• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان بوسه جبرانی | kian.a کاربر انجمن نودهشتیا


Kian.A
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

نام نویسنده: KIAN.A

نام: بوسه جبرانی

ژانر: طنز، عاشقانه

هدف: نویسندگی

زمان پارت گذاری: نامعلوم

مقدمه: 

خیلی وقت است، که روحم را تسخیر کرده است، دلم می‌خواهد از عشق زیاد صدای خورد شدن، جمجمه اش را زیر دندان‌هایم حس کنم، اما اگر این کار را بکنم تمام دار و ندارم از دست می‌رود.

 پزشک هستم، امّا دوست دارم، فقط احساسات قلب تو را درمان کنم.

 سواد دارم ولی دوست دارم فقط فکر قلب تورا بخوانم.

 زبان انگلیسی را بلدم، ولی دوست دارم فقط برای ابراز علاقه‌‌ام به تو از آن استفاده کنم و با تمام وجود بگویم «آی‌ لاو‌ یو».

 

 

خلاصه:

  نگاهی به صورتش کردم که مثل همیشه عادی بود، ولی برای اذیت کردنش لب پاینم رو دادم بالا و حالت بغی گرفتم و گفتم: 

- آخی گریه نکنی‌ها کارت کمتر از پنج دقیقه طول می‌کشه اصلا گریه نکنی‌ها یه حجامت ساده است. 

پوزخندیزد و دستش رو گذاشت روی دهنم و گفت: 

- فکر کنم تو بیشتر از من نگرانی.

و خندید و در ادامه همون جور که موهام رو نوازش می‌کرد گفت:

- عزیزم اروم باش کارم فقط پنج دقیقه طول می‌کشه.

نمی‌دونم چرا وقتی باهام مهربون می‌شد حتی برای اذیت کردن،  یا مسخره کردنم، یه حس عجیبی پیدا می‌کردم. هول شدم و دستش رو از روی دهنم فاصله دادم و در یک لحظه با دندون های تیزم شکارش کردم که صدای دادش خونه رو بلند کرد، در حالی که سعی می‌کرد دستش رو از توی دهنم برداره می‌گفت:

- خدا شفات بده دخترهٔ وحشی همین بعد از ظهر می‌برم نوبت واکسنی برات می‌گیرم آی ولم کن.

دستش رو ول کردم و چشم غره‌ای بهش رفتم که عمه با یک آب قند اومد جلو و گفت:

- پسر من بیرانوندی هست،  برای خودش طهورا اذیتش نکن.

زدم زیر خنده و صورتت قرمز شدهٔ، پارسا رو از  نظر گذروندم و گفتم:

- اگه بیرانوند بود، آب‌قند لازم‌ نبود.

در همین حین...

 @ ماهک

 @ نازار🎼    @ Mah   @ mah86  @ Mahla.kh   @ Mahlahasib

 @ Blue Moon

 @ فاطمه چعب    @ فاطمه مومنی

 @ Ghazal.M

 @ GHAZAL

 @ ستایش گودرزی     @ آلفای نقره ای   @ نارسیس بانو.arabzade  @ گربه مشکی  @ م.مرعشی  @ پانیذ  @ پاک شده  @ زری بانو  @ زری گل🌻  @ طهورا  @ نازبانو  @ لیام  @ یارا  @ سَ م آ  @ شازده کوچولو.  @ جانان بانو  @ هــhanaــانا  @ هانی بانو  @ فائزه اکبریان  @ صایکو  

 @ سحری🎼  @ سحرصادقیان  @ نلیا  

 @ MCH @ زیباسعیدی  @ فائزه اکبریان  

 @ میلی متر

ویراستار: @ Shooka Bahrami

ناظر: @ TARANEH_M

ویرایش شده توسط Kian.A
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

《 پارت1》

با احساس خفگی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد، چشمام رو باز کردم اما همه جا تاریک بود و سیاه هوای این زیر خیلی گرم بود و این گرما من رو بیشتر اذیّت می‌کرد، سعی می‌کردم؛ نفس بکشم، اما نمی‌تونستم چون تقریبا اکسیژنی باقی نمونده بود، که بتونم باهاش نفس بکشم. دست به کار دیگه‌ای زدم و سعی کردم، پتو رو از روی سرم بزنم، کنار ولی انگار اون رو با یک چسب بهم چسبونده بودن، بعد از هزار و یک بدبختی بلاخره زدمش، کنار و سرم رو آوردم بیرون شروع کردم؛ به نفس نفس زدن، یه جورایی تنگی نفس داشتم. ولی اون‌قدرها هم وضعم وخیم نبود، که کارم به اسپری یا دکتر بازی کشیده بشه.

با دیدن یک جفت تیله قهوه‌ای سوخته چینی به ابرو‌هام دادم و بالشت نرم زیر سرم رو بلند کردم و به سمتش پرت کردم، اما زد زیر خنده و با سرعت عمل بالایی که داشت، جاخالی داد و بالشت هم محکم خورد، توی در یک پسر شر و شیطون هم جنس خودم، که همیشه ناقص بودیم. با صدای بلندی گفتم: 

- پارسا، به خونت تشنه‌ام تیکه_تیکه‌‌ات می‌کنم.

رو تختی کرمی رنگ تختم رو کنار زدم و با دو افتادم دنبالش، وارد حال که شدم؛ خبری از کسی به نام پارسا نبود، انگار توهم زدم ولی چیزی که من دیدم، اصلا شبیه توهم نبود. همیشه عادت داره، اون یکی بزنه من دوتا یا برعکس، توی خونه در حال دیدبانی بودم؛  تا گیرش بیارم و خرخره‌اش رو بجوئم اما انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.

خونمون یه خونه صد و هشتاد و پنج متری بود که یه حال شصت و پنج متری داشت با پسه زمینه کرمی قالی‌ها و مبل‌های سلطنتی کرمی، یک زیر تلویزیون برنز، با طرح‌های طاووس و شیشه‌های مشکی و یک تلویزیون شصت و پنج اینچ، یک بخاری قهوه‌ای، یک میز عسلی قهوه‌ای چوبی، که بهشون میاد با سه تا عسلی قد و نیم قد، یک تابلو وَاِن یَکاد چوبی طلایی برای تزئین هم روی دیوار بود و وسایل تزئیناتی زیاد دیگه‌ای هم بودن مثل مجسمه و ...

دوتا اتاق خواب داره، که یکی مال منه و یکی دیگه هم مال مامان و بابام هست، تم اتاق من مثل حال کرمی ولی مال مامانم و بابام طوسی هست.

اتاق خودم یه اتاق دوازده متری هست، که یک تخت کرمی و کمد دیواری و میز آرایش کرمی داره، یه گوشه از اتاقم یک در کوچیک‌ هست که بازش می‌کنی وارد یه پاسیون میشی که پرش از گل و گیاه و وسایلی که مال خودم هستن و استفاده کمی ازشون دارم، سقف شیشه‌ای داره، که نور خورشید بتابه به گل ها و یه پنجره داره، که رو به کوچه باز میشه و سر تو که می‌گیری پایین خونه عمه حوری اینا مامان پارسا رو میتونی ببینی، بخشی از در پاسیون شیشه‌ای هست، به خاطر همین هر صبح نور آفتاب بیدارم می‌کنه و حسابی عصبانی میشم، داخل پاسیون هم یه روشویی هست که به درخواست خودم بابا برام گذاشتش.

حموم داخل اتاق مامانم اینا هست، اتاق اونا هم مثل اتاق خودمِ، فقط پاسیون نداره و رنگ وسایلش طوسی هست و تختش دونفره است.

به خاطر اینکه طبقه دوم هستیم حیاط بزرگی نداره شاید بیست متر و یه راه پله که در حیاط رو داره.

 وارد آشپزخونه شدم و به دقت همه جا رو زیر نظر گرفتم، مطمئنم که توهم نزدم و دیدمش از آشپزخونه اومدم بیرون و روی مبل تک نفره که کنار آشپز خونه بود نشستم و دستی به پشت گردنم کشیدم که صدای درسا آرامش خونه رو مختل کرد:

- سلام.

چشمام رو باز کردم و بهش نگاه کردم گل از گلش داشت می‌شکفت شاید تنها کسی هست که هر صبح این‌قدر انرژی داره، هجده سالشه و امسال کنکور تجربی داره خیلی  خرخونه و مطمئنم پزشکی روی شاخشه، درسا و پارسا خواهر و برادر هستن و جونشون به جون همدیگه بسته است، درسا یه صورت تقریبا گرد داره با یه پوست جو گندمی با چشم های قهوه ای و درشتی که با مژه‌های بلندش خیلی قشنگ می‌شدن لبای متوسط و گوشتی داره با یه قالب خیلی منظم که به صورتش می‌اومد یه بینی استخوانی و ابرو‌های پر پشت در کل صورت قشنگ و با نمکی داشت، قدش به صد و هفتاد و پنج می‌رسید و وزنش به شصت و پنج کیلو.

پوفی کردم و در جواب بهش گفتم:

- سلام.

اومد نزدیکم و روی مبل دونفرهٔ کنارم لم داد که با طلبکارانه ترین لحن وجودم گفتم:

- خجالت نکشی خانوم خانوما تخت هم هست اگر می‌خوای بخوابی.

خنده‌ای کرد و همینطور که روی مبل به حالت افقی دراز می‌کشید گفت:

- نه بابا خواب کجا بود لنگه ظهره اومدم حال تو رو بپرسم.

کش و قوسی به بدنم دادم و همون جور که خمیازه می‌کشیدم گفتم:

- مرسی حالا که که دیدی خوبم به سلامت می‌خوام استراحت کنم.

 نچ نچی کرد و صاف نشست روی مبل و دستش رو آورد بالا که بزنه تو سرم اما جاخالی دادم و به صدای تقریبا نازکش گوش دادم:

- چقدر تو پر رویی به جای این‌که بره سفره بندازه یه صبحونه بزنیم به رگ داره من رو میندازه بیرون، پاشو برام صبحونه آماده کن.

@ صایکو  

@ Ayda.r

@ TARANEH_M

@ Shooka Bahrami

ویرایش شده توسط Kian.A
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت2》

از روی مبل بلند شدم و وارد آشپز خونه شدم و گفتم:

 - نمیدونی مامان و بابام کجا هستن؟

پاهاش رو انداخت روی دسته مبل و کمرش رو روی مبل دراز کرد و گفت: 

- با مامان بابام رفتن فروشگاه.

یه آهان زیر لبی گفتم و در یخچال رو باز کردم خامه و مربا و سه تا تخم مرغ رو برداشتم و با پا در یخچال رو بستم و رفتم به سمت ظرفشویی گذاشتمشون روی سینک و گفتم:

- اون داداش عتیقه بی هنرت کجا هست؟ 

که صدای خود پارسا بلند شد و گفت:

- باریکلا، جون به لبم کردی از بس منتظرم گذاشتی!

برگشتم به سمتش که دیدم، روی مبل سر جای من نشسته، هندزفری که روی تستر بود رو برداشتم و پرت کردم به سمتش که رو هوا قاپیدش و گفت:

- دنده غربی پریده باز.

صدامو انداختم پس کله‌ام و گفتم: 

- دنده غربی بزنه تو فرق سرت صد دفعه گفتم تو منو از خواب بیدار نکن حالیت که نمیشه!

ادامو در آورد و همهٔ حرف‌هایی که زدم رو زیر لبی زمزمه کرد اما به خاطر گوش‌های تیزم شنیدم.

ماهیتابه رو گذاشتم روی شعله وسطی گاز و روغن ریختم داخلش...

سفره رو انداختم و ظرف خامه و مربا و عسل و کره و املت رو گذاشتم، روی سفره و نون هم گذاشتم، اونا هم بی نگفت اومدن نشستن پای سفره شاید تنها کاری که از پسش می‌تونن بربیان این باشه، خوردن و خوابیدن. بطری شیشه‌ای آب رو همراه با دو تا لیوان گذاشتم، کنار سفره و نشستم، کنارشون یه تیکه نون برداشتم و یه لقمه املت برای خودم گرفتم و نزدیک دهنم کردم اما به محض اینکه نزدیک لبم کردمش صدای زنگ‌ گوشیم بلند شد، ای تو شانسم یه دسته گل بزارن این از بیدار شدنمون اول صبحی اینم از صبحونه خوردنمون، خیلی عصبی دست آزادم رو مشت کردم و خواستم بلند شم که پارسا لقمه رو از دستم قاپید و خورد، یعنی اون لحظه اگر صدای زنگ گوشی رو مخم نبود، سرش آوار می‌شدم، راه اتاق رو در پیش گرفتم و وارد اتاقم شدم و روتختی رو بلند کردم که گوشی افتاد رو موکت کرم قهوه ای روی زمین، رو تختی رو انداختم روی تخت و خم شدم گوشی رو برداشتم. با دیدن اسم «جوجه» دود از کله‌ام داشت بلند می‌شد که بلند داد زدم :

- پارسا دوست دارم تیکه‌_تیکه‌ات کنم احمق روانی.

