• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

مسابقه | 🔸عکس از من... متن از تو 🔸


ارسال های توصیه شده

اول از همه جیییییغ 😝😝

و حالا خدمت تمام نویسندگان، خوش نویسان و جذابان انجمن سلام عرض می‌کنم. 

من کامبک کردم با یه مسابقه جذابـــــ... پس بزن بریـــــم ( به قول بیرانوند لِزِ بو ..... منظور همون let's go 😂😂 )

 

مسابقه ده روزه داریم به شدت جذاب با جوایز خـــفـــن🔥🔥🔥 (به پا آتیش نگیری)

همونطور که از اسم مسابقه مشخصه من هر ماه ( به دلیل استقبال شما جذابان شد هر ده روز ) یک عکس رو اینجا آپلود می‌کنم و این شما هستید که این عکس رو توصیف می‌کند. 👏🙂

حالا می‌خواین طنز بنویسید، تراژدی یا حتی مخوف و عاشقانه ( این دیگه خلاقیت شما نویسندهٔ گل رو میرسونه) 

و اینکه میتونید اگر شخص بود اسم بدین، اگر مکان بود اسم بدین هر کاری دلتون میخواد بکنید (منطقه آزاد 🤘😀)

این مسابقه بر خلاف تمامی مسابقه‌ها قانون نداره که هیچ جوایز بیشتری هم داره 👌 

جیییییغ چی از این بهتر! 😍

پس بشتابید و هر ماه تو این تاپیک شرکت کنید.🏃🏃

 

فقط جیگران من متن بیشتر از ۷۰ خط نشه.

تاپیک مسابقه بسته خواهد شد

 

🔶🔸 و حالا جوایزی که بنده برای برندگان در نظر گرفتم. 

💥نفر اول: ۵۰۰ امتیاز 💜

💥نفر دوم: ۴۰۰ امتیاز 💙

💥نفر سوم: ۳۰۰ امتیاز 💚

💥نفر چهارم: ۲۰۰ امتیاز 💛

💥نفر پنجم: ۱۰۰ امتیاز ❤️

 

مسابقه توسط چهار داور مورد بررسی قرار خواهد گرفت و آن داوران کسی نیستند جز @ زهرارمضانی🌻 @ مدیر راهنما  @ مدیر تبلیغات  @ مدیر سایت اصلی

 

قلمتان مانا!

  • لایک 8

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

 

این هم عکس این ده روز!

  • لایک 8

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۴/۱۲ در 08:26، Zahra_rm گفته است:

spacer.png

 

این هم عکس این ده روز!

پدر؛ وقتی که دستان چروک شده‌ات به خاطر کار را درون دستان کوچکم گرفتم، حسی مبهم وارد قلب بی‌قرارم شد.

پدرم زمانی که   دست سردم، دست گرمت را لمس کرد لبخندی بر روی لبانم نشست.  می‌دانی چقدر آرامش بخشی پدر؟ می‌دانی من تو را درون قلب کوچکم جای داده‌ام؟ تو را دوست دارم پدر!

نگرانی‌ات، نگرانم می‌کند و آرامشت، آرامم می‌کند. قدردانتم به خاطر این‌که خودت را برای من به آب و آتش می‌زنی تا در رفاه و آرامش باشم.

می‌دانم که در دلت جای همیشگی دارم و می‌دانم که چقدر دوستم می‌داری! دستم را بگیر پدر؛ بگیر تا آرامش ابدی به وجود و روحم القا شود قهرمان زندگی من!

 

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

به shirin_s نشان " Great Support" و 100 امتیاز اعطا شد.

در ۱۴۰۱/۴/۱۲ در 08:26، Zahra_rm گفته است:

spacer.png

 

این هم عکس این ده روز!

خسته از سخت گیری های استاد روی نیمکت پارک می نشینم.

امیدی به موفقیت نیست!بهتره دیگه ولش کنم.

به اطراف نگاه می کنم.کودکی را می بینم که دست در دست پدربزرگش در حال قدم زدن است.نگاهم به دستانش می افتد.کودک با آن دست کوچکش فقط توانسته یک انگشت پدر بزرگش را بگیرد.دستان پیرمرد پوستی چروک و آفتاب سوخته، و دستان کودک پوستی صاف و سفید دارد.

نگاه کلی به پیرمرد و کودک می اندازم.به فکر فرو می روم، روزی آن مرد سالخورده نیز همین قدر کوچک بوده و روزی این طفل نیز پیر و فرتوت می شود.

