• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان پایتون | ترانه.م کاربر انجمن نودهشتیا


Taraneh.m
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: A

نظرسنجی رمان پایتون   

4 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کدام یک از شخصیت های رمان پایتون تونست نظرتون رو جلب کنه؟

    • هیرام
    • آرامجان
    • باران
    • پیشداد
      0
    • ویستا
      0
    • برکه
      0
  2. 2. آیا رمان پایتون تونسته نظرتون رو جلب کنه؟

    • بله
    • خیر
      0


ارسال های توصیه شده

  • کاربر عادی

^ به نام آنکه جان را فکرت آموخت^ 

عنوان:    پایتون  

نویسنده:  ترانه مهربان ( Yogen )

ژانر:   پلیسی. عاشقانه. علمی-تخیلی

تایم پارتگذاری: روزی یک پارت.

هدف: تقویت قلم

خلاصه: اینجا تهران است، سال ۱۵۸۱ شمسی، دیگر از جنگ های سختِ نظامی میان کشور ها خبری نیست، اشتباه نکنید!!! صلحی در کار نیست... فقط جنگ گلوله ها و آدم بزرگ ها جایش را به جنگ سیستم ها و نوجوانان داده. کمی برگردیم عقب، به زمانی که فقط دو دقیقه مانده بود به ۱۵۸۱ و هیرام از نقشه های پلیدانه او آگاه شد، در همان زمان که فاصله‌اش تا نابود کردن او یک بند انگشت بود ولی هیرام اخراج شد!!. اما تسلیم هرگز...

 

                                        

_________

پ.ن : پایتون یکی از زبان وسیع کد نویسی است.

((وابسته به تعطیلات نودهشتیا))

 

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

مقدمه

کاراکتر های بازی وقتی آپدیت می‌شوند حافظه‌شان پاک می‌شود، مسیرشان پاک می‌شود.

وقتی کاراکتر بازی باشید، باید بدانید، همان کسی که شما را جان می‌بخشد زندگی را از شما می‌گیرد.

کاراکتر بازی به راحتی گیم‌اُور می‌شود، یادتان باشد، موانع زیاد و تله ها بسیارند.

حواستان باشد شما فقط سه فرصت اضافه دارید.

لطفا گیم‌‌اُور نشوید!!!

ویرایش شده توسط TARANEH_M
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک اول×

 

^هیرام^

 

سرش را بالا گرفت و نگاهی به تصویر هولوگرامی‌ای که تمام سطح بیرونی برج را پوشش داده بود کرد. لبخند مسخره‌ی نریمانی در آن تصویر هولوگرامی، اعصابش را متشنج می‌کرد.

همیشه تصور می‌کرد زمانی که برای آخرین بار از درب این برج لاجوردی خارج می‌شود روز بازنشستگی‌اش است، اما حالا... در دل پوزخند زد و  با خود فکر کرد «۳۵سال تا بازنشستگی مونده و تو الان، تو ۲۵سالگی از این خراب شده بیرون اومدی» درواقع هیرام خودش از همین به اصطلاح خراب شده بیرون نیامد، بلکه او را بیرون انداختند، حکم اخراجش را هم همان مردی که فیلم ضبط شده‌اش حالا جلوی چشمان هیرام بود و هر لحظه به عصبانیتش می‌افزود امضا کرد و با همان لخند مزخرف و آرامش اعصاب خورد کُنَش جلوی تمام زیردستانش به دستش داد، و آن جمله‌ی حرص درآورش تیر خلاص را به اعصاب نداشته‌ی هیرام زد « امیدوارم موفق باشید آقای سماواتی» هیرام همانطور که به آن تصویر هولوگرامی خیره بود، پُر حرص لب زد: 

-زهرمار آقای سماواتی 

هیرام صدای نفس های عمیق خودش و کوبش عصبی قلبش را شنید و فکر کرد انقدر بلند هست که همه کسانی که از کنارش رد می‌شوند هم بتوانند بشنوند.

نفسش را پُر حرص بیرون داد و نگاهش را از فیلم ضبط شده گرفت، با قدم های محکم مسیر پیاده‌رو را پیش گرفت و به راه افتاد، قدم هایش آنقدر محکم به زمین کوبیده می‌شد که همه کسانی که از کنارش می‌گذشتند «می‌گفتند دیوانه شده و عقل در سرش نیست، شاید هم از تیمارستان فرار کرده » تمام این حرف ها باعث می‌شد هر لحظه ضربه محکمی به اعصابش اصابت کند.

دیگر نفس های عمیق هم نمی‌توانستند آرامش کنند، هیرام به قدم هایش سرعت بخشید، تنه هایی به کسانی که از کنارشان رد می‌شد میزد و ذره‌ی اندکی از عصبانیتش را خالی می‌کرد، بعد از طی کردن مسیر طولانی‌ای که هیرام در هر قدَمَش یک متلک یا دشنام می‌شنید به سیونِر قدیمی سازَش رسید. نمای آجری‌ سیونر با آن آجر های بدون تراشه و دوده گرفته بیشتر از پیش به چشم می‌آمد و در ذوق هر بیننده‌ای میزد.

هیرام دست از خیره‌ شدن به سیونر برداشت، پوزخندی زد و قدمی جلو گذاشت. حسگر هایی که روی بلوک های جلویی سیونِر بودند وزن هیرام را حس کردند، لحظه‌ای بعد دو لیزر شناسایی قرمز به چشم های بی حالتش نفوذ کردند و صدای ناد، ربات پاسخگو، در فضای اطراف پیچید:
- سلام دوست من، به سیونر خوش اومدی. می‌خوای به واحدت بری ؟ 
اگر روز های قبل بود و هیرام، خسته اما خشنود از اداره پلیس باز میگشت، با اینکه می‌دانست ناد یه ربات پاسخگو و بی‌احساس است اما با لبخند می‌گفت:
-سلام ناد عزیز، ممنون از خوش‌ آمد گوییت. بله میخوام برم خونه و دلی از عزا در بیارم. 
ولی حالا روز های قبل نیست، هیرام عصبانی است و اصلا خشنود نیست‌، هیچ لبخندی هم در کار نیست. هیرام پوزخندی زد و با کلافه‌گی زمزمه کرد :
-آره
بلوک زیر پاهای هیرام تکانی خورد و آرام بالا رفت. تراشه های روی آجر ها روشن شدند و بلوک به حرکت خود ادامه داد و محکم جلوکارْد واحد هیرام متوقف شد.

 

 

__________

 

پ.ن: 

سیونِر: جایگزین آپارتمان های تاریخی سیونر نام دارد. ساختمان هایی هستند، مکعب مستطیل شکل بدون درب و پنجره، با واحد های مجزا که تنها راه ورود به آنها پارْد است. با اینکه نسبت به آپارتمان های گذشته امنیت بالایی دارند، اما در سال ۱۵۸۱ هجری شمسی، خانه افراد طبقه متوسط یا فقیر جامعه است. 

پارْد: پارد مثلثی شکل و تنها راه ورود به واحد در سیونر است، زمانی که لیزر های شناسایی از طریق چشم هویت صاحب‌خانه را تایید می‌کند، پارد واحد به صورت خودکار برای ورود صاحبانه اشعه های محافظتی‌اش را خاموش می‌کند. پارد ها درب نیستند آنها دارای اشعه ایکس هستند که به محض ورود فرد متفرقه او را تکه-تکه می‌کنند.

 

ویرایش شده توسط Taraneh.m
  • لایک 22
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک دوم×


نور های طبیعی سی‌یو فضای داخلی خانه را روشن کرده بود، ترکیب رنگ های سبز تیره و یاسی‌ای که در محیط خانه به کار رفته بود، هارمونی زیبایی ایجاد می‌کرد. 
زیبایی داخلی خانه اما به چشم صاحبخانه نیامد و تنها رنگ های روشن استفاده شده روی مغزش خدشه انداخت.
هیرام به سمت آشپزخانه رفت، رو به روی یخچال ایستاد انگشت اشاره‌اش لوگو کمک‌های اولیه را از روی صفحه یخچال لمس کرد و درب کشویی یخچال باز شد. دست دراز کرد و قوطی مکانیزه مسکن هارا برداشت، روی درش را فشار داد و کپسول آبی- فسفری از زیر قوطی در دستش افتاد.
مسکن را در دهانش قرار داد. جداره‌ی بی‌رنگ کپسول، با فشار دندان هایش شکست. 
مزه‌ی تلخ مسکن گلویش را سوزاند، انگار که توپی خاردار را قورت داده باشد. پلک هایش را لحظه ای روی هم فشرد و دوباره باز کرد.

برگشت و قدمی به سمت نشیمن برداشت که صدای ناد فضا را پر کرد

- شما مهمان دارید

هیرام لب زد:

-کیه؟!

