• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان نفس سوخته | محدثه گل گیران مقدم کاربر انجمن نودهشتیا


محدثه مقدم
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: نفس سوخته 

نویسنده: محدثه گل گیران مقدم 

ژانر: اجتماعی، عاشقانه 

 

خلاصه:

بسته سیگار را از جیب بارانی‌اش بیرون آورد؛ یک بار دیگر صدای مادر‌ در گوش‌‌اش طنین انداخت:

-دیگه کافیه! این‌بار کاری رو که من میگم انجام میدی. لازم یک نگاه تو آیینه به خودت بندازی ببینی از خودت چی ساختی.

آه سوزناکی کشید، فقط یک سیگار برایش باقی‌مانده بود. سر تا پا بدن‌اش از ریزش باران خیس است؛ موهای پریشان و بلنداش را کلافه از روی پیشانی کنار زد. آخرین پک را از تنها سیگار باقی‌مانده‌اش گرفت. 

یک‌بار دیگر به یادآورد سرنوشتی‌ را که برایش از پیش مادر‌اش ساخته‌ است، با صدای بلند و رو به آسمان بلند و رسا خنده‌ای کرد و گفت:

-ناجی شده؟ عجب دختر بی‌فکری!

مقدمه:

چه فرقی می‌کند، در خانه‌ات باشی یا در سلولی انفرادی زندگی کنی!

وقتی تمام جوانی‌ات محبوس دود و صداهای بلند فریاد بودی، دوست داری از کجای این داستان بگویم؟ 

از امنیتی که حتی در خواب هم نداشتم و یا دلهره‌ای که دست از سر سایه‌ام برنمی‌دارد؟ 

یکبار برای همه بی‌کسی‌هایم به اندازه تمام دردهایم فریاد بزنم، می‌خواهم اینبار غرور را کنار بگذارم و بگویم: 

کم آورده‌ام! به اندازه تمام جوانی سپری شده‌ام وقت استراحت می‌خواهم.

صفحه‌ی نقد رمان نفس سوخته
  ویراستار: @ shirin_s

ناظر: @ Fateme71

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

 

 

ویراستار:@ shirin_s

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت اول* 

" نورا: درخشان "

" کاوه: شجاع "

« فصل اول: بازگشت »

«•نورا•»

هیاهوی مردمی که در فرودگاه تجمع کرده بودند همچون گرزی به سرم فرود آمد، سرم گیج رفت، به طوری که نزدیک بود حالم بهم بخورد. برای تازه کردن نفس گوشه‌ای ایستادم، مردی با سرعت از کنارم گذشت و تنه‌ای روانه‌ی جسمم کرد. چمدان از بین انگشتان گره خورده‌ام  با صدای بدی به زمین اصابت کرد، بدون توجه با عجله گذشت و رفت. 

کمی خم شدم، دسته چمدان را بلند و در کنار خود علم کردم. نگاه در چرخشم روی زن جوانی متمرکز شد، کودکی در آغوش و خیلی متنفکرانه همچون روح از کنارم گذشت. دست در جیب پالتوی گل‌باقالی‌ام فرو بردم؛ از سالن پر از ازدحام فرودگاه خارج شدم. باد سردی صورتم را نوازش کرد و لرزی درونم تنم به پا کرد. دست از چمدان رها کردم و خز روی شانه‌هایم را بیشتر به صورتم نزدیک کردم. صدای دلنشین عمه مرا چرخواند، چقدر پیر و شکسته شده! 

همچون گذشته‌ها، همانطور مانتو و شلوار رسمی و روسری ساتن کوتاهی که چهره‌اش را قاب گرفته است. همراه همسراش با قدم‌هایی بلند یکی پس از دیگری به سمتم آمدند، در گرما آغوش مادرانه‌اش فرو رفتم. برای دقایقی نفس کشیدن را از خاطر بردم، من مدت‌ها بی‌تاب چنین آرامش و گرمایی بودم. با صدایی سرشار از بغض فاصله گرفت و لب باز کرد:

-سلام نور چشمی عمه، خوش اومدی دورت بگردم

خطاب به عمو بهزاد گفت:

-ببین آقا، ببین دخترم چه خانم شده! 

عمو دست‌هایش را باز کرد و گفت:

-بیا اینجا دختر کوچولو که کلی دلتنگ شدم 

با لبخند درون حلقه‌ دست‌هایش جا خوش کردم، گذشت چند ثانیه ما را از هم جدا کرد. با تحسین نگاهم کرد و گفت:

-درست خانم شدی ولی برای من هنوز همون دختر کوچولوی شیرینی

از کودکی این مرد پر از ابهت را عمو صدا می‌کردم، مردی که با پشتوانه بودن‌هایش حکم پدری بر گردنم داشت. عمو هم پیر و موهای سراش رو به سفیدی بخشیده‌اند. و چه سئوال بزرگی در سرم جان گرفته، که چطور در جوانی آن هم در مدت زمانی نه چندان زیاد به این روز افتاده‌اند؟

عمو چمدانم را در دست گرفت، دست عمه پشت کمرم نشست و هم قدم شدیم. عمو در جلوی ما حرکت کرد تا زودتر ماشین را بیاورد، از پشت شانه‌هایش افتاده بود به قول پدر (بهزار مانند چنار بلند و استوار است). ولی حالا دیگر از آن بلند قامت استوار مردی جوان با چهره و قامتی افتاده مانده‌ است. مطمئنا پدر با دیدن حضوری عمه و عمو حتما نگران می‌شود. جلوی ماشین پاترول عمو ایستادیم، چمدان را در صندوق عقب جایی داد. با بفرماییدی پشت فرمان نشست، به حسب احترام در جلو را برای عمه باز کردم. لبخندی زد و نشست. 

خودم هم روی صندلی پشتی نشستم، ماشین به حرکت در آمد و نگاهم از پنجره درگیر شهر شد، زمان چندان زیادی نگذشته بود ولی خیابان‌ها و مغازه‌ها سفیر مد کشورهای همسایه شده بودند. و چقدر ناراحت کننده‌ است که کشوری با چنین هنر و معماریی مغازه‌ها و خیابان‌هایش اصالت از دست داده و به دنبال فرنگی شدنند.

ماشین از حرکت ایستاد، به جلو نگاه کردم، بله! چراغ قرمز بود. بی‌هوا لبخندی زدم. عمه سر به عقب گردانند و گفت:

-چیزی شده؟ 

با لبخند گفتم:

-حتی دلم برای چراغ قرمز‌ها و ترافیک تهران تنگ شده بود

عمو و عمه به یکدیگر نگاه کردند و هر سه باز هم خندیدیم، ولی اینار ترافیک سبک بود. از دیوار نگاری‌های شهر لذت بردم؛ چقدر دیوارها رنگ و لعاب شادی گرفته‌اند. و تنها دلیلی بود که چشمم را خندان کرد. وارد کوچه بزرگ خانه عمه شدیم، با یادآوری دوچرخ سواری‌هایم در این کوچه غرق لذت شدم. تصویرهای کودکی در مقابل چشم‌هایم جون تازه‌ای گرفتند و مانند یک فیلم از کنار چشم‌‌هایم گذشتند. 

وارد پارکینگ شدیم، عمو با لبخند به نگاه پرشورم گفت:

-خوش اومدی به خونت، این خونه بعد از رفتن تو پدرت خیلی سوت و کور شد! 

سوت و کور چرا؟ مگر کاوه با آن همه شیطنت و شوخ طبعی اجازه سکوت را به کسی و یا مکانی می‌دهد؟ باز هم سئوالی دیگر در دفترچه مغزم یادداشت شد. 

حیاط بزرگ‌تر شده بود و درختان قد کشیده بودند، باغچه‌ پر بود از گل‌های قرمز و صورتی که سرما یکی در میان خشک شان کرده بود. درختان هم دست کمی از گل‌ها نداشتند. جلوی درگاه در ایستادم، عمه در را باز کرد و با ورودم بادی گرم صورت یخ زده‌ام را در بر گرفت. 

فرش‌ها همان دست بافت‌های خوش رنگ و مبلمان همان کاخ نشینان چوبی بود. کمی پرده‌ها و وسایل جدیدی رنگ شادی به گذشته این خانه داده بودند. دست گرم عمه پشتم نشست و گفت:

-اتاقت هنوز دست نخورده‌ است هر بار تمیز میکنم، برو لباس عوض کنی و کمی استراحت کن. بعد بیا باهم غذا بخوریم چیزی لازم داشتی بگو برات تهیه می‌کنم 

گونه‌اش را گرم بوسیدم و به سمت پله‌ها رفتم؛ نرد‌های چوبی را لمس کردم و باز هم تصاویری کمرنگ از کودکی‌هایم در این خانه چرخ زد. از پله‌ها بالا رفتم. بی‌اختیار به در اتاق کاوه کشیده شدم و دست روی دستگیره گذاشتم. قبل از انجام کاری احمقانه، دست برداشتم و وارد اتاق روبه‌روی که اتاق خودم بود شدم. پشت سرم در را بستم، تخت و پرده‌های بادمجانی اتاق همان بود و گلیم دست بافتی که خودم با طرح سنبلی یاس بافته بودم روی زمین پهن بود. 

روی میز داخل اتاقم گلدانی و داخل آن گل‌های مورد علاقه‌ام نرگسی تازه بود، برداشتم و با تمام وجودم نفسی در بینشان فرو بردم.

-باید حتما یادم باشه از عمه بپرسم گل‌ها کار کیه؟ تشکر کنم.

@ Fatemeh Momeni

@ Asra_p

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

*پارت دوم*

«•راوی•»

هوا سرد و باران شدت گرفته است؛ باد با صدایی سوزان و جانگداز اوج گرفت. هیچ عابری در خیابان به چشم نمی‌خورد، هر از گاهی اتومبیلی سکوت خیابان را می‌شکند. صدای پارس سگ ولگردی از کوچه و پس کوچه‌ها شنیده می‌شود. صدای قدم‌هایش روی سنگ فرش‌ها طنین می‌انداز. صاحب قدم‌ها پسری بیست و نه ساله است، که مدت اندکی تا سی سالگی‌اش نمانده. 

آخرین پک از سیگاراش را می‌گیرد و آن را درون جوی آب می‌اندازد؛ دست‌های یخ زده‌اش را درون بارانی بلند‌اش فرو می‌فرستد. قامت کشیده و بلندی را که از پدراش بهزاد به ارث برده بود، کمی خمیده شده است. شاید از سرما و لرز است و شاید از دردها و آن دواهای گاه و بی‌گاه که به خورد حیبت ورزشکاری‌اش می‌دهد. با قدم‌هایی سست خود را به خانه پدری رساند، داخل جیب‌هایش به دنبال دسته کلید گشت ولی مثل اینکه همراه‌اش نبود. 

به ناچار دست روی دکمه‌ی ایفون می‌فشارد و بعد چندین ثانیه در با صدای تیکی باز می‌شود. برای بستن در از پای‌اش استفاده می‌کند که سرمای در با برخورد دستش لرزش را بیشتر نکند.

جلوی درگاه ورودی می‌ایستد، دست به سمت موهای پریشان‌اش که از خیسی روی پیشانی‌اش نشسته می‌برد و به بالا هدایتشان می‌کند. در باز شد، با تعجب و سردرگمی به دختر روبه‌رو خیره شد. نورا برای خود یک پا خانم شده بود، با آن بلوز شلوار که انگار برای تن او دوخته بودند درست مثل مدل‌های ایتالیایی بود.موهای بلند و دل‌فریب و چشم‌های کشیده آهویی و چهره‌ای که کاملا شبیه مادر‌اش بود؛ این دختر همه‌ی شباهت را از عمه‌اش به ارث برده‌. 

