رفتن به مطلب

رمان منهدم | Gemma کاربر انجمن نودهشتیا


Gemma
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

نام اثر:   منهدم

نویسنده:   نگین حلاف

ژانر:  پلیسی، جنایی، علمی-تخیلی

خلاصه:   دکتر ادوارد در یکی از پروژه های ژنتیکی خود دستاورد بزرگی کسب می‌کند و گونه‌ای از انسان‌ را خلق می‌کند که تا حالا بشر رنگ آن را به چشم ندیده است. پسری با نیروهای فرا انسانی و رنگ چشم‌‌هایی عجیب که به هدف ایجاد گونه‌ی جدیدی از انسان‌های پیشرفته به وجود آمده است. همه چیز خوب پیش می‌رود تا زمانی که این پسر به دلیل استقلال و بلند پروایی خودش از سازمان پدرش فرار می‌کند و سازمان برای پیدا کردن او پلیسی  را برمی‌گزیند.

 

مقدمه:

«قسمتی از رمان»

به چشم‌های مشکی‌رنگش خیره شد و گفت:

- ببین، این‌جا دیگه آخر خطِ!

سیاوش سر به زیر انداخت. زهرخندی به حرف آرمین زد و گفت:

- انقدر حرف نزن! ما هنوز حتی اول خط هم نیستیم.

آرمین نگاهی پر ترحم به سیاوش انداخت و مردد گفت:

- یه چیزی بگم؟

سیاوش کمی از آب دهانش رو قورت داد و به سختی گفت:

- ممکنِ آخرین حرفت باشه، پس بگو!

آرمین نفس عمیقی کشید. خودش رو به سیاوش نزدیک‌تر کرد و گفت:

- خب معمولاً همه‌ی دخترها عاشق این‌اند که کلی خاطرخواه داشته باشن و پسرها برای به دست آوردنشون دست به هر کاری بزنن و دخترها حتی یه نیم‌نگاه هم بهشون نکنن. این اقلیت برای همه‌ی دخترها طبیعیِ. برای پسرها هم سِدق می‌کنه!

سیاوش دستش رو روی زخم بازش گذاشت. خون زیادی از دست داده بود و به سختی نفس می‌کشید. سرش رو به دیوار تکیه داد و با تعسر گفت:

- حالا می‌خوای چی بگی؟

- خب می‌خوام بگم منم این‌جوری بودم.‌ اما نه اون‌جوری که تو فکر کنی. من رو بخاطرِ جذابیت و مایه‌دار بودن و این چیزهای مسخره نمی‌خواستن. من یه اشتباه بودم. یه موجودی که هرگز نباید به وجود می‌اومد. از پدر و مادرم زاده نشدم. توی آزمایشگاه به دست چندتا موجود کثیف که عقم می‌گیره اسمشون رو بذارم انسان زاده شدم!

با چشم‌های بسته‌اش، لبخندی پر از درد زد و گفت:

- مگه تا الان برات بد بوده؟ تو که کلی مسیر پر راز و هیجان داری.

آرمین تلخندی زد و با آزردگی گفت:

- خب تو میگی هیجان اما من... خب، بذار ساده‌اش کنم.

سرش رو به سمت سیاوش برگردوند و گفت:

- من اسمش رو می‌ذارم بدبختی محض!

 

 صفحه نقد:

https://forum.98ia2.ir/topic/9826-معرفی-و-نقد-رمان-منهدم-gemma-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

((وابسته به تعطیلات نودهشتیا))

 

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید.

@ زری گل🌻 @ Aryana🌻

 

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 19
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 135
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                    فصل اول: ساعت اتاق بازجویی 

                                                                                  پارت اول

 

نگاه گذرایی به محیط اطرافش انداخت. یه اتاق و یه میز با دو صندلی، که روی یکی‌شون خودش نشسته بود و روی صندلی فلزی مقابلش نشونی از هیچ‌کس نبود. معمولاً توی چنین شرایطی یه راهی برای فرار پیدا می‌کرد. ولی،  تشنه‌ی ذره‌ای هیجان و خواهان نتیجه‌ی صبوریش بود.

در باز شد، بعد از یک ساعت و بیست و پنج  دقیقه و سی و چهار ثانیه متوالی بالاخره باز شد. توی دلش به حال خودش ریش‌خندی زد. تنها چیزی که توی زندگی بیشتر از همه آزرده‌اش می‌کرد، زمان بود. زمانی که از انتظار کشیدن براش، سخت متنفر بود.

شخصی که در رو باز کرده بود یه مرد قد بلند با موهای گندمی و حدود چهل و خورده‌ای سال سن بود،  که از دیدنش آن‌چنان هم دلشاد نبود.

مقابلش نشست و مثل طلبکارها به چشم‌های طلاییش زل زده بود. البته از نظر خودش حق داشت، چون اون مرد یک بازجو بود و اون یک متهم.

- خب اسمت چیه؟

گنگ نگاش کرد و گفت:

- نمی‌دونم اسم تو چیه؟

مرد اخم بزرگی کرد و گفت:

- سعی نکن از زیر جواب دادن در بری پسرجون. من مثل بقیه باهات مهربون نیستم.

پاهاش رو بی‌اختیار تکون می‌داد. معمولاً در همچین مواقعی با یک حرکت انتحاری سر بازجو رو محکم به میز می‌کوبید و حتی قبل از این‌که کسی متوجه‌ی بیهوشی اون بازجو بشه فرار می‌کرد و از دید همه غیب می‌شد. ولی همون‌طور که قبلاً گفتم، اون بدجوری تشنه‌ی تنوع بود.

مرد برگه‌های جلوش رو زیر و رو کرد و گفت:

- اثر انگشت نداری، چهره‌ات توی سیستم ثبت نشده. رنگ چشم‌های عجیبی داری و برای ما مثل یک سایه هستی، حالا خودت بگو...

خودش رو روی میز خم کرد و آروم گفت:

- تو دقیقاً کی هستی؟

خنده‌ی خاصی زد. از این‌که یه ملتی رو دست به سر کرده بود خوشحال و مسرور بود. با همون لبخند سری تکون داد. شونه‌‌ای بالا انداخت و گفت:

- رفقا صدام می‌کنن آرمین!

مرد خودش رو به روی صندلی برگردوند و گفت:

- پناهنده یا چیزی هستی؟! حتی اگه پناهنده بودی باید داخل سیستم اسمت ثبت می‌شد. نکنه به صورت قاچاق اومدی به نیویورک؟

- خب اگه بخوام باهات صادق باشم من خودمم نمی‌دونم دقیقا‌ً چی، یا کی هستم!

بی‌توجه به حرف آرمین چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- دوازده سپتامبر کجا بودی؟

آرمین با چهره‌ای متفکر گفت:

- رو تختم چیپس می‌خوردم!

مرد پوزخندی زد و گفت:

- کل روز رو چیپس می‌خوردی؟

نگاهش رو به ساعت جلوش قفل کرد. کمی مکث کرد و بی‌تفاوت به حرف قبلش گفت:

- من چیپس دوست دارم!

باز اخم مرد پر رنگ‌تر شد. جوری به متهمش نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست از توی چشم‌هاش هر حرفی که به حقیقت شبیه باشه رو بیرون بکشه و توی اون پرونده‌ی چند برگه‌اش با تحکم ثبت کنه. ولی حیف که با این سوال‌ها و نگاه ها، فقط داره خودش رو خسته می‌کنه!

نفس عمیقی کشید و به برگه‌هاش نگاهی انداخت و آرمین باز به ساعت مقابلش خیره شد. صدای تیک تاکش به شدت داشت عصبیش می‌کرد و اون در کنترل خشمش هیچ‌وقت موفق نبود. خشمش به قدری بود که دوست داشت همین الان بلند شه و با یه حرکت خوردش کنه. چرا نمی‌کنه؟ خب شاید چون دست‌هاش با دستبند، به پشت صندلی قفل شده و خودش توی یک اتاق عاری از هیچ چیز، مثل یک زندانی گیر افتاده.

با یک نفس عمیق خشمش رو کنترل کرد و برای تضعیف روحیه‌اش با یک لبخند ساختگی گفت:

- معمولاً توی فیلم‌ها اتاق بازجویی یه چراغ سفید داره که بالاسرِ آدم هی تکون می‌خوره! از این چراغ‌ها ندارین؟! می‌خوام حس کنم آنجلینا جولیم.

به کف اتاق نگاه کرد و گفت:

- البته از لحاظ فیزیکی و تئوری نمی‌تونم آنجلینا جولی باشم‌. ولی خب، گمونم برد پیت گزینه‌ی مناسبی باشه!

نگاهش رو به اون مرد بازجو سوق داد و با لبخند گفت:

- تو این‌طوری فکر نمی‌کنی؟

با همون چشم‌های شکاکش بهش چشم دوخت. آرمین باز به عامل به هم ریختگی افکارش نگاه کرد. مرد رد نگاه آرمین رو دنبال کرد و به همون ساعت رسید. یه پوزخند زشت رو لب‌هاش شکل بست و با تمسخر گفت:

- ما این‌جا از چراغ که نه، بلکه از ساعت استفاده می‌کنیم تا ثانیه‌های محکومیتت رو قشنگ و با دقت بشمری!

اخمی کرد. هی می‌خواست به خودش انرژی مثبت بده و با خوشمزگی حرف‌هاش، حال خودش رو بهتر کنه اما این‌طور که اون فکر می‌کرد و پیدا بود این مرد از خودش بدخلق‌تره. مرد دوباره به آرمین نگاه کرد و گفت:

- نتیجه‌ی آزمایشاتت اومده. مشکل کنترل خشم داری، درسته؟

آرمین سری تکون داد و با ذوق گفت:

- درمان شدم. البته، دکتر این رو می‌گه ولی خودم چنین فکری نمی‌کنم!

مرد پرسشگرانه گفت:

- خب چرا الان این رو با ذوق گفتی؟

آرمین سرش رو به سمت راست کج کرد و همراه با یک لبخند موذیانه روی لب‌هاش گفت:

- آخه دوست دارم همین الان انقدر لپت رو بکشم که از صورتت کنده بشه و کل اتاق پرِ خون بشه!

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                     پارت دوم

 

مرد کمی ترسیده نگاهش کرد و یقه‌اش رو با یه دست کمی جابه‌جا کرد. آرمین با صدایی که چاشنی تعجب داشت با خنده گفت:

- اِه جناب بازجو، شما و ترس؟

بازجو بزاقش رو قورت داد و با لحنی عادی و معمولی گفت:

- نترسیدم، فقط یکم گرمم شده.

ناگهان لبخند از صورت آرمین پاک شد و با جدیت گفت:

- دوست داری با سردی نگاهم از گرمات کم کنم؟

مرد کمی متعجب به اون خیره شد اما سریعاً بعد از کسری از ثانیه نگاهش رو ازش گرفت و روی کاغذ تند یه چیزی نوشت. سرش رو بالا آورد و با چهره‌‌ای ترسناک و برحق گفت:

- جناب آرمین، شما توی دوربین مداربسته‌ی مکانی پیدا شدید که شب دوازده سپتامبر دوزاده تا کشته به جا گذاشت.

لبخندی زد و گفت:

- اِه، چه رُند!

با چشمای گرد شده نگاهش کرد و گفت:

- چی؟

آرمین سرش رو پایین آورد و معمولی گفت:

- هیچی، گفتم چه رُند؛ آخه تاریخ ماهش با تعداد مرگ‌هاش یکیه!

خودکارش رو از روی میز برداشت و با یه ژست خاص اون رو میون انگشت‌هاش جابه‌جا کرد. با چشم‌هاش روی صورت آرمین بیشتر دقت و تمرکز کرد؛ به طوری که انگار سعی داشت با چشم‌هاش تک-تک اجزای صورتش رو مورد بررسی و اسکن قرار بده تا به نحوی موفق بشه هویتش رو، به این شکل ردیابی کنه.

لبخند مسخره‌ای زد و آروم گفت:

- اصلاً می‌دونی این یعنی چی؟ یعنی تو متهم شدی به قتل دوازده تا دختر و پسر جوون...

آرمین لبخند خود مرد رو بهش تحویل داد و گفت:

- چه‌جوری انقدر مطمئنید که من یه قاتلم؟

مرد که انگار منتظر چنین حرفی از جانب آرمین بود سریع انگشت‌های دست‌هاش رو روی میز قفل کرد و گفت:

- چون تو بعد از اون شب کاملا‌ً گم و گور شدی و طی یه اتفاق عجیب فهمیدیم که فیلم‌های دوربین مداربسته‌ پاک شده و از دوربین‌های خیابون استفاده کردیم و بعد از یه هفته تو رو داخل یه محله‌ی دور افتاده پیدا کردیم که به طرز مسخره‌ای تغییر قیافه داده بودی!

به لحنش چاشنی تفاخر اضافه کرد و گفت:

- بازم بگم کوچولو؟

آرمین اخمی کردم و سر به زیر انداخت. مرد نیشخندی زد و برگه ها و پرونده‌اش رو جمع و جور کرد. اون‌ها رو از روی میز نقره‌ای رنگ برداشت و رو به آرمین گفت:

- نیازی به بازجویی نیست، تو همین الان هم تکلیفت توی دادگاه مشخصه!

 و با گفتن این حرف به همراه پرونده‌ و برگه‌ها، از اتاق خارج شد. بعد از رفتن اون مرد، پسری با لباس سربازی وارد اتاق شد و با کلید دستبندش رو از پشت صندلی باز کرد. آرمین نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:

- خیلی خب حوصله‌ام سر رفت. برم یکم هوا بخورم و هیچ‌وقت برنگردم!