صدای ناد بی‌درنگ به گوشش رسید:

- باردین ایرانی

نفسش را کلافه بیرون داد و چشمانش را با خستگی بست

-آزاد به ورود 

هیرام چند قدم دیگر برداشت و خودش را روی کاناپه های راحتی سبز رنگ رها کرد. نگاهش را به پارد داد که باردین با آن کاپشن صورتی و موهای طلایی‌اش وارد شد، هیرام فکر کرد « این پسر چرا انقدر جلفه آخه؟!؟ » لحظه‌ای بعد صدای طلبکار باردین در گوشش پیچید: 

-جلف خودتی

هیرام چشمانش را گرد کرد و تکیه اش را از کاناپه گرفت

-من کِی گفتم تو جلفی؟؟!

باردین جلوتر آمد، کاپشنش را از تنش در‌آورد و همانطور که روی مبل شنی و یاسی رنگِ روبه‌روی هیرام می‌نشست گفت:

-اینبار نگفتی، ولی هرروز صبح که منو میبینی میگی؛ میشناسمت دیگه.

هیرام دوباره به کاناپه تکیه داد و لب زد:

-چیکار داری؟!

- یه چیزی دارم برات، یه سری اطلاعات

به چشمان باردین خیره شد و بالاخره در انتهای یک روز سخت لبخند، مهمان لب های بی‌رنگش شد.

- بالاخره به یه دردی خوردی!

باردین نگاه چپش را ارزانی هیرام کرد و بی توجه به کنایه آرمیده در کلمات دوستش، با غم زمزمه‌ کرد: 

-این گیم جدید داره روز به روز آمار نوجوونایی که به حالت اغما میرن رو افزایش میده هیرام.

چشم های خاکستری هیرام با درد روی هم نشست. 

کمی جابه شد و روی کاناپه دراز کشید، نگاه سردرگم و کلافه‌اش را به سقف دوخت، نفسش آه مانند از میان لب‌هایش راه به بیرون گرفت.  باردین از جا بلند شد و فکر کرد «کمی بخوابد بهتر می‌شود» سپس نگاهش را از هیرام گرفت و به آشپزخانه رفت.

ویرایش شده توسط Taraneh.m
  • لایک 16
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

کلیک سوم×

 

« اسلحه N-چهل و پنج را در دست چپش جا به جا کرد، نگاه پر از دقتش اطراف را می‌کاوید ولی در این هزارتوی تاریک فلزی هیچ چیزی دیده نمی‌شد تا بلکم سرنخی برای حل معمای پرونده نِکرو¹ بدهد.

چند قدم جلو گذاشت و بیهوده گوش تیز کرد خودش هم می‌دانست چیز جدیدی قرار نیست بشنود اما دلیل نمی شد دقتش را از دست بدهد.

باز هم تنها نجوایی ‌که به گوشش رسید، صدای برخورد کف کتانی‌اش با سطح فلزی‌ِ زمین بود. کلافه در پی یافتن چیز جدیدی نور چراغ قوه‌اش را روی دیوار انداخت، تنها چیزی که نصیب چشمانش شد، بازتاب نور بود و بس. اما وقتی کمی... » 

چشمانش را گشود، عدسی تنگ چشمانش هراسش را به نمایش گذاشته بود. قطرات سرد عرق از روی پیشانی‌اش راه خود را به سمت مو های پر‌کلاغی‌اش پیدا کردند، حلال یقه تی‌شرت نفتی رنگش از عرق خیس شده بود.

چشمانش به سقف دوخته شده بود اما فکرش در پی پیدا کردن دلیل دیدن این خاطره آشفته در خواب هایش، تمام دانسته هایش را زیر رو می‌کرد، گویی کسی می‌خواست چیزی که آن روز از چشمانش دور مانده بود را نشانش بدهد. خودش بار ها و بارها تمام ثانیه های آن روز را در حافظه‌اش کاویده بود اما هیچ چیزی پیدا نمی‌کرد، بعد از آن انفجار کذایی بی‌هوش شده بود.

شقیقه‌اش تیر کشید و معده‌اش جوشید، این درد ها از آن روز بعد مهمان گاه و بی‌گاه بدنش شده بود، البته خودش هم می‌دانست ربطی به انفجار و استنشاق آن گاز بی نام نشان ندارد و همه‌ی درد هایش نتیجه فشار های عصبی است.

ازجا بلند شد و نگاهش را در سراسر خانه چرخاند، باردین جلوی اجاق گاز ایستاده بود و پشتش به هیرام بود، مطمئنانه متوجه بیدار شدنش هم نشده بود. به سمت کمد کوچک کنار حمام رفت. سیونر هیرام اتاق خواب نداشت، یه پذیرایی بود و یک آشپزخانه با یک اتاقک کوچک که حمام و سرویس بهداشتی بود. یک دست لباس از کشو های برقی بیرون کشید و به حمام رفت، شاید آب سرد می‌توانست قفل مغزش را باز کند.

*** 

- عافیت باشه قربان 

هیرام پشت میز نشست. قطره‌ای آب از انتهای موهایش روی پیشانی‌اش جریان یافت.

- مرسی

باردین روبه روی هیرام نشست. بشقاب ناگت های آماده‌ای را که سرخ کرده بود وسط میز قرار داد. هیرام لحظه‌ای تیز نگاهش کرد و بعد پلکهایش را روی هم گذاشت. قطره‌ی آب از روی شقیقه‌ راستش به سمت گونه‌اش امتداد پیدا کرد. چشم‌هایش را باز کرد و به باردین که انگار چیزی جز غذا نمی‌دید دوخت. لب هایش را با زبان خیس کرد و گفت: 

- چه اطلاعاتی پیدا کردی؟ 

جمله اش تمام نشده بود که قطره‌ی آب فک زاویه دارش را طی کرد و از چانه‌اش چکید. 

- خواهر زاده‌ام آرامجان رو می‌شناسی که... چند بار دیده بودیش.

هیرام باز چشمهایش را بست اما اینبار از حرص جنونی که چند دفعه قبل با دیدن آرامجان، به او دست داده بود. از نظرش آرامجان دختره « اعصاب خورد کن و رومخی » بود.

 

________

۱ : necro

ویرایش شده توسط Taraneh.m
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک چهارم×

 

درواقع چیزی که باعث شد هیرام از آرامجان متنفر باشد، حرف هایی بود که در اولین دیدارشان رد و بدل شد. 

آن روز باردین خواهر زاده عزیز کرده‌اش را به محل کارشان آورده بود، از نظر هیرام ارزش و جایگاه اداره پلیس بیشتر از آن بود که یک دختر بچه محض تنوع و تفریح واردش شود، همچنین که آرامجان در برخورد با هیرام رفتار گستاخانه‌ای از خود نشان داده بود و کلماتی به زبان آورده بود که هیچکس تا آن زمان جرئت نداشت آن ها را به هیرام نسبت دهد « تو یه گوریل مکانیکیِ به درد نخورِ بی اعصابِ روانیِ مغرورِ خودخواهِ خود بزرگ پندارِ حسودِ خسیسِ بی اعصابِ بی تربیتی که فقط بلدی راه بری و دستور بدی و فکر می‌کنی خیلی کارت درسته ولی هیچی نیستی» صدای جیغ آرامجان در گوشش پیچید و خشم صورتش را پوشاند، نگاه به خون نشسته‌اش به باردین دوخته شد.

باردین خونسردانه از پشت میز بر خاست و به سمت کابینت کنار یخچال رفت، همانطور که ظرف در بسته‌ای از داخل کابینت بر می‌داشت و به سمت میز عقب گرد می‌کرد، گفت:

- هیرام اینکه تو اخراج شدی، افتادی تو یه بشکه شبرنگ، یه گاز بی نام و نشون‌ رو بو کردی، فیلم و عکسات داره تو اینترنت دست به دست میشه، به عنوان مسخره ترین مردِ سال شناخته شدی و اینکه الان همه به اداره پلیس سیرک درجه دو و تمام مامور ها هم تورو مقصر میدونن باعث نمیشه تو بدبخت‌ترین انسان روی کره زمین باشی !!.

لبخند مسخره‌ای ضمیمه صحبت هایش کرد که ماندگار نبود به سرعت چهره‌اش درهم رفت و فکر کرد « البته مطمئن نیستم »

- مهم نیست، خب؟! و سعی نکن با این حرفا من رو راضی کنی تا از خواهر زاده لوسِت کمک بخوام!!!

آهنگ خشمگین صدایش در فضای واحد کوچک پیچید.

- حتی اگه بهت بگم پرونده نکرو رو دادن به برکه

ابرو های بالا رفته و لبخند پیروزش کاملا نشان می‌داد تیر اخر به هدف خورده است. 

هیرام صد برابر آرامجان از برکه متنفر بود. 

