• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان سِلاحِ مات | روشنا‌اسماعیل‌زاده کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

●به نام خدا

نام رمان: سِلاح مات

نویسنده: روشنا اسماعیل زاده

ژانر: جنایی_ اجتماعی

خلاصه: از محل تولدم دل کندم تا بتونم کسی که خنده رو از لبم دزدید پیدا کنم. کنار بزرگ ترین مافیا ها نشستم تا فقط برای یک بار دیگه اون صورت پشت نقاب رو شکار کنم، خودم رو وسط بازی‌ای انداختم که برای من بازیِ مرگ بود. ازیاد بردم کی و چی هستم، تو باتلاقی که خودم درست کردم فرو رفتم تا بفهمم اخر چه کسی تو بازی‌ای که استارش رومن نزده بودم برنده می‌شه. هیچ‌کس از آینده خبر نداشت و هیچ کس نفهمید کی گیم اور این بازی هست.

((وابسته به تعطیلات نودهشتیا))

معرفی و نقد رمان:‌ 

-معرفی-و-نقد-رمان-سلاحِ-مات-

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 32
  • تشکر 3
  • غمگین 2

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 82
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یک

انعکاس صدای فریادی که در فضای سالن اکو می‌شد عجیب به مزاجم خوش اومده بود. تکیه‌ام رو به صندلی راک گسترش دادم که با اون صدای بمِ دردناکش نالید:

- من نمی‌دونم کار کی بود! ولم کنید.  من هیچی ندارم بگم.

نیشخندی روی لبم نشست و پایِ چپم رو، میزبان پای راستم کردم. دست‌هایی که مشغولِ ماساژ شقیقه‌هام بود رو به سمت پایین آوردم، با باز کردن چشمام، از سطح چوبی صندلی راکم بلند شدم.

لبخندی، به سینایی که کف اتاق با دست‌های بسته افتاده بود و لباس غرق در خونش من رو لبریز از لذت می‌کرد زدم. تو نگاهِ ترسیده و عصبی‌اش خیسی اشک رو می‌دیدم‌و بیشتر از قبل از شرایط به وجود اومده لذت می‌بُردم.

چطور جرئت کرده بود من رو بفروشه؟ روی پارکت‌های قهوه‌ای رنگ خونه قدم‌های آهسته برداشتم که انعکاس صدای پام تو فضا جولان می‌داد. چینی به بینیِ عمل‌شده‌ام دادم و به آرومی لب زدم:

- که این‌طور!

چونه‌اش لرزید و قطره‌ای خون از بینی‌اش به پایین چکید که حس دلنشینی رو تو بدنم تزریق می‌کرد. زبونم رو به لب‌های قلوه‌ایم کشیدم که اشکای جاری شده رویِ صورت گندمگونش نگاهم رو منعکس با صورتش کرد. 

- من نمی‌دونم به خدا. من فقط از یک آدم ناشناس دستور می‌گرفتم و در عوض پول بهم می‌داد، حتی یک بار هم ندیدمش. قسم می‌خورم! 

قدم‌های رو بلند ترین برداشتم و درست مقابلش، روی زانوهایم نشستم‌. فکم‌ رو، روی هم فشردم و چونه‌اش رو با انگشت اشاره‌ام به بالا هدایت کردم که صورت را پیش روبه‌روی صورتم قرار گرفت. 

- خیلی دوست دارم ببینم چقدر می‌تونی دَووم‌ بیاری.

سپس مردمک‌های بی‌حسم رو ازش گرفتم و اشاره‌ای به بادیگارد ها زدم. 

- نه توروخدا‌. نزارید من رو ببرن، خواهش می.‌..

صدای فریاد های التماس گونه‌اش که با هر قدم به سمت خروجی، ولومش پایین تر می‌اومد، پارادوکس قشنگی با صدای کشیده شدنش روی پارکت‌ها داشت.

به سمت مبل های یک دست سفید سلطنتی که درست وسط هال، به صورت اِل مانند چیده شده بود قدم برداشتم که صدایی از آشپزخونه، نگاهم رو به سمت چپم که کانتر قرار داشت برگردوند. 

- کاش میزاشتی حلق آویز کنم این مردک زبون نفهم رو! 

به موهای فرِش که مثل لونه‌ی کلاغ رو سرش جا خوش کرده بود زل زدم و به حوصله غریدم:

- قبل از حلق آویز کردن کسی، مطمئن شو شبیه به دلقک های سیرک نباشی! 

از درون محوطه‌ی مخصوص دستمال کاغذی، برگه‌‌ی دستمالی بیرون کشیدم تا خون روی انگشتم رو پاک کنم.

وقتی نگاهم رو به سمت کامیار کشوندم، از روی سبد میوه‌ی چیده شده‌ی روی کانتر، خیاری برداشت و همون طور که گازی ازش می‌زد، با دهن پر نالید:

- بی‌ذوق! 

چشم‌های آبی رنگش و صورت شش تیغش، چهره‌ای اروپایی ازش ساخته بود و البته با رنگ مشکی موهاش بی شباهت به دلقک های سیرک هم نبود. 

وقتی رویِ مبلِ دونفره‌ی مقابلم نشست، پاهاش رو، روی عسلی بیضی شکل وسط گذاشت. من هم به تبعیت از اون همین کار رو کردم که گفت:

- حالا که سینا جاسوس اون عوضی ها در اومد چه نقشه‌ای داری؟

مغزم خالی از هر فکری بود، کامیار با چشم‌های ریز شده‌اش آنالیزم می‌کرد تا جوابی بهش بدم در حالی که من هیچ جوابی نداشتم. چنگی به موهای آبی رنگم زدم و از لای دندونام نالیدم:

- فعلا باید ببینم کِیه که می‌خواسته از من سردربیاره. فردِ مجهولِ کیه که به این عوضی پول می‌داده تا پَته‌ی من رو، روی آب بریزه. بعد تصمیم می‌گیرم چه بلایی سرش بیارم! 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 2

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دو

حرف هام نگاهِ سردرگم کامیار رو به همراه داشت. پوفی کلافه از بین لب های محکوم شده پشت رژِ قرمز رنگم بیرون اومد و ابروهای کمونیم در هم گره خورد‌.

- فعلا بیخیال، پیداش می‌کنم. باید به فکر مهمونی امشب باشم.

مشغول کندن نخ اضافه‌ی تیشرت مشکی رنگش بود که با جمله‌ی آخرم نگاهش رنگ تعجب گرفت و یکهویی بهم زل زد. 

- چی؟

نیشخندی رو لبم نقش بست و مشغول بستن موهام به حالت دم اسبی شدم. پاهایی که اسیر شلوار جین مام استایل بودن از روی میز برداشته شدن. لب به دندون گرفتم و غریدم:

- امشب شب بیست و یکم ماه، تنها شبی هست که همه‌ی هفت گروه تو مراسم شرکت می‌کنن. باید به اون مهمونی برم.

می‌دونستم کامیار به هیچ وجه راضی نبود که من تو این مهمونی  شرکت کنم اما من باید اون رو پیدا می‌کردم. تنها جایی که می‌تونستم اون آدم خون خوار رو پیدا کنم تو همین مهمونی هایی بود که هر سه سال یک بار رقم می‌خورد.

- تو اون مهمونی ها سگ، صاحبش رو نمی‌شناسه. اگه بلایی سرت بیاد چی؟

شونه‌ای بالا انداختم و همون طور که به سمت پله‌های مارپیچ کنار کانتر می‌رفتم تا به اتاقم هجوم ببرم،گفتم:

- چند نفر رو با خودم می‌بَرم، ان‌قدر ادای دل نگران ها رو در نیار! 

سپس با کشیدن خمیازه‌ای، بدون برگشت برای دیدن عکس العمل کامیار، دستم رو، روی نرده‌های نقره‌ای رنگ پله‌ای که با سنگِ مروارید درست شده بود کشیدم و به آرومی ازش بالا رفتم. قبل این‌که سالنِ پایین از دیدم به طور کامل محو بشه غریدم:

- یادت نره که برای چی اینجا‌ییم.

سپس آخرین قدم رو برداشتم و وارد راهرویی که کفش با سرامیک سفید رنگ پوشونده شده بود و موکتی سبز رنگ وسطش رو دیزاین کرده بود شدم. به سه اتاقی که ته راهرو قرار داشت زل زدم و زیرلب نالیدم:

- به قیمت جونم هم شده، پیداش می‌کنم.

سپس با پای کوبی‌ای که به علت خشم درونیم بود، به سمت اتاقم گام های بلند برداشتم و با لمس دستگیره‌ی نقره‌ای رنگ، درب رو باز کردم.

لباس هایی که کفِ اتاق ریخته بود بهم دهن کجی می‌کرد. ناچاراً روی لباس ها لگد کردم و به سمت کمدم پا تند کردم. تا شب فقط دو ساعت وقت داشتم، بی‌رمق، پیراهن مجلسی ساتن بلندی که بغلش تا کمر چاک داشت به دست گرفتم و نالیدم:

- از مهمونی هایی که باید چنین لباسایی بپوشم بیزارم! 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • غمگین 3

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سه

شونه‌ای بالا انداختم و بدون فکر، چنگی به پالتوی خزِ قهوه‌ای رنگم زدم. 

- تو زمستون که نمی‌تونم با یک لباس نازک برم.

سرم بابت خوددرگیری های همیشگیم درد می‌کرد. درِ کمد رو رها کردم، به سمت آینه و کنسولی که صندلی‌ای مخمل مشکی پشتش قرار داشت قدم برداشتم که تقه ای به در اتاق زده شد. 

- بیا تو.

هیچکس جز کامیار بدون اجازه به این طبقه نمی‌اومد و هرگز بادیگارد ها وارد خونه نمی‌شدند، پس بی‌حوصله گفتم:

- اگه اومدی غر بزنی، همین راهی که اومدی رو برگرد. 

گلوش رو صاف کرد و پشت سرم ایستاد. از آینه به نگاهِ حرص‌آلودش زل زدم که خندم گرفت. با یک لبخند ریز جلوی خنده‌ام رو گرفتم که گفت:

- کاش یکم به حرف های من گوش بدی ماری.

ریمل رو برداشتم تا به مژه هام بکشم، سعی کردم دهنم باز نشه ولی طبق عادت با دهن باز به چشم راستم زینت دادم. 

- ماری، دارم باتو حرف میزنم! 

با عصبانیت، ریمل رو، روی میز کوبیدم. سرم رو به عقب برگردوندم و فریاد زدم.

- دست از سرم بردار. قرار شد تو کار هم دخالت نکنیم، فراموش کردی؟

صبر کامیار هم لبریز شده بود، چون اون کامیارِ همیشه خونسرد امشب عجیب سرتق و عصبی شده بود.

- تو هم انگار فراموش کردی زنِ منی! 

ناباور، خنده‌ای عصبی رو لبم نشست‌.‌ از جام بلند شدم و درست رو در روی کامیار ایستادم. دریای چشمام طوفانی شده بود. 

- نکنه باورت شده من زنتم؟ ما فقط ازدواج کردیم تا هرکی راحت بتونه بره پیِ‌کارِ خودش، واسه من فازِ مالکیت برندار احمق! 

لباش رو، روی هم فشرد. طوری که پوست لبش به سفیدی می‌زد. برام مهم نبود، من فقط با اون ازدواج کردم تا از شرِ خانواده‌ی سخت گیرم خلاص بشم.

- همون طور که من تو کارات دخالت نمی‌کنم، تو کارام دخالت نکن! 

تیرِ نهایی که زدم مستقیم بهش نفوذ کرد. آشفته بودنِ اعصابش باعث شد ضربه‌ای به دیوار کنار دستش بزنه. گوشه‌ی لبم رو گزیدم تا واکنشی در قبال اتفاق افتاده نشون ندم. 