دست دستبند زده‌اش رو بلند کرد و با مشت به صورت اون سرباز کوبید. سرباز از درد فریادی کشید. کلیدی که توی دست‌هاش بود رو رها کرد و دستش رو به روی بینی خونیش گذاشت. آرمین فرصت رو غنیمت شمرد و کلید رو از روی زمین برداشت و دستبند خودش رو به طور کامل باز کرد.

 بقیه مامورها صدای فریاد سرباز رو شنیدن و به سمت در هجوم آوردن که بدون وقت تلفی همشون رو کنار زد. روی میز کنارش پا گذاشت و روی میزها می‌دوید.

روی زمین پرید و همین‌طور به دویدن ادامه می‌داد و خودش رو به در بازداشتگاه نزدیک می‌کرد. در حال دویدن سرش رو برگردوند و دید افسرهای زیادی پشت سرش در حال تعقیب و گریزم‌اند.

ناگهان بی حوصله ایستاد و گفت:

- اَههه، چه وضعیت داغونیه!

ساعد دست ماموری که در دو متری اون قرار داشت رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید. روی نقطه‌ی بیهوشیش که روی گردنش قرار داست محکم ضربه زد و به راحتی اون مرد بیهوش به روی زمین افتاد. تفنگش رو از دستش گرفت و با احتیاط توی جیبش گذاشت. تنش رو بلند کرد و از شیشه به بیرون پرتش کرد و از همون شیشه شکسته شده به بیرون پرید. در حال دویدن به بالای سرش خیره شد. لبخندی زد و گفت:

- وای خیلی وقت بود خورشید رو ندیده بودم. خورشید جونم سلام!

- ایست، وگرنه شلیک می‌کنم!

کم‌کم دیگه داشت صدای گلوله از پشت سرش می‌اومد.

- آخه مردِ حسابی تو که همین الان هم شلیک کردی! روی اون شلیک کردنت هم بِرَم. منی که توی چهارسالگی تفنگ داده بودن دستم باز از تو بهتر شلیک می‌کردم. نگاه کی‌ها مامور قانون میشن. خدایا نگاه!

کلاه هودیش رو روی سرش انداخت. از شلوغی پیاده‌روهای نیویورک استفاده کرد و خودش رو قاطی جمعیت کرد. به پشت سرش نگاه کرد. مامورها با اخم توی جمعیت دنبالش می‌گشتن. شونه‌ی بعضی‌ها رو می‌کشیدن و فکر می‌کردن اون‌ها آرمین باشند!
اون هم زیرلب با خودش می‌گفت:

- خوبه آرمین، همین‌جوری ادامه بده.

ناگهان به سینه مردی برخورد کرد و تمام برگه‌هی اون مرد به روی زمین افتاد. کمی خم شدم و متعذر گفت:

- من واقعاً متاسفم.

مرد اول یه نگاه به برگه‌ها کرد و بعد یه نگاه به صورتش انداخت و ناگهان با تمام حرصش داد زد:

- میگی ببخشید پسره‌ی بی‌حواس؟ نگاه چی‌کار کردی با ورقه های نازنین شرکتم!

آرمین اخمی کرد و با جدیت گفت:

- ببین تند نرو، من عذرخواهی کردم.

در کسری از ثانیه مرد، یقه‌‌ی آرمین رو گرفت. اون رو به سمت خودش کشید و توی گوشش فریاد زد:

- عذرخواهی تو به چه دردم می‌خوره؟

آرمین کلافه گفت:

- ای بابا، این چه‌قدر زبون نفهمه!

داد و فریادهاش باعث ازدحام جمعیت شد و دورشون رو کلی آدم گرفت. مامورها متوجه‌ی اون‌ها شدن و سریع به سمتشوک دویدن.

آرمین با نفرت به مرد خیره شد و با لبخند گفت:

- هی آقا پسرِ، گفتم متاسفم نه؟

متعجب نگاش کرد و سرش رو آروم به معنی آره تکون داد. آرمین کمی با لبخند نگاش کرد و بعد لگد محکمی به وسط پاش کوبید. مرد آخ بلندی گفت و قرمز شده به روی زمین افتاد‌. وسط پاش رو گرفته بود و ناله می‌کرد. آرمین کمرش رو خم کردم و مقابلش با تفکر گفت:

- اوممم، راستش رو بخوای الان دیگه متاسف نیستم!

این رو گفت و جمعیتی که دورشون بود رو پس زد. مامورها تنها دو قدم باهاش فاصله داشتن که سریع توی خیابون شروع به دویدن کرد. آرمین همین‌طور ازشون دورتر می‌شد مامورها همین‌طور نزدیکتر می‌شدن. به پشت سرش باز نگاهی انداخت که ناگهان به شیء بزرگی اصابت کرد و درد بدی توی پهلوی راست و پای چپش پیچید.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 17
  • هاها 3
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

سرش رو بلند کرد و دید راننده‌ی ماشین، هراسون بهش زل زده. اخم غلیظی کرد و فریاد کشید:

- احمق، زدی به من!

با عصبانیت روی ماشینش تفی انداخت و از کنارش با دوو رد شد. با دست راستش پهلوی راستش رو گرفته بود، پای چپش انگار داشت دو نصف می‌شد. با درد و نفس- نفس گفت:

- فکر کنم چندتا از استخونام شکسته. اَه، لعنت بهت.

به یک کوچه‌ی بن‌بست رسید. کمی از مامورها جلو افتاده بود برای همین خوشبختانه پشت سرش نبودن. پای سالمش رو به همراه پای آسیب‌دیده‌اش، روی یک سطل زباله‌ی بزرگ و طوسی رنگ گذاشت و از دیوار بالا رفت. از پنجره‌ی بزرگِ یه خونه که باز بود به داخل اومد و پنجره رو محکم بست و پرده‌های یاسی رنگ رو کشید.

به محض برگردوندن سرش دید که یه پسر و یه دختر روی تختِ چوبی و یاسی رنگ نشسته‌ان و دارن باتعجب نگاش می‌کنن. لبخند شیطانی زد و سریع دو دستش رو بالا گرفت و گفت:

- ببخشید، فکر کنم بدموقع مزاحم شدم!

غیرمنتظره تفنگِ مشکی و با ابهتش رو از جیبش بیرون آورد و ماشه‌اش رو کشید و سر دخترِ رو هدف گرفت و آروم گفت:

- شب‌خوش عزیزکم!

تیر دقیقاً به وسط سر دختر برخورد کرد و با چشم‌های باز به اون دنیا رفت. خون دیوار سفید رنگی که نزدیک تخت بود رو قرمز کرد و نگاه ناباور پسر بر روی دختری که روش افتاده بود، موند. آرمین تفنگش رو روی سر پسرِ هدف گرفت که پسرِ فریادی کشید و خواست اون دختر رو از روی خودش بلند کنه که برای بار دوم صدای گلوله از تفنگ آرمین بلند شد.

به گلوله‌های تفنگش نگاهی انداخت. تنها دو تیر دیگه داشت. تیرهای تفنگش رو مرتب کرد و خیره به تن خونی جفتشون گفت:

- شما شانس آوردین. حداقل کنارِ هم مردید.

به سمت درِ قهوه‌ای سوخته اتاق قدم برداشت و با لبخند گفت:

- امیدوارم توی بهشت، روزهای بیشتری در کنارِ هم باشید.

مکث کوتاهی کرد، با شک سرش رو برگردوند و چند ثانیه نگاهشون کرد، سری تکون داد و همین‌طور که به راهش ادامه می‌داد با خنده گفت:

- شاید هم تو جهنم!

از اتاقشون بیرون اومد و وارد پذیرایی شد و نگاهی به خونه انداخت. سوت بلندی کشید و گفت:

- چه خونه‌ی توپی!

دیوارهاش فانتزی آجرکاری شده بود و دکوراسیونش حالت کلاسیک داشت. یه پیانوی مشکی اون گوشه‌ی اتاق و کنار پنجره قرار داشت و یه آشپزخونه‌ی بزرگ داشت که از داخل پذیرایی هم مشخص بود. یه دست مبل راحتی مشکی و یه تلفن، همراه با یه کیف پول روی میزِ وسط بود.

کیف پول و تلفن رو از روی میز براشت. در کیف رو باز کرد، یه دویست دلاری و چند کارت اعتباری داخلش بود. به اسمی که روی کارت‌ها بود خیره شد. «استیو استوری» سری تکون داد و پول‌ها رو از کیف پول جدا کرد.

حموم خونه‌شون رو به سختی پیدا کرد. خودش رو که داخل حموم انداخت سریع لباس‌هاش رو درآورد و دوش گرم حموم رو باز کرد. کاشی های آبی و سفید فضای حموم و جالب کرده بودن. دیگه پهلو و پاش درد نمی‌کرد. از ویژگی های ماورایی خوبش بود. اگه آسیب می‌دید فوری ترمیم می‌شد. شاید زخم‌ها و شکستگی‌های اعضای بدنش فوری خوب می‌شدن ولی زخم‌های قلب شکسته‌اش چی؟ اون‌ها دیگه چه‌جوری می‌خواستن خوب بشن؟

این جمله رو داخل یه پوستر، توی اتاق دکتر هری خونده بود. روی دیوار چسبیده شده بود و درست مقابل تخت سفیدش قرار داشت. دکتر هری هِی بهش می‌گفت داخل اتاقش بی اجازه نره و این گوش آرمین بود که همیشه ناشنوا بود.

بعد از یه حمومِ خوب، که حالش و تا حدودی جا آورده بود به اتاق رفت و از داخل کمدِ قهوه‌ای رنگ چندتا لباس خوب پیدا کرد. یه شلوار مشکلی اسلش با یه پیراهنی که ست همون شلوار بود. شلوارش رو پاش کرد و تا می‌خواست پیراهن رو به تن کنه شخصی به روی در کوبید. شخصی که با تن صدای نگرانی می‌گفت:

- استیو، من مایکل، همسایه‌‌ی خونه جلویی‌تونم. من و همسرم صدای گلوله شنیدیم، ببینم تو روبه‌راهی؟

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                 پارت چهارم

 

پیراهن رو سریع‌تر تنش کرد و زیرلب با تکرار گفت:

- لعنتی، لعنتی، لعنتی!

کیف و تلفن رو از روی میز برداشت. در پنجره رو باز کرد. نگاهی به خونه انداخت و بعد سریعاً از پنجره بیرون پرید. تلفن و کیف پول رو درون جیبش کرد و قدم‌های تندتری به سمت جلو برداشت.

***

«مرکز فرماندهی - پایگاه اندونزی»

سرش رو به سمت در چرخوند و همچنان منتظر اجازه‌ی ورود بود. از این‌که برای انجام کاری بخواد خواهان اجازه بشه سخت متنفر بود. از ایران تا به این‌جا کلی مسیر سخت گذرونده بود. تجربه‌های تلخی رو رغم زده بود‌. به اندازه‌ای انتظار رو سپری کرده بود که تموم شدنش رو، حق خودش می‌دونست.

پس از صدها ثانیه انتظار، بالاخره منشی اجازه‌ی ورود رو داد. پوزخند به لب و بدون در زدن وارد اتاق شد. به اندازه ی کافی صبر کرده بود! اون‌وقت در هم می‌زد. دیگه چی؟ طرز فکر خودش بود و از بیان طرز فکرش، هیچ‌گاه پیشمون نمی‌شد!

به هر چی که بود و هر چی که طرز فکرش بود افتخار می‌کرد و این اعتماد به نفس بالا، اون رو به این‌جا رسونده بود. چشمش به جاناتان افتاد که درحال به هم زدن چایی پر رنگش بود و او هم پوزخند به لب به اون خیره شده بود. شکم بزرگش رو کمی به داخل کشید و با اقتدار گفت:

- می‌بینم آقا راستین ما پیشرفت کرده!

اخم پر رنگی کرد.  براش خوش‌آیند نبود، نه لحن حرف زدنش و نه حرف پر از تمسخرش. به خودش قول داد بعد از بیرون رفتن از این اتاق، اون رو هم به لیست اشخاص تنفرانگیزش اضافه کنه. شاید عکسش رو هم درون کلکسیونش اضافه کنه، کی می‌دونه؟ آروم اما با لحنی پر از تحکم گفت:

- کارِت باهام چیه؟

جاناتان پوزخند رو از لب‌هاش جمع کرد و با اخم گفت:

- نزدیک دو هفته‌ست هشتصد و پنجاه و شیش فرار کرده!

اخم هاش رو بیشتر تو هم کشید پرسشگرانه گفت:

- هشتصد و پنجاه و شیش؟

جاناتان آهی کشید. کمی از چای رو نوشید و به روی میز گذاشت. عکسی رو از کشوی پایینِ میز چوبی سفیدش، به بیرون آورد و به روی میز گذاشت. با اشاره به عکس گفت:

- آره، هشتصد و پنجاه و شیش، نتیجه‌ی یکی از پروژه های ژنتیکی دکتر ادوارده.

راستین با تدقیق به عکس خیره شد و با اخم‌های توهمش گفت:

- همون به وجود آوردن انسان‌هایی با نیروهای ماورالطبیعی؟!

جاناتان سری تکون داد و گفت:

- آره، اولش همه چی خوب بود. دستورات رو خوب اجرا می‌کرد و باهوشیش هوش از سر همه برده بود! دکتر ادوارد که بعد از مدت ها شکست بالاخره به آرزوی خودش رسیده بود، اون رو مثل پسر خودش می‌دونست اما، انگار برای خوب انجام دادن کارش خیلی زیاده روی کرده بود!