گوشی رو چنگ زدم و از اتاق خارج شدم و رفتم به سمت آشپزخونه که دیدم خیلی عادی دارن لقمه کوفت می‌کنن چشمشون به چشم‌های عصبانی من که افتاد پارسا گفت:

- اتفاقی افتاده؟

نفس عمیقی کشیدم و رفتم کنارش نشستم، تنها کارم توی اون لحظه این بود، که نفس حرصی بکشم و سلول های مغزم رو قتل عام کنم، نفس حرصی کشید که آوار شدم سرش و گفتم:

- مگه مرض داری وقتی کنارتم بهم زنگ می‌زنی؟

چهره متفکری به خودش گرفت و گفت:

- جدی؟

 دستشو کرد داخل جیب شلوار ورزشی سرمه‌ایش و گوشیش رو در آورد و نگاه کرد بعد روش رو کرد سمتم و گفت:

- نمیدونم شاید اتفاقی دستم خورده!

یکی محکم زدم پس کلش که صدای آخش در اومد؛ نفسی عمیق کشیدم و خواستم یه لقمه املت بگیرم که با ماهیتابه خالی روبرو شدم. رگ‌های گردنم اونقدر بزرگ نبودن که به خاطر عصبانیت متورم بشن ولی مطمئنم که دود از کله‌ام داشت بلند می‌شد ولی تنها کاری که می‌تونستم بکنم جیغ کشیدن بود، یه جیغ خیلی_خیلی بلند که فقط پردهٔ گوش درسا و پارسا رو می‌تونست پاره کنه! 

نفس‌های عصبانی و صدا دارم رو خارج می‌کردم که صدای باز شدن در هر سه تامون رو ساکت کرد.

 

@ TARANEH_M

@ Shooka Bahrami

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت3》

بابا و مامان پشت سر هم با کیسه‌های خرید وارد خونه شدن و سلام کردن و ماهم با خوش رویی جوابشون رو دادیم و بیخیال عصبانیت چند دقیقهٔ پیش من شدیم، بلند شدم و رفتم به سمت بابا و نون سنگک رو ازش گرفتم و گونه‌اش رو بوسیدم، این ته‌ر‌یش آقایون واقعاً همیشه منو اذیت می‌کنه، یکی از کیسه‌ها رو هم از مامان گرفتم و رفتم به سمت آشپز خونه و گذاشتم روی کابینت نون رو هم گذاشتم لای سفره و پوشوندمش تا خشک نشه.

هشت تا کیسه بودن، شوینده ها و خوراکی ها و میوه و مرغ و گوشت و... 

پارچ شربت رو از توی یخچال برداشتم و دو تا لیوان پر کردم و دادم دستشون اونا هم با یه تشکر خوردن و نشستن روی مبل سه نفره بابام دکمه‌های پیرهنش رو باز می‌کرد و مامانم هم گره روسریش رو شل می‌کرد. رفتم به سمت خرید‌ها و مرغ‌ها رو از داخل پلاستیک‌ در آوردم باید تمیزشون می‌کردم. کار خودم رو می‌کردم و به صدای پارسا گوش می‌دادم که می‌گفت:

- طهورا امروز شیفت ظهر و عصر داریم؟ 

در جواب یه آره گفتم و با چاقو بسته بندی مرغ‌ها رو باز کردم و گرفتم زیر آب و گفتم:

- ترکیدید از بس خوردید، یکیتون بیاد یکم از این میوه‌ها رو بندازه، تو آب یخ تا بخوریم یکیتون هم بیاد،  این یکی مرغ رو تمیز کنه.

خواستن حرفی بزنن که مامان نچ نچی کرد و گفت:

- طهورا چکارشون داری بزار صبحونه بخورن.

پوزخندی زدم و گفتم:

- زیاد خوردن.

نمی‌تونستن جلوی مامان بابا چیزی بگن چون تقریبا خرس گنده بودن، خودشون رو ثابت می‌کردن واسه همین خیلی آروم بلند شدن و اومدن سمتم پارسا مرغ دومی رو برداشت گذاشت تو یکی از ظرف‌های بادمجونی و همراه با یکی از چاقو‌های سرویس‌ چاقو اومد نشست؛ روبه‌روم و درسا هم سفرهٔ صبحانه رو جمع کرد، و از داخل نایلون میوه ها از اون خرمالو ها برداشت و داشت می‌انداخت توی ظرف آب،

 مرغ رو از وسط نصف کردم و مشغول تکه تکه کردنش بودم که مامان با صدای شنگولی گفت:

- بچه ها بهم مژده بدین، یک خبر توپ بهتون بدم البته این خبر برای طهورا خیلی شیرین تره تا شما دوتا.

متفکر به چشم های پارسا نگاه می‌کردم که اونم همون شکلی به من نگاه می‌کرد. همیشه از شنیدن خبر خوب ذوق مرگ می‌شدم ولی اینکه الان این خبر خوب برای من خیلی شیرین هست یکم متعجبم می‌کنه.

نگاهی به مامان کردم که خوشحالی توی صورتش داشت موج می‌زد و بابا هم کنارهٔ چشماش از خنده چین خورده بودن گفتم:

- شما بگو خبرت چیه مژده گونیت سر جاشه.

مامان خندید و همونطور که دست بابا رو گرفت گفت: 

- طاهره بارداره!

بال مرغ رو بریدم و گفتم: 

- خب این چه ربطی...

یهو با سوزشی توی انگشت اشاره‌ام آخم رفت هوا ولی چیزی که منو داشت خوشحال می‌کرد این بود که دارم خاله میشم. خانواده ما چهار نفره است دوتا بچه‌ایم طاهره چهار سال از من بزرگتره و چهار ساله که ازدواج کرده و کرج زندگی می‌کنه و از زندگیش خیلی راضیه، خانواده ما داره شیش نفره میشه!( با دامادمون)

دلم می‌خواد از ذوق بمیرم ولی سوزش دستم اذیتم می‌کرد انگار تا الان هیچی نمی‌شنیدم که کم_کم صداها برام واضح شدن و صدای پارسا رو می‌شنیدم که می گفت:

- چکار می‌کنی با خودت دستتو بگیر خونت رفت! 

نگرانی توی صداش موج می‌زد،  با شنیدن صدای پارسا، مامان و بابا و درسا دورم جمع شدن، ولی تنها کار من خیره نگاه کردن به پارسا بود چون روبروی من نشسته بود، وگرنه به چه دلیلی باید بهش خیره بشم.

@ TARANEH_M

@ Shooka Bahrami

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت4》

خون زیادی از دستم نرفته بود، شاید فقط چند قطره، از این شانسا نداریم، که مثل این دختر های لوس تا زخم می‌شیم غش کنیم، انگشت شصتم رو گذاشتم، روی بریدگی دستم تا خونش قطع بشه، حداقل جریانش کمتر شده بود، بلند شدم و از داخل ظرفشویی دستم رو شستم و با دستمال کاغذی خشکش کردم و روبه مامانم گفتم: 

- چند وقته؟

که در جواب ابروهاش رو داد بالا و گفت: 

- چی چند وقته؟!

با صدایی که ذوق داخلش موج‌ می‌زد گفتم:

- چند ماهشه؟ 

اونم مثل من لبخندی زد و گفت: 

- نوه‌ام چهار ماهشه قربونش برم.

چی چهار ماهشه و ما الان باید می‌فهمیدیم؟ بیخیال دلم می‌خواد پرواز کنم برم کرج تا ببینمش، یعنی شکمش چقد باد کرده؟ بچه لگد میزنه؟ چند ماه دیگه به دنیا میاد؟ صدای پارسا ریشه افکارم رو پاره کرد و فکرم رو به این دنیا آورد،

- زندایی، دیدی مادر بزرگ هم شدی مبارک باشه!

مامانم هم ازش تشکر کرد و رفت لباس‌هاش رو عوض کنه تو تمام این مدت بابا تو اتاق خودش بوده حتما داشته، لباس‌هاش رو عوض می‌کرده! 

پارسا یه چسب زخم رو از توی کشوی گاز درآورد و اومد به سمتم و زدش روی زخم و گفت:

- یعنی الان تو خوشحالی یا زبونت رو موش خورده؟

لبخندی زدم و دستم رو انداختم دور گردنش و محکم‌ بغلش کردم لعنتی بدن خیلی گرمی داشت ولی اگه همیشه بخوام بغلش کنم زیادی پر رو می‌شد، و در گوشش زمزمه کردم: 

- پارسا دارم خاله میشم.

دستی به موهام روی کمرم کشید و شونه هام رو گرفت و از خودش جدام کرد و گفت:

- اره واقعا مثل اینکه خیلی خوشحالی.

ازش فاصله گرفتم و رفتم پیش درسا که داشت میوه‌ها رو می‌شست یک‌دونه خرمالو برداشتم و با چاقو بخشی از پوستش رو در آوردم و یکم ازش خوردم و گفتم:

- پس چرا شیرینی نیاوردن؟ 

 که مامان در حالی که وارد آشپز خونه می‌شد گفت: 

- شیرینی کفایت نمی‌کنه، امشب می‌ریم کبابی با آقا جلال اینا.

دیگه داره حسودیم میشه ها! یعنی برای به دنیا اومدن منم اینقدر خوشحال بودن؟ بیخیال مهم اینه که دارم خاله میشم، واقعا برای خودم متاسفم که به خاطر اون فسقلی دارم همه چیز رو بیخیال می‌شم!

یکم دیگه از خرمالوی توی دستم خوردم و گوشم رو سپردم به پارسا که گفت:

- آخی، ایشالا زودتر باردار می‌شد ما یه چیزی از بیرون بخوریم.

همه با هم خندیدیم، که این دفعه بابا از دم در اتاق گفت:

- وسایلتون رو جمع کنید پارسا و طهورا شما دوتا هم واسه یه دو روز مرخصی بگیرین تا فردا حرکت کنیم کرج بریم.

 خدایا واقعا شکرت به خاطر این همه شادی.

همه موافقت کردیم. 

بعد از انجام کارها دستام رو شستم و نشستم روی مبل تا خستگی در کنم، امروز پنج شنبه بود، زیاد از بیمارستان مرخصی نمی‌گرفتیم تازه بعضی وقتا هم که عصبانی یا ناراحت می‌شدم اضافه کاری می‌گرفتم و می‌موندم این پارسا هم به خاطر تعصبی که داشت نمی‌ذاشت تنها بمونم و باهام می‌موند، البته حقم داشت بعضی از بیمار‌های آقا خیلی منحرف هستن و پرستار‌های خانومی مثل من رو با حرف‌ها و حرکاتشون اذیت می‌کردن و این مثل روز برای تمام پرسنل بیمارستان آشکار بود.

ساعت یک و نیم بود تا نیم ساعت دیگه شیفتمون شروع می‌شد پارسا و درسا هم رفته بودن خونهٔ خودشون.

درسا از کلاس دهم برای کنکورش می‌خوند معدل هر سه سالش بیست شده بود، از اون آدمایی هم نبود، که بگه من درس دارم نمیتونم تفریح، مهمونی، یا خوشگذرونی برم به انتخاب خودش درس می‌خوند، تفریح و مهمونی و مسافرت هم می‌رفت. بیمارستان زیاد باهامون فاصله نداشت، شاید کمتر از دویست متر دقیقا پایین کوچمون یه میدان هست، به اسم میدان پرستار بیمارستان تأمین اجتماعی اونجاست. رفتم توی اتاقم و در رو بستم، از جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم و خودم رو نقد کردم، موهام بور بودن یه بور روشن، ابروهام مرتب بودن حتی موهای اضافه وسط ابروهام رو هم نداشتم پشمالو نبودم و این رو مدیون عمه حوری بودم چون به اون رفته بودم، چشم‌هام قهوه‌ا‌ی سوخته‌ای بودم و مژه‌هام هم بلندو متوسط بود، یه بینی استخوانی که از نیمرخ عالی بود چون یکم نوکش رو داده بودم بالا فرم صورتم رو عالی کرده بود، لبای کوچیکی داشتم، ولی به صورتم میومد،رپوستمم یه جو گندمی روشن بود، که وقتی حالم زیاد خوش نبود زرد مي‌شدم و وقتی عصبی بودم قرمز می‌شدم، یه پا آفتاب پرستم برای خودم!

یه تاپ صورتی که یه جیب چهار خونه قهوه‌ای روی سینه‌اش طرف چپ داشت و آستین‌هاش تا وسط بازوم می‌اومدن، همراه با یه شلوار مشکی شیش جیب تنم بود.

زمستون امسال خیلی سرد بود، حتی ظهرها‌هم با آفتاب تیز سوزشی سرد از خودش به جا می‌ذاشت، یک پالتوی سبز رنگ کلاه دار خزی همراه با شلوارلی ذغالی با دمپای کش از داخل کمد برداشتم و گذاشتم روی تخت.

پالتوم رو کردم روی همین تاپ و شلوارم رو عوض کردم،  یک جفت جوراب مشکی هم پوشیدم، با یه شال چهار خونه سفید و سیاه.

@ TARANEH_M

@ Shooka Bahrami

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت5》

یه کرم ضد آفتاب زدم و با ریمل و مژه فر کن مژه‌هام رو پر رنگ تر کردم همراه با یه رژلب مسی به آرایشم خاتمه دادم. مثل همیشه اسپری خوش بوم رو روی خودم خالی کردم و کیفم و گوشیم رو همراه با یک خودکار برداشتم، پارسا هر موقع می‌خواست اذیتم کنه می‌گفت این اسپری‌هایی که استفاده می‌کنی دایناسورهای منقرض شده رو هم قبض روح‌ می‌کنه، ساعت مچی مشکی که بابا برای تولد پارسال برام گرفت رو بستم به دست راستم و رفتم بیرون. کتونی‌های تنه کوتاه سفیدم رو که از کنار یه زنجیر طلایی بهش وصل بود رو برداشتم و رفتم دم در، پوشیدمشون و بلند گفتم:

- خداحافظ. 

