• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان رسم| SARAM کاربر انجمن نودهشتیا


پروا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 • به نام خداوند قلم •

 

نام :  رسم

نویسنده:  سآرام

ژانر: پلیسی، جنایی، اجتماعی 

هدف:  افزایش قلم

جلد اول   مجموعه «او زنده است »

جلد دوم این مجموعه رمان جامعه ستیز است. این رمان، هیچ ارتباطی با جلد دوم این مجموعه ندارد و تنها در شخصیت‌های اصلی مشترک هستند. 

خلاصه: 

پلیس کم‌تجربه‌ای، به پرونده‌ای پیچیده بر می‌خورد. پرونده‌ای که برای او نبوده است و اما خوی کنجکاوش، او را وارد بازی می‌کند که مهره‌های بزرگش در جایی دیگر، به این بازی تماشاگر هستند. رسم روزگار است که نخبگان را به جایی دور می‌کشاند و یا هوشمندی آن دست‌های پشت پرده است! 

مقدمه:

اضافه خواهد شد

سخن نویسنده: تمام شخصیت‌ها و مکان‌ها زاده‌ی ذهن من هست و هرگونه شباهتی بر حساب اتفاق است. پیشنهاد می‌شود ابتدا جلد اول و سپس جلد دوم را بخوانید

@ زری گل🌻   ((وابسته به تعطیلات نودهشتیا))

 

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید.

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یکم

صدای شکستن قلنج انگشتان جلادش به گوشش رسید. لرزی که مهمان دندان‌های مرواریدی‌اش شده بود، کاملاً مشهود بود. جویباری از خون داغ بدنش، از کناره شقیقه‌اش جاری بود. لامپ زرد بالای سرش، هر چند دقیقه یک‌بار، اتصالی می‌کرد و بر وحشت لحظات می‌افزود. قطرات لوله‌ی ترکیده، بر روی سطل فلزی می‌چکید و نوای گوش‌خراشی ایجاد می‌کرد.

کمی دست‌های بسته با طنابش را به پشت صندلی فلزی کشید بلکن طناب در اثر اصطکاک ایجاد شده، پاره شود اما امیدش واهی بود و حرکت دستانش با حضور فردی درشت هیکل در مقابل چشمانش، متوقف شد. با دیدن آن ابهت، آب دهانش را با صدا بلعید و به دلیل بسته بودن دهانش، صدای نامفهومی از میان لب‌هایش خارج شد. با دیدن شوکر الکتریکی در میان دست جلاد، قطره‌ی اشکی از میان پلک‌هایش بر روی گونه‌ی زخمی‌اش جاری شد.

در دو قدمی مرگ بود و آن که مقابلش با قامت راست ایستاده بود، فرشته‌ی مرگ بی‌رحمی بود که برایش تفاوتی نداشت جنازه چه کسی را باید تحویل رئیسش دهد. صدای جریان الکتریکی شوکر، به گوشش رسید و سلول‌های تنش را لرزاند. با برخورد شوکر با زخم چاقوی روی پهلو‌یش، مانند بیدی در باد لرزید و بی‌هوش بر روی صندلی رها شد.

چشم‌های بینایی که او را از دور تماشا می کردند، با دیدن حالش، غرق در شادی شدند. هرگز نبود کسی خبرچین‌اش را پیش دشمنش بکند و جان سالم از شکنجه‌هایش بدر ببرد. هرکس این چنین راهی را در پیش گرفته است، در نهایت جنازه‌ی غرق در خونش، در حیاط پشت خانه، زیر خروار‌ها خاک می‌رود.

پوزخندی که بر روی لب‌هایش نشسته بود را با نوشیدن قهوه‌ی یخ زده‌اش پاک کرد. دستش را که زیر دستکش‌ چرم مشکی رنگی پنهان شده بود، بالا برد و خطاب به جلادش سری تکان داد. جلاد سری تکان داد و قدمی عقب رفت و با برداشتن وسایل شکنجه‌اش، از اتاقک زیر شیروانی خارج شد. سری به طرفین تکان داد و زیر لب شروع به سرزنش فرد بی‌هوش روبه‌رویش کرد. 

- احمق بودی! موقعیتی که تو داشتی رو هرکس توی دستگاه من آرزوش رو داشت. می‌خوام قانون شکنی کنم و بهت اجازه بدم از علاقه من نسبت به خودت سواستفاده کنی! 

از جای خود برخاست و مقابل جسم بی‌جان و خونین ایستاد. با اشاره به دست راست خود، سطل آبی یخ، بر روی فرد بی‌هوش ریخته شد و حاصلش شد دو چشم دریایی خیس و لرزان! چانه‌ی او را در میان انگشتانش گرفت و با قدرت فشرد و با لذت به درد کشیدن او خیره شد. در نهایت این زجر دادن‌ها بالاخره زبان باز کرد و شروع به حرف زدن کرد.

- بی‌معرفتی کردی! دردی که تو توی این بیست روز کشیدی رو، من همون شب، توی قلبم حس کردم. خیانت بد ترین درده رفیق! می‌خوام تابو شکنی کنم. می‌خوام برای اولین بار رحم به خرج بدم و بزارم چیزی که به دشمنم دادی رو ازش پس بگیری! از پسش بر میای؟ 

با نفرت در چشمان او خیره شد و سرش را به طرفین تکان داد. حالا که توبه کرده بود دلش نمی‌خواست قبل از مرگ به راهی کشیده شود که نتیجه‌ای جز تباهی برایش به دنبال نداشت. حالا که قلبش سر خم کرده بود در برابر خواسته‌های عقلی‌اش حتی اگه بداند نتیجه کارش مرگ است، دیگر جوانان مملکتش را راهی خانه‌ی عزرائیل نمی‌کند. هرگز! 

سرش از شدت سیلی که مهمان گونه‌ی کبود و زخمی‌اش شده بود، به یک سمت مایل شد. با روان شدن مایع داغی از گوشش، به گمان رسید که شنوایی‌اش را از دست داده است. لبخندی کوتاه مهمان آب‌های خشکیده‌اش شد هرچند که آن لبخند زیر چسب پهن ماسید. 

با سر اشاره به او کرد و از اتاق بیرون رفت. زیر لب خدا را صدا می‌‌زد و بابت گناهان فراوانش طلب بخشش می‌کرد. هرچند گناهانش آن‌قدر زیاد بود که جای بخششی باقی نمی‌ماند اما آدمیزاد است و در لحظه‌ای که بداند چیزی به بدبختی‌‌اش نمانده است به هر ریسمانی چنگ می‌زند. بعد از دقایقی جلاد به دیدنش آمد و این بار، در دستش اسلحه‌ای سیاه رنگ خودنمایی می‌کرد.

حال که با خود می‌اندیشید قبول کردن پیشنهاد او، کار اشتباهی نبود اما دیگر فرصتی نمانده بود تا از او بخواهد جانش را ببخشد. جلاد لوله‌ی تفنگ را مقابل پیشانی‌ پر جوشش قرار داد و با رها کردن تیری طلایی به سمت او، به زندگی‌ سراسر آلودگی‌اش پایان داد.

 

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 9
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

*** 

پلیس جوان، درحالی که دستش را سایبان چشمان مشکی‌اش کرده بود، کنار مافوق خود قدم بر می‌داشت و به توضیحاتش گوش می‌داد. مقابل جنازه‌ی زخمی ایستادند. آنقدر صورتش در زیر ضربات پتک و یا چکش قرار گرفته بود که هیچ چهره‌‌ای از او شناسایی نمی‌شد. دسته‌ای از موهای بلوند کوتاهش، در زیر خون قراره گرفته بود. با دیدن آن صحنه دلش آشوب شد و احساس تهوع گریبانش را گرفت. جوان بود و دیدن این صحنه‌ها برایش تازگی داشت. پوست گندمی‌اش، به سفیدی گرایید و ابرو‌های کلفت مشکی‌اش درهم گره خورد. سرگرد محمد رحمتی همان‌طور که یک چشمش به جنازه بود، چشم دیگرش به زیر دستش بود که در پریشانی غرق شده بود. 

بوی متعفن جنازه نشان می‌داد که از مرگش مدت زیادی گذشته است که البته گرمای تابستانی مزید بر علت شده بود. صدای توضیحات مسئول پزشکی قانونی، در میان صدای ماشین‌هایی که از بزرگراه عبور می کردند گم شد. پلیس جوان، قدمی از جنازه و جمعیت دور شد و نگاهی به اطراف انداخت. تنها ردی از خون بر روی نخاله‌های ساختمانی جای گرفته بود. خونی که بدون شک متعلق به مقتول بود و اما این‌که از چند متر آن طرف‌تر شروع شده بود، شک برانگیز بود. 

زانو‌هایش را خم کرد و بر روی دو زانو خم شد. تکه‌ای کوچک از نخاله‌ها را که با خون مقتول مزین شده بود، را میان انگشتان پوشیده با دستکشش نگه داشت. آن را کمی در دستش چرخاند و سپس با بیرون کشیدن زیپ‌کیپی از جیب شلوارش، آن را در پلاستیک انداخت. خواست به سمت مافوقش قدم بردارد اما چشمش با شئ‌ای خونین در دورتر برخورد کرد. لب‌های متوسطش را بهم دوخت و به سمت جسم خونین رفت. گردن‌بندی از جنس نقره آغشته به خون سرخ، بر روی زمین افتاده بود. 

خم شد و گردن‌بند را در میان انگشتانش گرفت. خون روی آن خشک شده بود. ضامن کوچک کنارش توجه‌ی او را جلب کرد. ضامن را فشرد و بخشی از گردن‌بند بالا رفت و تصویر دختری بچه‌ای پدیدار شد. چشمان دریایی دختر غوطه‌ور در شادی و لبخندی شیرین روی‌ لب‌های دختر نشسته بود. دستش دور گردن کسی حلقه شده بود و اما متأسفانه تصویر آن فرد بریده شده بود.

گردن‌بند را بست و همراه با آن به سوی محمد رفت. باید آن‌چه را که یافته بود تحویل مافوقش می‌داد. 

- قربان، فکر کنم این مربوط به مقتول بشه! 

محمد گردنبند را از دستش گرفت و نگاهی به آن انداخت. آن فرد چه کسی بود و چه نسبتی با مقتول و دخترک زیباروی داشت. 

- سروان مصطفوی، همراه جنازه برو و تا عصر گزارش رو برام بیار! 

راستین« چشم» ای گفت و شانه به شانه‌ی سپند، به سمت پژوی نقره‌ای سپند رفتند. آفتاب به فرق سرش می‌تابید و پیاز بسیاری از موهای مشکی‌اش در اثر شدت آفتاب، از بین رفته بود. سپند دکتری که به تازگی پا بر عرصه‌ی سی‌ و پنج سالگی نهاده بود و مدت زیادی بود که راستین مصطفوی، سروان جوان ما را می‌شناخت. 

شخصیت کنجکاو و باهوش راستین، سبب شده بود تا با سن کم، وارد دایره‌ای جنایی شود اما تجربه‌ی کمش دلیلی برای از دست دادن پرونده‌های مهم بود. آن‌قدر در دنیای فکر و خیال غرق شده بود که وقتی مقابل ساختمان پنج طبقه پزشکی قانونی ایستادند، شوکه شد. کمربندش را باز کرد و با بر آسفالت پارکینگ نهاد. باد خنکی با پوست گندمی‌اش برخورد کرد و لبخندی کمرنگ بر روی چهره‌اش پدیدار شد. یک دستش را در جیبش فرو برد و از گوشه‌ی چشم به سپند که با جعبه‌ای از شواهد پشتش قدم بر می‌داشت، انداخت. 