- زیاده روی؟

جاناتان خودش رو کمی به جلو کشید و گفت:

- آره، موجودی که ساخته بود زیادی خوب بود! در هر زمینه‌ای توانایی های بالای خودش رو نشون می‌داد و قشنگ متوجه می‌شدی که این پسر یک انسان طبیعی نیست! توی همه چیز حرف اول رو می‌زد. معادلات پیچیده‌ی ریاضی، ورزش های رزمی، زمین‌شناسی، فیزیک، شطرنج، زیست‌شناسی، حتی انقدر ذهن بازی داشت که می‌تونست مغزت رو بخونه! اما دکتر ادوارد نمی‌دونست که همچین گام بزرگی برای دنیای بشریت زیادی زوده!

راستین بی حس گفت:

- خب ماموریت من چیه؟

جاناتان با خونسردی گفت:

- می‌دونم تازه به سازمان اومدی شاید گرفتن این مانوریت کمی برات سخت باشه. می‌دونم توی کشور خودت درجه‌ات رو ازت به دلایل مشخصی گرفتن. اما...

با انگشت اشاره‌اش به روی عکس آروم چندین باز ضربه زد و گفت:

- این پسر برای ما خیلی مهمه و باید بدونی ول چرخیدنش وسط دنیای آدما اصلاً و ابداً جایز نیست. اون خیلی خطرناکه راستین. خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو کنی! البته این ماموریت توسط یکی از جاسوس های سازمان لو رفته و حالا سازمان ها و باندهای قدرتمند دیگه حتی مافیا دنبال این پسرن. خوشبختانه هنوز FBI از وجود این پسر خبر نداره. ولی تو باید کاری کنی که زودتر از همه پیداش کنی. ماموریت تو اینه، تو باید اون پسر رو زودتر از همه به چنگ بیاری!

 

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 18
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

***

با لذت قاشق بستنی رو توی دهنش گذاشت و با ذوق گفت:

- وای خدا، این لعنتی خوشمزه‌ترین خوشمزه‌ی دنیاست، عاشقشم!

آدم‌هایی که از کنارش رد می‌شدن با تعجب نگاش می‌کردن، اما اون فقط غرق مزه‌ی بستنی توی دستش بود. بستنی رو به سمت خانومِ چهل و هفت ساله و شیکی که کنارش نشسته بود گرفت و با لبخند گفت:

- خانم، اسم این‌ چیه؟

زن، با زدن لبخندی دلگرم کننده لب‌های ظریف و صورتی رنگش رو کش آورد و گفت:

- بستنی توت‌فرنگی.

و بعد تک‌خنده‌ای کرد و با ابروهایی بالا پریده گفت:

- مگه تا حالا نخوردی؟

آرمین دوباره قاشق رو درون بستنی کرد و با خنده گفت:

- نه تا حالا نخوردم.

زن چینی به بینی خوش فرمش داد و همچنان ادامه داد:

- مگه از چه جایی اومدی که توش بستنی نبوده؟

آرمین با دهنی پر و بالبخند گفت:

- جهنم!

زن متحیر به اون خیره شد که آرمین خیره به بستنیش گفت:

- البته اسم اصلیش این نیست ولی این اسمه بهش میاد!

زن سری تکون داد و با عجله از جاش بلند شد. آرمین متعجب به مسیر رفتن اون چشم دوخت که ناگهان صدایی لرزون که حاصل سن بالایی که داشت بود گفت:

- هی آقای محترم؟

سرش رو بلند کرد و پیرمرد سرحالی رو دید که بستنی رو ازش خریده بود. سرش رو تکون داد و سوالی گفت:

- بله، مشکل؟

- میشه دو دلار و نود و نه سنت.

آرمین خیره نگاش کرد و گفت:

- مگه بهت پولش رو ندادم؟

مرد اخم ظریفی کرد و دست به سینه گفت:

- نه خیر.

آرمین شاکی‌شده اخمی کرد و گفت:

- مرد حسابی خودم کلی پول خُرد کردم تو جیبت!

- الان که جیبم خالیه!

آمین طلبکار شده گفت:

- چی میگی؟ متوجه هستی الان داری پول زور می‌گیری؟

پیرمرد ابروهای پرپشت و سفیدش رو تو هم کشید و با صدای بلندی گفت:

- فکر کردی من نفهمم؟! پولت رو به ثانیه نکشیده از روی میز برداشتی فکر کردی نفهمیدم؟

آرمین نفس عمیقی از روی حرص کشید و بلند شد. مرد دست راستش رو به روی شونه‌ی چپ آرمین گذاشت و گفت:

- پول خودت رو می‌دزدی؟

به شونه‌اش فشار به شدت زیادی رو وارد کرد که ناگهان مغز آرمین فرمان هر طوز عکس‌العملی رو صادر می‌کرد اما قبلش، آروم و با درد گفت:

- نکن.

مرد عصبی پوفی کشید و‌ بعد گفت:

- چی رو نکنم؟

ناگهان آرمین فریاد زد:

- عصبیم نکن!

مرد که عصبانیتش و از یاد برده بود با تعجب نگاش کرد که آرمین بی‌اختیار زانوی پاش رو بلند کرد و محکم به شکم اون کوبید. مرد ناله‌ی بلندی کشید و شکمش رو با دو دستش گرفت. آدم هایی که داخل پیاده رو بودن با ترس و وحشت به آرمین خیره شده بودن. آرمین موقعیتش رو بررسی کرد و با دوو از مکان خارج شد.

***

وارد ون مشکی‌رنگ شد و بی حس به اعضای تیم جدیدش نگاهی انداخت.‌ آهی کشید. با لحنی پر از کلافگی به فارسی گفت:

- باز تیمی شد کاره من!

پسری با دیدن اون از جا بلند شد و بلند سلام کرد. با حرکت اون، بقیه هم از جا بلند شدند و به احترامش سلام دادند. نفس عمیقی کشید و در ون رو بست. روی جایی که براش از قبل آماده شد بود نشست و گفت:

- خودتون رو معرفی کنید!

همون پسر با صدای رسایی گفت:

- من هیرو ساشامی از ژاپن مسئول بخش دوربین‌های عمومی هستم.

ساشامی پسری با چشم‌های ریز و پوستی به حالت گندم‌گون بود. عینکی به روی چشم‌هاش بود و موهای پرپشت مشکی داشت. اندامی لاغر داشت و چهره‌ای کمی جدی داشت اما راستین با اخم و با شک و شبه گفت:

- بخش دروبین‌های عمومی دیگه چه کوفتیه؟

ساشامی سرش رو به زیر انداخت و مردد گفت:

- من به تمام دوربین‌های نیویورک دسترسی دارم.

راستین دستش رو تکیه‌گاه کرد و چونه‌اش رو به روی اون گذاشت‌. به شخص دیگری با بی‌حوصلگی نگاه کرد و گفت:

- خب، تو چی‌کار می‌کنی؟

- قربان من الکس از آلمان مسئول سلاح های گرم و سرد هستم.

الکس موهایی زرد و چشم‌هایی به رنگ سبز روشن داشت. لاغر بود و موهای بلندی داشت که اون‌ها رو از پشت به شکل گوجه‌ای بسته بود‌. دارای اندامی ورزیده بود و سلاح بزرگی به دست داشت. راستین سری تکون داد و با اشاره به شخص بعد گفت:

- خوبه، اون‌وقت تو چی؟

اون پسر با تعجب به خودش اشاره‌ای کرد و گفت:

- با منید قربان؟

راستین حرفش رو به تمسخر گرفت و گفت:

- نه پس با دیوارم!

پسر بزاقش رو قورت داد. دستش رو پایین انداخت و سرش رو صاف کرد و گفت:

- من کیم اویونگ از کره مسئول ردیابی هستم!

راستین چونه‌اش رو رها کرد و با تعجب گفت:

- ردیابی؟

- بله!

راستین سری تکون داد و با جدیت کلامش گفت:

- پس تو مهم‌ترین وظیفه رو داری!

- میشه این رو گفت‌.

راستین نگاهی به کامپیوترهای آخر ون انداخت و با اشاره‌ای به اون‌ها رو به اویونگ گفت:

- خب، الان می‌تونی اون هشتصد و پنجاه و شیش رو ردیابی کنی؟

- این وظیفه‌ی من در اینجاست قربان!

- خب پس انجامش بده چرا داری منو نگاه می‌کنی؟

اویونگ نگاهی به کامپیوترها انداخت و بفد با لبخندی رو به راستین گفت:

- قبلاً انجام شده قربان.

- خب نتیجه‌اش چیه؟

- هشتصد و پنجاه و شیش در پارک مرکزی نیویورک حضور داره.

راستین سری تکون داد و پرسشگرانه گفت:

- بهش GPS وصله؟

اویونگ سری به معنای نه تکون داد و گفت:

- این خبر از یکی از اهالی اونجا بهمون رسیده.

- یعنی هوز اون‌جاست؟

اویونگ شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- به احتمال زیاد باشه!

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 15
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                    پارت ششم

 

***

 

ساعت یک و پنج دقیقه‌ی نیمه شب بود. آسمون ابری بود و به مقدار کم بارون می‌بارید. شاید منظور از مقدار کم، فقط یه قطره در ثانیه بود. آرمین روی یه نیمکت چوبی قهوه‌ای نشسته بود و سر به زیر انداخته بود. از این‌که نتونست به اندازه‌ی کافی از بستنیش لذت ببره بدجوری ناراحت و خشمگین بود.

نمی‌خواست اون دویست دلار رو به زودی زود، خرج کنه؛ حتی نمی‌خواست از دو دلارش هم بگذره. خودش هم می‌دونست که احتمال زنده موندنش در این شرایط از صد درصد فقط دو درصده!

می‌دونست سازمان داره دنبالش می‌گرده. می‌دونست پلیس نیویورک در حال پیدا کردنشه‌؛ برای همین توی پارک مرکزی مونده. یا پلیس زودتر از راه می‌رسه یا سازمان، براش فرقی نداره، اون فقط دنبال طعمه‌ی خودشه!

ناگهان تیری درست از کنار گوشش رد شد. ماتش زده بود و با چشم‌هایی گرد شده خیره به جلو بود. گوشش کمی سوت می‌کشید و هضم تمام این اتفاق در ثانیه براش غیرممکن بود.

- پیداش کردیم! هشتصد و پنجاه و شیش این‌جاست!

با تعجب به صاحب صدا نگاه کرد. سریع از جا برخاست اما این‌طور که معلوم بود مهمون‌هاش اون‌هایی که باید نبودن، زیرلب گفت:

- اینا دیگه کین؟

به سمت چپ قدم برداشت و خواست از اون‌جا راه گریزش رو پیدا کنه که ناگهان چندین مرد با اسلحه سد راهش شدن. به سمت راستش نگاه کرد و باز هم در اون سمت راهی واسه فرار نبود. جلوش رو گرفته بودن، پشت سرش رو هم گرفته بودن، رسماً محاصره‌اش کرده بودن.

هر دو دستش رو به حالت تسلیم بالا گرفت. افکارش رو روی هم گذاشت و مشغول چیدن نقشه‌هایی در ذهنش شد. نقشه‌هایی که شاید موثر واقع شن و شاید زیان‌بار!

- ببین کی شده ماموریت امشب من!

با تعجب به صاحب صدا نگاه کرد.

یک مرد چهارشونه با چشم‌های بادومی و صورتی سفید. یک کت و شلوار یک دست مشکی و موهای صاف حالت‌دار. توی دستش یک تفنگ کلت ام نوزده یازده رونینگ بود و یه لبخند مسخره‌ای که روی لب هاش قرار داشت و حالت نگاهش، حس بدی به آرمین دست می‌داد. آرمین مثل خودش لبخند مسخره‌ای رو لب‌هاش نشوند و طعنه‌آمیز گفت:

- چه سعادت بزرگی نصیبت شده!

با چشم‌های ریز شده گفت:

- منظور؟

- کمتر کسی جرعت پیدا کردن منو داره!

خودش رو بیشتر به آرمین نزدیک کرد. اعضای صورت آرمین رو وارسی کرد و لبخندش داشت نشونی از کمرنگی می‌گرفت. سری تکون داد و با لبخند پهنی گفت:

- خب پس، یه خبر مهم دارم برات!

- چه خبری؟

تفنگ توی دستش رو کمی جابه‌جا کرد و خیره به اون گفت:

- راستش، مافیای کره خیلی دوست داره!

آرمین یکه‌خورده تنها بهش خیره شد. منتظر سازمان بود، نه مافیا. منتظر پلیس بود، نه مافیا. منتظر هر چیزی بود. اِلا مافیا! می‌دونست مافیا قطعاً قصدش کمک به اون نیست. با خودش می‌گفت: نکنه می‌خوان مصادره‌ام کنن؟ نکنه، نکنه می‌خوان از قدرتم سوء‌استفاده کنن؟ نکنه می‌خوان یه نوع اسلحه‌ام کنن؟!

براش این قضیه بدجور پیچیده بود، مثل یک معمایی می‌موند که بوی تازگی می‌داد و خب اون، از قرار معلوم عاشق پیدا کردن جواب معماهای پیچیده‌ بود!

لبخند از چهره‌ی اون مرد پاک شد و جاش رو به چهره‌ی مخوف و گنگ داد. سرش رو به حالت سوالی تکون داد و گفت:

- نمی‌ترسی؟

آرمین قیافه‌اش رو متعجب کرد و گفت:

- از چی باید بترسم؟

مرد دست آزادش رو درون جیبش کرد. با دستی که درونش اسلحه بود به ازدحام دورشون اشاره‌ای کرد و با حالت ترسناکی گفت:

- از ما!

