• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان محکمه سیاه| MD کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: A

ارسال های توصیه شده

                             %DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B7%DB%

 

                             نام: محکمه سیاه

                    ژانر: پلیسی, معمایی, عاشقانه

                                      نثر: معیار

 

خلاصه: 

دستانی که به خون آلوده شده، زندگیمان به سیاهی می‌زند. دادگاهی که حکم خواهد داد برای تو برای من، شاید بهتر می‌شد اگر ما خطابمان می‌کردند اما فرصتی برایش باقی نمانده. تو بگو چگونه مارا محکوم می‌کنند به گناهی نکرده و کتمان می‌کنند اشتباهات و گناهانشان را...

((وابسته به تعطیلات نودهشتیا))

 

صفحه نقد رمان محکمه سیاه 🖤

ویرایش شده توسط Blue Moon
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 138
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

رام باش ولی شیرِ رام باش. 

موشِ رام که باشی، 

هروقت هرکس میل مبارکَش بکشد، لهت می‌کند. 

شیرِ رام که باشی، همه حواسشان هست. 

گوسفندان تمام عمر از گرگ می‌ترسند. 

اما در نهایت این چوپان است که آن‌ها را می‌خورد.

  • لایک 15
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part1

 

«رایکا»

 طناب را محکم بر دور میله پیچیدم و با چندین‌بار کشیدن از محکم بودن آن مطمئن شدم. سپس طناب را دور کمرم پیچیدم، کوله پشتی‌ام را که تمام مدارکم را در آن جای داده بودم بر روی شانه‌ام انداختم و از تراس طبقه پنجم به پایین چشم دوختم.

صدای اولین شلیک سکوتی مرگ‌بار را در پی داشت و پس از آن صدای همهمه‌ها بالا رفت. تاریکی شب اطراف را پوشانده بود اما چراغ‌هایی که در طول حیاط نصب شده بودند از تاریکی کم می‌کرد. شلوغی که ایجاد شده بود و صدای فریاد افرادی که بلند به یک‌دیگر خبر آمدن پلیس را می‌دادند و هر یک در تلاش برای نجات خود بودند کارم را برای فرار راحت‌تر کرده بود. 

دستی میان موهای کوتاهم کشیدم و آن‌ها را از روی چشمانم راندم. لبه‌ی تراس ایستادم و با نگاهی به دو طرفم پایین پریدم. قدم‌هایم را بر روی دیوار می‌گذاشتم و با هر قدم حدود یک متر پایین‌تر می‌رفتم. دستان عرق کرده‌ام کمی کار را دشوار کرده بود اما باید می‌توانستم. باید راه خروجم را پیدا می‌کردم، آن دخترک چموش گفته بود که می‌توانم از پشت عمارت خارج شوم، دلهره به جانم افتاده بود. با برخورد پاهایم با زمین نگاهم را به اطراف چرخاندم. درختان سرو دور تا دور حیاط را پوشانده بود و دیوار به سختی از پشت درختان به چشم می‌خورد. دربی برای خروج نمی‌دیدم. آرام لب زدم:

- وای به‌حالت اگه راه خروج و پیدا نکنم عروسک! 

صدای پارس سگ‌هایی که در حیاط جلویی بسته شده بودند تا به این‌جا می‌رسید.

نگهبان‌ها برای محافظت شلیک می‌کردند و در این میان گویا تنها من بودم که برای فرار آماده می‌شدم. طناب را از دور کمرم گشودم و با دو به سمت دیوار رفتم. 

باید از این مهلکه می‌گریختم، تمام عرض حیاط را دویده بودم اما زمانی برای ایستادن و نفس گرفتن نداشتم. برگ‌های خشک شده درختان زیر قدم‌هایم کمر خم می‌کردند و صدای شکستن‌شان بر گوش می‌رسید. به اندازه‌ی کافی از استخر پشت خانه و ساختمان دور شده بودم و تنها چند متر مانده بود تا به دیوار برسم.

صدای شلیک‌ها تمام شده بود و سگ‌ها آرام گرفته بودند. دیگر صدایی جز همهمه به گوش نمی‌رسید و این یعنی پایان ماجرای کله گنده‌هایی که در حال معامله در آن عمارت باشکوه بودند. 

به دیوار رسیدم و دستم را برای بالا رفتن از آن به گوشه‌ای بند کردم. هنوز قدم اول را بر نداشته بودم که صدای پر شدن خشاب اسلحه را شنیدم. 

سر چرخاندم و نگاهم با چشمان پیروز اما شرم‌سار کسی برخورد کرد که اصلاً انتظار دیدنش را نداشتم.

 

( شش ماه قبل، تهران)

 

آخرین کد را در سیستم وارد کردم و به انتظار نشستم، ماگ قهوه را میان انگشتانم گرفتم و همزمان با نوشیدن قهوه‌ای که رو به سردی می‌رفت نگاهم را به صفحه مانیتور دوختم.

دستانم را در هم گره زدم و نگاهم به کادر سفید رنگی دوختم که هر لحظه خط آبی رنگ در آن بیشتر می‌شد.

لبخندی بر لب نشاندم و نگاهم را به فایل‌هایی دوختم که از دستگاهی که توسط من هک شده‌ بود بر روی لپ‌تاپ خودم کپی می‌شد. حتی فکرش هم خوش‌آیند بود، می‌توانستم با فروختن این مدارک به مالکانش میلیاردها پول بر جیب بزنم، مطمئن بودم اگر آقای فضلی می‌فهمید چه‌مدارک مهمی از او و شرکتش در دست دارم چند سکته پشت سر هم را در پیش خواهد داشت. 

پوزخندی بر لب نشاندم و نگاهم را از صفحه مانیتور جدا کردم، درست پشت میز کارم تخت خوابم جای گرفته بود و کمد لباس‌هایم سمت چپ اتاق قرار داشت. پوفی کشیدم، این اتاق با تمام سادگی‌اش اما احساس خوبی را برایم تداعی می‌کرد.

با کپی شدن تمام اسناد و مدارک از سیستم خارج شدم و از جایم برخواستم، باید راهی برای رساندن اخبار به فضلی پیدا می‌کردم، یا می‌توانستم تمام مدارک را به خودش بفروشم ویا به رقبایش.

 

@ زری گل🌻  @ مش الاغ  @ -سومبرا-  @ VampirE☆ویژه☆  @ SARAM

 

  • لایک 19
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part2

 

فلش مموری حاوی مدارک را به همراه نامه‌ای با چند خط توضیح برای فضلی بسته کرده و داخل صندوق پستی انداختم، تا چند ساعت دیگر این مدارک به دستش می‌رسید، کاش می‌توانستم چهره‌ی منفورش را در حالی که از عصبانیت سرخ شده و بر سر کار کنانش فریاد می‌زند ببینم‌.

حتی از تفکر به خرابی حالش کارخانه قند سازی در دلم آب می‌شد، سوت زنان از صندوق دور شدم و نگاهم را به اطراف خیابان چرخاندم‌.

کودکی که دست در دست مادرش در حرکت بود و از اتفاقات روزمره‌اش برای مادرش تعریف می‌کرد، پوزخندی زدم و چشم از آن‌ها گرفتم. با قدم‌های آرام به سمت خانه رفتم و همزمان به کار جدیدی که به دستم سپره شده بود فکر کردم. 

حسام کار را به من داده بود و از این بابت مطمئن بودم که نقشه‌ای در کار نخواهد بود؛ اما هک کردن کدهای امنیتی یکی از مراکز دولتی، کار دشواری بود. 

با آن‌که مطمئن بودم از پس این کار هم بر خواهم آمد اما؛ نگران اتفاقاتی بودم که ممکن بود در پیش داشته باشد.

با رسیدن به خانه پاکت سیگار را از روی میز چنگ زدم و یکی را بیرون کشیدم، صدای اعتراض حسام در سرم پیچید:

- باز تو اون کوفتی رو گرفتی به نوکت.

خنده‌ام گرفته بود، آن‌قدر این جملات را تکرار می‌کرد که حتی حال که خودش این‌جا نبود صدایش را در پس ذهنم می‌شنیدم. فندک مارک زیپوام را زیر سیگار گرفتم و پک عمیقی به آن زدم. 

همراه با بیرون فرستادن دود غلیظ سیگار ذهنم به گذشته کشیده شد، گذشته‌ای که باعث حضور من در این لحظه و در این مکان بود. 

 

(فلش بک, سال 1388,تهران)

 - پسر مطمئن باشم چیزی نمی‌فهمن؟

سرم را به نشان تأیید تکان دادم، اولین‌بار نبود که این‌کار را انجام می‌دادم، سن زیادی نداشتم و کسی برای کارهایش به من اعتماد نمی‌کرد اما چون پول زیادی نمی‌گرفتم افرادی مانند فردین برای انجام کارهایشان به من روی می‌آوردند. 

فردین گوشی موبایلی که از مردی کش رفته بود را در دست گرفته و به صفحه ای که حال رمز ورودی نداشت چشم دوخت. 

خنده‌ی بلندی کرده و سیمکارتی که از گوشی بیرون کشیده بود را در دستش شکست، از حایش بلند شد و اسکناس ده هزار تومانی را مقابلم گرفت:

- دستت درست دادا، خیلی حال کردم باهات، این اسی چاخان زیر پنجاه تومن برای باز کردن این ماسماسکا قبول نمی‌کنه. 

اسی چاخان کله گنده‌ی لات‌های محل بود، همین حالا هم اگر می‌فهمید زیر قیمتی که او مشخص کرده کار انجام می‌دادم سرم را می‌برید اما؛ چه‌می‌کردم که چاره‌ای جز این نداشتم، باید نان‌آور خانه می‌شدم و کاری جز همین بلد نبودم. دروغ چرا تمام این کارها را از سیامک آموخته بودم، تغذیه‌هایی که مادرم برای مدرسه‌ام می‌گذاشت را به او می‌دادم و در عوض او همه این کارها را که حتی نمی‌دانستم اسم‌شان چیست یادم می‌داد. 

پول را در جیبم گذاشتم و از جایم برخواستم، نگاهم را به فردین دوختم که با کله در موبایل شخص مجهول فرو رفته بود و مدام قربان صدقه خودش می‌رفت.

 

@ ماهی  @ زری گل🌻  @ -سومبرا- @ VampirE☆ویژه☆  @ SARAM  @ TARANEH_M  

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part3

 

از خانه‌ی فردین بیرون زدم و به سمت خانه قدم تند کردم، می‌توانستم پول را به مادرم بدهم و بار کوچکی از روی دوشش بر دارم. باری که زین پس باید بر شانه‌های من سوار می‌شد نه مادر مریض حالم.

هیجان زده بودم و احساس می‌کردم حال من مرد خانه‌ام هستم، می‌توانستم برای خواهر و مادرم لباس و کفش نو بگیرم، برای عید نوروز وسایل پزیرایی بگیرم و هزار یک کاری که تنها با داشتن این کاغذها می‌توانستم انجام دهم. 

خوشحال بودم که راه دست یافتن به این کاغذ با ارزش را پیدا کرده بودم.

 

(زمان حال)

 

 

حسام با تماسی تلفنی از کار جدیدی صحبت می‌کرد و اصرار پشت اصرار که باید این‌کار را قبول کنم. دودل بودم و علاقه ای به انجام این پروژه نداشتم:

- بسه حسام. چند بار بگم من این پروژه رو نمی‌خوام؟

صدایش را پس کله اش انداخت:

- حالا همچین میگه پروژه انگار مهندسی عمران خونده، بابا جمع کن این باکلاس بازی‌ها رو چهار تا هک که دیگه این حرف‌ها رو نداره.