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 5
  • هاها 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

بعد از ده قدم به درب ورودی از سمت پارکینگ رسیدند. درب اتوماتیک، به صورت خودکار کنار رفت و هم قدم با یک‌دیگر وارد طبقه‌ی اول شدند. اقشار مختلفی از جامعه در گوشه‌های سالن بزرگ نشسته بودند. در گوشه‌ای، زنانی که گونه‌هایشان خیس از اشک و در چشمانشان نفرت جاری بود و کبودی‌ها و شکستگی‌های زیادی بر روی بدنشان وجود داشت، نشسته بودند. در گوشه‌ای دیگر، پسری جوان پهلوی باندپیچش را در دست می‌فشرد و منتظر نوبتش بود. در جایی دیگر دخترک کم سنی گربه می‌کرد و خود را از نگاه‌های پر غضب پدرش پنهان می‌کرد. هرکس در گوشه‌ی این سالن، در درد خودش غرق شده بود و به عاقبت خود می‌اندیشید.

 سپند و راستین به سمت آسانسور رفتند و سوار آسانسور شدند. انگشت بر روی دکمه‌ی عدد پنج نشست و آن را فشرد و در دنباله‌اش رمز ورودی را وارد کرد. هم‌زمان با آن که آسانسور با سرعت و آهنگی ملایم به سمت بالا می‌رفت، راستین در دل متنی که بر روی آینه چسبیده بود را خواند. متن، مسافران آسانسور را از زباله ریختن در آسانسور منع کرده بود. دیواره‌های کرم و قهوه‌ای آسانسور، فضای خفه‌ای را برای راستین به وجود آورده بود. مدت کوتاهی بود که با ترسش نسبت به محیط بسته مقابله کرده بود و حالا بودن در این آسانسور، اکسیژن موجود در خونش را کاهش می‌داد. دستش را به میله‌ی مقابل آینه چسباند و در دل با همان روش پریا شروع به شمردن لحظات جان فرسا کرد. 

با اعلام طبقه، نفسی راحت کشید و قبل از سپند خود را به بیرون از اتاقک کوچک انداخت. سالنی که به بزرگی طبقه‌ی اول نبود و اما بزرگی‌ و فضایش زیبایی خاصی را دارا بود. چراغ‌های بزرگی که سرتاسر سالن را روشن کرده بودند و کف سالن، پوشیده از سرامیک آبی رنگی بود. چندین تخت سفید رنگی گوشه‌ای قرار گرفته بودند و روبه‌روی ردیف تخت‌ها، اتاقی وجود داشت که با شیشه‌ی سکوریت از فضای سالن جدا شده بود. 

سپند فشاری به شانه‌‌اش وارد کرد و از او دعوت به نشستن بر رو یکی از صندلی‌های آبی رنگ گوشه سالن کرد. راستین که می‌دانست آن اتاق برای کالبد شکافی است و جایی برای او نیست، به طبق گفته‌ی سپند، بر روی یکی از صندلی‌ها نشست. تابلو‌هایی از اعضای بدن انسان و یا جنازه‌هایی با ویژگی‌های متفاوتی در مرگ، بر روی دیوار پوشیده از کاغذ دیواری قرار داده شده بود. تا حداقل بخشی از کالبد شکافی انجام شود، فرصت زیادی داشت. پس تماسی با نامزدش می‌گیرد و اجازه می‌دهد صدای پر شور پریا پشت تلفن بپیچد.

- راستین! سلام. 

عشقی در میان نبود و اما احترام مخصوصی برای نامزدش قائل بود. به هرحال انتخاب مادرش بود و خودش نیز به این وصلت فرخنده راضی شده بود.

- خوبی پری؟ 

پریا بخشی از موهای فرش را که به سختی صاف کرده بود پشت گوش فرستاد و به قاب عکس دونفره خودش و برادرش خیره شد. 

- امشب میای بریم بیرون؟

دلش نمی‌آمد نه بگوید و اما شغلش ایجاب می‌کرد که «نه» بر روی زبانش بچرخد. پریا توقع داشت حداقل راستین برای تولدش، برنامه‌ای کوچک داشته باشد اما این‌گونه نبود و راستین فراموش کرده بود پریا متولد چه روزی است. 

دوباره پریا سوالش را بر روی زبانش راند و هم‌زمان رژ قرمز را بر روی لب‌های نازکش کشید. 

- باشه! کی میای بریم بیرون؟

نمی‌دانست چه بگوید و چه تاریخی بگوید که مبادا بدقولی شود. دستی به موهای کوتاهش کشید و جوابی سر بالا تحویل پریا داد. با صدای سپند که او را خطاب می‌کرد خداحافظی کوتاه کرد و وارد اتاق تشریح شد.

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

در سکوریت را به داخل هول داد و وارد اتاق شد. بوی تند الکل و مواد شیمیایی سلول‌های بویایی‌اش را سوزاند. جنازه‌ی متلاشی شده بر روی تخت قرار داشت. سپند و خانوم امیری، همکارش، روپوشی سفید رنگ به تن داشتند. راستین نگاهی به جنازه انداخت که پوستش کبود و خون‌های اضافی روی زخم‌هایش پاک شده بودند. 

- ببین راستین گزارش کامل ساعت شش عصر حاضر میشه. ولی طبق تخمین ما حدود یازده ساعت از مرگ گذشته چون اگه پوست مقتول رو فشار بدیم، ردش می‌مونه! دی‌ان‌ای مقتول رو، برای آزمایش گرفتیم! 

طبقه گفته‌ی سپند، هفت ساعتی تا آمدن نتیجه فرصت داشت و نیازی به بودنش در این‌جا نبود. سری تکان داد و با تشکر از اتاقک بیرون آمد. سوار آسانسور شد و وقتی به خیابان رسید، با گرفتن تاکسی دربست، به سمت اداره رفت. 

با ترمز تاکسی زرد رنگ مقابل ساختمان تیره اداره، دمی از هوای خنک ماشین گرفت. نمای تیره‌ی و وجود پنجره‌های گرد در ساختمان سه طبقه، هارمونی عجیبی با ساختمان‌های اطراف به وجود آورده بود. پس از پرداخت کرایه، از ماشین پیاده و عرض طویل خیابان را طی کرد.

 سرباز جوان جلوی ورودی ایستاده بود با دیدن راستین، نوک پوتین مشکی‌اش را بر زمین کوبید. راستین «آزاد»ای زیر لب گفت و پس از عبور از اتاقک فلزی سرباز، پا بر حیاط بزرگ گذاشت. بوته‌های کوتاه کاج، دور‌تا‌دور حیاط را گرفته بودند و در گوشه‌ای از حیاط، ماشین‌های پلیس پارک شده بودند. قدم‌های بلندش را تا درب اتوماتیک ورودی نگه داشت و اما بعد از ورود به سالن طبقه‌ی اول، به دلیل برخورد باد خنک کولر گازی، قدم‌هایش کوتاه شدند. صندلی‌های آبی و یا سبز پلاستیکی در یک سمت سالن قرار داشتند و بر روی آن، مجرمان و یا شاکی‌های متفاوتی نشسته بودند. دستان بعضی‌ها در اسارت دست‌بند فلزی بود و چشمان عده‌ای دیگر، خیس از اشک بود. مهتابی‌های بالا سرش، سالن را روشن کرده بودند. 

به پله‌ها رسید و آن‌ها را یکی درمیان بالا رفت تا خود را مقابل درب کرم رنگ اتاق مشترک با سروان مهراد حسینی یافت. دستش را بر روی دستگیره قرار داد و سرمای نفوذ کرده تا مغز استخوان انگشتانش را به جان خرید. کمی به دستگیره نقره‌ای فشار وارد کرد و در اتاق را به داخل هول داد.

مهراد سر در پرونده‌ی جدیدش فرو برده بود و گه گاهی چیزی را در برگه‌ها می‌نوشت. با شنیدن صدای در، سر بلند کرد و همکارش را دید. لبخندی محو زد.

- سلام، خسته نباشی! 

- توهم خسته نباشی! چی‌کار می‌کنی؟ 

مهراد موهای مشکی‌اش را با دست صاف کرد و با سر اشاره‌ای به پرونده‌ی روی میزش کرد.

- با پرونده بچه دزدی اخیر درگیرم! 

بعد از بستن درب اتاق، عرض کوتاه اتاق را طی کرد و خود را روی صندلی اداری‌اش رها کرد.

- هنوز حل نشده؟ 

مهراد با کلافگی آشکار از حل نشدن این پرونده‌ی عجیب، زبان باز کرد و از اتفاقات عجیب این پرونده گفت. 

- نه! اصلا نمی‌تونم دنبال هدف یا مقصود دزد باشم! اگه برای فروش اعضا باشه، نباید همه توی یک رده سنی باشن! 

کمی از قهوه‌ی یخ‌زده‌اش نوشید و به چشمان راستین خیره شد. پرونده را به سمتش گرفت و اشاره کرد تا او نیز این پرونده را بررسی کند. راستین پرونده را از دست مهراد کشید و آن را روی میز چوبی قرار داد. نگاهی به ساعت روی دیوار روبه‌رویش انداخت. عقربه‌های ساعت حوالی ساعت دو و نیم را نشان می‌دادند. شروع به خواندن پرونده‌ای کرد که برخلاف باقی پرونده‌های کودک دزدی، زمان زیادی آن‌ها را درگیر کرده بود.

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 5
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

همان‌طور که پرونده را می‌خواند، با خودکار درون دستش به شیشه‌ی روی میز ضربه می‌زد. بالاخره بعد از گذر نیم ساعت، بالاخره زبان باز کرد و نظرش را درباره پرونده به زبان آورد.

- مهرناز حسینی، چرا پدرش اعلام گمشدگی بچه رو نکرده؟ 

این برای مهراد هم سوال بود که چرا به جای پدر در قید حیات، خواهر هفده ساله دخترک اعلام گمشدگی کرده است! سری به طرفین تکان داد. سکوت بینشان را صدای ضربه‌‌ای که به درب اتاق خورده می‌شد، شکست. به دنبال آن، در توسط سربازی جوان باز شد و وارد اتاق شد. احترامی کوتاه داد و منتظر« آزاد» سروانان شد. مهراد سری تکان داد. 

- سروان مصطفوی، سرگرد رحمتی می‌خوان شما رو ببینند. 

راستین درحالی که کلاه سیاهش را بر روی سرش قرار می‌داد، از جای برخاست. جلوتر از سرباز از اتاق خارج شد و خود را به انتهای سالن، رساند. نام سرگرد، بر روی تابلویی طلایی کنار درب قرار داده شده بود. پنجره‌ی گرد انتهای راه‌رو خورشید را به نمایش گذاشته بود. چشم از آسمان خاکستری تهران گرفت و انگشتانش بر روی در ریتم گرفتند و حضورش را اعلام کردند. با پیچیدن صدای محمد، در را باز کرد و وارد اتاقک مستطیلی شکل شد. از کنار کتابخانه در کتاب عبور کرد و بر روی یکی از صندلی‌های پارچه‌ای نشست. پرده‌ی کرکره‌ای پشت سر محمد، تا نیمه جمع شده بود و اجازه داده بود تا نور خورشید اتاق را روشن کند. محمد بدون هیچ مقدمه چینی شروع به صحبت کرد. 

- سپند هویت مقتول رو برام ارسال کرده. تحقیق کن اون دختر بچه‌ی توی عکس، چه نسبتی با مقتول داشته! موقع برگشتن نتیجه کالبد شکافی رو از سپند بگیر و در کنارش ازش بخواه برام ایمیل کنه تا ضمیمه پرونده کنم! 

راستین یقه‌ی پیراهن سبزش را صاف کرد و «چشم»ای تحویل مافوق خود داد. پنج سالی بود که محمد را می‌شناخت. اولین دیدارشان، تداعی کننده خاطرات زیبایی نبود. سروان جوانی که به تازگی درجه سروانی‌اش را گرفته بود بر هوش و ذکات خود مغرور شده بود، درحالی که از موقعیت سرگرد رحمتی با خبر نبود؛ قدرت تیراندازی‌اش را به رخ او می‌کشد. اما خب در ادامه، روابطشان بهتر از قبل پیش رفت و کم-کم یک‌دیگر را بیشتر از همکار دوست داشتند. دیدگان عسلی محمد، پیچیده در دنیای خستگی بود. حکم ورود به منزلی را مقابل دیدگان مشکی راستین نگه داشت و از بین لب‌هایش ادامه جمله‌اش را بیان می کند.