اما مامان و بابا اونقدر مشغول حرف زدن بودن که انگار نشنیدن. از پله ها رفتم پایین و در رو بستم اما پارسا دم در نبود، خونشون یه در بزرگ آبی داشت و جای دوتا ماشین داشت یا همون بهتر بگم پارکینگ ماشین‌هامون بود هردو خانواده پژو 405 داشتیم.

 دستم رو گذاشتم روی زنگ تا بیاد صدای زنگشون شبیه صدای خانومایی که توی عروسی کِل می‌زنن، بعد از چند ثانیه در باز شد و پارسا اومد بیرون و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

خوب خوشتیپ کرده بود یه شلوار مشکی پوشیده بود با یه پیرهن سفید و یه کت چرمی قهوه‌ای، موهاش رو هم داده بود بالا این هیکل خوبش رو مدیون منه وقتی هفده سالش بود به عمه گفتم اگه نفرستش باشگاه بدنسازی همین‌جوری عین نی قلیون قد می‌کشه و می‌مونه رو دستش اونم ترسید و فرستادش باشگاه این ادم اصلا مو نداشت نه دستش نه پاش نه شکمش ژن این نوع افراد که خودمم از اون افراد هستم ژن کوسه آدمای پشمالویی نیستیم، ولی این درسا به جای ما جبران کرد و به باباش رفت و خیلی پشمالو واسه همین همیشه میگه بزار این کنکور رو بدم میرم لیزر می‌کنم!

با شنیدن صدای پارسا دست از فکر کردن بهشون برداشتم و بهش گوش دادم:

- تموم شدم!

پوزخندی زدم و گفتم:

-نترس کسی نگات نمی‌کنه که تموم بشی! 

یهو دست از حرکت برداشت و ایستاد منم ایستادم کنارش که گفت:

- یه نگاه بهم بنداز ببین خوبم؟

یکی از ابروهام رو بالا انداختم و به چهره‌اش نگاه کردم، موهای مشکی داشت و رو به بالا بودن، پوستش هم یه سبزه روشن بود روی پیشونیش یه جای خراش بود تقریبا دو سانت کار خودم بود وقتی بچه بودیم نه سالمون بود بازی می‌کردیم که عصبانیم کرد سرش رو زدم تو ستون و اینجوری بهش اومد ولی این زخم خیلی جذابش می‌کرد بینی گوشتی و متوسطی داشت که به صورتش می‌اومد لباش هم گوشتی و یه خورده قهوه‌ای بودن همیشه فکر می‌کردم که رژ لب می‌زنه اما یک‌بار که دست آوردم بهشون فهمیدم نه از این خبرا نیست.

یه لایک‌ نشونش دادم و گفتم: 

- آره خوبی!

خواستم بگم مثل همیشه که خودش زحمت کشید و گفت: 

- مثل همیشه!

 پوفی کردم و به راهم ادامه دادم اونم خندید و اومد دنبالم.

هم سنیم بیست و چهار سال، فاصله سنیمون پونزده روزه من بیست و نهم شهریور هستم و اون چهاردهم شهریور واسه همین سنمون یکم بهم زور میگه که منم بی جواب نمی‌ذارمش.

@ TARANEH_M

@ Shooka Bahrami

@ آیلار مومنی  @ آلفای نقره ای  @ آلفای نقره ای.  

ویرایش شده توسط Kian.A
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت 6》

وارد بیمارستان شدیم و اون رفت پیش آقا آریا و منم رفتم به سمت رختکن پرسنل، از وقتی که اومدیم بیمارستان و کار می‌کنیم با هم دوست هستن، رفاقت در نگاه اول سبک جدیدی به وجود آوردن.

 سر راه هم با مستخدم خانم بارانی احوال پرسی کردم، چهل و اندی سال داره و خیلی تلاش می‌کنه از نظر سختگیری و زیر آب زنی، گویا مشکل مالی دارن. 

دستگیره فلزی سفید رو به سمت پایین کشیدم و در سفید رو باز کردم و وارد شدم یه اتاق کوچیک که یک ردیف کمد داره ده تا کمد کوچیک دو طبقه که میشه برای بیست نفر به رنگ جگری که تکیه داده شدم به دیوار شماره مال من یازده هست. درش رو با کلید کوچیکی که روی کلیدهای خونه بود باز کردم و پالتوم رو با لباس‌هام فرم بیمارستان عوض کردم. مانتو مشکی و مقنعه سفیدم رو پوشیدم لباس فرم ما پرستارها این شکلیه منم دوست دارم مثل پارسا روپوش سفید داشته باشم اما نمی‌شد بلاخره هرکی لباس فرم‌ خودش رو داره! یک خودکار مشکی گذاشتم توی جیب لباسم و گوشیم رو گذاشتم توی جیب شلوارم و رفتم بیرون.

 ارتباطم با بقیه پرسنل در حد یک سلام و علیک هست اون هم بعضی اوقات زیاد باهاشون خو نمیگیرم، وقتی راهنمایی بودم یه ضربه از رفقایی خوردم که سه سال باهاشون دوست بودم واسه همین تصمیم گرفتم با آدم غریبه‌ای صمیمی نشم!

توی راهرو راه می‌رفتم تا برسم به سرپرستار و اعلام حضور کنم براش، خانم خیلی بد عنقی هست تقریبا سی و یک دو سالشه و طلاق گرفته از شوهرش، یه بچه داره به اسم آوا چهار سالشه و بعضی وقتا میارتش به بیمارستان، دختر خیلی مغرور مثل مامانش شایدم مشکلات این بلا رو سرش آوردن.

این راهرو رو تا آخر می‌رفتم بعد دست چپ می‌رسیدم پیشش، با خانم‌ها و آقایون و کودکان بیمار سلام می‌کردم و حالشون رو می‌پرسیدم.

کف زمین از سرامیک‌‌هایی سفید با رگه‌های خیلی ظریفی مشکی پوشیده شده بودن. دیواره های راهرو هم سفید بودن با تابلو‌هایی که افراد رو برای بخش‌های مختلف راهنمایی می‌کنه فقط بخش اطفال هست که دیواره‌هاش به طرز کودکانه‌ای رنگ آمیزی شدن بودن و خیل هم قدیمی شده بودن و نقاشی‌ها به ترک‌های ریزی روی دیوار تبدیل شده بودن.

معمولا با بچه ها بیشتر خو می‌گیرم تا بزرگ‌ها چون درکشون برام سخته و این خنگی من در مقابل بزرگ سال‌ها همش تقصیر پارسا بوده، از بچگی این‌قدر باهم جنگ و جدال داشتیم و همیشه یه پامون به بیمارستان باز بوده، به خاطر همین ارتباطم با آدم بزرگ‌ها کم‌ شده و میانهٔ خوبی با بچه‌ها دارم طوری که‌ مثل یک معلم مهد باهاشون رفتار می‌کنم و بازی می‌کنیم. روز اولی که اومدیم توی این بیمارستان با یه بچه به اسم فاطمه کلی بازی کردم و جیغ کشیدم تا آخرش یه اخطار گرفتم. 

از جلو هم معلوم بود که جناب آقای مستخدم هنوز لامپ آخر راهرو رو درست نکرده، به نظرم شل بستنش برای همین هر چند ثانیه روشن و خاموش می‌شد، یا بهتر بگم مثل ماشین به تر تر افتاده بود. دیگه این همه اصرار به این مستخدم فایده نداره، این تقریبا سه روزی میشه که دارم بهشون‌ میگم آقای محترم شما که‌ حقوق می‌گیری بیا و خوبی کن این لامپ رو درست کن انگار نه انگار به در میگم‌ که‌ دیوار بشنوه. واقعا از آدم‌های بی مسئولیت متنفرم و دلم می‌خواد سرشون رو با گیوتین قطع کنم ولی از اونجایی که این یه خورده بی رحمیه و من آدم دل رحمی هستم و گیوتین هم موجود نیست از این خواسته صرف نظر می‌کنم.

رسیدم به آخر راهرو با چشم دنبال وسیله مورد نظرم گشتم که بله دیدمش لبخند پیروزمندانه ای زدم و رفتم به سمتش، دستام رو مشت کردم و به علامت پیروزی جلوی خودم قرار دادم.

نردبون سبکی بود با رنگ نقره ای که لبه‌هاش با پلاستیک قرمز پوشیده شده بودن و پایه هاش با یک محافظ پلاسنیکی مشکی تزئین شده بود ، بلندش کردم و گذاشتمش دقیق زیر لامپ و بازش کردم، مثل یک دهنهٔ قیچی باز شده بود و ثابت مونده بود.

@ Yogen

@ taraneh.m

@ Shooka Bahrami

ویرایش شده توسط Kian.A
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت 7》

پنج تا دنده رو بالا رفتم و دستم رو به سمت لامپ کشیدم که خوشبختانه دشتم بهش رسید؛ چون آخر راهرو بود یکی از این لامپ های کم مصرف به کار برده بودن، ولی مال بقیه راهرو از لامپ‌های فلورسنت سفید دوقلو استفاده شده بود، یکم دیگه بالا رفتم و دوتا پام رو روی دندانهٔ شیشم گذاشتم و ثابت که شدم دو دستم رو بالا بردم و لامپ رو تست کردم ببینم شل شده یا مشکل فنی داره، ولی با تکون خوردن‌هاش فهمیدم که شل شده و جریان برق خوبی رو کنترل نمی‌کنه، یک پیچ کامل دادم بهش تا سفت شد و نوری ثابت و قوی تر از قبل از خودش نشون داد.

همهٔ این کار

های فنی که الان بلدم رو مدیون‌ عَموم هستم اون‌ یه نابغه هست با هر چیزی که می‌شد پرت داد وسیله ای درست می‌کرد که از کاربرد‌هاش فقط می‌تونستی شاخ در بیاری، مثلا با جعبه های آشغالی که باید دور انداخته می‌شد تله برای گربه ها درست کرد و اونا رو فروخت، البته اولش می‌خواست که پرورش گربه راه بندازه ولی اینقدر بهش اصرار کردیم و متقاعدش کردیم که فروختشون.

اولین دندونه رو پایین رفتم که انگار زلزله اومد نردبون به طور وحشتناکی نامتعادل شد و این اتفاقات از نظر من به سه ثانیه تقسیم شدند:

 مرحله اول نامتعادلی نردبان، مرحله دوم معلق شدن در هوا، مرحله سوم، فکر می‌کنید مرحله سوم چی بود؟ آره منم فکر می‌کردم یه اقای جنتلمن پیدا میشه که منو روی هوا بقاپه و توی بغل خودش جا بده ولی اینا همش فکر و خیال من‌ و شما هست دختر خانوما و چون اینجا دنیای واقعی بود با باسن محکم‌ خوردم توی زمین و از درد جمع شدم بودم‌ تو‌ خودم و فقط صداهای این اعصاب خورد کن ها رو شنیدم که به نظرم پچ پچ می‌اومد ولی کم کم صدا‌ها برام واضح شد که پرستاری که مخصوی بخش اطفال بود می‌گفت: بگیرینش زودتر.

چشمام رو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم نردبون یکم‌ کنار تر روی زمین افتاده بود و جمع شده بود و یکم‌اونور تر یه بچه با لباس های شخصی که از پایین پیرهنش یکم‌ سوخته بود از درد توی خودش جمع شدم بود، آره دیگه حتما نردبون به این درازی و من به این خرسی رو ندیده بود که باهام برخورد کرده بود و باسن‌ مبارکم‌ له و لورده شد.

بلند شد سرپا و با دو اومد به سمتم، حتما می‌خواد فرار کنه و همه پرسنل دنبال اون هستن، خودم رو یکم به سمت راست کشیدم و دقیق جلوش که قرار گرفتم خواست از کنارم بره که گرفتمش و توی بغلم جاش دادم محکم‌ گرفتمش که‌ نتونه حرکتی بکنه ولی سفت جون تر از این حرف ها بود و عین یه موش کوچولو توی دستام داشت وول می‌خورد و سعی می‌کرد فرار کنه. دوتا دستش رو گرفتم و محکم نگهش داشتم که سوزش خیلی بدی داخل ساعد دست راستم حس کردم، آخه دندون‌های یه بچه چرا این‌قدر باید تیز باشن؟ مگه خون‌آشامی چیزی هست که‌ دندون‌های نیشی به این تیزی داره! چون از پشت بغل گرفته بودمش دقیق مثل خودم توی یک‌ جهت ایستاده بود، دست چپش رو با دستی که داخل دهنش درحال منفجر شدن بود گرفتم و دست آزادم رو برای جلوگیری از جیغی‌که در انتظار همه بود گذاشتم توی دهنم و بین انگشت شصت و اشاره‌ام رو‌ گاز گرفتم. چشمام رو از درد روی هم گذاشتم، نه اون دست‌ من‌ رو با دندون‌‌هاش ول می‌کرد نه خودم دست خودم رو از دست دندون‌‌هام‌ خلاص می‌کردم یعنی خنگ‌‌تر از‌ من‌ توی این دنیا نیست، از دو جهت در حال درد کشیدن بودم،دست راستم که‌توی دهن این بچه بود و دست چپم که‌ لای دندون‌‌های خودم بود و هردومون داشتیم عین چیز فشار می‌دادیم ولی من تنها کسی بودم‌ که‌ داشتم آسیب می‌دیدم. دست خودم رو از توی دهنم برداشتم و سعی کردم با فشردن دندون‌‌هام روی هم آرامشم رو حفظ کنم، که خدارو شکر پرستارها از راه رسیدن، ولی عین مجسمه به ما نگاه می‌کردن و هیچ غلطی نمی‌‌کردن.