- بسیار خب ماریا، هرکار دلت می‌خواد بکن‌.

سپس نگاهش رو از دیوار گرفت و نیم‌نگاهی بهم انداخت. با خروجش، دربِ اتاق رو چنان محکم کوبید که آینه و وسایل اتاق لرزید. 

پوفی از ته حلقم خارج شد و مجدد پشت آینه جا گرفتم. دست به سینه به خودم زل زده بودم که ناخواسته غریدم:

- به من چه، اون زیادی پا پیچ شده بود!

شونه‌ای بالا انداختم و مجدد ریمل رو به دست گرفتم. فعلا باید به خودم می‌رسیدم، امشب شبِ مهمی برای من بود.

 

  • لایک 20
  • تشکر 2
  • غمگین 2

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهار

***

چنگی به کیفِ مشکیم زدم و عصبی به لنز مشکیِ تو چشمام زل زدم. این‌که به لنز حساسیت داشتم و چشمم قرمز می‌شد کلافم کرده بود‌. رژ لبِ کالباسی رنگم رو تمدید کردم و برای خروجم از این حالِ مسخره زیرلب گفتم:

- بیخیال ماری، مهم نیست دیر شده، چشم‌های قرمز شده و موهای درست نشدت هم همچین مهم نیست. 

هر لحظه با ادامه دادن حرف‌هام عصبانیتم بیشتر از قبل می‌شد. چاره‌ای نداشتم جز این‌که فوراً موهام رو گوجه‌ای ببندم، فقط بابلیش کشیدن و فر کردنشون رو نداشتم. 

همین که صورتم کاملا آرایش شده بود و چهره‌ام کمی تغییر کرده بود خیلی خوب بود. نفسی عمیق کشیدم و پلک‌هام رو، روی هم فشردم. 

دیگه وقتش بود راه بیوفتم پس پالتوم رو به تن کردم و با پوشیدن پوتین های پاشنه بلند مشکی رنگم از اتاق بیرون زدم. 

خبری از کامیار نبود، وقتی هم نداشتم که برای پیدا کردنش صرف کنم. پس با طمانینه، از پله ها سرازیر شدم و برای جلوگیری از افتادنم کمی پارچه‌ی سورمه‌ای رنگ لباسم رو بالا کشیدم. 

به محض ورودم به سالنِ طبقه پایین، قدم های بلندی به سمت دربِ طلایی رنگ سلطنتی خروجی برداشتم.

همون‌طوری از درون کیفم دنبال گوشیم می‌گشتم سوزِ سرمای زمستونی به صورتم سیلی زد. جلوی پالتوم رو جمع کردم و به سمت ماشینی که سه بادیگارد اطرافش بودن گام‌های بلند برداشتم. 

به محض برخورد دستم به سطح سردِ گوشی، از کیفم بیرون کشیدمش و تو جیب پالتوم جا دادم. نگاهم رو تو حیاط چرخوندم که درختچه های بی‌برگ باغچه‌ی وسطِ حیاط تو ذوقم زد. 

قدم‌ برداشتن با این کفش ها رویِ زمین سنگ فرش شده‌ی حیاط برام سخت بود، تکونی به موهام دادم که همون لحظه حامد جلوی راهم سبز شد. 

- سلام خانم شب بخیر! 

سری تکون دادم که از سرِ راهم کنار رفت و تونستم پشت سرش، ماشینِ مشکی رنگ رو رویت کنم. دربِ ماشین توسط بادیگاردی لاغر اندام که پشت کت شلوار مخفی شده بود باز شد.

- بفرمایید. 

پاهام رو خم کردم و روی سطحِ نرم صندلیِ کرم رنگ ماشین جای گرفتم. بدون نگاه کردن به راننده، با صدایی با ولوم پایین ولی مستحکم غریدم:

- راه بیوفت. 

قبل از حرکت، حامد کنارش روی صندلی شاگرد جا گرفت و من با چشمای بسته به سطح سرد شیشه که اسیر بخار شده بود تکیه زدم. 

- خانم، می‌خواید بگم چند نفر دیگه هم باهامون بیان؟ آخه شب خطرنا...

خمیازه‌ای کشیدم و بی‌حوصله گفتم:

- زیاد حرف میزنی حامد، لازم نیست کسی دیگه‌ای بیاد.

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنج

کی می‌تونست به من تو چنین مهمونی مهمی آسیب بزنه؟ نمیفهمیدم این‌ها نگران چی هستن، بعد اون اتفاق دیگه ترسی از چیزی نداشتم. الان دیگه اون ماری هیجده ساله نبودم که به راحتی از پا دربیام. می‌تونستم جلوی هر اتفاق غیر منتظره‌ای قد علم کنم.

دستی به شقیقه‌هام کشیدم و چینی به پیشونیم دادم. لای پلکم رو باز کردم و دکمه‌ی روشن شدن صفحه‌ی گوشیم رو لمس کردم، با دیدن ساعت غریدم:

- یکم بیشتر گاز بده، دیر شده. 

مردی که اولین بار بود بین بادیگارد ها می‌دیدمش، با عینک های مربعیش از آینه‌ی وسط نیم نگاهی بهم انداخت و در نهایت با تکون دادن سرش به سرعت ماشین اضافه کرد. 

موهای جوگندمیش تنها چیزی بود که از این زاویه می‌تونستم ببینم، بی‌مهابا زیرلب نالیدم:

- ماری اون‌جا باید لبخند بزنی، این قیافه‌ی خشک به درد نمی‌خوره.

طبق معمول خوددرگیری های همیشگیم بهم غلبه کرده بود. از این‌که باید بلند فکر می‌کردم تا تو مغزم ثبت بشه بیزار بودم ولی الان چاره‌ای نداشتم. با این‌که در بیخیالی مطلق به سر می‌بُردم، ته دلم خالی بود.

اینکه از هر هفت باند، سرپرستشون در این مهمونی حضوری داشت روی تمرکزم خدشه می‌انداخت و نمی‌زاشت به درستی و با خیال راحت فکر کنم. من باید اون چشم‌های خرمایی تیره که بی شباهت به رنگِ چشم‌های روباه نبود رو پیدا می‌کردم. 

پشت هم نفسی کشیدم که مجدد سیستم‌های نفرت بارم فعال شد، نیشخندی روی لبام مهمون شد و مجدد پلک‌هام روی هم فشرده شد. 

- رسیدیم خانم. 

پوفی کلافه از بین لبم خارج شد، همین که چشمم رو بستم باید می‌رسیدیم؟ چند بار پلک زدم تا دیدِ تاری که نسیبم شده بود از بین بره و در نهایت قبل این‌که حامد برای باز کردنِ دربِ سمت من، دستگیره‌ی نقره‌ای رنگ رو لمس کنه گفتم:

- شما چند دقیقه بعد از من وارد بشید.

سپس قبل شنیدن جوابی ازشون با طمانینه از ماشین دل کندم و به ساختمون مجلل رو‌به‌روم زل زدم. 

نمایه‌ی صورتی با پنجره های دایره‌ای سفید که روش جولان میداد اخمام‌رو در هم گره زد. نگاهی به خیابون خلوت کردم و زیرلب غریدم:

- گنگ ترین مافیای کشور تو چنین ساختمونی جمع میشن؟

مطمئن بودم خیابون همین خیابون بود، برای ساختمون هم پلاک همین ساختمون رو بهم گفته بودند. با کشیدن نفس عمیق، قدمی روی فرشِ ابی پهن شده تا درب اصلی ساختمون برداشتم. 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شش

لبم رو، روی هم فشردم و به چند ساختمونی که اطراف این ساختمون قرار داشتند نگاهی ریز انداختم. حتی یک نفرهم این اطراف نبود، چطور می‌شد اطرافِ ساختمونی که مهم ترین مهمونی سال قرار بود انجام بشه ان‌قدر خلوت باشه؟ 

شونه‌ای بالا انداختم تا استرسی که به بدنم نفوذ کرده بود کمی کاسته بشه‌. دستم رو بالا آوردم و همون‌طور که چشمم به ناخن های کاشته‌ شده‌ی مشکیم بود، زنگِ سفید کنار در رو فشردم. 

شاید بیشتر از دو دقیقه طول کشید که دربِ چوبیِ سفید رنگ ساختمون باز شد و مردی قد کوتاه با لباس های اسپرت جلوی در ظاهر شد. 

آب دهنم رو بی صدا قورت دادم. چشمای سبزِ رنگش رو بهم دوخت و ابروهای پیوسته‌اش رو بیشتر از قبل درهم گره زد. 

- فرمایش؟

وقتی برای شرط بندی به چنین مهمونی هایی می‌رفتم آدم خوش قیافه تری برای گرفتن رمز شب می‌اومد. سری به چپ و راست برای تمرکز بهم تکون دادم و غریدم:

- اومدم زری خانم رو ببینم.‌

شاید مسخره‌ای رمز شبی که بهم داده بودن این بود. مردک، دستی به سر کچلش کشید و با لب‌های ورچیده گفت:

- متاسفانه زری خانم نمی‌شناسم.

سپس خواست درب رو ببنده که پای راستم رو مانعش کردم. خوشبختانه بوت های کلفتم مانع آسیب دیدن پاهام شد. 

- اشکال نداره، میام تو منتظر می‌مونم.

جمله‌ام‌با جمله‌ای که از دهنش خارج شده بود ربطی نداشت که این بی ربطی رمزِ ورود بود. چشماش رو ریز کرد و کاوش‌گرانه نگاهی بهم انداخت، دیگه تحمل سرمای سرسام آورد تورنتو رو نداشتم خواستم چیزی بگم که از جلوی در کنار رفت و راه رو برام باز کرد.

با درنگی کوتاه، اولین قدمم رو، روی زمینِ سرامیک شده‌ی خونه برداشتم. با دیدن فضای داخل ابروهام بالا پرید.

به سختی جلوی باز شدن دهنم رو گرفتم‌. از چنین خونه‌ای با چنین نمایی انتظار چنین دیزاینی نداشتم. شاید هنوز خیلی جای کار برای شناخت مکان های مافیایی اطرافم داشتم.

میز و صندلی های چوبی قهوه‌ای رنگ که روی هر میز پارچه‌ای قرمز رنگ انداخته شده بود به همراه گلدونی پر از گل های خشک شده بهم دهن کجی می‌کرد. از کنارِ استیجِ وسطِ سالن که چند نفر مشغول رقص بودن گذشتم. 

از الان استارت نقشه‌ام بود پس باید خودم رو شُل تر از این حرف‌ها نشون می‌دادم. لبخندی مسخره روی لبم نشوندم و به سمت اولین میزی که در راستای من قرار داشت گام برداشتم. 

شاید فقط ده نفر اومده بودن، که از بینشون تنها کسی که قصد نشستن داشت من بودم. مابقی تا مشغول رقصیدن بودند یا کنارِ میز نوشیدنیِ کنارِ دربِ ورودی مشغول نوشیدن بودند.

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفت

با ناز روی صندلی‌ای که سطح روئینش مخمل قرمز رنگ بود نشستم و پای راستم رو، روی پای چپم انداختم. دستام رو در هم قلاب کردم و ساکن شکمم کردم. نامحسوس نفس عمیقی کشیدم، هنوز پالتوم رو از تنم در نیاورده بودم که این جزوی از نقشم بود. 

- خانم نوشیدنی میل دارید؟

صدای آهنگ لایتی که تو فضا پخش می‌شد با پخش شدن صدای مردونه‌ای از گوشم پرید. حالا وقتش بود نشون بدم که چقدر می‌تونه بازیگریم خوب باشه‌.

فوراً سرم رو به سمتش چرخوندم که سریع آخم دراومد. دستی به گردنم کشیدم که صدای نیمچه خنده‌ی مردِ کت شلواری که سینی‌ای دایره‌ای شکل در دستش جولان میداد، بلند شد.