هر دو به یکدیگر نگاه دوخته بودند، نگاه کاوه غمگین و شاید خجالت زده. ولی نگاه نورا پر از غم بود؛ غمی که چهره و قامت خمیده‌ی کاوه یکی پس از دیگر سئوال‌های یادداشت‌های ذهن‌اش را پاسخ می‌داد.

او متوجه تغییراتی بود ولی حالا کاوه حکم این تغییر ناپسند را زده بود. پسر روبه‌‌‌رو دیگر مثل سابق چشم‌های درشت‌اش برق شادی نداشت، و جایش را به موهای بلند و ریش‌های چند ماه دست نزده‌اش باخته بود. زیر چشمان‌اش کبود و فرو رفته شده.

-اون طرف آب بهت سلام و یاد ندادن؟ 

نورا که خشک زده به کمک دستگیره در استوار ایستاده بود، خود را نباخت. کنار رفت و نگاه دزدید:

-سلام پسر عمه

کاوه داخل شد، لبخند تلخی زد و با خود فکر کرد قبلا که کاوه بود! حالا پسر عمه شده؟ شاید تصور می‌کرد مانند گذشته خود را به آغوش برادرانه‌اش می‌اندازد و با عجله تمام اتفاقات روز‌اش را تعریف می‌کند؟ نورا هم مثل او تغییر کرده ولی هیچکس به اتدازه او زندگی‌اش را سیاه نکرده، هیچکس! 

مادر و پدراش پشت میز شام نشسته بودند، با نگاه غمگین که هر بار بیشتر او را اذیت می‌کرد نگاه‌اش می‌کردند. سر زیر انداخت و به سلام کوتاه‌ی اکتفا کرد، با سرعت پله‌ها را یکی در میان بالا رفت و به پناه گاه‌اش رسید.

بارانی را از تن جدا کرد و روی جا لباس آویخت، خود را روی تخت رها کرد و به سقف خیره شده بود. نورا با آمدندش او را به گذشته و خاطرات خوش باز می‌گرداند. ولی ناگهان خاطرات خوش تغییر مسیر دادند و به نگاه‌های آبی برخورد، و پایان غم انگیزه‌اش شد کاوه‌ای که خود را باخته و تباه کرده بود. 

کاش در همان هشت سال پیش و همان روزگار خوشی که با دایی و دختراش نورا می‌گذراند باقی مانده بود. گاهی اشتباه کوچک را می‌توان جبران کرد ولی وای به روزگاری که اشتباهات کوچک پشت هم قطار شوند و مقصد نامعلومی را دنبال کنند.

آن گاه هر چه بیشتر بدویی دورتر می‌شویی، جبران آن سخت و دشوار خواهد شد. و فقط یک اراده فولادین می‌تواند جوانه پذیرش اشتباهات را زنده کند، خود پذیرش راه اول بازگشت است. 

هیچکس به اندازهای خود کاوه در جریان اشتباهات ریز و درشت‌اش نیست! امروز برای اولین بار از خوداش و سر و وضعی که داشت، خجالت کشید. برای این مرد؛ تلنگرهای این چنین لازم است. شاید نورا آیینه‌ای باشد تا به یاد آورد روزگاری را که زندگی شادی داشت. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت سوم *

«•نورا•»

پشت میز غذا نشستم؛ عمه دست از غذا کشیده و سر زیر انداخت. عمو بهزاد هم فقط با قاشق و چنگال دستش بازی می‌کرد. قبل از آمدن کاوه این غذا آن هم فسنجان عمه چه دلبری به راه انداخته بود ولی حالا من بودم و معده‌ای که هیچ میلی به غذا نداشت. دلم می‌خواست کاوه هم در کنار ما می‌نشست. همچون گذشته دور هم غذا می‌خوردیم. عمو قاشق و چنگال را با صدا رها کرد و با کلافگی گفت:

-نمی‌خوای چیزی بپرسی؟ 

آب دهانم را فرو فرستادم و سئوال‌های ذهنم آنقدر زیاد بود که نمی‌دانستم کدام را بیان بپرسم، با ناراحتی گفتم:

-دوست داشتم انقدر محرم می‌دونستید که خود شما می‌گفتید من واقعا گیج شدم، کاوه چرا اینطور شده؟ 

صبر عمه سر آمد و با اشک و صدایی که هیچ سعی در کنترل کردن‌اش نداشت، گفت:

-چی می‌گفتم؟ می‌گفتم پسرم اعتیاد پیدا کرده؟ می‌گفتم پسرم جونیش و باخته؟ اصلا می‌گفتم! چیکار می‌تونستی بکنی؟ ما که مادر و پدرشیم کم آوردیم. 

اصلا اگر هم می‌گفت مگر باور می‌کردم؟ بعضی چیزها باور کردنی نیست. باید با دو چشم خود می‌دیدم و احساسش می‌کردم، که ای کاش هر بلایی دیگر بود جز این درد که هم خود شخص هم اطرافیان را با هم می‌سوزاند. نگاه دلگیرم و پنهان کردم و گفتم:

-عمه کاوه برای من خیلی مهمه، حتی یک روزم توی کودکی من بدون اون نگذشته 

عمو آروم تر گفت:

-الان دیگه دوران کودکیتون نیست 

نگاه خیره کردم و با جدیت گفتم:

-ولی احساسات همونه، من هنوز واسه کاوه اون نورا هستم اون هم همینطور، من دیگه اجازه نمیدم اینجوری خودشو نابود کنه، باید کمکش کنم  

عمه که برق امید داخل چشماش نشست گفت:

- چیکار می‌خوای بکنی؟ کاوه ترک نمی‌کنه

با اینکه مطمئن نبودم ولی با غرور گفتم:

-من تمام سعیم رو می‌کنم، تلاش کردن بهتر از کاری نکردنه 

عمو بهزاد شاکی شد و گفت:

-چی میگی دختر؟ می‌خوای زندگی خودتم نابود کنی؟ نه من این اجازه رو نمیدم من پسرم و از دست دادم تو رو دیگه نه 

خوشحال بودم از این همه حمایت، با محبت گفتم:

-عمو قرار نیست اتفاق بدی بیافته، من نورا میدونید که سرتقم تا کاری رو که می‌خوام انجام ندم آروم نمیشینم 

عمو ناراحت بود ولی عمه انگار که آروم گرفته بود؛ بالاخره تک پسر و تک فرزندش بود. کدوم مادری هست که خوشحالی فرزندش را نخواهد؟ 

-می‌خوای چیکار کنی مادر؟ 

کمی فکر کردم و گفتم:

-اول بهتر مثل قبل رفتار نکنم، باید متوجهش کنم که چیزهایی تغییر کرده و یکی از تغییرات خود کاوه است 

عمه دست روی دستم گذاشت و با اشک روی گونه‌هایش گفت:

-نورا من تا اخر عمر مدیونت میشم 

در یک حرکت دستش و بوسیدم و گفتم:

-من همه‌ی عمرم و حتی این لحظه رو مدیون شمام هستم، کاوه برای من تنها برادرمه نمی‌گذارم اینطوری از بین بره 

حالم با حرف زدن بهتر شده بود، به غذاها اشاره کردم و گفتم:

-عجیب دلم برای دور یک میز و مثل خانواده غذا خوردن تنگ شده بود، پدر که بیمارستان غذا می‌خورد من هم بیشتر وقت‌ها تنها 

عمه دست روی صورتش کشید و رد اشک‌ها را پاک کرد، خورشت فسنجان را جلوی من گذاشت و پشت سر هم سالاد و دیگر وسایل را ردیف کرد. 

-بخور دردت به جونم بخور مادر 

جان تازه‌ای گرفتم و با معده‌ام آشتی کردم.

*************

پشت لب‌تاب نشستم و در مرور گر سرچ کردم تا کمی بیشتر اطلاعات پیدا کنم. بیش از ده‌ها مورد روی صفحه نمایشگر ظاهر شد روی یکی از آن‌ها ضربه زدم:

-اینکه به طرف مقابل بگویید: «اگه دوستم داری، ترک کن.»، در اکثر مواقع راه به جایی نمی‌برد. درواقع، فقط اینکه از طرف مقابل بخواهید اعتیادش را ترک کند و هیچ راهکار خاصی در پیش نگیرید، نتیجه‌ی مثبتی دربر نخواهد داشت. فرد معتاد به‌قدری خود را ناگزیر به مصرف مواد مخدر احساس می‌کند که معمولا این تمایل مفرط یا میل اضطراری به ادامه‌ی مصرف را از عشقش به خانواده پرقدرت‌تر می‌بیند. هرگاه این واقعیت را پذیرفتید، آن‌وقت است که باید دست به یک راهکار عملی بزنید.

-درمورد مراکز ترک اعتیاد و روش‌های بازپروری تحقیق کنید. هر برنامه‌ای را که برای ترک اعتیاد عزیزتان در نظر می‌گیرید، حتما پرس‌وجو کنید که ببینید دقیقا به چه شکلی باید پیش برده شود یا واقعا چقدر کارایی دارد. می‌توانید با کسانی که قبلا برنامه‌ی انتخابی‌تان را امتحان کرده‌اند، مشورت کنید. خلاصه‌ اینکه در مسیری قدم بگذارید که برای‌تان قابل درک و روشن باشد.

-تا حد امکان روی برنامه‌های بازپروریِ ۳۰روزه دست نگذارید. مؤسسه‌ی ملی سوء‌ِمصرف مواد مخدر (NIDA) برنامه‌های سه‌ماهه یا طولانی‌تر را در بهبود معتادان مؤثرتر می‌داند. اعتیاد یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد و فرد را به‌مرور در بسیاری از مهارت‌های زندگی ناتوان می‌سازد. پس عجیب نیست که بازسازی این ویرانی زمان‌بر باشد.

-اگر به لحاظ انسانی برای‌تان مقدور است، فرد معتاد را تنها نگذارید. البته که گاهی اوقات، به‌ویژه زمانی که پای بچه درمیان است، شاید مصلحت حکم کند که خودتان و فرزندان‌تان را از مهلکه دور نگه دارید. اما باز هم اگر شرایط مهیا بود و امکانش را داشتید، بگذارید فرد معتاد بداند که از خودش و روند بهبودش حمایت می‌کنید. فرد معتاد تحت تأثیر مواد مخدر احساس می‌کند که انسان بی‌ارزشی است، ولی اگر مورد حمایت واقع شود، شانس بیشتری برای بهبود در دوره‌ی درمان و بازپروری خواهد داشت.

-نباید خودتان را در موقعیتی قرار بدهید که از لحاظ جسمی یا روانی مورد سوءِاستفاده و در معرض آسیب قرار بگیرید. اگر به هر دلیلی احساس آسیب‌پذیری می‌کنید، بسته به شرایط باید از خانواده یا مشاور کمک بگیرید یا حتی اگر لازم شد، از طریق مراجع قانونی اقدام کنید. احتمالا از اینکه در چنین موقعیتی گیر بیفتید، احساس شرمندگی یا خجالت خواهید کرد، اما این احساس کاملا طبیعی است. باید برای محافظت از خودتان قاطعانه بایستید. مسلما اگر خودتان در اوضاع نابه‌سامانی قرار داشته باشید که سلامت جسمی و روانی‌تان را تهدید کند، هیچ کمکی از دست‌تان ساخته نخواهد بود.