 به خانم فریادی نگاه می‌کردم که یه سرنگ توی دستش بود و بهم اشاره می‌کرد که اونو بهش تزریق کنم.

آروم آروم می‌اومد جلو که هربار نزدیک‌تر می‌شد سوزش دست من که توی دهن این بشر بود بیشتر می‌شد، بلاخره بعد از کلی تحمل درد سرنگ رو گرفتم و درش رو با دهنم باز کردم و از طریق گردن بهش تزریق کردم اونم به خاطر سوزشی که‌ توی گردنش به‌ وجود‌ اومده بود دست من رو ول کرد و شروع کرد به‌ گریه. یه پسر تقریبا ده یازده ساله با لباسایی که پایینشون سوخته بود. قضیه مشکوکه!

توی بغل خودم این‌قدر با دست آزادم نوازشش کردم که بلاخره خوابش برد احتمالا یه آرامبخش بوده باشه، دستم هنوز عین چیز درد می‌کرد و سوز می‌زد انگار اون بخش رو از دستم کنده بودن. خانم فریادی بچه رو بغل کرد و به طرف بخش اطفال راه افتاد.

@ Yogen

@ Shooka Bahrami

@ taraneh.m

ویرایش شده توسط Kian.A
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت 8》

 بقیه پرسنل با دهن باز به من نگاه می‌کردن اولین بارم نبود که فداکاری می‌کردم، همین دیروز یه خانمی فشارش افتاده بود به خاطر فوت شوهرش همین که من رو دید کیف چرمی که مثل چوب خشک بود رو به سمتم پرت کرد و محکم‌ خورد توی فرق سرم، آخه‌چرا باید من رو می‌زد؟ ولی شانس هست دیگه که خدا عصاره ای از اون رو داخل زندگی من قاطی نکرده. 

به نظر من نباید در مقابل چنین بیمارهایی مقاومت کنی و بزاری خودشون رو خالی کنن تا آسیبی به فرد دیگه‌ای نزنن.

پاهام‌ رو جمع‌ کردم و چهارزانو نشستم روی زمین، دست مصدومم رو آوردم بالا و آستینم رو زدم بالا تا ببینم چیشده، خدارو شکر چیز خاصی نشده بود‌ فقط جای دندون‌‌های نیشش زخم شده بود و پوستش دستم کنده شده بود و جگری شده بود و داشت خون می‌اومد جای بقیه دندون‌‌هاش‌ هم قرمز شده بود و روبه کبودی می‌رفت که به احتمال زیاد تا‌ چند ساعت دیگه‌ کبود می‌شد.

چون اخلاقم یکم سرد بودکسی جرعت نمی‌کرد نزدیکم بشه، شاید تنها کسی که‌ سعی می‌کرد خودش رو بهم بچسبونه و سعی‌ کنه باهام دوست باشه پانیذ بوده باشه؛ یه دختر تازه کار که‌ وقتی داشتن‌ بهش زور میگفتن و سعی می‌کردن وظیفه خودشون رو روی گردن این بی زبون بندازن، جونش رو نجات دادم ولی قضیه جدی نبود، تنها کسی هم‌ که بهم نزدیک‌ بود پارسا بود. اون نزدیک‌ترین فرد به من توی بیمارستان بود.

نفس عمیقی کشیدم و آسینم رو دادم پایین که دستی مانع کارم شد، بلاخره این جنتلمن تنبل منم رسید. چشمم رو به طرف صورتش بردم که با جفت تیله های قهوه ایش روبرو شدم که‌ کم کم داشت هم رنگ موهاش می‌شد، و یه لبخند‌ که‌ روی لبش بود. آره خبری از جنتلمن واقعی نبود پارسای خونسرد خودم بود.

دست ناقصم رو توی دستش گرفت و با انگشت اشاره‌اش روش می‌کشید خیلی نرم و آروم و از اونجایی که چند ثانیه پیش عین چیز داشتم درد می‌کشیدم درد و سوزشی که‌ با کار پارسا بهم منتقل می‌شد تقریبا هیچ بود.

با دست چپش دستم رو گرفت و دست راستش رو گذاشت پشت کمرم و کمکم کرد که بلند شم، ایستادم مقابلش که‌ خم شد و زانو و پاچه‌های شلوارم رو تکوند اگر چه زیاد کثیف نبودن چون از رطوبت سرامیک‌ها معلوم بود مستخدم اینجا رو به تازگی ها تمیز کرده.

دستی به بازوی راستم کشید و گفت:

- خوبی؟ 

پوزخند بی‌جونی زدم و گفتم:

- احساس می‌کنم ‌می‌خوام ضعف کنم، چشمام داره سیاهی میره، پاهام داره سست میشه، دستم داره...

 حرفم‌ رو قطع‌ کرد و در حالی که سرخوش می‌خندید و سعی می‌کرد از یاد من ببره که چه اتفاقی افتاده گفت:

- خیلی خب باشه باشه بیا بریم یه چیزی برات بخرم زبونت که از همه چیز مهم تره از کار نیوفته.

سرم رو به علامت‌ موافقت بالا و پایین کردم و دنبالش راه افتادم‌ به بقیه پرسنل هم‌ کاری‌ نداشتم. دوست نداشتم واقعا یعنی به هیچ وجه بحث متمرکز بشه روی من و الان هم که همه داشتن در مورد من قضاوت می‌کردن و حرف می‌زدن حس و حالم در حد دیوونگی می‌رسید یا یه چیز دیگه ای که بهش میگن جنون هست. از کنار آقای مستخدم رد شدم که گوشم رو هم سپردم به خزعبلاتی که داشت برای خودش می‌بافت:

- حتما برای خودنمایی این کار رو کرده آخه یه دختر روی نردبون چکار می‌کنه؟

سر جام ایستادم یا بهتر بگم میخکوب شدم هیچوقت اجازه نمیدم که پشت سرم شایعه های بی مورد پخش بشن و الانم که بعضی ها داشتن تاییدش می‌کردن من عصبی تر میشم.

پارسا که متوجه عصبانیتم شد دستم رو توی دستش فشرد و با لبخندی گفت:

- بریم؟

پوزخندی زدم و به سمت جمع بی‌بی‌سی برگشتم که همه ساکت شدن، دستم رو از توی دست پارسا بیرون کشیدم چون اگه یکم دیگه داخل دستش می‌موند خورد می‌شد فکر کرده با فشار دستم می‌تونه آرومم کنه! یک قدم به سمتشون برداشتم و سرم رو انداختم پایین و پوزخند بی صدایی زدم، دست ناقصم رو مشت کردم که درد داخل بدنم از نو تشدید شد، وقتی عصبی میشم دستام شروع می‌کردن به لرزیدن برای همین نمی‌تونم بازشون کنم، سرم رو بالا آوردم و دقیقا روی دیالوگ هام تمرکز کردم و خطاب به شخص مورد نظرم‌ گفتم:

- ببینم شما به چه حقی در مورد من همچین خزعبلاتی رو به زبون میارین؟

صدای پوزخند‌ همه اعضا رو شنیدم‌ ولی ترجیح دادم ادامه حرفم رو بزنم:

مگه من اصلا شما رو دیدم‌ که بخوام خودم رو بهتون نشون بدم؟ مگه من برای خودنمایی سه روز که دارم بهتون میگم این لامپ وا مونده رو درست کنید؟ نکنه‌ فکر کردید برای بالا رفتن پست یا حقوقم این کارا رو میکنم که‌ پیش رئیس جا پا سفت کنم؟ ببینید دلیلی ندارم‌ که بخوام دلیل بیارم ولی برای اینکه دهنتون رو به هم بدوزم باید بگم که اگه هدفم از این کار ها بود راه و روش های دیگه‌ هم بلدم پس اینقدر پشت سر آدم زر زر نکنین و جلوی روی خودم حرف بزنین!

همه ساکت بودن و ابرو‌هاشون به هم گره خورده بود و دست هاشون مشت شده بود. بیخیال برگشتم سمت پارسا و با یه لبخند پیروزمندانه گفتم:

- بریم؟ 

سری تکون داد و زیر لب اهومی گفت.

@ Yogen

@ Shooka Bahrami

@ taraneh.m

ویرایش شده توسط Kian.A
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت 9》

 شک ندارم که چند دقیقه دیگه یا توبیخ میشم یا تعلیق ولی ارزشش رو داشت که بلاخره حرف هایی رو که لایقش هستن بهشون بگم برگشتم به سمت پارسا که دیدم نیشش تا آخر بازه نگاهی که از صد تا فحش هم بد تره بهش انداختم و گفتم:

- نیشتو ببند انگار مار کبری شده.

توی دلم خندیم بهش که چجور خیط شد. راهم رو کشیدم و نردبون رو از روی زمین بلند کردم و گذاشتم سر جای اولش و در حالی که از راهرو خارج می‌شدم گفتم:

- نمیای؟

که انگار به خودش اومد و خودش رو بهم رسوند کنارم ایستاد و شونه به شونه باهام راه اومد تا رسیدیم به داروخانه، یه مغازه کوچیک‌ داخل حیاط‌ هست برای مواقعی که این شکم گشاد ها گرسنه میشن، ای کارد بخوره به اون شکمشون؛ ولی بیخیال دیالوگ‌های خودم عالی بودن باحال گفتم نه؟ یک لحظه حس کردم بالای منبر هستم و تصویرم داره داخل تلویزیون پخش میشه که جو گیر شدم.

دم در داروخانه منتظر موندم تا این جناب پارسا خان کارش تموم بشه و بهم ملحق بشه، چیزی طول نکشید که با یه پماد و گاز استریل اومد سمتم روی یکی از صندلی های سه قلو آبی که برای بیمار های در حال انتظار هست نشستم و اونم کنارم نشست، پنج تا ردیف صندلی بودن که داخل هر ردیف سه تا هست میشه پانزده‌ تا صندلی جلوی داروخانه بود.

خودش رو به سمتم متمایل کرد و دستم رو گذاشت روی رون پاش، در پماد رو باز کرد و با میخ پشت در، در‌پوشش رو باز کرد. کمی زد روی انگشت اشارهٔ خودش که فهمیدم رنگش یه سفید نامرئی هست که اگر یکم یکم بمونه آب میشه برای همین سریع زدش روی دستم و گاز استریلی که توی یه بسته بندی کاغذی با کناره ها و نوشته های اطلاعاتی سبز رنگ بود رو از داخل پلاستیک بیرون آورد و لبه اش رو پاره کرد و بخش اصلی رو از داخل پاکت بیرون آورد و دور دستم بخشی رو که صدمه دید بست.

 محکم گره اش داد و آستینم رو پایین آورد و آشغال ها رو انداخت داخل سطل سبز رنگی که مخصوص زبانه های خشک بود. 

دستش رو گذاشت رو سرشانه راستم و و بهم گفته که منتظر بمونم تا بره یه چیزی بخره و بیاد منم به تبعیت از اون همونجا نشستم و گوشیم رو از داخل جیبم درآوردم و به گاردش نگاه می‌کردم، یه گارد بنفش به تزئینات بلوری طلایی که روش پخش شده بودن.و گوشه پایینش طرف چپ یه سوراخ داشت برای آویز مخصوص خودش ولی چون بزرگ بود بهش وصل نکردم تا سبک تر باشه. با اثر انگشت بازش کردم و وارد مخاطبین شدم اسم خانوم خونم رو سرچ کردم و گرفتمش بعد از سه بوق جواب داد و با لحن شوخی جواب داد:

- هِلو؟

لحن جدی گرفتم و گفتم: 

- هِلو میسیز

صدای خنده اش توی گوشم پیچید و بعد هم در جواب گفت:

- خوبی؟

کاملا عادی در جوابش گفتم:

- نه

 طوری که خودش رو ساختگی نگران نشون بده گفت:

- خدا دشمنت رو مرگ بده چرا؟ اون پارسای زن ذلیل باز چکار کرده؟

 صدام رو لرزوندم و با یه صدای ساختگی که تازگی ها از خودم کشفش کردم گفتم:

- امروز تو بیمارستان جلو همه دستم رو گاز گرفت دست منم خون افتاد مجبور شدم پانسمانش کنم.

هین بلندی کشید و هیچ حرفی نزد که خودم پیش قدم شدم و گفتم:

- چی شدی تو؟

که در جواب با همون لحن قبلی گفت:

- دارم دنبال راه حل برای تشکر ازش می‌گردم مستر

خاک بر سری نثارش کردم و گوشی رو قطع کردم اون از پارسا که قبلا آپاندیسم رو ترکوند و اینم از آرین که از زجر کشیدن من داره ذوق مرگ میشه البته بگم که به خاطر کارای خودم هست که اینا اینقدر به خونم تشنه هستن ولی اونقدر بهشون وابسته هستم که حاضر نشم با هیچی توی دنیا عوضشون کنم.

اینترنت رو وصل کردم و وارد پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) شدم و صفحهٔ خانوم خانوما که همین آرین رو آوردم و پیام مد نظرم رو براش ارسال کردم.