پوف کلافه‌ای کشیدم، می‌دانستم سود فضایی که پشت این معامله بود می‌توانست زندگی‌ام را از این رو به آن رو کند اما دلم راضی به انجامش نمی‌شد.

در افکارم غرق بودم و صدای حسام را نمی‌شنیدم، ناگهان با فریادی که پشت خط کشید گوشی را از خودم فاصله دادم و اخمی به چهره‌ام نشاندم:

- چته اون صدای خروسیت و گرفتی رو سرت؟

- گفتم به امید خدا مردی من راحت شدم، بیین چی میگم رایکا من به جای تو به این یارو اوکی دادم، باید کارش رو انجام بدی از اونجایی هم که می‌دونی من کار و جور کردم پس نصف مایه تیله مال منه.

تماس را پایان داد و صدای فریادم را نشنید. این پسر آخر سر من را زیر آب می‌کرد وخودش را هم به فلاکت می‌کشید. 

سیستمم را روشن کردم و ایمیلی برای فضلی ارسال کردم:

- بسته به دستت رسید؟

چندی طول نکشید که پاسخم را داد، می‌دانستم امروز بسته به دستش خواهد رسید. فحش‌های رکیکی که پشت صفحه مانیتور برایم می‌فرستاد بیشتر خنده‌ را بر لبم می‌نشاند، این نشان سوختن او بود، یعنی تیر را درست به هدف زده بودم. 

پیامی بلند بالا نوشته و برایش ارسال کردم:

- این الفاظی که به من میدی صفات خودتن، می‌تونم در قبال پنج میلیارد همه مدارک رو بهت برگردونم، اگر نه افراد زیادی هستن که با قیمت بالاتری این مدارک رو از من بخوان، اون هم فقط برای زمین زدن تو.

برای چند دقیقه خبری از او نبود، باید کمی وقت برای فکر کردن به او می‌دادم وقتی که زیاد هم طولانی نبود.

پیام آخر را ارسال کرده و صفحه را خاموش کردم:

- زودتر فکرت رو بکن، من آدم صبوری نیستم.

صدای گشوده شدن درب من را به سمت نشیمن کشاند، کلت کمری‌ام را از روی میز چنگ زدم و آرام کنار درب پنهان شدم.

با صدای حسام که در حال آواز خواندن بود نفسی که در سینه حبس کرده بودم را بیرون فرستادم و همان‌طور کلت به دست از اتاق خارج شدم. 

 

@ زری گل🌻  @ -سومبرا-  @ ماهی   @ _Atrin_  @ SARAM  @ VampirE☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 12
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part4

به سمت آشپزخانه که صدای حسام می‌آمد قدم برداشتم، کنار یخچال ایستاده بود و لوازمی که خریداری کرده بود را در آن جای می‌داد و خیار سبزی را به دندان می‌کشید. از روش خوردنش خنده‌ام گرفته بود، گویا ما در این خانه‌ی درندشت کارد و چنگالی برای میوه خوری نداشتیم که این‌گونه به جان میوه‌ی بی‌نوا افتاده بود. 

کلت را از پهلو بر روی شقیقه‌اش گذاشتم و لب زدم:

- چند بار گفتم قبل از این‌که بیای تو خونه‌ی من در بزن؟

دستانش را بالا گرفت، خیار سبز را از میان انگشتانش بیرون کشیدم و گازی به آن زدم. کلت را بر روی کابینت انداختم و به سمت چای ساز رفتم، دکمه روشن شدنش را فشردم.

حسام این‌بار سیبی از یخچال بیرون کشید و گاز بزرگی به آن زد، به سمت میز غذاخوری رفته و روی آن لم داد:

- کی کار رو شروع می‌کنی؟ 

باز هم این ماجرا را یادم انداخته بود:

- هر وقت کار این مرتیکه فضلی تموم شد.

لپ‌تاپ را از اتاق آوردم و همزمان با نشستن بر روی کاناپه مشکی که در وسط نشیمن قرار داشت صفحه را گشودم. چشمم به اعلان ایمیل خورد، لبخندی بر لب نشاندم و پیام را گشودم. 

 با خواندن متن مورد نظر اخمی بر چهره‌ام نشست:

- هر غلطی دلت می‌خواد انجام بده.

انگشتانم را بر روی کیبورد لغزاندم و تنها چند کلمه تایپ کردم: 

- بازی شروع شد.

 

حسام که با دیدن اخم‌هایم کنجکاو شده بود خودش را بر روی کاناپه پرتاب کرده و سرش را بر روی زانویم گذاشت، چشمان گردش را به صفحه مانیتور دوخت و با صدای بلند شروع به جویدن سیب در دهانش کرد. 

اخمی بر چهره‌ام نشاندم، صدای ملچ و ملوچ‌هایش بر اعصابم خدشه می‌کشید. 

از صفحه‌ی ایمیل خارج شدم و نگاهی به مدارک انداختم،  سوژه جدید را یافته بودم. خودش بود، حاتمی بزرگ‌ترین سرمایه گذاری بود که با شرکت فضلی رقابت داشت. لبخندی زدم و رو به حسام لب زدم:

- یه کار جدید برات دارم. 

 

****

 

صدای صحبت‌های حسام و حاتمی از طریق گوشی که حسام در گوشش مخفی کرده بود در فضای خانه می‌پیچید، حسام به عنوان کسی که امنیت سیستم‌ها را چک می‌کرد وارد شرکت حاتمی شده بود و مدارکی که من گوش‌زد کرده بودم را به او نشان داده بود. 

مدارکی ساختگی مبنی بر این‌که فضلی قصد زمین زدن او را دارد که البته چندان هم ساختگی نبود بلکه فقط به‌طور ماهرانه‌ای توسط من دستکاری شده بود. حرفی که حاتمی بر زبان آورد لبخند را بر لبم نشاند، لبخندی که آرام- آرام به قهقهه‌های بلند تبدیل شده و خانه را می‌لرزاند. 

بر روی مبل راحتی مشکی جای گرفتم و ماگ قهوه‌ام را به لب‌هایم نزدیک کردم، تمام تم خانه از رنگ مشکی تشکیل شده بود، مشکی و سفید و خاکستری تنها رنگ‌هایی بود که در خانه‌ی من به چشم می‌آمد.

دستانم را پشت سرم قلاب کردم و به صدای حاتمی گوش سپردم:

- یکی رو برام پیدا کن که اون فضلی بی‌همه‌چیز رو زمین بزنه، مهم نیست چه‌قدر می‌خواد هر چی باشه بهش میدم فقط می‌خوام فضلی از میدون بره بیرون.

 

@ زری گل🌻  @ -سومبرا-   @ ماهی  @ _Atrin_  @ Qazal  @ Sara  @ SARAM  @ VampirE☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part5

 

دستانم را بر هم مالیدم و آرام زمزمه کردم:

- ای به چشم آقای حاتمی، در خدمت‌تون هستم. 

خنده‌ام بالا گرفت، فضلی اولین نفری بود که از میدان به در شد، هنوز افراد زیادی مانده بودند که باید تقاص پس می‌دادند. 

صدای حسام بلند شد که می‌گفت کسی را می‌شناسد تا کارهای او را انجام دهد، دیگر نیازی به گوش دادن حرف‌هایشان نداشتم و تماس را خاتمه دادم.

نگاهم را به عکس فضلی که بر روی دیوار چسبانده شده بود چرخاندم و با ماژیک قرمز دور آن را خط کشیدم:

- بچرخ تا بچرخیم.

****

نگاهم را از پشت صفحه مانیتور به حاتمی دوختم، حسام کنارش نشسته بود و طوری وانمود می‌کرد که گویا او معرف میان ماست، من را به حاتمی معرفی کرده بود و گوش‌زد می‌کرد که تنها من می‌توانم مشکلاتش را سامان بدهم.

پوزخندی زدم، درست بود که تنها من می‌توانستم این‌کار را انجام دهم اما باید مدرکی از حاتمی به دست می‌آوردم تا خودش هم هوای پیچاندن من را نداشته باشد.

آستین پیراهنم را بالا زدم و نگاهم به حروفی که به ترتیب کنار یک‌دیگر قرار گرفته و نام مهم‌ترین فرد زندگیم را تشکیل داده بودند افتاد، با یادآوری دوباره فاصله‌ای که میانمان بود اخمی به چهره نشاندم و سعی کردم با صحبت کردن با حاتمی کمی ذهنم را سامان ببخشم.

- من کاری که می‌خواید رو انجام میدم اما شرطی دارم، چیزی می‌خوام که بهم ثابت کنه نمی‌تونید من رو دور بزنید.

مرد نگاهش را بین چهره حسام و نقاب عجیبی که من بر چهره‌ام نشانده بودم چرخاند و لب زد:

- مثلاً چی؟!

لبخند زدم، خوب بود که طفره نمی‌رفت و سر موضوع اصلی می‌ماند.

- مثلاً یه‌چیزی غیر از پولی که قراره بگیرم، یه مدرک که نشون بده شما هم به اندازه‌ی من تو لجنی.

حاتمی به من- من افتاد. پوف کلافه‌ای کشیدم و لب زدم: 

- می‌تونی قبول نکنی ولی در اون صورت رقیبت موفق میشه؛ و چی بدتر از این برای کسی مثل تو؟! 

حسام سرش را به نشان تأیید تکان داده و لب زد:

- این رفیق من کارش رو بلنده، مطمئن باشید اگه کارتون رو بهش بسپارید جایی نمی‌خوابه که زیرش آب بره.

درست می‌گفت، اول جایم را محکم می‌کردم، همیشه همین بود. من اطلاعاتی داشتم که شاید خود فرد هم از آن‌ها در زندگی‌اش خبر نداشت. 

پوزخندی زدم که همزمان شد با بلند شدن صدای حاتمی و پیچیدن آن در خانه:

- قبوله اما، باید تضمینی بدی که اطلاعات من فروخته نمیشه.

لبخندی زدم، من دشمنی‌ای یا این مرد نداشتم، نه تا زمانی که دندانش برای دریدن من تیز نمی‌شد. 

دستم را به سمت دکمه‌ای که مکالمه را پایان می‌داد بردم و لب زدم:

- پس پیشاپیش پیروزی رو بهتون تبریک میگم آقای حاتمی.

قبل از آن‌که لبخند نشسته بر روی لب‌هایش جان بگیرد دکمه را فشردم و چشمانم را بر روی هم گذاشتم، نقاب را از   روی چهره‌ام برداشتم و دست بکار شدم.

 

 @ زری گل🌻    @ ماهی  @ -سومبرا-  @ زری بانو  @ _Atrin_  @ SARAM  @ VampirE☆ویژه☆  @ Qazal

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part6

 

«مانلی»

 

دستم را به نشان احترام کنار سرم گذاشتم و پایم را محکم بر زمین کوفتم، مانتوی بلند چریکی بر تن داشتم و شلوار سبز لجنی. مقنعه مشکی صورتم را قاب گرفته بود و چادر مشکی رنگی که بر سرم بود پوششم را کامل می‌کرد، علاقه‌ای به چادر سر کردن نداشتم اما در اداره نمی‌توانستم بی‌خیال چادر باشم. هر چند این پارچه سیاه را می‌پرستیدم و روی یادگار مادرم زهرا را روی سرم می‌گذاشتم، اما هیچ تعادلی در نگه‌داشتن چادر بر سرم نداشتم و مدام باید کش آن را تنظیم می‌کردم.

نگاهم را به سرهنگ محمدی دوختم که لب زد:

- سروان پارسا، به موقع اومدی، بیا داخل باهات کار واجبی دارم.