 

×××××

گزارش شماره ۱۵۳

گزارشگر: مامور ۷۸۸

تاریخ : ۱۵۸۱/۳/۵

۵-۴-۶ در مرحله ۳-۷ سقوط کرد 

۸-۴-۰ به مرحله ۲-۹ سعود کرد 

۷-۶-۶ و ۷-۵-۸  از آزمون ورودی سقوط کردند 

باد می‌وزد و صدای شب به گوش می‌رسد و آنگاه مرگ مارا در خود می‌تند. 

 

ویرایش شده توسط Taraneh.m
  • لایک 15
  • سردرگم 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک پنجم×

 

-تیم رو جمع کن 

لبخند پیروزمند باردین عمیق‌تر از چند ثانیه قبل درخشید. نگاهی به ساعت روی مچ دستش کرد« بیست و یک و چهل و دو دقیقه »

- اطاعت میشه قربان 

××××

(جنوب ایران، ساعت بیست و یک و چهل و سه دقیقه )

×پیشداد×

-دو پرس همبرگر دوبل با نوشابه بی گاز 

صدای مشتری در گوش پیشداد طنین انداخت. چین ظریفی که گوشه چشم هایش نشسته بود نشان از حرصی می‌داد که نوش جانش شده بود.

سینی حاوی غذای مشتری دیگر را روی پیش خوان کرم رنگ هُل داد، چهره مشتری جمع شد و تُن صدایش بالا رفت:

-این چسب زخم استفاده شده است تو سالاد من؟

سکوت بر فضای رستوران حاکم شد و منحنی پوزخند، لب های پیشداد را حالت داد

- آره !!

دستش بی‌درنگ به سمت موهای مرد رفت و کله‌اش را محکم در ظرف سالاد کوباند، از میان دندان های چفت شده‌اش غرید : 

- هیچکس حق نداره از غذای من ایراد بگیره، هیچکس!!

انگشتان چنگ شده‌اش از لابه لای موهای مرد باز شد، پیش بند زرشکی اش را در آورد و محکم روی پیشخوان کوبید.

اندام درشتش را حرکت داد و از میان جمعیت انگشت شمار درون رستوران راهش را به بیرون پیدا کرد

چند قدمی از رستوران دور نشده بود که تلفن همراهش درون جیب کناری پیراهن سفیدش لرزید، دوست داشت یکی از مامورین بهداشت می‌بود تا بتواند هرچه می‌خواهد سرش فریاد بکشد و خودش را تخلیه کند، تلفن را بیرون آورد و تماس را بدون دیدن اسم مخاطبش وصل چه کرد.

- چیه!!

صدای فریادش در میان زوزه درختان کنار رستوران خفه شد.

-اوه اوه کی تو رو عصبانی کرده جوجو 

صدای پر از خنده باردین بود که در گوشش پیچید.

دندان هایش را روی هم سابید، پیش از حد از اینکه به او بگویند جوجو، آن هم با این قد و هیکل بدش می‌آمد.

- تو هنوز زنده‌ای؟؟

- بلهه 

- پس خودم میکشمت!!

صدای جدی باردین را که شنید متوجه شد اوضاع جدی است.

- بیا تهران پیشداد، داریم گروه رو جمع می‌کنیم

ویرایش شده توسط Taraneh.m
  • لایک 12
  • هاها 2
  • سردرگم 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک ششم×

 

^ویستا^

(مرکز ایران، ساعت بیست و یک و چهل و چهار دقیقه)

تنها صدایی که سکوت خانه را می‌شکاند، صدای مجری خانمی بود که اخبار پایان روز را می‌گفت. 

به کاناپه تکیه داده بود، ظرف پاپ کرن روی شکمش با هر بار دم و بازدمی که مهمان ریه هایش می‌کرد بالا و پایین می‌رفت. 

در دنیای هری پاتر گمشده بود، کتابی که بیش از دویست سال قدمت داشت، در کنارش برج های کوچکی از نسخه های کاغذی رمان های مشهوری بالا رفته بود، رمان هایی همچون سیاهکار، دبران، عدم و ویستا میان همه‌ی اینها مجموعه‌ی دو جلدی داهول را خیلی دوست داشت...

کلمه «پایان» در مغزش زنگ خورد و ویستا با خوشی کتاب را بست.

نفسش را بیرون داد. دانه های پاپ کرن را در مشتش گرفت و در دهانش انداخت، صدای زنگ موبایل در گوشش پیچید، پاپ کرن های جویده شده در دهانش را قورت داد و دستش را با پیراهن خاکستری‌اش پاک کرد، دیدن اسم باردین روی صفحه چشمک‌زن موبایل باعث شد لبخند مهمان لب هایش شود 

-الو... بله... بفرمایید؟؟

- سلام بانو، چطوری ؟؟

خنده‌ی بلندی کرد و پاسخ داد: 

- بسی عالی، تو چطوری ؟ چه خبر؟ هیرام چطوره؟

صدای مهربان باردین در بلندگوی موبایل پیچید

- خدارو شکر خوبی، منم خوبم ، هیچ فقط باید بیای تهران، اره هیرامم خوبه اخمالو ذول زده به دیوار..‌‌.

-بیام تهران؟ برای چی ؟

- داریم گروه رو جمع می‌کنیم 

اخم ظریفی بین ابرو هایش نشست 

- برکه هم هست؟؟

- نه، برکه تو جبهه مخالفه به وارتان هم هرچقدر زنگ می‌زنم جواب نمیده، حدسم اینه الان پیشه برکه است برکه به پیشداد زنگ زده، البته دیر... چون ما زودتر زنگ زدیم و پیشداد الان پیش ماست به تو هم ممکنه زنگ بزنه، خودت میدونی میخوای پیش ما باشی یا پیش برکه و وراتان 

تامل لازم نبود، ویستا جواب را میدانست

- الان راه میفتم 

××××

^هیرام^

(تهران، ساعت بیست و سه و هشت دقیقه)

 

به جمع کوچکشان نگاه کرد و لب زد:

- خوبه که اومدید، نمی‌دونم راجبه پرونده نکرو شنیدید یا نه...

باردین به میانه حرفش پرید: 

- توجه کنید!!! هیرام اخراج شده، یه پرونده دستش بوده که دادنش برکه، حالا تنها کسی که میتونه به ما کمک کنه خواهر زاده من آرامجانه برکه هم اینو میدونه، ما باید بریم پیشش و مجبورش کنیم به ما کمک کنه 

پیشداد با لحن گیج اما پر از حرصی گفت: 

- مگه نمی‌گی داییشی پس چرا باید مجبورش کنیم ؟؟

باردین خجل خندید و پاسخ داد: 

- آرامجان دختر عجیبیه و شما نمیشناسیتش

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 14
  • هاها 1
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک هفتم×

 

چند ساعتی بود که در واحد هیرام جمع شده بودند. همه در سکوت به گذشته فکر می‌کردند، به روز های اوجشان، زمانی که هیچ مجرمی نمی‌توانست از زیر دستشان در برود. غرق در افکارشان گاهی لبخند می‌زدند و گاهی اخم می‌کردند. 

ویستا، اولین نفری بود که نگاه خیره‌اش را از گوشه دیوار جدا کرد. چهره‌‌ی متفکرش افکار زیادی که در مغزش بود را نشان می‌داد و مثل همیشه لبخند مهربانی لب های نازکش را مزین کرده بود.

با اینکه همیشه در کارش جدی عمل می‌کرد اما باز هم لحنش دلنشین و مهربان به گوش می‌رسید. 

- کِی باید بریم؟ اگه حدسمون درست باشه و وارتان پیش برکه باشه. همین الان هم خیلی دیره... اونا صبور نیستن!!!

- دُ...

هیرام نگاه سنگین‌اش  را روی باردین انداخت و به میان حرفش پرید: 

- همین الان راه می‌افتیم

حالت چهره‌ی دوستانش نشان داد که آنها از این پیشنهاد بدشان نیامده. چه کسی از اینکه مثل گذشته بشوند بدش میامد 

پیشداد مثل اتشفشان خندید زمزمه کرد:

- میگن همه چیز تو اون دهکده با بیرون متفاوته!!

لحنش مثل افرادی بود که دلشان یک دعوای درست و حسابی می‌خواست و به خواسته‌شان نزدیک هم بودند.

 

××××××

(دهکده بازی، ساعت بیست و چهار بامداد ) 

نگاهی به دوستانش انداخت، چشمانش را لحظه‌ای بست و سپس باز کرد، 

- این برج دوتا ربات نگهبان داره. داستان خیلی راحته باردین چون قبلا هم به اینجا رفت و آمد داشته راحت راهش می‌دن و ما هم پشت سرشون می‌ریم داخل... بعدش با آرامجان حرف می‌زنیم اطلاعاتو میگیریم و میایم بیرون... به همین راحتی !!!

