روستا و حتی فحاشی پدرش، او را غمگین نمی‌کرد. 

نزدیک چشمه، چشمش به اسبی سپید افتاد که کسی در کنارش نبود، حیران شد؛ آهسته قدم برداشته و کوزه را از روی شانه‌اش در دست چپ گذاشت.

از کودکی اسب ها را زیادی دوست داشت، با ذوق به سمت اسب رفته و دستی بر یال های زیبا و لختش کشید.

- خانم؟!

از ترسی هینی کشید، کوزه از دستش افتاده و هزار تکه شد، نگاهش را به صاحب صدا دوخت که مردی با موهای بلند و برافراشته بود.

- ترسوندمتون؟!

اخم در هم کشیده و چشم هایش را ریز کرد، لب غنچه کرده و عصبی نگاهش را به مرد مقابلش و بعد کوزه  شکسته   داد، عادت داشت وقتی عصبی می‌شد لب هایش را غنچه و چشمانش را ریز می‌کرد. 

- نه، اتفاقا اصلا نترسیدم، می‌بینید که.

و به کوزه‌ شکسته مقابل پایش اشاره کرد،  قد بلند مرد و موهای وحشی‌اش، از او چهره‌ای مخوف به ارمغان آورده بود.

- من واقعا معذرت می‌خوام، نميدونستم که می‌ترسید!

سپس خم شده و تکه های کوزه آجری رنگ را، جمع کرد.

@ Ziba_mirdadpor   @ محدثه مقدم   @ ماهی

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت بیست و سوم

عصبی نگاهش را به مردی که حالا خم شده و مشغول جمع کردن تکه کوزه ها بود داده و گفت:
- حالا چیکار کنم؟! خیر سرم اومدم آب ببرم واسه شستن لباس ها، ملوک من و میکشه!
مرد جوان صدایش را شنید و از جای بلند شد، آهسته پچ زد:
- من بازم معذرت میخوام من یک کوره دارم میتونید از اون استفاده کنید!
چینی به بینی اش داده و کلافه گفت:
- نه ممنون!
سپس کلافه دستی بر روسری کوچک و گلدارش کشیده و راه عمارت را در پیش گرفت.
****
وارد عمارت شد، بعد از سفر یک ماهه اش مشتاق دیدن پدر و مادرش بود، قبل از دیدن خانواده اش آذرخش را دیده بود و با او قدم زده بود زیادی این اسب سفید را دوست داشت.
درب عمارت را که باز کرد، خدم و حشم را مشغول به کار دید، همه چیز عمارت برایش زیبا بود، یک ماه دور ماندن از خانه و به سر کردن در قربت، خانواده را برایش عزیز کرده بود.
- آقا پاشا؟!
سرش را چرخانده و نگاهش را به ملوک داد، زنی سن کرده و عصبی که با رعیتهای سطح پایین تر از خودش، همیشه با غضب صحبت می‌کرد.
- سلام ملوک خانم
ملوک ذوق زده بود و با ذوق و شوق، گفت:
- سلام آقا، سلام قربونتون برم! برم خانم و صدا کنم اگه بفهمه اومدید خیلی خوشحال میشه.
سپس دستی بر شال سبز روی سرش کشیده و از پله های چوبین عمارت بالا رفت.
- خانم؟! خانم؟! بیاید آقا پاشا اومدن.
خاتون، مادر پاشا مشغول بستن شالش مقابل آینه چوبین و کوچک روی میز اتاق بود، که درب اتاقش باز شده و ملوک در چهارچوب در ظاهر شد.
- ملوک صد بار نگفتم...
ملوک به نفس- نفس افتاده بود، این ملوک را رعیت ها اگر می دیدند، حیران می‌شدند اما، مقابل اهل عمارت همیشه همانند کارگری منظم و البته، چاپلوس بود.
- خ... خانم... خانم آقا... پاشا اومدن.
خاتون چشم درشت کرده و گفت:
- پاشا و پاشای من اومده؟! کجاست؟!کجاست؟!
شالی که مشغول بستن بود را رها کرده و انگار که ریال در آورده باشد، پله ها را پایین رفت، حتی درب اتاقش را هم نبست.
پاشا مشغول وارسی عمارت بود، دلش برای این خانه تنگ شده بود، نگاهش را به عکس سه نفره خودش و پدر و مادرش، روی طاقچه داده و لبخندی کنج لبش نشست.
- پاشا؟!
آهسته سرش را برگرداند و به چهره‌ مادرش خیره شد، چه کس بود که در قربت دلتنگ مادرش نشود؟!
قاب عکس را روی طاقچه گذاشته و مادرش را محکم در آغوش کشید، چشمان مشکی خاتون و ابرو های پرش، ارثی بود که پاشا هم از آن بهره‌مند شده بود.
- دلم‌ برات تنگ شده بود پسرم!
صدایش بغض داشت، بغضی که بی‌شک از شوق دیدار فرزندش بود.
- منم همین‌طور مادر!
همیشه همین‌گونه بود، هیچ گاه حرفش را کامل به زبان نياورده و با گفتن همینطور، علاقه‌اش را بروز می‌داد، که این کلمه را خرج هر کسی هم نمی‌کرد!

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...