« سلام و حناق به خاطر اینکه بدون خداحافظی قطع کردی بعدم هر موقع که خواستی برگردی ایران سه تا مژدگونی برام میاری تا سه تا خبر خوب بهت بدم»

 با احساس اینکه کسی کنارم نشست صفحه گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم داخل جیب مانتوم و زیر چشمی نگاهی کردم بهش و بعد روم رو کردم به سمت داروخانه، یک آقای خوش تیپ با قیافه ای حدود سی و سه چهار ساله با کت شلوار مشکی و پیراهن سفیدی که تنش بود با یک جفت کفش مشکی براق، صورتش رو دقیق ندیدم ولی موهاش رو زده بود بالا به شکل خیلی براقی از تیپی که داشت معلوم بود که پولدار و از اون آدم خفن هاست.

کم کم داشت معذبم می‌کرد که تصمیم گرفتم بلند بشم و جام رو عوض کنم که گفت:

- ببخشید می‌تونم باهاتون یه صحبت کوچولو داشته باشم؟

@ Shooka Bahrami

@ taraneh.m  @ S_614   @ S.D

@ A_N_farniya   @ N.a25  @ N.H

@ N_zeynali  @ Jana  @ K.Mobina  

@ dark_silence  @ Damon.S_E  @ Y...asna  @ Ela6  @ Elaha  @ Omaay  

@ آلفای نقره ای  @ آیلار مومنی  @ تست  

@ Yogen

 

ویرایش شده توسط Kian.A
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

《پارت10》

علی رغم میلم، روی صندلی نشستم و خودم رو تا حد امکان جمع کردم و خیلی سرد، شیک و مجلسی گفتم:

- بفرمائید؟

قیافه اش به تیپش نمی‌خورد نمیشد بگم زشت هست ولی خوشگل هم نبود بینی انحراف دار و لب‌های شکری اون‌رو به این روز انداخته بودند ولی به ما ربطی نداره دیگه خیلی با اون لبخند ملیحش داشت هیز بازی در می‌آورد که گفتم:

-حرفی داشتید یا همینن طوری می‌خواید به چشم چرونی ادامه بدید؟

با شنیدن حرفم پقی زد زیر خنده و زیر لب ببخشیدی زمزمه کرد.

یکی از عادت‌های دیگه‌ام رک بودنم هست عادت ندارم حرفهام رو توی دلم نگه دارم آخه خیلی زود روم تأثیر می‌ذارن؛ اگر حرف نمی‌زد قطعا می‌شستمش می‌ذاشتمش کنار ولی خب پیش دستی کرد و گفت:

-شما واقعا خانم شجاع و جسوری هستید تحت تأثیر قرار گرفتم!

در جوابش هزاران جمله در مغزم ردیف شدن ولی تنها یکی از اونا که لایقش میدونستم رو انتخاب کردم پوزخندی زدم و گفتم:

- من خصوصیاتم رو بهتر از یه غریبه می‌دونم اهمیتی هم نمی‌دم که جنابعالی تحت تأثیر گرفته باشید یا نه. حالا هم اگر مزاحمتتون تموم شد باید برگردم سر پستم مثل بعضیا بیکار نیستم که مردم رو‌ معذب کنم! 

و دوباره مثل قبل خندید، سر پا ایستادم و خودم رو از لای صندلی‌ها کشیدم کنار که گفت:

- خوشم ازت اومده دختر جسوری هستی شماره‌‌ام رو بهت میدم هر موقع سرت خلوت شد بهم...

با برگشتنم به سمتش حرفش نصفه نیمه موند، حالا نوبت من بود که با صدای بلندی سرش خراب بشم:

- چی؟

سر پا رخ به رخم ایستادم و دوباره با لبخند مرموزی گفت:

- من پولدارم خوشتیپ هم که خستم خوشم ازت اومده میاد.

چند قدم عقب رفتم که اونم گرد پام بهم نزدیک شد. با صدای بلند و اعتراض مانندی کفتم:

- جلو نیا، چه غلطی می...

با کشیده شدنش به سمت عقب شوکی بهم وارد شد که حرفم نصفه نیمه مونده. روی زمین پرت شد و پارسای عصبی هم که هر لحظه صورت قرمزش‌ به کبودی میزد روبروش ایستاده و بود و بهش فحش میداد. پلاستیک آبمیوه هایی که دستش یود رو‌ انداخت روی صندلی ها و نشست روی‌ مردی که حتی من تا حالا یک بار هم ندیده بودمش و حالا نیم خیز داشتم کمرش رو می‌مالید، نشست روش و شروع کرد به زدنش حواس همه مردم روز این دو‌ نفر زوم شده بود و بعضی از مردها سعی می‌‌کردن اونا رو از هم جدا کنن ولی پارسا عصبانی تر از چیزی بود که حتی تصورش رو می‌کردم، قصد نداشتم برای پارسا چیزی رو توضیح بدم چون که خودش همه ‌چیز رو شاید شنیده باشه و منم از اینکه اون داشت کتک‌ می‌خورد ناراحت نبودم چون مزاحمم‌ شده بود طوری حرف میزد انگار خانم ها وسیله هستن که خوشش بیاد یا نیاد انتقام همه خانم ها رو پارسا پاشت از توی سرش در می‌آورد، دوتا میزد یکی می‌خورد چند نفر پارسا رو گرفته بودن و چند نفر هم اون بی غیرت رو گرفته بودن هر دوتا از نفس افتاده بودن ولی این پارسایی که‌ من میشناسم اگه ولش کنن اینقدر میزنش تا کار مرد به سرد خونه و قبرستون کشیده بشه!  

تنها کارم تو این چند دقیقه نگاه کردن به اونا بود ولی با تهدید مرد که از پارسا شکایت می‌کنه جلوتر رفتم و کنار پارسا ایستادم و با صدای بلندی گفتم:

- فکر نمی‌کنم جرم مزاحمت به یک‌ خانم و آزار جنسی که اگه ایشون دیر تر می اومدن انجام می‌دادین کمتر از یه ضرب و شتم ساده باشه!

هردوشون ساکت‌ مونده بودن صورت اون مرده پر از خون شده بود و از بالای چشمش داشت خون می‌اومد، برگشتم سمت پارسا و روبه‌روش ایستادم از بینیش داشت خون می اومد‌ و گوشه لبش پاره شده بود روی‌ گونه‌اش هم یه خراش کوچیک‌ افتاده بود، دستش رو کشیدم و نشوندمش رو صندلی و در کنار چشم‌هایی که از عصبانیت در حال انفجار بودن فقط سکوت کردم، با اخطاری بهش که همینجا بمونه و کاری نکنه رفتم به سمت داروخانه و چند تا دستمال و بتادین چسب زخم گرفتم و به سمتش برگشتم سرش رو توی دستاش گرفته بود و آریا روی صندلی کناریش نشسته بود و با دستش میزد پشت کمرش و سعی می کرد آرومش کنه، آریا روی صندلی سمت چپش نشسته بود و صندلی سمت راستش خالی بود روی اون نشستم که انگار متوجه حضورم شد و سرش رو بالا آورد و توچشمام خیره شد انگار از دستم دلخوره و توضیح می‌خواد، ولی الان حتی حوصله توضیح هم نداشتم و تمام فکر و ذکرم صورت تیکه پاره شدهٔ پارسا بود، دستمال رو با رو بتادین آغشته کردم و به سمت صورتش برو که عقب کشید و با اعتراض گفت:

- خودم انجام میدم!

دستش رو آورد جلو و خواست دستمال رو بگیره که دستش رو پس زدم و با بیخیالی گفتم:

- عین ادم بشین و تکون نخچثر تا کمتر درد داشته باشه!

اینکه درد داشته باشه منظورم با زخم‌هاش نبود، خودش هم می‌دونه که اگه باهاش قهر کنم کلی باید کنت کشی کنه تا دوباره باهم دوست بشیم آدم کینه ای نیستم ولی یکم‌ فقط یکم‌ آدم ها رو اذین می‌کنم همین!

دستش رو پایین آورد و اجازه داد که به زخمش رسیدگی‌ کنم درد داشت ولی ضربه جدی بهش وارد نشده بود خون لبش خشک‌شده بود و پاک کردنش یکم‌ سخت و دردآور بود ولی خب تموم شد یه چسب زخم هم زدم روی گونه‌اش و یه تیکه دستمال هم چپوندم توی بینیش تا خونریزی زیادی نکنه! 

الان دیگه مطمئنم که هردومون تعلیق میشیم من زه خاطر اون بلبل زبونیم پیش پرسنل و اینم به خاطر این گرد و خاکی که به پا کرده بود، از اینکه اخراج نمی‌شیم مطمئن بودم چون شاید فقط ما کارمون رو درست رو انجام می‌دادیم ولی خدا شاهده من‌ خودم جای سه نفر کار می‌کردم و خودشون هم میدونن برای همین همه باهام سرد هستن و منم باهاشون اونجوری رفتار می‌کردم!

***

طبق پیش بینی های بنده هردومون برای یک ماه تعلیق شدیم و‌ هرکاری هم کردیم نتیجه عوض نشد آخه من‌ تو خونه حوصله ام سر میره پیشنهاد هایی دادم که همه مرده بودن از خنده، پیشنهاد هایی از جمله:

۱- سرکار بمونم: خیر

۲- سرکار بمونم حقوقم نصف بشه: خیر

۳- سر کار بمونم حقوق نداشته باشم: خیر

۴- پارسا تعلیق بشه من بیام بدون حقوق: خیر

و خلیی پیشنهادهای دیگه که همشون رد شدن و دست از پا درازتر به خونه برگشتیم و از ظهر تا الان که ساعت پنج داریم جواب پس می‌دیم که چرا پارسا به این روز افتاده! 

خودم رو انداختم روی تخت نازنینم و سرم رو داخل بالشت فرو کردم طوری که نفسم رو حبس کردم نمیدونم این پیشنهاد رو بدم قبول می‌کنه یا نه ولی باید امتحان کنم، با سرعت نور روی تخت چهار زانو نشستم و رو‌ کردم به پارسا که داشت لوازم آرایشم رو زیر و رو می‌کرد و هر از گاهی یک رو بالا می‌آورد و با دقت بهش نگاه میگرد و دوباره می‌ذاشت سر جاش، با لحن ملتمسانه‌ای گفتم:

- پارسا؟

هنوز نشنیده یه نه محمکم‌ به رخم‌ کوبید، دوباره گفتم: 

- خواهش میکنم فردا قراره بریم این آخرین باره تا وقتی که آرین میاد خواهش می‌کنم!

برگشت به سمتم و روی لبه تخت نشست و گفت:

- این سیزدهمین باریه که داری میگی آخرین باره ما قول دادیم که وقتی یکیمون نیست حداقل کم‌ بخوریم ولی تو این سیزده بازه تو دوماه داری میخوری دیگه کافیه خیلی داری عادت می‌کنی! پوفی کردم و دراز کشیدم رو تخت و دستم رو گذاشتم زیر سرم و چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم ولی خوابم نمی‌برد پس بیاین تا خوابم میبره یه بخشی از این ماجرا رو براتون بگم: وقتی که هفده سالمون بود تصمیم گرفتیم که اون زیر زمین رو درست کنیم یه زیر زمین بیست متری که داخل حیاط خونهٔ پارسا اینا بود پرش از آهن و آشغال و چیزای به درد نخور بود آهن ها رو دادیم به ضایعات و آشغال هارو هم جدا کردیم و بازیافتی ها رو جدا نگه داشتیم و همه رو پرت کردیم، تمیزش کردیم و به کمک عموم کفش رو کاشی کاری کردیم به رنگ مشکی خیلی قشنگ شد دیواره هاش سفید بودن و نیاز به تعمیر نداشتن فقط رنگشون کردیم و تصمیم گفتیم خاکستری بزنیم اون موقع پنج نفر بودیم: من، پارسا، درسا، آرین پسر عموم و هستی دختر عموم، با هم تصمیم گرفتیم که اینجا رو بسازیم برای خلوتمون وسیله هایی رو که توشون حرفه داشتیم رو اونجا نگه می‌داشتیم مثلا آرین موتورش رو نگه می‌داشت، من گیتارم رو نگه می‌داشتم، چند تا قفسه زدیم داخلش و کتاب گذاشتیم داخلش و خیلی چیز های دیگه، دیوارهاش انکار عایق کاری شدن هیچ صدایی بیرون نمیبره و این خیلی به سود ما شده، وقتی بزرگتر شدم فهمیدم عمه شراب درست می‌کنه، دزدکی بطری شراب برداشتم و اولین مستیم رو داخل هجده سالگی تجربه کردم، خیل بد بود صبحش که بیدار شدم همه اتاق بو گرفته بود و خودم از سر درد داشتم می‌مردم ولی اصلا نمی‌گفتم که شراب خوردم که اون پارسا دهن لق همه چیز رو‌ لو داد ولی این قدر زدمش که افتاد به چیز خوردن و همه باهم عهد بستیم که دیگه هیچوقت زیر آب هم رو نزنیم و دیگه اتفاق نیفتاد، بعد از اون ماجرا تا چند ماه از عمه شراب کش می‌رفتیم و فهمید فکر میکردیم کلی بهمون حرف بزنه ولی گفت که برامون جدا درست میکنه به شرطی که کم بخوریم ما هم قبول کردیم، من خیلی زود مست می‌شدم ولی اون پارسا و آرین کوفتی کلی ظرفیت داستن! 