قدم‌هایم را به سمت داخل اتاق برداشتم و درب را همان‌گونه باز رها کردم. به سرهنگ که مرد نسبتاً جا افتاده‌ای بود چشم دوختم، پشت میز ریاستش نشسته بود و بین پرونده‌ها به دنبال چیزی می‌گشت.

دستانش را بالا گرفته و پوشه‌ی کوچکی از میان آن بیرون کشید. نگاهم به پوشه‌ای که تنها چند برگ از میان آن آشکار بود دوختم و لب زدم:

- پرونده‌ی جدید داریم قربان.

سری به نشان تأیید تکان داد و پرونده را به سمتم گرفت.

دستم را جلو بردم و برگه نارنجی رنگی که میان انگشتان سرهنگ بود را در دست گرفتم. با اجازه‌ای زمزمه کردم و بر روی صندلی‌ِ روبه‌روی میز سرهنگ جای گرفتم. 

پوشه را باز کردم و نگاهم را بر روی عنوانی که با خط مشکی و زیبایی بر روی برگه چاپ شده بود چرخاندم.

سرم را بالا گرفتم و به سرهنگ چشم دوختم. متعجب لب زدم:

- ورود و خروج مواد مخدر بین داروهای لاغری، یکم زیادی احمقانه نیست.

سرهنگ سری به نشان نفی تکان داد:

- با همین کار احمقانه صدها جوان رو به بی‌راهه کشیدن، چندین نفر به‌خاطر دوز بالای مواد اوردوز کردن. ما ردشون رو زدیم اما خارج از ایران هستن و برای گرفتن‌شون نیاز به افسرهای کارکشته‌ای داریم که در کنار کار خوبشون زبان زد نباشن. 

سرم را دوباره در پرونده فرو بردم، حق با سرهنگ بود، گزارشات ثبت شده چیزهای خوبی را نشان نمی‌داد. اما یک چیز را متوجه نمی‌شدم، اگر توانسته بودند رد آن‌ها را بزنند پس چرا آن‌ها را دستگیر نمی‌کردند؟ چرا به انتظار مشکلات بیشتری نشسته بودند؟ 

- اگه ردشون رو زدید، چرا برای دستگیری اقدام نمی‌کنید؟ 

صدایی از پشت سرم بلند شد که نگاهم را به سمت خود کشید:

- چون سرهنگ به دنبال ریز کاری‌ها نیستن، مهره‌ی اصلی رو می‌خوان. ما قصد نداریم این باند رو ضعیف کنیم، می‌خوایم نابودش کنیم.

نگاهم را به اتیکت نامش که بر روی لباسش بود دوختم، ستاره‌های روی شانه‌اش سرگرد بودنش را نشان می‌داد، دستانش را بر سینه زد و نگاهش را از من به سرهنگ چرخاند. 

فوراً از جا برخواستم و احترام گذاشتم، دستش را به نشان آزاد بالا گرفت و به سمت صندلی‌ها آمد، با سرهنگ صمیمانه دست داد و بر روی صندلی مقابلم جای گرفت.

در جای قبلی‌ام نشستم و پرونده‌ای که تنها دو برگ داشت و خواندنش را به اتمام رسانده بودم بر روی میز نهادم. چشمانم را در اتاق چرخاندم و لب زدم:

- خب حالا که قصد نابودی کلی این باند رو دارید، خوشحال میشم اگه بفهمم من کدوم سر ماجرام. 

 

@ زری گل🌻  @ ماهی  @ -سومبرا-  @ _Atrin_   @ SARAM  @ VampirE☆ویژه☆  @ زری بانو

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part7

سرهنگ لبخندی زد و به مردی که روبه‌رویم نشسته بود اشاره کرد، باز هم نگاهم را به اتیکت اسمش دوختم این‌بار توانستم آن را بخوانم.

- سامی رستگار.

شروع به صبحت کرد و با هر کلمه‌ای که بیان می‌کرد سرم بیشتر داغ می‌شد. چه‌طور امکان داشت؟ باید با او به این مأموریت می‌رفتم. برای لحظه‌ای به یاد کتابی که قبلاً خوانده بودم افتادم و بلند لب زدم:

- نگید که قراره نقش زن و شوهر رو بازی کنیم؟

صدای خنده سرهنگ بالا رفت و سرگرد چهره‌اش را به حالت مسخره‌ای جمع کرد. زبانش را بر روی لب‌هایش کشید و با تمسخر لب زد:

- مطمئن باشید اگر چنین چیزی بود بنده حاضر بودم از سمتم استعفا بدم.

اخمی وحشتناک بر چهره‌ام نشست. قبل از آن‌که دهان باز کنم و پاسخی دندان‌شکن به او بدهم سرهنگ سرفه‌ای مصلحتی کرد و دستی میان محاسن سفید رنگش کشید:

- نه دخترم به عنوان خواهر و برادر به این مأموریت میرید، اما مسائلی هست که باید بهت گوش‌زد بشه.

***

 

مشکلی با مسائلی که ممکن بود برایم پیش بیاید نداشتم، با این‌که هیچ یک از این اتفاقات عادلانه نبود اما می‌خواستم تنها به موفقیت در این پرونده فکر کنم، موفقیتی که برایم سود زیادی داشت. لبخند از چهره‌ام پاک نمی‌شد، به سرهنگ موافقتم را اعلام کرده بودم و سه روز باقی مانده را مرخصی گرفته بوم. ممکن بود دیگر از این مأموریت باز نگردم و می‌خواستم تنها وقت‌های باقی مانده را با خانواده‌ی کوچکم بگذرانم. 

از سوپر مارکتی که سر خیابان بود برای مهتاب خوراکی تهیه کردم و با ماشینم که یک پراید سفید بود به سمت خانه رفتم، مادرم و مهتاب همیشه چشم به انتظارم می‌نشستند و این انگیزه کافی بود که هر روز با انرژی بی‌پایان به خانه بازگردم. 

کلید را در درب انداختم و آن را گشودم، مهتاب فریاد زنان به سمتم دوید. درب را بستم و بر روی یک زانو نشستم و دستانم را به روی خواهر‌زاده‌ی کوچکم که چند سالی بود یکی از تنها دلخوشی‌های زندگی‌ام بود باز کردم.

خودش را در آغوشم انداخت و با ذوق شروع به صحبت کرد:

- خاله- خاله، بببن مامانی برام چی خریده.

مادرم را مامانی خطاب می‌کرد، دخترک کوچکم خیلی زود بی‌مادر شده بود و خدا را شکر می‌کردم حداقل مادرم بود که جای دخترش را تا حدودی پر کند. 

دستان کوچکش را گرفتم و لب زدم:

- ببینم باز چی خریدی وروجک؟

با دو از آغوشم جدا شد و به سمت مادرم رفت، مادر با لبخند در ایوان نشسته بود و بساط خوراکی‌هایش باز هم به‌راه بود، بر روی پله ایوان نشستم و سلام بلند بالایی دادم. جوابم را همراه با لبخندی بر چهره‌ام پاشید و از جایش برخواست.

- بشین دخترم، برم برات چایی بیارم‌.

پاییز شده بود و هوا رو به سردی می‌رفت اما حیاط هنوز هم زیبایی‌اش را داشت، برگ‌ها آرام از درختان جدا شده و به دست‌های پر مهر نسیم سپرده می‌شدند. همه‌جا زرد و نارنجی شده بود اما هنوز هم خاص بود، هنوز هم زیبایی‌هایش خالقش را به رخ می‌کشد.

دستانم را تکیه‌گاه کردم و به حیاط روبه‌رویم چشم دوختم، با نشستن مهتاب بر روی پاهایم نگاهم را از درختان و حوض کوچک وسط حیاط گرفتم و با لبخند به او دوختم، عروسک پاندای کوچکی در دست گرفته بود و با لبخندی که تا اعماق حلقش را به نمایش گذاشته بود آن را به من نشان می‌داد.

از چهره‌اش به خنده افتادم و همزمان با به آغوش کشیدن جسم ظریفش بوسه‌ی محکمی بر صورتش نشاندم. 

نمی‌دانستم چه‌طور سر بحث را باز کنم و ماجرا را برای مادرم توضیح دهم، هر بار که قرار بود به مأموریت بروم تا چند روز بساط بحث‌هایمان به راه بود و الآن تنها چیزی که حوصله‌ای برایش نداشتم دعوا با مادرم بود که تمام حرف‌هایش از نگرانی‌اش برای تک دانه دخترش نشأت می‌گرفت.

 

@ زری گل🌻  @ _Atrin_  @ VampirE☆ویژه☆   @ -سومبرا-

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 10
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part8

 

به مادرم که با چشمان به اشک نشسته لباس‌هایم را درون چمدان کوچکم می‌چید چشم دوختم، آرام‌تر از همیشه بود و تنها اشک می‌ریخت. صلوات دوباره ورد زبانش شده بود و با هر تایی که به لباس‌هایم میزد یک صلوات ادا می‌کرد.

لبخند غمگینی به چهره‌اش زدم، مهتاب با عروسکش گوشه اتاق نشسته بود و غم‌زده نگاهم می‌کرد.

اشک از چشمانش فرو می‌ریخت و فوراً آن‌ها را با دستان کوچکش پاک می‌کرد، دستانم را گشودم و علامت دادم تا به آغوشم بیاید. از جا برخواست و با قدم‌های کوتاه به سمتم آمد. خودش را در آغوش انداخت و آرام لب زد:

- تو هم می‌خوای مثل مامان دیگه نیای؟ 

متعجب نگاهش کردم. این چه‌حرفی بود که می‌زد؟ قبل از آن‌که چیزی بگویم دوباره گفت:

- آخه همیشه تا اسم مامان مهتا میاد مامانی این‌جوری گریه می‌کنه.

نفس حبس شده‌ام را بیرون فرستادم و نگاهم را به چشمان سرخش دوختم، مامان بی‌خیال صحبت‌های آرام ما باز هم صلواتی فرستاد و زیپ چمدان را بست. 

- من برمی‌گردم گل خاله، فقط یکم طول می‌کشه تا بیام، مامانی هم به‌خاطر همین گریه می‌کنه.

سرش را تکان داده و انگشت کوچکش را به سمتم آورد:

- پس قول بده.

انگشت کوچک دست چپم را جلو بردم و با خنده هر دو انگشتانمان را به‌هم گره زدیم.

بوسه‌ای بر روی موهای قهوه‌ای رنگش که خرگوشی بسته شده بود کاشتم و لب زدم:

- برو با عروسک‌هات بازی کن.

از روی پایم برخواست و سپس از اتاق خارج شد، به سمت مادرم رفتم و دستم را بر دور شانه‌هایش حلقه کردم:

- مامان مهشید، بس کن این گریه‌ها رو، من که قول دادم سالم بر می‌گردم. ای‌نطوری که گریه می‌کنی، اون بچه هم روحیه‌اش رو از دست میده.

دستانش را بر روی گونه‌هایش کشید و با گوشه‌ی روسری‌اش اشک را از چشمانش گرفت. دستانش را بر دور بدنم حلقه کرده و لب زد:

- خیلی مواظب خودت باش مانلی، تو تنها کسی هستی که از خانواده‌ی کوچیک‌مون برام مونده.

لبخندم را عمق دادم و بوسه‌ای بر پشت دستان چروکش زدم. 

چشم آرامی گفتم که خم شده و متقابل روی سرم را بوسید. 

حضورش آرامش بود، بوی بهشت می‌داد آغوشش، آغوشی که برای آرام کردن من همیشه باز بود. 