لبخندی ریز روی لبم نقش بست که قبل از دیده شدنش توسط چشم‌های آبی رنگ مرد، به صورت کک و مکیش زدم و با لحنی دستپاچه گفتم:

- چی؟

با قطع شدن صدای موسیقی فرصت نشد عکس العمل مردی که احتمالا مسئول پخش نوشیدنی در مهمونی بود رو ببینم. نگاهِ همه یک سمت رو نشونه گرفته بود‌، من همه به تبعیت از اون‌ها، سرم رو به پشت سرم برگردوندم که چهره‌ی مردی میانسال که دستِ زن جوونی اسیرِ بازوهاش بود به چشمم خورد. 

با لبخندی ریز که در صورت شیش تیغ شده‌اش جولان می‌داد، شروع به صید پله ها برای پایین اومدن کرد. موهای تقریبا کوتاهِ سفیدش باعث شد به آرومی به زبون فارسی لب بزنم:

- گادفادر اومد‌.

می‌تونستم میزبان مهمونی امشب رو حدس بزنم.‌نیشخندی روی لبم نقش بست و این بار به دختری که بغلش با نیش باز قدم برمی‌داشت زل زدم. 

موهای مشکی که فر ماننده به دورش ریخته بود، صورتِ سبزه‌اش رو چند درجه تیره تر نشون می‌داد. پیراهن مجلسی کوتاه که تنها یک کمربند کلفت دیزاینش می‌کرد باعث شد سرم رو به چپ و راست هدایت کنم و لب بزنم:

- حداقل تو چنین مهمونی‌ای نباید صورتی می‌پوشیدی خانمِ گادرفادر. 

قدم برداشتن در پله‌ی آخر باعث شد نگاهِ کاوش‌گرانه‌ام رو ازشون بردارم و سرم رو به جلو برگردونم. برقِ شرارت چشمام رو می‌تونستم بدون آینه هم حس کنم، امیدوار بودم زودتر همه‌ی هفت نفر بیان و میزِ مافیایی رو از نزدیک ببینم. نزدیک به دو سال بود که برای چنین شبی برنامه ریزی می‌کردم. 

- وای خدای من، این جیمز هرچی پیر تر می‌شه زیبا تر می‌شه.‌

نیشخندی مجدد روی لبم‌نشست‌. فکر کنم حالا وقت ملاقات با جیمز فرارسیده بود، دندونم‌رو، روی هم فشردم و سعی کردم نگاهِ غرق در نفرتم‌رو به خنثی شدن هدایت کنم.

صندلیم رو به عقب هدایت کردم و از پشت میز بیرون اومدم.‌ پشت ستونی که با سنگ آنتیک تزئین شده بود پنهون شدم تا وقتی که تقریبا دورِ گادفادر خلوت شد. 

پوزخندی روی لبم نقش بست، با نگاهی بُرنده کت و شلوارِ خاکستری رنگش رو وارسی کردم و زیرلب نالیدم:

- حالا وقتشه گادفادر با تیر خودش، شات شب بشه.

سپس چهره‌ای احمقانه به خودم گرفتم و به سمتش قدم های تند برداشتم. صدای تق-تق کفشام، بین سروصدای حرف زدن افراد حاضر در سالن گم شده بود، درست چند قدمی جیمز بودم که چشمم به پایه‌ی صندلی برخورد کرد. 

پاشنه‌ی کفشم رو پشت پایه اسیر کردم که صدای جیغِ ساختگیم در فضا اکو شد. با برگشتن نگاه‌ها به سمتم، زانوهام رو گرفتم و چشمام رو، روی هم فشردم. 

- آخ پام!

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشت

این‌که زیر چشمی شاهد نگاهِ جیمز به خودم باعث شد لبخند رضایت بخش با لبام گره بخوره و بیشتر از قبل در نقشم فرو بره.

- وای خدای من، نمی‌تونم روی پاهام بایستم.

چند نفر از مهمون‌ها به سمتم اومدن اما جیمز حتی تکون ریزی به خودش نداشت. چشم‌های آبی رنگش بیشتر از هرچیز من رو نشونه گرفته بود، هرچند زیاد هم مهم نبود. همین که قیافه من با جزئیات تو یادش می‌موند برام کافی بود.

- عزیزم می‌خوای کمکت کنم؟

به بانویی که پیراهن کوتاهی از جنس گیپور قرمز به تن داشت نیم‌نگاهی تیز انداختم که همین غفلتم برای نفهمیدن ورود اشخاصی مهم و قدم برداشتن جیمز به سمت ورودی کافی بود. 

نگاهم رو از مردمک های عسلی رنگش برداشتم و با کمکش از جا بلند شدم. هرچند نیاز به کمک نداشتم و برای سیاه‌کاری دستش رو گرفته بودم.

- مرسی عزیزم.

زن هم با لبخند تکونی به موهای لختِ پسرونه‌اش داد، دستم رو بین دستای گرمش اسیر کرد و به آرومی کمکم کرد تا از روی زمینِ سرد بلند بشم، با قدردانی نگاهی بهش انداختم و مجدد 《تشکری》ازش کردم که با لبخندی ریز، بی‌مهابا ازم دور شد. کمتر کسی در محوطه‌ی اطراف من حضور داشت و این دلیلی جزء ورود مهمون های ناخونده رو موجه نمی‌کرد. ورود چندین نفر از گادهای کشور کم چیزی نبود اون همه برای تموم افرادی که براشون سر و گردن میشکوندن!

- باید قبل از هرچیز به جیمز نزدیک بشم، صبر چند ساله‌ام امشب حاصل میده و می‌تونم اون چهره‌ی کریح رو برای دومین بار ببینم.

ناخواسته دستام مشت شدن و اون نگاهِ خنثی جاش رو به نگاه شرورم داد، بازهم عطش انتقام به سیستم‌های بدنم چنگ می‌زد و این حس لذت بخش، سرتاسر جسمم رو اسیر خودش می‌کرد.

طولی نکشید که با ورود چندین نفر سالن به طور شگفت آوری پر شد. جیمز نزدیک ترین میز به نوشیدنی ها رو برگزید و به همراه سه نفر پشت میز نشست. خبری از دوست دخترش نبود که این باعث شد ابروهام به بالا بپرن و نیشخندی روی لبم نقش ببنده.

از ستونی که بهش تکیه داده بودم دل کندم و به سمت میزی که اولین مکان نشستنم بود راهی شدم. با عقب کشیدن صندلی‌ای، چشم چرخوندم تا فردِ مورد نظرم رو در کنار جیمز رویت کنم اما انگار هنوز نیومده بود. 

این‌که بعد از سه سال قرار بود ببینمش اون هم تو کشورِ خودش قلبم رو به هیجان انداخته بود، هیجانی که قطعا تنها دلیلش نفرت بیش از حدم به اون چشم‌های سیاهش بود.

هر لحظه به تعداد مهمون‌ها اضافه می‌شد، در کنار جیمز پنج مرد و یک زن با لباس های یک دست مشکی نشسته بودند. اما هیچ کدوم اون‌ها چهره‌ی فرد مورد نظر من رو نداشتن که این باعث شده بود اخمام درهم گره بخورن. پس کجا بود و کِی قرار بود بیاد؟

- اِهم، اجازه هست بشینیم؟

سری که مشغول جنبیدن برای پیدا کردن اون بود با شنیدن صدای آشنایی به بالا اومد و در مقابل چشم‌های بادومی حامد استپ کرد. پوفی کلافه از بین لبم خارج شد و به صندلی های روبه‌روی خودم با دست اشاره‌ای زدم. 

هر دونفر پشت میز ساکن شدن، روشن بودن تمومی چراغ های سالن باعث شده که حامد کمی محتاطانه تر رفتار کنه و با لحنی خودمونی بگه:

- خب نمی‌خوای اسمت رو به من بگی؟

حوصله‌ی کولی بازی نداشتم؛ راستش از این‌که حاصل سه سال فکر و ذکرم هنوز نیومده بود بهم حس پوچی می‌داد، به همین خاطر لب برچیدم و تنها برای این‌که شو نشه نالیدم:

- ماریا.

حامد چند بار پلک زد و ابرو بالا انداخت، می‌خواست بهم بفهمونه که بیشتر گرم بگیرم من هم بی‌حوصله دستم رو سمتش دراز کردم. قبل این‌که دستش به دستم بخوره فوری گفتم:

- اسم تو چیه؟

سپس بدون مکث دستم رو پس کشیدم. حامد به پشتی صندلی تکیه زد و اسمش رو زیرلب غرید که برای من اهمیتی نداشت‌. تنها از این که هر لحظه بیشتر حواسم رو از محیط پرت می‌کرد کلافه می‌شدم.

- نمی‌خواید پالتوتون رو دربیارید؟

صدای مردی که کنار حامد نشسته بود باعث شد سرم به سمتش برگرده و نگاهِ حرص‌آلودم نسیبش بشه. کاش می‌فهمیدن وقتی فکرم مشغول یک موضوعیه، با من حرف نزنن!

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 2

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نُه

نگاهم رو برای لحظه‌ای از جنگل چشماش برنداشتم، با لحن هشدار دهنده که هردونفر رو سرِ جای اصلی خودشون بنشونه لب زدم:

- سرتون تو کار خودتون باشه! 

این‌که می‌خواستم خودم رو احمق نشون بدم این حماقت های ریز رو می‌طلبید؛ شاید به ظاهر مضحک می‌اومد ولی تنها راه به دست آوردن اعتماد جیمز همین احمق بودن و مضحک بودن بود. چیزی که این دونفر هیچ جوره ازش سر در نمی‌اوردند.

مردی که حتی هنوز اسمش رو هم نمی‌دونستم چنگی به موهای مشکی خوش حالتش زد و سکوت رو ترجیح داد. لبخندی پیروزمندانه روی لبم جاری شد و نگاهم رو در سالنی که هرکس یک گوشه‌ی اون مشغول به کارهای خودش بود چرخوندم.

ساعت از نیمه گذشته بود و همچنان خبری که کسی که من دنبالش تا این‌جا اومده بودم نشد. اون شش نفر به همراه جیمز سردسته‌شون بود مشغول بگو و بخند شده بودند و غافل از من که بهشون زل زده بودم حرف های خودشون رو ادامه می‌دادن.

- باید یک شنود به لباس جیمز وصل می‌کردم، دارم کلافه می‌شم.

به محض نزدیک شدن خدمه‌هایی که روی میز میوه‌های رنگارنگ می‌چیدند دست از کاوش کردن گروه مقابلم برداشتم و شبیه احمق ها خودم رو مشغول ور رفتن با گل های خشکیده نشون دادم.

با بلند شدن صدای حامد هم نگاهم رو از گل های پلاسیده برنداشتم اما زیرچشمی زنِ خدمتکاری که با کت و دامن رسمی‌ای مشغول چیدن میوه روی میز بود  آنالیز می‌کردم.

- سبحان میای کمی برقصیم؟

صدایی از سبحان درنیومد که من رشته‌ی کلام رو بدست گرفتم و درست مثلِ بچه‌های سه ساله که از شخصیت من چنین رفتاری بعید بود جیغ زدم. خوشبختانه صدای جیغم اون‌قدر محکم نبود که نگاهی رو به سمتمون گره بزنه، تنها سه جفت نگاهِ متعجب بود که من رو وارسی می‌کرد.

برای این‌که ضایع بازی نشه، لبم رو با زبون تر کردم و با شوقی مصنوعی گفتم:

- من میام برقصیم.