- آدرس خونه مقتول پشت این برگه نوشته شده! برو و یک گشتی بزن تا شاید نکات خوبی رو پیدا کنی! درضمن برای آشنایی با مقتول اطلاعات خلاصه‌ای ازش پایین آدرس نوشته شده! 

راستین سری تکان داد و کاغذ A4 را در میان انگشتانش گرفت و کمی فشرد به گونه‌ای که رد انگشتانش بر لبه کاغذ نشست. با احترامی نظامی، اتاق را ترک کرد و بدون بازگشت به اتاقش، به سمت پارکینگ رفت. 

سرباز احمدی، دستی به سر تراشیده‌اش کشید و نگاهش را به سروان مصطفوی دوخت که با قدم‌های مقتدر و شانه‌هایی صاف به سمت او می‌آید. از ماشین پیاده شد و درب همراه راننده را باز کرد. دلش نمی‌خواست این دو ماه باقی مانده از خدمتش را اضافه خدمت بخورد و تبدیل به چهارماه شود. 

راستین که متوجه سنگینی نگاه سرباز کم سن و سال شد، به سمتش رفت. این ماشین اداره‌ی پلیس، برخلاف باقی ماشین‌ها، ردایی از جنس خاک بر تن داشت و همین راستین را خشمگین کرد که چرا ماشینی که باید سوارش شود، این چنین آلوده است. با لحنی شاکی‌ زیر لب غرولند کرد و سوار ماشین شد.

 

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 5
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

با صدای بلند برای سرباز شروع به خواندن آدرس پشت ورقه کرد. با دادن آدرس، خود را مشغول اطلاعات کوتاه و مختصر مقتول کرد. درحالی که به خط  ناواضح محمد چشم دوخته بود، زمزمه کرد. 

- پرستو رضایی قلعه کوهی متولد سال ۱۳۶۶! هیچ اطلاعاتی درباره وضعیت تاهل موجود نیست. 

تنها همین اطلاعات از مقتول موجود بود. آدرس مطلق به مناطق جنوبی تهران بود. هرچه بیشتر به سمت جنوب حرکت می‌کردند، فقر آشکارتر می‌شد. از یک مسیری به بعد، ماشین از کوچه‌ها عبور نمی‌کرد و همین راستین را مجبور کرد تا باقی مسیر را پیاده رود. کوچه‌ها باریک و کوتاه شده بود و دیدن معتاد‌هایی که بر روی تکه‌ای مقوا، خوابیده بودند و یا مشغول مصرف مواد مخدر بودند، قلبش را به درد آورد. چه بود قدرت مواد مخدر که این چنین جوانان و بزرگسالان این مملکت را به زمین می‌کوبید!

گروهی از بچه‌ها که غرق در فوتبال بودند با دیدن راستین در آن فرم پلیس، از وسط کوچه به اطراف پراکنده شدند و بعضی به سرعت خود را خانه‌هایشان رساندند تا والدینشان را از حضور پلیس آگاه کنند. راستین بدون توجه‌ به نگاه‌های خیره پیرمردان و پیرزن‌های فضول که در گوشه کناره‌های کوچه‌ نشسته بودند، پلاک‌ خانه‌ها را برای یافتن پلاک مورد نظرش، از زیر ذره بین چشمانش عبور داد.

با یافتن پلاک مورد نظرش، مقابل درب فلزی و رنگ و رو رفته‌ی خانه‌ای قدیمی و کوچک ایستاد. این‌جا نه خبری از آیفون‌های تصویری بود و نه امکانات امنیتی بالایی! نهایت تکنولوژی برای این منطقه، زنگ‌های قدیمی بود که صدای بلبل درونش تا خانه همسایه به گوش می‌رسید. با ندیدن کلیدی برای زنگ زدن، با کف دست شروع به کوبیدن بر روی درب آبی رنگ ایستاد. صدای برخورد انگشتر عقیقش با درب خانه، صدای تق-تقی ایجاد کرد و به دنبالش، نوای صدای زنانه و بلندی، آمد. 

- بله؟ 

در توسط قامت زنانه‌ای پوشیده در چادری گل‌دار باز شد. دختر که به بیست و پنج ساله‌ها می‌مانست، با دیدن راستین در لباس پلیس و یادآوری کار‌های خواهرش، لبش را گزید. با دیدن حکمی که راستین مقابل چشمان دختر نگه داشت، نفس را در سینه حبس کرد و پلک‌هایش را باز و بسته‌ای کرد. احمدی که به تازگی خود را به سروان مصطفوی رسانده بود، پشت سر راستین از راهرو‌ی طویل و تاریک عبور کرد. 

راستین با دیدن منظره‌ی روبه‌رویش شوکه شد زیرا که او و یک سرباز تنهایی از پس بازرسی این خانه قدیمی و شلوغ بر نمی‌آمدند. دور حوض وسط خانه را تور کشیده بودند و چند مرغ و خروس را در آن جای کرده بودند و جلوی هر درب اتاق، چندین کفش وجود داشت و نشان می‌داد که هر اتاق مختص خانواده‌ای است. درخت بزرگ توتی، سایه پهناوری بر روی زمین ایجاد کرده بود و تاب چوبی روی آن، میزبان چندین کودک شاد و پر سر و صدا بود. 

- شما چه نسبتی با خانوم پرستو رضایی دارید؟ 

دختر چتری‌های بلندش را به زیر شال راند و لب‌های نازکش را که با رژلب به رنگ صورتی درآمده بودند، از هم گشود. 

- خواهرش هستم. چه اتفاقی افتاده جناب؟ 

نگاهی به وضعیت آشفته‌ی دختر انداخت و با هر سختی و جان کندنی که بود، خبر مرگ پرستو را بر زبان آورد. پری، خواهر پرستو، شوکه شده دستش را بر روی دهانش قرار داد و به ابر چشمانش اجازه داد بدون توجه به خط چشم‌های نا‌میزانش، برای مرگ دردانه خواهرش ببارد‌. شوری اشک را در دهانش احساس می‌کرد و همان‌طور که به حال خواهرش زار می‌زد، به یاد اعمال خواهرش افتاد و صدای جیغش بلند شد. اکنون با آن کوله‌ بار سنگین از گناه چگونه است! یعنی جایش مناسب نیست؟ ای وای که اگر مادر پیر و مریضش بفهمد بدون شک راهی بیمارستان خواهد شد.

آنقدر مویه کرد که دیگر جانی در بدن برایش نمانده بود. خود را بر روی  زمین موزاییکی انداخت. آخ که کاش آنقدر قدرت داشت تا قاتل خواهرش را رسوای دو عالم کند که اما در آن‌جا حاکم پولی است  که او تنها دو قرانی از آن را دیده است

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 4
  • هاها 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم 

تمام همخانه‌هایش از صدای گریه و داد بی‌داد او، بیرون آمدند. احمدی از دست یکی از همسایه‌ها لیوان آبی گرفت و به دستان دختر داد. حالش آن‌قدر رو‌به‌راه نبود که بتواند سوال‌های عجیب و غریب پلیس را جواب دهد و یا در جواب طعنه‌های همسایه‌های فضولش حرفی بگوید. خواهرک مظلومش با آن نگاه دریای از جلوی چشمانش کنار نمی‌رفت. تمام دوران کودکی و جوانی‌اش مانند سریالی تراژدی در جلوی پلکانش به نمایش درآمد و در نهایت آخرین دیدار خواهرش و جمله‌ای که به او گفت، مانند پتک بر سرش فرود آمد. گفت می‌رود تا مبادا فرزندش بگوید مادرم به کشور خودش خیانت کرده است. شروع به زمزمه و نوحه خوانی برای آرامش دل خودش کرد.

- ای وای پرستو رفتی، نگفتی این پری با یک مادر مریض بدون تو چی‌کار کنه؟ جواب بچه‌ات رو چی بدم؟ بگم رفتی نبردیش؟

راستین با شنیدن جمله‌ی آخر پری، لب‌هایش را به داخل دهان برد و گزید تا مبادا لب‌هایش به خنده باز شود. الان فرصتش نبود تا خانه را بازرسی کنند ولی فرصتی برای دوباره چک کردن این‌جا نداشتند. دختری جوان دستش را دور شانه‌ی پری حلقه کرد و اجازه داد تا خود را خالی کند. وقتی این صحنه را دید به سمت پیرمردی که با رکابی آبی در حیاط ایستاده بود و سیگار مابین انگشتانش خودنمایی می‌کرد، رفت. بوی تند عرق تن مرد مخلوط شده با سیگار، حالش را بهم زد. مرد با دیدن راستین لبخندی زد و دندان‌های زرد و خرابش را به نمایش گذاشت.

- اتاق خانوم رضایی کدوم هست؟ 

مرد بدون صدا با خنده‌ی کریه‌ای که مهمان صورتش بود، به درب چوبی در چند قدمی زیر زمین قرار داشت، اشاره کرد. خود را به آن رساند و درب را به داخل هول داد. اتاقک مستطیل شکلی که با یک فرش کوچک قرمز و موکت‌ پوشیده شده بود. دستش را بر روی دیوار سفید چرک گرفته حرکت داد تا به پریز سفید برق رسید. آن را فشرد و لامپ زرد رنگ وسط اتاق روشن شد. کفش‌هایش را از پا خارج کرد و از دو پله‌ی وردی پایین رفت. شروع به گشتن کردن تا شاید مدرک مهمی درباره‌ی قتل پرستو پیدا کند. هیچ سر نخی نیافتند جز یک پوشه از مدارک، مبنی بر انتقال سرپرستی فرزندش به فردی بود. بی‌دلیل مدارک را برداشت تا شاید با کمی تحقیق در این منابع به جایی برسند که چرا پری زیر لب چیز‌هایی از سخنان آخر پرستو گفته بود و شک او را به این مرد چندبرابر کرده بود.

- احمدی، زنگ بزن پایگاه یک مأمور خانم بفرست تا خانوم رضایی رو با خودمون به اداره بیاریم!

سرباز سری تکان داد و به سمت ماشین دوید تا از طریق بی‌سیم درخواست مأمور کند. راستین بدون توجه به هیاهوی بیرون که توسط پری ایجاد شده بود، پوشه‌ی نارنجی رنگ را باز کرد. عکس سه در چهار دخترکی بر روی چندین کاغذ خودنمایی می‌کرد. شناسنامه کودک را که مهر باطل خورده بود بدون توجه گوشه‌ای انداخت. آزمایش‌های گروه خونی و بیماری‌های مسری و تست هوش روی پوشه و در نهایت برگه‌ای کاغذ که امضای طرفین بر رویش موجود بود. متحیر شروع به برگه‌ی کوچک کرد.

- اینجانب تیام سهرابی، فرزند علی به کد ملیِ********** با پرداخت مبلغ بیست میلیون ریال وجه رایج مملکت، فرزند خانم پرستو رضایی قلعه کوهی، فرزند حامد به کد ملی********** را به فرزندخواندگی گرفته و من بعد ایشان حق هیچ گونه دخالت در امور تربیتی و آموزشی دخترشان را ندارند. 

گردن‌بند را از جیب شلوارش بیرون آورد و در کنار تصویر سه در چهار عکس دختر قرار داد. با بهت و حیرت به دو تصویر متشابه خیره شد. پس پرستو دختر خودش را فروخته بود و همیشه با خودش عکسش را حمل می کرد! با این فرم نه دست تیام سهرابی به جایی متصل بود و نه پرستو می‌توانست ثابت کند فرزندش را به حضانت او داده است زیرا که با حکم دادگاه این امر انجام نشده بود.

دستش به چشمانش کشید و از جای برخاست. جدا از قتل پرستو، حالا باید به دنبال تیام سهرابی به دلیل خرید کودک می‌گشتند. کاغذ‌های تکه را درون پوشه انداخت که همان‌ لحظه چیزی چشمانش را درشت کرد. تست هوش کودک، از افراد نرمال بالا‌تر بود و جزوه نخبگان حساب می‌شد. 