لحن جدی‌اش جای سوال باقی نگذاشت. ویستا پوزخند زد 

- چندتا فن که روش پیاده کنم...

باردین حرفش را برید

- حتی فکرش هم نکن. به خواهر زاده‌ام آسیبی نباید برسه.

- پس چجوری باید راضیش کنیم؟؟ اصلا اگه قراره کار راحت باشه واسه چی مارو کشوندید اینجا 

آهنگ صدای پیشداد طلبکار بود و صورتش سردرگم بودن را فریاد کشید.

-حتی سر انگشتاتون هم بهش نمی‌خوره 

جمله باردین دستوری بود و لحنش مثل شب تاریک، تاریک و تهدید وار...

هیرام جوری که انگار می‌خواست تنش ایجاد شده را ارام کند گفت:

- باشه باشه کسی به آرامجان دست هم نمی‌زنه... و راجبه سوال تو پیشداد اومدن شما به اینجا... دلیلش تخصصتونه! که وقتی اطلاعات باشه به دردمون می‌خوره

نفس ها رها شد و باز دم ها گرفته. باردین اولین نفر از ون مغناطیسی‌ای که به سختی قسطش را پرداخت می‌کرد، پیاده شد، به سمت برج رفت و به نگهبان ها چیز هایی گفت و سپس به ون و گروهشان اشاره کرد.

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 14
  • غمگین 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک هشتم×

 

^آرامجان^

 

آرامجان عادت داشت موهای روشنش را بالای سر دار بزند و لباس فرم یکسره مخصوص بازی آموزها را بپوشد، لباس یکسره سرمه‌ای رنگ که بر خلاف ظاهر ساده‌اش در تار و پودش تکنولوژی عجیب و غریبی را جا داده بود.

آرامجان دو سال بود که فرمانده گارد دفاعی دهکده مقام گرفته بود. سیاست جالب دهکده همین بود، از مقام های ارشد مدیریتی تا مقام های ساده تر تحت پوشش نوجوان های فعال قرار داشت و وقتی بزرگتر می‌شدند ساختمان محل کارشان تفاوت می‌کرد اما برج اصلی که بازی آموز ها در آن رشد می‌کردند همین دهکده بود.

وقتی به آرامجان خبر دادند باردین و دوستانش به دیدنش آمده‌اند اصلا تعجب نکرد همانطور که وقتی گفتند سرگرد تازه  پلیس، برکه و مثلا نامزدش به دیدنش آمده‌اند تعجب نکرده بود.

آرامجان فکر کرد: «آدم بزرگ های احمق، نمی‌دونید اومدن به اینجا قطع ارتباط با دنیای بیرونه!!» 

-دختر خواهر عزیزم، آرامجان نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود 

از انتهای راهرو صدای باردین در گوشش پیچید. لبخندی عمیق به لب نشاند. همه چیز طبق نقشه پیش می‌رفت، جوری که او مهره ها را می‌چید.

××××

^هیرام^ 

 

فضای داخلی دهکده هوای مطبوعی داشت، خنک و تازه. عطر نعنا و اکالیپتوس روح هر کس که در دهکده تنفس میکرد را جلا می‌داد.

انگار نه انگار ساعت از نیمه گذشته بود داخل برج آنچنان روشن بود که فرقی با روز نداشت. نوجوان های زیادی از کنارشان گذشتند اما وجود دو ربات قول پیکر به هیرام اجازه دیدن اطراف را نداد، او فقط متوجه شد که در راهرویی پیچیدند و سپس صدای باردین که سکوت را از فضا جدا کرد:

- دختر خواهر عزیزم، آرامجان نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.

ویرایش شده توسط Taraneh.m
  • لایک 13
  • هاها 1
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک نهم×

 

دفتر کار رئیس گارد محافظتی در انتهای راهرویی طویل قرار داشت. اتاقی بزرگ و مُشرف به بقیه بخش ها، دفتری با طراحی طلایی رنگ، مبلمان اداری مشکی و یک میز بزرگ از جنس چوب در مرکز اتاق، وسائلی آنتیک اما زیبا که چشمان هر بیننده‌ای را نوازش می‌کرد.

- خوش اومدین

نگاه هایی که در فضای اتاق می‌چرخید معطوف آرامجان شد.

هیرام چیزی در آرامجان حس کرد، چیزی را غیرقابل درک برای خود او... شاید یک تغییر یا یک نکته!!! چیزی بسیار ظریف که آرامجان سعی در پنهان کردنش داشت.

- امیدوارم شام نخورده باشید 

آهنگ خنده لطیفش در فضای نورانی اتاق طنین انداخت و شک به دل دیگر حاضران نشست.

- البته ساعت نزدیک به یک بامداده، اما اینجا دهکده‌ است و ما در هر ساعتی از شبانه روز غذا می‌خوریم!!

کمی مکث کرد، چشم های هیرام تیز شد و تمام رفتار های آرامجان را زیر نظر گرفت.

انگار کسی جز آرامجان قصد صحبت کردن نداشت و همه به آن نکته ظریف پی برده بودند.

- این ربات ها شما رو تا واحد من راهنمایی می‌کنن، ببخشید که نمی‌تونیم شمارو به واحد مهمان راهنمایی کنیم.

هیرام متوجه سایه‌ای که در رفتار آرامجان خودش را نشان داد شد. 

یک خشم آرام در صدا و رفتار آرامجان آرمیده بود. یک جور هیجان کنترل شده...!!

زمانی که به سرعت از اتاق خارج شد شک هیرام به یقین تبدیل شد « یه چیز این وسط درست نیست» ویستا خواست حرفی بزند که پیشداد مثل مار هیس-هیس کرد. 

ربات ها، گروه کوچک را در سکوت به واحد آرامجان راهنمایی کردند، سکوتی که با ورود به واحد آرامجان لحظات پایانی وجودش را سپری می‌کرد.

_______

وقتی قدم به داخل واحد آرامجان گذاشت، خشم چهره‌اش را پُر کرد. از برکه به اندازه تمام مردم دنیا متنفر بود.

- سلام جناب سرگرد 

اما گویی برکه مدتها منتظر لحظه‌ای بود که دوباره هیرام را ببیند. لب هایش را نمایشی جمع کرد و تصحیح وار ادامه داد:

- ببخشید سرگرد سابق 

تمسخر و پوزخند طنین انداخته در صدایش، هیرام را به آتش کشید.

دست های وارتان به سمت گوش هایش رفت و شئ نقره‌ای را از گوش هایش خارج کرد. چند قدم عقب گذاشت و خودش را از جنگ بیرون کشید. باردین آرام زمزمه کرد:

- بهتره بریم چیزی بخوریم 

و بدون اینکه وارتان را حساب کند، دست پیشداد و ویستا را کشید و آن دو نفر را به سمت آشپزخانه هدایت کرد.

- سلام سرگرد فعلی 

کلمه (فعلی) را غلیظ ادا کرد.

 

ویرایش شده توسط Taraneh.m
  • لایک 10
  • هاها 2
  • غمگین 3

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک دهم×

 

پوست رنگ پریده برکه از خشم سرخ شد. پوزخند عصبی‌ای زد و گفت:

-تو اینجا چیکار می‌کنی؟

هیرام تیز و برنده پاسخ داد: 

-فکر نمی‌کنم به تو ربطی داشته باشه.

صدایش مثل یخ سرد بود و جدیت از کلامش چکه می‌کرد.

دهان برکه بسته شده بود و پلک راستش با حالتی عصبی از روی چشم قهوه‌ای رنگش پرید، قبل از اینکه سلول های خاکستری مغز برکه بتواند پاسخی برای هیرام پیدا کند، صدای شکستن گلدان بلوری و با چند ثانیه تاخیر عطر شیرین لیلیوم های درون گلدان کل فضای واحد آرامجان را پُر کرد.

سکوت بدی حکم داد و توجه همه به سمت تکه های شکسته گلدان جلب شد، همه به جز وارتان... برای وارتان این سکوت از دقایقی قبل که سمعکش را از لاله گوش هایش جدا کرده بود حکم فرما بود. 

برکه و هیرام اولین افرادی بودند که در تاریکی و روشنایی روح وارانه فضا سایه پسرک را دیدند.

- تو دیگه کی هستی؟

لحنش با اینکه آکنده از تعجب بود اما رگه های غرور در آن به وضوح قابل شنیدن بود. 

ویستا چهره‌اش از صدای برکه درهم رفت و چشم های شرابی‌اش از ورای جزیره‌ای که آشپزخانه را از پذیرایی جدا کرده بود برای برکه غرید.

هیرام چند قدمی جلو برداشت و با لحنی نرم گفت: 

- از افراد اینجایی؟

پسرک سرش را بالا و پایین کرد. اضطراب از لرزش دستانش مشهود بود. 

