رفتن به مطلب

دیالوگ و مونولوگ برتر رمان و داستان ( هفته ۱۳)


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

🔥با سلام خدمت خوش نویسان جذاب انجمن 🔥

با مسابقه جذاب و جدید در خدمتتون هستیم 👏👏

همون جور که از اسم تاپیک هم مشخصه به برترین دیالوگ ها و مونولوگی های هر هفته امتیاز داده میشه 

حالا شرایط این مسابقه چیه؟ 

الان بهتون میگم 

 

🔸اول از همه داستان یا رمانتون باید در حال تایپ باشه ( از این آسون تر مگه داریم؟) 

🔸دوم از همه دیالوگ یا مونولوگی که میذارید باید از سه خط بیشتر و از شش خط کمتر باشه 

 

و حالا جوایز مسابقه چیست؟! 

🔶دیالوگ برتر ۸۰ امتیاز 🤘

🔶مونولوگ برتر ۸۰ امتیاز 🤘

  • لایک 4

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میگل نویس
post توسط میگل نویس بررسی شد!

به _parya_ نشان " Great Support" و 80 امتیاز اعطا شد.

•منولوگ رمان گیتار| پارت چهاردهم•

جو سنگینی در فضا حاکم بود. به گونه‌ای که انگار تنها چندین جسم در حوالی یک مکان واحد قرار دارند. اما روح و ماهیت واقعی‌شان در مکانی به دور از این‌جا به مشکلاتی که گریبانشان را گرفته و اجازه‌ی نفس کشیدن نمی‌دهد، می‌پردازد و ذهن آن‌ها را به چالش‌هایی وا می‌دارد که توان و تحمل آن را ندارند. 

سکوت مرگبار حاکم بر فضا که حکم سیاه چاله را داشت با صدای گذاشتن سینی استیل حاوی چند فنجان چای بر روی میز عسلی، شکافته شد و شروین را به زمان حال برگرداند. اما سیاه‌چاله‌ی سکوت، گویی حسابی حمید را در سلول‌های آهنین خود محبوس ساخته بود که هر چقدر تقلا و التماس می‌کرد قصد رهایی نداشت و دیوار‌های سنگی و محکمش را بیشتر تنگ می‌نمود. آن‌قدر که حتی با صدای سیامک که نام او را نگران حال می‌خواند، پاسخی ندهد و در خلسه‌ی آن سلول باقی بماند. 

  • لایک 3

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود...(؛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مونولوگ رمان این شهر بوی مرگ می‌دهد

•پارت بیست و هفتم•

اما  خب، لیاقت رو نمی‌شه تزریق کرد. ذات رو نمی‌شه تغییر داد؛ چشم  رو  نمیشه پاک کرد. دل رو نمی‌شه  صاف کرد؛ انسانیت رو نمی‌شه یاد  داد. حقیقت رو نمی‌شه پنهان کرد؛ بدل رو  نمی‌شه طلا کرد. حال همیشه بد رو نمی‌شه خوب کرد؛ نمی‌شه همیشه از مشکلات فرار کرد. نمی‌شه یک سنگ بزرگ رو با یک دست خورد کرد... نمیشه، باور کنید اگر می‌شد خودم تمام این کارها رو می‌کردم!

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میگل نویس
post توسط میگل نویس بررسی شد!

به Beretta نشان " Great Support" و 80 امتیاز اعطا شد.

- سر... سرگرد... شما باید برید... پیش سرهنگ. من دیگه... توان راه رفتن... ندارم. 

سرش را بالا گرفت و با چشم‌هایی سرخ شده از خون غرید:

- وقتی که توی بند خان اسیر بودم، با این که می‌دونستی تله‌ست تا تو رو گیر بندازن، کوتاه نیومدی و من رو نجات دادی. توقع داری حالا، تو رو اینجا، توی این بیابون ول کنم و برم؟ آره؟! فکر کردی من حیوونم؟!

«اسلحه خودکشی» 

  • لایک 4
  • تشکر 1

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حیوان‌های انسان‌نمایی که نام خود را پنتاگرام نهاده بودند، هیچ رحمی در کارهایشان نبود و فقط به فکر سود و منفعت خویش بودند، جان انسان‌ها برای آن‌ها بی‌اهمیت‌ بود، نمی‌دانم! احساس، مردانگی، انسان دوستی، همدلی و حتی فطرت در وجود آن‌ها چه نقشی داشت، مگر آن‌ها هم آدم و اشرف مخلوقات خداوند نیستند، پس چگونه همچین خطا‌هایی انجام می‌دهند؟ وجدان آن‌ها کجاست؟!

منولوگ رمان پنتاگرام

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- آره عقده شدم، عقده شدم از این که بعضی‌ها داشتن و من نداشتم. عقده شدم از همون بچگی که حسرت سوار شدن دوچرخه به دلم موند؛ عقده‌ای شدم محمد می‌فهمی، عقده ایی! از این که مادرم بعد فوت آقام، خونه‌های مردم کار کرد، حداقل شب گرسنه نخوابم. بقیه‌اش پیش‌کش، تو زندگیم عقده هر چیزی رو دارم.

دیالوگ  سایه‌های سرنوشت   فصل دوم پارت ۱۰۷

 

  • لایک 7

https://forum.98ia2.ir/topic/7610-سایه‌های-سرنوشت-میترا-حجتی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

در دل یکی شادی است در دل یکی خون چه بی عدالتی دلخراشی!

https://forum.98ia2.ir/topic/12768-داستان-کوتاه-سکانس-مخفی-یک-زندگی-میترا-حجتی-کاربر-نودهشتیا/

زندگی کردن با آدمی که دوسش داری توی اوج بدبختی خودش خوشبختی 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوز ابهت خود را دارد هرچند که زن است هرچند که روحش به لطافت پر گل است که همان اخم های همیشگی اش تیغ های این گل تازه است هرکس با او صحبت میکند متوجه مهربانی اش میشود.

 

اما برایشان گنگ بوده اخم را ببینند یا مهربانی کلام، تکلیف ش با خودش مشخص نیست آن موقع مدیریت را بر عهده دارد.

مونولوگ فصل اول و پارت اول 

https://forum.98ia2.ir/topic/7610-سایه‌های-سرنوشت-میترا-حجتی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

  • لایک 7

https://forum.98ia2.ir/topic/7610-سایه‌های-سرنوشت-میترا-حجتی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

در دل یکی شادی است در دل یکی خون چه بی عدالتی دلخراشی!

https://forum.98ia2.ir/topic/12768-داستان-کوتاه-سکانس-مخفی-یک-زندگی-میترا-حجتی-کاربر-نودهشتیا/

زندگی کردن با آدمی که دوسش داری توی اوج بدبختی خودش خوشبختی 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...