__________________________________

@ Straange  تشکر بابت کمکتون در امور حقوقی این پارت♥️

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 6
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

شناسنامه‌ را جلوی چشمانش نگه داشت. نام پدر توسط خودکار مشکی رنگی خط خورده بود. «سونیا رضوی» متولد سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار! دخترک الان باید هشت سال داشته باشد! 

احمدی به داخل خانه آمد و با چشمان قهوه‌ای‌اش به راستین خیره شد. لب‌های گوشتی‌اش را از هم گشود و توضیحی خدمت راستین بیان کرد. 

- قربان، ستوان یزدانی همراه با یک سرباز تشریف آوردن برای بردن خانوم رضایی!

راستین نگاهش را از سفره‌ی ناهار پهن وسط اتاق گرفت و از جای برخاست. شناسنامه را در جیبش قرار داد و با خود اندیشید که بعداً پی این قضیه حضانت را می‌گرفت و می‌فهمید که تیام سهرابی چرا به دنبال گرفتن حضانت چنین دختر باهوشی است! 

از اتاق که باید برای خروج از چهارچوب آن سر خود را خم می‌کرد گذشت و دوباره به حیاط پهناور بازگشت. نگاه‌های فضول همسایه‌ها خدشه‌ای به تمرکزش در راه رفتن ایجاد نکرد و بدون توجه خود را به خانم ستوان رساند. درجه‌ی پلیسی‌اش بر روی آسین‌های مانتوی سبز رنگش قرار داشت با دستان سفید و تپلش، چادرش را زیر گلویش نگه داشته بود. با دیدن راستین دستش را به کنار گیجگاهش برد و نوک کفش کتانی‌اش را بر روی زمین کوفت. 

چشمان قهوه‌ای رنگش، راستین را به یاد پریا، نامزد زیبایش انداخت و او را از صحبت تند و سردی که عصر دلشت، پشیمان کرد. به خود نهیب زد و تصمیم گرفت وقتی به اداره بازگشت، تماسی با پریا داشت باشد. راستین سری تکان داد و خطاب به پری شروع به صحبت کرد. 

- خانوم رضائی، لطفاً همراه ما تشریف بیارید برای بازجویی! 

دختر چشمانش رنگ ترس گرفت و به وضوح دیده شد که چادرش را زیر گلویش محکم کرد. نفسی عمیق از هوا گرفت و با هول دادن سربازی که کنارش ایستاده بود به سمت درب ورودی دوید! 

راستین که خوی شکاکش فعال شده بود با دیدن این ریکشن به احمدی اشاره کرد و هر دو به سرعت به دنبال دختر دویدند. از انتهای کوچه‌ی کم عرض عبور کردند و از روی جوی پریدند. 

پری بدون توجه به موقعیتی که در آن حاضر بود، برای راحتی بیشتر در دویدن، چادرش را رها کرد و با بلوز و دامنی زرشکی و موهای آزادی که دورش رها شده بود، عرض خیابان را عبور کرد. برای لحظه‌ای به پشتش نگاه نکرد که مبادا مانند آهویی درحال فرار از شیر، شکار شود. 

پری از خیابان عبور کرد و راستین بدون توجه به ماشین‌هایی که جلوی پایش ترمز کرده بودند و دستشان را بر روی بوق می‌فشردند، از عرض خیابان رد شد. پوتین‌هایش در این گرما و دوندگی با شدت پایش را می‌آزرد و اما کوتاه نمی‌آمد. دخترک نمی‌توانست خیلی دور شود هرچه باشد راستین ورزشکار با آن پاهای بلند نسبت به دختر سریع‌تر می‌دوید.

پری با دمپایی پلاستیکی در کوچه‌ها می‌دوید و از بین فروشندگان مواد مخدری که بر روی زمین نشسته بودند می‌گذشت. سنگی از همان اوایل فرار در دمپایی‌اش رفته بود و پایش را زخم کرده بود. سینه‌اش از شدت تنگی نفس و فشار می‌سوخت. به زنی که وسط کوچه می‌گذشت، تنه‌ای زد و با دو دست او را روی زمین هول داد. به سمت جلو دوید ولی با دیدن تصویر مقابلش، نفس در سینه‌اش حبس شد. به سمت راستین برگشت و وقتی آن را در ده قدمی‌اش دید، دانه‌ای اشک از بین پلک‌هایش سر خورد.  نباید گیر می‌افتاد به خاطر اینکه خواهرش  رسوا نشود. اگر برای  بازجویی می‌رفت و در استرس آن‌جا قرار می‌گرفت بدون شک زبان باز می‌کرد به ممنوعه‌هایی که خواهرش از او خواهش کرده بود به کسی نگوید.  مبادا آن روزی که زبان باز کند که باید قبر خودش را بکند.

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 4
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم 

پشتش با دیوار آجری برخورد و بیش از پیش وحشت کرد. نگاه‌های سنگین و آلوده‌ی مردان حاضر کوچه را بر روی مو‌هایش احساس می‌کرد. راستین خود را به سرعت به او رساند و مقابلش ایستاد. پوزخندی که مهمان صورتش شده بود، مانند خنجری در دل پری فرو رفت. دست در دستان راستین باز شد و پری با ترس و اشک دستانش را جلو آورد. پوست داغ دستانش، در اسارت دست‌بند یخ زده فلزی قرار گرفت. 

راستین صدایش بلند شد و درحالی که بی‌سیمش را از جیب خارج می‌کرد، فریاد زد. 

- واقعاً فکر کردی می‌تونی از دست من فرار کنی!  

دکمه‌ای از بی‌سیمش را می‌فشارد و با همان لحن می‌گوید.

- ستوان یزدانی، یک لباس مناسب و پوشیده رو همراه با احمدی بیارین این‌جا! کوچه هفدهم! 

عصبی بود. تا کنون مجرم‌های کله گنده‌اش این چنین از دست او فرار نکرده بودند این که بیشتر یک دختر بچه‌ی ترسیده نبود.

- با خودت فکر کردی می‌تونی منِ مصطفوی رو بپیچونی؟ 

پری درحالی که از ترس به سکسکه افتاده بود، چشمان خیسش را با ساعد پاک کرد. «نه» ای زیر لب گفت و به ابتدای کوچه‌ی خالی خیره شد. کارش به جایی رسیده بود که برای حفظ جانش باید از گفتن واقعیت مرگ خواهرش دوری می‌کرد. هرچند که تنها به او شک داشت و دستش به جایی بند نبود، اما کافی بود تا اول نامش بر روی زبان پری جاری شود تا مانند خواهرش راهی قبرستان شود.

بنز سفید ابتدای کوچه ایستاد و خانوم ستوان جوان، با شال و چادری سیاه رنگ در دست به سرعت از ماشین پیاده شد. خود را به سرعت به دختر رساند و با کمی فاصله گرفتن راستین از او، شالش را به سر انداخت و چادرش را محکم کرد. ستوان یزدانی شاکی و نصیحت گونه برای پری شروع به حرف زدن کرد. 

- ببین دختر، با فرار چیزی درست نمی‌شه! باید اگه چیزی می‌دونی به سروان بگی! 

پری خسته از جملاتی که خودش تمامش را حفظ بود، سرش را از پشت به دیوار تکیه داد تا ستوان موهای بیرون ریخته‌ از شالش را با دقت به زیر پارچه‌ی ساتن براند. چشمانش را بست و در خیالش به چشمان دریایی خواهرش خیره شد. آن بینی که با عمل جراحی، خوش فرم شده بود و لب‌هایی که می‌کوشید چیزی برای برای او بگوید اما صدایی از آن شنیده نمی‌شد.

با کشیده شدن دستش توسط ستوان، خواهرش را به گوشه‌ای از ذهنش هول داد و به بازجویی‌اش فکر کرد. باید دلیلی برای فرارش گیر می‌آورد. عرض کوچه را طی کرد و پایش را در ماشین گذاشت. قبل از سوار شدن، نگاهی به سراسر خیابان روبه‌روی چشمانش انداخت. مردم فضول جمع شده بودند و نگاهشان را به ماشین پلیس و دستان دست‌بند زده او دوخته بودند. بعضی با تمسخر و بعضی دیگر با ناراحتی نگاهش می‌کردند. قبل از رفتن نگاه سنگینی را روی خود حس کرد وقتی سر برگرداند، چشمانش در سیاهی چشمان علی‌رضا تلاقی یافت. آن چشمان نگران و غمگین و مژگان خیس دلش را آشوب کرد. سوار ماشین شد و ذره‌ای اهمیت به هوای خنک کولر نداد. 

راستین کمربندش را بست و به بیرون خیره شد. دوندگی ناگهانی، تشنه‌اش کرده بود. دستی به عرق‌های نشسته بر روی پیشانی‌اش کشید و سرش را از پشت، یه صندلی تکیه داد. این دختر چیز مهمی می‌دانست وگرنه برای چه این چنین فرار کرد. قبل از رسیدن به اداره، گزارش را از پزشکی قانونی گرفت.

 از ماشین که پیاده شد، به سرباز اشاره کرد که دختر را تا اتاق بازجویی ببرد. خودش نیز به سمت اتاق محمد به‌راه افتاد. پوشه‌ی زرد رنگ گزارش را در کنار پوشه نارنجی در دست نگه داشت و از پله‌های سرامیکی بالا رفت. صدای قدم‌هایش در راهرو پیچید. 

  • لایک 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

پله‌های را دانه به دانه بالا آمد و خود را به اتاق محمد رساند. بدون در زدن، درب را به داخل هول داد و وارد اتاق شد. ابتدا پوشه‌‌ها را روی میز چوبی محمد انداخت و سپس نوک پوتینش را بر روی زمین کوبید. بدون هیچ حرف اضافه‌ای از اتاق خارج شد و به سمت اتاق بازجویی راه افتاد. دوباره از پله‌ها پایین آمد و دومین درب را باز کرد. می‌دانست که اتاق توسط همکارانش در اتاق حفاظت، کنترل می‌شود اما خودش نیز از جیب شلوارش، رمِ دوربینی بیرون آورد.

پری با دیدن راستین، با وحشت از جای برخاست. صندلی پلاستیکی با بلند شدن او، بر روی زمین رها شد. همان‌طور که راستین رم را درون دوربین روی پایه قرار می‌داد، خم شد و صندلی را بلند کرد. دستانش در اسارت دست‌بند بودند و سرمای فلز روی آن، لرزی بر اندام ظریفش انداخته بود.

- خب خانوم رضائی، چرا فرار کردید!؟

پری با دندان به جان پوست لبش افتاد تا جایی که طعم شور خون را در دهانش احساس کرد. دانه‌های عرق حاصل از وحشت بر تیغه کمرش سر می‌خوردند و در مکانی نامعلوم گم می‌شدند. دهانش برای یافتن جوابی باز و بسته می‌شد و پلک راستش از ترس به بالا می‌پرید. می‌ترسید زبان باز کند و سرش را به باد دهد.

راستین دوباره فریاد زد:

- چرا؟

سینه‌اش از وحشت بالا و پایین می‌شد و دانه‌های اشک از بین پلک‌هایش به پایین سر می‌خورد. وقتی نگاه منتظر و خشمگین راستین را دید، دیگر تاب نیاورد. بعد از خیس کردن لب‌های ترک خورده‌اش، زبان باز کرد و دلیلی که به نظر خودش منطقی می‌آمد، بر زبان آورد. 

- فکر کنم متوجه شدید که خواهرم، دخترش رو به حضانت فرد دیگه‌ای درآورده! 

راستین پا روی پا انداخت و کاملاً حرکات صورت پری را زیر نظر گرفت. به سمت چپ خیره شده بود و گاهی لب‌ پایینش را می‌گزید.