پوزخند صورت برکه را پوشاند و با تمسخر وزنش را روی کاناپه های فیلی رنگ انداخت.

ویستا از پشت میز چهار نفره‌ی درون آشپزخانه برخواست، همانطور که از آشپزخانه خارج می‌شد، دستش حسگر روی دیوار را لمس کرد و فضا در نور های سی‌یو غرق شد.

- من موندم شما ها که بلد نیستین با بچه ها رفتار کنید چجوری شد که پلیس شدین.

کمی حرص و خشم در صدایش طنین انداخته بود. 

با قدم های محکم به سمت پسرک رفت و کنارش زانو زد.

- سلام آقای خوشگل من ویستام میتونم بپرسم اسم شما چیه؟ 

- من رامتینم

صدایش لرزید و بغض کلمات را در گلویش شکاند. 

______

پ.ن:

نور های سی‌یو: لامپ های طویل، که در طول روز به کمک صفحه‌های جذب نیرو، نور های طبیعی را همانطور که هستند در خانه بازتاب می‌دهند. مثلا: اگر هوا آفتابی باشد نور ها به رنگ سفید خورشید در فضا پخش می‌شوند..

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 11
  • هاها 1
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک یازدهم×

 

ویستا به چهره‌‌ی ترسیده پسرک لبخند پاشید و در گوشش چیز هایی نجوا کرد.

همانطور که باردین و پشت سرش پیشداد از آشپزخانه خارج می‌شدند، هیرام متوجه چشم های آبی باردین که با شک و دودلی تنگشان کرده بود، شد. چشم هایی که با بی اعتمادی تک به تک رفتار پسرک را زیر نظر داشت، زمانی که رامتین فاصله‌اش را با ویستا کم کرد، حالتی تدافعی به تن باردین و پیشداد نشست.

هیرام هم به پسر تازه وارد اطمینان نداشت.

ویستا با لحنی اثباتگرانه گفت: 

- دیدید. ارتباط گرفتن با بچه ها اونقدرام سخت...

همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.

ضربه‌ی غافلگیرانه رامتین به پهلوی ویستا نشست، برکه از جا پرید و باردین و هیرام به سمت ویستا خیز برداشتند و در یک قدمی ویستا با هم برخورد کردند. دست های پیشداد در جستوجوی اسلحه‌، کمرش را لمس می‌کردند و در این هیاهوی حاکم، وارتان در آرامش موبایلش را چک می‌کرد.

قبل از اینکه کسی بتواند عمل به درد بخوری انجام دهد رامتین اسلحه چهارصد و پنجاه رادیو اکتیوی‌اش را روی شقیقه‌ی ویستا فشرد و حاضران در جا خشک شدند.

- از پارد اومدم تو و چند دقیقه است که اینجا وایسادم. گفتم پلیسید، کاربلدید، متوجه میشید 

پوزخند زد 

- اما نه، دو تاتون دعوا می‌کردید، سه تاتون تو آشپزخونه بودید و یکیتون که همین الان هم معلوم نیست کجاست...

با سر به وارتان اشاره کرد، برکه حرکتی کرد و یکی از کوسن ها را به سمت وارتان پرتاب کرد. حوای وارتان جمع شد و سمعک هایش را به جایی که تعلق داشتند برگرداند. 

-چیـ..

صدای اعتراضش با دیدن وضعیت حاکم در نطفه افول کرد و شوک زده به رامتین خیره شد.

رامتین سری از روی تاسف تکان داد 

- واقعا از پلیس ها نا امید شدم ، شماها خیلی جای کار دارین...

نفسش، کلافه راه خود را از بین شکاف لب هایش به بیرون پیدا کرد.

- من رامتینم، نُه سالمه و یکی از افراد گارد حفاظت فیزیکی هستم...

نگاهش را دور تا دور واحد چرخاند و با لحنی صلح‌طلبانه ادامه داد: 

- اینجا دهکده است. اینجا با بیرون فرق داره. اینجا‌ قوانین ما حاکمه، و شما خطراتی هستید برای جامعه ما، نمی‌خوام بهتون آسیب برسونم پس لطفا بشینید تا فرمانده بیاد.

  • لایک 8
  • هاها 3

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک دوازدهم×

 

هیرام متوجه شد، به طرز عجیبی حرف های رامتین را قبول دارد. احساس عجیبی نسبت به حرف های او و حرف هایی که آرامجان در اتاق کارش زده بود داشت. چرا به نظرش صحبت هایشان انقدر منطقی بود!؟، چرا نه خودش و نه همراهانش اعتراضی نمی‌کردند؟. جسمش کنار باردین روی مبل نشسته بود، اما فکرش درگیر تأثیر بیش از حد کلام رامتین و آرامجان بود.

- ولی انصافا کشته مرده‌ی این لباساشونم خیلی گنگش بالاست 

هیرام به باردین نگاه کرد، حالت صورتش جوری بود که انگار دلش برای باردین می‌سوخت.

باردین که نگاه هیرام را دید از خجالت سرخ شد و هیچ چیز دیگری نگفت... دو ساعت از بامداد گذشته بود که آرامجان به همراه دختر دیگری وارد شدند، لباس های زرشکی‌شان رسمی بود و یک شکل، رامتین از جا پرید و سرش را آرام خم کرد 

- فرمانده باران، فرمانده آرام، خوش اومدید. 

باران دختر مرموزی بود. لبخند جدا نشدنی‌ای روی لب هایش جا خشک کرده‌ بود. از چشم‌هایش هیچ چیز پیدا نبود و این موضوع هیرام را آزار می‌داد، هیچ چیز طبق میلش پیش نمی‌رفت، هیچ چیز در این دهکده شبیه تصوراتش نبود، اصلا آسان نبود.

باران به ویستا خیره شد و با همان لبخند و لحنی که چیزی از آن پیدا نبود، گفت: 

- خانم ویستا ستایش، خیلی از دیدنتون خوشحالم بانو‌ 

- ممنون، من... شمارو میشناسم؟ 

- فکر نمی‌کنم، زیاد نیستن آدمهایی که منو بشناسن، ولی من شمارو می‌شناسم، خبرنگار حاذق شبکه صدو بیست و چهار، پنج سال متوالی هم خبرنگار برتر خاورمیانه، دیدن شما افتخار بزرگیه برای من 

نگاه دخترک روی پیشداد زوم شد.

- و شما هم باید پیشداد باشید، شنیدم شما هر سلاح و تکنولوژی ای رو می‌تونید گیر بیارید و پچ-پچ های زیادی هم می‌شنوید. خیلی ها هستن که دوست دارن شما رو یه جسد ببینن

ویرایش شده توسط Yogen
  • لایک 8
  • هاها 3

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک سیزدهم×

 

باران خنده لطیفش را میان کلمات رها کرد.

- متعجبم آقای پیشداد، انسانی به نافذی شما، چطور تو یک رستوارن درجه دو کار می‌کنه؟

دم عمیقی مهمان ریه‌هایش کرد، نگاهش را روی تمام چهره های بهت زده چرخاند و روی هیرام قفل شد.

لبخند پیروزمندانه آرامجان و نگاه مغرور باران... اینجا چه خبر بود؟، چرا همه چیز انقدر بد بود؟.

- مدتی بیمارستان بودید، آقای سماواتی!. الان حالتون چطوره؟ 

- خوبم 

هیرام نزدیک شدن تله‌ای را حس می‌کرد. لحنش بیش از حد محتاطانه بود. باران گفت: 

- البته که تأثیر امواج انفجار، در برخورد با تیتانیوم آب دیده چند برابر میشه، اما مطمئنانه تأثیرش بیشتر از استنشاق گاز وحشت شب نیست.

لبخندش درخشان تر از قبل دیده شد. باردین پرسید:

- شما کی هستید؟

- من بارانم، فرمانده گارد حفاظت سایبری گیم استید..

- و این فرمانده چی می‌دونه؟

کلمات از دهان هیرام خارج شد و باران پاسخ را آماده داشت

- من چیز های زیادی نمی‌دونم، جناب سرگرد. اما همون چیزای کمی که می‌دونم ممکنه که مهم باشن... کی میدونه؟ 

آرامجان از جا بلند شد و با لبخند محوی گفت:

- واحد من برای صحبت کردن مناسب نیست، بهتره راه بریم.

 

 

- گیم استید... نظرتون چیه؟

این سوالی بود که آرامجان پرسید و در راهروی دیگری پیچیدند. عجیب بود که این بخش از برج انقدر خلوت باشد. 

پیشدا با پوزخند عمیقی گفت: 

- به درد نخورترین سازه بشریت؟؟

 

________

گزارش شماره ۱۵۴ 

گزارشگر: مامور ۸۷۷

هیچ سعود و سقوطی ثبت نشده است

در منطقه زمستانی، یک مورد تخریب سنسور های سرما، به دلیل آتش سوزی.