-از اینکه ترک اعتیاد و بازپروری تنها راه‌حل ممکن است، به هیچ‌وجه کوتاه نیایید. خانواده‌هایی که یکی از عزیزان‌شان معتاد است، همیشه از این می‌ترسند که روزی خبر برسد که عزیزشان فوت کره یا دستگیر شده است. پس حتما موضوع ترک اعتیاد و شروع برنامه‌ی بازپروری را جدی بگیرید. باید طرف مقابل را متوجه سازید که این اقدام تنها راه‌حلی است که می‌پذیرید و با هیچ قول‌ و قسم پوچی از این قبیل که «دیگه قول می‌دم کمتر بکشم.» یا «بخدا این‌بار که بکشم دفعه‌ی آخره.» خام نشوید.

-افراد معتاد معمولا سریع و به‌راحتی زیر بار ترک نمی‌روند. پس شاید لازم باشد که در این قضیه مداخله کنید. مثلا می‌توانید از مشاوران کاربلدی که توانسته‌اند معتادان زیادی را با موفقیت به راه بیاورند، کمک بگیرید. یا مثلا با تمامی اعضای خانواده و دوستان نزدیک فرد معتاد جمع شوید و قانعش کنید که چاره‌ی دیگری جز ترک ندارد و هیچ راه گریزی نیست. کسانی که پول و سرپناه فرد معتاد را تأمین می‌کنند نیز نباید از این حرف خود که درمان تنها انتخاب پیش‌روست، کوتاه بیایند. یعنی فرد معتاد باید درنهایت بپذیرد که هیچ امکان دیگری جز مراجعه به کلینیک یا کمپ ترک اعتیاد وجود ندارد.

-اگر قصد مداخله دارید، یادتان نرود هر اقدامی که انجام می‌دهید یا هر حرفی که می‌زنید، باید از روی عشق و خیرخواهی باشد. عیب‌جویی و سرزنش فقط باعث می‌شود که فرد معتاد بیشتر به‌سمت مصرف کشیده شود، چرا که درحال حاضر مواد مخدر را تنها وسیله‌ی رهایی از احساس گناه می‌بیند.

-وقتی فرد معتاد در مرکز ترک اعتیاد و بازپروری بستری شد، به این معنی نیست که تمامی مشکلات حل شده است. فرد معتاد همچنان به محبت‌، راهنمایی و حمایت‌تان درطول و پس از دوره‌ی درمان نیاز خواهد داشت تا بتواند زندگی جدید و سالمی را برای خود بنا کند. پس به حمایت‌هایتان ادامه بدهید و سعی کنید که به عزیزتان قدم‌به‌قدم تا بازگشت به زندگی طبیعی یاری برسانید.

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت چهارم *

با صدای ضربه‌ای ملایم که به در اتاقم خورد، از لب‌تاب چشم گرفتم.

-بفرمایید! 

در اتاق باز شد، عمو بهزاد وارد شد و خیلی سریع در را پشت سر بست. از پشت میز بلند شدم :

- بد موقع که نیومدم؟ 

لبخندی زدم و به صندلی اشاره کردم:

-اتفاقا خیلی هم به موقع اومدین! 

پشت میز نشست و بعد از نگاه گذرایی به مطالب روی صفحه نمایش به سمت من چرخید و گفت:

-بشین می‌خوام باهم صحبت کنیم 

روبه‌رو، روی تخت نشستم. مشتاق منتظر نگاه کردم، با جدیت به چشم‌هام خیره شد و گفت:

-می‌دونم هر چیزی بگم و هر چقدر بخوام مانعی برای تو باشم بازم به راه‌ی که انتخاب کردی ادامه میدی ولی ببین نورا، این جریان واقعا خیلی سخت و دشواره، به من و مژگان نگاه کن در طول یه مدت کوتاه انقدر پیر شدیم و کم آوردیم، ما خیلی تلاش کردیم که ترک کنه، بارها بردیمش مراکز ترک اعتیاد یا فرار کرد یا بعد باز شروع کرد. حتی خونه‌اش از ما جدا کرد الانم میبینی برگشته فقط بخاطر سکته‌ی که من کردم و بخاطر وجدانش برگشت 

سرش و زیر انداخت و با صدایی که از غم دو رگه شده بود گفت:

-نمی‌خوام تو هم به این روز بیافتی، ما دیگه تمام امیدمون و از دست دادیم. باشه سد راه نمیشم برات ولی هر کاری خواستی انجام بدی من و در جریان بزار تنها کاری نکن نمی‌خوام شرمنده پدرت باشم

شادترین حالت ممکن را در خودم زنده کردم و گفتم:

-عمو من خیلی خوشحالم که شما رو دارم فکر نکنم با وجود حامی مثل شما اصلا مشکل و غصه‌ای پیدا کنم. بعد اعتیاد بیماریه مرگ که نیست دور از جون، من درس خوندم برگشتم که مدد کار باشم چه بهتر که اول خانواده خودم رو کمک کنم، نظرتون چیه؟ 

لبخند بی‌جانی تحویلم داد و بلند شد:

-موفق باشی عزیزم، امروز روز خسته کننده‌ای داشتی بهتر یکم بخوابی، شبت بخیر 

**************

مانتو و شلوار زیتونی همراه مقنعه‌ای مشکی پوشیدم؛ جلوی آینه ایستادم و مقدار موهای خرمایی که این روزها سرکشی می‌کردند و داخل فرستادم. کیف مشکی‌ام و دست گرفتم و همانطور که موبایلم را داخلش جا می‌دادم از اتاق خارج شدم.  

از پله‌ها پایین رفتم، مشغول بستن ساعت به مچ دست صدای عمه سرم و بلند کرد:

-کجا میری مادر؟

عملیات بستن ساعت تمام شد و گفتم:

-با اجازتون میرم پیش یکی از دوستانم یه کار کوچیک دارم

به میز آماده شده صبحانه اشاره کرد:

-صبحانه چی؟ نمی‌خوری؟

با عجله رفتم و پشت میز ایستادم، تکه نانی برداشتم و به مقداری کره و عسل عاق شته  کردم و داخل دهانم فرستادم. دستی تکان دادم قبل از خارج شدنم از در عمه صدام زد:

-وایستا نورا؛ کاوه می‌رسوندت

با تعجب چرخیدم، مسیر نگاه عمه را دنبال کردم و به کاوه که از پله‌ها پایین می‌اومد خیر شدم  . کلا این روزها با بستن دکمه یقه و آستین پیراهن مشکل داشت یا اینکه اصلا حوصله نداشت. موهای بلند و پر پشتش واقعا روی اعصابم بود؛ با این سر و ریخت اصلا نمی‌توانستم چهره‌اش را تشخیص بدم. با دیدنش ناخواسته یاد علی سنتوری می‌افتادم؛ لقمه داخل دهانم را بالاخره فرو فرستادم و گفتم:

-سلام پسر عمه، صبح بخیر، مزاحم نباشم؟ 

از این همه پرویی من کم آورده بود، کنارم ایستاد و از جا لباسی بارانی‌اش را برداشت، با یادآوری هوای سرد به پیشانی‌ام ضربه‌ای زدم و با عجله به سمت پله‌ها رفتم در مسیر داد زدم:

-شما برو ماشین پالتوم و بردارم میام، ببخشیدا

ببخشید آخر جمله را کشید و خنده‌دار بیان کردم، کت چرم را برداشتم و با سرعت مسیر آماده را برگشتم. به عمه چشممی زدم و همانطور که عقب-عقب می‌رفتم آروم زمزمه کردم:

-نگران نباش جون من 

ناگاه چشم‌هام درشت شد و محکم به جسمی خوردم، تعادل از دست دادم و بالاخره بعد از چند ثانیه صاف ایستادم. برگشتم و با دیدن چشم‌های جهنی کاوه چهره‌ی دیو فیلم دیو و دلبر را در خاطر آوردم. لبخند شرمنده‌ای زد و منغجر شد:

-با گذشت این همه زمان تو هنوز آدم نشدی 

وقت تیراندازی بود، حق به جانب خیره چشم‌هاش شدم و دست به کمر گفتم:

- یکی اینجا خیلی تغییر کرده، ولی متاسفانه از آدم بود استعفا داده، گفتم حداقل همرنگ تو شم یه وقت تنها نمونی

صورتش سرخ و رگ روی پیشانیش از بین موهاش مشخص شد، فقط نگاه می‌کرد ولی قسم می‌خورم منتظر بود که گردنم را بادندان‌هاش بدره. رفت و من هم پشت سرش راه افتادم. از کوچه خارج شد و گفت:

-کجا میری؟ 

سر از پنجره گرفتم و گفتم:

-میرم میدون.... ممنون 

باز هم به بیرون و آدم‌ها خیره شدم؛ سال اول دانشگاه ، انتقالی گرفتم و از ایران رفتیم. پدر میل زیادی به رفتن نداشت ولی یکی از دوستانش که مدیر یک بیمارستان قلب در برلین بود ازش درخواست کرد و دلیل  رفتن شد. دوران دبیرستان را با غزل گزراندم و باهم وارد دانشگاه شدیم، همون سال اول یک اکیپ تشکیل دادیم. غزل و پسر داییش و دختر شر و شیطان کلاس آیدا و نامزده‌اش شد. یعنی نامزد شده بودن و بعد با هم وارد دانشگاه شدن. خیلی وقت‌ها می‌رفتیم کتابخانه ولی بعدش با آشنا شدن کافه بی‌بی گوهر مکان دورهمی و بگو بخندمون شد. تمام مدتی که نبودم با بچه‌ها از طریق گروه و فضای مجازی در ارتباط بودم و یه جورایی اطلاعات و درس‌هامون و با هم در میان می‌گذاشتیم. آیدا و رامین با هم ازدواج کردن و خداروشکر هنوز مثل قبل بی‌مغز ماندن. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت پنجم * 

صدای موبایلم فضای ماشین و پر کرد، آهنگ بی‌کلام شادمهر بود همان سوت و آواز معروف که هر بار من را به وجد می‌آورد. تماس را وصل کردم:

-جانم! 

صدای شاد غزل گفت:

-دلم براب صداتم تنگ شده بود، کجایی؟ ما نیم ساعت پیشه بی‌بی گوهریم

با بند کیفم بازی کردم و ذوق زده گفتم:

-چنان میگی دلم برای صدات تنگ شده انگار باهم صحبت نمی‌کردیم، یا شاید غبار ایران صدام و تغییر داده

هر دو خنده‌ای کردیم و با دیدن اطراف گفتم:

-دارم بیا جلوی کافه استقبالم، به اشکان هم بگو گوسفند و بزنه زمین که نور چشمیتون اومد 

تماس و قطع کردم؛ با دیدن بچه‌ها جلوی کافه ناخداگاه دست سمت فرمون بردم. با برخورد دستم به دست‌هاش یخ کردم؛ سرد-سرد بود انگار به یک تکه یخ خوردم. ناباورانه بهش خیره شدم و با ترس گفتم:

-کاوه خوبی؟ چرا انقدر سردی تو؟ 

راهنما زد و جلوی کافه نگه‌داشت، همانطور که به بیرون خیره بود گفت:

-برو دوستات منتظرن 

نگاه نگرانم اجازه رفتن نمی‌داد؛ با ضربه‌ای که به شیشه خورد بالا پریدم و شیشه را پایین دادم. غزل با صورت گرد و تپلی با گونه‌هایی که از سرما قرمز شده بود اول به من و بعد به کاوه سلام کرد، گفت:

-سلام خانم فرنگی، نمی‌خوای پیاده شی؟ آقا شما هم بفرمایید خوشحال میشیم 

نگاه پرسشگر غزل و پاسخ دادم:

-کاوه، پسرعمه‌امه. داداش بزرگم 

کاوه لبخند نمایشی زد و گفت:

-برو نورا جان کاری بود تماس بگیر 

اوف؛ من زیر این همه لطف و کلمه سنگین کمرم خم شد و بعد هم شکست. حالش خوب نبود، دلم اصلا راضی نمی‌شد که برم ولی چه می‌کردم. از ماشین پیاده شدم و از شیشه به داخل خم شدم:

-کاوه مراقب خودت باش 

انقدر این جمله التماس و درد درش پنهان بود که با نگاهی غریبه‌ای بهم خیره شد. از ماشین فاصله گرفتم و با سرعت گذشت و رفت. غزل و آیدا انقدر بغلم کردن و فشارم دادن که نفس کم آوردم، با اشکان و رامین هم گرم و صمیمی احوال پرسی کردم.