زن خدمه، دستی به موهای بلوندِ دم‌اسبی بسته‌اش زد و با گزیدن لب‌های ریزِ صورتی رنگش ازمون فاصله گرفت. بلافاصله که ازمون دور شد نگاهِ جدیم رو به اون دوتا دوختم و گفتم:

- ان‌قدر مثلِ احمق ها من رو نگاه نکنید! خدمتکار تنها افرادی هستن که می‌تونن جاسوس های خوبی برای جیمز باشن، اون بیشترین چیزی که دورِ خودش جمع می‌کنه آدم‌های احمقه؛ باید کاری کنم باور کنه منم مثل آدم های دورش هستم تا بتونه بهم اعتماد کنه.

سبحان رشته‌ی کلام رو دست گرفت و با نگاهی منطقی و لحنی جدی گفت:

- چرا باید بهتون اعتماد کنه؟

از این‌که این حرف ها رو به این دو کله پوک زده بودم پشیمون شده بودم اما چاره‌ای نداشتم که چیزی بهشون نگم بیشتر گند میزنن.

- چون هروقت بخوام بتونم تو همه‌ی مهمونی ها شرکت‌کنم و کسی که می‌خوام رو پیدا کنم.

- خانم زیبا؟

با بلند شدن صدای مردی درست از پشت سرم حس کردم قلبم از تپیدن ایستاد. آب دهنم رو بی‌صدا قورت دادم و پلکام رو کاملا با‌طمانینه باز و بسته کردم. این دیگه کی بود؟ یعنی حرفام رو شنیده بود؟

فرصت فکر کردن نداشتم، سرم رو به عقب برگردوندم و سعی کردم تنها برای لحظه‌ای کوتاه ، لبخند روی لبم بنشونم.

به محض برخورد چشمم با چشم‌های قهوه‌ای رنگش لبخندی بزرگ زد و فوراً دستش رو به سمتم دراز کرد. 

- سلام من کریس هستم، کریس وابلام.‌

نامحسوس،گوشه‌ی لبم رو از حرص گزیدم. همون‌طور که صورت شیش تیغ و موهای کاملا کوتاهِ مشکی رنگش رو از نظر می‌گذروندم باهاش دست دادم و گفتم:

- منم ماریا هستم، ماریا شهرزاد.

لبخند کریس گسترش پیدا کرد که باعث شد لعنتی به خروس بی‌محل بفرستم. واقعا الان وقت پیدا شدنش نبود، تنها امیدم این بود که چیزی از حرفام نشنیده باشه هرچند بعید می‌دونستم فارسی بلد بوده باشه.

 

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ده

***

بی‌حوصله، شلوارک و تیشرتِ طوسی رنگ ساده‌ای رو به تن کردم و از اتاقم خارج شدم، همون‌طور که دمپایی هام رو به پا می‌کردم از پله ها به پایین روونه شدم، آرایشی که رو صورتم بود به شدت سنگینی می‌کرد ولی به علت ضد حالی که خورده بودم حس و حال پاک کردنش رو نداشتم.

- این همه سگ دو بزن، بیا تورنتو، این همه کار کن، خونه بخر، سه سال صبر کن، که چی؟ کسی که همه این کارها رو باید پیدا کردن اون کردی نیاد به مهمونی‌ای که همه‌ی امیدت بود، عالیه!

《عالیه》آخر رو چنان با عجز فریاد زدم که نگاه کامیاری که مشغول عوض کردن کانال های تی وی متصل به دیوار بود، به سمتم برگشت.

- چیه؟ 

در جواب لحنِ تندم، لبش کج شد و مجدد به صفحه‌ی در حال پخش تی‌وی زل زد. پوفی کلافه از بین لبم خارج شد و به سمت روشویی‌ای که زیر پله قرار داشت پاتند کردم. مثلِ مار تو خودم می‌پیچیدم و هر لحظه با مرور نیومدن اون به مهمونی حس غر زدنم تحریک می‌شد.

- اون رمزِ شب مسخره رو بگو! به خاطرش چقدر پول خرج کردم تا گیرش بیارم، حیف اون پاهایی که با خاطر اون..

با فرو کردنِ سرم زیرِ شیرِآب سیلورِ روشویی، مابقی حرف ها به کلماتی نامفهوم و ناسزاهایی که قابل درک نبود تبدیل شد. کمی شامپوی صورت، به دستم زدم و به جون صورتِ حبس شده پشت آرایش غلیظم افتادم.

این‌که کامیار در برابر غرهایی که در مواقع شکست لحظه‌ای از دهنم نمی‌افتاد سکوت کرده بود کمی متعجبم می‌کرد. به کل قضیه‌ی عصر رو فراموش کرده بودم و سنگین بودن کامیار برام عجیب به نظر می‌رسید. به همین خاطر با چنگ زدنِ حوله‌ی صورت قهوه‌ای مخصوصِ خودم، شروع به پاک کردن صورتم کردم و سپس به سمت مبل ها قدم برداشتم.

- تو نمی‌خوای چیزی بگی؟

بدون این‌که حتی نگاهِ ریزی پیش‌کِشم کنه به دیدنِ ادامه‌ی فیلمش پرداخت. لبم رو، روی هم فشردم و روی مبلی که درست زیر تلوزیون بود نشستم.

- چرا حرف نمی‌زنی؟

باز هم نگاهش از مانیتور بزرگ رنگارنگ برداشته نشد که این منِ کلافه رو به جنون رسوند، خواستم دهن باز کنم تا چند تا ناسزا که سزاوارش بود بهش هدیه بدم اما حرفی که زودتر از من، از دهن اون خارج شد من رو به سکوت وادار کرد.

- همون‌طور که تو، تویِ کارام دخالت نمی‌کنی، من هم تو کارات دخالت نمی‌کنم.

با کمی هجیِ کردنِ جمله‌اش، تازه قضیه‌ی عصر رو به یاد آورده بودم. داشت حرفِ خودم رو به خودم تحویل می‌داد! به اندازه کافی برای امروز حرص خورده بودم برای همین با دست‌هایی مشت شده از جام بلند شدم و مجدد به سمت پله ها قدم هایی بلند و مستحکم برداشتم.

ولی تا زهرم رو نمی‌ریختم آروم نمی‌شدم پس قبل این‌که دمپایی های مشکیم اولین پله رو لمس کنه، همون‌طور که پشتم به کامیار بود با لحنی که مصنوعی بودن ناراحتیش رو فقط خودم درک می‌کردم نالیدم:

- میرم بخوابم، از امشب فقط یک نقشه‌ی بی‌سرانجام و یک شماره‌ از کریس نسیبم شد.

سپس پله ها رو دوتایکی بالا رفتم تا فورا به اتاقم برم و این شبِ پر پیچ و خم رو با صبحی بهتر تعویض کنم.

 

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازده

به محض لمس دستگیره‌ی سردِ درب اخمام در هم گره خورد و دستام لرزید.‌ حالا باید چیکار می‌کردم؟ اون به مهمونی‌ای که تنها هر سه سال انجام می‌شد نیومده بود، یعنی باید سه سال دیگه صبر می‌کردم؟

سری به چپ و راست تکون دادم و وارد اتاق شدم. نمی‌تونم تا حقِ کسی که این‌طوری همه‌ی وجودم رو ازم گرفته بود سرجاش نزارم به ایران برگردم. سرمای سرسام آورِ اتاق باعث شد نگاهِ آبی رنگم، کدر تر بشه و دستم رو لای موهای مواج‌دار حس کنم.

- احمق شوفاژ ها رو چرا روشن نکردی!

به سمت شوفاژی که مقابل تختم، درستِ زیر پنجره قرار داشت قدم برداشتم و با روشن کردنش شروع به مرتب کردن لباس های ریخته شده‌ رویِ فرشِ دایره‌ای شکل شکلاتی رنگ شدم.

درست زمانی که اتاق از تمیزی برق می‌زد جونی تو بدن من نمونده بود، روی تخت دراز کشیدم و ساعدم رو مهمون ناخونده‌ی پیشونیم کردم. خمیازه‌ای روی لبم نقش بست و چشمای خستم روی هم افتاد، یادم نمیاد چند دقیقه بعد واردِ دنیای خواب شدم. 

***

عینک مطالعه‌ام رو از چشمام بیرون کشیدم و جلوی تکون خوردن صندلی مورد علاقم رو گرفتم. مداخله‌ی بین ابروهام رو نادیده گرفتم و با خشم طغیان کرده غریدم:

- یعنی چی که چند تا از بادیگارد ها غیبشون زده؟

حامد سرش رو به پایین هدایت کرد و با لحنی شرمنده گفت:

- چند تا از بادیگارد ها ناپدید شدن. حتی چند نفر رو فرستادم تا به خونه‌هاشون برن اما حتی خانواده هاشون هم نبودن.

آب دهنم رو بی‌صدا قورت دادم، مبهوت به صندلی تکیه محکمی دادم که تکون خوردن پی‌درپی‌اش رو به همراه داشت. به جونم پوست لبم افتادم و تو افکارم غرق شدم، نبود چند بادیگارد و خانواده‌هاشون اون هم تو یک زمان چه معنی‌ای می‌داد؟

- فعلا دنبال چند بادیگارد..

مابین حرفش پریدم‌و همون‌طور که نگاهِ میخکوب شده‌ام به زمین رو منعکس مردک های عسلی رنگش می‌کردم گفتم:

- نه، فعلا کاری نکن. باید اول بفهمم اوضاع از چه قراره. می‌تونی بری!

با کمی مکث، نگاهم رو از نگاهم دزدید.‌ دستی به صورت تپلِ شش تیغ شده‌اش کشید و به آرومی از خونه خارج شد.

با حسِ شوری دهنم، دست از کندن لبم برداشتم و برای پیدا کردن دستمال از جام بلند شدم.

- اگه این عادت کندن پوست لبت و خون آوردنش رو از سرت بیرون کنی شرایط شاید بهتر بشه.‌

از درونِ محوطه‌ی مخصوص دستمال کاغذی که بین مبل ها قرار داشت دستمالی بیرون کشیدم و روی لبم گذاشتم. دیگه حوصله نداشتم به جای اولم کوچ کنم پس روی همون مبل مستقر شدم و اجازه‌ی بلعیده شدنم توسط فکر و خیال رو صادر کردم. 

یک چیز این وسط درست نبود! یک کاسه‌ای زیر نیم کاسه بود که باید تاتوش رو درمیاوردم.

- ماری؟

اکو شدن صدای کامیار باعث شد دست از زل زدن به یک نقطه و فکر کردن بردارم. بی‌رمق کِش و قوسی به بدنم دادم و بلند فریاد زدم:

- بله؟

نیشخندی رو لبم نقش بست. همین هم مونده بود این‌جا تبدیل به طویله بشه و این‌طوری با داد باهم صحبت کنیم! با صدای تق-تقی که از پله ها می‌اومد سرم رو برگردوندم که با کامیار با موهای کوتاه مواجه شدم. 

ناخواسته چشمام از حدقه بیرون زد و ابروهام به تبعیت از اون بالا پرید. 

- سوئیچ ماشین من رو ندیدی؟

هنوز نگاهم گیرِ موهایی بود که عجیب به صورت ریزه-میزه‌اش می‌اومد. وقتی دید حرفی نمی‌زنم رد نگاهم رو دنبال کرد که به موهای خودش رسید. کج‌خندی زد و سری به چپ و راست تکون داد. خودم رو کنترل کردم و با صاف کردن گلوم، نگاهم رو به سمت کانتر ارتقاع دادم.

- آخرین برای بالای کانتر دیدم، کجا به سلامتی؟

به سمت کانتر قدم برداشت. از پشت به کت و شلوار شکلاتی رنگی که به تن داشت زل دادم، با این تیپ رسمی و موهای اسلاح شده کجا می‌خواست بره؟

- قرار شد تو کارهای هم دخالت نکنیم عزیزم.

با بلند شدن صدای بشاش و پرانرژیش نگاهم از کت و شلوار به صورتش رسید که با چشمکی به سمت خروجی روونه شد. به محض کوبیده شدن دربِ سالن اصلی به چهارچوب، اخمام در هم رفت و 《به‌درک》ای زیر لب، لب زدم‌.