به نظر طولانی می آید اما وقتی به گذشته فکر می کنی می بینی خیلی زود گذشته!

به این فکر می کنم که من نیز روزی به این سن می رسم.در آن زمان وقتی به گذشته و دستاورد های خود فکر می کنم، افسوس خواهم خورد یا افتخار خواهم کرد؟

به یاد پروژه ام می افتم، اگر دست از تلاش بردارم روزی افسوس خواهم خورد که چرا با آن که زمان داشتم تلاش نکردم؟اما اگر تلاش کنم حتی اگر موفق هم نشوم خوشحال خواهم بود که حداقل تلاشم را کرده ام.

آری؛ نباید ناامید شوم.آینده در دستان من است.باید برایش تلاش کنم.باید قبل از رفتن استاد خودم رو برسونم و از آخرین فرصتی که دارم به خوبی استفاده کنم.با عجله از جای بر می خیزم و به سرعت به سمت دانشگاه حرکت می کنم.

می روم تا در آینده افسوس نخوردم!

  • لایک 3
  • تشکر 1

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

به حـدیث نشان " Great Support" و 500 امتیاز اعطا شد.

در ۱۴۰۱/۴/۱۲ در 08:26، Zahra_rm گفته است:

spacer.png

 

این هم عکس این ده روز!

داستانک " بوم و دست ها " 

نقاشِ چیره دست و درستکار؛ بر روی نیمکتِ چوبی نشسته و از پس بوم بلند نقاشی اش با دقت نگاهِ قهوه‌ای رنگش را در پی سوژه‌ای زیبا و ناب می‌گرداند. قهوه های چشم هایش، گرمِ گرم بود، حتی گرم تر از تابستان های سیستان و چایی های داغِ هیزمی! همه اثاری که توسط او خلق شده بودند، یک ویژگی مشترک داشتند و ان این بود که همه شان حقیقی بودند. ثانیه ها گذر میکردند و عقربه های ساعت، با یکدیگر مسابقه ای تمام نشدنی برگذار کرده بودند تا اینکه نقاش از دور پدر و پسری را دید که دست در دست هم در حال قدم برداشتن در این پارک زیبا و جذاب بودند، کودک قدم هایی کوچک و نامتعادل بر میداشت و با تمام انگشت های گوشتی اش تنها موفق گشته بود یکی از انگشت های پدر را در برگیرد و انگشت پدر را؛ تکیه گاه امنی انتخاب کرده بود که از افتادن او جلوگیری میکرد.

نقاش لب هایش را به نشانه لبخند، کش آورد و با شوق قلمو را برای خلق این صحنه حقیقی و واقعی، بر روی کاغذ در دست گرفت اما طولی نکشیده بود که کودک با اخم هایی درهم دست خود را از انگشت پدر جدا کرد و پایش را بر زمین کوفت و سپس با انگشت های گوشتی اش به گاری پشمک فروشی اشاره کرد که پشمک هایش از راه دور هم عجیب دل میبردند. کودک مدام با دست به پشمک ها اشاره میکرد و با چشم هایی که اشک آنها را براق کرده بود به پدر نگاه میکرد. زمانی که گوی های قهوه ای نقاش با نگاه شرمنده پدر تلاقی کرد، قلبش لرزید و قلمو از میان انگشت های سست شده اش بر زمین افتاد. شاید با گفتن این حرف، دیگر کسی از او به عنوان یک نقاش زبده یاد نمیکرد اما او توان خلق صحنه هایی اینچنین دردناک را نداشت! توان خلق شرمندگی یک پدر را نداشت و از طرفی نمیخواست خلق این صحنه را از دست دهد. ثانیه ای اندیشید و با جرقه زدن فریذخوب در ذهنش؛ از جای برخواست و با قدم هایی لرزان به آنها نزدیک شد و از مرد پشمک فروش، سه پشمک خواست و دو تای آنها را به پدر و پسر داد و یکی را برای خودش برداشت. درست زمانی که پدر نگاه متشکر شده اش را به نگاه قهوه ای نقاش دوخت، بزرگ ترین لذت دنیا در قلب نقاش سرازیر گشت. او حتی زمانی که زیباترین نقاشی ها را بر روی کاغذ پدید می‌آورد هم، اینچنین شاد نمی‌گشت و قلبش از شدت شادی احساس انفجار پیدا نمیکرد. به سوی بوم خود رفت و با دیده‌ای تار که حاصل اشک های جمع شده در چشم هایش بود، پس از ساعت ها تلاش تصویر دست های پینه بسته و کار کشیده‌ی پدری را کشید که کودکی با دست های گوشتی و کوچک اش یکی از انگشت های پدر را گرفته بود. نقاش لبخند شیرینی زد و با چشم هایی براق به اَثرِ زیبا و احساسی که پدید اورده بود نگریست. سپس کاغذ کوچکی برداشت و بر روی آن با خطی زیبا نوشت:«می‌بایست زشتی ها را نابود کنیم و زیبایی بیافرینیم. می‌بایست شرمندگی ها را، با ذره ای مهربانی از بین ببریم و چشم هایی براق پدید آوریم. می‌بایست یاد بگیریم با مشاهده حسرت ها، با ذره ای دل رحمی نابود کننده‌ی حسرت های کُشَنده شویم. می‌بایست تلاش کنیم برای نابود کردن کاخ سیاهی ها و آجر به آجر ساختن کاخ سپیدی ها...»