همه باهم داخل رفتیم، فضای کافه درست مثل قدیم بود. چرخی زدم؛ صندل و میزهای چوبی، رو میزهای گلدار نقش ریز و دیوارهایی پر از عکس‌های قدیمی و روزنامه‌های مربوط به زمان انقلاب، فضای خیلی جذابی را درست کرده. پشت میز نشستیم، بی‌بی گوهر مثل همیشه سر میز حاضر شد: زنی میان سال، قد کوتاه و روسریی که همیشه دور سرش می‌پیچید و گره می‌زد. با دیدن ما شک زده فقط نگاه می‌کرد، بلند شدم و محکم به آغوش کشیدم و گفتم:

-دلم برات یه ذره شده بود بی‌بی 

فاصله گرفتم، با بغض بهم نگاه کرد و ضربه‌ای به کتفم زد:

-این بود دست مزد بی‌بی گوهر؟ رفتی و پشت سرت هم نگاه نکردی؟ نگفتی این بی‌بی چشمم به این در خشک شد بس که منتظر شما موند! 

با شرمندگی بغلش کردم و گفتم:

-الهی بمیرم که بی‌بی رو ناراحت کردم 

غزل و آیدا هم بلند شدن و سه تایی بی‌بی رو بغل کردیم، اشکان بلند شد و دست باز کرد نمایشی به سمت ما اومد. بی‌بی شاکی شد و گفت:

-کجا کجا؟ بشین سرجات ببینم بچه 

اشکان بغض ساختگی کرد و گفت:

-فقط من و این آرمان بدبخت اضافه‌ایم؟ بی‌بی منم بغل می‌خوام 

همه با هم زدیم زیر خنده و بی‌بی زیر لب حرف می‌زد و می‌رفت سمت آشپزخانه و می‌گفت:

-مردم‌ مردهای قدیم، شماها کی می‌خوایین مرد شید؟ خدا به دادمون برسه آخر و زمان شده 

نشستیم دور هم و با خنده بریده-بریده گفتم.

-اذی....ت نکنید... این .. پیر زن و آقا اشکان یکم بزرگ شو 

دست روی سینه گذاشت و با لحن لوتی گفت:

-چش ابجی خانوم شوما امر کن کیه که گوش کنه 

چشمم و درشت کردم و برای همشون خط و نشان کشیدم، گفتم:

-باشه منم دارم براتون بخندید 

کلی باهم از کار و زندگی گفتیم و خندیدم، آیدا و آرمان دوتاشون ریز نقش بودن و صورت‌های جذابی داشتن، یه جورایی انگار خدا قالب هم ساخته بود. غزل و اشکان هم مثل همیشه، مثل سگ و گربه با هم بحث می‌کردن و توی سر و کله‌ی هم می‌زدن. دلم برای این جمع و بگو بخند تنگ شده بود. چقدر خوبه آدم بدونه هر جا که خسته میشه و کم میاره یک کسی یک جایی هست که باهاش غصه‌ها رو فراموش کنی درست مثل این کافه و بچه‌ها ست. 

بالاخره بعد از گذشت چند ساعت دل از هم کندیم، به بچه‌ها گفتم می‌خوام قدم بزنم و نگذاشتم من و برسوند. باز هم تنها شدم و غم بزرک کاوه مثل پتک به سرم کوبیده شد. سرمای سردش هنوز روی پوست انگشت‌هام بود. شماره مطب یکی از استادان دانشگاهم و از غزل گرفتم، باید باهاش درباره این مسئله حرف می‌زدم و با علم و آگاهی اقدام می‌کردم. نمی‌خوام همین اول راه اشتباه کنم و وضعیت رو از این که هست بدتر کنم. شماره را وارد موبایلم کردم و کنار گوشم نگهداشتم، چیزی نگذشته بود که صدای زنی داخل گوشم پیچید:

-بله بفرمایید 

لبخندی زدم و گفتم:

-سلام، خسته نباشد؟ به نوبت می‌خواستم برای مطب خانم دکتر صمدی

صدای برگه زدن چند صفحه اومد و گفت:

-عزیزم اگر می‌تونی امروز تا ساعت پنج عصر مطب هستن بیا بشین تا بفرسمت داخل 

خوشحال شدم و با تایید حرفش تلفن و قطع کردم، به ساعت دور مچم نگاه کردم. ساعت تازه یک بود و دلم نمی‌خواست خونه برم. در یک تصمیم بی‌مقدمه دستی برای تاکسی تکان دادم و سوار شدم. جلوی یک فست‌فودی پیاده شدم و کرایه‌ای نجومی حساب کردم. 

کاوه از بچگی عاشق ساندویچ همبرگرد بود، و هر وقت ازش می‌خواستم واسم کاری انجام بده باید در قبالش همبرگر براش می‌گرفتم. داخل رفتم رو به مردی که سفارش می‌گرفت گفتم:

-خسته نباشید، دوتا دوبل برگر با قارچ و پنیر اضافه، دو تا هم لیموناد 

بعد از سفارش روی صندلی نشستم، مشغول حل کردن جدول داخل گوشیم شدم. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت ششم* 

ساک پارچه‌ای که همیشه داخل کیفم داشتم و بیرون آوردم. نایلون ساندویچ‌‌ها را داخلش  قرار دادم. اصلا خوشم نمیاد، نایلونی دست بگیرم که محتوای داخل‌اش مشخص باشه. یک ربع زمان گذشت تا به دفترکار کاوه رسیدم. مدرک تحصیلش مرتبت به فضای خانه بود و برای خود یک پا آقا مهندس هست. صفر تا صد ساخت و باسازب خانه را قبول می‌کردن و خانه‌های شیک و لاکچری تحویل می‌دادند. به خاطر دارم با گروهی از دوستان‌اش این دفتر را به راه انداختن و حالا هم که بزرگ‌تر شده. 

با ورودم چند سر چرخید و خیره به من شد. لبخندی نقش صورتم کردم و سمت منشی رفتم. گفتم:

-سلام خسته نباشید، با کاوه دادمهر کار داشتم 

مشغول کار با سیستم روبه‌رو گفت:

-بله بفرمایید تا کارشون تموم شه

روی مبلمان چرمی که برای انتظار گذاشته شده بودن نشستم، به اطراف نگاه می‌کردم از دور پوریا را دیدم، جا بلند شدم با صدایی خوشحال گفتم:

-آقا پوریا؟ 

سر از موبایلی که داخل دستش بود گرفت و به من نگاه کرد، شک زده و شاید هم خوشحال جلو اومد و گفت:

-سلام نورا جان خوش اومدی، چرا اینجا نشستی؟ 

به منشی اشاره کردم و گفتم:

-سر کاوه شلوغه، منتظرم 

پوریا مردی سفید و قد بلند با موهایی روشن هستش، کت شلوار مشکی همراه با پیراهن زیتونی تن داشت. پوریا هم کلاسی کودکی و هم دانشگاهی کاوه است، یک جورایی هم بازی کودکی‌های من هم حساب می‌شد. با لبخند گفت:

-خیلی تغییر کردی و زیباتر شدی خانم

لبخند دلنشینی زدم و گفتم:

-شما هم روی ما رو کم کردین آقا 

در اتاق کاوه باز شد و مردی خارج شد، پوریا به داخل اشاره کرد و گفت:

-بفرما، برو پیش آقای بد اخلاق، دفتر من دوتا اون طرف‌تره وقت کردی حتما بیا  

تشکر کردم و گفتم:

-باید حتما باهات حرف بزنم و البته کمک بخوام 

خودش منظورم و فهمید و قبل ار عقب گرد گفت:

-اگر منظورت اینه، نوچ تلاشت فایده نداره، ما که هر کاری کردیم جوابی نگرفتیم شما هم امتحان کن

چرا همه آیه خوان یاس شده بودند؟ فقط یک نفر نبود که بگوید نگران نباش همه چی درست میشه. چند ضربه به در زدم و بعد از اجازه ورود داخل رفتم. سرش با برگه‌های زیر دستش مشغول بود، جلو رفتم و روی مبلمانی که جلوی میز قول پیکر و بزرگ مدیریتش گذاشته بودند نشستم. 

بلند کردن سرش همانا و تعجب کردنش همانا، گفت:

اینجا چیکار می‌کنی؟ 

نایلون از ساک بیرون آوردم و یک ساندویچ  و لیموناد برای خودم و یکی برای اون درست روبه‌روم گذاشتم. به سس‌های فرانسه اشاره کردم، دست‌هام در هم گره زدم و با سرخوشی گفتم:

-اومدم با پسرعمه عزیزم یادی از گذشته کنیم بد کردم؟ 

چند دقیقه‌ای خیره نگاهم کرد و در یک تصمیم آنی بلند شد و پشت میز پذیرایی نشست. ساندویچ  و برداشت و جلوی بینی‌اش گرفت و با چشم‌های بسته با لذت گفت:

-این یه کار و خوب بلدی، افرین بچه جون 

گاز بزرگی به ساندویچ  زد و چقدر دیدن خوردنش اون هم با اشتها لذت‌بخش بود، با لبخند حرکاتش و نگاه می‌کردم. لیمونادش و سر کشید و گفت:

-لقمه‌های من و نشمار شروع کن حیفه سرد بشه

گاز اول رو زدم، با دیدن حال خوبش بغض گلوم و فشرد و لقمه درون دهنم زهر مارشد. سرم و زیر انداختم و سعی در عادی نگاری کردم، گفت:

- ای بابا این چرا انقدر کم بود؟

ساندویچ و به سمتش گرفتم و گفتم:

-بزار دهنیمو جدا کنم من تو کافه کیک خوردم گشنم نیست

قبل از اینکه قسمت دهانی ساندویچ جدا کنم از دستم قاپید و به چشم بر هم زدنی، ناپدیدش کرد. به مبل تکیه داد و گفت:

-جات تو قلبمه شک نکن 

مثل کودکی‌هاش وقتی شکمش سیر می‌شد از همه چیز و همه کس راضی بود، خندیدم و گفتم:

-باز سیر شدی؟ نکن اینجوری یهو دیدی عاشقت شدم 

خنده‌ای تلخ کرد و گفت:

-اگر هر کسه دیگه‌ای جای تو بود شاید این فکر و می‌کردم ولی تو نه 

جدی شدم و گفتم:

-چرا من نه؟ 

پوزخندی زد و گفت:

-تو اصلا مگه دوست داشتنم بلدی ؟

وقت حرف زدن بود حالا که سر حرف باز شده بود، گفتم:

-تو که دوست داشتن بلدی، ترک کن 

اخم‌هاش در هم گره خوردن و جدی و مستقیم بهم نگاه کرد، گفت:

-برگشتی که ناجی باشی؟ فکر کردی منتظر بودم تو بیای بگی ترک کن منم بگم چشم منتظر دستور شما بودم! 