- خب؟ 

نفسی عمیق از هوای بسته‌ی اتاق بی‌تهویه گرفت و لایه‌های مغزش را برای یافتن جواب جست‌و‌جوی کرد. صدای تیک تاک ساعت قدیمی، بر اضطراب لحظات می‌افزود. 

- خب من می‌ترسیدم که برای بازجویی بیام و شما این قضیه رو بفهمید! 

پوزخندی روی لب‌هاس راستین نقش بست و درحالی که از جای بر می‌خاست، زمزمه کرد. 

- شما فکر می‌کنی، چیزی از دست پلیس جا می‌مونه؟ 

یک دور، دور میز چرخید و دوباره مقابل پری ایستاد. در عمق چشمان دخترک، اطلاعاتی پنهان شده بود که می‌کوشید آن‌ها را بر زبان نیاورد. دستانش را بالای صندلی پلاستیکی خودش قرار داد و تقریباً فریاد زد: 

- من فقط یک اسم می‌خوام! بگو کی؟ 

دخترک ماسک ندانستن روی صورتش نشاند و شانه‌هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت. 

- من از کجا بدونم اسم کی رو می‌خواید؟ 

با این رفتار‌هایش تنها راستین را عصبی می‌کرد. او همیشه آرام نبود. دستانش را با شدت بر روی میز کوبید و شروع به حرف زدن کرد. 

- ببین، تو با فرارت قتل خواهرت رو پای خودت نوشتی، حالا دو راه بیشتر نداری! یا بگی کی این‌کار رو کرده و یا خودت گردن بگیری!  

وحشت کرد. او بی‌گناه بود ولی با گفتن تنها اسم او، خود را نابود می‌کرد. در انتهای هر دو راه، مرگ در انتظارش بود. تنها یک راه باقی‌مانده بود. اگر نام یکی را بگوید که زیر دست اوست، جانش در خطر نمی‌افتد. 

- تیام سهرابی! 

 دستانش می‌لرزید و مردک چشمانش دو-دو می‌زد. تیام با کمی تهدید نام رئیسش را بر زبان می‌آورد، نهایتاً خوراکش دو تا چک بود. بالاخره زبان باز می‌کرد و نام قاتل خواهرش را، لو می‌داد.

راستین نگاهش را در چشمان دختر نگه داشت. انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و مقابل او نگه داشت. 

- وای به حالت دروغ گفته باشی! آن چنان برات حکم زندان بگیرم که یادت بره! 

از ترس به سکسکه افتاده بود. سری تکان داد و در نهایت چشمانش را بر روی میز فلزی که بینشان قرار داشت، دوخت. سردی میز همراه با سردی دست‌بند، پوست دستانش را یخ زده کرده بود. پوست انگشتانش به سفیدی می‌زد و ضربان قلبش آنقدر بالا بود که هر آن ممکن بود، از سینه بیرون به‌جهد. با خروج سروان جوان از اتاق، نفسی عمیق کشید.

 

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

***

سیگارش را روشن کرد و پکی محکم به آن زد. به زودی دو مهمان دیگر به او می‌پیوستند. نبود دستیار عزیزش، کار‌ها را برای او سخت کرده بود اما چاره‌ای جز کشتن او نداشت. از درگاه فلزی اتاق بیرون آمد و سپس پله‌های چوبی را زیر پای گذاشت. سردی اسلحه کنار کمرش، به او احساس امنیت می‌داد. تمام خدمه مشغول به کار بودند و میز‌های براق را برای بار هزارم دستمال می‌کشیدند.

با شنیدن قدم‌های تندی سر بلند کرد. مهران درحالی که خشاب اسلحه‌اش را چک می‌کرد، به سمت رئیسش می‌دوید. دور هم جمع آمدن هر سه مهره‌ی اصلی، خبر از عملیات جدیدی بود. 

- قربان مهموناتون تشریف آوردن. 

«خوبه» ای زیر لب گفت و با صاف کردن یقه‌ی پیراهن کالباسی‌اش، راهی حیاط پشتی شد. از درب ورودی تا جای در، به اندازه‌ی دو ماشین سنگ فرش شده بود و باقی حیاط ویلایش در حصار چمن‌های تازه و درختان شاداب بود. درب اتوماتیک باز شد و چهار ماشین سیاه مانند شخصیت مالک‌هایشان وارد شدند. 

درب ماشین اول و سوم باز شد و دو مهره‌ی دیگر از آن پیاده شدند. به دنبال این حرکتشان، تمام محافظان از ماشین‌های دوم و چهارم پیاده شدند و دور تا دور حیاط ایستادند. لبخندی زد و به سوی مهمانانش قدم برداشت. مهران پشت او قدم بر می‌داشت و با چشمانش اطراف را می‌پایید که مبادا جان اربابانش در خطر باشد.

دختر جوان درحالی که لب‌های سرخش را بر روی هم می‌مالید، دست به سوی او دراز کرد. چشمان مشکی‌اش که در قاب خط چشمی پهن قرار گرفته بود، فارغ از هرگونه احساسی جز شرارت بود. نوک انگشتان کشیده زن را در دست گرفت و لبخندی تصنعی زد. 

- خوشحالم می‌بینمتون! سفر خوب بود؟ 

دختر با لبخند، دندان‌های مرواریدی‌اش را به نمایش گذاشت و لب‌های درشتش را از هم گشود. 

- آره البته اگه کشتن اون راننده‌ی بد سلیقه رو فاکتور بگیرم! 

صدای خندان مردانه‌ای، توجه هر دو را به خود جلب کرد. 

- باز برای چی آدم کشتی؟ 

قدمی به سمت پسر جوان برداشت و شانه‌اش را با دست فشرد. آن هیبت ماهیچه‌ای در آن پیراهن سفید و شلوار کتان مشکی، با آنکه کم سن و سال‌ترین عضو گروهشان بود، بی‌رحم‌ترین فرد گروه بود. 

 هر دو را به داخل راهنمایی کرد. در همان حین، دختر قتل پسرک راننده را با جزئیات کامل تعریف کرد. از پله‌های مرمرین بالا رفت و قبل از ورود به ویلای سه طبقه‌اش، از گوشه‌ی چشم به مهران فهماند که خشاب اسلحه‌‌های محافظینش را پر کند. مهران سری تکان داد و خود را به انبار رساند. 

کتش را در تن صاف کرد و وارد خانه شد. خودش به سمت آسانسور رفت دکمه‌ی طلایی آن را فشرد. به سمت مهمان‌هایش چرخید. 

- خدمه بهتون اتاقتون رو نشون می‌دن! عصر ساعت نه شب جلسه داریم! مهران شما رو به اتاق مخفی راهنمایی می‌کنه! 

بدون هیچ حرف دیگه‌ای، سوار آسانسور شد و دکمه‌ی طبقه‌ی سه را فشرد. رمز را وارد کرد و به آیینه‌ی آسانسور تکیه داد.

نوای پیانو آسانسور را پر کرد و او با بیرون آوردن تلفن همراهش از جیب شلوار جینش، به آن پاسخ داد. صدای نگران علی‌رضا در گوشش پیچید.

- به کمکت نیاز دارم! 

- چی در ازاش بهم می‌دی؟ 

- پنج‌تا! 

با صدای بلند خندید! پنج‌تا کم نبود اما او را قانع نمی‌کرد. همان‌طور که از آسانسور پیاده می‌شد و پا بر روی پارکت قهوه‌ای قرار می‌داد، گفت:

- بستگی داره کارت چی باشه؟ 

- تو پرستو رو کشتی؟ 

اخمی مهمان چهره‌اش شد و درحالی که قفل اتاقش را با کارت باز می‌کرد، از بین دندان‌های کلید شده‌اش، زمزمه کرد.

- به تو ربطی نداره بچه پرو! زر بزن چی می‌خوای؟

- پری رو از توی هلفدونی بکش بیرون منم برات پنج‌تا گیر میارم!

در آوردن پری از بازداشتگاه برای او فقط یک تماس بود. ارزشش را داشت که پنج‌تا نمونه‌ی عالی داشته باشد. 

- باشه! تا فردا میاد خونه ولی یادت باشه یکماه وقت داری پنج‌تا نمونه عالی توی دستم بزاری! 

بدون حرف اضافه‌ای تماس را قطع کرد و به لبخند شرورش در آیینه خیره شد.

  • لایک 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

راستین با خشم خود را درون اتاق محمد انداخت. از خشم پوست صورتش به سرخی درآمده بود و سینه‌اش بالا و پایین می‌شد. 

- یعنی چی می‌خواید آزادش کنید؟ خودت می‌دونی یک چیزی می‌دونه و نگفته! 

محمد نیز به اندازه‌ی او خشمگین و عصبی بود اما چاره‌ای نداشت. دستور از بالا صادر شده بود و وظیفه‌ی او تنها پذیرش بود.  

- از بالا دستور اومده! 

دستانش را مشت کرد تا بر روی میز نکوبد. اگر این مدرک را از دست می‌داد باید با هزاران بدبختی به دنبال سر نخی دیگر می‌گشت. 

- هیچ راه دیگه‌ای نداره؟ 

- نه! 

بدون هیچ حرفی از اتاق محمد بیرون زد و راه حیاط را در پیش گرفت. در راه چند سرباز به او احترام دادند که ذره‌ای برای او اهمیت نداشت. درب اتوماتیک باز شد و خود را در حیاط پهناور یافت. پری درحالی که یافت که با عزت و احترام سوار ماشین پلیس می‌شد. 

پری نگاهش را از پلیسی‌ که او را با خشم بازجویی کرده بود، گرفت و به روبه‌رویش دوخت. نمی‌دانست چه شده است که او را آزاد کرده و با یک سرباز به خانه فرستاده بودند. آنقدر در فکر بود که وقتی ماشین مقابل خانه ترمز کرد، شوکه شد. از ماشین پیاده شو و عطر محله‌اش را وارد سینه کرد.

علی‌رضا به دیوار خانه تکیه داده و منتظر او بود. با دیدن قامت ظریف پری، به سمتش قدم‌های بلندی برداشت و بدون در نظر گرفتن موقعیتی که در آن قرار داشتند، پری را در آغوش کشید. پری چادرش بر روی شانه‌اش رها شد. علی‌رضا با خود پیمان کرده بود که چیزی از قرارش با مهره‌ی اول به پری نگوید! به خود آمد و پیراهن راه-راهش را خیس از اشک پری دید. با محبت دستی در موهای مشکی پری کشید و سپس از او جدا شد.

هر دو به سمت خانه‌ که نه، اما آلونک علی‌رضا قدم برداشتند و در آن میان دل و قلوه رد و بدل کردند. پری با عشق دست علی‌رضا را گرفته بود و لحظه‌ای رها نمی‌کرد. با پیچیدن بوی کبوتر‌ها و خروس‌های جنگی، دریافت که نزدیک کلبه‌ی دلبرش شده است. اتاقکی به وسعت یک فرش نه متری، با دیواره‌هایی از جنس ورق گالوانیزه، محل اقامت علی‌رضا بود.

علی‌رضا درب چوبی آلونکش را به داخل هول داد و در جایی دیگر راستین درب اتاقش را بست. فرصت زیادی برایش باقی نمانده بود با آزادی پری رضایی باید هرچه سریع‌تر تیام سهرابی را دستگیر می‌کرد. اگر تیام با او همکاری می‌کرد، این پرونده به زودی حل می‌شد اما بعید می‌دانست این قشر از جامعه با کلمه‌ی همکاری آشنا باشند. 

تکیه‌اش را به صندلی داد  و نگاهش را دور اتاق چرخاند.

- مهراد، به نظرت تیام سهرابی قاتلِ؟ 

مهراد خود را روی صندلی‌ رها کرد و از پنجره‌ چشم به بیرون دوخت. از ما بین لب‌هایش لب‌هایش زمزمه کرد. 

- به نظر من، اگه بود پری آنقدر راحت آزاد نمی‌شد. به علاوه، ما مدرک داریم که پرستو و تیام باهم معامله کردن! پس کار اون نیست!اگه بود اون مدرک در دسترس نبود!