آرمین ناگهان تک خنده‌ای کرد و گفت:

- من از آدم‌های شیک و پیکِ کت و شلواری با کلت‌های پلاستیکی نمی‌ترسم.

چشم‌هاش رو ریز کرد و محکم گفت:

- در واقع من، خودِ ترسم!

همزمان با گفتن این حرف، تمام اون افراد متحیر به اون خیره شدند. آرمین خواست حرکتی کنه که سردی شی‌‌ء ای رو روی شقیقه‌اش احساس کرد.

- یه قدم جلو بیای این پسره رو کشتم!

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 15
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                 پارت هفتم

 

صدا دقیقاً پشت سرش بود و با خودش می‌گفت تا حالا سابقه نداشته که حضور کسی رو در پشت سرش احساس نکنه. از اسلحه نترسیده بود، از ضعیف شدن قدرت‌هاش ترسیده بود. لبخند مضحکی که روی لب‌های مرد بود ناگهان به شدت کش اومد و با لحنی سوالی‌گفت:

- شما کی باشید؟

صدای اون پسر از پشت گوش آرمین بلند شد:

- مامورِ صاحب این عالی‌جناب!

- نه بابا! ایشون صاحب هم داره؟

- نه تنها صاحب، بلکه یه خدای خصوصی هم داره!

مرد چشم‌هاش رو ریز کرد و پرسشگرانه گفت:

- خدا و صاحبش تویی؟

- در واقع من نیستم ولی اگه من نباشم مطمئنن تو هم نیستی!

مرد نچی کرد و گفت:

- نمیشه آقا خوشگله، من زودتر پیداش کردم!

راستین به افراد گلوله به دست دورشون نگاه کوتاهی انداخت و رو به اون مرد گفت:

- حیف شد، می‌خواستم بدون خونریزی این قضیه رو جمعش کنم!

اسلحه رو از شقیقه‌‌ی آرمین برداشت و محکم دستش رو کشید. با دردی که در مچ آرمین پیچید، آرمین فریاد بلندی از درد کشید و معترضانه گفت:

- روانی، دستم رو از جا کندی!

راستین بیشتر آرمین رو همراه خودش کشید و سرعت دویدنش رو بیشتر کرد و خطاب به آرمین با فریاد گفت:

- فعلاً تا می‌تونی فقط بدو.

صدای تیراندازی از پشت شنیده می‌شد و آرمین غافل و ناخبر از هویت این غریبه و مکانی که قراره به زودی بره! ولی یه اشکالی وجود داشت، آرمین از مافیا بدش میاد ولی، از غریبه‌ها که خوشش میاد. آره از آدمای جدید، خوشش میاد!

آرمین غرق در افکارش خودش بود که ناگهان پاش به سنگی برخورد کرد و به روی زمین و دردی بدی در ناحیه زانو بهش غلبه کرد. با درد و ناله گفت:

- وای، داغون شدم.

راستین راهی که دویده بود رو برگشت و با شتاب اومد به سمت آرمین اومد و باعجله گفت:

- وقت نداریم، بلند شو.

زیربغل اون رو گرفت و بلندش کرد. همزمان اون رو به سمت ونی که از ناکجاآباد اومده بود برد و سوار کرد. آرمین خواست در ماشین رو ببنده که شونه‌اش تیر بدی کشید. به جای دردش نگاه کرد. لباس سفید پشت هودی مشکیش به رنگ قرمز شده بود و بوی خون تو بینیش می‌پیچید. دستی به زخمش کشید و عاصی‌شده با تُنی بلند گفت:

- لعنتی، تیر خوردم!

راستین کمربند خودش رو با شتاب بست و با فریاد گفت:

- الکس! زودتر برو، برو.

الکس دنده رو عوض کرد و با کمی لکنت گفت:

- با... باشه!

و ماشین با سرعت به راه افتاده و آرمینی که کمی خم شده بود به صندلی ماشین چسبید. باترسی پنهان، به پنجره‌های چپ و راست نگاه می‌کرد و فهمید کلی ماشین مشکی همگام باهاشون در حال حرکت هستن و یقین داشت تا الان کلی جای تیر روی ون مشکی این پسر، باقی‌مونده.

- الکس بپیچ تو این کوچه تا گممون کنن.

اویونگ با واهمه برگشت و گفت:

- اگه خودمون گم بشیم چی قربان؟

راستین با فریاد ادامه داد:

- تو این‌جا هیچ‌کاره‌ای اویونگ!

سرش رو بالا گرفت و خطاب به الکس گفت:

- الکس، کاری که بهت میگم رو بکن!

الکس از داخل آینه برای راستین سری تکون داد و فرمون رو چپ کرد و توی یک  کوچه پیچید. راستین لبش رو تر کرد و با چشم‌های بسته گفت:

- چراغ‌های ماشین رو خاموش کن.

اویونگ چراغ‌های ماشین رو هم خاموش کرد و از سرعتش کاهید. در این میون فقط آرمین بود که درد رو تحمل می‌‌کرد و به گروه راستین خیره بود. می‌‌دونست که این دردها زودگذرن و زخمش به زودی ترمیم میشه ولی گلوله‌‌ای که درون بدنش جا خوش کرده چی میشه؟ همون‌جا می‌مونه؟ 

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 15
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                     پارت هشتم

 

- الکس، همین‌جا نگه دار.

اویونگ با تعجب گفت:

- مگه مرکز فرماندهی اینجاست؟

راستین پوف کلافه‌ای کشید و باغضب گفت:

- بیا، خیر سرش ردیابمونه، حتی نمی‌دونه مرکز کجاست!

- آخه خب هر روز جاش عوض میشه!

پوزخندی تحویل اویونگ داد و رو به من گفت:

- سینیور، منتظر کارت دعوتی؟ خب پیاده شو!

آرمین با شک و شبه بهشون خیره شد. مسئول ردیابی؟ سه آدم با نژاد و کشور مختلف؟ با خودش گفت این آدم‌ها و این طرز حرف زدن بوی سازمان رو میده.

همین‌طور که دستش رو به روی شونه‌ی زخمیش گذاشته بود پیاده شد. به دور و برش نگاهی انداخت و خبری از هیچ صدای گلوله و ماشین‌های مشکی‌رنگ نبود. به مسیر کوچه چشم دوخت، مسافتی که باید می‌دوید و سرعتش رو در ذهنش محاسبه کرد. غیرمنتظره پاهام رو آماده‌ی دوو کرد ولی اون مردی که اون رو مزاحم خودش می‌دونست، ذهنش رو خوند.

قبل از انجام هر حرکتی ناگهان آرمین رو بلند کرد و رو کولش انداخت و آه از نهاد آرمین بلند شد. از لو رفتن قصدش و تابلوبازی درآوردن خودش، به خودش لعنت می‌فرستاد.

سر آرمین از شونه‌های راستین آویزون بود. اون حرکت می‌کرد و آرمین برای جدا کردن اون از خودش زور می‌زد. از این‌که انقدر بی‌دلیل و غیرمنطقی ضعیف شده بود تنفر داشت. ناگهان کلافه داد کشید:

- هی مخ پنج، ولم کن!

راستین که خونسرد به سمت مخفی‌گاه قدم برمی‌داشت، پوزخند صدا داری زد و گفت:

- که فرار کنی؟ هه، انگار تازه از خواب نازت بلند شدی!

آرمین دوباره برای پایین اومدن از شونه‌های راستین تلاش کرد و آخر سر به ین‌بست خورد. نمی‌دونست راستین چه جوری می‌تونست به راحتی با این وزن سنگینش اون رو بلند کنه اما وزن اون برای راستین چیزی نبود. آرمین هم تصمیم گرفت تیر آخرش رو بزنه:

- ببین تا سه می‌شمرم!

- خب؟

- شمارشم تموم بشه و منو نذاری زمین خیلی برات بد تموم میشه!

راستین متفکر سری تکون داد و گفت:

- خب؟

- چی؟

حرفش رو این دفعه با تاکید تکرار کرد:

- خب؟

توانایی دیدن چهره‌ی راستین رو نداشت ولی براش تصورش هم چندان کار سختی نداشت. به همین دلیل پوزخندی زد و گفت:

- از شمردن خوشت میاد؟

راستین با به یاد آوردن خاطره‌ای کج‌خندی زد و گفت:

- آره، مخصوصاً اگه شمردن لحظات آخر زندگیم باشه!

- از مرگ خوشت میاد؟

- رفیقمه! همیشه بهم سر میزنه!

آرمین که این بحث رو نافرجام می‌دید بحث دیگه‌ای رو باز کرد و شروع به تهدید‌های سهمناکش کرد:

- من تو رو نمی‌کشم. ضربه‌ای رو به عضلاتت وارد می‌کنم که از درد زیاد، خودت، خودت رو بکشی!

راستین نچی کرد و گفت:

- این روش ها رو من جواب نمیده!

- یعنی امتحانش مجانیه؟

- تو بزن ولی بهت قول نمیدم ضربه‌هات بی‌جواب بمونه!

آرمین سری تکون داد و فهمید به جای حرف باید تهدیدهاش رو عملی کنه. زمان ثابت کرده همیشه توی عملی کردن گفته‌هاش فرد ماهری بوده‌. در آخر پوزخندی زد و گفت:

- خبر خوب آقا پسره، امروز روز مرگته!

آرمین وزرنش رو کامل به روی راستین میندازه به طوری که تعادل راستین به هم می‌ریزه و به روی زمین میفته. آرمین هم فرصت رو غنیمت می‌شمره و می‌‌خواد بلند شه که شخصیگ پاش رو می‌کشه.

- عمراً اگه بذارم فرار کنی!

آرمین محکم با پاش به صورت راستین کوبید و خون از دماغش شروع به چکه کردن کرد. ناخودآگاه پای آرمین رو ول کرد و دست به بینی خونیش گرفت که آرمین با شتاب بلند شد شروع به دویدن کرد.

هنوز ده قدم هم ازشون دور نشده بود که ناگهان چیزه تیزی وارد گردنش شد. ایستاد و با نگاه تارش بهش خیره شد و زیرلب گفت:

- آ...آمپول بی‌هوشی؟

همه چیز براش چندتا چندتا تکثیر می‌شد و کاملاً منگ شده بود. ناگهان تکثیری به تاریکی رسید و برخوردش به زمین رو، به راحتی حس کرد.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 13
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                      پارت نهم


 

راستین بی‌حس به تن افتاده‌‌ی آرمین خیره شد. الکس دستمالی رو به سمتش آورد و با نگرانی گفت:

- حالتون خوبه قربان؟

راستین با شتاب دستمال رو از الکس گرفت و عصبی گفت:

- می‌مردی زودتر بی‌هوشش کنی؟

الکس سر به زیر انداخت و گفت:

- متاسفم قربان، داروی بیهوشی رو پیدا نمی‌کردم.

راستین تند تند با دستمال بینی خونیش رو پاک کرد. با غضب دستمال رو به زمین انداخت و بی‌خیال خونریزی بیشتر بینیش شد. به آرمین خوابیده بر زمین نگاهی انداخت و گفت:

- زود بلندش کن و بیارش به مخفی‌گاه‌.

الکس چشم بلند گفت و راستین تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد. اویونگ رو صدا زد و به همراه اون وارد مخفی‌گاه شد. مخفی‌گاه دری به شکل گاراژ مانند داشت و پشت اون سالنی بزرگ بود. سالنی با مبل‌های هفت‌نفره‌ی قرمز، چراغ‌های بزرگ سفید که یکیشون در حال چشمک زدن بود و باید سریعاً تعویض می‌شد. دیوارهای سرتاسر سفید داشت و بیشتر شبیه سردخونه بود تا یک خونه.

دو اتاق با صندلی‌های فلزی و تخت‌خواب‌های چوبی که برای قربانی‌ها و فراری‌ها در نظر گرفته می‌شد‌، اتاق‌هایی مختص آرمین!

خودش به سمت روشویی دستشویی رفت و بینیش رو کمی شست. الکس وارد یکی از اتاق‌ها شد و تن بیهوش آرمین رو به روی تخت گذاشت و همون‌‌جا رهاش کرد. برای گرفتن دستورات بعدی از اتاق بیرون رفت و در رو باز گذاشت.

اویونگ با گوشی قدیمی و دکمه‌ایش در حال تند-تند تایپ کردن بود و ساشامی که تازه متوجه بازگشت اون‌ها شده بود از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

- کی برگشتین؟

راستین با دستمال صورت و بینی خیسش رو پاک کرد و با اخم و تخم گفت:

- همین الان!

جدیت بیشتری به لحنش اضافه کرد و گفت:

- کاری که بهت گفتم رو انجام دادی؟

ساشامی تند سری تکون داد و راستین گفت:

- دوربین‌ها همه چک شدن؟

- بله قربان، قشنگ پلیس نیویورک رو پیچوندم!

آرمین روی یکی از مبل‌ها نشست و سوالی گفت:

- خب حالا دقیقاً چی‌کار کردی؟

ناگهان صدایی به گوش راستین خورد. سرش رو سریع به سمت صدا برگردوند اما هیچی نبود. توان پیدا کردن  منشاء  صدا رو نداشت به همین دلیل سرش رو برگردوند و خودش رو به نشنیدن زد و در این میون صدای ساشامی هم بلند شد:

- به پلیس‌هایی که بهشون مکان آرمین رو لو داده بودن یه دستی زدم و براشون مکان رو تغییر دادم. گفتم کسی که بهتون گفته اون پسره توی پارکه دروغ گفته و اون در واقع سمت خارج از شهره‌‌.