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازده

از روی عسلی، گوشیم رو به دستم گرفتم و بعد از زدن پسورد، دنبالِ تنها کسی که می‌تونست بهترین آمار رو گیرم بیاره گشتم.

- تا الان که بدون تو تونستم کامیارجان، فکر کردی از الان نمی‌تونم؟

انگشت اشاره‌ام رو، روی اسمِ ایدن فشردم.‌ گوشی رو، روی اسپیکر گذاشتم و ساکنِ ران پاهام کردم.

- سِلام پِرنسس.

لهجه‌ی بامزه‌ی فارسی‌ای که مدت ها برای گفتن این دوکلمه تمرین کرده بود باعث مستقر شدن لبخندی ریز روی لبم شد. اما این لبخند تاثیری در صدای جدی و اخم‌های تقریبا باز شده‌ام نداشت، چروکی به بینی‌ام وارد کردم و غریدم:

- ایدن یک اتفاقی افتاده.

مطمئن بودم که توقع چنین حرفی از من داشت. به قولی هروقت کارش داشتم بهش زنگ می‌زدم و دیگه تو این سه سالی به کُل عادت کرده بود.

- چی شده؟

حرف‌هایی که حامد گفته بود رو به علاوه‌ی اتفاقات دیشب، مو به مو براش تعریف کردم. اون هم تو سکوت مطلق به حرف‌هایی که از دهنم بیرون می‌پرید گوش سپرد.

- باید ببینمت! 

لحن جدی من روی اون هم تاثیرگذاشته بود‌. آشفته، چشم چپم رو مالشی ریز دادم، خمیازه‌ای که در شرف پیدایش روی دهنم بود رو پس زدم و گفتم:

- آدرس خونم رو که داری.

خودش ادامه‌ی حرفم رو گرفت، با خداحافظی مختصری به تماس پایان داد.‌ گوشی رو بین دستم گرفتم و شروع به چرخوندش کردم.

- ناپدید شدن اون چند نفر رو باید پای چی بزارم؟ یعنی چی شده که اون ها همزمان از دید همه محو شدن؟

نمی‌خواستم مغز مغشوشم رو بیشتر از این درگیر کنم. پس تنها نفسی عمیق کشیدم و از جام برای رفتن به آشپزخونه بلند شدم. دستی به گردنی که از بدخوابی دیشبم کمی درد می‌کرد کشیدم و زیرلب نالیدم:

- حداقل می‌گفتی تشریفت رو می‌بری با این حالم ناهار درست نمی‌کردم.

پوزخندی روی لب‌هام نقش بست و دربِ یخچالِ سیلور که پشت کانتر قرار داشت رو باز کردم، حتی اشتهای خوردن چیزی رو نداشتم تنها دلم می‌خواست زودتر ایدن بیاد و مغزم کمی میزبان آرامش بشه.

- خانم.

با بلند شدن صدای فریاد حامد که تو خونه پخش می‌شد دربِ یخچال رو بستم و فوراً به سمت سالن اصلی پاتند کردم. 

نگاهی که به دنبال من می‌چرخید به یک‌باره اسیرِ نگاهم شد و باعث خروج نفسی عمیق از اعماق وجودِ حامد شد. 

- حالتون خوبه؟

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزده

چرا باید حالم بد بوده باشه؟ شونه‌ای بالا انداختم و بی‌حوصله  چنگی به موهای نیمه چربم زدم و غریدم:

- چرا باید حالم بده بوده باشه؟

نفس زنون‌، سرش رو پایین انداخت، همون‌طور که کمی نزدیک تر می‌شد و خودش رو ازبین مبل ها رد می‌کرد تا به آشپزخونه برسه‌گفت:

- هیچ صدایی نشنیدید؟

از جمله‌ای که گفته بود چیزی عایدم نشد. چینی به پیشونیم‌ دادم و با تُن صدای بلند تری نالیدم:

- می‌‌شه‌ درست حرف بزنی تا بفهمم‌چی شده؟

عرقی که از روی پیشو‌نیش به قصد پایین اومدن تقلا می‌کرد رو کنار زد و با سامون‌ دادن به نفس های یکی درمیونش‌گفت:

- از سمت طویله‌ی پشتِ خونه صدای شلیک اسلحه اومد ولی وقتی چند نفر رفتن تا ببینن چه خبر شده خبری از کسی یا  چیزی نبود. منم فوراً اومدم ببینم حال شما خوبه یا نه.

حسِ شُل شدن پاهام باعث شد دست‌هام رو به کانتر تکیه بزنم تا از افتادنم‌ جلوگیری کنم. 

- تنها  چیزی هم که دیگه خبری ازش نبود اون پسرِ جاسوس بود. ما اون رو برای اعتراف اون‌جا‌ نگه داشته بودیم.

دندون‌هام روی هم فشرده شدن و با حرص محتویاتی که روی کانتر جولان می‌داد رو به سمت زمین هدایت کردم‌ که ظرف میوه و گلدون با صدای نسبتاً بلندی شکست و هزار تیکه شد. 

با چشم‌های به خون نشسته، به حامدی که با تعجب سرتا‌‌پاهام‌ رو آنالیز می‌کرد زل زدم و گفتم:

- از اول هم قصدشون‌ فراری دادن اون احمق بود. همه برید‌ دنبالش بگردید، تا پیداش نکردین‌  برنگردید.

خواست چیزی بگه که با فریادم حرف تو دهنش ماسید و زیپ دهنش‌ به طور خودکار بسته شد. 

- عجله کن.

کمی سرش رو برای احترام به پایین خم‌کرد و به سرعت از خونه‌ بیرون زد.‌ اخمالود، از شیشه خورده‌ها گذاشتم تا خودم رو به گوشیم برسونم‌‌. با حسِ سوزشِ کفِ پاهام‌ ناله‌ای ریز کردم و لبم رو گزیدم.

- لعنتی!

شیشه‌ای ریزی که توی پاهام‌ جولان می‌داد رو به بیرون کشیدم   و لنگان-لنگان به سمت مبل ها پا‌تند کردم.

پاهای عاجزم رو، روی عسلی دراز کردم و خودم روی مبل دونفره نشستم. بعد از گذر مدت زمان طولانی‌ای که خبری از ایدن نشده بود دستم رو برای برداشتن گوشی به جلو هدایت کردم که صدای آیفون مانعم‌ شد.

 

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارده

- باید برای این خونه خدمتکار می‌گرفتم.

قدم برداشتن با این پا اذیتم می‌کرد اما چاره‌ای نداشتم، کمی پاهام رو کج کردم تا به زمین برخورد نکنه و مانع از فشارِ بیشتر به جای زخم بشم. 

به سمت آیفونِ سفید رنگ که کنارِ دربِ اصلی سالن قرار داشت رفتم و از صفحه‌ی نمایش  به شخصِ پشتِ درب زل زدم.

با دیدن کامیاری‌ که پشت آیفون دست به سینه ایستاده بود ‌ ابروهام‌ درهم آویخته شدن و بینی‌ام طبق عادت فشرده شد.

- پس ایدن‌ کجا مونده!

دکمه‌ی باز شدن درب رو لمس کردم‌و برای باز کردن دربِ سالن اصلی، چنگی به دستگیره‌ی نقره‌ای زدم. درب رو نیمه باز گذاشتم و به جای قبلی خودم برگشتم.

استرسی‌ که به بدنم نفوذ کرده بود چیزِ عجیبی به نظر نمی‌اومد؛ نبودِ چند بادیگارد، نبود جاسوسی که هنوز اعتراف نکرده بود از طرف کی سر از این‌جا درآورده، قطعا همه‌ی این‌ها استرس‌ درونی‌ام  رو افزایش می‌داد.

- حسرت به دل موندم این شهر یک بار گرم باشه.

با بلند شدن صدای لرزون‌ کامیار از عالم فکر به بیرون پریدم و نگاهم رو به سمتش روونه‌ کردم. به سمت شومینه‌‌ای که پشت به مبل ها قرار  داشت دوید تا چونه‌ و بدن لرزونش‌ از سرما خلاصی پیدا کنه.

- وای خیلی سرده!

پوفی‌ از بین دهنم‌ خارج شد و با بستن پلک‌هام به پشتی مبل تکیه زدم، بی‌خبر رفته و هرکاری خواسته کرده حالا که اومده واسه من غر‌هاش‌ هم آورده.

- تو چرا رنگت‌ پریده؟

صدایی که بهم نزدیک تر شده بود هم اجازه‌ی باز شدن چشم‌هام رو صادر نکرد. لبم رو باز زبون تر کردم و لب زدم:

- خوبم.

بی‌ربط به جوابی که نثارش کرده بودم رشته کلامش رو به دست گرفت و با لحنی مشکوک نالید:

- راستی تو حیاط بادیگاردی‌ نبود، چیزی شده؟

دلم می‌خواست تمومِ دق و دلیم‌  رو سرِ کامیار خالی کنم، خودم حوصله نداشتم و اون دست از سوال پیچ گردنم برنمی‌داشت. لبم رو برای کنترل خودم فشردم که مجدد زنگ آیفون به صدا در‌اومد و همزمان پلک های من هم برای باز شدن واکنش نشون دادند. 

قطعا این بار باید ایدن ‌ بوده باشه؛ به آیفون اشاره‌ای زدم و غریدم:

- پاهام درد می‌کنه لطفا درب رو باز کن.

 

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پانزده

کامیار که از به هم ریختن عضلات صورتش، کنجکاوی پیدا بود شونه‌ای بالا انداخت و به سمت آیفون قدم تند کرد.

- منتظرِ کسی بودی؟

سرم رو به معنای مثبت تکون دادم و کمی خم شدم تا زخمِ کفِ پاهام رو آنالیز کنم، با دیدن خراش سطحی‌ای که ایجاد شده بود پوفی  از بین لبم خارج شد و کلافه غریدم:

- الان وقتِ این زخم مسخره بود؟

وقتی دیدم کامیار سکوت کرده و حرفی نمی‌زنه، نگاهم رو به سمت آیفون چرخوندم که صورتِ اخمالودش نسیبم شد.

- این، این‌جا چیکار می‌کنه؟

برخلاف منی که ایدن رو همه جوره قبول داشتم، کامیار تنها مخالف سفت و سختش بود. وقتی حرف نزدنم کِش پیدا کرد مردمک‌های کامیار من رو نشونه گرفتند. دست به سینه به دیوار تکیه زد و با تُن صدای نسبتاً بلندی گفت:

- چرا حرف نمی‌زنی؟

تنها کاری که تو این شرایط حوصله‌اش رو نداشتم کلکل با کامیار بود؛ این‌قدر این روزها فکرم درگیر بود که عصبانیتش برام کوچیک‌ترین اهمیتی نداشت. 

به کمک دسته‌ی مبل از جام بلند شدم و به سمت درب ورودی سالن اصلی قدم‌های آروم برداشتم. 

- لطفا باز این بحث مسخره رو شروع نکن، وقتی از صبح نبودی و نمی‌دونی چه خبره واسه من ادای عصبانی بودن در نیار!

هرچی به آخر جمله‌ام نزدیک تر می‌شدم به تُن صدام اضافه می‌شد. این‌که فقط ادای آدم‌های فهمیده رو در می‌اورد آشفته‌ام می‌کرد. 

با گذشتم از نگاهِ متعجب کامیار و رسیدنم به در، دستگیره رو به سمت پایین فشردم تا  راه برای ورود ایدن باز باشه. می‌تونستم حرف‌هایی که کامیار با باز و بسته کردنِ دهنش، قصد مخفی کردن‌شون رو داشت، حس کنم. اما بی‌توجه منتظر اومدن ایدن موندم. 