از نظر او مهراد بی‌راه نمی‌گفت اما نمی‌شد با این باور، اعتماد کرد که تیام قاتل نیست! شاید همه این‌ها رد گم کنی است. چشمانش می‌سوخت و برای بار هزارم در این سه روز که از قتل پری گذشته بود، پرونده را خوانده بود. 

لباس‌های پری را برای نمونه برداری به پزشکی قانونی برده بود و امروز عصر جوابش حاضر می‌شد. امیدوار بود حداقل از آن‌ها جواب خوبی را پیدا کند.  

باید هرچه سریع‌تر برای دستگیری و بازرسی خانه‌ی تیام می‌رفت.  تا صدور حکم دستگیری تیام، باید صبر می‌کرد و این برای راستین عجول، آزاردهنده بود.

ویرایش شده توسط SARAM
  • لایک 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

خودکار را دور انگشتانش به چرخش درآورد و با خود اندیشید که چندین روز است که با پریا هم صحبت نشده است. از آن زمان که پریا با او تماس گرفته بود، دیگر هیچ ارتباطی با یک‌دیگر نداشتند. همان لحظه که قصد تماس با پریا را گرفت، در باز شد و سربازی جوان وارد اتاق شد. 

در دستش برگه‌ای به سایز A4 قرار داشت و نفس-نفس می‌زد. راستین با دیدن سرباز، پریا را به فراموشی سپرد و دوباره خود را مشغول کار کرد.

دانه‌های عرق از پیشانی بلند سرباز سر می‌خورد و از تیغه‌ی بینی‌اش به پایین سر می‌خورد. چشمان میشی‌اش غرق در خواب بود و از بین لبان کبودش گفت: 

- قربان حکم ورود به منزل تیام سهرابی صادر شد.

راستین با خشم فریاد زد.

- پس حکم دستگیری کجاست؟!

سرباز با شنیدن صدای فریاد راستین، کمی وحشت کرد. 

- بنده اطلاعی ندارم قربان! 

از جای برخاست و درحالی که به سمت درب خروجی می‌رفت، از بین دستان سرباز کاغذ را ربود. با هر قدمش رعشه‌ای به جان اسکلت فلزی ساختمان می‌انداخت و با هر اخمش، وحشتی را مهمان سربازان می‌کرد. مقابل درب اتاق محمد ایستاد و بدون در زدن، وارد شد. با خالی دیدن اتاق، وا رفت. 

خود را برای یک جر و بحث طولانی آماده کرده بود و اما با خالی یافتن اتاق، بی‌خیال شد و خود را به پارکینگ رساند. نمی‌دانست چرا حکم دستگیری صادر نشده است اما بدون شک این حکم، مربوط به حکم آزادی پری می‌باشد. کسی جلوی پایش سنگ می‌انداخت تا از حل این پرونده جلوگیری‌ کند. کسی که حل نشدن این پرونده، سود بیشتری را برایش به ارمغان می‌آورد.

دو ستوان با دیدن راستین که با سرعت به آن‌ها نزدیک می‌شد، احترامی نظامی دادند و سپس سوار ماشین شدند. راستین نیز به سرعت سوار ماشین شد و آدرس را به سرباز داد. آدرس خانه‌ی تیام، فاصله‌ی زیادی تا خانه‌ی پری نداشت. 

با ترمز مقابل باغی قدیمی، از فکر درباره‌ی این پرونده بیرون آمد و به سرعت پیاده شد. از این سوی جاده، به سمت خانه رفت و سپس دستش را روی زنگ فشرد. او بیرون خانه منتظر و درون خانه غوغایی برپا شده بود. با دیدن تصویر پلیس از آیفون تصویری، وحشت به جان صاحب خانه افتاده بود. تیام نمی‌دانست به کجا فرار کند. مدارک را با هر سختی که بود، زیر موزاییک درون حیاط جای داد و سپس به سمت درب رفت.

درب باز شد و راستین با دیدن فرد روبه‌رویش، متعجب شد. او هیچ شباهتی به نامش نداشت. موهای فرش در زیر خرواری از ژل حالت دهنده پنهان شده بودند و بوی تند قلیون ترکیب با عطر تندش، از صد فرسخی احساس می‌شد. راستین حکم را از جیب شلوار مشکی‌اش بیرون آورد و مقابل تیام نگه داشت. 

- جناب تیام سهرابی؟

با دیدن حکم، سیبک گلویش از وحشت بالا و پایین شد و سپس از جلوی درب کنار رفت. لب‌های نازکش را از هم گشود و«بله»ای تحویل راستین داد. 

راستین سری تکان داد و دو ستوان با دیدن علامت راستین، پشت سر او وارد خانه شدند. بوی خروس و سگ به یک سو، بوی تند زغال و مواد مخدر در یک سوی دیگر، حیاط مستطیل شکل باغ را تبدیل به یکی خرابه کرده بود. از درختان میوه‌ای که روزگاری پر میوه بودند، تنها شاخه‌های خشکیده‌ای بر زمین خاکی باقی مانده بود. اتاقک کاه‌گلی در وسط باغ قرار داشت و در چهار گوشه‌ی باغ، ضایعاتی آهنی مرتبط به ماشین قرار داشت.

- جناب تیام سهرابی، شما پری رضایی رو از کجا می‌شناختید؟ 

پایین پیراهن پاره‌اش را در مشتش فشرد و به چشمام مشکی راستین خیره شد. مردک میشی رنگ چشمانش دو-دو می‌زد و گاهی پوست لبش را به دندان می‌گرفت. 

- هم محله‌ای بودیم! 

این‌جا که اتاق بازجویی نبود اما می‌توانست از حرف‌های تیام، بر علیه خودش برای گرفتن حکم دستگیری استفاده کرد. قدمی جلو آمده و با صدایی بلند فریاد زد. 

- همین‌؟! الان بچه‌ی پرستو کجاست؟ 

از ترس قفسه‌ی سینه‌اش برای لحظه‌ای از حرکت افتاد اما خود را نباخت و با پر رویی جواب راستین را داد.

- به من چه ربطی داره! بچه‌ی پرستو که نباید پیش من باشه!

  • لایک 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

ابرویی بالا انداخت و به آن برگه اندیشید که امضای تیام پایش نشسته بود. اخمی مهمان چهره‌ی خشمگینش شد و بدون توجه به تیام، کمی اطراف باغ را گشت. هنگام راه رفتن دو موزاییک زیر پایش به صدا درآمدند و اما بدون هیچ توجه‌ای به آن‌ها، به ادامه کارش پرداخت. 

بعد از گذر یک ساعت و جست و جوی در تمام خانه، قصد رفتن کردند. مدرکی پیدا نکردند تا بتوانند با آن تیام را برای بازجویی‌ به اداره بیاورند. با اعصابی مخدوش خانه‌ی بهم ریخته را رها کرد و از آن بیرون آمد. 

صدای هیاهویشان، توجه مردم بیرون را جلب کرده بود. پسر بچه‌ای پنج یا شش ساله به سمت راستین آمده و بلند خطابش کرد. 

- عمو! 

راستین که در شلوغی و همهمه صدای پسرک را نشنیده بود، با ضربه‌ای که به دستش خورد، سرش را خم کرد و با پسرک روبه‌رو شد. پسرک چشمان سبزش را به صورت راستین دوخت و لب زد: 

- عمو، عمو تیام کاری کرده؟ 

- چرا پسر خوب؟

پسرک نگاهی به اطرافش انداخت و با صدایی آرام، در گوش راستین نجوا کرد.

- عمو، به خدا عمو تیام مرد خوبیه! اون خواهرم رو فرستاد یک جای... خوب تا درس... بخونِ! 

ابروان مشکی‌اش در هم گره خورند. 

- کجا فرستادش عمو جون؟

پسرک دستانش را در هم قلاب کرد و درحالی که ما بین سخنانش نفس‌های عمیقی می‌کشید، تعریف کرد. 

- اون گفت آبجی فاطمه من، خیلی... باهوشه! باید بره یک‌جای خوب! کجا بود... آهان گفت خارج! 

همان‌طور که راستین جلوی درب انتظار می‌کشید، دو ستوان با دست خالی از خانه خارج شدند. 

- من رو می‌بری پیش مامان یا بابات! 

- بابام اون‌جا ایستاده! 

با دستش به مردی با موهای جوگندمی اشاره کرد که مابین جمعیت ایستاده بود و بچه‌ی دو ساله‌ای نیز در آغوش داشت. پسرک دست راستین را کشید و او را تا پیش پدرش کشاند. مرد با دیدن پلیس مقابلش، لباس‌های خاکی‌اش را تکاند و صاف ایستاد. 

- امیر مهدی بابا چرا مزاحم جناب شدی! 

- ببخشید جناب؟ 

- جاوید مهدوی هستم! 

مرد را از نظر گذراند و در نهایت در چشمام سبزش خیره شد. پوست گندمی‌اش، میزبان انبوهی از چروک‌های دور چشم و پیشانی‌اش بود. دستان دخترک دو ساله‌‌اش دور گردنش حلقه شده بود. 

- جناب مهدوی، دخترتون، فاطمه الان چند سالش هست؟!

شوکه شده نگاهی به سروان روبه رویش انداخت. مدت زیادی بود از دخترکش خبری نداشت حتی نمی‌دانست که در کدام کشور مشغول به تحصیل است. 

- باید الان ده سالش باشه! 

- اطلاع دارید کدوم کشور درحال تحصیل هست؟ 

آب دهانش را بلعید و درحالی که دستی به سر تراشیده‌ی پسرش می‌کشید، «نه»ای زمزمه کرد. راستین متعجب و حیران گفت: 

- یعنی شما از وقتی دخترتون رو به تیام سهرابی سپردید، اطلاعی ندارید؟ 

شانه‌اش را بالا انداخت و دخترک کوچکش را در آغوشش جابه‌جا کرد. راستین با «خسته نباشید»ای از او جدا شد و به سمت خانه‌ی تیام بازگشت. تیام چهره‌ای طلب‌کار و شاکی به خود گرفته بود و دست به رو سینه ایستاده بود. همان لحظه که راستین مقابلش ایستاد با صدایی بلند گفت: 

- جناب سروان، من ازتون شکایت می‌کنم! 

راستین کوتاه نیامد و با عصبانیت به تیام خیره شد. از بین دندان‌های کلید شده‌اش گفت:

- بنده از شما عذر می‌خوام ولی این روند برای حل پرونده‌ای که توی دست ماست، نیاز بود! 

خودش ذره‌ای به جمله‌اش اعتقاد نداشت و حتی کمی ناراحت نبود. سری تکان داد و به سمت ماشین رفت. باید تحقیق می‌کرد که چرا، تیام کودکان را به حضانت خود در می‌آورد.

  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

 درب ماشین را محکم کوبید و منتظر سوار شدن دو ستوان شد. بعد از سوار شدن آن دو، ماشین به حرکت درآمد و راستین خیره به بیرون شد. در ذهنش تکه‌های پازل پرونده را کنار هم شروع به چیدن کرد. 

دو دختر بچه که به گفته‌ی والدینشان به حضانت تیام سپرده شده بودند. با خود اندیشید که اگر تیام فاطمه را از کشور خارج کرده باشد، پس دختر پری را نیز از کشور خارج کرده است، البته اگر از کشور خارج کرده باشد و بلایی سرشان نیاورده باشد.

با ترمز ماشین مقابل اداره، به سرعت از آن پیاده شد و به سمت اتاق مشترکشان راه افتاد. پله‌ها را بالا رفت و خود را به اتاق رساند‌. در را باز کرد و همان لحظه با دختر نوجوانی روبه‌رو شد. بر روی صندلی مقابل مهراد نشسته بود و اشک‌های روی گونه‌اش را با آستین پاک می‌کرد. وارد اتاق شد و درب را پشت سرش بست. با تعجب به دخترک و لباس‌های پاره‌ی در تنش انداخت. ابرویش را بالا برد و پشت میزش نشست. خود را به ظاهر مشغول کاغذ‌های روی میزش کرد و اما گوشش را پیش مهراد و دخترک گذاشت. 