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 11
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک چهاردهم×

 

ویستا نگاه بدی به پیشداد کرد و توضیح داد:

- فکر کنم منظورتون رو متوجه شدم، قضیه ساخت گیم استید ها در کشور ها، به صد سال پیش بر‌ می‌گرده و این تنها چیزیه که عموم میدونن، اوایل شروع کارم میخواستم یه خبر راجبش آماده کنم اما تمام موضوعاتش کاملا محرمانه است و اطلاعات در همین یه جمله باقی مونده.

آرامجان لبخند زد و باران تنها صامت راه می‌رفت

- منظورتون از پرسیدن این سوال چی بود؟ 

سوال هیرام باعث شد لبخند آرام عمیق تر شود.

او توضیح داد: 

- صد سال پیش، سران هفت شرکت پیشرو در زمینه بازی های رایانه‌ای متوجه تأثیر غیر قابل وصفی که این بازی ها روی ذهن افراد و به خصوص نوجوون ها میزاره شدن. یکی از این هفت نفر فکر کرد، اوه من می‌تونم از این تأثیر به نفع خودم استفاده کنم، اون یه بازی طراحی کرد و  ایده این بازی رو با بقیه هم به اشتراک گذاشت، اما اونا رد کردن، به نظرشون این ایده وحشتناک تر از حد تصور بود. اما اون کار خودشو کرد و این بازی رو تو دنیا پخش کرد، بازی باعث می‌شد ذهن افراد به راحتی شکلی که اون می‌خواست رو بگیره، چند سال طول کشید تا شیش نفر دیگه بتونن جلوی بازی مرگ رو بگیرن و اون نابغه رو بندازن زندان، اما دیر بود، بعضی از کشور ها شروع کرده بودن به استفاده از این مغز های شکل گرفته شده و بی رحم، اون شیش نفر نشستن و فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که باید بازی ها کنترل بشن، پس گیم استید رو ساختن، بزرگترین سازه در هر کشور و یکی برای هر کشور... شما فکر می‌کنید کار ما مسخره و به درد نخوره اما ما مرز بین بازی و واقعیت هستیم، اگه نباشیم جوونا و نوجوونا و بچه ها نابود میشن، تبدیل به سرباز میشن، خیابوناتون تبدیل به میدون جنگ میشه و کم کم نسل بشریت از بین میره.

- نگو که این بازی همون بازیه، همون که اون یارو ساخته بود؟

صدای باردین بهت زده و ترسیده به نظر می‌رسید 

- این بازی همون بازیه، اما نه همون که اون ساخته بود چند برابر قوی تر و خطرناک تر... 

باران دیگر لبخند نمی‌زد و صدایش جدی بود، جدی و محتاط..

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 8
  • غمگین 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک پانزدهم×

 

^آرامجان^

 

به نظرش درست نمی‌آمد که این مهاجمان را به دنیای خودشان ببرند، اما از طرفی می‌دانست که حق با باران است و آنها به درد می‌خورند، ولی باز اعتماد نداشت و این بی اعتمادی مانند خوره روحش را آزار میداد.

زمانی که جلوی درب اتاق اغما ایستادند، آرام متوجه لرزش نامحسوس دست های دوستش شد، خودش دست کمی از او نداشت اما یاد گرفت بود هیچوقت ترسش را به عنوان ضعف نشان ندهد و ترس را در قالب خشم یا مهربانی بیان کند.

به آرامی او را کنار زد و خودش جلوی صفحه‌ی قفل ایستاد، «اگه این کار درسته، پس من انجامش می‌دم» کف دستش را روی صفحه گذاشت و چند لحظه بعد در ها باز شدند، به سمت همراهان بزرگسالش برگشت و گفت: 

- بفرمائید، فقط قبلش تو اتاقک کنار ورودی استرلیزه لباس هاتون رو عوض کنید و لباس استرلیزه بپوشید.

و به این صورت با باران تنها شد وقتی  او را به گوشه راهرو های سفید رنگ هُل می داد تنها یک کلمه گفت:

- نترس 

- بچه های ما تو اون اتاق، تبدیل به هیولا شدن، دوستامون...

- می‌دونم، باران. و دقیقا برای همین نباید بترسی، با ترس نمی‌تونیم کمکشون کنیم.

ناگهان متوجه شد که میزان ترس خودش هم افزایش یافته، این بد بود.

- به خاطر همین چیزا بود که رفتم بخش سایبری...

آرام لبخند مهربانی به صورت دوست عزیزش زد و دستش را نوازش‌وار روی کمر باران حرکت داد. 

- باران تو تا الان، یه چهره قوی از خودت نشون دادی، لطفا تا آخر این ماجرا قوی بمون... به خاطر دوستامون 

یک نفر باید این حرف هارا به خود آرامجان می‌زد.

- سعی می‌کنم.

و برای کنترل لرزش دستانش آنها را مشت کرد و چند قدم جلو برداشت، حالا آرامجان پشتش بود.

- آفرین دختر خوب.

وقتی با هم به وارد ورودی استرلیزه شدند درب راهرو پشت سرشان بسته شد، اتاقک مربعی شکل سفید، عاری از هرگونه میکروب بود.

همراهانشان با لباس های یکسره سفید رنگ اتاقک کناری خارج شدند، باران به آنها لبخند زد، چهره‌ی پیشداد  نامطمئن بود و عصبی پنجه پای راستش را به زمین می‌کوبید، ویستا و باردین به هم نزدیک بودند و آرامجان و باران نمی‌توانست پچ پچ هایشان را بشنود، هیرام اخم کرده و دست به سینه به زمین یره شده بود. همه عصبی بودند.

آرام یادش آمد آنها تنها امیدشان هستند، و ضربه‌ی آرامی به مچ دستش زد، دو نقطه‌ی روی درب جلویشان روشن شد و نور ماوراء بنفش لباسهایشان را استرلیزه کرد.

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 8
  • غمگین 3

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک شانزدهم× 

 

وقتی وارد اتاق اغما شدند، آرام امواج عمیقی از تعجب و بهت را که در میان همراهان جدیدش رد و بدل می‌شد حس کرد.

اتاقک های شیشه‌ای به وسیله زنجیر های مغناطیسی‌ به سقف متصل و در بین زمین و آسمان شناور بودند. بیش از پنجاه سلول این چنینی در فضای بینهایت سفید آن مکان وجود داشت. 

پیشداد از تعجب دور خودش چرخید و با بهت پرسید: 

- اینا... آدمیزاده‌ان؟

منظورش زندانیان درون سلول ها بود. نوجوانانی با چشم های بنفش، لب های تیره، پوست رنگ پریده و موهایی ژولیده که وحشیانه در طول و عرض سلول ها حرکت می‌کردند.

- دوستای ما هستن 

در لحن باران غم هویدا بود، دست هایش را در هم گره زد و پشتش را به جمع کرد، او ادامه داد:

- و کسایی که از بازی نکرو بر نگشتن، چشماشونو میبینید، همشون بنفشه، درواقع لنز واقعیت مجازیه، تمام بازیکن ها اینارو به چشمشون میزنن و اینجوری وارد بازی میشن. 

باردین خودش را به ویستا نزدیک کرد تا در صورت وقوع هر احتمالی از او مراقبت کند، سپس پرسید:

- اونا الان کجان؟

- تو بازی هستن، ذهنشون داره بازی میکنه و جسمشون مثل یه عروسک، کارایی که سازنده بازی میخواد رو انجام میده. 

باز هم باران توضیح داد و آرامجان تنها در سکوت عصبانیتش را نوش جان کرد، انگار نه انگار او کسی بود که تا همین چند دقیقه پیش به باران دلداری میداد و حالا اوضاع روحی خودش دوباره افت کرده بود.

نه او و نه باران نمی‌توانستند در مقابل این ظلم خونسرد باشند و هرکدام به روشی هیجانشان را نشان می‌دادند، باران با حرف زدن و آرامجان با مشت کردن دستهایش...

- اگه اون بخواد اونا میجنگن، میکشن، شکنجه میکنن... اما درواقع فکر میکنن دارن بازی میکنن، دارن تو بازی اینکارارو میکنن و تأثیرش رو ما تو واقعیت میبینیم. 

ویستا نگاهی به سلول ها کرد، گونه‌اش را از داخل گاز گرفت و با کنجکاوی پرسید:

- پس اونایی که تو کما هستن، کجان؟

باران پاسخ داد:

- اونا هم تو بازی هستن، اما هنوز به درجه اینا نرسیدن.

هیرام متأثر شده بود و لحنش این را اثبات می‌کرد.

- باید چیکار کنیم؟ 

- تنها راهش اینه که از تو بازی، بازی رو نابود کنیم. اونوقت همه بیدار میشن.