فعلا تنها چیزی که واسم مهم بود فهمیدن شرایطی بود که نمی‌تونستم درک کنم، درست بود من دشمن زیاد داشتم اما همیشه از پشت به دشمن‌هام می‌زدم، طوری که هیچ کدوم هیچ شناختی از من نداشتند و الان این همه اتفاق، اون هم تو خونه‌ی من طبیعی به نظر نمی‌اومد. 

- سلام پرنسس.

با بلند شدن صدای ایدن از چارچوب درب، از عالم فکر و خیال به بیرون پریدم و لبخندی ریز روی لبم نشوندم. دستِ کلفتی که به سمتم دراز شده بود رو  بین دستای ظریفم گرفتم که لبخند متقابل اون رو به همراه داشت.

- سلام ایدن، خوش اومدی‌.

سپس برای ورودش به داخل خودم رو کنار کشیدم، لبخندش عمیق تر شد و با کتونی های اسپرت سفید رنگش وارد خونه شد. 

به محض رویارویی با کامیار، نگاهِ هردوشون رنگ بی‌حسی گرفت‌. این‌که این دونفر هیچ جوره آبشون باهم‌تو یک جوی نمی‌رفت حقیقت محض بود. ایدن زودتر پیش قدم شد و بدون هیچ تغییری در فیسِ پوکرش، دستش رو به سمت کامیار دراز کرد.

کامیار مستقیم به چشم‌های آبی ایدن زل زد با مکثی، پوست سفید و کک و مک های رویِ گونه‌اش  رو وارسی کرد و در نهایت، با اخم‌هایی که هنوز ذره‌ای از آغوش هم بیرون نیومده بودند، دست ایدن رو فشرد.

نمی‌خواستم بیشتر از این روبه‌رو شدن‌شون با هم اذیت کننده باشه پس پیش قدم شدم‌و لب باز کردم:

- چرا ایستادید، بیاید بشینید.

اشاره‌ام به هردو نفر بود که کامیار زودتر قدم‌های بلندش رو به سمت مبل برداشت. ایدن هم با گذر چند ثانیه، دستش رو درونِ جیبِ شلوار آبی روشنش فرو کرد و به سمت مبل ها گام برداشت. 

قبل از نشستن، کاپشن نوک مدادیش رو مهمونِ دسته‌ی مبل کرد. من هم با تکون دادن سرم، به سمت صندلی راک مورد علاقم روونه شدم.

کشوندن صندلی تا نزدیکیِ مبل، بدون‌کمک اون دونفر که مشغول کاوش پایه‌های عسلی بودن، پنج دقیقه هم طول نکشید. روی صندلی نشستم که سرِ ایدن به سمت بالا حرکت کرد.

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شانزده

همون‌طور که تکونی به خودش می‌داد تا بیشتر از کامیار دوری کنه زیرلب گفت:

- خب درست تعریف کن ماریا؛ از کِی این اتفاقات افتاده؟

گوشِ کامیارهم با بلند شدن صدای ایدن تیز شده بود، هردونفر، هوشیارانه به من زل زده بودند تا کلامی از بین حصار لبام آزاد کنم. دردِ پام به تدریج به سمت کم شدن می‌رفت و این باعث شده بود بتونم راحت تر روی صندلی بشینم و با لحنی آشفته بگم:

- تقریبا یک مدتی بود که سینا هر غروب، راس ساعت شش از خونه بیرون می‌زد و دو ساعت بعد برمی‌گشت، فکر می‌کرد کسی متوجه نبودش نمی‌شه اما روزی دو نفر رو دنبالش فرستادم و بعد متوجه شدیم که برای شخصی نامعلوم خبر می‌بَره. 

نفسی گرفتم تا بتونم ادامه‌ی حرفم رو بزنم؛ همون‌موقع که دهن باز کردم تا حرف بزنم صدای زنگ گوشیم تویِ فضا پیچید.

با دست به موبایلی که روی عسلی روشن-خاموش می‌شد اشاره‌ای زدم که ایدن برای گرفتن گوشی به جلو خم شد، با لبخند ریز ازش تشکر کردم. وقتی گوشی به دستم رسید و چشمک زدن شماره‌ی حامد رو دیدم، ابروهام در هم تنیده شد.

- بگو.

لحنِ نسبتاً تندم از دید کامیار و ایدن دور نموند، حامد که انگار جای شلوغی رو برای تماس با من انتخاب کرده بود با صدای بلند گفت:

- خانم ما تونستیم سینا رو پیدا کنیم.

چشمام از هیجان کمی گرد شد و پوزخندی روی لبم نقش بست. چطور فکر کرده بودن  می‌تونن خیلی راحت آثار حماقتشون رو پاک کنند!

- صدام رو می‌شنوید؟ سینا کنارِ جویِ آبی نزدیک خارجِ شهر پیدا شده، انگار با گلوله کشته شده‌.

حسی که داشتم درست مثلِ کسی بود که تو خواب عمیقی فرو رفته و یک سطل پر از یخ روی سرش ریختند. عصبی، آشفته، مبهوت، تنها صفاتی بود که اون لحظه می‌شد درون صورتم حسش کرد.

- خانم، ما‌چیکار کنیم؟

صورتم درهم رفت، گوشی رو از گوشم فاصله دادم و با  تُن صدای آرومی لب زدم:

- برگردید خونه.

سپس بدون حرفِ اضافه‌ای به تماس پایان دادم. کامیار نگران و ایدن متفکر من رو وارسی کردند، دستی به پیشونیم کشیدم و با کشیدن شقیقه‌هام نالیدم:

- سینا رو مُرده‌پیدا کردند!

ایدن که تا حدودی از داستان باخبر بود زیاد تعجب نکرد اما کامیاری که از چیزی خبر نداشتن فوراً از جاش پرید با صدایی بلند گفت:

- یعنی چی؟

اتفاقات امروز رو به طور خلاصه براش توضیح دادم، از غیب شدن بادیگارد ها تا مرگ سینا، بدون حذف چیزِ مهمی، همه چی براش گفتم.

حالا نه تنها من، بلکه هر سه نفر اسیر دنیای فکر و خیال شده بودیم. کامیار چونه‌اش رو خاروند و نالید:

- باید بفهمیم کارِ کی بوده؛ کسی از هویتت خبر داره؟

سری به معنای 《نه》تکون دادم و ساعدم رو به پیشونیم چسبوندم. 

- یقینا کارِ کسی بوده که به سینا پول میداد تا جاسوسی بکنه. 

صدای ایدن‌نگاه جفتمون رو به سمتش چرخوند. پوفی از بین لبم خارج شد که ایدن ادامه داد:

- اون باز پیداش می‌شه، مطمئنم چیزی ازت می‌خواد که جاسوس برای در نظر گرفته.

حق با اون بود، ممکن بود باز اون فردِ مجهول پیداش بشه‌. کامیار هم در ادامه‌ی حرف ایدن با چشم‌هایی که کمی نگرانی درِش مشهود بود گفت:

- چند تا بادیگارد دیگه اضافه می‌کنم، خطرناکه فعلا.

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفده

اخمام درهم گره خورد،  هرچه تا الان می‌خوردم از همین بادیگارد هایی بود که این کامیار برام آورده بود، به همین خاطر با تر کردن لبم گفتم:

- این همه سال دفاع شخصی یاد نگرفتم که هزارتا بادیگارد دورم جمع بشه، نیاز به بادیگارد نیست.

می‌دونست یک دنده تر از این حرف‌هام که به حرف کسی گوش بدم به همین خاطر اون هم به تبعیت از من، اخمی مهمون ابروهاش کرد. ایدن که از مکالمه‌ی فارسی ما چیزی نفهمیده بود  حیرون، نگاهش رو بین جفتمون در گردش انداخت. 

- ایدن، می‌تونی مکالمات تلفنی این چند وقتِ سینا رو بفهمی؟

ایدن، دستی به چونه‌اش کشید و متفکر به چشم‌های منتظرم زل زد.‌ این بار نوبت دهن اون بود که پوفی آشفته ازش خارج بشه. بدون‌مکث از جاش پرید که بلند شدن‌من رو به همراه داشت.‌

تکونی ریز به دورس ساده مشکی رنگش داد و با تکون دادن سرش به نشونه‌‌ی تفهیم غرید:

- باشه، تلاشم رو می‌کنم. مواظب باشید، سعی کنید زیاد بیرون نرید.‌

لحنِ هشدارگونه‌اش کمی ته دلم رو خالی کرد ولی با فکر به این‌که من بیدی نبودم که با این باد ها به لرزه در بیام لبخندی ریز جای استرس حاکم بر هیکلم رو گرفت.

- توهم مواظب باش. منتظر خبرت می‌مونم، اگه چیزی شده خبرم‌کن.

انگشت شَست و اشاره‌اش رو به هم جفت کرد و چندین بار به نشونه‌ی 《باشه》روونه‌ی عقب و جلو کرد.

طولی نکشید که دیگه خبری از ایدن نبود، با خداحافظی‌ای ساده با من و نیم‌نگاه ریز به کامیار از خونه بیرون زده بود. کامیار هم بعد رفتن اون با فکری مغشوش به سمت اتاقش رفت و من رو با عالمی توهمات و خیال تنها گذاشت.

هنوز بادیگارد ها برنگشته بودن و این آشفته‌ام می‌کرد، تنها چیزی که نگرانش بودم رخ دادن یک مشکل جدید بود. برای لحظه‌ای جمله‌ی ایدن تو سرم اکو شد. 《باید بفهمیم‌کار کی بوده؛ کسی از هویتت خبر داره؟》

با فکر به این‌که کسی بدونه من‌کی هستم و برای چی به این‌جا اومدم لرز به تنم  می‌نشست. تکون های پی‌درپی‌ای که به صندلیم می‌دادم به یک باره ایستاد و چشم‌های بسته‌ی من به روشنایی سلام داد.‌

به سرعت سرجام نشستم، فکری که به ذهنم خطور کرده بود ربطی به افکار چند ثانیه پیشم نداشت که این نشونه‌ای برای اثبات بهم ریخته بودن مغزم بود اما فعلا این ها برام اهمیتی نداشت.

تنها افرادی که می‌تونستن در مهمونی دیشب شرکت‌کنند یا می‌بایست گروهی از مافیا‌ها، بادیگارد های جیمز و یا خدمتکار‌های اون باشن. پس کریسی که در اون‌جا قرار داشت می‌تونست کسی بین این سه دسته باشه. 

بشکنی رو هوا زدم و برای پیدا کردن گوشیم از جا پریدم. 

- تنها جایی که شماره گرفتن از یکی برای سوزوندن کامیار به‌دردت خورد این‌جا بود ماری.

با پیدا کردن گوشیم، نیشخندی زدم و فوراً از کانتک ها اسم کریس رو سرچ کردم که به طور ناگهانی انرژیم تحلیل رفت. درست مثلِ بیچاره‌ها، روی مبل وِلو شدم و زیرلب نالیدم:

- فکر کنم فقط شمارگیری کردم، ذخیره نکردم!

لعنتی به خودم فرستادم، حالا که لامپ چشمک زن ذهنم رو به خاموشی می‌رفت دلم می‌خواست به اتاقم برم و کمی استراحت کنم، به اندازه کافی از دیروز تا به الان فکر ها داغونم‌کرده بود.‌

همون‌طور که از جام بلند می‌شدم تا لنگان-لنگان به سمت پله ها گام بردارم آهسته، لب زدم:

- یهو مثل جن پشت سرم نازل شد و سکتم داد، حالا هم که شماره‌اش رو سیو نکردم و بازم از دستش رو به سکته‌ام، خروس بی‌محل!