ویرایش شده توسط h.noora
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

به Gelory نشان " Great Support" و 400 امتیاز اعطا شد.

در ۱۴۰۱/۴/۱۲ در 07:56، Zahra_rm گفته است:

spacer.png

 

این هم عکس این ده روز!

با صدای بلند می‌گریست. اما گریستن چه فایده‌ای داشت؟ چوب بلند شد و دوباره به روی کمرش نشست و از درد، دوباره بلند زار زد و گریه‌اش شدت یافت. دست‌های کوچکش به روی زمین مشت شد و با همان صدای لرزانش گفت:

- ببخشین آقا، قول میدم دفعه‌ی بعد گل‌های بیشتری بفروشم، قول میدم آقا.

چوب دوباره بالا رفت و این‌بار پسر با شتاب گوشه‌ی شلوار او را گرفت و با گریه بلند گفت:

- آقا خواهش‌ می‌کنم دیگه نزنین. آقا جاش خیلی درد می‌کنه! آقا خواهش می‌کنم از من بگذرین. آقا!

و سرش به پایین افتاد و صدای گریه‌هایش در آن خانه‌ی بزرگ بیشتر از همیشه پیچید. رییس بی‌رحمش از کثیفی لباس‌هایش چندشش گرفت و پایش را بلند کرد و او را با پا به جلو هل داد و گفت:

- شلوار نیم میلیونیم رو خراب کردی به دردنخور! اون از پدربزرگ پیر و از کار افتاده‌ات اینم از خودِ بی‌مصرفت، از جلوی چشم‌هام گمشو!

پسر با درد از جایش بلند شد و با ترس از آن چوب، سرعت قدم‌هایش را بیشتر کرد‌، اما نمی‌توان لنگان لنگان راه رفتنش را نادیده گرفت. از آن محیط منزجرکننده به بیرون آمد. کمرش می‌سوخت و پایش هم ضربه خورده بود. با این حال نابسامانش اگر پدبزرگ او را می‌دید چه می‌شد؟ بعد از دقیقه‌ها راه رفتن با پای کبود شده بالاخره کلبه‌ی پدبزرگش رسید. دگر اشک نمی‌ریخت اما چندین ثانیه یک‌بار بلند هق می‌زد. در کلبه‌ی چوبی پدربزرگش را باز کرد.

پدربزرگش با چشمان و حالی خسته درحال کار کردن با چرخ خیاطی قدیمی‌اش بود. با باز شدن در سرش را برگرداند و با دیدن حال برهم نوه‌اش زیرلب یا ابوالفضل گفت و پسر جلو رفت و محکم او را در آغوش گرفت و شروع به گریستن کرد. پدربزرگ که باعث و بانی کبودی‌های روی تن نوه‌اش را می‌شناخت. پسر را از آغوش خود جدا کرد.

دگر اهمیت نمی‌داد که از کارش اخراج می‌شود یا خیر، در هوای سرد، شب‌ها را درون پارک می‌خوابد یا خیر، از گشنگی می‌میرد یا خیر! از جایش بلند می‌شود و خود را برای اعتراض به او آماده می‌کند. دست‌های کوچک نوه‌اش را می‌گیرد و به سمت آن عمارت بزرگ حرکت می‌کند. دست‌های پسر در دست‌های چروکیده او، بیش از حد کوچکی خود را نمایان می‌کند.

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

به Ati.Editor نشان " Great Support" و 300 امتیاز اعطا شد.