هر بار که ارین از آلمان می اومد ما می‌رفتیم داخل اون اتاق و کلی خوشگذرونی می‌کردیم، من صدام خیلی خوبه برای همین گیتار دارم و میخونم ولی خانوادم تا الان صدام رو نشنیدن برای همین فردا که رفتیم کرج به افتخار خواهر زادم می‌خوام بخونم ببینم واکنششون چیه!

آدم مستقلی هستم رو پای خودم ایستادم و حالا هم که شغل دارم بهم نمیگن که وقت شوهر کردنته البته که قبلش هم نمی‌گفتن عاشق خانواده و زندگیم هستم، منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفید هم نیستم خودم رو قرار بود بسپرم به دست جریان زندگی ولی بعد از اینکه تو سن پانزده سالگی یه رمان رو‌ خوندم زندگیم از این رو به اون رو شد و من الان تبدیل به این ادم شدم که جلوتر بیشتر باهام آشنا می‌شید، یه دختر شاد، سرزنده و خوش حال البته اگر اون قسمت فوت آقاجون رو حذف کنم.

من همه بازی کردم‌ حتی بازی‌هایی که پسرها هم می‌کردم مثل عکس بازی و تیله بازی یه سطل خیلی بزرگ پر از تیله دارم که‌ همه رو از بازی کردن با پارسا و آرین بردم هستی و درسا اصلا خوششون از این بازی ها نمیاد ولی من خودم رو داخل دنیای دخترونه خودم زندانی نکردم و هر کاری‌ که دوست داشتم انجام حتی روندن ماشین سنگین.

@ Yogen

@ Shooka Bahrami

 @ یارا   @ نارسیس بانو.arabzade   @ م.مرعشی    @ جانان بانو @ گربه مشکی @ ستایش گودرزی

@ آلفای نقره ای

@ Beiranvand

@ سَ م آ

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت 11»

لای چشم هام رو باز کردم اما منبع صدایی پیدا نکردم، تا آخر بازشون کردم اما واقعا کسی نبود صدا داشت اما تصویر نداشت، کش و قوسی به بدنم دادم و روی تخت نشستم. مامان بی وقفه داشت صدام می‌کرد که بیدار بشم و اصلا هم توجه نمی‌کرد که ببینه بیدار شدم یا نه این موقع صدا کردن ها من رو یاد سال کنکورم می‌انداخت، اون موقع همیشه ساعت شیش صبح حتی اگر تو دستشویی هم بود صدا می‌کرد من رو بیدار می‌کرد بعد دوتا دفتر کتاب می‌داد دستم و می‌فرستادم درس بخونم ارواح دشمنام، انتظار که ندارید بگم ارواح عمه ام عمرا این رو بگم من تو کل خاندانم یک عمه دارم و عاشقش هستم برای همین هیچ وقت این جمله رو نمی‌گم. تختم رو مرتب کردم و بالشتم رو که انگار تازه از خط برگشته رو مرتب کردم و رفتم جلوی آیینه همه چیز مرتب بود خدارو شکر موهام بلند بودن ولی به خاطر این که لخت بودم وز وزو نمی‌شدند خدارو شکر با کلیپس آبرنگی قرمزم بالا بستمشون و دستی به چشمام کشیدم از ساعت دیواری اتاقم معلوم بود که زیاد نخوابیدم چون ساعت شیش و نیم رو نشون می‌داد ولی همین هم داخل این خونه کفاف می‌کرد.

راه صدا رو در پیش گرفتم و به دنبال صدا رفتم که به حموم رسیدم خمیازه ای کشیدم و چند تقه به در زدم که مامانم دست از صدا زدن برداشت و گفت:

- بله؟

بعضی از خمیازه هایی که می‌کشیدم خیلی معروف بودن به اینکه صدای فکم می اومد خودمم حسش می‌کردم و خیلی بهم آرامش میده این صدا، تموم که شد گفتم:

- کاری باهام داشتین؟

آهان بلندی گفت و همون طور که صداش به در نزدیک تر شد می‌گفت:

- درسا و پارسا دارن ماشین ها رو تمییز می‌کنن تو هم برو پایین کمکشون کن بهانه هم نیار خودت رو هم خیس نکن که زمستون و اگه مریض بشی برفک هم بزنی کاری باهات ندارم برو دیگه!

پوفی کردم و رفتم بیرون از اتاق؛ واقعا کی حوصله داره با اون دوتا وحشی ماشین بشوره؟

هودی آبی روشنم رو از کمد در آوردم و پوشیدم خیلی گشاد بود و دوستش داشتم تا کمی زیر باسن بود و نیاز به پوشش بیشتر داشت، همراه با یه شلوار خونگی سرمه ای و رفتم جلوی آینه هیچ هم خوشگل نشده بودم آخه کی وقتی از خواب بیدار میشه خوشگله که من دومی باشم؟

من اعتماد به نفسم خیلی زیاده ولی هیچ وقت به خودم دروغ نمی‌گم!

با همون تیپ خشنی که داشتم یه مانتوی جلو باز سفید انداختم روی شونه هام و از اتاق بیرون رفتم، از شیشه های در خونه متنفر هستم آخه از داخل خونه که به بیرون‌ نگاه می‌کنی مثل آیینه عمل می‌کنن ولی از بیرون مثل شیشهٔ شفاف، واسه همین نمیتونم چیزای اون طرف در رو ببینم. برای آخرین بار دستی به چشمام کشیدم و دستگیره در رو کشیدم پایین و رفتم بیرون. هوای اسفند ماه زمستون اونقدر ها هم سرد نبود و هیچ‌ سوزی در باد خودش نداشت البته این موقع ها این طوریه در زمان شب ها آب دماغ رو برامون‌ مثل یخ تو غار یخ‌ میکنه! دمپایی های سفیدم رو که روش یه پاپیون همرنگ خودش داشت پام کردم و راه پله ها رو در پیش گرفتم، کوچه معمولا خلوته فقط سر کوچه و ته کوچه و وسط کوچه که چند متر جلوتر از خونه ما هست پر از پیر مرد پیر زن هایی هست که اخبار محل رو دستشون می‌چرخه، ثانیه ای نکشیده در باز شد و درسا با دستای کفی روبروم پدیدار شد و نیش همیشه بازش هم روی اون صورت پشمالوش بود پوزخندی زدم و گفتم:

- چطوری پشمالو؟

خنده اش شد به زهر مارش و من هر هر داشتم عین اسب می‌خندیدم که گفت:

- باشه باشه مسخره ام کنید بگید پشمالو

 تابستون که شد رفتم لیزر کردم اون وقت می‌فهمید کی پشمالو هست کی نیست!

دیگه روده بر شده بودیم وقتی اینطوری با حرص این خبر ها رو بهمون می‌رسوند، خودش هم می‌دونست فایده نداره بس کرد و رفت سمت تست کف آب و فرچه ماشین شویی رو کرد داخلش. یک تشت آبی بزرگ پر از اب چرک و قهوه ای و کف های سطح آب چرک، فرض کن ما همیشه تو زمان هایی که هوا سرد نبود این آب رو به هم دیگه می‌ریزیم!

پارسا با یه شلوار ورزشی سرمه ای و تیشرت رنگ و رو رفتهٔ سبز قرمزی در حال تمییز کاری بود سرش رو از داخل پنجره طرف راننده کرده بود داخل و دمش بیرون بود، جلوی رفتم و دستام رو گذاشتم دو طرف پهلوش و بیشتر به داخل هلش دادم که صدای آخ و نکن نکنش در اومد می‌دونستم به خاطر اینکه شکمش لبه پنجره هست آخر شب شکم درد میگیره ولی دیگه ما یکم بی رحم هستیم!

بعد از اینکه حسابی اذیتش کردم ولش کردم که اون قد درازش رو از داخل پنجره بیرون کشید و روبروم قرار گرفت. دندون هام رو براش به نمایش گذاشتم و الفرار به این پارسای قرمز روبروم‌ میگن آرامش قبل از طوفان، دو پا داشتم دو تا دیگه قرض گرفتم الفرار به سمت در خونه رفتم و از بین ماشین ها گذشتم و دمپایی هام رو تو هوا پرت دادم از صدای قدم هاش می‌شد فهمید که داره شتری میاد طرفم اما یهو از حرکت ایستاد دیگه صدای قدمی نمی‌اومد همه جا سکوت بود و فقط صدای جیر جیر دستگیرهٔ در می‌اومد برگشتم سمتش که دیدم خم شده و از درد داره قرمز و قرمزتر میشه که از جای دمپایی ها فهمیدم زدم ناکارش کردم، بی خیال فرار شدم کمی نزدیکش رفتم و دستم رو گذاشتم روی سرش و موهاش رو بهم ریختم و گفتم:

- آخی میخوای نازت کنم بوست کنم دردت کمتر بشه؟

چشم های قهوه ای رو که حالا به شدت می‌لرزیدند به چشم هام دوخت و از لای دندون هاش حرصی لب زد:

- آره بیا ناز کن ببینم خوب میشه یا نه!

در بین کلامش با چشم به جایی اشاره کرد که نباید می‌کرد، خودم رو به بی جنبه ای زدم و یکی زدم پس کله‌اش و گفتم: 

- منظورم اونجا نبود منحرف!

از حالت خمیدگی به صاف تبدیل شده بود و از حالت عادی صورتش می‌شد فهمید که حالش بهتره اما موضع جنگی که بینمون رخ داده بود رو حفظ کرد و گفت:

- تو منحرف‌تری که هرچی میگم به منظور انحراف برداشت میکنی!

پوزخندی زدم و به روبروم‌ نگاه کردم و در همین حین حرصی غریدم:

- خودت منحرفی که با اون چشم هات به همه جا اشاره می‌کنی!

خندید! در جوابم بی هوا خندید و به ثانیه نکشیده جواب داد:

- چرا دروغ میزاری پای چشم های صادق من؟

و جواب من دوباره پوزخند زدن بود و لبی که برای کلامم باز کردم:

- آره جون عمه‌ات میخوای به روت بیارم به کجا ها اشاره میکنی تا نسلت منقرض بشه؟!

از بالا پریدن ابروی راستش فهمیدم که برای جوابم منتظر و منم بدون نامردی و فکر کردن لب باز کردم و گفتم:

- به چیز آ ...

از قیافه‌اش فهمیدم که سعی داره خنده‌اش رو کنترل کنه و تازه متوجه ساده لوحی خودم شدم که حرفم رو قطع کردم و سرم رو انداختم پایین و با سر دمپایی راستم به سر دمپایی چپم می‌کشیدم که با صدای قهقهه‌اش سر باند کردم و بهش خیره شدم؛ خم شده بود و با دست به پشت سرم اشاره می‌کرد و می‌خندید. 

 @ Taraneh.m

 

@ Taraneh.j

@ Shooka Bahrami

ویرایش شده توسط Kian.A
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت 12 »

با شنیدن صدای خنده اش سرم رو بالا آوردم و به دیوونگی اش خیره شده. می‌خندید و با دستش به پشت سر من اشاره می‌کرد، از خدا براش درخواست شفاعت کردم و کمی نزدیکش شدم که با خمده و لکنت گویان گفت:

- پشت سرت رو نگاه!

با برگشتن به پشت سرم ناخودآگاه زدم زیر خنده و کنار پارسا قرار گرفتم و مثل دوتا دیوونه سرخوش به قیافه درسا می‌خندیدیم.

دستاش توی هوا معلق بودن، یک دستش مشت شده بود و داخل اون دستش گوشی بود، سمت چپ لباسش کاملا خیس بود و همون آلی چرکی که من و پارسا براش نقشه داشتیم از هیکل درسا می‌چکید.

دقیق از زیر گردن تا بالای رون خیس آب چرک شده بود و با بدبختی سعی‌ می‌کرد قسمت خیسی و کثیفی لباس رو از بدنش دور کنه.

خنده ام رو برخلاف پارسا که هر و کر می‌خندید کنترل کردم و نزدیکش شدم؛ یک تای ابروم رو انداختم بالا و با تعجبی طبیعی پرسیدم:

- درسای بی عرضه باز چی شده؟

نفس حرصی که مطمئنا ناشی از این اتفاق بوده رو از بینی داد بیرون و با ناله و لبی ورچیده گفت:

- بابا می‌خواستم یه لایو برای فالورام بگیرم که دارم خیر سر بی عرضه ام کاشین می‌شورم، نشستم و پام رو گذاشتم لبهٔ تشت همین که خواستم دکمه رو بزنم وزنم افتاد رو پام و تشت چپ شد روم.

دیگه پارسا غیر طبیعی رو زمین پهن بود از خنده که خطاب بهش گفتم: خجالت بکش مثلا مردی هستی و الان باید این خواهر بی عرضه‌ات رو دلداری بدی نه مثل کپلک رو زمین پهن بشی و نیشت رو‌ اندازه جوکر باز کنی!

روم رو‌ کردم سمت درسا که با حالت چندش آوری به خودش نگاه می‌کرد و گفتم:

- عیب نداره معروفی دردسر داره حالا به خاطر چند کا اینقدر خودت رو به زحمت میندازی؟

در حالی که به احتمال زیاد برای دوش به سمت خونه می‌رفت گفت:

- پنجاه و یکی!