کمی خودم و جلو کشیدم و گفتم:

-کاوه تو داخل این گود ایستادی و بیرون و نمیبینی، عمه و عمو رو ببین؟ کی باپرش میشه این‌ها سنشون کم باشه؟ خودت و نگاه کن تو جونی، مهندسی، کار کاسبی داری واقعا لیاقت تو این حال و روز نیست، من واقعا دوست دارم اینجوری بودنت من و هم نابود می‌کنه انقدر خودخواه نباش به ما فکر کن 

با خشم بلند شد و کنار پنجره ایستاد، سیگاری بین لب‌هاش روشن کرد و گفت:

-باشه مرسی، ولی دیگه دخالت نکن وگرنه یاهات خوب رفتار نمی‌کنم 

بلند شدم و با عصبانیت پشت سرش ایستادم و گفتم:

-چطور رفتار می‌کنی؟ می‌خوای من بزنی؟ خب بزن 

با صدایی که هر لحظه از عصبانیت بلندتر می‌شد گفت:

-برو نورا برو، تو زندگی من دخالت نکن زندگی خودمه می‌خوام دودش کنم نه به تو ونه به اون دوتا هیچ ربطی نداره برو 

خودم را بیشتر جلو کشیدم، سعی کردم نگاهم کنه و گفتم:

-کاوه، یک لحظه گوش کن ببین چی میگم 

دستش را مشت کرد و محکم به دیوار کنار پنجره کوبید فریاد زد:

-برو انقدر نرو روی مخ من برو 

در اتاق بی‌هوا باز شد و پوریا داخل اومد، در و پشت سرش آروم بست و گفت:

-چه خبر؟ صداتون کل سال و برداشته؟ کلی پچ و پچ پشت سر این نورا دارن می‌کنن 

کاوه عصبی رفت و پشت میزش نشست، گفت:

-پوریا بگو بره، اصلا حوصله حرفا‌هاش و ندارم 

دلم شکست؛ مگه من چی گفت؟ چی خواستم؟ چرا اینجوری می‌کنه! با حرص سمت کیفم رفتم و قبل از خارج شدنم ناخواسته گفتم:

-یا می‌کشمت یا آدمت می‌کنم، این خط اینم نشون آقا کاوه من برگشتم نمی‌زارم به زندگی همه گند بزنی وایستا و تماشا کن 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت هفتم *

از اتاق بیرون آمدم هم زمان با یستن در صدای کوبیدن چیزی روی میز بلند شد. لرزی تنم کرد و با سرعت و قدم‌هایی که از ترس تند شده بود از زیر نگاه‌های پرسشگر کارکنان بیرون رفتم. به ساعتم نگاه کردم، باید خودم را به مطب خانم صمدی می‌رسوندم. زیاد از شرکت دور نشده بودم که ماشینی در یک قدمی‌ام ایستاد و بوقی زد، چون در فکر بودم جا خوردم و با ترس نگاه کردم. شیشه ماشین پایین اومد و پوریا با کشیدن خودش سمت شیشه گفت:

-بیا بالا نورا، قرار بود حرف بزنیم 

در ماشین ۲۰۶ مشکیش را باز کردم و نشستم، پا روی پدال گذاشت و گفت:

-خب کجا بریم؟ 

باز هم نگاه به مچ دستم و ساعت کردم:

-من باید ب م مطب یکی از استادهای دانشگاهم، درباره کاوه نی‌خوام حرف بزنم اگر دوست داری باهم بریم

صدای موزیک را کم کرد و گفت:

-نمی‌خوام اذیتت کنم یا برات انرژی منفی باشم، ولی بهتر بری پی زندگی خودت 

هیچکس حال من و نمیفهمه، هر کی من و میبینه میگه برو دنبال زندگیت باش، با عصبانیت گفتم:

-پوریا؛ کاوه زندگی منه 

ماشین با صدای جیغ لاستیک‌ها از حرکت ایستاد و چند نفری پشت سر شروع به بوق زدن کردند؛ نگاه خیره‌اش اذیتم می‌کرد. بعد از چند ثانیه به خودش آکد و ماشین کنار خیابان پارک کرد. 

-ببین من متوجه‌ام با هم بزرگ شدین، احساساتی هستین ولی واقعا این زندگی بهت آسیب میزنه 

چرخیدم و مستقیم به چشم‌هایی که پر از تردید بود نگاه کردم و اینبار نفس حبس نکردم و گفتم:

-من از ایران رفتم چون فهمیدم  دوسش دارم، پدرم این موضوع رو متوجه شد ولی به ثابت کرد که کاوه فقط من و خواهر میبینه، من رفتم که فراموش کنم ولی احساسات فراموش نمیشن پوریا من تلاشم و کردم. برگشتم که رنذگی جدیدی داشته باشم گفتم دیگه مهم نیست که من چی می‌خوام؟ ولی با دیدن وضعیت کاوه نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم 

نفس عمیقی کشید و شمرده_شمرده گفت:

-ببین نورا جان، این فقط یک احساسه که حتی می‌تونه ترحم باشه، کاوه به خودش رحم نکرد تو رو هم می‌سوزونه 

پلک‌هام و روی هم فشردم و گفتم:

-پوریا من دارم حرفایی رو که فقط خودم و خدای خودم می‌دونن و به تو می‌زنم چون تو فرد مورد اعتمادمی چون باهم قد کشیدیم و کنار من و کاوه زندگی کردی، بهم نگو ترحم می‌کنم من فقط می‌خوام برش گردونم له زندگیش قسم می‌خورم هیچوقت خودم و بهش تحمیل نکنم ببینم خوش و خوشبخته میرم جایی که حتی من و نبینه فقط کمکم کن همین

سرش و کج کرد و به بیرون حیره شد، منتظر نگاهش می‌کردم. ماشین و روشن کرد و آدرس مطب و خواست. آدرس و دادم با خوشحال گفتم:

-خودم عروسیت جبران می‌کنم 

خنده‌ای غمگین کرد و گفت:

-خدا کنه این داستان به خوشی تموم شه من نمی‌خوام عذاب کشیدن هیچکدوم از شما دوتا رو ببینم. 

****************

یک ساعت تمام داخل مطب نشستیم و هنوز نوبت ما نشده؛ دیگه کم-کم داشتم کلافه می‌شدم که منشی اشاره کرد داخل بریم. همراه پوریا داخل رفتیم و در بستیم. دکتر صمدی روانشناس پشت میز نشسته بود و سرش پایین گفت:

-بفرمایید!

هر دو نشستیم، سر بلند کرد با دیدن من لبخندی زد. با هیجان گفت:

-به-به ببین کی اینجاست؟ خانم بی‌وفا رفتی و نگفتی یه استادی هم داشتی؟ 

لبخندی زدم و گفتم:

-خیلی یهویی و بی‌مقدمه شد دو روز نمیشه برگشتم بازم اومد با کلی دردسر 

صورت کشیده و موهای بلوندی که یک طرفه روی صورتش ریخته بود، که جوان‌تر نشانش می‌داد، گفت:

-تا باشه از این دردسرها 

با چشم به پوریا اشاره کرد و گفت:

-مبارک باشه کو شیرینیش؟ 

گنگ نگاه می‌کردم، پوریا روی صندلی جابه‌جا شد و دست‌هاش و تکان داد و گفت:

-نه_نه اشتباه نکنید، خداروشکر هنوز مغزم و خر گاز نزده 

با هم و یک صدا خندیدن، گفتم:

-ایشون دوست خانوادگی ما هستن، البته از کودکی 

سری تکان داد و گفت:

-خب، چی شده تعریف کن 

نفس عمیقی کشیدم و تمام اتفاقلت از قبل و بعد رفتنم و حالات و بیماری کاوه گفتم، چند نکته که بد اخلاق و بی‌حوصله شد و مورد‌های این چنینی را هم پوریا اضافه کرد. اخم‌های دکتر صمدی در هم کشیده شد و گفت:

-چه حیف، واقعا همچین پسری حیفه، باید کمکش کنی ولی اول باید آگاهی پیدا کنی، ببین اینجوری که شما توصیفش کردین در مرحله اول اون احتیاج داره که به زندگی امیدوار بشه، بدونه کسی یا چیزی هست که بخاطرش به زندگی برگرده، باید خود قبل و خود حالش و بهش در کنار هم نشان بدید باسد از خودش خجالت زده بشه و خودش برای رهایی تلاش کنه 

پوریا بی‌هوا گفت:

-لازمه که بدونید، نورا کاوه رو دوست داره 

دندان‌هام و روی هم فشردم و برای پوریا خط و نشان کشیدم، شانه‌ای بالا انداخت و زیر لب گفت:

-باید همه چیز و بگیم 

خانم دکتر خنده‌ای ریز کرد و گفت:

-بله: از تمام حرف‌های این دختر میشه فهمید چیزی که انقدر مصمم و استوار نگهش داشته چیزی به جز عشق نیست 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت هشتم*

از مطب دکتر بیرون آمدیم و تمام مسیر برگشت به خانه را مشغول فکر کردن بودم، فکر به دلیلی که کاوه بخاطرش امید به زندگی پیدا کنه، همیشه فکر می‌کردم کاوه را خوب می‌شناسم ولی حالا چطور کسی را پیدا کنم که امید زندگی کاوه باشه؟ 

با بشکنی که پوریا جلوی صورتم زد بالا پریدم، خندید:

-کجایی؟ هر چی من حرف زدم تو نشنیدی مگه نه؟ 

کلافه دستم و به پیشانیم کشیدم و گفتم:

-واقعا گیجم، پوریا تو که بهش خیلی نزدیکی کسی هست که کاوه بهش علاقه داشته باشه؟ مثلا حسی چیزی ؟ 

متفکرانه به روبه‌رو خیره شد و بعد از گذشت چند ثانیه گفت:

-نه، من تا حالا ندیدم با کسی گرم بگیره، میدونی نورا کاوه قبل از اینکه خودش و توی این منجلاب بندازه افسرده بود یعنی اصلا حوصله دورهمی ما رو هم نداشت

دست روی دستگیره در گذاشتم و خواستم پیاده بشم، گفتم:

-ممنون اومدی خیلی....