در ۱۴۰۱/۴/۱۲ در 08:26، Zahra_rm گفته است:

spacer.png

 

این هم عکس این ده روز!

کودک بودم، یکدنده و بازیگوش، دوست داشتم تمامی خواسته هایم، در همان لحظه، همان موقعی که از دهانم خارج می‌شود، وجود خارجی یابد و مورد قبول پدر و مادرم گردد، بدون چون و چرا! بی توجه به خستگی زیاد پدرم که از سر کارکردن زیاد، ایجاد شده بود، مدام در گوش او پچ پچ می‌کردم تا مرا در این هوای سرد، به پارک ببرد، کودک بودم و  چیزی حالیم نمی‌شد، نمی‌دانستم کسی که در این هوای سرد، پابه بیرون از خانه  گرم و نرمش بگذارد، سرماخوردگی وحشتناکی او را در آغوش خود مچاله می‌کند.
تمام جمله‌ای پدرم توانست با آن خستگی وافرش، به من بگوید تا شاید، من کمی آرام و قرار بگیرم و دیگر پافشاری نکنم، این بود.
با لحنی که خستگی  کلام، کاملا درش مشهود بود، گفت:
- پسرم، هوا سرده، سرما می‌خوری و اونوقت باید بری بیمارستان، تو  دوست داری این اتفاق بی‌افته؟
کمی نگران پدرم نشدم و همچنان، بی توجه به خستگی زیادش، با سمجات فراوان، سگرمه هایم را درهم کشیدم و جمله ای که چندین بار به پدرم گفته بودم و او، آن را از بر بود، ادا کردم:
- بابا، شال و کلاه بسه دیگه، قول میدم زود بیام خونه! خودت قول دادی.
در نتیجه ی اسرار های بی‌پایانم، پدرم را راضی کردم و هر دو شال و کلاه به تن کردیم و دست در دست زمخت پدرم، به سمت پارک بزرگ چند کوچه آنور تر، راه افتادیم.

...

حال بعد از سال ها، خودم که فرزندی سمج تر خودم را به بار آورده‌ام، احوال پدرم را در آن دوره درک می‌کنم، این حقیقت دارد که او هم در کودکی‌اش سمج و یکدنده بوده؟
- بابا، قول میدم لباس گرم بپوشم، خودت قول دادی، بیا بریم دیگه!
در بین راهی که از خانه به پارک، قرار بود دست در دست با فرزندم، آن را طی کنم، پدرم را بیشتر درک کردم و غم از دست دادنش را بیشتر حس کردم.
چه روزهایی که بعد از مرگ او  با خودم داشتم.
غصه دیروز، که با خودم می‌گفتم چرا گاهی با او  نامهربان بودم، غصه ی امروز که چرا دیروز آن قدر غصه خوردم که همین حالا این حال را داشته باشم و غصه‌ای برای فردایی که می‌دانم باز با غصه شروع می‌شود!

ویرایش شده توسط Outis
  • لایک 3
  • تشکر 1

20220709_005723_qj35_rtud.jpg

روایتی از یک قتل، همراه با هزاران مضنون
{آخرین تکه مفقود شده}
برای دسترسی به رمان، در پیوی یا نمایه درخواست ارسال کنید!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

به Sonya نشان " Great Support" و 200 امتیاز اعطا شد.

در ۱۴۰۱/۴/۱۲ در 08:26، Zahra_rm گفته است:

spacer.png

 

این هم عکس این ده روز!

پشت شیشه های مغازه می ایستم!

قطره های باران که روی شیشه می کوبد، سرم را بلند می کنم و به آسمان ابری چشم می دوزم.

آرام آرام باران شدت می گیرد!

به مردمانی نگاه می کنم، که قدم هایشان را تند کرده  و هر کسی به سمتی می رود.

اما...

در این میان من کودکی را می   بینم که دست در دست پدرش قدم بر میدارد. دستان  کوچک کودک  را که دور انگشت مردانه پدرش چنبره زده  را میبینم بی تاب میشوم.

روز های شیرین کودکی ام را به یاد می آورم، روزهایی که همانند  این کودک ، دستم را به دور انگشت اشاره پدرم حلقه میزدم  و به پارک می رفتم.

کودک   حلقه دستانش را محکم می کند، سرش را بلند میکند و به آسمان نگاه میکند، قطره باران با بی رحمی به صورتش میزند ، کودک چشمانش را می بندد و قهقهه می زند.