شام در سکوت خورده شد و مهتاب همان وسط کنار سفره به خواب رفت، فردا راهی سفری دور بودم و نمی‌دانستم می‌توانم این دوری را تحمل کنم یا خیر. قرار بود قبل از پرواز به سمت دبی به همراه سرگرد رستگار به اداره رفته و وسایلی که آن‌جا به دردمان می‌خورد را تحویل بگیریم.

نمی‌خواستم به مادر اجازه دهم تا فرودگاه بیاید، تحمل دیدن اشک‌هایش را نداشتم همان بهتر که در خانه از آن‌ها جدا می‌شدم.

تمام سفارش‌های ممکن را به آن‌ها کرده بودم، به زهرا خاتون همسایه کناریمان سپرده بودم تا در نبودم به مادر و مهتاب سری بزند و احوالشان را جویا شود. 

زمان رفتن فرا رسیده بود. از زیر قرآنی که به وسیله دستان پر مهر مادرم بالا گرفته شده بود گذشتم و سپس بوسه‌ای بر روی آن کاشتم، صورت مهتاب را بوسیدم و او را اول به خدا و سپس به مادرم سپردم. خداحافظی سخت‌ترین بخش کار بود. دستان و چهره مادرم را بوسه باران کردم، اشک هایش باز هم سر باز کرده بود. چشمانش را هم بوسیدم و قسمش دادم به خودش سخت نگیرد. 

با ذکر نام خدا از خانه خارج شدم و درب را پشت سرم بستم.

 

@ زری گل🌻  @ لباشک   @ _Atrin_  @ ماهی   @ -سومبرا-

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part9

 

مقابل درب اداره از تاکسی پیاده شدم، ماشین را در خانه گذاشته بودم و مجبوراً با تاکسی آمده بودم.

وارد اداره شدم و مستقیم به سمت اتاق سرهنگ رفتم، چند دقیقه‌ای دیر رسیده بودم و این برایم عذاب‌آور بود. چند ضربه به در وارد کردم و با صدای سرهنگ که اجازه ورود می‌داد داخل رفتم. احترام نظامی گذاشتم و نگاهم را به سرهنگ محمدی و سرگرد دوختم. هر دو با دیدنم ایستادند و سرهنگ لب به سخن گشود:

- به موقع اومدی دخترم، بیاید بریم اتاق تجهیزات.

هنوز نرسیده به دنبال آن دو به راه افتادم.  

وارد اتاق تجهیزات شدیم و نگاهم به سروان احمدی و همسرش افتاد، لبخندی بر روی زینب پاشیدم و به سمتش رفتم. آرام دستش را فشردم که لب زد:

- برای جایگزاری وسایلتون اومدین؟ 

سرم را آرام تکان دادم. قبل از آن‌که چیزی بگویم سرهنگ لب زد:

- کارهای بچه‌ها رو زودتر انجام بدید، چند ساعت دیگه پرواز دارن.

سروان زینب و سروان احمدی چشمی گفتند و هر دو دست به کار شدن. 

یک جی‌پی‌اس بر روی دندان‌هایمان نصب شده و میکروفون‌های کوچکی داخل انگشترهایمان جای گرفت، گردن‌بندی به من داده شد که به گفته زینب در سنگ روی آن دوربین به کار رفته بود. حافظه زیادی داشت که می‌توانست تا چند روز مداوم فیلم گرفته و همزمان برای اداره ارسال کند. 

اولین‌بار بود چنین تجهیزاتی را به چشم می‌دیدم و شگفت زده شده بودم. صدای خنده‌های سرگرد رستگار و سروان احمدی بلند شده بود، معلوم نبود چه‌می‌گفتند که این‌طور خنده‌هایشان به گوش فلک هم می‌رسید.

با اتمام کارم از جایم برخواستم و از اتاق بیرون زدم، سرگرد هم گویا کارش به اتمام رسیده بود که دستش را بر شانه سروان احمدی کوبید و تشکری از او کرد. 

با چیزی که ناگهان بر سرم زد فوراً به سمت زینب چرخیدم و به سمتش رفتم.

با دیدن دوباره‌ام لبخندی زد:

- جانم عزیزم؟ 

سرم را به سمت گوشش بردم و چیزی که می‌خواستم را بر زبان آوردم. با دست بر پیشانی‌اش کوبید و لب زد:

- وای چرا فراموش کردم؟! واستا الآن برات میارم.

زینب چند دقیقه‌ی بعد با کیسه کوچکی که در دست داشت به سمت‌مان آمد و کیسه را به دستم داد، آرام لب زد:

- بلدی چه‌طور فیکسش کنی؟ 

سرم را به نشان تأیید تکان دادم و همراه با سرگرد دوباره به سمت اتاق سرهنگ رفتیم.

استرس کمی داشتم و نمی‌توانستم این استرس را کنار بزنم. گویا این ترس از چهره‌ام هم معلوم بود که سرهنگ لب زد:

- بهتره نگران نباشی‌ مانلی، سرگرد رستگار یکی از بهترین‌های اداره ما هستن، از ایشون مطمئن بودم که اجازه دادم همراه تو بیان، لازم نیست نگران چیزی باشی.

****

 

چمدان‌ها را تحویل داده و به کمک سرگرد صندلی‌ام را پیدا کرده و نشسته بودم، سرگرد نیز در صندلی کناری‌ام جای گرفته و از همان ابتدا هندزفری‌هایش را در گوش‌هایش فرو کرد.

پوف کلافه ای کشیدم و نگاهم را به روبه‌رو دوختم. در دل دعایی برای سلامتی خود و خانواده‌ام خواندم و چشمانم را بستم و با خاک کشورم خداحافظی کردم. 

 

@ زری گل🌻  @ -سومبرا-  @ ماهی  @ _Atrin_  @ Qazal

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part10

 

«رایکا»

 

 

مدارک را بر روی میز حاتمی گذاشتم و چشمانم را از زیر نقاب به صورتش دوختم، بعد از پایان ساعت اداری به شرکتش آمده بودیم. حسام کنارم نشسته بود و حاتمی در حال چک کردن مدارکی بود که حتی یکی از آن‌ها برای زمین زدن فضلی کافی بود. 

نگاهش را از مدارک به حسام و از حسام به من دوخت و لبخند بزرگی زد، دستش را بالا آورد و شروع به کف زدن کرد. خنده‌ی بلندی سر داد و لب زد:

- می‌دونستم مدارک خوبی برام میاری ولی این‌ها، عالیه.

سکوتی که میان صحبتش آورده بود لبخند را بر لبم نشاند. از شخصیتش خوشم آمده بود، باهوش و محترم. 

دستش را به سمتم دراز کرد، از جایم برخواستم دستم را به سمتش بردم. این اولین دست دوستی بود که با رضایت از سمت من دراز شده بود.

حسام خنده‌ای کرد و مبارکه‌ای زمزمه کرد.

حاتمی با حسام هم دست داد و با لبخند لب زد:

- از این به بعد کارهای زیادی هست که می‌تونیم با هم انجام بدیم، امیدوارم مشکلی نداشته باشید.

لب گشودم تا حرفش را رد کنم اما حسام پیش دستی کرده و لب زد:

- نه، چه‌مشکلی؟ ما هم خوشحالم میشیم در خدمت شما باشیم.

باز هم بدون فکر دهانش را گشوده بود. آخر با این کارهایشان سرمان را به باد می‌داد. 

اخمی کردم که از زیر نقاب آشکار بود. 

حاتمی خنده‌ای کرد و لب زد:

- چی میل دارید براتون بیارم؟ 

ابرو بالا انداختم، حاتمی بزرگ که هزاران نفر مقابلش کمر خم می‌کردند و بله- بله گویانش بودند می‌خواست از ما پذیرایی کند، این‌بار قبل از حسام لب گشودم. 

- ما چیزی نمی‌خوایم، بهتره دیگه بریم. دوست ندارم مشکلی برامون پیش بیاد.

از جا برخواستم و نگاهم را به حسام دوختم که گویا ضد حال بزرگی خورده بود که لب برچیده بود. اخمی کردم و اشاره کوچکی زدم که فوراً از جا بلند شد. پس از این‌که دوباره با حاتمی دست داده و خداحافظی کردیم از شرکت بیرون زدیم. 

سوار ماشین حسام شدیم. بر روی صندلی جای گرفتم و پاکت سیگار را از جیبم بیرون کشیدم و یک نخ از آن را گوشه لبم گذاشتم. دستم را در جیبم چرخاندم اما فندکم را پیدا نکردم، لعنتی فرستادم و بی‌خیال فندک ماشین را برداشتم. 

سیگار را روشن کردم و پف عمیقی به آن زدم. دود را بیرون فرستادم که همان لحظه صدای اعتراض حسام بالا رفت: 

- بسه پسر باز این عادت مسخره افتاد به سرت، الآن ماشینم بوی گند می‌گیره.

شیشه سمت خودم را پایین فرستادم و این‌بار برای تخلیه دود از ریه‌هایم کمی سرم را از ماشین بیرون بردم. هوای آلوده را به ریه‌هایم کشیدم و در سینه حبس کردم. از دور نگاهم به خانه‌ام افتاد، خانه بزرگی که مدت‌ها بود متعلق به من بود. اما دیگر ذوقی برای آن نداشتم. مدت‌ها بود اشتیاقی برای هیچ چیزی نداشتم، درست از روزی که عزیزترینم چشم از دنیا بسته بود، همان روزی که با پولی که بابت کار از اسی قلک گرفته بودم برای خوشحال کردنش انگشتر خریده بودم. سیصد هزار تومان ناقابل آب خورده بود. اما پول چه‌ارزشی داشت زمانی که این انگشتر کوچک می‌توانست ساعت‌ها لبخند را بر لبان مادرم هدیه دهد؟ 

@ زری گل🌻  @ -سومبرا-  @ _Atrin_  @ ماهی

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 10
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part11

 

(فلش بک، سال 1389)

 

 باکس کوچکی که حلقه در آن خودنمایی می‌کرد را در دستانم فشردم و با دو خودم را به خانه رساندم، خانه کلنگی کوچک‌مان در یک کوچه بن بست بود. پیچ کوچه را گذراندم و نگاهم به خواهر کوچکم افتاد که در وسط کوچه ایستاده بود و فریاد می‌کشید، اشک‌هاش از گونه‌های کوچکش بر روی زمین می‌ریخت و دستان لرزانش را با دیدن من بالا آورده بود، چهار سال کوچک‌تر از من بود و همین باعث می‌شد در مقابلش احساس مسئولیت داشته باشم. 

فوراً خودم را به او رساندم، لباس‌هایش خاکی و کثیف شده بود و موهایش بر صورت خیسش چسبیده بود، مژه‌هایش از خیسی اشکانش به هم چسبیده بود و او ترسیده هنوز هم جیغ می‌کشید.

در آغوشم کشیدمش و نامش را صدا زدم:

- روشا، آروم باش. داداش این‌جاست، گریه نکن بگو چی‌شده.

دستم را بر موهایش کشیدم و آن‌ها را از چشمانش کنار زدم. بغض کرده نگاهم کرده و لب زد:

- مامان نفس نمی‌کشه.

برای دقیقه‌ای جان از تنم رفت، دستانم از روی گونه‌هایش سر خورده و جعبه کاغذی که حلقه در آن بود بر زمین افتاد. روشا جعبه را برداشت، من اما در فکر مادری بودم که تنها پناهم بود، تنها چیزی که برای بهتر شدن به من امید می‌داد.

وارد خانه کوچک‌مان شدم و نگاهم بر روی بدن بی‌جان مادری نشست که بر روی زمین افتاده بود، سرش از قسمت شقیقه شکاف برداشته بود و تمام خون بدنش از آن شکاف بیرون زده بود.