طعم تلخ حرص و عصبانیت کلمات را در دهان آرامجان می‌پوشاند. رد ناخن هایش که بر اثر مشت کردن دستش ایجاد شده بود سوزشی سطحی برایش به همراه داشت اما او اهمیت نمی‌داد، دوستانش و آدم های دیگر در خطر بودند و وقت تنگ...

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 6
  • هاها 1
  • غمگین 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک هفدهم×

 

^برکه^

مرد فریاد زد:

- از تو بی عرضه تر خودتی.

«بی عرضه» برای برکه اتهام سنگینی بود، مخصوصا که وارتان هم به محض ورود به زیر زمین نم گرفته هِکتور، پیچانده بود و رفته بود و  او تنهای تنها بود. 

برکه، نه از هیبت مردک میترسید، نه از فریاد هایش، اما او، رابط بین رئیس و برکه بود و همین دلیلی محکم بود تا نتواند جوابش را بدهد.

هکتور به سمت میز آهنی و چربش راه گرفت.قدم هایش را آنقدر عصبی برمیداشت که انگار با زمین زیر پایش دشمن خونی است.

- بهتون اطلاعات دادم، راهکار دادم، همه‌چی برای نفوذ به اون دهکده لعنتی آماده بود، اما شما اونقدر بی عرضه بودید که چندتا بچه با اردنگی پرتِتون کردن بیرون.

کمی مکث کرد، لحن عصبانی‌اش رگه هایی از بهت به خود گرفت و ادامه داد:

- باورم نمیشه، چطور رئیس گفت تو برای این کار مناسبی برکه. چطور گفت آتیش انتقام باعث میشه از پس این کار مهم که فقط یه بار فرصتشو داشتیم بر بیای.

«آتش انتقام، دشمن عدالت» جمله‌ی هجده حرفی‌ای که روزگاری پیشه‌ی برکه بود، تا هیچگاه انتقام او را از عدالت دور نکند، اما حالا... او انتقام را ترجیح میداد. 

با لحنی که درماندگی و التماس را فریاد می‌کشید، گفت:

- میدونم، میدونم. خواهش میکنم هکتور، من الگوریتم کد های پایتون رو پیدا میکنم، بهت قول میدم، نزار رئیس اینکار رو بده به یکی دیگه‌.

برکه به یاد آورد که هیرامِ پنج سال قبل، عاشق غرور او شده بود و همان هیرام، پنج سالِ پیش غرور او را لگدمال کرده بود، او را مضحکه خاص و عام نموده بود و کاری کرده بود که به او توهین شود. 

و حالا هم باعث شده بود که به التماس بی‌افتد.

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 7
  • سردرگم 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک هجدهم×

 

هکتور چند قدم به سمت برکه برداشت و بی روح زمزمه کرد:

- و چی به من میرسه؟ 

چشم های برکه تیز شد، نگاه گیجش بیهوده چهره‌ی هکتور را کاوید.

- من... منظورت چیه؟

هکتور سوالش را دقیق تر تکرار کرد:

- به من چی میرسه اگه نزارم اینکار به یکی با عرضه تر از تو مُحَوَل بشه؟

زبان برکه زود تر از مغزش به کار افتاد و ساده لوحانه پاسخ داد:

- هرچی که بخوای!

- هر چی!

لبخند کجی لب های هکتور را حالت داد و نگاه سنگین و کثیفش بیش تر از پیش برکه را اذیت می‌کرد.

بدن بی حس شده‌اش روی کاناپه کرمی که لایه‌ای از چرک تیره‌تر نشانش میداد، افتاد. چشم های بهت زده‌اش به لبخند هکتور خیره بود و مغزش تنها حول حرف او می‌چرخید « هرچی » حالا منظورش از هرچی را می‌فهمید، باز هم زبانش زودتر از مغرش کار کرده و او را در دردسر انداخته بود.

_________

 ^آرامجان^

فضای عظیم و سفید رنگ که با چندی میز لوزی شکل و سفید تزئین شده بود.میز ها مرتب و با فاصله کنار هم چیده شده بودند، هر میز مانیتور مخصوص خودش را داشت و همه‌ی میز ها رو به صفحه‌ی بی رنگ قرار داشتند. همه‌ی این فناوری ها در انتهای راهرویی که به سمتش قدم بر میداشتند قرار داشت.

- در نزدیکی سالن کنترل بازی هستیم، اینجا ما بازی ها رو از زمانی که شروع میشن کنترل میکنیم 

- اگه کنترل می‌کنید چطور بازی نکرو وارد بازار شده؟ 

بحث بین هیرام و آرامجان بود. 

آرام نمی‌گذاشت، زحمت ها و فداکاری های دهکده در این صد سال زیر سوال برود و کوچک شمرده شود. 

با لحنی به تیزی لبه کاغذ گفت:

- بعضی اوقات بعضی چیزا از دست ما در میره، مقصر سهل انگاری ما نیست مقصر حماقت آدم های بیرون از اینجاست، که حتما کسایی مثل ما باید باشن تا ازشون مراقبت کنن 

هیرام جواب را آماده در آستین داشت، قرار نبود جلوی این دختر بچه کم بیاورد.

- شما باید کارتون رو درست انجام بدید، اگه یکم متعهد بودید و وظیفه شناس حماقت آدمای بیرون از اینجا باعث اختلال تو کارهاتون نمیشه خانم

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 8

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک نوزدهم× 

 

نباید اجازه می‌داد حرف های هیرام عصبی‌اش کند، اما کرده بود، حرف های هیرام آرامجان را عصبانی و بی فکر کرده بود. 

نگاهش را در جمع همراهانش چرخاند و گفت:

- نگاه کن کی داره راجبه وظیفه شناسی حرف میزنه، آخه تو اگه آدم بودی که...

چشم های ترسیده‌ی باران و باردین و بهت مابقی گروه را که دید مغزش به کار افتاد، آتشش به همان سرعت که شعله کشیده بود، خاموش شد و حرفش را خورد.

نباید با هیرام بحث می‌کرد، نباید او را سر لج می‌انداخت و به هیچ وجه نباید به گذشته‌اش اشاره می‌کرد.

یاد حرف مادرش افتاد.

«هرچقدر هم که عصبانی شدی، نباید به کسی فحش بدی یا زخم زبون بزنی دخترم، این که چون زورت نمیرسه یا کم میاری دلیل نمیشه از راز های طرف مقابله‌ت بر علیهش استفاده کنی یا با بعضی از کلمات بد تحقیرش کنی. این آخر نامردیه» 

احساس گناه وجودش را پر کرد، از خودش متعجب بود که چرا میخواست به بدترین خاطره‌ی هیرام اشاره کند، آن هم به خاطر یک بحث ساده، با حرف هیرام که گیم استید تحقیر نمی‌شد یا آنها بی عرضه دیده نمی‌شدند، او با این رفتارش در واقع مهر تایید به حرف های هیرام زده بود.

مگر خودش نبود که همیشه می‌گفت«حرف، باد هواست» و حالا به خاطر باد هوا می‌خواست یک مرد بیست و پنج ساله را جلوی دوستانش تحقیر کند، یعنی تا این حد کودکانه جلوه کرده بود.

- بگو دیگه... چرا حرفتو خوردی؟، من آدم اگه آدم بودم که چی؟

به چشم های هیرام نگاه کرد.

تنفر، چیزی که در چشمانش ریشه دوانده بود. آرامجان زیر نگاه پر از نفرت هیرام و متهم کننده‌ی بقیه، سرخ شد. حتی زبانش نمی‌چرخید که معذرت خواهی کند. چهره‌اش شبیه دختری بود که دوست داشت هرجایی باید غیر از آنجا.

- بهتره ادامه بدیم 

باران نجاتش داد. 

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 7

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک بیستم×

 

باران دست آرامجان را کشید و صبر کرد تا دیگر همراهانش کمی دور شوند.

- بهتر یه مدت جلو چشمشون نباشی، با این حرف بی فکرانه‌ات ذهنیتشون راجبه خودت رو خراب کردی و بهتره ازشون فاصله بگیری..

با مکث اضافه کرد: 

- برای یه مدت کوتاه 

آرامجان میدانست اشتباه کرده، اما شنیدن آن حرف ها از زبان بهترین دوست و همکارش کمی سخت بود. با این حال سری تکان داد و تأیید کرد: 

- باشه، هرجور صلاحه 

باران، کوتاه چشمانش را روی هم گذاشت و دست دوستش را رها کرد.

نگاهی نامطمئن و دلسوزانه به آرامجان حواله کرد و بدون کلمه‌ای دیگر از او فاصله گرفت، اینطور بهتر بود. 