- حالا باور هم کردن؟

ساشامی روی مبل، مقابل راستین نشست. با شوق خاصی به راستین نگاه می‌کرد و ناگهان دست‌هاش رو به هم زد و با ذوق گفت:

- پلیس‌ها الان توی راه نیویورک-کالیفرنیا اند!

راستین تک‌خنده‌ای کرد و گفت:

- خیلی خوبه.

و بعد دوباره صدایی نظر خودش رو جلب کرد. ناگهان از جا بلند شد و شکاک دور و اطراف رو از نظر گذروند. به سمت اتاقی که آرمین در اون حضور داشته بود قدم برداشت. وارد اتاق شد اما هیچ‌کس اون‌جا نبود. ناگهان برگشت و با فریاد گفت:

- پسره فرار کرده!

بیشتر از قبل تن صداش رو بالا برد:

- کی این در لعنتی رو باز گذاشته؟!

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 12
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                       پارت دهم

                                                       «فلش بک»
 

تن بیهوش آرمین رو به روی تخت گذاشت. همون‌‌جا رهاش کرد و از اتاق بیرون رفت و در رو باز گذاشت. آرمین چشم‌های بسته‌اش رو باز کرد. با احتیاط روی تخت نشست. اگه با داروی بیهوشی واقعاً به خواب می‌رفت که همون موقع فرارش از سازمان یه تیر بیهوشی به سمتش پرتاب می‌کردند. هرگز فکرش رو نمی‌کرد کارکنان سازمان در این حد احمق‌اند

از روی تخت به آرومی بلند شد و به سمت در رفت. تمام قدم‌هاش رو یکی پس از دیگری با کمترین سر و صدا بر داشت. سرش رو از در خارج کرد و شخصی رو توی راهرو ندید و فقط صدای حرف به گوشش می‌خورد.

منظره‌ی چشم‌هاش یک راهروی بلند بود. راهرو کاملاً سفید رنگ بود و میزهایی درونش قرار داشت که روی همشون گلدون‌های بزرگی بود. به ته راهرو که چشم دوخت دری به رنگ قهوه‌ای دید؛ دری که راه فرارش به مکان جدیدش بود. به طور کامل از اتاق خارج شد و با پنجه‌ی پا قدم‌هاش رو بر می‌داشت.

- بله قربان، قشنگ پلیس نیویورک رو پیچوندم!

- خب حالا دقیقاً چی‌کار کردی؟

ناگهان انگشت پاش به یکی از میزها برخورد کرد و صدای کمی ایجاد شد اما ناگهان صدای صحبت قطع شد. از درد لبش رو گاز گرفته بود و خدا-خدا می‌کرد که کسی به سمت راهرو هیچ قدمی برنداره اما دوباره صدای صحبت بلند شد و نفس عمیقی از آسوده‌ شدن خاطرش کشید:

- به پلیس‌هایی که بهشون مکان آرمین رو لو داده بودن یه دستی زدم و براشون مکان رو تغییر دادم. گفتم کسی که بهتون گفته اون پسره توی پارکه دروغ گفته و اون در واقع سمت خارج از شهره‌‌.

- حالا باور هم کردن؟

نفس عمیقی کشید و حرف‌های دیگر رو نادیده گرفت. قدم‌هاش رو کمی تندتر کرد. آرمین خودش بود و چشم‌های زردرنگِ مایل به طلاییش، برای همین رنگ چشم‌هاش رو عجیب می‌دونستن. موهاش پرپشت و مشکی بود، کمی بلند بود و جلوی صورتش می‌ریخت ولی از این موضوع چندان بدش نمی‌اومد.

یقین داشت اگه توی سازمان بود موهای بلندش در کسری از ثانیه، از بین می‌رفت و دوباره به کوتاهی قبل در می‌اومد. بینی نبستاً متناسب با صورتش داشت و صورتش گردمانند بود و اما در عوض، راستین چی؟ راستین چشم‌هایی به رنگ قهوه‌ای تیره و موهای خرمایی روشن داشت. صورتی بسیار جدی اما کاملاً مردانه و مناسب داشت و هیچ اثری از ریش و ته‌ریش در صورتش دیده نمی‌شد. دارای زاویه‌ی فک بود و لباسی همیشه آستین بلند و مناسب به تن داشت.

آرمین بالاخره به آخر راهرو رسید و دستگیره‌ی نقره‌ای رنگ رو به پایین کشید و از قفل نبودنش لبخند پهنی روی لب‌هاش شکل گرفت و از خوشحالی کمی بالا پرید. از راهرو بیرون رفت و متوجه شد که این در، به حیاط می‌رسید.

حیاط هم یک حیاط کاملاً معمولی با سه درخت بزرگ و تنومند بود. آرمین کمی دیوارها‌ رو وارسی کرد. دست‌هاش رو کمی مالش داد و بعد از درخت اول بالا رفت. به کمک درخت به روی دیوار رسید و از بلندی دیوار به پایین پرید. لباسش رو کمی با دو دست تکوند و سریعاً از محیط اون خونه دور شد.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 14
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

فصل دوم: مافیای کره دوست داره!
 

میز کنارش رو با تمام قدرت به روی زمین انداخت و تمام محتویات روی میز به روی زمین افتاد. اون محتویات شامل جعبه‌های اسلحه و گلوله‌های بزرک و کوچیک بود. با سرزنش و با نهایت خشم گفت:

- چه‌طور گذاشتی اون پسره‌ی لعنتی از دستمون در بره اونهو؟

اونهو که سر به زیر انداخته بود و در حال بازی کردن با انگشت‌های دستش بود. ترسیده بزاق دهنش رو قورت داد و برای اطمینان خاطر گفت:

- قربان، ما هنوز کیم اویونگ رو داریم!

- اویونگ دیگه کدوم خریه؟

- جاسوسمون توی سازمان SNA، می‌تونیم به وسیله اون از یه طریقی اون پسر رو بدزدیم‌.

مرد نفس عمیقی کشید. با خونسردی دست‌هاش رو درون جیبش کرد و شکمش رو جلو کشید. موهای پرپشت و مشکیش تبدیل به رنگ سفید و حجمی کم‌پشت شده بود. با توجه به سن بالایی که داشت، اگر همه چیز طبق مرادش پیش نمی‌رفت بدون شک اوضاع رو به هم می‌ریخت.

سری تکون داد و به اونهو آفرینی زیرلب گفت و اونهویی که شنیده بود سرش رو بالا آورد و لبخند کوتاهی زد که ناگهان شخصی وارد اتاق پر از بادیگارد شد و گفت:

- رییس، از اویونگ یه پیغام به دستمون رسیده!

مرد، لبخندی زد و با تکون دادن سرش گفت:

- حالا اون پیغام چیه؟

اون شخص که پسری با لباس مشکی و موهای رنگ‌شده به رنگ آبی بود. کمی جلو اومد و نگاهی به اونهو انداخت. دست‌هاش رو به جلو گره زد و مردد گفت:

- اون پسر از دست مامورهای سازمان هم فرار کرده قربان!

لبخند از صورت مرد به طور ناگهانی پاک شد. اونهو متحیر به پسر زل زد و زیرلب گفت:

- ی...یعنی چ...چی که فرار کرده؟

ناگهان چپ گونه‌اش به شکل برق‌آسایی سوخت. با دست گونه‌اش رو گرفت و رو به مردی که رییسش بود گفت:

- ق... قربان!

مرد که از عصبانیت چشم‌هاش به رنگ خون شده بود و تمام ماهیچه‌های صورتش منقبض، با صدایی غضبناک، بلند گفت:

- قربان و مرض! تو به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوری!

زانوهای اونهو خم شد و خودش رو به روی زمین انداخت. پای مرد را گرفت و با لحنی زار مانند گفت:

- قربان فقط بهم چند روز فرصت بدین، قول میدم به زودی زود پیداش کنم!

مرد ناگهان پاش رو از زیر دست‌های اونهو کشید اما اونهو پای گرفته شده‌ی اون رو با قدرت بیشتری گرفت.

- این قول‌هات فقط به درد خودت می‌خورن!

اونهو سرش رو بالا آورد و با تردید گفت:

- اصلاً اگه... اگه توی دو روز نتونستم پیداش کنم، می‌تونین من رو با تفنگ شکاری پدرتون بزنین!

مرد سگرمه‌هاش رو باز کرد. با شتاب بیشتری پای خودش رو کشید و بالاخره پاش رو از دست اونهو آزاد کرد. با دو دوست گوشه‌های کتش رو صاف کرد. کمی خم شد و گفت:

- بهتره تا دو روز دیگه اون پسر رو برام بیاری اونهو.

دست راستش رو به شکل تفنگ در آورد و به روی شقیقه‌ی یخ‌زده‌ی اونهو گذاشت و گفت:

- وگرنه، بووم!

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 14
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

 

***

توی کوچه‌های سرد نیویورک، بدون هیچ حسی و لرزش‌های خفیف بدنش، به آرومی راه می‌رفت. دیگه نیویورک براش جای امنی نبود؛ باید به طوری فرار می‌کرد. اما نمی‌دونست، چه‌طور!

دختری رو توی کوچه دید که در حال کشمکش بین خودش و فندکش بود. کلاهش رو بیشتر تو چشم‌هاش کشید. سرش رو بیشتر به سمت پایین آورد و از کنار اون دختر، چند قدمی رد شد که اون دختر گفت:

- هِی آقائه، فندک داری؟

آرمین بدون برگشتن، تند سری به چپ و راست تکون داد و جواب منفی سوالش رو با این حرکت تایید کرد. اما دختر که همچنان ول کن نبود ادامه داد:

- بهت می‌خوره سیگاری باشی، پس حتماً داری!

آرمین از کلافگی چشم‌هاش رو بست. دستش رو بیشتر درون جیبش فرو کرد و به راه خودش ادامه داد که اون دختر گفت:

- شبیه فراری‌ها هستی!

آرمین ناگهان از حرکت ایستاد. دختر که انگار بهونه‌ی خوبی به دستش اومده بود سری تکون داد و با کج‌خندی به روی لب‌هاش گفت:

- پس هستی!

آرمین بدون برگشتن صداش رو کمی صاف کرد و با لحنی قاطع گفت:

- نه، نیستم!

- ببین، هودی مشکی و کلاه لبه‌دار، یه پسر تنها بدون فندک و سیگار، ببین همه‌ی این‌ها بوی یه آدم فراری رو میده! ببین، می‌خوام کمک کنم.

آرمین با تعجب برگشت و گفت:

- کمک کنی؟

دختر با همون کج‌خند قدم‌های کوتاهی به سمت آرمین برداشت و با تدقیق به صورتش خیره شد. سری تکون داد و گفت:

- قیافه‌ی باحالی داری!

و اما این حرف باعث پیدایش اخمی به روی ابروهای آرمین شد که ناگهان دستی مقابلش گرفته شد و صدای نازکی که می‌گفت:

- من آیلی‌ام.

متعجب به چهره‌ی آیلی خیره شد. چشم‌های درشت سبز و موهای کوتاه بلوندی که تا گردنش می‌رسید. حلقه‌ای که درون بینیش قرار داشت و لباس به شدت جلفی که به تن داشت به آرمین حس خوبی نمی‌داد. آرمین سری تکون داد و بی‌توجه به دست بالا اومده‌ی آیلی راهش رو کج کرد و گفت:

- ناخوشبختم!

آیلی که این رفتار آرمین رو بی‌احترامی می‌دید سریعاً سد راه اون شد و با لحنی طلبکارانه از برخورد زشت آرمین، انتقاد می‌کرد:

- می‌دونستی خانم‌ها احترامشون واجبه؟

آرمین از کنارش رد شد و سرعت‌ قدم‌هاش رو بیشتر کرد که صدای پشتش گفت:

- تو آرمینی، من می‌شناسمت!

ناگهان آرمین از حرکت ایستاد. بهت‌زده برگشت و متحیر به چشم‌های آیلی خیره شد.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 13
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

 

آیلی کمی با لبخند پررنگی به اون خیره بود و آخر سر دست‌هاش رو در جیبش فرو کرد و گفت:

- من عکست رو توی اخبار دیدم.

آه از نهاد آرمین بلند شد. دستی به صورتش کشید و نگاهی به دور و اطراف انداخت. به آیلی چشم دوخت و کمی فاصله‌اش رو با اون کم کرد و گفت:

- ببین، تو نباید به کسی بگی که من رو دیدی! قبوله؟

آیلی پوزخند صدا داری زد. نگاهی به سرتاپای آرمین انداخت و گفت:

- به نظر پول‌دار میای!

آرمین کمی عاصی‌شده یه دور چشم‌هاش رو باز و بسته کرد و با لحنی صادق گفت:

- از دار دنیا فقط یه دویست دلاری داشتم که اونو هم گم کردم!

آیلی سرش رو بالا انداخت. نچی کرد و گفت:

- پول نداشته باشی حرف تو کتم نمیره!

بیشتر به آرمین نزدیک شد. کلاه هودیش رو پایین کشید و با لمس کلاه لبه‌دارش آروم گفت:

- و اگه حرفت تو کتم نره، مطمئن باش از زیر زبونمم بیرون میره.

ناگهان دست‌هاش رو باز کرد و با چشم‌هایی گرد شده گفت:

- من نمی‌خوام‌ها! ولی خودش بیرون میره.