به سمتش دویدم و فریادهایم با صدای گریه‌های دوباره روشا یکی شد، آرام- آرام همسایه‌ها با صدای اشک‌ها و گریه‌هایمان به حیاط آمدند، پلیس رسید و من تنها جعبه حلقه را از دستان روشا چنگ زده و روشا را به پیر زن همسایه سپردم، به همراه افرادی که مادرم را با خود می‌بردند به راه افتادم و در ماشین نشستم.

صدای دو افسری که در حال گفتگو بودند در سرم می‌پیچید و من آن‌قدر نگران حال مادرم بودم که مغزم حرف‌هایشان را پردازش نمی‌کرد. 

هنوز امید داشتم مادرم پس از چند روز بیدار شود و به خانه برگردد اما همان روز آب پاکی را بر دستانم ریخته بودند. 

چه‌طور می‌توانستند بگویند تنها پناهمان ما را گذاشته و رفته بود؟ 

چهره‌ی مردی که مقابلم نشست را از نظر گذراندم، در سالن اداره آگاهی نشسته بودم و منتظر آمدن مأموری بودم که قرار بود من را به خانه ببرد.

- پسر جون، این‌جا هیچی دستت رو نمی‌گیره، ولی یادت نره این یه مرگ عادی نیست مادرت رو به قتل رسوندن.

مرد رفت اما حرفش در گوشم نشست؛ و صدایش در خاطرم ثبت شد.

( زمان حال)

با نشستن دست حسام بر روی شانه‌ام چشمانم را گشودم، در پارکینگ ایستاده بودیم و حسام نگران نگاهش را به من دوخته بود، با دیدن چشمان بازم نفسش را بیرون فرستاد و پوفی کشید.

- پسر جون به لبم کردی، پنجاه بار صدات زدم.

جوابی یه او ندادم و از ماشین پیاده شدم. 

صدای زنگ تلفنم بلند شد، دستم را در جیبم فرو بردم و آن را بیرون کشیدم، نام روشا به لاتین بر روی صفحه نمایش افتاده بود. تماس تصویری بود. حوصله غر- غرهایش را نداشتم اما نگرانی که به یک‌باره به جانم افتاد باعث شد تا تماس را بر قرار کنم.

 

@ زری  @ زری گل🌻  @ ماهی  @ -سومبرا-  @ _Atrin_

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 9
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part12

 

صدای فریادهایی که از آن سمت خط بر گوش می‌رسید، نگرانی‌ام را دو چندان کرد.

بلند اسم روشا را فریاد زدم.

صدای ترسیده‌اش در گوشم پیچید و نگاه من به چهره ترسیده‌اش افتاد، با اشک‌هایی که بر چهره‌اش روان بود لب زد:

- کمکم کن، یه دسته مرد ریختن تو خونه. اون‌ها... اون‌ها رز رو با خودشون بردن، می‌دونن من هم تو خونم، کمکم کن.

نمی‌دانستم چه‌خبر بود اما صدای ترسیده روشا عصبانی‌ام می‌کرد.

- آروم باش روشا، آروم باش و گوشی رو جایی بزار که اگه پیدات کردن من بتونم اون‌ها رو ببینم، دقت کن قبل از این‌که چشم‌هات رو ببندن یا بی‌هوشت کنن هر چیزی که می‌بینی بهم بگو.

آرام سرش را تکان داد و گوشی‌اش را به گوشه دیواره کمد دیواری که در آن پنهان شده بود چسباند. 

صدای قدم‌هایی که در اتاق می‌چرخید و روشا را عروسک چموش صدا میزد در گوشم پیچید، گوش تیز کردم و نگاهم را به صفحه دوختم.

- کجایی موش کوچولو؟ 

با گشوده شدن ناگهانی درب کمد جیغ روشا بلند شد، برای یک لحظه چشم بر روی هم گذاشتم و سپس دوباره به صحنه ربوده شدن خواهرم چشم دوختم.

روشا بلند و به زبان فارسی تمام چیز هایی که می‌دید را فریاد میزد:

- موهای مشکی، دست چپ تتو اژدها، خط چاقو روی گونه چپ، انگشتر یاقوت سیاه.

در این میان صدای فحش‌های رکیکی که مرد به روشا می‌داد در میان حرف‌های او می‌آمد.

دستانم را مشت کردم و چشم بستم، خواهرم را برای آرامش و تحصیل به دبی فرستاده بودم و حال نمی‌دانستم چه بر سرش آمده بود. 

درست لحظه‌ی آخر که صداها به اتمام رسید و دیگر صدای فریاد روشا بر گوش نمی‌رسید، چهره‌ی مردی که به سمت کمد آمده و درب آن را بسته بود را دیدم.

آرام زمزمه کردم:

- پیدات می‌کنم عوضی.

تماس را پایان دادم و نگاهم به حسامی افتاد که با خشم به صفحه گوشی چشم دوخته بود. 

دستانم را مشت کردم و با دو خودم را به خانه رساندم حسام پشت سرم می‌آمد، چند تکه لباس و لپ‌تاپ و تمام لوازمی که می‌دانستم به دردم خواهد خورد را درون چمدان چیدم. کلت را پشت کمرم گذاشتم و به کاپشن چربی مشکی رنگم را از روی پیراهن سفیدم بر تن کردم، نگاهم با حسام تلاقی کرد که چمدان کوچکی در دست گرفته بود، آرام لب زدم:

- تو نمی‌تونی بیای.

اخمی به چهره نشاند چ لب زد: 

- من میام تو هم نمی‌تونی بهم دستور بدی.

- پس کارهای هاتمی و پروژه‌ی جدیدی که گرفتی چی؟! 

- گور پدرش رایکا، گور پدرش! فکر می‌کنی پول برای من با ارزش‌تر از روشاعه؟ 

حرفی نزدم که این‌بار حسام با صدای آرامی لب زد: 

- بلیط گرفتم، از شانسمون دو تا بلیط وی آی پی برای ساعت سه بامداد بود که خریدمشون.

سرم را به نشان باشه تکان دادم و به سمت میز گوشه‌ی سالن رفتم و نگاهم را یک دور بر روی سوییچ‌هایی که در آن خودنمایی می‌کرد چرخاندم، ریموت آئودی را به دست گرفتم و چمدانم را به سمت حسام انداختم. 

وقت کافی برای رسیدن له فرودگاه داشتیم اما به روشا، تنها خدا می‌دانست.

 

@ زری گل🌻  @ -سومبرا-  @ ماهی  @ _Atrin_

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 7
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part13

 

سوار بر این فلز پرنده بودم و چشم انتظار برای رسیدن به تنها امیدی که برایم باقی مانده بود. عزیزترینم را ربوده بودند و من تنها یه تماشا ایستاده بودم، آدرس محل زندگی‌اش را از بر بودم و تنها خدا- خدا می‌کردم که به آن‌جا برسم. 

برسم و روشای خندان را ببینم. دستم را بر روی سرم گذاشتم و سرم را زیر انداختم، صدای دختری که آقا خطابم می‌کرد در گوشم پیچید. سر بلند کردم و نگاهم در چشمان نگران مهمان‌دار دوخته شد، صدای نازکش را بلند کرد و من را مخاطب قرار داد:

- اگه حالتون خوب نیست می‌خواید یه چیز شیرین براتون بیارم؟ 

پوزخندی زدم و تنها لب زدم:

- اگه امکانش هست، فقط یه قهوه بدون شیر و شکر. 

اول متعجب نگاهم کرد اما سپس سرش را تکان داده و فوراً از میان صندلی‌ها عبور کرد.

به سمت حسام بازگشتم چشمانش را بسته بود و رگ پیشانی‌اش ورم کرده بود، عادت همیشگی‌اش بود. زمانی که بیش از حد عصبی و ناراحت می‌شد رگ پیشانی‌اش ورم می‌کرد و همین موضوع باعث سر دردهای بی‌پایانش می‌شد.

دستم را برای مهمان داری که از کنارمان عبور می‌کرد بلند کردم، ایستاد و لبخندی زد: 

- بفرمایید آقا؟

متقابل لبخندی زدم و با نشان دادن حسام لب زدم:

- میشه یه قرص مسکن و قهوه برای دوستم بیارید.

مهمان‌دار البته‌ای گفته و از کنارم گذشت، پوفی کشیدم. کاش این فاصله تمام می‌شد.

قهوه را در دستانم چرخاندم و چشم بستم، باز هم گذشته وقت را مناسب دیده بود و به ذهنم حمله می‌کرد. 

(فلش بک، مراسم خاکسپاری)

 

مادرم را به دستان بی‌رحم خاک سپرده بودم، تنها چند تن از همسایگان به دیدنمان آمده بودند و کمک حالمان شده بودن، روشا در آغوشم آن‌قدر اشک ریخته بود که به خواب رفته بود. بوسه‌ای بر روی موهای طلایی‌اش زدم و چشمان نمناکم را بستم.

خود به تکیه‌گاه نیاز داشتم و باید برای روشا پناه می‌شدم، پناهی که خود هیچ پناهی نداشت.

بغضم مانند تمام این ساعات سر باز کرده و بر سر خاک مادرم گریستم، لحظه‌ای که او را به دستان خاک سپرده بودند از خاظرم پاک نمی‌شد. 

اشک از چشمانم بیرون می‌جهید و من با مادری که دیگر نمی‌شنوید درد دل می‌گفتم.

روشا را در آغوشم می‌فشردم و از مادرم می‌پرسیدم که چطور توانسته بود جگر گوشه اش را تنها بگذارد، من به کنار روشا هنوز به وجود او نیاز داشت.

در این میان حرف‌های مرد مدام در سرم می‌پیچید، این یک قتل بودم، مادرم را به قتل رسانده بودند. اما چه‌کسانی؟ ما که چیزی نداشتیم جز همان خانه‌ی کلنگی. 

پدرم سال‌ها پیش جان داده بود، زمانی روشا هنوز پا به دنیا نگذاشته بود و در وجود مادرم زندگی می‌کرد، کارگر شهرداری بود و زباله‌ها را جمع می‌کرد.

ساعت بیست و سه شب ماشینی او را زیر گرفته و فرار کرده بود. می‌گفتند هیچ دوربینی آن صحنه تصادف را ضبط نکرده بود و مرگ پدرم را حواص پرتی خودش جلوه داده بودند تا از پرداخت دیه فرار کرده باشند.

 

@ زری گل🌻  @ -سومبرا-  @ _Atrin_  @ ماهی

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 7
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part14

 

با صدای حسام که نامم را آرام ادا می‌کرد چشم گشودم، اشاره‌ای به کمر بندم کرد و لب زد:

- ببندش، می‌خوایم فرود بیایم.

مهماندار فنجان‌های خالی قهوه را به دست گرفت و به سمت کابینی که مختص به خودشان بود رفت. کمربندم را بستم و دوباره چشمانم را بر روی هم گذاشتم. 

خاطرات مادرم این روزها پر رنگ‌تر از همیشه شده بود. دلتنگش بودم و چشمان مظلومش دوباره در خاطرم نقش بسته بود، پدرم را چندان به‌خاطر نداشتم اما مرگ مادرم مقابل چشمانم جولان می‌داد.

 

***

بالأخره فرود آمده بودیم منتظر ایستاده بودم تا باقی افراد پیاده شوند و سپس از جایم برخواستم. کیف دستی‌ام را از روی صندلی برداشتم و با نگاه کردن به حسام و مطمئن شدن از آن‌که آماده بود یا نه حرکت کردم. حسام به دنبالم می‌آمد و از همین نقطه تلفن همراهش را روشن کرده بود، آشنایان زیادی در این شهر و کشور داشتیم و این خود یک پوئن مثبت بود، حسام از قبل ساعت رسیدنمان را اطلاع داده بود. به‌خاطر شغلی که داشتم این‌جا محبوبیت بیشتری داشتم و خیلی از افراد مرا می‌شناختند، البته نه افراد عادی جامعه.