یک لحظه چرخیدم، با دیدن تصویر روبه‌رو، حرفم داخل دهنم ماسید. کاوه بین درخت‌های روبه‌روی خونه بسته‌ای از مشت پسر کوتاه قامت و ریزه‌ای گرفت. بیشتر دقت کردم پسره خیلی کم سن بود، شلوار ارتشی چند جیب و کلاه نقاب‌داری که زیادی پایین کشیده بود. به پوریا اشاره کردم، گفت:

-دارم میبینم، چند باری این یارو پسره رو دیدم 

دست از دستگیره در برداشتم، یقه لباسش و کشیدم و گفتم:

-سرت و بیار پایین، کاوه ما رو نبینه 

هر دو کمی خم شدیم و نگاه گنگی بهم انداخت، گفتم:

-برو دنبال این پسره 

با تعجب گفت:

-دنبال شر میگردی؟ اینجور آدما‌ها خطرناکن 

پلک‌هام و روی هم فشردم و گفتم:

-اگر نمی‌خوای بیای خودم میرم 

سرکی به بیرون کشیدم، کاوه به سمت خونه رفت و پسره در حال شمردن پول‌هاش بود. سوار موتور هونداش شد، پوریا ماشین و روشن کرد و با قر زدن گفت:

-خدا بخیر بگذرونه، از دست تو این کارهات

حرکت کرد و بعد از چند ثانیه پوریا هم روشن کرد و دنبالش با فاصله یه ماشین می‌رفتیم، به سمت محله‌های پایین و جنوب شهر می‌رفت. نیم ساعت زمان برد تا جلوی در یه خانه قدیمی ایستاد، از موتور پیدا شد. در و با کلیدی که جیب شلوارش بیرون آورده بود باز کرد. از دو طرف موتور گرفت و داخل رفت. پوریا گفت:

-خب که چی؟ 

اطراف و بیشتر نگاه کردم، کوچه‌ای تنگ که ما درست سر کوچه ایستاده بودیم. محله قدیمی بود. با دقت و خوب نگاه کردم و سعی کردم داخل ذهنم هکش کنم، هر چی چشم چرخاندم تابلویی از اسم کوچه ندیدم ولی در کوچیک و باریک سبزی که چند جایی از آن زنگ خورده بود را به خاطر سپردم، گفتم:

-به وقتش لازم میشه، حال بریم

 نگاه کلافه‌ای انداخت و پاش روی گاز گذاشت، گفت:

-چی تو مغزت میگذره؟

گردنم و فشار دادم و گفتم:

-بالاخره میفهمیم!  

باز جلوی در خانه نگهداشت، قبل از پیاده شدن لبخندی زدم و گفتم:

-بهترین رفیق دنیایی پوریا شک نکن! 

ابروهاش و بالا انداخت و گفت:

-باشه گوش‌هام مخملیه

از ماشین پیاده شدم و از شیشه ماشین گفتم:

- چقدر خوبه که انقدر دانایی

برگشت به سمتم که با صدای بلند خندیدم و سریع زنگ خانه عمه را فشردم. تک بوقی زد و رفت، در باز شد و داخل رفتم. هر چی سر چرخواندم عمه را ندیدم، با صدای بلندی گفتم:

-عشق من کجایی؟ 

صدای پله‌ها اومد، همینجور که لباس‌هام را در آوردم و روی مبل رها کردم، داخل یخچال رفتم و بطری آب و برداشتم. لیوانی از داخل طبقه برداشتم و مقداری آب داخلش ریختم، لیوان را بالا بردم و تمام محتوای خنک‌اش و به عطشم تحویل دادم. چشمام و بستم و با لذت گفتم:

-آخیش، چقدر چسبید! 

چشمم را باز کردم با دیدن شخص روبه‌روم لیوان از دستم افتاد، آب دهانم و با صدا بلعیدم. کاوه رکابی ورزشی گشاد و بازوهای شکلاتی عضلانی، شلوار ورزشی جذاب‌تر، با دیدن چهره‌اش و چشم‌های درشت و قرمز رنگ ترس کل تنم را فراگرفت. با ترس و بدنی خشک شده به خون نشسته داخل مردمکش خیره بودم، موهای بلندش خیلی شلخته و وحشتناک ترش کرده بود.یعنی این چهره و حالت برای اون بسته‌‌‌ای که از اون گرفته؟ تمام جراتم را جمع کردم و آروم گفتم:

-کاوه، خوبی؟ 

هنوز خیره بود و حتی پلک هم نمی‌زد، انگار که خشک شده بود. دستم و بالا بردم و روی گونه‌اش گذاشتم، زمستانی داخل بدنش به راه بود. با دستش محکم به دستم ضربه زد و با خشم گفت:

-برو توی اتاقت تا مامان نیومده بیرون نیا، فهمیدی؟ 

کلمه آخر و فریاد زد و تمام بدن من را به لرزه در آورد. باید حرف می‌زدم، هر چه بادباد. از آشپزخانه بیرون رفت و من هم به دنبالش رفتم، حواسم را جمع کردم که پام روی خورده شیشه‌ها نره. 

-از اون پسره چی گرفتی؟ 

از حرکت ایستاد، درست پشت به من و من در یک قدمی‌اش، چرخی زد. صورت‌اش قرمزتر شد. به دست‌هاش نگاه کردم. هر دو مشت شده بودند و فشرده می‌شدند. دست خودم نبود ولی کمی از این پسرعمه بیمار می‌ترسیدم. یک قدم به جلو برداشت، از نگاهش چشم برداشتم و سرم و زیر انداختم. تا جایی که می‌شد چشم‌هام و روی هم فشردم. نفس داغش کنار صورتم به فریادی سرسام آورد تبدیل شد:

-به پای من شدی؟ کورت و گم کن برو همون قبرستونی که این هشت سال بودی

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت نهم*

"راوی"

مژگان که با سر درد شدید تازه پلک روی هم گذاشته بود با صدای شکسته شدن چیزی چشم باز کرد. از روی تخت آبی فیروزه‌ایش بلند شد و دست به سر گرفته با چشم‌هایی نیم بازی که از درد خمار شده بود به سمت اتاق کاوه رفت. گویا صدا از اتاق پسر‌اش بود؛ در را باز کرد و چند قدمی داخل رفت. 

نه! خبری از کاوه نبود، با سوزش کف پای‌اش فریاد بلندی زد. سر پایین برد با دیدن لوله‌ای شیشه

ای که حال حباب‌اش در کف پا فرو رفته بود، ناباورانه خشک‌اش زد. 

در سوی دیگر کاوه مانند گرگی، عطش ریختن خون نورایی را داشت که به کارهای‌اش سرک کشیده بود. دخترک ترسیده و سر به زیر ایستاده، گوشه لباس‌اش را در مشت دست گرفته و می‌فشارد. با صدای جیغ مژگان هر دو هم زمان به سمت پله‌ها رفتن. هراسان جلوی در اتاق کاوه ایستادن، کاوه به داخل رفت و نورا هم پشت سرش وارد شد. 

مژگان روی زانوهایش نشسته بود به تکه شیشه‌های خونی کف دست‌اش خیره بود. کاو روبه‌روی‌اش با حالتی ترسیده و آشوفته گفت:

-مامان، چرا اومدین اتاقم ؟

مژگان که منتظر فقط یک کلام حرف بود، با پای لنگ-لنگان بلند شد و با سرعت در کمد کاوه را باز کرد. تمام لباس‌هایش را درون ساک باشگاه‌اش فرو فرستاد. اشک بود که از روی صورت‌اش فرود می‌آمد، ساک را جلوی کاوه پرتاب کرد. محکم و استوار ایستاد، چکی روانه صورت پسرک ناز پرورده‌اش کرد و با انگشت اشاره تهدید آمیز گفت:

-برو، همون روزی که شروع کردی به مصرف این کوفتی‌ها برای من مردی، اگر تا الان هیچی نگفتم فقط بابت ابروم بوده

دست بالا آورد تا دومین بار صورت پسر، مرد شده‌اش را مورد ضرب قرار دهد. نورا با یک حرکت جلوی کاوه ایستاد و چک دوم را نوشه جان کرد. کاوه گنگ و مژگان با تعجب نگاه‌اش می‌کرد، لب باز کرد و گفت:

-عمه الان عصبانی هستی، لطف بزارید آروم شدین حرف بزنیم 

نه این بار این زن آرام نمی‌گرفت، کاش حداقل بهزاد زودتر می‌آمد تا پناه کمر خم شده‌اش باشد.  فریاد زد:

-باید بره، برو گمشو از جلوی چشمام منم یه سنگ میزارم جای دلم، میگم نداشتم از اول این پسر ناخلاف و

کاوه مرد بود و حالا غروراش شکسته بود؛ بیشتر به مادراش نگاه کرد او دلتنگ می‌شد آنقدر که شاید وضعیتی را که داشت بیشتر و پررنگ‌تر ادامه می‌داد. نورا را کنار زد و از پله‌ها با سرعت پایین رفت. نورا و مژگان با پایی زخمی به دنبالش رفتند. مژگان بالای پله‌ها ایستاد و نورا به سمت لباس‌هایش رفت و روی هوا با سرعت به تن کرد. 

قبل از خارج شدن کاوه در باز شد و قامت بهزاد نمایان شد، با تعجب به افراد روبه‌رو که هر کدام مثل لشگریی شکست خورده گوشه‌ای ایستاده بودند نگاه کرد و هم زمان با در آوردن کت‌اش گفت:

-اینجا چه خبره؟ 

مژگان که حالا مرداش را دیده بود صدای گریه‌اش به هفت آسمان رفت و گفت:

-کاوه مرد بهزاد، خیلی وقته مرده حالا هم وقتشه این جسم از خونه من بره بیرون می‌خوام واسه پسرم عزاداری کنم 

ای کاش مژگان کمی آرام‌تر این پسر را زیر و رو می‌کرد، مگر یک آدم چقدر قلب دارد؟ آن هم پسر که بخش زیادی از وجوداش را مادر گرفته است! بهزاد آشفته نگاه می‌کرد، نورا کنارش رفت و گفت:

-عمو بهم اعتماد کنید، هرچیزی که الان میگم برای آینده کاوه بدرد میخوره لطف مخالفت نکنید 

بهزاد که از رفتارهای نورا متعجب بود در سکوت فقط نگاه می‌کرد؛ نورا پشت کاوه ایستاد و گفت:

-اگر قرار کاوه اینجا نباشه، منم همراه کاوه میرم عمه 

مژگان دست‌هایش را حلقه نرده کرد تا از افتادن‌اش جلوگیری کند. بهزاد برگشته بود او بود که  فقط می‌توانست کمی  همسرش را آرام کند، چه در سر داشت نورا که این چنین وضعیت را بدتر می‌کرد. کاوه متعجب جلو افتاد و رفت، مژگان با صدایی بغض آلود گفت:

-نورا به پدرت میگم باید برگردی برلین 

نورا عمو را در آغوش کشید و کنار گوشش زمزمه کرد:

-عمه الان عصبیه، آرام که شد باهاش صحبت  کنید من میرم همراه کاوه چون پای قولم هستم لطفا بابا رو نگران نکنید، مراقب خودتون باشید در جریان  همه چیز قرارتون میدم 

بهزاد لب باز کرد و گفت:

-تو مسئول زندگی کاوه نیستی 

نورا زیر لب گفت:

- کاوه گلی هست که من اهلیش کردم درون قلبم، من مسئول گلمم نمی‌تونی اهلی کنم و رهاش کنم 

دوید تا به کاوه برسه، کاو سوار  ماشین شد و او هم خود را درون ماشین انداخت، کاوه عصبی فریاد کشید:

-پیاده شو 

نورا دخترک سرکش گفت:

-اگر من و با خودت نبری مجبورم تو خیابون بخواب، چون همین الان بیرونم کردن 

چندباری مشت روی فرمان کوبید و لعنتی زیر لب‌اش زمزمه کرد، سرش و پایین انداخت و نفس عمیقی کشید و گفت:

-چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟ 

نورا که حلقه اشک درون چشم‌هایش هر لحظه بیشتر و پرتر می‌شد با بغض گفت:

-هر جا تو باشی من هم اونجام! 