دلتنگ پدرم میشوم ، گوشی را برمیدارم که به پدرم زنگ بزنم  اما! با به یاد آوردن  این که دیگر پدرم در کنارم نیست، اشک در چشمانم جمع میشوند. کتم را برمیدارم از مغازه بیرون میزنم، کرکره  مغازه را پایین می آورم و به سمت بهشت زهرا می روم...

"احتیاجی به تسبیح نیست!

دستانت را که به من بدهی..

با انگشتانت ذکر دوست داشتن  میگویم.

پدرم دستانت، چشمانت، ئ صدایت را عاشقانه دوست دارم."

 

قدر لحظه های ی که پدرت کنارت است و دستان در دستت را بدان!

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۴/۱۲ در 08:26، Zahra_rm گفته است:

spacer.png

 

این هم عکس این ده روز!

پدر !!!

در تمام مسیر فقط داشتم به سرنوشت پدرم بعد از خودم فکر میکردم ، پدری که تا این حد به من وابسته بود وحتی طاقت یک روز ندیدن من رو نداشت .

بالاخره آدرس رو پیدا کردم ،

بزرگ روی تابلو نوشته بود "خانه سالمندان کهریزک"

دستهای پدرم محکم در دستم بود که احساس کردم  برای لحظه ای شل شدن 

نگاهی به پدرم کردم اشکهایش را که دیدم دلم لرزید ،اما چیکار میکردم  مجبور بودم چاره ای نداشتم .سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم سردرد عجیبی داشتم با پدرم وارد محوطه شدیم و پا پرس وجو از نگهبان تونستم اتاق رئیس رو پیدا کنم ،

قبل از وارد شدن به اتاق منصرف شدم خواستم راهی که اومدم رو برگردم اما پدرم محکم سرجایش ایستاده بود وتکان نمی‌خوردفکر کنم او هم  ماجرا را فهمیده بود .وارد اتاق مدیر شدیم مرد مسنی بود به احترام من وپدرم بلند شدم ،پدرم را برروی صندلی نشاندم وخودم هم در صندلی روبه روی میزش جا گرفتم .

شروع کردم به صحبت وپاسخ به سوال های مرد.

-پدرتون مشکلی دارن؟

-فقط کمی گوششون سنگینه ، بقیه کارهاشون رو خودشون میتونن انجام بدن.

-سنشون؟

-۸۶

-چند فرزند دارن ؟

-فقط یکی ،اونم منم.

-به چه علت آوردنشون به اینجا؟

-میشه علتش رو نگم چون پدرم میشنون وناراحت میشن ،

-مدیر نگاهی کرد وگفت

-من باید اینجا ثبت کنم

از جام بلندشدم وسمعک پدرم رو درآوردن وعلت آوردنش رو به اینجا به مدیر گفتم.

در آخرهم چک نگهداری پدر رو برای ۱۵سال دادم وهمه هزینه هارو پرداخت کردم .

از مدیر مجموعه خداحافظی کردم وبه سمت پدرم رفتم تا تونستم بوسیدمش و اورا درآغوش فشردم ،بعد از خداحافظی طولانی با پدرم بلند شدم و به سمت در رفتم تا خارج بشم ، که پدرم گفت :

- اگر زنده موندی بیا منو ببر پیش خودت.

بغض راه گلومو بسته بود حتی نمیتونستم حرف بزنم سریع از اتاق مدیر خارج شدم و به سمت آبخوری حیاط رفتم ،با دیدن چهره خوردم توی آینه کمی جا خوردم ویاد خاطره ۵سال پیش افتادم ، که وقتی دکترها ازم قطع امید کردن ک فقط امیدم شیمی درمانی بود و کاری نمیتونستم بکنم ؛ به اینکه بابام خودش با دستهای خودش موهام رو تراشید و قطره قطره اشکی بود که از گونه هاش جاری بود.

درنهایت من ۶ماه بعد از مبارزه با سرطان خون من مُردم .

 

@ MAHSA18

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♥️برندگان مسابقه♥️

🤍 نفر اول: @ h.noora

💜 نفر دوم:  @ Gemma

💙 نفر سوم: @ ملومانیڪ

🧡 نفر چهارم: @ Sonya

💚 نفر پنجم: @ shirin_s

با آرزوی موفقیت بیشتر🔥

@ Zahra_rm🌻

 

  • لایک 1
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جوایز اعطا شد 

  • لایک 1

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...