به مردی که تکه کاغذی در دست گرفته بود و نام حسام را درشت بر روی آن نوشته بود چشم دوختم و با اشاره کوچکی او را به حسام نشان دادم، چشمانش را ریز کرد و به مرد نگاه کرد.

چهره‌ی جا افتاده‌ای داشت و کت و شلوار مشکی رنگی بر تن داشت، پیراهن آبی آسمانی و عینک دودی که بر چشمانش زده بود. 

پوزخندی زدم و لب زدم:

- چرا مثل بادیگارها لباس پوشیده؟ 

حسام لب‌هایش را جوید و پاسخ داد:

- چون واقعاً یه بادیگارده.

پوف کلافه‌ای کشیدم، امان از دست این مرد.

درب لیموزین توسط مردی که خودش را جان معرفی کرده بود گشوده شد، به همراه حسام سوار شدیم و آرام لب زدم:

- به کدوم دار و دسته خبر دادی دارم میام که این‌طور ازم استقبال کردن؟

حسام خنده‌ای کرد و با چشمانی که شیطنت از آن‌ها می‌بارید لب زد:

- به بانو ملک گفتم، میدونی که ارادت خاصی به تو دارن مطمئن بودم ازمون استقبال گرمی میشه. من هم که سرمایی.

خنده‌ام گرفته بود اما نگرانی برای روشا اجازه کاری را به من نمی‌داد.

آدرس خانه روشا را بر روی تکه کاغذی نوشتم و به حسام گفتم تا آن را به راننده بدهد.

حسام که از جایش برخواست، در فکر فرو رفتم. باید نقشه‌ای برای پیدا کردن روشا می‌کشیدم، نقشه ای که مو لای درز آن نمی‌رفت.

با نشستن حسام بر سر جایش چشمانم را به او دوختم که لبخندی زد و انگشت شصتش را نشانم داد، پوفی کشیدم و نگاهم را به بیرون دوختم. این شهر بیش از حد در حال تغییر بود.

با ایستادن لیموزین فوراً درب را گشودم؛ دو ماشین که پشت سر ما در حرکت بودند نیز ایستادند و پنج بادیگار از آن‌ها خارج شدند، بیخیال نسبت به آن‌ها به سمت درب ورودی ساختمانی رفتم که به خانه روشا ختم می‌شد.

 

@ زری گل🌻  @ -سومبرا-   @ ماهی  @ SARAM  @ _Atrin_  

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 9
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part15

 

با باز شدن درب آسانسور از آن خارج شدم، نگاهم به درب باز مانده واحدی افتاد که روشا در آن زندگی می‌کرد، برجی دوازده طبقه که در حد طبقه آن تنها یک واحد وجود داشت، به سمت درب ورودی خانه قدم تند کردم و داخل رفتم، تمام خانه با خاک یک‌سان شده بود. 

صندلی‌های میز غذا خوری هر یک به سمتی پرتاب شده بود. TV از روی نیز بر زمین افتاده بود و خط بزرگی بر روی آن بود. 

به سمت اتاق دویدم و همزمان رو به بادیگاردهایی که داخل آمده بودند و با تعجب اطراف را چک می‌کردند فریاد زدم:

- به چیزی دست نزنید.

وارد اتاق شدم و نگاهم را در اطراف چرخاندم، تشک تخت تک نفره‌ی روشا بر روی زمین افتاده بود. چندین لباس کنار کمد بر روی هم انباشته شده بودند و من چشمانم تنها به کمدی زوم شده بود که خواهرم آخرین‌بار در آن پناه گرفته بود.

دست جلو برده و درب کمد را گشودم، نگاهم به گوشی روشا که در گوشه‌ای از کمد خودنمایی می‌کرد افتاد، اخمی بر پیشانی‌ام نشاندم و گوشی را به دست گرفتم. خاموش شده بود و من در دل آرزو می‌کردم چیزی که به دردم بخورد در این گوشی وجود داشته باشد.

از اتاق خارج شدم و نگاهم با حسام تلاقی کرد، سرش را تکان آرامی داد که همان هم بی‌پاسخ ماند.

 نگاهم را به افراد ملک دوختم و لب زدم:

- برای کارم تجهیزات می‌خوام، زودتر برام فراهم کنید. اگه لازم باشه با خانوم هماهنگ می‌کنم. 

جان قبل از باقی افراد لب گشود:

- خانوم فرمودن هر چیزی که خواستید در اختیارتون باشه.

این تنها یکی از خوبی‌های ملک بود، زن ثروتمندی که همیشه کمک حالم بود.

 

****

از ساختمان خارج شده و به سمت لیموزین رفتم، درب توسط جان گشوده شد و باز هم من و حسام بودیم که سوار شدیم. ساک کوچکم کنار حسام بود، به آرامی آن را چنگ زدم و لپ‌تاپم را بیرون کشیدم، تا روشن شدنش جانم به لبم رسید برای نجات جان روشا حتی یک دقیقه هم تحمل نداشتم. 

بدتر از همه آن بود که نمی‌دانستم کجاست و چه‌بلایی بر سرش آمده.

با سیم اتصالی که داشتم گوشی را به لپ‌تاپ متصل کردم. وارد برنامه‌هایم می‌شدم و به ترتیب کارهایم را پیش می‌بردم.

بالأخره دسترسی‌ام به گوشی ممکن شد، فوراً داخل پیام‌ها و تماس‌ها را چک کردم، غیر از شماره من و رز هیچ شماره‌ی دیگری نبود. پوفی کشیدم، نمی‌دانستم چه‌باید می‌کردم زمانی که هیچ سر نخی وجود نداشت. 

نگاهم به اسمی که بر روی شماره‌ام سیو شده بود افتاد. (بی‌معرفت) من را بی‌معرفت سیو کرده بود.

دردی در سینه‌ام پیچید. برای آرامش او به این‌جا فرستاده بودمش اما نپرسیده بودم خودش هم این را می‌خواست، خودش هم آزادی طلب می‌کرد یا نه. 

لعنتی بر خودم فرستادم. خیلی دیر به یادم افتاده بود راجع به این مسائل فکر کنم.

 

@ زری گل🌻  @ ماهی   @ -سومبرا-  @ _Atrin_  @ SARAM  @ VampirE☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 9
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part16

 

«مانلی»

 

پروازمان به راحتی بر زمین نشسته بود، تمام طول مسیر سرگرد حتی چشمانش را هم باز نکرده بود. تاکسی گرفته و به هتلی که توسط اداره برایمان رزرو شده بود رفتیم. همه‌چیز فوراً انجام شد و توسط خدمه‌ای که آن‌جا بود به اتاقمان راهنمایی شدیم.

کارت اتاق توسط پسر جوان به دستم سپرده شد و صدای آرامش در گوشم پیچید:

- اتاق شما خانوم، اتاق شماره‌ی سیصد و سیزده.

سرم را بین دو دربی که مقابل هم قرار داشتند چرخاندم و با چک کرده شماره‌های روی درب به سمت اتاق مورد نظر رفتم. سامی نیز در اتاق سیصد و دوازده که درست روبه‌روی اتاق من قرار داشت اقامت می‌کرد و می‌شد گفت این‌گونه خیالم راحت‌تر بود.

چمدانم را همان‌جا مقابل درب رها کردم، شب شده بود و تاریکیِ هوا جلوی دیدم به اتاق را می‌گرفت. به سمت هاله‌ای که از تخت می‌دیدم رفتم و جسم خسته‌ام را بر روی آن انداختم، زین پس مشکلاتم بیشتر می‌شد و مطمئناً خواب کمتری را تجربه می‌کردم. پس باید از تمام وقتی که برای استراحت داشتم استفاده می‌کردم.

با صدای ضربه‌های محکمی که بر در وارد می‌شد، از خواب پریدم. فوراً به سمت در رفتم و دست گیره را چرخاندم، درب با صدای تیک آرامی گشوده شد و نگاه من در چشمان نگران و خشمگین سرگرد دوخته شد.

- چند دقیقه‌ای میشه دارم در می‌زنم.

نگاهم را به چشمان خشمگینش دوختم و با دست سعی در مخفی کردم خمیازه‌ام کردم اما گویا پاسخی نداد که صدای سرگرد بالا رفت:

- برای استراحت نیومدیم این‌جا، ساعت نه صبحه و ما برای ساعت یازده با طرف قرار داد قرار ملاقات داریم.

با حرفی که زد به یک‌باره خواب از سرم پرید، به ساعتی که بر روی مچم مانده بود نگاه کردم و با محاصبه زمانی ایران و این‌جا متوجه شدم که حق با او بود. به لباس‌های مارکش چشم دوختم که فوراً لب زد:

- لباش مناسب داخل کمدتون توی اتاق هست، من تو قسمت لابی منتظرم. 

منتظر پاسخی از جانب من نشد و یک دستش را در جیب شلوار خوش دوخت توسی رنگش فرو برد و کتش را به عقب راند و دست دیگرش را کنار بدنش نگه داشت.

در را بستم و به سمت کمد رفتم، وقتی برای دوش گرفتن نداشتم. در میان لباس‌هایی که بود کت و شلواری مشکی رنگ را بیرون کشیدم به تن کردم، شلوار قد نود بود و کاملاً اندازه‌ی تنم بود، کت تا روی باسنم را می‌گرفت. کلت کمری‌ام را پشت کمر شلوار بند کردم و چاقویم را بر روی مچ پایم بستم و آن را محکم کردم.

کلاه گیسی که لحظه‌ی آخر از زینب گرفته بودم را بر روس موهای خرمایی رنگم گذاشتم و به وسیله‌ی گیره‌های مخصوص آن را فیکس کردم.

نکاهم را یک دور در آیینه چرخاندم و تنها کرمی بر روی پوستم زدم و برق لب لیمویی که به لب‌هایم جلوه خاصی می‌داد.

دستی بر روی ابروهایم کشیدم و پس از برداشتن کیف دستی کوچکم که تنها برق لب و عطر محبوبم را به همراه تلفن همراهم در آن جای داده بودم از اتاق بیرون رفتم. 

این هتل بیش از حد پیچ در پیچ بود و مطمئن بودم اگر حواسم را جمع نکنم راهم را گم خواهم کرد

 

@ زری گل🌻  @ ماهی  @ -سومبرا-  @ _Atrin_

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 9
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part17

 

درب آسانسور گشوده شد و نگاه من بر روی مردی نشست که کنار سامی ایستاده بود. با هم صحبت می‌کردند و سامی هر چند لحظه نگاهی به ساعتش می‌انداخت.

قدم‌هایم را به سمت‌شان برداشتم. صدای پاشته‌های پنج سانتی کفش‌های طلایی رنگم که ست کیف دستی‌ام بود در سالن می‌پیچید، نگاه سامی و مردی که کنارش بود به سمتم چرخید. 

سامی اول نگاهی بی‌تفاوت انداخت و سرش را به سمت مخالف چرخاند، اما چیزی نگذشت که فوراً دوباره نگاهش را به من دوخت و اخم بزرگی بر روی صورتش نشاند.

نگاه از آن‌ها گرفتم و بی‌خیال اخمی که سامی بر چهره‌اش نشانده بود شدم. سعی می‌کردم قدم‌هایم را آرام و متعادل بردارم؛ و به عبارتی خانومانه راه بروم. 