- جناب سروان، بابام اصلا جواب درستی نمی‌ده ولی اون روز، بعد از کلی گشتن این کاغذ رو پیدا کردم. 

کاغذ مچاله را از بین جیب مانتوی رنگ و رو رفته‌اش بیرون کشید و روی میز قرار داد. جوهرش به وسیله‌ی دستان خیس از عرقش، کمی روی کاغذ پخش شده بود اما هنوز هم، مطلب روی آن خوانا بود. مهراد آن را در دست گرفت و شروع به خواندن کرد. صدای زمزمه‌اش به گوش راستین شنید. 

- اینجانب سحر روحی، فرزند محمدرضا به کد ملیِ********** با پرداخت مبلغ بیست میلیون ریال وجه رایج مملکت، فرزند آقای رضا حسینی، فرزند احمد به کد ملی********** را به فرزندخواندگی گرفته و من بعد ایشان حق هیچ گونه دخالت در امور تربیتی و آموزشی دخترشان را ندارند. 

اخمی کم‌رنگ بر روی چهره‌اش نشست و ناگهان از جای برخاست. برگه را از دست مهراد چنگ زد و کمی آن را زیر و رو کرد. درست همان ابعاد بود و البته همان جنس کاغذ و همان نوع متن! شوکه شده بود. تم به تک اجزای صورتش از حیرت به لرزش درآمده بودند. 

- باید همین الان تیام رو دستگیر کنیم قبل از این‌که فرار کنه! 

خود را به سرعت از اتاق بیرون انداخت و به سمت اتاق محمد رفت. کاغذ را در مشتش می‌فشرد که مبادا در راه از دستش رها شود. بدون هیچ در زدنی وارد اتاق شد و وقتی سرهنگ را درون اتاق محمد دید، به سختی خود و احساساتش را کنترل کرد. پوتینش را بر زمین کوبید و چشمانش را بر روی بورد مقابلش دوخت. 

محمد اخمی کرد و تقریباً با فریاد گفت: 

- سروان مصطفوی، این اتاق در داره! 

آخرش هم این عادت بدش او را پیش سرهنگ محمدیان بی‌آبرو کرد. عذر خواهی کوتاه کرد و با لحنی مقتدرتر از قبل شروع به حرف زدن کرد.

- قربان، ما فردی رو پیدا کردیم که، دقیقا برگه‌ای داره کپی به برگه‌ی حضانت تیام منتها دو طرف قرارداد متفاوت هستن! 

سرهنگ نگاهی به راستین انداخت. سروان جوان و باهوشی بود اما متأسفانه عجول و به لطف جوانی‌اش هنوز درگیر هیجانات بود. سری به معنای تأسف تکان داد و بین سخن راستین پرید. 

- سروان مصطفوی، اتفاقاً بنده و سرگرد نیز مشغول حل پرونده بودیم که شما خیلی با عجله وارد شدید و رشته‌ی کلاممون رو از هم گسسته کردید! 

شرمنده دیدگان کهکشانی‌اش را به زمین دوخت و به نصیحت‌های سرهنگ درباره‌ی عجول نبودن، گوش سپرد. سرهنگ از دلخوری‌اش بابت موضوع دستیگری پرستو و بازرسی خانه‌ی تیام گفت و او را بیش از پیش خجالت زده کرد. راستین هرگز با خود فکر نمی‌کرد بابت کاری که وظیفه‌اش بوده است، نصیحت شود و برای عجله‌ در دستگیری قاتل، محکوم به شنیدن این سخنان باشد. 

  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

محمد از چهره‌ی راستین خواند که به دنبال راه فراری از سخنان سرهنگ است. از چهره‌اش عجز و کلافگی می‌بارید. بعد از پایان سخنان سرهنگ، از اتاق خارج شد و دوباره به سمت اتاقشان راه افتاد. باید خودش این پرونده را حل می‌کرد حتی اگر شده بود، از چهارچوب‌های خودش خارج می‌شد. 

در را باز کرد. دخترک هنوز در اتاق نشسته بود و با حوصله از خواهرش صحبت می‌کرد. چشمان عسلی‌اش خیس از اشک بود و پایین مانتوی خاکستری‌اش را در دست می‌فشرد. با دیدن راستین از جای برخاست و با نوایی آرام پرسید: 

- جناب سروان... شما می‌دونید خواهرم کجاست؟ 

- اون کسی که پایین این برگه رو امضاء کرده، می‌شناسی؟

دخترک سری تکان داد و از جیبش عکسی قدیمی بیرون آورد. مقابل چشمان راستین نگه داشت و انگشتش را بر روی دخترک چهارده یا پانزده ساله‌ای نگه داشت. 

- اینه! این عکس خیلی قدیمیه! برای وقتی بوده که بابام و مامانم تازه عقد کرده بودن! سحر دوست مامانم بود حداقل تا قبل از اینکه آتیش به زندگیشون بندازه! 

سپس انگشتش را حرکت داد و بر روی چهر‌ی پسری ده ساله نگه داشت. 

- این بچه‌ی خواهرش هست! و البته این زن جوون هم، خواهرشه که چند وقتی هست فوت شده! آها اینم پسر برادرش هست! می‌گن الان خیلی پولدار شده! 

عکس قدیمی را کمی برانداز کرد و در چهره‌ی سحر خیره شد. 

- چه آتیشی به زندگی پدر و مادرت انداخته؟ 

- نمی‌دونم چجوری شد که توی رفت و آمدهاشون، به پدرم مواد مخدر معرفی کردن! و بعدش هم که مشخصه! 

موهای خرمایی‌اش از زیر شالش بیرون زده بود. چشمانش دو-دو می‌زد و لب‌های سرخش به رقص درآمده بودند. هر جمله‌ای که می‌گفت، بیشتر به درد دل می‌مانست تا به سر نخی برای پیدا شدن خواهرک عزیزش! 

- بعد از این اتفاق، دعوا‌های زیادی توی خونه‌مون اتفاق افتاد و تهش مادرم درحالی که هشت ماهِ خواهرم رو باردار بود، فوت کرد! 

اشک مشهود در چشمانش را با پشت دست پاک کرد و به صدای راستین گوش سپرد.

-  می‌تونی بیشتر تعریف کنی؟ 

بر روی صندلی نشست و با دقت برای مهراد و راستین که کنجکاو او را  تماشا می‌کردند، شروع به تعریف وقایعی کرد که تنها در کتاب‌ها گفته شده است و در فیلم‌ها به نمایش درآمده است.

همان‌طور که راستین به سخنان دختر جوان گوش می‌داد، او به خبرهای دست اول مهران گوش سپرده بود. با هر جمله‌ای که می‌شنید، بیشتر انگشتانش را دور لیوانش می‌فشرد. با پایان جمله‌ی مهران، فریادش بلند شد. 

- تیام احمق! بهش گفتم مراقب باش گند بالا نیاری!  

مهران قدمی جلو آمد و درحالی که عکس‌های امروز را روی میزش قرار می‌داد، شروع به حرف زدن کرد. 

- قربان، بهتر نبود که جنازه‌ی پری رو همون پشت خونه دفن می‌کردیم؟! 

عکس‌ها را در دست گرفت و به پلیس‌ها و تیام خیره شد. سروانی جوان و زیبارو که برق کنجکاوی چشمانش را پوشانده بود. 

- نه! قبل از مرگش، تنها چیزی که ازم خواسته بود، همین بود! 

از جای برخاست و به سمت تخته وایت برد روبه‌رویش رفت. انگشتش را بر روی چهره‌ی او کشید. در کنارش عکس پنج زیر دست دیگرش نیز قرار داشت اما هیچکس به اندازه‌ی تیام، زیاده‌خواه نبود. همین زیاده‌خواهی‌اش، توجه پلیس را به خود جلب کرده بود و این گناهی نابخشودنی در تیم او بود. همین مانده بود که پلیس به او و کار‌هایش شک کند. هفت سال زحمت نکشیده بود که تیام آن را برباد دهد.

از روی میز ماژیکی را بیرون آورد و کمی بین انگشتانش آن را رقصاند. مهران با وحشت او را تماشا می‌کرد و می‌ترسید جمله‌ای بگوید و خودش را ازبین ببرد.

او به سمت تخته بازگشت و درب ماژیک سرخ را باز کرد. ضربدری روی عکس تیام کشید و به سمت مهران بازگشت. 

- من مهره‌ی سیاه توی تیمم نمی‌خوام! تمومش کنید بدون سر و صدا!  

***

  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

بر روی تخت چوبی نشسته بود و منتظر پریا بود. تمام تصاویر نوجوانی‌اش همراه با امیر پارسا مقابل دیدگانش نقش بست. دو پسر نوجوان که غرق در درس بودند و در زمان‌های آزادشان خود را مشغول‌ خواندن کتاب‌های جنایی می‌کردند. لبخندی محو روی لب‌هایش نقش بست.  

مادر زنش، زهره، بعد از پایین آمدن از سه پله‌ی مرمری حیاط، سینی محتوی چایی را روی تخت گذاشت. راستین تشکری کرد و منتظر نگاهش کرد. 

- نمیاد! حق هم داره پسرم! 

سرش را شرمنده پایین انداخت. باید همان‌ روز گمان می‌کرد که از تماس پریا خبری است. نمی‌دانست که چگونه از یک خانم با روحیه‌ای به لطیفی برگ گل، معذرت خواهی کند. 

 با یادآوری سخنان پریا، جرقه‌ای در ذهنش ایجاد شد. به ناگهان از جای برخاست و بدون حرف طول حیاط را به سوی درب خروجی طی کرد. 

با قدم‌های بلند خود را به گل فروشی رساند که درست در دو خیابان آن طرف‌تر ساکن بود. خودش هرگز فکرش را نمی‌کرد برای عذر خواهی از جنس مخالف این چنین رفتار کند‌. فروشنده مردی مسن بود که با دیدن راستین از جای برخاست. راستین نفس-نفس می‌زد و قفسه‌ی سینه‌‌اش بالا و پایین می‌شد. 

با لبخندی کم‌رنگ به پیر مرد سپید موی اشاره کرد و گفت: 

- ببخشید یک دسته گل رز می‌خواستم! 

- چه رنگی می‌خوای پسرم؟ 

کمی به گل‌ها خیره ماند و از بین آن همه زیبایی، دو رنگ را انتخاب کرد. 

- لطفاً از این سفید و صورتی برام بزارید. از هر کدوم بیست تا! 

پیرمرد از جای برخاست و زانوهای ناتوانش با هر قدمی که بر می‌داشت، تقی صدا می‌کردند. به سمت سطل‌های سفید پر گل رفت. کل مساحت مغازه به بیست متر هم نمی‌رسید اما سراسرش پر از سبد گل‌ بود. از درب سکوریت که به داخل ورود می‌کردی، دو طرفت پوشیده از سه طبقه گل بود و در انتهای مغازه، مردی مهربان پشت میزی چوبی نشسته بود. 

- پسرم هزینه‌اش زیاد می‌شه! مشکلی نیست؟ 

لبخندی کوچک زد. تا به حال این حس را تجربه نکرده بود اما حالا، حاضر بود تمام دنیا را بدهد تا پریا یک جمله با او صحبت کند.

- مهم نیست حاج آقا! فقط باهام آشتی کنه؟!

- می‌دونی پسرم، زن‌ها حافظه قوی دارن! شاید بتونی با یک دسته گل از دل همسرت در بیاری اما اون هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنه چی‌کار کردی! 

دسته‌های گل را روی میز قرار داد و به سمت راستین چرخید‌. چشمان میشی‌اش، غم داشت‌. 

- گل تازه، به زندگی‌ات، تازگی می‌بخشه اما قرار نیست با اون ستون خونه‌ات رو سرپا نگه داری! زن‌ها ستون خونه یک مرد هستن! این ستون از محبت تغذیه می‌کنه و با آزادی، سقفت رو بلند می‌کنه! 