آرمین سری تکون داد و دوباره اطراف رو از نظر گذروند. از این‌که گیر چنین آدمی افتاده بود هزاران بار به دنیا و زندگی لعنت فرستاده بود. بزاق دهنش رو قورت داد و گفت:

- با اون پول می‌خوای چی‌کار کنی؟ بگو خودم انجامش میدم.

آیلی با نگاهی مملو از ناامیدی به اون خیره شد. دستش رو آروم به روی سینه‌ی آرمین سُر داد و با صدایی آهسته گفت:

- یعنی تو می‌تونی نیکوتین سیگارم بشی؟

قدش از آرمین خیلی کوتاه‌‌تر بود و سرش تا شونه‌های آرمین بود. لباس تنش یک کاپشن بنفش بود و زیرش یک نیم تنه و شلوارک مشکی پوشیده بود. این‌که چه‌طور با این لباس‌های بی‌اثر سرما رو تحمل می‌کرد، برای خود آرمین هم سوال بود. آرمین نفس عمیقی کشید و گفت:

- سیگار می‌خوای؟

سری تکون داد و آرمین ادامه داد:

- می‌تونم برات بدزدم‌.

آیلی پوزخندی زد و گفت:

- با این قیافه‌ی معروفت کی به تو سیگار میده؟

- خب تو از مسئول فروشگاه بگیر من برات قاپ می‌زنم، چه‌طوره؟

آیلی دستش رو از روی سینه‌ی آرمین برداشت. شکل‌هایی در هوا می‌کشید و پرسشگرانه می‌گفت:

- یعنی، سیگار توی دستم رو، از دستم می‌گیری و می‌دزدی؟

- آره!

لبخند به روی لب‌های آیلی کش اومد. دست به سینه ایستاد و با تکون دادن سرش رضایتش رو از این‌کار صادر کرد و با ضربه‌ای به شونه‌های آرمین گفت:

- بچه‌ی باهوشی هستی! کم-کم داره ازت خوشم میاد.
 

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 10
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

 

راستین به روی مبل نشست‌‌ و سرش رو بین دست‌هاش گرفت. الکس و اویونگ بعد از دقیقه‌ها انتظار بالاخره برگشته بودن ولی خبری از آرمینی که همراهشون باشه، نبود!

از این‌که اون پسر درست در چنگالشون بود و درست مقابل چشم‌هاشون فرار کرده بود تنفر عمیقی نسبت به تیمش، به خودش دست داده بود.

اصلاً برای همین بود که از کارهای تیمی متنفر بود. می‌دونست با سهل‌انگاری یکی از اعضا همه چیز به نابودی مطلق کشیده میشه. می‌دونست اعضای تیمش به اندازه‌ی خودش این ماموریت رو جدی نگرفتن و البته می‌دونست که توی یه تیم، نمیشه به هر یک از اعضا با اطمینان خاطر، اعتماد پیدا کرد.

سرش رو بلند کرد و به اویونگ چشم دوخت. شاید کمی زیادی با اون گوشی قدیمیش در حال تایپ کردن بود. لحنش رو متواضع کرد و گفت:

- اویونگ، تو این‌جا اومدی برای کار یا تفریح؟ اگه چیزهای مهمتری توی اون گوشیه لُپ‌ لُپیته، خب بیا نشون ما هم بده تا کمی از این چیزهای مهمش بهره‌مند شیم.

اویونگ هول‌شده گوشی رو درون جیبش کرد و با صدایی که کمی لکنت گرفته بود گفت:

- م...متاسفم قربان، راستش نامزدمه، هِی نگرانم میشه و پیام میده. منم دلم نمیاد جواب پیام‌های محبت آمیزش رو ندم.

پوزخندی به روی لب‌های راستین شکل گرفت. به راستی یا دروغی حرف‌هاش اطمینان نداشت اما نباید فراموش می‌کرد که تا این‌جای کار، اویونگ دست کمک خوبی بوده و امکان داره که از لیست مظنونین حذف بشه.

اما با خودش می‌گفت، کجای کدوم کار؟ کاری که هنوز شروع نشده با شکست روبرو شده؟ کاری که فکرش رو می‌کرد زودتر از تمام کارهای دیگه‌اش اون رو به پایان می‌رسونه؟ با خودش می‌گفت شاید این چیزها رو واقعاً نمی‌دونه! واقعاً نمی‌دونه که برای اشتباه کسی، چه‌طور مجازاتی رو حدش بدونه.

- الکس، یه دلیل بیار تا از این گروه به درد نخور پرتت نکنم بیرون!

الکس که این حرف راستین رو به شدت غیرمنتظره می‌دونست. دست‌هاش رو به هم گره زد و متعذر گفت:

- قربان، باور کنین من با دوز بالا اون آمپول بیهوشی رو بهش تزریق کردم. هر کسی بود تا الان با چنین دوز سنگینی نزدیک به دو شبانه روز می‌خوابید!

الکس جرقه‌ای شد برای راستینی که خودش یه انبار باروت بود و در انتظار انفجار. ناگهان از جا برخاست و با خشم گفت:

- من این‌جا سه تا آدم بیخود دور خودم جمع کردم که چی؟ که با همکاری و همراهی بتونیم یه جهشی کنیم و اون هشتصد و پنجاه و شیش رو از توی سوراخ هم که شده یه جوری بیرون بکشیم ولی الان چی میشه؟ هشتصد و پنجاه و شیش از سوراخش به بیرون کشیده میشه، از دست مافیای کره به طوری آزاد میشه، تیر هم می‌خوره و مصدوم میشه اما در آخر، بخاطر یه چلمنگ که بلد نبوده یه در رو ببنده اون لعنتی از دستمون در میره!

حرف‌های نیش دارش زهر بیشتری رو به خودش گرفت و با خشم بیشتری ادامه داد:

- همه‌ی افراد حاضر در این جمع مطمئناً خبر دارن که هشتصد و پنجاه و شیش یک فرد عادی نیست. خب فردی که عادی نیست، نباید دارویی که بهش تزریق میشه هم به اندازه‌ی عادی باشه!

ناگهان بلندتر فریاد کشید:

- شده اون داروی خوا‌ب‌آور کوفتی به حدی باشه که یه انسان معمولی رو تا آغوش مرگ فرو ببره اما این مسئله هیچ اهمیتی نداره! مهم اینه که اندازه‌اش موثر باشه. ولی می‌دونین چیه؟

دست‌های بلند شده‌اش رو پایین انداخت و با لحنی حق به جانب گفت:

- تقصیر خودمه!

نگاهی به اعضای تیمش کرد و با شونه‌ای که بالا انداخت گفت:

- واقعاً تقصیر خودمه، شماهایی که مغزتون کار نمی‌کنه رو باید یکی مثل من مدیریت کنه.

در تمام این مدت سر الکس و اویونگ و ساشامی به زیر افتاده بود و کسی نبود که بخواد جبهه‌ای داشته باشه یا مخالفتی کنه. اما هیچ‌کس این رو حق خودش نمی‌دونست که به خاطر یه اشتباه آدمی، در این حد تحقیر بشه و سرزنش بشنوه. شاید بهتره این بحث بیش از این کش نره.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 11
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

 

نگاهی به فروشگاه کرد و پرسشگرانه رو به آیلی گفت:

- مگه تو همین الانش هم سیگار نداری؟

آیلی بی‌توجه به حرفش گفت:

- هودیت خونیه، حواست باشه طوری از جلوی فروشنده رد نشی شک کنه!

اول یه لباس سفید به تنش بود اما تونسته بود این هودی و کلاه مشکی رو به راحتی پیدا کنه. شاید چون صاحب این کلاه و هودی اصلا‌ً حواسش به لباس‌هاش نبوده و لباس‌هاش توسط باد به روی زمین افتاده بود. لباس‌ها و کلاهی که ناجی آرمین شده بودن تا به نحوه احسنت صورتش رو مخفی نگه داره. به حدی پیدا کردن این دو رو خوش‌شانسی می‌دید که علاقه‌اش به دنیا و کائنات به قدری بالا رفته بود. دستی به شونه‌‌ی زخمیش کشید و گفت:

- نزدیک دو ساعتی میشه که خونریزیش بند اومده، گمونم خوب تونسته خودش رو ترمیم کنه.

اما آیلی خلاف انتظارش با لحنی تمسخر آمیز گفت:

- انگار توی یه گیمه و جون اضافه  داره، تازه جعبه امداد هم داره که سریعاً همه چیش ترمیم میشه!

آرمین تک‌خنده‌ای کرد و بی‌توجه به حرف آیلی گفت:

- گمونم الان به اندازه کافی فروشگاه خلوت شده باشه.

آیلی سری تکون داد و به سمت فروشگاه حرکت کرد و پشت سرش آرمین با احتیاط قدم برمی‌داشت. محیط اطرافش رو چند ثانیه یک‌بار از نظر می‌گذروند. از این‌که شخصی بیش از حد معمول به رفتارشون واکنش نشون بده به شدت واهمه داشت.

آیلی وارد فروشگاه شد و سلام داد. فروشنده که پسری جوون با لباس و کلاه مشکی بود با خوش‌رویی سلام داد و آرمین حواس‌پرتی فروشنده رو فرصت دونست و خودش رو پشت یکی از قفسه‌ها جا کرد تا از دید فروشنده پنهان باشه.

- ده تا بسته‌ی سیگار می‌خوام!

فروشنده به تصویر دوربین‌های مغازه که به روی مانیتور بود خیره شد و کمی شکاک به آرمین نگاه می‌کرد که با گفتن خواسته‌ی آیلی سرش رو برگردوند و با چشم‌هایی گرد شده متعجب گفت:

- ده تا زیاد نیست؟

آیلی با اخم به اون خیره شد و گفت:

- سرت تو کار خودت باشه بچه، همشون هم بذار برام تو کیسه.

اما همچنان فروشنده با شک و شبهه به اون خیره بود که ناگهان آیلی عصبی و طعنه آمیز گفت:

- نکنه انتظار داری ده تا بسته سیگار رو تو جیبم جا بدم؟

قفسه‌ی سیگار درست پشت سر فروشنده قرار داشت. آیلی به جنس مورد نظرش اشاره‌ای کرد و گفت:

- ده تا سیگار از اون مارکِ بهم بده.

اون مارک گرون‌ترین نوع سیگار بود و خوشحال بود که قراره مدتی سیگار باکیفیت و گرون قیمت بکشه. پسر فروشنده، سیگارها رو از قفسه جدا کرد و درون کیسه‌ای مشکی رنگ گذاشت. کیسه رو به روی میز گذاشت و خواست برای حساب کتاب این اجناس، ماشین حساب بیرون بیاره که در کسری از ثانیه کیسه از جلوی چشم‌هاش غیب شد.

مغازه‌ی خالی رو تنها ول کرد و به دنبال اون دو نفر دوید. سرعتش رو بیشتر کرد اما هرکاری می‌کرد به اون‌ها نمی‌رسید. ناگهان با فکر کردن به مغازه‌ی خالی و سوء‌استفاده‌ی دزدهای بیشتر از نبودن حضورش، راه دویده شده رو برگشت.

آرمین و آیلی درون کوچه‌ای پیچیدن و از این‌که اون فروشنده دنبالشون نیست اطمینان پیدا کردن و از حرکت ایستادن. هر دوشون نفس-نفس می‌زدن و زانوهاشون رو گرفته بودن. ناگهان آیلی بلند خندید و گفت:

- عجب دویدن باحالی بود!

آرمین سری تکون داد و کیسه رو به دست آیلی داد. در حال نفس-نفس زدن، صاف ایستاد و گفت:

- الان... دیگه، بی‌حسابِ بی‌حسابیم!

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم
 

- تیم خوبی می‌شیم‌ها!

آرمین اخم بزرگی تحویل لبخند پهن آیلی داد‌‌. دست‌هاش رو در جیبش فرو برد و بی‌توجه به حضورش، به سمت جلو قدم برداشت که ناگهان آیلی بازوش رو گرفت.

- بی‌خیال، مطمئنم جایِ خواب نداری!

آرمین تک خنده‌ای کرد. به سمت آیلی برگشت و حرف اون رو به سخره گرفت:

- اون‌وقت نکنه تو اون جایِ خواب رو داری؟

- پس چی؟ من خودم یه خونه‌ی شخصی دارم.

آرمین پوزخندی زد و گفت:

- آها، بعد به نظرت از کجا می‌تونم بهت اعتماد کنم؟

- چه دلیلی داره که اعتماد نکنی؟

پوزخند از روی لب‌های آرمین ماسید. اگه با آیلی نمی‌رفت به اجبار باید شب سردی رو در پارک‌های نیویورک می‌گذروند؛ و خوابیدن در پارک، خطر بزرگی برای مخفی موندن هویتش حساب می‌‌شد.

از طرف دیگه، از سرما و نیمکت‌های سفت و سخت پارک، به طرز شدیدی تنفر داشت. هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کرد که تقاضای خواسته‌ای باشه اما در کمال ناباوری خودش گفت:

- خیلی خب، قبوله!

آیلی ضربه‌‌ای آروم به شونه‌ی راست آرمین زد و گفت:

- خوشم میاد قبل از تصمیم گرفتن راجب هر چیز مهمی، کمی اون رو در مغزت دوره می‌کنی. آفرین، آفرین، این‌ها همه بهم ثابت می‌کنن در آینده یه چیزی میشی!

به سمت جلو قدم برداشت و گفت:

- حالا بیا دنبالم که تا خونه چندان راهی نیست.

آرمین سرش رو برگردوند و نگاهی به کوچه‌ی خالی پشتشون انداخت. پشت آیلی به راه افتاد و گفت:

- مطمئنی بعد از انجام این دزدی، مشکلی برات پیش نمیاد؟

- سیگارهارو که تو دزدیدی، نه من!