آرامجان، باران را تا جایی که در پیچ راهرو ناپدید شود دنبال کرد و سپس در جهت مخالف به راه افتاد و فکر کرد، باران همیشه همینطور است، با فکر و آینده‌نگر، مهربان و مودب و در عین حال واقع گرا، درست نقطه مقابل خودش، آرامجان به شکل مزخرفی، بی فکر، احساساتی، عجول و مودی بود ، خودش هم از ترکیب بد اخلاقی‌اش خبر داشت و با وجود تمام تلاش هایش نمی‌توانست تغییری ایجاد کند.

سرش را تکان داد تا افکار منفی‌ای که راجبه خودش داشت بیش از این آزارش ندهد.

به اطراف نگاه کرد، همیشه به نظرش، گیم استید بیش از حد سفید بود. دلیل این همه تمیزی و رنگ سفید را نمی‌دانست، راهرو های تو در تو در طبقات فوقانی برج می‌توانست هر کسی را در خود ببلعد و گم کند. در طبقات پایین‌تر هم تنها سالن های بزرگ و عظیمی قرار داشت که بیننده ها را به سرگیجه وا میداشت، آرامجان دلیل این معماری گیج کننده را هیچ وقت متوجه نشده بود و همیشه برایش سوال بود، چرا گیم استید را اینگونه ساختند. 

 

 

______ 

گزارش شماره هفت هزار و هفتاد و هفت 

گزارشگر: مامور ششصد 

میزان سعودی ها پنج درصد افزایش داشته است .

سقوطی در روز ثبت نشده .

باد که میوزد بوران راه خود را پیدا می‌کند، کودکی پشت پنجره پنهان شده 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 7

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک بیست و یکم ×

 

فکر کردن به گیم استید را هم کنار گذاشت، اصلا نمی‌توانست ذهنش را منحرف کند. 

دستانش در هم قلاب شده بود و چهره‌اش عبوس و پر اخم جلوه می‌کرد، فقط از دست خودش عصبانی بود. آخر چرا با هیرام آنطور صحبت کرده بود؟ او که همیشه ادب را رعایت می‌کرد پس یکهو چه به سرش آمد؟، چرا نتوانست زبانش را کنترل کند؟، چرا با اینکه چشم های پر از تنفر او را دید هنوز دلش برایش می‌سوزد؟، چرا انقدر ناراحت شد که هیرام از او بدش می‌آید، ای کاش هیرام جواب دندان شکنی به او می‌داد تا حداقل عذاب وجدانش کم شود، ای کاش کمی فکر می‌کرد، ای کاش دیگر به هیرام فکر نکند. اصلا حقش بود، هر چه شنید حقش بود، بیشتر از اینها هم حقش بود. نه اصلا حقش نبود، گناه داشت، او مظلوم واقع شده بود و آرامجان ظالم.

آرام نباید به دل بار ها شکسته‌اش اشاره می‌کرد... 

دو راهی را به سمت راست پیچید و در مسیر متنهی به بیمارستان قرار گرفت. 

شاید صحبت کردن با دوست قدیمی و عزیزش که حالا در کما بود می‌توانست کمی دلش را آرام کند. 

________

^هیرام^

 

از این وضعیت هیچ خوشش نمی‌آمد، عادت نداشت کسی با او اینطور صحبت کند.

چرا عادت داشت قبلا هم با او اینطور صحبت شده بود، روز عروسی‌اش هم برکه با او همینطور صحبت کرده و رفته بود... اصلا روز عروسی‌اش چه ربطی به الان دارد؟ چرا مغزش هر چه می‌شود، به آن روز کذایی ربط می‌دهد؟ چرا جواب آرامجان را نداد؟، چرا باز هم توهین شنید و حرف نزد؟، چرا کاری نکرد؟، چرا همه سکوت کردند؟؛ ناگهان متوجه شد به طرز مزخرفی بی منطق شده و نصف چراهایش به درد عمه جانش می‌خورد.

 

  • لایک 4
  • هاها 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر عادی

×کلیک بیست و دوم×

 

- خواهر زاده‌ات، آرامجان... اصلا شبیه‌ت نیست، باردین. 

هیرام با شنیدن نام دخترک اعصاب خورد کن از دهان پیشداد حواسش را جمع کرد.

پیشداد سمت راستش و باردین سمت چپش راه می‌رفتند و ویستا جلوتر از آنها با باران همراه بود و‌ صحبت می‌کرد، هیرام می‌دانست دوستش، ویستا، تا به حال گوش های باران را از کار انداخته، اصلا درک نمی‌کرد چه چیز در ویستا باعث شده باردین انقدر دیوانه وار دوستش داشته باشد، او خبرنگار سمج و اعصاب خوردکنی بیش نبود. هیرام فکر کرد:« تمام مونثات مخصوصا دخترای انسان ، اعصاب خورد کن و مزخرفن»

از نظر او حتی یک مرغ صرفا چون ماده بود اعصاب خورد کن حساب می‌شد.

هیرام گوش هایش را تیز کرد تا جواب باردین را بشنود: 

- اون بیشتر شبیه مادرش و برادر بزرگترمه، درواقع باهاشون مو نمی‌زنه، خیلی باهوش و دقیقه اما خب زود جوش میاره و کنترلی هم رو زبونش نداره، واقعا باعث تعجب چطور دامادمون هنوز زنده است.

جمله آخرش را با لودگی ادا کرد و شکلکی درآورد. هرکسی نمی‌دانست، هیرام به خوبی از رابطه سرد باردین با خانواده‌اش خبر داشت، او فقط ظاهرش شبیه خانواده ایرانی بود اما در باطن زمین تا آسمان با آنها فرق داشت، ایرانی قانونمند و استقلال طلب بودند و باردین احساساتی... 

او به دوستش نگاه کرد، هیچکس بی درد نبود، حتی باردین همیشه خندان هم غمگین بود.

همه‌ی آدم ها اگر موقعیتش پیش می‌آمد می توانستند یک تراژدی خیلی غم انگیز از زندگی خودشان تعریف کنند. خیلی ها بیخیالی طی می‌کردند و خیلی ها هم خود را در غم‌شان غرق می‌کردند، بعضی هم مثل خود هیرام متاثر از وقایع زندگیشان ادامه می‌دادند.

 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 4
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر عادی

×کلیک بیست و سوم×

 

حتما تا به حال از خود پرسیده‌اید من که همه‌ی این موضوع ها از آینده را می دانم چه کسی هستم. من ترانه هستم، عضو افتخاری گیم استید و جد بزرگ هیرام و آرامجان « بله، اونا با هم یه نسبت دور دارن که بر میگرده به من»

جرقه پیگیری های من برای سفر در زمان از جایی آغاز شد که تجربه یکی از دوستانم را در قالب رمان مطالعه کردم. کرایونیک، علمی نوین که جسم را در طول بی رحمی های تاریخ سالم نگه می دارد و روح را به خوابی عمیق دعوت می کند. به صورت عجیب و غریبی اطلاعاتی از آینده به دوست من رسیده بود و منجر به نوشتن رمان کرایونیک شده بود. 

طی تحقیقات شخصی متوجه شدم کسی که این اطلاعات را برای دوست من می فرستد در هزار سال آینده زندگی می کند و درواقع خودش است که به وسیله علم کرایونیک چند سال بعد به خواب فرو می رود و هزار سال دیگر از خواب بیدار می‌شود و فرستادن این اطلاعات درواقع هشداری برای بشریت بوده و رسالت زندگانی دوستم است.

وقتی متوجه این موضوع شدم شروع به ساختن کردم، ساختن وسیله‌ای که فرد در حالت بیداری و در کثری از ساعت، زمانی طولانی را دور بزند و در زمان جا به جا کند. چندسال گذشت از تحقیقاتم گذشت و بالاخره موفق شدم، اول به فکرم افتاد که نظریه های انیشتین را به چالش بکشم اما بعد با خود فکر کردم بهتر است این وسیله با ارزش که درواقع یک یخچال زمان است راز برای من باقی بماند، بعد از سفر های زیادی در زمان و دیدن عجایب بسیار از آینده تصمیم گرفتم ماجراجویی هایم را به قلم بسپارم و برای شما خواننده های باستانی بنویسم 

همه‌ی این هارا گفتم تا کمی وقت در گیم استید بگذرد و جنون آنی‌ای که در طبقه‌ی بیمارستان این برج رخ داد بگذرد 

پیشاپیش متاسفم...

________ 

 

در شوک عظیمی فرو رفته بودند و کسی توانایی تکلم نداشت. انگار همه‌ی این ها کابوس بوده و این افراد از خوابی عمیق بیدار شدند. باورش سخت بود اما کسانی که تا ساعتی پیش کنارشان راه می رفتند حالا کنارشان خوابیده بودند. 

ویستا همیشه شعری را زمزمه می کرد، چه بود؟ 

عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو

خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو 

قرعه امروز به نام منو فردا دگریست 

میخورد تیر اجل بر پر و بال من و تو 

مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی 

گیرم این کل جهان باشد از آن من و تو 

 


 

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 3

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...