به یاد حرف مادرم افتادم که همیشه می‌گفت:

- مهم نیست کارت چیه مانلی، یا چه‌قدر با آقایون سر و کله میزنی. باید یاد بگیری رفتارهای خشک و مردانه مناسب یک خانوم با اصالت نیست.

لبخندی از بیاد آوردن مادرم بر لب‌هایم نشست، به آن‌ها رسیده بودم، سلام آرامی دادم که هر دو پاسخم را دادن اما یک یک تفاوت بزرگ، یکی با اخم و دیگری با لبخندی بزرگ و دستی که به سمتم دراز شده بود.

کیف دستی‌ام را با دو انگشت از هر دستم نگه داشتم تا به او نشان دهم علاقه‌ای به دست دادن با مرد غریبه ندارم. 

با چهره‌ای مچاله شده و لبخندی پلاسیده دستش را پس کشید و آرام زمزمه کرد:

- این هم یکی دیگه از فلسفه‌های خانوم‌های ایرانیه درسته؟

جوابی ندادم و به لبخندی کوچک اکتفا کردم.

به همراه آن دو به راه افتادیم، سوار ماشینی که مرد به همراهش آورده بود شدیم و در صندلی عقب جای گرفتیم. 

مرد که هنوز هم نامش را نمی‌دانستم بر روی صندلی کار راننده نشست و به راننده‌اش اشاره کرد تا حرکت کند.

در این میان حرف‌هایشان را می‌شنیدم اما تمام مدت نگاهم را به بیرون دوخته بودم. 

با برخورد چیزی با پهلویم نگاهم را از ساختمان‌های بیرون گرفتم و به سامی دوختم. 

با چشمانش اشاره‌ای به مرد زد و سپس لب زد:

- ایشون مشاور آقای جیسون هستن، ما رو تا شرکت همراهی می‌کنن عزیزم. سؤال کردن برای ناهار چی میل داری؟

نگاهم را به سامی دوختم و سپس با لبخند کوچکی لب زدم:

- مشاور آقای جیسون اسم ندارن برادر عزیزم؟

سامی دستش را مشت کرد و خودش را عقب کشید اما صدای خنده‌ی مرد بلند شد که با ذوقی وصف ناپذیر لب زد:

- من دنیل هستم خانوم جوان.

سری به نشان خوشبختم خم کردم و لب زدم:

- من با رستورانی که می‌خواید ازش غذا تهیه کنید آشنا نیستم، ممنون میشم چیزی که از نظر خودتون خوبه رو برام بگیرید.

لبخندی که بر لب‌هایش بود آن‌قدر عمق گرفته بود که می‌توانستم تمام سی و دو دندانی که در دو ردیف در دهانش بود را بیینم.

صورتم را دوباره به سمت شیشه دودی چرخاندم و یه منظره‌ی بکر روبه‌رویم چشم دوختم.

 

@ زری گل🌻  @ -سومبرا- . @ ماهی  @ _Atrin_

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 6
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part18

 

با ایستادن ماشین نگاهم به ساختمانی که دست هم پنج طبقه داشت افتاد، از ماشین پیاده شدم و دستی بر کت لباسم کشیدم. 

پست سر دنیل و سامی به راه افتادم و نگاهم را در اطراف می‌چرخاندم. می‌دانستم باید چه‌کار کنم، تمام دوربین‌های مدار بسته را از نظر می‌گذراندم. 

تعداد نگهبان‌ها از باقی شرکت‌هایی که در تمام عمر دیده بودم بیشتر بود و چندین نگهبان تنها جلوی یک درب ایستاده و کشیک می‌کشیدند.

خودشان لنگیدن کارشان را نشان می‌دادند.

درب مشکی رنگ را به‌خاطر سپرم و کمی قدم‌هایم را تند کردم تا از سامی جا نمانم.

گردن‌بندی که زینب داده بود را بر گردنم بسته بودم و خیالم از بابت این‌که افرادی غیر از من هم در حال دیدن و شمردن سر نخ‌ها هستند فکرم را تا حدودی آسوده می‌کرد.

دنیل در کنار درب سرخ رنگی ایستاد و چندین ضربه بر آن وارد کرد. درب با صدای تیک آرامی گشوده شد.

اول از همه دنیل داخل شده و درب را برایمان گشود و خود کناری ایستاد. پست سر سامی وارد شدم و سلامی دادم. انتظار مردی سال‌خورده یا حداقل میان سال را داشتم اما مرد جوانی که پشت میز نشسته بود از جایش برخواست و با احترام به سمت‌مان آمد.

معلوم شد سامی هم جا خورده بود که کمی من- من کرده و سپس شروع به صحبت با مرد کرد.

نگاهم را یک دور در تمام اتاق چرخاندم و سپس به سمت مبل‌های راحتی قهوه‌ای رنگی که درست وسط اتاق چیده شده بودند رفتم. 

جیسون و سامی نشسته بودند و در حال گپ و گفت بودند اما خبری از دانیال نبود. گویا از اتاق بیرون رفته بود.

نگاهم را به میز مدیریتی که مقابل مبل‌ها قرار گرفته بود دوختم، میز مشکی بزرگ با پایه‌های کنده کاری شده و حاشیه‌های طلایی.

با ورود خانوم جوانی به اتاق جیسون صبحتش را قطع کرده و با دست به ما اشاره کرد:

- لطفاً از خودتون پذیرایی کنید. 

تشکر آرامی کردم که گویا تازه چشمانش من را دیده بود لبخندی زد و با چشمان گردش به من چشم دوخت، قهوه و شیرینی و کیک شکلاتی مقابلمان چیده شد. 

تکه کیکی که مقابلم بود را در دست گرفتم و به سمت سامی و جیسون بازگشتم که دوباره در حال صحبت بودند، هنوز درباره‌ی هتل و زمان رسیدنمان بحث می‌کردند و من موضوع را برای توجه جدی نمی‌دیدم. 

مشغول خوردن کیکم شدم و‌ همزمان نگاهم را به شیشه‌ی قدی که دو سمت از اتاق را در بر گرفته بود دوختم. با این‌که در طبقه پنجم بودیم اما باز هم فاصله تا زمین زیاد بود و احساس خوشایندی داشت تماشای این ارتفاع.

برعکس خیلی از افراد ترسی از ارتفاع نداشتم. با باز شدن بحث قرار داد حواسم را به آن‌ها جمع کردم و کیک نیمه خورده‌ام را بر روی میز گذاشتم. 

سامی مشغول به خواندن قرار دادها و مدارک کرد و همه ‌چیز را با دقت از نظر گذراند. با گرفته شدن پوشه‌ای که در دست سامی بود به سمت من از فکر بیرون آمدم و پوشه را به دست گرفتم. 

 

@ زری گل🌻  @ -سومبرا-  @ ماهی  @ _Atrin_  @ VampirE☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part19

 

سامی اشاره‌ای به مدارک کرد و لب زد:

- یه نگاه بنداز، هر چی نباشه پنجاه درصد این سهام به برای تو عزیزم.

لبخندی ساختگی زدم و برگه‌ها را ورق زدم، از نظر قوانین همه‌چیز درست و مرتب چیده و نظم داده شده بود، تک- تک بندهای قرار داد با قوانین هم‌خوانی داشت اما هر کس نمی‌دانست ما خیلی خوب می‌دانستیم چه ریگی در کفش این افراد بود.

قرار داد را بر روی میز گذاشتم و فنجان قهوه‌ام را به دست گرفتم. آرام لب زدم:

- بهتر می‌شد اگه ما می‌تونستیم قبل از امضای قرار داد شرکت رو ببینیم، الآن هم که این‌جاییم پس فکر نمی‌کنم مشکلی باشه. این‌طور نیست آقای جیسون؟ 

برق خوشحالی در چشمان سامی نشست و رنگ از رخ جیسون پرید و با اندکی تامل لب زد: 

- نه مشکلی نیست، فقط قبلش من باید چند تا مورد رو هماهنگ کنم. 

از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت، پوزخندی به این حرکت زدم و چرخیدم و تا چیزی به سامی بگویم که کاملاً نامحسوس دستش را بر روی لب‌هایش گذاشت و به دوربینی که بالای میز نصب شده بود اشاره کرد.

 پوفی کشیدم و سکوت کردم. فنجان نیمه خورده‌ی قهوه‌ام را بر روی میز گذاشتم. 

درب اتاق به یک‌باره گشوده شد و نگاهم در چهره‌ی اخمالود دنیل نشست. به سمتمان آمد و با صدای آرامی لب زد:

- آقای جیسون فرمودن شما رو تا باقی بخش‌ها همراهی کنم.

می‌دانستم قصد داشتند با بردن ما به طبقه‌ها و بخش‌های دیگر روی گند کاری هایشان سرپوش بگذارند. پس آرام لب زدم:

- چه‌کاریه؟ من می‌خوام از همین بخش شروع کنم. نظر تو چیه سامی؟ 

سامی لبخندی زد و موافقمی زمزمه کرد. اخم‌های دنیل بیش از قبل شده و با صدای دورگه‌ای لب زد:

- باید هماهنگ کنم، چند لحظه منتظر بمونید.

با خارج شدن دنیل سامی به فارسی لب زد: 

- هماهنگ نه می‌خوای ماست مالی کنی. 

خنده‌ای کردم و بر روی مبل لم دادم. دستانم را در آغوشم گرفتم و لب زدم:

- تا هماهنگی‌‌های این‌ها تموم میشه ما یه چرتی بزنیم.

با کشیده شدن آستین لباسم چشمانم را گشودم و نگاهم به سامی افتاد که برخواسته بود و سعی در بلند کردن من داشت.

- پاشو من نمی‌شینم این‌جا تا همه‌ی مدارک از دستم در بره. 

آرام شانه بالا انداختم و با چنگ زدن کیفم به دنبال سامی از اتاق خارج شدم. نگاهم را به اطراف سالن چرخاندم و با ندیدن کسی لب زدم:

- تو برو چپ من میرم راست.

انگشت شصتش را نشان داد و اوکی آرامی زمزمه کرد. با قدم‌های آرام شروع به حرکت کردم و هر از گاهی نگاهی به پشت سرم می‌انداختم، به دنبال سر نخی می‌گشتم و اطراف را می‌کاویدم. 

درب‌های سفید رنگ هر چند قدم نصب شده بودند و بر روی هر یک از آن‌ها چیزی نوشته شده بود. 

زمان خروج از آسانسور اتیکت‌های اتاق‌هایی که در این طبقه موجود بود را دیده بودم. 

 

@ زری گل🌻  @ _Atrin_

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part20

 

می‌دانستم انبار در همین طبقه بود و این کمی عجیب بود. چرا باید انبار چنین شرکتی در طبقه پنجم آن باشد

نگاهم را در سراسر راه‌رو چرخاندم و با دیدن دربی که بر روی آن کلمه‌ی انبار هک شده بود لبخندی به پهنای صورتم بر روی لب‌هایم نشست. 

فوراً طول راه‌رو را دویدم و نگاهم را یک دور دیگر در سالن چرخاندم، هیچ دوربینی در اطراف ندیدم و همین کلیدی شد برای تأیید کاری که قصد انجامش را داشتم.

 

درب را گشودم و قدم اول را داخل گذاشتم، نرده‌ای که در کنار درب وصل شده بود کمی حواسم را به خود جلب کرد.

آرام به سمت نرده رفتم و به فضایی که روبرویم بود چشم دوختم، باورش کمی که نه بهتر بود بجویم خیلی سخت بود. 

ارتفاع پنج طبقه کاملاً خالی بود و با پله به طبقه اول منتهی شده بود. نرده‌های آهنی در کنار پله‌ها جوش داده شده بود.