با شنیدن این عدد یهو صدای خندهٔ پارسا هم قطع شد و مثل فیلم های ترسناک فقط صدای کلاغ توی گوشم‌ می‌پیچید، شوخی کردم، با هم گفتیم:

- پنجاه و یک کا؟

سر جاش ایستاد و روی پاشنه پا چرخید سمت ما و زدن پوزخندی حرفمون رو نقل قول کرد:

- هه پنجاه و یک کا کجام بود من اگه اینقدر تعقیب کننده داشتم دیگه غمی نداشتم، پنجاه و یک نفر!

و بعد وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست، بعد از اینکه حرفش رو آنالیز کردم زدم زیر خنده دخترهٔ سادهٔ پرتلاشِ سخت کوش.

بعد از این که عمه حوری با جیغ و داد درسا رو فرستاد حموم ما هم شروع کردیم به شستن ماشین ها بدون اینکه چیزی به همدیگه بزنیم نهایت سعی رو می‌کردیم که به هم آزاری نرسونیم چون هر دو اهل انتقام بودیم.

شیلنگ رو حلقه حلقه جمع کردم و پارچه مشکی که احتمالا مال جوراب پارازین باشه بستم و به میخی که وسط دیوار برای آویزون کردن همین شیلنگ بود، آویزون کردم. شیلنگ سبز و نرمی بود و کار باهاش رو دوست داشتم.

نفس عمیقی کشیدم که بلاخره بعد یکی عمر بدون دنگ و فنگ کارمون رو انجام دادیم، خواستم برگردم که یهو به معنای واقعی کلمه یخ‌ کردم!

داشتم دور از جونم نباشه سگ لرز می‌زدم، دندون هام‌ مثل چق چقه به هم می‌خوردن و گردنم هم به شونه هام نزدیک‌تر شده بود و داشت مثل بید می‌لرزید کل تنم خیس شده بود و اون هوای کوفتی زمستون هم سرد تر شده بود شاید هم چون من خیس بودم و اون آب چرک ازم سقوط می‌کرد حس می‌کردم هوا سرد تر شده!

با بهت برگشتم که فقط خود ناکسش که می‌تونست این بلا رو سرم بیاره پشتم بود اما با دیدن اون لبخند مهربون و دلسوزش دو دل شدم که کار خود احمقش باشه یا نه ولی درسا و عمه حوری و آقا جلال که خونه بودن پس کار خود عنترش بوده!

چشم هام رو بستم و سعی کردم نلرزم ولی آخر مگر می‌شد، از سر و روم داشت آب چرک می‌چکید و حال هوای چندش چند دقیقه قبل درسا بهم دست داده بود. هیع اگه مامان می‌فهمید چکارم می‌کرد تیکه بزرگ بدنم هورمون هام‌ می‌بودن. با دیدن فرچه ماشین شویی کنارش لبخندی زدم و نزدیکش شدم که لبخندش در کسری از ثانیه محو شد و عقب عقب به سمت در خونه قدم برداشت اما سریع با سرعت عمل بالای خودم فرچه رو برداشتم و میله اش تا چرخید زدم پشت رون هاش که صدای آخش در اومد به در ورودی که رسیدیم فرچه رو انداختم زمین و افتادم دنبالش؛ طهورا نیستم اگه‌ توی این دو روز سرما نخورم خدا لعنتت نکنه پارسا تا خودم لعنتت کنم احمق بوزینه!

افتاده بودم دنبالش و از دهن مبارکم بهش فحش شلیک‌ می‌کردم:

- کثافت احمق همونجا وایسا ببین چه بلایی میارم سرت احمق آخه تو زمستون آدم خیس می‌کنی ابله تیکه بزرگ‌ات گوشته بلایی میارم سرت که حال شپش های تو سرت به حالت بسوزه مرتیکه نفهم تو اصلا مردی به تیکه عقل نداری که با خود کم عقلت بگی این دختر ضعیفه مریض میشه سختی می‌کشه؟!

با هین کشیدن عمه دست از فحش دادن برداشتم و وسط هال مثل یک‌ داهول ایستاده بودم.

 @ Taraneh.m

@ Shooka Bahrami

@ Taraneh.j   @ ta-ra  @ Y...asna   @ m.azimi☆ویژه☆   @ K.Mobina   @ Kaito   @ Paradise☆ویژه☆   @ Ela6  

  @ ماهی @ Elaha

ویرایش شده توسط Kian.A
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت 13»

آب از بدنم قطره قطره می‌ریخت روی فرش های رنگ روشن عمه، عمه در حالی که می‌زد به صورتش نزدیکم شد می‌گفت:

- چای خدا بگم چکارتون کنه باز عین سگ و گربه افتادین به جون هم عمه این چه ریختی هست برا خودت درست کردی برو یک جای دیگه فحش بده فرش ها کثیف شدن!

با حرص به سمت اتاق پارسا رفتم و دستگیره طلایی رنگ در رو کشیدم ولی باز نشد چند بار دیگه هم‌ کشیدم ولی باز نشد معلومه باز نمیشه ترسو!

از عصبانیت به دست هام فشار می آوردم و اونا هم از فشار دستگیره رو فشار می‌دادن و سفید می‌شدن، گفتم:

- جرئت داری این در وامونده رو باز کن تا بکشمت قاتلت بشم ازت بدم میاد دوست دارم بکشمت کثافت احمق.

در جواب این حرص خوردن های من فقط صدای خنده‌های 

مردونهٔ اون بود. نفس عمیقی کشیدم و با صدای نسبتاً بلندی که به گوشش برسه گفتم:

- باهات قهرم!

از خونه زدم بیرون بدون اینکه نکاه های خیرهٔ عمه و نکاه های خندون آقا جلال رو بدم رفتم داخل خونهٔ خودمون. پله ها رو آروم آروم طی می‌کردم، حالا جواب مامان رو چی بدم؟ اصلا خونه رام میده؟ تا حالا هیچ وقت به مامان دروغ نگفتم و نمی‌گم برای همین همیشه حرفام رو باور میکنه و عین یک کوه پشت سرم می‌مونه! هر موقع بهش نیاز داشته باشم بدون اینکه من بخوام ازم دفاع میکنه و بهم کمک میکنه من واقعا عاشق خانواده‌ام هستم!

میدونم که آدم منطقی هست ولی مطمئنم اکه من رو اینجوری ببینه با اردنگی و دوتا تیپا پرتم میکنه بیرون! آروم دمپایی هام رو از پام در آوردم و از داخل شیشه ها نگاهی به داخل خونه انداختم انگار نبودش، دستم رو بردم سمت دستگیره در و به محض اینکه سردی آهن به دست هام منتقل شد صدای پایی که فقط متعلق به مامان بود از پشت سرم بلند شد.

با بهت و کمی چاشنی ترس به عقب برگشتم که دیدم با بلوز دامن سرمه ای ساده ای که آستین هاش تا بالای ارنج بالا زده شده بودن و روسری نخی قهوه‌ای رنگش دور گردنش افتاده بود، به سمت شیر اب می‌رفت، خداروشکر موقع وضو گرفتن به دلیل گفتن ذکر نمی‌تونست با من صحبت کنه خواستم در برم که قبل از اینکه شروع کنه با گفتن یک خب؟ قلبم رو انداخت رو زمین!

دستی به پیشونیم کشیدم و توی ذهنم فقط به شانسم لعنت می‌فرستادم ولی دیگه نمی‌تونست کاری‌ بکنم برای همین لب باز کردم و گفتم:

- مامان باور کن تا وقتی که ماشین ها رو شستیم حتی یک‌ قطره آب هم به هم نریختیم ولی پارسا آخرش همه آب رو رو سرم خالی کرد.

هر دو ساکت بودیم و من این وسط منتظر بودم با جارو کنار لوله بیفته دنبالم ولی مامان با تعجب بهم نگاه می‌کرد. صدای پایی که مطمئنم مال اون شیرین عقل بود داشت بهمون نزدیک‌تر می‌شد و بعد از گذری زمان قامت عقب مانده‌اش در ورودی راه پله قرار گرفت؛ که اولین عطسه رو با شدت خیلی زیادی راهی بیرون کردم و خم شدم. به محض شنیدن صدای عطسه‌ام راست شدم و به قیافه ها نگاه کردم، قیافه مامان خیلی شیطون شده بود طوری که انگار می‌خواست ما رو دست بندازه! ولی خنده‌ام به قیافه پارسا بود که رنگش پریده بود.

بلاخره از این مثلث برمودا صدا در اومد، پارسا با التماس به مامان نگاه می‌کرد و در حالی که روی زمین چهار زانو می‌نشست خطاب به مامان با عجز گفت:

- زن دایی غلط کردم تا یک هفته کل خونه رو تمیز میکنم ولی خودتون ازش مراقبت کنید! 

در جواب فقط صدای خندهٔ مامان بلند شد و من از تعجب داشتم بال در می‌آوردم که مامان به سمت من اومد و در جواب پارسا با لحن مملو از خنده ای گفت:

- می‌خواستی خیسش نکنی تو که میدونی زود مریض میشه!

حالا می‌فهمیدم جریان چیه، پارسا از موضع خودش پایین نمی‌اومد و دوباره طوری که انگار داره مزایده انجام میده گفت:

- دوهفته نه اصلا سه هفته همه کار ها رو به جون می‌خرم.

ولی فایده نداشت چون مامان بعد از اینکه به من گفت:

- برو دوش بکیر دیر تر مریض بشی!

وارد خونه شد و به اون شیرین عقل هم توجهی نکرد!

 پوزخندی زدم و به سمتش راه افتادم که با جدیت به سمتم اومد که باعث شد من به زمین میخ بشم! 

در یک قدمی‌ام ایستاد و سرش رو به سمتم خم کرد و در حالی که فقط چند سانت باهام فاصله داشت گفت:

- چقدر وقت دارم؟

با حالت قهر یک قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم:

- منظور؟

سرخوش ولی مردونه خندید و حرفم رو نقل قول کرد:

- ارزشش رو داشت، چقدر دیگه مریض میشی؟ 

با حرص بدون اینکه جوابی بهش بدم به سمت در خونه رفتم که باعث شد اسمم رو صدا بزنه ولی بدون توجه بهش وارد خونه شدم و در رو هم بستم!

آدم بی جنبه ای نبودم فقط از اینکه دو برابر انتقام گرفته بود ناراحت شدم حتی اون موقع هم که آپاندیسم رو ترکوند این‌قدر ناراحت نشدم!

با همون لباس‌ها وارد حموم شدم و دوش آب کرمی گرفتم لباس هام رو هم گذاشتم که بندازم ماشین لباس شویی، حوله تنی صورتی رنگم رو به تن کردم و رفتم بیرون.

معمولا وقتی سرما می‌خورم فقط تب و لرز می‌کنم و هیچ علائم دیگه ای نداره و اینو فقط به اون کرونا سه ماهه مدیون بودم، ست ماه تمام کرونا گرفته بودم و فقط سرفه می‌کردم بعد از اون هر موقع سرما می‌خورم فقط تب و لرز می‌گیرم.

دیگه باید برای شام بیرون آماده می‌شدیم؛ وارد اتاقم شدم و در رو بستم یک تاپ و شلوارک آبی نفتی تنم کردم و مشغول آماده شدن شدم.

موهام رو سشوار کشیدم و بافتمشون و با یک فانی‌باف مشکی بستمشون، معمولا وقتی موهام تمیز و خشک‌ هستن روشن تر درمیان پلی من فقط حسرت اون پنج دونه تار موی سفید رو می‌خورم خودم رو با این گول میزنم که ارثیه ولی همه میدونن که به خاطر فوت آقاجون بود.

 @ Taraneh.m

@ Shooka Bahrami

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت 14»

امشب باید دق این پارسا رو به نوک دلش می‌رسوندم.

با گچ مو اخر موهام رو‌ گل‌بهی کردم با رگه های نازک و جذابی از رنگ طلایی براق!

تاپ سفید زیر مانتوم رو که تقریبا یک‌ وجب از زانوم بالاتر بود رو تنم کردم و یه مانتو جلو باز گل‌بهی هم که فقط با یک بند جلوش بسته میشد هم پوشیدم، همراه با یک شلوار سفید راسته! از بین شال هام هم شالی چهار خانه سفید صورتی که بهم چشمک میزد رو برداشتم و سرم کردم. نوبت آرایشم بود کرم پودری زدم و مژه هام رو ریمل کشیدم همراه با یک خط چشم ساده و نازک، رژ لب جگری برداشتم و لب هام رو یکم پر رنگ کردم همراه با یک برق لب اکلیلی. موهام رو کمی از جلو به حالت کج انداختم بیرون و از پشت هم انداختمشون بیرون، ادم سبکی نبودم ولی برای انتقام حاضر بودم هر کاری بکنم!

کیف صورتیم رو برداشتم و کیف پول، گوشی، رژ، یه خودکار برداشتم. ساعت اسپرت دسته چرم مشکی که بابا برام خریده بود رو هم دستم انداختم و رفتم بیرون از اتاق؛ هیچ کس تو خونه نبود و این نبود اون هام بهم می‌گفت که پایی منتظر من هستن، گاز بخاری سماور و ... رو چک کردم و بعد از برداشتن کفش های اسپرت سفیدم برق ها رو خاموش کردم و رفتم بیرون در رو هم قفل کردم و اروم طوری که نظمم به هم نخوره کفش هام رو‌ پام کردم و لامپ حیاط رو روشن کردم و رفتم بیرون.