آرمین پوکرفیس سری تکون داد و گفت:

- آره ولی تو هم مثل احمق‌ها دنبال من می‌دویدی‌.

- خب من مثلاً می‌خواستم سیگارهام رو پس بگیرم!

- آیلی قبول کن که بدجور ضایع‌بازی در آوردی!

آیلی سری تکون داد و گفت:

- بیا حالا قبول کردم. دلت خنک شد؟

بعد از دقایقی راه رفتن بالاخره به مقصد خودشون رسیدن. خونه‌ی آیلی، پناهگاهی در یک خرابه بود. البته از نظر آرمین، نمی‌شد بیشتر از این، از یک خونه‌ی به قولی شخصی، انتظار زیادی داشت.

آیلی کلید رو درون قفل گذاشت و با شدت به در کوبید و با جفت‌پایی محکم در ناگهان باز شد. وارد خونه شد و با لبخندی خجولانه خطاب به آرمین گفت:

- این در خونه‌مون یکم بد قِلِقِ. باید کتک بخوره تا مثل آدمیزاد باز شه.

آرمین سری تکون داد و وارد به اصطلاح خونه‌ی آیلی شد و محیط اطرافش رو با چشم وارسی کرد. یک خونه با دیوارهای مشکی و یک کاناپه‌ی قدیمیِ خاک‌گرفته که جلوش یه تلویزیون بزرگ قرار داشت. آشپرخونه گوشه‌ی حال قرار داشت و خبری از فرش، موکت، زیرانداز، یا هر چیز شبیه به این‌ها نبود. آیلی برگشت و گفت:

- می‌دونم زیاد جالب نیست.

دستی به روی اپن آشپزخونه کشید و گفت:

- ولی تنها چیزیه که دارم!
 

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 11
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

 

ناگهان سه موش سیاه از زیر پای آرمین رد شدن و آرمین فریاد کوتاهی کشید. آیلی ریز خندید و گفت:

- البته تنها نیستم و همخونه هم دارم!

آرمین از روی حرص چشم‌هاش رو ثانیه‌ای بست. نفس عمیقی کشید و آیلی با لبخند به حرکات و واکنش‌هاش خیره بود. آرمین چشم‌هاش رو باز کرد و گفت:

- فقط راه حموم رو به من نشون بده!

آیلی تند-تند سری تکون داد و گفت:

- دنبالم بیا.

و در زنگ‌زده‌ی دیگه‌ای رو باز کرد. پشت اون در یه شیر دوش بود با کاشی‌هایی به رنگ آبی، آیلی شیر آب رو باز کرد و آرمین متعجب از رنگش گفت:

- این آبه چرا رنگش زرده؟

آیلی با شتاب گفت:

- مشکل از آب نیست‌ها! همیشه اول صبح که آب توی لوله می‌مونه به خاطر حالا مشکلات لوله‌کشی و زنگ‌زدگی لوله‌ها، رنگش به این شکل در میاد، البته نترس یکم که بگذره رنگ اصلیش بر می‌گرده.

 این رو گفت و آب به رنگ اصلی خودش برگشت. آیلی لبخندی زد و با اشاره بهش گفت:

- دیدی به رنگ اصلیش برمی‌گرده؟

آرمین گنگ به آب خیره بود که دستی به روی شونه‌هاش گذاشته شد و آیلی با خنده گفت:

- لباس لش و گشاد زیاد می‌پوشم. حمومت رو بکن و خودم یه کدومشون رو میدم تا تنت کنی، لباس‌های جدیدت رو می‌ذارم دم در.

آرمین ممنونی زیرلب گفت و آیلی به بیرون رفت. بعد از بستن در با شتاب لباس‌ها رو از تنش جدا کرد. از بوی خون هودی و لباس سفید رنگش، حالت تهوع گرفته بود. به جای زخمش دست کشید اما اثری از زخم نبود.

ترسیده جای زخم رو فشار داد اما هیچ چیزی رو احساس نمی‌کرد. به قدری گلوله عمیق بود که به راحتی و با لمس شناسایی نمی‌شد.

حتی آینه‌ای در حموم نبود که بتونه بهتر به جای زخم خوب شده‌اش نگاه کنه، لعنتی به وضعیتش انداخت و تمام لباس‌های خونیش رو توی هم پیچید و به گوشه‌ای از حموم پرتاب کرد. دوش آب رو باز کرد و بی‌فکر به زیر اون رفت که از سردی بیش از حدش فریادی کشید و بلند گفت:

- این لعنتی خیلی سرده!

آیلی که درون کمد کوچیک مشکی‌رنگش به دنبال لباسی مناسب برای آرمین بود؛ با شنیدن فریاد آرمین ریز خندید و گفت:

- بنده خدا، انگار تا حالا با آب سرد دوش نگرفته!

کمی گذشت و بدن آرمین به سردی آب عادت کرد. تا حالا با چنین مصیبتی حموم نکرده بود. اعصابش ضعیف شده بود و برای صدمین بار در روز افتضاحش، به زمین و زمان لعنت فرستاد‌‌

شاید آب سرد، باعث انجماد مغزش شده بود؛ شاید باعث ریزش افکارش شده بود. شاید باعث لغزش قلبش شده بود؛ شاید همین باعث ایجاد کشمکش بین خودش و آرمین دیگه‌ای شده بود. 

تصمیم گرفت هر چه سریع‌تر به این حموم جهنمی پایان بده. حضور کمترش در این خونه رو، آرامش قلبی بیشتر  می‌دونست. بنابراین از قفسه تنها شامپویی  که در حموم بود رو برداشت اما به جای مایعی غلیظ و کرم مانند، آبی روان و صورتی‌رنگی ازش خارج شد. متعجب به بطری خیره شد و ناگهان گفت:

- مسخره کردی ما رو؟!

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 9
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

 

با احتیاط در رو باز کرد و لباس‌هایی که آیلی براش آماده کرده بود رو از دم در برداشت. در کنار لباس، براش یک حوله سفید هم گذاشته بود.

با حوله تن خیسش رو خشک کرد و لباس‌ سفید رنگ آیلی رو به تن کرد. چیزی که یقین داشت توی خونه‌ی آیلی پیدا نمیشه، یک شلوار هم‌سایز خودش بود که در کمال تعجب شلوار مشکی کاملاً هم‌اندازه‌اش از آب  در اومد، اما نمی‌شد کشی بودن شلوار رو هم نادیده گرفت.

حوله‌ی کوچیک سفید رو به روی سرش گذاشت و به همراه لباس‌های خونیش از حمون بیرون اومد. آیلی‌ای که روی کاناپه در حال تماشای تلویزیون بود با شنیدن صدای پای آرمین سرش رو به سمت اون برگردوند. با دیدنش سوتی کشید و گفت:

- چه بچه خفن شدی تو یهو!

اما آرمین بی‌توجه به حرفش به لباس‌های توی دستش اشاره‌ای کرد و گفت:

- من تا حالا لباس نشستم، هیچ مواد شوینده خاصی هم توی حموم نبود که به نوعی بتونم این‌ها رو بشورم و توی بطری شامپو هم...

آیلی سری تکون داد و گفت:

- بله، پر از آب بود.

آرمین متعجب مثل خودش سری تکون داد و گفت:

- تا حالا هیچ‌جا ندیدم شامپوی خالی رو پر از آب کنن.

- خب دیگه چندین خصلت ایرانی داریم چه میشه کرد!

آرمین در حال خشک کردن موهاش با حوله، کمی دورتر از آیلی به روی کاناپه نشست و با تعجب گفت:

- ایرانی؟

- آره من ایرانی‌ام. راستی می‌دونستی اسم تو هم ایرانیه؟

با یادآوری حرفی که توماس به اون زده بود، سری تکون داد و گفت:

- آره، این اسم صدقه سریِ همسر دکتر ادوارده.

آیلی که هیچی از حرف‌های آرمین رو نفهمیده بود برای باز کردن بحث موردعلاقه‌اش و جواب سوال‌های بی‌جواب ذهنش، پیش قدم شد.

- می‌تونم چندتا سوال ازت بپرسم؟

آرمین آهی کشید. به قدری خسته بود که اصلاً حوصله توضیح و جواب هیچ‌گونه سوالی رو نداشت‌. اما به طرز عجیبی، خودش رو مدیون این دختر می‌دونست و براش احترام قائل بود. پس حوله رو به روی کاناپه رها کرد و گفت:

- بپرس، هر چی می‌خوای بپرس!

آیلی که انتظار تایید درخواستش رو نداشت کمی از ته دل ذوق‌زده شد اما این ذوق رو به روی چهره‌اش نیاورد و سوال اولش رو پرسید:

- خب، چرا وقتی دیدمت تیر خورده بودی؟ پلیس‌ها بهت تیراندازی کرده بودن؟

آرمین متفکر به زمین چشم دوخت. نباید تمام حقیقت زندگیش رو برای دختری که واسطه‌ برای جای خوابش شده بود، آشکار می‌کرد. از این رو نتیجه گرفت که شاید دروغ گفتن بهتر از گفتن حقیقت باشه، شاید چون حقیقت از دروغ تلخ‌تره!

- آره، پلیس‌ها دنبالم بودن و موقع تعقیب و گریز، یکی‌شون به سمت شونه‌ام شلیک کرد و ناغافل تیر خوردم.

- اما تو گفتی که زخمت ترمیم شده و چه می‌دونم حتی ازم باند یا چیزی نخواستی که زخمت رو ببندم.

آرمین کمی به روی مبل جابه‌جا شد و ترجیح داد این حرف بیش از این ادامه پیدا نکنه. آیلی هم که جواب‌های سربالای آرمین رو شنیده بود، ترجیح  داد که به پرسیدن سوال‌هاش، ادامه‌ای نده.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 12
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

 

آیلی روی کاناپه خوابش رفته بود اما آرمین مثل همیشه با خواب ناآشنا بود. دوباره یاد خاطراتش توی سازمان افتاده بود. ناگهان یاد اون پوستری توی اتاقش افتاد که یکی از حزف‌های رومن گاری به روش نوشته شده بود. حرفی که می‌گفت: دنیا دچار دردسر شده و فقط هم دو راه حل وجود داره: اون‌قدر بخندیم تا منفجر شیم، یا فقط منفجر شیم.

ناگهان صدای خُر-خُر آیلی بلند شد. با تعجب به اون خیره شد و زیرلب کلافه گفت:

- نگاه چه‌طوری خرپُف هم می‌کنه!

سری از روی تاسف تکون داد و با به یاد آوردن تمام خاطره‌‌هاش انگار چندین سال به گذشته پرید.

 

«فلش بک: ۱۳ سال قبل»

 

دوباره به صفحه‌ی موردنظرش شلیک کرد. باز تیرش به خطا رفته بود! هدفون و عینک رو از گوشش در آورد و کلافه گفت:

- پدر، این صفحه یه مشکلی داره!

دکتر ادوارد با تعجب به صفحه نگاه کرد و بعد لبخندی زد. تفنگ رو از دست آرمین گرفت و با مهربونی گفت:

- شاید صفحه مشکلی نداره، شاید مشکل از خود تفنگ باشه. شاید دست اونی که باید نیست، شاید صاحبش اونی که همیشه هست نیست، شاید برای همین باهات لج کرده.

- پدر مگه تفنگ لج هم می‌کنه؟ دکتر هری چند روز دیگه از من یه نشونه‌گیری کامل و درست می‌خواد ولی من حتی یه هدف‌گیری ساده هم نمی‌تونم انجام بدم!

- مگه تو نگفتی مشکل از صفحه‌ست؟

آرمین با تعجب به اون خیره شد. سرش رو پایین انداخت و گوشه‌ی تفنگش رو لمس کرد که دکتر ادوارد گفت:

- چه‌طوره بریم و روی قدرت‌هات کار کنیم؟

آرمین ترسیده از اتفاق قبلی که براش رخ داد سرش رو باشتاب بلند کرد و با دلهره گفت:

- اما اگه دو... دوباره از چشم‌هام خون بیاد چی؟

دکتر برای این‌که هم‌قد آرمین بشه خودش رو کمی خم کرد. دست‌های کوچیک آرمین رو گرفت و گفت:

- من به تو اطمینان میدم که نمیشه.

آرمین با حساب از دکتر ادوارد مردد سری تکون داد و رضایتش رو با همون، صادر کرد. لبخند دکتر عمیق‌تر شد. تفنگ رو از دست آرمین گرفت و مثل روزهای دیگه‌ی تمرین‌شون گفت:

- برو روی صندلی مخصوصت بشین.

آرمین مثل روزهای همیشه بی‌حرف روی صندلی نشست. اتاق تمرین‌شون مکانی بزرگ بود پر از دستگاه‌ها و آزمایش‌های مختلف، جلوی صندلی تمرین آرمین همیشه یه میز بلند وجود داشت که آخرش همیشه باید شیء‌ای گذاشته می‌شد. گاهی هم یک جوجه، موش و خرگوش گذاشته می‌شد. چیزی که زنده یا مرده بودنش فرقی نداشت و یه هرحال باید به نابودی می‌رسید.

یک عروسک بزرگ مقابل چشم‌های آرمین گذاشت. یک عروسک که درونش پر پنبه بود اما چهره‌ی یک دلقک رو داشت. شخص و چیزی که آرمین در عمرش نبود برای همین کنجکاوانه پرسید:

- این عروسکه چرا این شکلیه؟

دکتر از عروسک دور شد و به آرمین رسید. دستش رو به روی شونه‌اش گذاشت و گفت:

- این عروسک، عروسک برادرزاده‌ی منه. این رو داییش برای تولد هفت سالگیش گرفته بود اما همیشه به خاطر ظاهرش اون رو بالای کمدش می‌ذاشت و همیشه ازش دوری می‌کرد.