در همان حین که صحبت می‌کرد، گل‌های زیبا را در دو کاغذ گرم رنگ پیچید و سپس دورش ربانی صورتی، پاپیون زد. با گرفتن پول از دست راستین، لبخندی زد. 

- خدا ستون خونه‌ات رو برات نگه داره پسرم! 

راستین تشکری کرد و از مغازه‌ی قدیمی خارج شد. برخلاف زمان آمدن، آهسته قدم بر می‌داشت و به سخنان مرد پیر فکر می‌کرد. اگر پریا این سهل‌انگاری را فراموش نکند، کلاهش پس معرکه خواهد بود. باید دعا می‌کرد که پریا این اتفاقات را برای امیر پارسا تعریف نکرده است وگرنه باید یک کتک مفصل را از رفیق کودکی‌اش نوش جان می‌کرد. 

همان روز اول امیر به او گفته بود که رفاقتشان جای خودش است اما اگر پریا از او ناراضی باشد، باید برود و خود را در هفت سوراخ موش پنهان کند. 

مقابل درب خانه رسید و دست گل زیبا را به خود فشرد‌. دستش را بر روی آیفون صوتی خانه فشرد و سپس چشمانش را به درب فلزی سبز رنگ دوخت تا باز شود. در با صدای تیکی باز شد و راستین بعد از یک هفته، چهره‌ی زیبای پریا با آن نگاه شکلاتی را دید. 

قدم‌های میزونی برداشت و با  سرعتی زیاد از  بین حصاری که درختان برهنه‌ی میوه  پدید آورده بودند، عبور کرد و خود را به تخت چوبی رساند. 

ویرایش شده توسط SARAM
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

پریا با دیدن راستین، دلخور روی برگرداند و به نقطه‌ای نامعلوم بر روی دیوار آجری خیره شد. راستین که جای زهره را خالی دید، به سرعت زبان باز کرد و ابراز پشیمانی کرد. 

- پریا، من واقعاً معذرت می‌خوام! پرونده‌ای برامون اومد که واقعاً ذهنم رو مشغول کرد.

دلخور لب‌های نازکش را از هم گشود و آرام جواب داد: 

- دلیل نمی‌شه شغلت بخواد از نامزدت، همسر آینده‌ات، مهم‌تر باشه! 

دسته گل را در میان انگشتان ظریف و کشیده‌ی پریا جا داد و به دنبالش لبخندی زد. کنار پریا بر روی تخت نشست و نگاهی به موهای کوتاه و صاف شده‌اش خیره شد. چندین تکه از موهایش از رنگ طبیعی قهوه‌ای به بلوند تغییر کرده بودند. انگشتر نشانش بر انگشت حلقه‌اش خودنمایی می‌کرد. همان‌طور که راستین با نگاه خیره‌اش پریا را می‌بلعید، چشمان سیاهش، با نگاه ناگهان پریا غافل‌گیر شد‌. 

- اطلاع داری که مهلت صیغه‌ی محرمی‌تمون داره تموم می‌شه و بابام توقع داره قبل از اون تاریخ عقد کنیم؟ 

به پریا حق می‌داد که دل‌جوشه داشته باشد. او نیز به بی‌خیالی کامل طی نمی‌کرد اما وضعیت پیش آمده در شغلش ایجاب می‌کرد که تمرکزش را بر روی حل آن پرونده بگذارد. 

تماس‌های گاه و بی‌گاه مادرش نیز، به او یادآور می‌شد که چه قولی به پدر پریا داده است. باید تا قبل از سر آمدن موعد مقرر، کار‌های مراسم را انجام می‌داد‌. دلش رضایت نمی داد که بعد از گذر دوازده سال که اعتماد این خانواده را به‌دست آورده است، با یک بدقولی آبروی خودش را از بین ببرد.

- خیال شما راحت بانو. اصلاً فردا عصر هر طور شده خدمت می‌رسم تا بریم کار‌ها رو بکنیم! حالا اجازه هست برم؟ شیفتم یک‌ ساعت دیگه شروع می‌شه و من هنوز با این لباس‌ها، ور دل شما نشستم!

پریا چشمان خیسش را به راستین دوخت. دروغ بود اگر بگوید توی این چهار ماه در قلب کوچکش، واکنشاتی مربوط به حس عاشقی به رخ نداده است. با لبخندی کوتاه دندان‌هایش را به نمایش گذاشت و دست راستین را در دست فشرد. با گرفتن دسته گلش از جای برخاست و درحالی که به سمت خانه‌ی قدیمی‌شان می‌رفت، راستین را خطاب کرد. 

- هی جناب مصطفوی! انگشترت رو دستت کن درضمن اگه فردا نیای بدون شک زنگ می‌زنم داداشم! 

راستین تک خنده‌ای کرد و از جای برخاست‌. با دیدن لبخند پریا، حالش بهتر شده بود و با خود گمان می‌کرد که پریا این موضوع را فراموش می‌کند تا آن‌که ناگهان صدای مرد گل‌فروش و جمله‌اش در ذهنش تکرار شد.

با گذر از چندین کوچه‌ی قدیمی، خود را به خانه رساند‌. در تمام این کوچه‌ها با امیر پارسا و حسام همراه پسران همسایه، فوتبال زده بودند و متر به متر است کوچه‌ها برایش خاطره بودند. مقابل درب سورمه‌ای خانه ایستاد. خانه‌ای که از بدو تولد تا به کنون، سقف بالای سرش بوده است‌. لولا‌های درب زنگ زده بود و نیاز به تعمیر داشت. کلید را در در انداخت و با باز کردن درب ورودی، وارد حیاط مربعی شد. مادرش مشغول کتاب خواندن، بر روی صندلی راک چوبی‌اش بر لب ایوان نشسته بود.  

- سلام بر ملکه‌ی خانه‌ی مصطفوی‌ها! 

مادرش در دل قربان صدقه‌ی پسرش رفت و با قرار دادن نشانی، صفحه کتاب را بست. سال‌ها معلمی و درس دادن، در این سال‌های بازنشستگی نیز همراهش بود و او را به تحقیق و تحصیل تشویق می‌کرد. به همین دلایل بود که در سن پنجاه و هفت سالگی دوباره مشغول به تحصیل در رشته‌ی زبان عربی بود. 

راستین خود را به مادرش رساند و بوسه‌ای از سر عشق بر روی دستان پر چروک مادرش نهاد. این دست‌ها، چروک شدند تا او این‌چنین قد بکشد،  پس وظیفه خود می‌دانست که هربار مادرش را می‌بیند، این چنین رفتار کند‌‌. 

مریم، مادر راستین، از جای برخاست و به سمت آشپزخانه رفت. می‌دانست پسرکش مانند همیشه کم در خانه می‌ماند و به زودی می‌رود تا چند روز دیگر بی‌آید‌. با سرعت در لیوانی کمرباریک چایی ریخت و در سینی گل‌دار قرار داد‌. خود را به هال رساند و جای راستین را خالی دید. سینی چایی را مقابل پشتی قرار داد و پسرش را فراخواند. 

- پسرم کجایی مادر؟! چاییت سرد میشه! 

-  باید برم اداره. اومدم لباس عوض کنم برم!

  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

همیشه همینطور بود. یا برای خواب به خانه می‌آمد و یا برای تعویض لباس! غم سنگینی بر روی دل زهره نشست. این چهار دیواری مدت‌ها بود که همدم تنهایی‌اش شده بود. اشک چشمش را پاک کرد و لبخندی تصنعی مهمان چهره‌اش کرد. راستین یقه‌ی پیراهن سبزش را صاف کرد و سپس بر روی زمین نشست. در چشمان مشکی مادرش که هنوز رد اشک در آن، مشخص بود، خیره شد و تکیه خود را به پشتی داد. 

قند را مابین لب‌هاش نگه داشت، چای سرد شده‌اش را از نای پایین فرستاد. مریم در صورت پسرش نگاهی انداخت و برای بار هزارم، تصویر همسرش را در آن دید. این دماغ استخوانی، متوسط، پوست گندم‌گون، موهای مشکی‌اش، همه و همه ارث از شوهرش بود. درست است که می‌گویند پسران هر چه بزرگ‌تر می‌شوند، بیشتر به پدرشان شبیه می‌شوند. راستین نیز از این قاعده مستثنی نبود و علاوه بر چهره‌اش تک به تک اخلاق‌هایش، کپی از حسین، پدرش بود‌‌.

با هر جمله‌ای که می‌گفت، هر رفتاری که نشان می‌داد، حسین را به یاد مریم می‌آورد. عشق بینشان، در کل فامیل معروف بود. بالاخره راستین از جای برخاست و مریم نیز از دنیای خاطراتش بیرون آمد. 

- خب مامان، من باید برم عشقم! 

لبخندی کم‌رنگ بر چهره‌ی مریم نشست اما برخلاف لب‌هایش چشمانش، تنها غم را در خود جا داده بودند. لب‌های کرم رنگش را از هم گشود. 

- برو پسرم خدا پشت و پناهت!

***

ماشین مقابل خانه‌ای با نمای سیمانی ایستاد. مهراد خانه‌ را زیر نظر گرفت. 

- سحر این‌جا زندگی می‌کنه! 

راستین خانه‌ی دو طبقه را از نظر گذراند. پنجره‌ها با روزنامه پوشیده شده بودند و تعدادی لباس رنگ و رو رفته، روی طناب آویزان بودند. با برخود توپ پلاستیکی با شیشه‌ی ماشین، چشم از ساختمان گرفت و به بچه‌ها خیره شد. بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و توپ سرخ و سفید را میان دستش گرفت. کودکان ترسیده نگاهی به چشمان مشکی راستین انداختند و هنگامی که ردی از خشم در آن ندیدند، نفسی عمیق کشیدند. راستین توپ را به سوی بچه‌ها پرتاب کرد و سپس به سمت بزرگترین پسرک رفت. سنش به دوازده ساله‌ها می‌مانست. موهای سرش تراشیده شده بودند و پوست گندمی‌اش از گرمای تابستان، خیس از عرق شده بود. 

- عمو می‌دونی کی توی اون خونه زندگی می‌کنه؟ 

با دست به خانه‌ی سحر اشاره کرد. پسرک نگاهی به لباس‌های مرتب مرد روبه‌رویش انداخت. هیچ‌کس در محل آن‌ها از این لباس‌‌ها بر تن نمی‌کرد. 

- شما کی هستید؟! 

لبخندی زد و با صدایی که آرامش در آن حاکم بود، لب زد: 

- پسر خوب، می‌خوام اون خونه رو بخرم! صاحب خونه گفته این‌جا کسی زندگی نمی‌کنه. درسته؟ 

پسرک کمی این‌پا و آن‌پا کرد. هرلحظه‌ که می‌گذشت و راستین را معطل می‌کرد، ابرو‌های راستین بیشتر به سوی یک‌دگیر گام برمی‌داشتند. بعد از مکثی طولانی، لب‌های ترک خورده‌اش را از هم گشود. 

- آقا، نگید از من شنیدید اما یک خانوم این‌جا زندگی می‌کنه! بابام بهش می‌گه سحر ساقی! 

- چرا عمو؟! 

از درون لبش را گزید. پلک‌هایش را باز و بسته‌ای کرد و ترسیده گفت: 

- نمی‌دونم! 

راستین دقیق در صورتش خیره شد. پره‌های بینی‌اش با هر دمی که از هوای آلوده می‌گرفت، تکان می‌خورد و چشمان میشی‌اش، سرگردان در کاسه می‌چرخیدند.

- این سحر خانوم، شوهر داره؟ 

- نمی‌دونم! بعضی وقت‌ها با بابای زهره می‌بینمش و بعضی وقت‌ها هم، با عمو رسول که بقالی داره! اما فکر کنم هیچ‌کدوم شوهرش نباشن! 

از شدت کثافت کاری سحر، چهره‌اش درهم شد. از جیبش مقداری اسکناس بیرون آورد و در دست پسرک قرار داد.

- من این‌جا نبودم عمو! باشه؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...