انکار داخل حیاط بودن چون به محض بستن در بعد از چند ثانیه در باز شد و اومدن بیرون و همهٔ نکاه ها روی من ثابت موند و این من رو عذاب می‌داد ولی مجبور بودم تحمل کنم، همه تیپ های عادی زده بودن آقا جلال با کت شلوار قهوه ای سوخته‌اش، عمه با تیپ سرمه ایش و چادرش، بابا با کت شلوار نقره ای جذابش، مامان با طیف صورتی و چادرش، درسا هم یه مانتو شلوار لی یخی خوش دوخت و جذب که بهش می‌اومد همراه با یک شال سفید و آرایش ملایمی ، پارسا هم یه پیرهن سفید که جذبش شده بود و بدن ورزشکاری تنش رو برجسته کرده بود همراه با یک شلوار سرمه ای که پیرهنش رو زده بود زیر شلوارش؛ خیلی لعنتی جذاب شده بود حیف که باهاش قهرم واگرنه امروز اون رو دوست پسرم خطاب می‌کردم و مورد عنایت قرارش می‌دادم! 

موهاش رو با ژل زده بود بالا و مثل ستاره برق می‌زدن! داشتم از بی حرفی دق میکردم که تیکه بهش بندازم ولی نمی‌تونستم!

از بین سکوت، بابا و آقا جلال با خنده هاشون سکوت رو شکوندن و بابا بهم نزدیک‌تر شد و گفت:

- خوش‌تیپ کردی گلم؟!

و خم شد به طرفم و بوسه ای به موهام زد و نجوا کرانه در گوشم زمزمه کرد:

- برای حرص دادنش اصلا جوابش رو نده هیچی!

از این همه نبوغ بابام واقعا خوشحال بودم بی اراده خندیدم و گونه‌اش رو بوسیدم که گفت:

- سوار ماشین ها بشید.

و به سمت ماشین خودمون رفت و پشت رل نشست، مامان هم بعد از اون نشست و من با عشوه قدم برداشتم و از رو به روش گذشتم که گفت:

- می‌بینم خوش‌تیپ کردی می‌خوای بری عروسی؟!

پوزخندی زدم و با توجه به توصیه بابا بی جواب گذاشتمش و سوار ماشین شدم.

معمولا اگر قهر نبودم یا من تو ماشین اون ها بودم یا اون ها داخل ماشین ما بودن ولی الان هر کس سوار ماشین خودش شد و راه افتادیم! کمربندم رو بستم که بابا بعد از اینکه از اون ها سبقت گرفت زد زیر خنده و پشت بندش هم مامان خندید، بابا میون خنده هاش گفت:

- طهورا اگه میخوای بیشتر حرصش رو در بیاری امشب مخ یه خنگی مثل خودش رو بزن!

هم زمان خنده مامان به یه لبخند تبدیل شد و خطاب به بابا گفت:

- فکر نمی‌کنی تند میره؟

هم زمان خنده من و بابا هم به یه لبخند تبدیل شد و با هم گفتیم:

- نه!

و من در ادامه گفتم:

- تا برسیم به مخ زدن غیرتی شده و کردن یارو رو شکونده که!

و دوباره صدای خنده‌شون بلند شد. مامان حتما ماجرا رو براشون تعریف کرده بود که بابا داشت برای حرص دادنش راهنمایی‌ام می‌کرد! 

 بابا از داخل آینو جلوی ماشین نگاهی بهم کرد و به شوخی گفت:

- کار درستی انجام میده آخه کیه که از همچین تیکه ای بگذره؟!

با کمال پررویی اهومی گفتم و دوباره خندیدیم!

بعد از چند مین فکری که از ظهر مغزم رو به خودش مشغول کرده رو خطاب به مامان گفتم:

- مامان اگه طاهره راضی باشه به هیچ کس نگید تا طاهره رو که آوردیم پیش خودمون یه مهمونی بزرگ به افتخارش بدیم؟

اهومی در جوابم گفت و در ادامه خطاب به بابا گفت:

- طهورا راست میگه هم همه رو با هم دعوت می‌کنیم و دردسرش کمتر هم طاهره رو میاریم پیش خودمون تا استراحت مطلق باشه آخه نه از فامیل های ما اونجا هست نه از فامیل های شوهرش!

بابا هم سرش رو به نشانه موافقت تکون داد و دست مامان رو گرفت و دنده رو عوض کردن!

سفره خونه سنتی بود و البته پر از جوون هایی که یا غذا می‌خوردن یا گروهی قلیون می‌کشیدن!

ما هم رفتیم و میز هفت نفره ای که کنار دیوار بود رو انتخاب کردیم و نشستیم؛ میز و صندلی ها قهوه ای بودن با با ریزه کاری های کرم رنک لبهٔ میز و صندلی ها.

عمه و آقا جلال کنار هم نشستن و بابا مامان هم کنار هم نشستن در حالی که بابا و عمه کنار هم بودن منم کنار مامان نشستم اون دوتا هم طوری که پارسا روبه‌روی من می‌نشست، نشستن! 

همه به جز ما بچه ها از خوبی این سفره خونه حرف می‌زدن که مرد مسن خوش رویی با اون صورت سفید و کک مکی با نمکش که انگار گارسون بود به سمتمون اومد و سفارشمون رو که هفت پرس کوبیده با مخلفات بود رو گرفت و رفت!

بین همه سکوت شده بودیم و من و پارسا داشتیم با نگاهامون هم‌دیگه رو قورت می‌دادیم که بابا با سرفه کوچیکی سکوت رو شکست و گفت:

- اگر موافق باشین بعد از اینکه جشنی برای طاهره دادیم برای سفر عید بریم شمال و مشهد و برای برگشت هم برای عید دیدنی بریم قم دیدن اقوام شما اقا جلال؟

 همه سری به نشونه مثبت تکون دادن و لبخند‌ زدن و عمه خانم هم فقط با اشتیاق گفت:

- عالیه

@ Taraneh.m

@ Shooka Bahrami

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

« پارت 15»

سینی دایره ای شکلی از جنس روحی که برنج توش بود و دو سیخ کوبیده بین اون گذاشته شده بود و دور برنج هم با دو تا گوچه کباب شده و سبزی و فلفل تند و پیاز تزئین شده بود و ترشی هفت‌بیجاتی که وسط میز برای همه بود، برای نوشیدنی هم دو پارچ دوغ محلی با سبزی مخصوص بود و ...

خدا رو برای غذا شکر کردم و شروع کردم به خوردن، می‌خوردم و می‌خوردم و اصلا هم به رو‌ به روم نگاه نمی‌کردم. غذا که تموم شد سر بلند کردم و تازه متوجه شدم که همه خورده بودن به جز من و درسا و عمه حوری که منم تموم کردم؛ با عشوه ای که به اندازهٔ سر سوزنی در رفتارم وجود داشت سینی رو روی میز به سمت جلو هل دادم و خطاب به بابا که مشغول حرف زدن با عمه بود گفتم:

- بابا من برم حساب کنم؟!

در حالی که عمه قاشق رو داخل دهانش می‌گذاشت بابا فرصت رو غنیمت شمرد و با لبخندی مملو از شیطنت لب زد:

- باشه برو فقط مواظب باش!

کارت رو از داخل جا کارتی چرم قهوه ای رنگش بیرون آورد و بهم داد و دوباره مشغول حرف زدن با عمه شد.

سر پا ایستادم و خواستم از لای صندلی و میز بیرون برم که پارسا حرصی طوری که انگار می‌خواد کله‌ام رو بکنه گفت:

- بشین خودم میرم!

پوزخندی زدم و همون‌طور که می‌رفتم کنار خیلی خونسرد لب زدم:

- شما مهمون هستید پس همین جا منتظر باشید تا برگردم!

و اون رو بین خنده های مکرر افراد تنها گذاشتم و به سمت صندوق راه افتادم.

 کم کم که نزدیک شدم منصرف شدم و تصمیم گرفتم یک سری به دست شویی بزنم، وارد دست‌شویی بانوان شدم و رو به روی آینه قرار گرفتم و رژ لبم رو که به خاطر خوردن غذا کم رنک شده بود رو پر رنک کردم و یه لبخند زدم و رفتم بیرون. آقا رو باش نیومده دنبالم بوزینه بی ... استغفرالله.

رفتم صندوق و به پسری که مشغول بررسی چند کاغذ بود نگاه کردم، منتظر شدم تا کارش تموم بشه اما نه اصلا حواسش رو به ما نمیده! 

با کارت دو تا زدم روی کانتر که انکار بلاخره نظرش رو جلب کرد و سرش رو بالا آورد و لبخندی زد و با لحنی دلجو همون‌طور که لب زد :

- ببخشید حواسم نبود سفارش های امروز زیاد بود داشتم برسی می‌کردم حواسم پرت شد، خب امرتون چیه بانو؟

بانو؟! من به همون خانوم هم راضی بودم ولی چه میشه مرد از این همه زیبایی، پسر بدی به نظر نمی‌رسید انگار هجده یا نوزده سال سن داشت با صورت خیلی سفید و موهای طلایی که اون رو خیلی خیلی با نمک و با مزده می‌کرد. همراه با پیرهن سفید و شلوار مشکی و پیش بند قرمزی که اسم سفره خونه روی اون نوشته شده بود.

کارت رو روی‌ کانتر مشکی رنگ گذاشتم و اون رو به سمتش فرستادم و گفتم:

-اون میز هفت نفره رو حساب کنید لطفا با انعامی برای خودتون!

براوو! چقدر حرف زدنم جذاب بود، ولی این غلط ها به من چه کارت بابام هست من دارم بذر و بخشش می‌کنم؟!

لبخندی زد و سریع کارت رو برداشت انگار فکر می‌کرد از انعام دادن پشیمون میشم، بعد از پرسیدن رمز کارت رسید رو همراه با کارت بهم داد و منم فقط به تشکری اکتفا کردم! 

یا رییس جمهور این لعنتی چرا این‌قدر قیمتش بالا هست؟ حتما اشتباه شده! حتما اصلا امکان نداره ما به این قیمت غذا بخوریم اره حتما اشتباه شده! یعنی اندازه کل سیسمونی خوردیم! آخه یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار برای هفت نفر؟! یکی بیاد من رو جمع کنه الان از همین جا تشنج مغزی می‌کنم! 

لبخندی که روی لبم بود خشک شده بود، یعنی چقدر انعام برداشته بود؟ برای کشیدن زیر زبونش با یه لبخندی از ظاهر مهربون از باطن ترسو گفتم:

- انعام چقدر کم برداشتید کارت‌ خوان رو بیارید جلو!

خنده ای کرد که چال گونه خیلی محوی روی گونه‌اش افتاد خیلی محو بود ولی بامزه‌اش می‌کرد، گفت:

- خیلی ممنون ولی پنجاه هزار زیاد هم هست اگه زیاد تر برداریم برامون مشکل پیش میاد خیلی ممنون از لطفتون به جاش باز به این سفره خونه تشریف بیارید!

تو دلم گفتم آره جون عمه‌ات چون عاشق چشم و ابروی تو و غذا و قیمت های اینجا هستم بازم میام، ولی در ظاهر فقط لبخندی زدم و برگشتم که با دیدن قیافه قیافه برزخی پارسا در یک قدمی‌ام عقب رفتم و کمرم خورد به لبه کانتر و درد گرفت، صورتش وحشتناک شده بود دست‌هاش مشت شده بودن و خون انگار بهشون نرسیده بود که به سفیدی زده بودن صورت و گردنش هم قرمز شده بود رگی که وجود نداشت از داخل پیشونی‌اش قلمبه شده بود و رنگ چشماش تیره تر از هر وقتی تیره تر شده بودن طوری که به سیاهی می‌زدن! قیافه خودم هم که بهتره بگم گرخیده بودم!

مشغول درد کشیدن بودم و دستم که کارت توش بود روی کمرم بود که یهو کش رفتم.

دست آزادم رو گرفته بود و به سمت در خروجی می‌کشید وقتی رسیدیم به در خروجی انگار دو دل بود که بره بیرون برای همین از راه پله رفت بالا آخه طبقه بالا مطب یک دکتر خانوم هست!

این وسط منم هی عین آدامس کش می‌رفتم ولی برای اینکه درد نکشم دنبالش می‌دوئیدم. چسبوندم به دیوار و رو به روم قرار گرفت و از لای دندون های کلید شده‌اش غرید:

- برای عصبی کردن من حاضری به اون بزغاله هم نخ بدی هم انعام؟

داشت راجع به من فکر بد می‌کرد ولی جناب کور خوندی اگه فکر می‌کنی برات حرف می‌زنم، تو خماریش بمون که باهات حرف بزنم!

از رو به روش رد شدم و داشتم به طرف پله ها می‌رفتم که بازوم کشیده شده بود و با شدت بیشتری به دیوار برخورد کردم با این فرق که این دفعه خیلی عصبی دستاش رو دو طرف صورتم به دیوار کوبید و من رو بین خودش و دیوار قفل کرد! 

با عصبانیت بهم نگاه می‌کرد و ابرو‌هاش تو هم بودن و اکه یکم دیگه ادامه می‌داد به احتمال نود و نه درصد برای همیشه به هم چسبیده می‌مونن؛ سرش رو نزدیک تر آورد و در حالی که نفس های عصبی و گرمش به صورتم میخورد گفت:

- خب؟!

@ MAHSA83

@ Shooka Bahrami

@ ستایش گودرزی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...