محیط تاریک انبار امکان پایین رفتن را برایم فراهم کرده بود. هر چند متر یک چراغ کوچک از سقف آویزان بود. گردنبند را چک کردم تا از فیلم برداری از این قسمت مطمئن شوم و سپس بر سرعت قدم‌هایم افزودم، باید هر چه سریع‌تر خودم را به پایین می‌رساندم. مطمئن بودم مدارک زیادی در این سالن بزرگ وجود داشت که حتما به دردمان می‌خورد.

*****

 آخرین پله را پایین رفتم و نگاهم را در اطراف چرخاندم. پشت چند کارتن که بسته بنده شده بودند جای گرفتم و نگاهم را به اطراف چرخاندم. باید قبل از گشت زدن در این‌جا از خالی بودن آن مطمئن می‌شدم. 

با ندیدن هیچ حرکتی در انبار به آرامی از پشت کارتن‌ها بیرون آمدم و یک به یک کارتن‌ها را چک کردم. 

مواد اولیه‌ای بود که برای داروها خریده می‌شد. پوزخندی زدم و به گشتن ادامه دادم، در این میان سعی می‌کردم همه‌چیز را به‌خاطر بسپارم از تعداد کارتن‌ها و آن‌که چه‌چیزی در داخلشان بود تا تعداد درب‌ها و چراغ‌ها. 

با صدای بلندی که در انبار پیچید ترسیده بر روی زمین نشستم و خودم را پشت کارتن‌ها کشیدم. مطمئن بودم تا الآن آن‌ها فهمیده بودند که ما از اتاق خارج شدیم و خدا- خدا می‌کردم قبل از من سامی را پیدا کنند و او هم پاسخی برای غیبت من داشته باشد. 

با صدای جیسون که رو به شخصی فریاد می‌زد سرم را آرام بیرون بردم. 

چندین نفر بسته‌های بزرگی را برداشته و با دو آن‌ها را در گوشه‌ای از انبار می‌چیدند. جیسون رو یه دنیل فریاد زد:

- یعنی چی که نیستن احمق؟! همین حالا پیداشون کن، زود باش.

دنیل با دو از انبار خارج شد و پشت بند او چند نفر دیگر دوباره با بسته‌هایی که در دست داشتند داخل آمدند. 

با بسته شدن درب پوزخندی زدم و دستانم را بر هم مالیدم:

- خودت با دست‌های خودت گوشت رو دادی دهن گربه.

خنده‌ی آرامی کردم و پس از اطمینان از رفتن آن‌ها از جایم برخواسته و به سمت کارتن‌ها رفتم.

درب یکی را باز کردم و با دیدن چیزی که داخل آن بود با خنده بسته را بیرون کشیدم.

 

@ _Atrin_

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part21

 

«رایکا»

 

بر روی تختم جای گرفتم و گوشی روشا را به دست گرفتم، نگاهم را بر روی صفحه آن چرخاندم و وارد یکی از برنامه‌های پیام‌رسانش شدم. 

بر روی اکانت رز کلیک کردم و گشوده شدن صفحه مصادف شد با بالا آمدن صفحه چتشان. بر روی کیبورد گوشی‌اش عکسی که آخرین روز با هم انداخته بودیم را گذاشته بود. لبخندی غمگین بر روی لب‌هایم نشست، به چهرم‌ام نگاه کردم، موهایم از آن زمان کوتاه‌تر شده بود اما اندام ورزیده‌تری داشتم، صورت گرد و ته ریشم هر نگاهی را جذب می‌کرد. موهای روشن روشا دورش ریخته بود و شالش بر روی شانه‌هایش افتاده بود. لبخند بزرگی که بر لب هر دویمان بود عجیب برایم دهان کجی می‌کرد.

هوفی کشیدم و کمی صفحه چت را بالاتر بردم. نگاهم به عکس افتاد که توسط روشا برای رز ارسال شده بود.

جلوی ایستاه تاکسی ایستاده بودند و با خنده یک‌دیگر را در آغوش گرفته بودند. 

تاریخ ارسال عکس برای یک روز قبل از ربوده شدن‌شان بود و این می‌توانست یک سر نخ باشد.

معلوم نبود چه‌کسی از آن‌ها عکس گرفته بود. روشا را می‌شناختیم دختری نبود که با کسی گرم بگیرد یا رفیق شود و خبراش را به من نرساند.

اخمی کردم و بر روی عکس زوم کردم، باید چیزی از آن بیرون می‌کشیدم، چیزی که بتواند مرا به جگر گوشه‌ام برساند. 

شاید بیش از یک ساعت بود که به عکس چشم دوخته بودم، عکسی که آخرین لبخند ثبت شده روشا را نشانم می‌داد. 

با گشوده شدن درب نگاهم را از صفحه جدا کردم و به حسام دوختم خسته و اخم آلود داخل آمد و خودش را بر روی تخت دونفره‌ام انداخت، دست‌هایش را بالا برد که پیراهن چهارخانه‌اش بالا رفته و شکم شش تکه‌اش را نمایان کرد. 

دستم را بر روی شکمش کوبیدم که فوراً در خود جمع شد و فحشی زیر لب نصیبم کرد. 

- چیزی پیدا کردی؟

سرم را به نشان منفی تکان دادم و همان‌طور که نگاهم را برای بار هزارم بر روی عکس می‌چرخاندم لب زدم:

- هیچی، هی.

با دیدن چیزی که تمام مدت از چشمانم دور مانده بود بر روی صفحه زوم کردم و حرفم را بریدم. 

حسام با دیدن سکوتی که به یک‌باره گریبان گیرم شد در جایش نشست و سرش را به سمتم خم کرد. 

نگاهم را به هاله‌ای که در شیشه عینک رز افتاده بود دوختم، خودش بود پیدایش کرده بودم.

دستم را بر روی پشت حسام کوفتم و فریادی از خوشحالی سر دادم:

- خودشه، پیداش کردم. 

صدای فریاد حسام میان صحبتم گم شد. با شنیدن چیزی که گفتم فوراً بلند شده و با کشیدن خودش به سمتم سعی در دیدن چیزی کرد که بیان می‌کردم آن را یافته بودم.

گوشی را کناری رها کردم و لپ‌تاپ را به دست گرفتم. فوراً از طریق ایمیل عکس را برای خودم ارسال کردم و آن را در لپ‌تاپ گشودم. 

لبخندی زدم و وارد برنامه مورد نظرم شدم و آرام زمزمه کردم:

- پیدات می‌کنم روشا بهت قول میدم.

 

@ _Atrin_

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part22

 

عکسی که حالا وضوح بیشتری داشت و از قسمت صورت دخترها برش خورده بود را پرینت گرفتم و مقابل حسام گرفتم، آرام زمزمه کردم:

- بگو این‌جا چی می‌بینی؟ 

حسام چشمانش را تیز کرد و لب زد:

-جز صورت رز و روشا هیچی.

پوف کلافه‌ای کشیدم و به قسمتی از عینک رز اشاره کردم:

- چشمات رو باز کن و بهتر بهتر ببین.

متعجب به سمتم بازگشت و چشم تیز کرد، نگاهم را یک دور در اتاق چرخاندم، مثل همیشه ملک بهترین اتاقش را برایم آماده کرده بود. 

آرام لب زدم:

- خبری از ملک نیست همیشه خودش به استقبالم می‌اومد ولی این‌بار... . 

مسعود میان کلامم پرید و لب زد:

- برای انجام کاری که نمی‌دونم از شهر خارج شده، احتمال زیاد تا فردا برمی‌گرده.

سرم را به نشان تأیید تکان دادم، به حضور ملک برای یافتن روشا نیاز داشتم. 

چشمانم را بر روی هم گذاشتم و آرام در دل برای روشا دعا کردم، تک دانه خواهرم را به‌خدا سپردم و چشمانم از زور فشاری که بر روی بود بسته شد. 

با تکان خوردن‌های آرام تخت چشم گشودم، نور خورشید تمام اتاق را در بر گرفته بود و پرده‌ها کنار رفته بودند. 

فحشی به حسام فرستادم و دستم را مقابل چشمانم گرفتم، صدای خنده‌ی ریزی حواسم را جمع کرد، گوش‌هایم را تیز کردم و منتظر واکنش دیگری ماندم. با احساس نزدیکی دستی با صورتم، فوراً واکنش نشان دادم و به سمتش حمله کردم. 

صدای خشمگینم با صدای خنده بلند ملک در هم آمیخته شد.

پوفی کشیدم و دستش را رها کردم، لبخند از لب‌هایش پاک نمی‌شد، آرام زمزمه کرد:

- خوش اومدی رایکا، وقتی جان تماس گرفت و خبر از میهمان جدید داد انتظار هر کسی رو داشتم غیر از تو. بگو ببینم این‌بار اومدی پوز کی رو به خاک بمالی؟ 

لبخندی از احترام بر رویش پاشیدم و لب به سخن گشودم:

- این‌بار برای زمین زدن نیومدم، این‌بار زمین خوردم ملک بدجوری هم زمین خوردم، با سر رفتم تو لجنی که خودم ساختمش.

اخم‌هایش را در هم کشید و سرش را کمی به سمتم متمایل کرد. دکمه‌ای که بر روی چراغ خواب کنار تخت بود را فشرد و بلند لب زد:

- صبحانه بیارید، برای دونفر. 

قبل از پایان سخنش صدای حسام در اتاق پیچید:

- خیلی بی‌انصافی پس من چی؟

ملک خنده‌ای کرد و دوباره دکمه را فشرد و این‌بار برای سه نفر صبحانه خواست. از روی تخت برخواستم و به سمت سرویس رفتم، دست‌ها و صورتم را شستم و با حوله دستی سفید رنگی که همان‌جا بود خشک کردم. رایحه گل نرگس در تمام سرویس پیچیده بود و حس خوشایندی داشت. از سرویس خارج شدم و نگاهم به سمت حسام کشیده شد که در حال وراجی برای ملک بود.

به سمت‌شان رفتم و سمت دیگر تخت جای گرفتم. ملک لبخندی بر رویم پاشید و باز هم حواسش را به حسام داد.

بی‌خیال حرف‌های حسام در فکر فرو رفتم، باید پس از خوردن صبحانه به همان ایستگاه می‌رفتم، اگر شخصی عادی بود مطمئن کسی او را نمی‌شناخت اما اگر همیشه آن‌جا می‌رفت موضوع کاملاً فرق می‌کرد.

با ضربه‌هایی که بر درب وارد می‌شد چشم گشودم، ملک قبل از من اجازه ورود را صادر کرد و از جایش برخواست، به میزی که بیشتر مناسب میز کار بود و در سمت راست اتاق در کنار کمد لباس‌ها قرار داشت اشاره کرد:

- همه‌چیز رو بچینید روی میز، بعد هم سه تا صندلی بیارید. 

خدمه چشمی گفتند و همه پس از انجام دستورات ملک از اتاق خارج شدند. 

به سمت میز رفتم و با ذکر نام خدا خوردن را شروع کردم. ملک خنده‌ای کرد و آرام لب زد:

- هنوز این عادت از سرت نیوفتاده. 

علاقه‌ای برای توضیح در این باره نداشتم اما یادآوری حرف مادرم باعث شد تا سکوتم را بشکنم:

- مادرم همیشه می‌گفت، فرقی نداره کجای این جهان هستی، مسلمانی یا شیعه یا مسیحی، زمانی که به خدا اعتقاد داری باید برای داشته‌هات شکر گذار باشی.

 

@ _Atrin_

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin
  • لایک 6
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...