کاوه با خشم تعجب از این رفتار غیرمنتظره‌اش گفت:

-چرا، چرا انقدر گیر دادی به من، من ببین می‌خوای مثل من بشی؟ رفتی اونور درس خوندی، برگشتی اینجا که زندگیت و در کنار من خراب کنی؟ 

بالاخره اشک‌های نورا فرود آمد، چطور باید می‌گفت تمام زمان سپری شده را در تلاش برای فراموشی بوده ولی نتیجه‌اش حال و روز الان است. به چشم‌های سرخ و درد دیده کاوه خیره شد و گفت:

-داره دلت واسه من می‌سوزه؟ نگرانمی؟ پس من چی بگم؟ اره اگر قرار ادامه بدی منم ادامه میدم تا هرجایی که پیش بری باهات میام هرجایی

کاوه مات مانده بود، دلیل این حرف‌ها و رفتار چه بود؟ گفت:

-اصلا من می‌خوام بمیرم تو رو سننه! 

دختری لجباز مانند خوداش با جدیت گفت:

-من میام میمیرم 

کاوه پلک روی هم فشرد و فرمان را در حلقه دستانش زجر کش کرد، سوئیچ را چرخواند گفت:

-بچه‌ بازی رو تموم کن، بهت اجازه میدم باهام بیای ولی همین فردا با پدرت صحبت می‌کنی و بر می‌گردی پیش پدرت دیگه‌ام حرفی نشنوم.

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت دهم *

"نورا" 

به دنبالش داخل آپارتمانی رفتم، کلید و داخل در تک واحدی چرخواند و بعد از داخل شدن‌اش در را باز گذاشت. کمی مکث کردم نمی‌دانم چرا؟ ولی کمی دلهره داشتم از انتخابی که کردم. وارد شدم و در را بستم. خانه‌ای تقریبا کوچک، مبلمان راحتی مشکی و تلویزیونی که به دیوار نصب بود. جلوتر رفتم دو تا در بود که انگار اتاق خواب‌هاش بود؛ چند قدمی دیگر برداشتم. سوئیچ را روی میز وسط اتاق با صدا رها کرد و گفت:

-بشین اینجا

پیرو حرفی که زد رفتم و روی مبل سه نفر نشستم، با فاصله کمی از من نشست. به سمت من چرخید و گفت:

-موبایلت و در بیار 

با تعجب به حرف و رفتارش خیره بودم، دست داخل  موهاش فرو برد و با صدایی عصبی گفت:

-به من اینجوری نگاه نکن موبایلت و در بیار و زنگ بزن به دایی

با تردید شماره بابا را لمس کردم، کنار گوشم گذاشتم و بلند شدم تا در خلوت باهاش صحبت کنم. با تحکمی که در لحن داشت گفت:

-بشین اینجا و بزار روی بلندگو 

ترس همه‌ی وجودم را گرفت، یعنی باید همه چیز را جلوی او می‌گفتم! درست مثل بازی شطرنج کیش و مات شده بودم. نه راه پس داشتم و نه را پیش رفتن. روی مبل رها شدم و با دست‌های لرزان دکمه پخش صدا را زدم. چند بوق خورده شد و بعد هم صدای پدر پخش شد:

-سلام 

چقدر سرد و خشک صحبت کرد، لرزان گفتم:

-سلام بابا، خوبین؟ 

بی‌مقدمه، بی هیچ احوال پرسی گفت:

-الان با مژگان و بهزاد صحبت کردم 

لرز تنم و ترسم بیشتر شد، بالاخره عمه کار خوداش را کرد. ای کاش کمی به من اعتماد می‌کردند. ادامه داد:

-هشت سال زمان کمی نیست، و تو هنوز همون نورای احساساتی هستی ، این همه تلاش برای چی بود؟ قرار بود برگردی و کار رو که دوست داری انجام بدی، با اینکه دلتنگ می‌شدم بهت اجازه دادم برگردی، اجازه دادم خودت زندگی کنی و تجربه کسب کنی ولی حالا با حرف‌های مژگان ازت ناامید شدم نورا 

ای کاش پدر می‌دانست نباید همه چیز را انقدر راحت پشت تلفن بیان کند، ای کاش می‌دانست نمی‌خوام کاوه سر از احساسم در بیاورد، پدر داشت همه رشته‌ام را پنبه می‌کرد. دست‌هام در هم گره زدم و سعی کردم روی افکارم و بیانم تسلط داشته باشم:

- تمام این مدت شما برای من هیچ چیز کم نگذاشتین، پدر روزی رو که من فارغ التحصیل شدم و به خاطر دارین؟ 

صدای پدر کمی مهربان‌تر شده بود و گفت:

-مگه مشه همچین روز مهمی رو فراموش کنم! 

لبخندی زدم و ادامه دادم:

-اون روز گفتید که، از الان به بعد تو تنهایی مسئول همه چیز هستی، مسئول انتخابت و اشتباهت خودت باید یاد بگیری چطور با مسائل زندگی کنار بیای و حمایتگر خودت باشی، بابا من همه حرف‌هاتون بارها مرور کردم. و الان خودم مسئولیت تمام کارهام قبول می‌کنم، اگر الان شما بخواین برگردم مطمئن باشید هیچ حرفی نمیزنم و بر می‌گردم، ولی پدر پس کی می‌تونم زندگی کنم و یاد بگیرم چطور با اشتباهاتم کنار بیام؟ من فقط می‌خوام بهم اعتماد کنید همین، حرف اخر با شماست من همیشه در برابر حرف‌های شما چشم میگم

آرام شده بودم، با اینکه ترس از حرف آخر بابا داشتم ولی خیالم راحت‌تر شده بود. آب دهانم و فرو فرستادم و بعد از چند ثانیه بابا گفت:

-درست میگی تو باید زندگی کنی و خودت زندگی کردن و یاد بگیری، من بهت اعتماد دارم و ففط بدون هر جا اشتباه کردی و نیاز داشتی که آروم باشی برگرد پیش خودم

ذوق و خوشحالیم غیرقابل توصیف بود، که بابا گفت:

-دوست داشتن کاو..........

سریع بین حرف پدر پریدم و گفتم:

-راستی بابا روی بلندگو موبایلم کاوه هم اینجاست!

کاوه که کنجکاو شده بود و موشکافانه نگاهم می‌کرد با لبخند ظاهری من و اشاره‌ام به موبایل گفت:

-سلام دایی، خوب هستین؟

بابا لحن مردانه‌اش را به رخ کشید و گفت:

-سلام پسر جون، بی‌معرفتی رو از کی به ارث بردی که هیچ خبری از داییت نگرفتی؟

کاوه شرمنده سر زیر انداخت و گفت:

-حرف حق جواب نداره دایی ایشالله برگردید ببینمتون

صدایی خانمی داخل موبایل پیچید که زنی به زبان آلمانی گفت:

-دکتر باید بیاین مشکلی پیش اومده

پدر با عجله گفت:

-کاوه مراقب دخترم باش، به زود برمیگردم و از نزدیک میبینمت پسر، خداحفظ تا بعد 

بابا عجله‌ای خداحافظی کرد، بعد هم تماس قطع شد. برگشتم و به کاوه نگاه کردم، با بلند شدن‌اش انگار وزنه‌ای سنگین از روی مبل کم شد. 

کنار در اتاق که در سمت چپ قرار داشت ایستاد و گفت:

-امشب این اتاق بمون، ولی فردا برمی‌گردی خونه و از مامان معذرت خواهی می‌کنی و میگی که انتخابت اشتباه بوده 

کیف و از کنارم چنگ زدم و به سمت‌اش رفتم؛ روبه‌روش ایستادم، این تفاوت قد چیزی خیلی بدی بود، سرم و بالا‌تر کشیدم گفتم:

-نه جانم، من اشتباهی نکردم و انتخابم کاملا صحیح هست، اگر من برگردم شما هم باید برگردی همینی که گفتم 

چشم‌هاش هر لحظه در حال تغییر بود و من در منجلاب تردید گیر افتاده‌ام؛ به تکرار همیشه دستی داخل موهایش کشید و گفت:

-کی قرار دست از سرم برداری؟ 

مثل خودش شاکی گفتم:

-هر وقت شما دست از نابود کردن خودت برداشتی و اون لعنتی‌ها رو وارد بدنت و مغزت نکردی، چشم منم دست برمی‌دارم 

دقیق بهم نگاه کرد:

-گیریم من گذاشتم کنار، چیش به تو میرسه؟ 

چشم‌هام چرخواندم و با چهره‌ای که مطمئن بودم خنده‌ داره گفتم:

-اون دیگه شخصیه

در مقابل چهره عصبی و خشم دندان گرفته‌اش در اتاق و باز کردم و داخل رفتم و با خنده گفتم:

-تا درودی دیگر بدرود 

***********

به در تکیه زدم و به اتاق نگاه کردم، یک تخت فلزی و یک فرش کاملا قدیمی، هیچ پنجره‌ای نداشت و فضا خیلی خلوت بود. اتاق دلگیری بود؛ با صدای کوبیده شدن در از ترس بالا پریدم و لبم را گزیدم. به سرعت از اتاق خارج شدم، بوی عطر‌اش حس نمی‌شد، رفته بود. 

با عجله بیرون رفتم و کفش‌هام را پا کردم، در مسیر پله‌ها یکی-یکی پاهام و بالا آوردم پشت کتانی‌ام را که خم شده بود درست کردم. سوارماشین شد، با عجله تا سر خیابان دنبال‌اش دویدم، ضربان قلب روی هزار رفته بود. نفس‌ام خس-خس می‌کرد ولی نباید بیخیال می‌شدم. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت یازدهم*

سر خیابان انقدر بالا و پایین پریدم تا ماشینی جلوی پام ترمز کرد، پسر جوانی گفت:

-بله، من مسیرم مستقیم اگر میخوای هم مسیری بیا بالا 

در را باز کردم و محکم کوبیدم، با نفسی بریده گفتم:

-برو دنبال اون ماشین خواهش می‌کنم 

نیم نگاهی به من کرد و گفت:

-خانم پیاده شو حوصله دردسر ندارم 

التماس بیشتری که چاشنی لحنم کرد و گفتم:

-خواهش می‌کنم همسره باید ببینم کجا میره حالش خوب نبود میترسم اتفاقی براش بیافته 

ماشین و زد به دنده انگار که تیرم به هدف خورده بود و گفت:

-خواهر من زودتر می‌گفتی محکم بشین چهارچشمی دارمش 

به این همه هوشم لبخندی زدم، به خوب هدفی زده بودم. سرعتش زیاد بود از ماشین‌ها سبقت می‌گرفت؛ درست با فاصله یه ماشین دنبال کاوه می‌رفت. سرعت کاوه زیاد بود و قلبم در حال فشرده شدن، استرسی به جانم افتاده بود و قرار را از من گرفته بود. کجا می‌رفت با این سرعت سرسام آور، ای کاش افکارم غلط باشد و به دنبال مواد نباشد! 

بعد از کلی تعقیب و گریز داخل کوچه‌ای پهن رفت، جلوی خانه‌ای ویلایی با صدای وحشتناکی ترمز کرد. مرد راننده کناری ایستاد و گفت:

-چیکار کنم خانم؟ 

موبایلم و از داخل جیبم بیرون آوردم و گفتم:

-میشه شماره کارتتون و لطف کنید؟ 

با کمی تعارف بالاخره شماره کارت و داد و از طریق موبایلم پرداخت کردم. از ماشین پیاده شدم و قبل از فاصله گرفتنم مرد از ماشین پیاده شد و گفت:

-اگر فکر می‌کنید مشکلی هست صبر کنم؟ 

واقعا گاهی انسان‌های درستی سر راه آدم قرار می‌گیرند، مثل این پسر جوان با موها و ابروهای کمان مشکی که بادگیر قهوه‌ای به تنداشت. 