با گذاشتن پای سالمم روی اولین پله، حس کردم مغزم قفل کرد، لحظه‌ای شماره گرفتنم از کریس مثل فیلمی از جلوی چشمم گذشت و در نهایت 《هین》ای از لبام بیرون زد، چشم‌های گرد شده‌ام رو روی صفحه‌ی گوشیم متمرکز کردم و این بار 《خروس بی‌محل》رو جستجو کردم، با دیدن اسمی که بالا اومد با شوق دست‌ِ خالی‌ام رو جلوی دهنم قرار دادم و به سرعت از پله ها بالا رفتم تا بتونم‌تو اتاقم باهاش حرف بزنم. 

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هجده

به محض بستن درب اتاق پشت سرم نفس حبس شده‌ام رو آزاد کردم  و روی اسم  با انگشت شستم لمس کردم. روی تخت ولو شدم و بی‌اختیار بالشتک رو بین پاهام حبس کردم. بعد از سه بوق صدای خواب‌آلود کریس تو گوشم پیچید:

- بله؟

آب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به ساعت دیواری دایره‌ای اتاقم انداختم. تا سه عصر خواب بود؟

- کریس؟ من ماریام!

توقع داشتم همون اول با معرفی اسمم من رو بشناسه اما برخلاف تصوری که داشتم با صدایی آروم تر از قبل گفت:

- ماریا کیه؟

اخم‌هام درهم گره خوردند و دندون‌هام روی هم فشرده شدند، این‌طوری اون شب ادعا می‌کرد از من خوشش اومده؟

- فکر کنم نباید زنگ می‌ ‌زدم شب مهمونی چیزهای مسخره زیاد گفته می‌شه.

سپس گوشی رو از گوشم فاصله دادم تا به تماس پایان بدم اما لحن تند و صدای بلندش مانعم شد.

- صبرکن؛ یادم اومد،  عزیزم خواب بودم حواسم  نبود.

دهن‌کجی کردم و گوشی  رو به جای اولش برگردوندم، با لحنی مظلومانه که مصنوعی بودن  رو زیاد درک می‌کردم گفتم:

- آره، داشتم ناراحت می‌شدم که من رو نشناختی!

پوزخندی با اتمام جمله‌ام روی لبم نشست و با یک دست، موهای ریخته شده روی چشمم رو به بالا فرستادم.

- خوبی؟ خوشحالم بهم زنگ زدی.

واقعا لحنش برام حالت تهوع آور بود؛ سعی کردم بازهم با ناز حرف بزنم درحالی که شک داشتم خوب از پسش براومده باشم.

- خوبم، دلم می‌خواست باهات حرف بزنم. خودت خوبی؟

این حرف‌های کلیشه‌ای برای شروع نقشه‌ام واجب بود و این کلافه‌ام می‌کرد. کمی بیشتر از قبل با کریس گرم گرفتم باید هرطور بود بهش نزدیک می‌شدم، پس راهی جزء این نداشتم.

- من که عالی‌ام؛ دیشب خیلی زود رفتی دوست داشتم بیشتر باهم صحبت کنیم.

چشم‌های بی‌حسم رو، روی هم فشردم تا بتونم چرندیاتی که از دهنش بیرون میاد رو بدون حرص خوردن هضم ‌کنم. تکونی به بدن خشک شده‌ام دادم و برای دراز کشیدن بالشت سفید رنگ رو به جای اولش برگردوندم.

- یک مشکلی پیش اومد که باید زود می‌رفتم؛ می‌تونیم هم دیگه رو ببینیم؟

مکثی کرد که به مزاحم خوش نیومد؛ به سمت دیواری که تختم بهش متصل شده بود چرخیدم و گوشی رو بیشتر از قبل به گوشم فشردم.

- بسیار خب؛ کجا؟

کج خندی زدم و با گفتن《بهت خبر میدم عزیزم》 باهاش خداحافظی کردم. حالا داشت یک سری چیزهایی که خراب شده بود با آوردن جایگزین درست می‌شد.

لبخندم گسترش پیدا کرد و به خنده‌های ریز تغییر رویه داد. حالا می‌تونستم با خیال راحت بخوابم و قبل خواب خودم رو برای به دام انداختن کریس آماده کنم. برای رسیدن به اون حاضر بودم به هر ریسمانی چنگ بزنم، هیچی مهم نبود!

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزده

صبح روز بعد، تو یک کافه‌ی متروکه‌ی پایین شهر با کریس قرار گذاشتم، نه باید می‌فهمید کجا زندگی می‌کنم پس ناچار بودم جاهای پرت باهاش ملاقات داشته باشم، اطمینان داشتم از طریق اون می‌تونم وارد باند بشم.

سرزنده تر از روزهای قبل، شلوار لگ مشکی‌ای به پا کردم و با پالتوی سرخابی رنگ خودم رو پوشوندم. برفی که از صبح زود شروع به باریدن کرده بود ناچارم کرد کلاهِ پشمی مشکی رنگی روی موهای آبیم بِنشونم.

به ساعت دیواری اتاق چشم دوختم که عقربه‌ی کوچیک تر مشغول قدم برداشتن در راستای عدد ده بود. خمیازه‌ای کشیدم و برای آرایش کردن، روی صندلی مخصوص میز آرایشم نشستم.

کرم پودرم رو صورتم مالیدم که همون موقع تقه‌ای به درب اتاق وارد شد. پوفی کلافه از بین لب‌هام خارج شد و حرصی، غریدم:

- بیاتو!

هروقت که می‌خواستم با خیال راحت آرایش کنم، آسمون دهن باز می‌کرد و کامیار رو تو اتاق من می‌انداخت. کامیاری که لیوانی آب میوه تویِ دستش جولان می‌داد بین چهارچوب دربِ نیمه باز ایستاد و گفت:

- باید کسی رو بهت نشون بدم.

ابروهام بالا پریدند و چنگی به بیوتی‌بلندِرم زدم، همون‌طور که کرم پودر رو،  روی صورتم پخش می‌کردم نالیدم:

-  کی؟

خودش رو از بین چهارچوب درب بیرون کشید و به سمت تختم قدم برداشت. روی تخت نشست و گفت:

- صبر می‌کنم آرایشت تموم‌ بشه باهم بریم ببینیمش.

شونه‌ای بالا انداختم و با ریمل مژه‌هام رو کشیده تر کردم. وقت چندانی برای آرایش کامل نداشتم پس با رژ صورتی رنگی به آرایشم پایان دادم.

از پشت میز بلند شدم و گوشواره های حلقه‌ای درشتم رو تویِ گوشم انداختم، با برداشتن گوشی و کیفِ پولم، مقابلِ کامیاری که از سرتاپا آنالیزم می‌کرد ایستادم. بی‌رمق، از بین دندون‌های فشرده شده‌ام گفتم:

- بریم بیرون، من‌کار دارم باید برم.

چشم از لباس‌های تنم برداشت و به صورتم زل زد. همون‌طور که رکابی طوسی رنگش رو مرتب می‌کرد از جا پرید و به درب خروجی اشاره زد.

- خیله خب بریم.

برای خروج از اتاق پیش‌قدم شدم و دستگیره‌ی درب رو برای باز شدن کامل دربِ نیمه بازکشیدم. شونه به شونه‌ی هم از پله ها پایین رفتیم و وارد سالن اصلی شدیم. با دیدن چند زن سفید پوش که دامن های مشکی کوتاه و پیراهن های سفید دکمه‌دارِشون تنها وجه شباهتشون بود، ابروهام بالا پریدند.

- این‌ها، کین؟!

صاف کردن گلوی کامیار باعث شد نگاهم رو از اون سه-چهار نفر بگیرم و به نیم‌رخش چشم بدوزم. وقتی دیدم حرفی از بین لباش بیرون نمیاد، با آشفتگی غریدم:

- نشنیدی؟

لبش رو کج کرد و دست به سینه ایستاد. با تر کردن لایه‌ای از لبش گفت:

-  خدمت‌کارهای خونه‌هستن، از این به بعد اگه کاری داشتی این‌ها انجام میدن.

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست

به صورت‌‌هاشون نیم‌نگاهی انداختم، نیش‌خندی زدم و دستم رو به  پشتم هدایت کردم. قدم‌های آرومی به سمتشون برداشتم که انعکاس صدای قدم‌هام تویِ خونه‌ی ساکت پیچید. 

- خدمت‌کار‌، جالبه.

زیرچشمی به کامیاری که مغرورانه من رو آنالیز می‌کرد نگاهی انداختم و نیشخندم عمیق تر شد. چهره‌هاشون به اروپایی‌ها می‌خورد برای همین دل رو به دریا زدم و به فارسی غریدم:

- نیاز به خدمت‌کار نیست. 

سپس دست‌های مشت‌شده‌ام رو به سمتش گرفتم و با لحنی که کنترلِ فریادش دست من نبود نجوا کردم:

- با این‌همه اتفاقاتی که این روزها افتاده می‌ری خدمت‌کار خارجی میاری؟ واقعا دیوونه‌ای یا فکر کردی هنوز همون دوتا نوجوون احمقیم؟

درهم رفتن‌اخم‌هاش هم نتونست از خشمَم کم کنه. تو این شرایط تنها چیزی که نمی‌تونستم قبول کنم کسانی بود که ازشون شناختی نداشتم. همون سینا به اندازه‌ی کافی بس بود.

- سینا رو هم تو پیدا کردی به عنوان بادیگارد که این بلاها سرمون اومد. 

سپس به انگلیسی، طوری که اون چهار نفر هم بفهمن از لای  دندون‌هام غریدم:

- نیاز به خدمت‌کار نیست. کامیارجان به‌خاطر وقتی که ازشون تلف شده هرچی می‌خوان بهشون بده.

بعد، نگاهِ تیزی به چهره‌ی درهمش انداختم و به سمت خروجی پاتند کردم.  عصبانی بودنم از کار‌های یکهویی کامیار رو با ضربه‌زدن به زمین سفتِ حیاط خالی کردم و راهی ماشینی که از قبل آماده شده بود، شدم.

این‌بار خبری از حامد نبود، تنها سبحان با مردی سیاه پوست با موهای کم حجم فِر، کنار ماشین ایستاده بودند. 

به هیکلِ درشت مردی نگاهی انداختم و رو به سبحان لب زدم:

- حامد کجاست؟

دست‌به سینه ایستاد و با صدایی  سردیش لرزی تنم انداخته بود غرید:

- داره بادیگاردهارو بررسی می‌کنه. امروز ما شما رو می‌بریم.

سری تکون دادم و قبل از این‌که حرکتی به خودشون بدن دربِ عقب ماشین رو باز کردم. روی صندلی جاخوش کردم که به تبعیت من هردونفر سوار ماشین شدند.

باصدای پیامکِ گوشیم نگاهِ سبحان از آینه‌ی وسط ماشین بهم‌برخورد کرد، اخمی کردم و رمز گوشیم رو زدم. با دیدن پیام کریس لبخندی ریز روی لبم نشست.

- تو کافه ردلاین منتظرتم بیبی!

نگاهِ بشاشم رو به بالا آوردم و فوراً غریدم:

- برو کافه‌ردلاین.

سبحان، ماشین رو استارت زد و از حیاط بیرون رفت.  همین که با کریس قرار گذاشته بودم من رو به نقشه‌ام نزدیک تر می‌کرد. کریس قطعا جزوی از اون احمق‌ها بود که وقتی به چنگم در می‌اومد می‌تونستم به جیمز نزدیک بشم و بعد اون به کسی که می‌خواستم برسم.

ان‌قدر فکرم درگیر بود که بارش بارون رو نفهمیدم. به شیشه‌ای که از بیرون قطرات بارون روش جولان می‌داد و از درون گرم بود سر چسبوندم و زیرلب نالیدم:

- بخیر می‌گذره، باید بخیر بگذره!

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و یک

***

با پاهام روی زمین سرامیک شده‌ی زیر پاهام ضرب گرفتم و نگاهم رو دورِ محوطه‌ی کافه چرخوندم. به ساعتِ ایستاده‌ی کنارِ ورودی نگاه کردم و پوفی از بین لب‌هام بیرون زد. این‌که پونزده دقیقه دیر کرده بود آشفته‌ام می‌کرد.

از این‌که تو چنین‌کافه‌ی جمع و جور و کوچیکی قرار گذاشته بود کمی خشنود بودم. تنها در انتهای کافه مردی تنها پشت به من نشسته بود و خبری از افراد دیگه نبود. به ماشین حامد که درست روبه‌روی کافه پارک شده بود نگاهی انداختم که صدایی من رو به خودم اورد.

- چی می‌خورین بیارم براتون؟

به دختری کم سن که با ستِ سفید مشکی گارسون‌ها مقابلم ایستاده بود چشم دوختم که از سنگین‌نگاهم معذب شد و دستی به موهای بلوند دم اسبی بسته‌اش کشید.

- یک فنجون قهوه.

سری تکون داد و نگاهِ آبیِ بلوریش رو ازم سلب کرد. سرم رو، روی میزِ قهوه‌ای رنگ گذاشتم و پلک‌هام رو به هم فشردم. حرف‌هایی که قبل از پیاده شدنم از سبحان شنیدم تو گوشم زنگ زد.

- ما از این‌جا مراقبیم، فقط اگه یک مورد مشکوک دیدید خودتون رو بردارید و فرار کنید.

نیشخندی روی لبم نشست و ابروهام بالا پرید. ان‌قدر از نظر این احمق‌ها ترسو به نظر می‌اومدم؟ فکر کردن چون تو بالاشهرِ این شهر هستم و خونه‌ای اندازه‌ی قصر دارم باید تو لونه موش قایم بشم؟ چه می‌دونستند وقتی من ایران بودم چی کشیدم‌تا به این‌جا رسیدم؟

- ماریا!

صدای آشنایی که شنیدم دیده‌ام رو باز کرد. سرم رو از میز بلند کردم و به کریسی که بین پالتوی پشمیِ سفید رنگ و شلوار پارچه‌ای مشکی اسیر بود چشم دوختم.

لبخندی که روی لبش بود حالم رو به‌هم می‌زد اما ناچار به تحمل بودم پس من هم لبخندی کج روی لبم نشوندم و با لحنی شوخ که از من بعید بود غریدم:

- بیست دقیقه تاخیر!

با خنده، صندلیِ چوبی قهوه‌ای رنگ رو به عقب کشید و پشت میز دایره‌ای شکل جا‌گرفت. دستش رو، روی سطح میز قلاب کرد و گفت:

- ماشینم خراب شده بود با تاکسی اومدم.

با ناز خندیدم و دستی که روی ران پای راستم قرار داشت رو مشت کردم. نگاهش برای لحظه‌ای از روی صورتم برداشته نمی‌شد که برای من فقط کلافگی به همراه داشت.

- از دیدنت خوشحال شدم عزیزم، منتظر تماست بودم.

با اومدن گارسون به سمتم و گذاشتن قهوه روی میز، نشد جوابِ کریس رو بدم اون‌هم‌از فرصت به وجود اومده استفاده کرد و سفارشِ آب پرتقالی برای خودش داد.

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و دو

دوست داشتم همون اول برم سراغ اصلِ مطلب اما ناچاراً منتظر موندم تا کریس رشته‌ی کلام رو به دست بگیره. به محض بلند شدن صداش نگاهم رو از روی گلدون کوچیک وسط میز برداشتم و بهش زل زدم.


- اون‌شب تو اون مهمونی برای چی بودی؟
ابروهام بالاپرید؛ انتظار نداشتم به این زودی چنین سوالی رو بپرسه‌اما شوکه هم نشدم.

با لبخند نگاهم رو از نگاهش برداشتم و در کمال خونسردی فنجونِ قهوه‌ام رو بین دست‌هام اسیر کردم.


- سرِ یک بازی شرط‌بندی با گروهِ مافیایی آشنا شدم و دیشب هم اومدم تا ببینم اوضاع از چه قراره. از کجا معلوم شاید من هم گاد فادر شدم!


سپس چشمکی بهش زدم که نگاهِ ماتِش رو به همراه داشت. وقتی شروع به خوردن جرئه‌ای از قهوه‌ام کردم، صدای خنده‌اش تویِ فضای ساکت کافه پیچید.


- که این‌طور، پس شرط بندی می‌کردی.


شونه‌ای بالا انداختم و دستمالی که کنارِ فنجونم قرار داشت رو به لبم زدم.
- تو، تو اون مهمونی چیکار می‌کردی؟
نگاهش برای یک ثانیه ترسید که از چشم‌های تیز من دور نموند اما در به سرعت خونسردی‌اش رو به دست آوردید و با برداشتن لیوانِ پایه‌بلند آب پرتقالش گفت:


-‌ جیمز یکی از اقوامَمه، من تازه از امریکا برگشتم برای همین مهمونِ اون خونه بودم.
با این‌که یک کلمه‌از حرف‌هاش رو باور نکرده بودم سری تکون دادم و با ورچیده کردن لبم گفتم:


- جداً؟ من که به راحتی نمی‌تونم به هر مهمونی‌ای برم، اون‌‌شب واقعا بهم خوش گذشت.


کمی بهم نگاه کرد، بعد از گذرِ مدت زمانِ کوتاهی لب روی هم فشرد و آب پرتقالش رو یک نفس سرکشید.
- فردا شب من به یک مهمونی دعوتم، می‌خوای با من بیای؟


چشم‌هام برق زدند. منتظرِ همین فرصت بودم، از جام بلند شدم و با لبخندی ریز نالیدم:
- اگه برنامه‌ای نداشتم بهت خبر می‌دم، ممنون بابتِ دعوَتِت! باید برم، خداحافظ.


نگاهِ متعجبش به گسترش لبخندم اضافه کرد.‌ بدون شنیدن خداحافظی از زبونش به سمت دربِ شیشه‌ای کافه قدم برداشتم و ازش بیرون زدم. به آسمونِ تیره که قطرات بارون ازش سرازیر شده بود چشم دوختم و بی‌توجه به ماشینِ مشکی اون سمت خیابون، بوتین های مشکی رنگ پاشنه بلندم رو، روی زمین خیس کوبوندم.


- صبر کن؛ هی، ماریا!
صدای کریس که از پشت سرم بلند شده بود ابروهام رو بالا انداخت. دستم رو به جیبِ پالتوم سپردم و با چرخیدن روی پنجه‌ی پاهام به سمتش برگشتم.‌
- کجا داری میری؟ صبر کن برسونمت خونه.
به خیابونی که چندین ماشین اطرافش پارک شده بود نیم‌نگاهی انداختم و گفتم:
- تو که ماشین نداری!


دستی لای موهاش کشید و خندید که ردیف دندون‌های یک دست سفیدش رو به رخم کشید.
- خب حداقلِ تا یک جایی رو باهم می‌ریم.
پوفی‌ نامحسوس ازبین لبم خارج شد و لبخندی چندش‌وارانه مهمونش کردم. همین مونده بود که با این به خونه برمی‌گشتم!


زبون به لب پایینم کشیدم و سری تکون دادم‌که لبخند عریض اون رو به همراه داشت.‌
سپس شونه به شونه‌ی هم روی خیابون های خیس قدم برداشتیم..

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و سه

برای منحرف کردن کریس از مسیر خونه‌ام سمت پایین تر محله‌ای که می‌شناختم همراهیش کردم. اون به هیچ وجه نباید می‌فهمید من‌کجا زندگی می‌کنم.

- پدر و مادرت با تو زندگی می‌کنن؟

سری که پایین انداخته بودم تا با نگاهِ رو مخش چشم تو چشم نشم رو به بالا هدایت کردم و با چین دادن به پیشونیِ تقریبا بلندم گفتم:

- نه، اون‌ها تو کشور خودشون زندگی می‌کنن، من‌مهاجرت کردم.

ابروهاش بالا پرید و برای لحظه‌ای قدم برداشتن رو بیخیال شد.

- واو، فکر می‌کردم اون‌ها هم تو کانادا باشن.

لبم رو کج کردم تا بلکه شکل لبخند بگیره اما دیگه لبخند زدن برای این مرد برام سخت بود.

- نه، من از ایران به این‌جا اومدم. 

سری به نشونه‌ی تفهیم تکون داد و مجدد به راهمون ادامه دادیم‌. هیچ‌کس زیرِ این بارون که هرلحظه شدت می‌گرفت زیرِ آسمون مستقر نمی‌شد به جز ما دونفری که یکیمون خر مغزش رو گاز گرفته بود و یکی دیگه با لبخندی رو مخ، سعی داشت خودش رو تو دل پسرِ کنارش جا کنه.

توهمین فکر‌ها بودم‌که صدای زنگ‌گوشی‌ای توی خیابون خلوت مقابلم اِکو شد. دستی به جیبم کشیدم و وقتی مطمئن شدم گوشیِ من نیست به بهونه‌ی نگاه کردن به کریس، چشمم رو به عقب چرخوندم که ماشین مشکی حامد، ناخواسته باعث خروج نفس عمیقی از بین لبم شد. 

- بله؟

صدای کریس مانع از این شد تا بیشتر به اون ماشین زل بزنم، نگاهم رو به سمت صورتش انتقال دادم‌که با چهره‌ی درهم رفته استپ کرده بود و به صحبت‌های فرد پشت خط گوش می‌داد.

- چی؟ امکان نداره، اون قرار نبود برگرده!

جمله‌ی آخر رو چنان بلند فریاد زد که ریختن آب دهنش روی زمین رو با چشم‌های خودم شاهد بودم. ابروهام هم دیگه رو به آغوش کشیدند، از این‌که کسی جلوی من صداش رو بندازه روی سرش، متنفر بودم.

 - الان برمی‌گردم، لطفا به جیمز بگو کاری نکنه.

سپس بدون زدن حرف اضافه‌ای، موبایل رو از گوشش فاصله داد و مضطرب، چنگی به شلوارش زد.‌

- چیزی شده؟

سعی کردم صدام حیرون و پراز استرس به نظر بیاد که انگار موفق شدم، چون کریس نگاهی ریز بهم انداخت و با قدمی کوتاه بهم نزدیک شد. تره‌ای از موهام که روی صورتم افتاده بود رو به پشت گوشم حیاط کرد که حالم رو به هم  زد. از هرکس که به اون عوضی ها مرتبت بود نفرت داشتم!

- چیزی نیست عزیزم، فقط من باید برگردم خونه. وقتی رسیدم حتما بهت زنگ می‌زنم تا باهم صحبت کنیم.

از طرفی خوشحال بودم که قرار بود از شرِش خلاص بشم اما یک چیزی برام این وسط مشکوک بود. دوست داشتم بدونم‌کی قرار نبود برگرده که ان‌قدر کریس رو کلافه کرده، هرچیزی که به جیمز و اون خونه مربوط بود می‌تونست بهترین سرنخ ها برای من باشه. 

برای این‌که فاصله‌اش رو با خودم بیشتر کنم قدمی به عقب برداشتم و با لبخندی که دیگه داشتم تو زدنش حرفه‌ای می‌شدم غریدم:

- اشکال نداره عزیزم، زودتر برگرد و حتما باهام تماس بگیر.

لبخندی چاشنی لبش کرد و به مهابا راهش رو از راهم جدا کرد. به محض محو شدنش از جلوی چشمم دیگه خبری از اون لبخند‌های گاه بی‌گاه نبود. بعد از چند دقیقه‌که از رفتن‌کریس مطمئن شدم، سبحان جلوی پاهام ترمز کرد.

درب سمت شاگرد رو باز کردم و به محض نشستم شاهدِ شنیدن صدای آشفته‌ی سبحان شدم.

- چراگوشیتون رو جواب نمی‌دید؟

 

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...