لبخندی زدم و با لحنی که سعی می‌کردم کمی خونسرد باشه گفتم:

-ممنونم تا همینجا هم لطف کردین، بفرمایید!

اطراف خونه‌ای که رفت چرخی زدم ولی هیچ خبری نبود، کنار درخت جلوی در ایستادم و با پاهام روی زمین ضرب گرفتم. صدای آیفون خونه توجه‌ام را جلب کرد؛ سر بلند کردم. دختر جوانی با تیپ پسرونه‌ای جلوی در منتظر باز شدن در بود. سریع جلو رفتم و گفتم:

-ببخشید! 

سرش و برگرداند، موهای مصری و کلاه مشکی رنگی که روی چتر‌هاش آماده بود، پیرسنگی روی ابرو داشت. گفت:

-امرت؟ 

لب‌هام را کمی جویدم و گفتم:

-میشه منم باهاتون بیام داخل؟ 

کنجکاوی نگاهش اذیتم‌ می‌کرد و گفت:

-چیه اولین بارته؟ میترسی؟ 

اولین‌بار چه چیزی بودم؟ مگر داخل چه خبره بود که من باید برای اولین بار رفتنم ترس داشتم؟ شانه‌‌ای بالا انداخت و گفت:

-به عنوان همراهم بیا، اسمت چیه؟ 

کمی این پا و آن پا کردم، گفتم:

-نورا

کف دستش و به سمتم گرفت و گفت:

-بیا نورا خوشگله

لحنش اصلا ظرافت دخترانه نداشت، عجیب این طرز صحبت و برخورد با تیپ پسرانه‌اش هماهنگی داشت. گنگ به دست‌‌اش و رفتار صمیمانه‌اش نگاه می‌کردم، گفت:

-بیخیال اصلا نیا 

دست‌اش را که داشت پایین میاورد روی هوا گرفتم و گفتم:

-نه، میام ممنونم از کمکت 

انگشت‌های کشید و گرم با ناخن‌های کوتاهی که لاک مشکی را به تسخیر درآورده بود. وارد حیاط شدیم، باغی بزرگ و پر از آدم‌هایی که هر کدام طرفی در حال و هوای خود بودند. فشاری به دستم آورد و گفت:

-دستتات یخ کرده، چیه میترسی؟ پس چرا اومدی؟ 

با نگاهی که از ترس دو_دو می‌زد و اطراف را برای دسن کاوه جستوجو می‌کرد، گفتم:

-ببین من دنبال کسی اومدم می‌خوام بدونم اینجا چیکار می‌کنه؟ من فقط نگرانشم همین

ایستاد و دست من که قدمی جلوتر بودم کشیده شد؛ روبه‌روش ایستادم و با نگاه پرجذبه‌ای که از یک دختر بعید بود، گفت:

-جلوی در که دیدمت شک کردم، ولی حالا مطمئن شدم که دختر احمقی هستی

ضربه‌ای به سرم زد، با درد صورتم و جمع کردم و سرم را با انگشتم گرفتم، گفت:

-اخه کدوم دختر احمقی جایی که نمی‌دونه چه خبره پا می‌زاره، اینجا اصلا جای دختر نیست اونم مثل تو 

دست به کمر ایستادم، بحث کردن با این دختر برام جذاب شده بود، گفتم:

-مگه من چمه هان؟ اصلا خودتم دختری اینجا چیکار داری؟ 

نگاهش و دزدید و گفت:

-من با تو فرق دارم، یه نگاه به خودت بنداز تو مثل چی ترسیدی 

محکم ایستادم و گفتم:

-پیداش کنم میرم خیلیم ادم با جراتیم 

نا امید سرش و تکان داد و راه افتاد؛ به خودم امد و دویدم دنبالش، کنارش هم قدم شدم و گفتم:

-اسمت و نگفتی

سیگاری از داخل پاکت که از درون جیب کت‌اش بیرون آورده بود کنج لب گذاشت و با فندک استیل براق روشنش کرد، پک عمیقی زد و در حین بیرون فرستادن دود بد بوی سیگار گفت:

-کیانا، ولی بهم کیان میگن 

لبخندی زدم و گفتم:

-واقعا که برازنده‌اته

از کنج چشم نگاه‌ام کرد و گفت:

-تیکه بود؟ 

لبم رو بین دندان فشردم و گفتم:

-نه، خیلیم خوبه کیان 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

" پارت دوازده "

در بزرگ طلایی رنگی که از شیشه‌های ریز و درشت با اشکال هندسی و چند رنگ درست شده را کیانا حل داد و باز کرد، پشت سرش داخل رفتم. دود غلیظ و بویی که بعد از خوردن به بینیم سرفه‌های شدیدی من را در بر گرفت. همانطور که دست جلوی دهانم گذاشته بودم سرفه می‌کردم، کیانا بازوم را فشرد و آروم گفت:

-می‌خوای توجه همه رو جلب کنی؟ 

کف دست‌ام را محکم روی دهانم فشردم و از چشم‌هایی که به خاطر سرفه سرشار از اشک بود سر تکان دادم، گفت:

-خب، من تقریبا همه رو میشناسم، اسم کسی که می‌خوای بگو

چند بار پشت هم آب دهانم را فرو فرستادم و دست از روی دهانم برداشتم،گفتم:

-کاوه دادمهر

ابروهاش بالا پرید و گفت:

-همون بچه ژیگوله؟ 

دست پشتم گذاشت و گفت:

-بیا بریم میبرمت پیشش

مانع از رفتن شدم و گفتم:

-نه، نمی‌خوام بدون دنبال اون اومدم 

عصبی نفس‌اش را بیرون فرستاد و گفت:

-عجب گیر افتادیم، خب چیکار کنم من؟ 

مظلوم شدم و گفتم:

-میشه وانمود کنی دوستم هستی و باهام اومدیم، خواهش می‌کنم 

گوشه لبش را بین دندان گرفت و بعد از چند ثانیه مکث به نگاه منتظرم پاسخ داد و گفت:

-حله، فقط اگر از کنار رفتی دیگه دنبالت نمیام هر اتفاقی بیافته گردن خودته گفته باشم 

کمی از حرفش ترسیدم و بازوش را محکم گرفتم، قد بلندی داشت و از من بلندتر بود. کت چرم و شلوار شیش جیب و استایلی مشکی که با وجود موهای چتریی هیچ ظرافت دخترانه‌ای نداشت. ولی جذبه و لحنش به راحتی هر کسی را جذب می‌کرد. هر قدمی که بر می‌داشتیم چشم بود که روی ما می‌ایستاد، آدم‌های این مکان بسیار متفاوت بودند.

از هر سن و هر تیپی دور هم جمع شدن، هر چند نفر دور هم گوشه‌ای نشسته بودند. به شانه‌ام ضربه‌ای خود تعادل از دست دادم و قبل از افتاد دست‌های کیانا من را محکم نگهداشت و بالا کشید. ایستادم به دختری که با چهره‌ای آشوفته  گریه می‌کرد نگاه کردم. با صدایی گرفت و دستمالی که روی صورت سرشار از آرایش‌اش می‌کشید گفت:

-ببخشید اصلا ندیدمتون 

بعدم هم رد شد و رفت، کیانا سرتکان داد و گفت:

-ماه‌ی سه بار دلش و میشکنن، من موندم چطور بازم گریه می‌کنی؟ 

من که هیچ از حرف‌هاش نمی‌فهمیدم، دنبالش کشیده شدم. کنار ستونی ایستاد و تکیه داد، باز بسته سیگار را بیرون آورد. روشنش کرد و بین انگشتانش‌اش گرفت، نگاه خیره به سیگار کرد و گفت: 

- دو تا میز اون طرف‌تر، نگاهش کن نشسته پای میز داره بازی می‌کنه 

بازی می‌کند؟ سر چرخواندم و مسیر گفته شده را نگاه کردم. میز دیره‌ای شکل چوبی و چهار مرد و سه زن در حال کارت بازی بودند. کاوه خوشحال بود، لبخند می‌زد و هر از گاهی با زن‌ها بگو و بخند می‌کرد و بعد با صدای بلند می‌خندید. دست روی قلبم گذاشتم، گویا کسی قلبم را درون مشت خود می‌فشارد. جوری که هر لحظه نفس‌ام تنگ‌تر می‌شد، سعی در ترکاندن بغض‌ام داشتم. باید رها می‌کردم تا ضربان قلبم منظم شود.

سر کاوه بلند شد و اطراف را نگاه می‌کرد، نمی‌خواستم من را ببینه ولی دیر شده بود. قبل از اینکه حرکتی کنم و در چشم کاوه فرو برم، دستم کشیده شد و داخل آغوش کیانا رفتم. عطر تلخ‌اش درست همان عطر بود. و من را  یاد مامان انداخت و همین تیر خلاص این بغض شلیک نشده بود.

دلیل این گریه‌ها چه بود؟ من که می‌دانستم کاوه دیگر آن آدم سابق نبود، حتما باید با چشم‌های خودم بیشتر می‌دیدم!    آرام‌تر شدم و از کیانا جدا شدم، لبخندی به چشم‌هاش زدم ، گفتم:

-ممنون 

با چشم‌ اشاره کرد و گفت:

-زیاد خوشحال نباش، پسر ژیگوله دیدتت دار میاد سمت ما 

استرسم چند برابر شد، دستم و گرفت و با لبخندی تظاهری گفت:

-ببین ففط بگو رفیق منی، من صاحب این خونه و تشکیلاتم 

دهانم باز شد، با چشم‌هایی بیرون زاده از مغزم نگاهش می‌کردم که صدای کاوه کنارم به گوش خورد:

-اینجا چیکار می‌کنی؟ 

با لبخند به سمتش چرخیدم و به کیانا اشاره کردم، گفتم:

-کیانا یکی از دوستانمه، اومدم دیدنش 

به اطراف اشاره کردم و با لحن ناعادلانه‌ای گفتم:

-البته خوشگذرانی هم میشه 

کاوه که از عصبانیت هر لحظه ممکن بود منفجر بشه گفت:

-اون وقت کی با این خانم یا شاید آقا آشنا شدی؟ 

از طرز حرف زدن‌اش جا خوردم، کیانا بهش نزدیک شد و گفت:

-بار آخرت باشه با من اینجوری صحبت میکنی، بگو خانم تا دهنت عادت کنه 

پوزخند کنار لب کاوه روی مغز‌ام بود، گفتم:

-من چندسال پیش اینترنتی با کیان آشنا شدم 

به نگاه متعجب کیانا لبخند زدم و گفتم:

-و این لیدی شدن بهترین رفیقم

کیانا لبخند زد که معنیش را فقط خود ما می‌دونستیم، یعنی خر خودت هستی! 

نگاه‌اش عصبی و کلافه بود؛ نگاه سنگینی به ما کرد و گفت:

-میریم خونه، بیا دنبالم 

سریع موبایلم و از داخل جیبیم بیرون آوردم، به محض برگشتن‌اش موبایلم  و به سمت کیانا گرفتم و آن هم سریع شماره‌اش و وارد کرد. خداحافظی کردم و گفت:

-ازت خوشم اومد،میبینمت  

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...