- ازش می‌ترسید؟

- آره، به حدی که همیشه موقع دیدنش گریه‌اش می‌گرفت. حالا ازت می‌خوام تمرکز کنی. تنها و تنها به نیستی اون در زمین فکر کنی و...

خم شد و به آرومی در گوش اون گفت:

- و نابودش کنی!

آرمین به روی عروسک متمرکز شد. تمام دستورالعمل‌ها رو انجام داد و در کسری از ثانیه، عروسک منفجر شد. آرمین لبخندی زد و رو به دکتر گفت:

- گمون نکنم دیگه برادرزاده‌تون مشکلی با این عروسک داشته باشه.

دکتر با لبخند و رضایت سری تکون داد و ناگهان یه قطره خون از چشم چپ آرمین چکید.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

فصل سوم: آیلی زن منه!

 

«زمان حال»

 

آرمین از کف پذیرایی بلند شد. با ندیدن چیز گرمی برای پوشیدن، کاپشن بنفش که رروی کانامه افتاد شده بود رو به تن کرد. دستی به سمت دستگیره برد با کشیدنش به سمت پایین، از خونه خارج شد. توی خرابه‌ها یه تیکه سنگ برداشت و اون رو مقابل چشم‌هاش گذاشت. روبه‌روش نشست و نفس عمیقی کشید.

به روش متمرکز شد، مثل گذشته‌ها سعی در نابودی همه چیز با چشم‌هاش رو داشت. شاید این‌طوری بهتر می‌تونست امنیتش رو تامین کنه اما از اون همه قدرت، فقط یه ترمیم مونده بود، نه هیچ چیزِ اضافی دیگه!

بی‌خیال تمرکز به روی سنگ شد و سرش رو به زیر انداخت و اون رو با دو دست گرفت. ضعیف شده بود، بی‌مصرف شده بود، یکم دیگه بگذره، تبدیل به یک آدم کاملاً عادی می‌شد. قدرت‌هاش به همین شکل بودن، اگه هر روز تمرین نمی‌کرد. اگه مدت‌ها از اون استفاده نمی‌کرد. کمرنگ و کمرنگ می‌شدن و در آحر محو می‌شدن!

- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

آرمین سرش رو بلند کرد. پسری رو دید که یه پلاستیک غذا به دست داشت و با تعجب به اون خیره بود. چشم‌هاش به رنگ مشکی بود و موهای مشکی و لخت داشت. یک‌ کاپشن مشکی که زیپش رو تا آخر بسته بود و یه پوست به شدت سفید داشت. اخمی کرد و گفت:

- نکنه انگلیسیت ضعیفه؟

آرمین ناگهان بلند شد و گفت:

- عاممم، آیلی ازم خواست امشب این‌جا بمونم.

پسر پوزخندی زد. یکه خورده تنها چند ثانیه خیره بود‌. ناگهان سری تکون داد و زیرلب با صدای حرصی‌مانندی گفت:

- خودم می‌دونم چی‌کارش کنم!

آرمین تنها متحیر به اون زل زد و اون پسر با قدم‌های تند به سمت خونه‌ی آیلی رفت و در رو با شتاب باز کرد. آرمین پشت سرش وارد خونه شد و اون پسر بلند به فارسی گفت:

- این پسره دیگه کدوم خریه؟

آیلی سکته‌زده با این فریاد پسر از خواب پرید. اول بهت‌زده به اون خیره شد و بعد با خشم به فارسی گفت:

- چته صدات رو گذاشتی رو سرت! مگه نمی‌دونی من این‌جا کپ مرگمو گذاشتم مثلاً؟

آرمین اما با تعجب به اون‌ دو خیره بود و هیچ چیز از حرف‌های اون‌ها رو نمی‌فهمید‌. پسر پلاستیک رو به روی اپن آشپزخونه گذاشت و رو به آیلی گفت:

- من فقط دو روز رفتم خارج از نیویورک اونم تنها برای اون جمع‌آوری اطلاعات لعنتی! اون‌وقت برگشتم و می‌بینم به این پسر بی همه چیز گفتی می‌تونی شب رو توی خونه‌ی من بگذرونی؟

و به آرمین اشاره‌ای کرد و با فریاد گفت:

- تو اصلاً این پسره‌ی لعنتی رو می‌شناسی؟

آیلی پتو رو دور خودش کشید. سرش رو بلند کرد و چند ثانیه‌ای به آرمین چشم دوخت و بعد رو به پسر  کرد و گفت:

- برام سیگار دزدید، منم گفتم لطفش رو بی‌جبران نذارم‌.

آرمین ناگهان برگشت و رو به آرمین با صدای بلند گفت:

- تو واسه زن من سیگار خریدی که چی بشه؟

آرمین بابهت زیرلب گفت:

- زنت؟

- آره، آیلی زن منه!

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 10
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم


ناگهان آیلی با شنیدن این حرف با صدای بلندی گفت:

- تو هم حتماً دورِت برداشته نه؟ چه زنی؟ چه آیلی‌ای؟ تو یه هفته‌ی کامل نبودی لعنتی!

- خودتم می‌دونی برای چی!

به آرمین اشاره کرد و گفت:

- اصلاً می‌دونی که تن اون کاپشن موردعلاقته؟

به خودش اشاره کرد و با فریاد گفت:

- کاپشنی که من برات خریدمش؟

- اصلاً هر چی! تو گفتی بیشتر از دو روز طول نمی‌کشه و اون دو روز تبدیل به هفت روز شد، گوشیت توی اون دو روز روشن بود و بعد از اون دو روز کاملاً خاموش شد. تو اصلاً می‌دونی من چه‌قدر نگرانت شدم؟

- اما تو هم یک ماموریت داشتی آیلی. قرار بود بری پیش استفان و در مورد سازمان SNA ازش اطلاعات کامل رو بگیری!

با گفتن اسم سازمان نگاه آرمین به روی اون پسر قفل شد. مگه چند SNA وجود داشت؟ مگه چه‌قدر تشابه اسمی امکان داشت؟

آیلی که از نبود شوهرش در این چند روز، اون رو از آب، تبدیل به آتیش کرده بود‌. این دفعه پتو رو رها کرد و از جا برخاست و با لحن حق به جانبی گفت:

- تو فکر کردی من واقعاً تنها میرم پیش اون مرد چشم‌چرون و اونم راحت به من تمام اطلاعات سازمانش رو لو میده؟

و آرمین تنها خیره به هر دوی اون‌ها بود. پسر روی یکی یک کاناپه‌ی تک‌نفره نشست و کلافه زمین چشم دوخت‌. آیلی هم بسته‌ی سیگارش رو از اپن برداشت. با همون لباس‌های نامناسب توی این سرمای نیویورک قصد خارج شدن از خونه رو داشت که صدای آرمین مانع از رفتن اون شد.

- منظورت از SNA، سازمانشه؟

پسر با تعجب سر بلند کرد. کمی به آرمین خیره شد و مردد گفت:

- چه‌طور؟

که آرمین گفت:

- من اون‌جا رو می‌شناسم.

آیلی دستش رو از دستگیره‌ی در برداشت. متعجب چند قدم کوتاهی به سمت آرمین برداشت و آروم گفت:

- تو یکی از مامورهای اون‌جایی؟

- نه، من از خودِ اون‌جام.

آیلی با حیرت به اون پسر خیره شد و پسر تنها نگاهش روی آرمین قفل مونده بود.

***

یک شربت جلو چشم‌های پسر قرار گرفت و صدایی که می‌گفت:

- بهتره اتفاقات چند دقیقه پیش رو فراموش کنیم و روی ماموریتمون تمرکز کنیم.

پسر سری تکون داد. شربت آبلیمو رو از روی سینی برداشت و جرعه‌ای از اون رو نوشید اما بعد از تعارف آیلی به آرمین؛ آرمین گفت:

- چیزهای شیرین البته، به جز بستنی رو دوست ندارم.

آیلی با چشم به شربت‌ها اشاره کرد و با شوخی گفت:

- من همیشه انقدر کدبانو نیستم‌ها! سیاوش شربت دوست داره و منم گفتم برای آرامش اعصابش یکی براش درست کنم‌.

آرمین به پسر چشم دوخت. پس اسمش سیاوش بود. اخمی کرد و رو به آیلی گفت:

- پس چرا وقتی باهاش قهری بازم سعی داری راضی نگهش داری؟

آیلی ذره‌ای مکث کرد. شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- شاید چون دوسش دارم.

آرمین سری تکون داد و سینی از مقابل چشم‌هانش دور شد. سیاوش شربت رو تمام کرد و لیوان رو به روی میز مقابلش گذاشت. برای گفتن حرف‌هاش مردد بود اما چه چاره‌ای داشت؟ بعد از دو ماه بالاخره کورسوی امیدی در دلشون منجر به روشنی شد. شاید واقعاً آرمین، باعث موفقیت‌شون در ماموریتی ناممکن می‌شد.

- ما مامورهای مخفی هستیم.

آرمین باتعجب تنها به سیاوش زل زد. آیلی کنار سیاوش جا گرفت که سیاوش ادامه داد:

- برای پیدا کردن یک خیانت‌کار این همه راه از ایران تا به این‌جا اومدیم. اگه توسط نیروی انتظامی و آگاهی آمریکا ردیابی بشیم و هویت اصلیمون فاش بشه. نه برای کشور خودمون و نه برای خودمون، اصلاً و اصلاً جالب نمیشه. 

آرمین به آیلی‌ای خیره شد که نیم‌تنه و شلوارکش رو قبل از اومدن سیاوش به ثانیه نکشیده بود و تعویض کرده بود. شاید باور می‌کرد سیاوش یک مامور مخفی باشه ولی باور آیلی براش به شدت سخت بود. آیلی از نگاه خیره آرمین سر به زیر انداخت و گفت:

- هیچ‌کس نباید بفهمه که واقعاً کی هستیم و چرا به این‌جا اومدیم. حتی پدر و مادرهامونم که توی ایران‌اند هیچ خبری از ماموریت ما ندارن!

آیلی دستی به شونه‌های مردش کشید و به نوعی با اون همدردی کرد. حتی آرمین ثانیه‌ای، رد اشک رو توی چشم‌های آیلی پیدا کرد اما چیزی به روی خودش نیاورد.

آرمین شکاک به اون دو خیره شد و گفت:

- خب شما دنبال اون خیانت‌کار هستین، این چه ربطی به سازمان داره؟

آیلی دستش رو از شونه‌ی سیاوش برداشت. کمی توی جاش جابه‌جا شد و رو به آرمین گفت:

- خیانت‌کاری که دنبالش هستیم، طبق آمارهایی که دقیقاً دو روز پیش پیدا کردیم. داخل سازمان شما، شروع به کار کرده.

سیاوش سرش رو بالا گرفت و خیره به آرمین گفت:

- اسمش راستین رادمنشه.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم 

 

خیال و افکارش ناگهان به طور کامل به سمت راستین پر کشید. اون تنها همکار و همراهش نبود، بلکه اون باوفاترین و بامعرفت‌ترین دوستش بود، البته برای مدت کوتاهی!

کی فکرش رو می‌کرد که غرور چشم‌هاش رو کور و خودخواهی، راه پر از موفقیتش رو یک شبِ تبدیل به یک بن‌بست بزرگ کنه؟ 

اون کلمه‌ی به یادموندنی رو به یاد داشت. کلمه‌ای به نام «Aliferous». آلیفروس به معنی بال داشتنه. آدمی که بودن باهاش بهت حس پرواز میده و باعث میشه که از جات بلند شی. راستین به سیاوش همین حس رو می‌داد یا به گفته‌ی ساده‌اش، راستین آلیفروس سیاوش بود.

راستین حمله کرد و سیاوش گاردش رو پایین نگه داشته بود. مکانیسمش در هم شکسته بود. شاید چون نمی‌خواست، شاید چون نمی‌خواست به آرمین ضربه‌ای بزنه. می‌دونست این ترحم و پایبندیش روزی کار دستش میده.

همه چیز کاملاً واضح بود چون راستین تمام چیزهای حیاتیش رو می‌خواست، اما سیاوش برای رسیدنبه همون چیزهای حیاتی می‌جنگید. راستین صدمه می‌دید و سیاوش هم باهاش صدمه می‌دید. راستین قلبش می‌شکست و سیاوش خورده شیشه‌هاش رو از رو زمین جمعمی‌کرد و درون خودش می‌ریخت.

راستین قولی می‌داد و بعد از مدت‌ها اون قول رو از یاد می‌برد اما سیاوش تمام اون‌‌ها رو به یا  می‌سپرد. از همون بچگی راستین رو مثل برادر کوچیک خود می‌دونست و انگار این حس برادرانه و دلسوزانه براش نوعی وظیفه شده بود.

کی فکرش رو می‌کرد که درست فردای عقدش، راستین تمام درهای دنیاش رو به روی اون ببنده؟ تصورش سخته! تصور خیانت سخته، تصور رفتن برای همیشه سخته، تصور روزهای بی اون سخته‌. انگار که قبل از رفتنش درست توی اون گوشه‌ی گوشه‌ی قلبت، قبر خودش رو کنده!

سیاوش به زمان حال برگشت. حتی ده ثانیه هم نگذشته بود و به اندازه‌ی ده‌ها سال در گذشته حیرون و سرگردون مونده بود. آرمین هم باتوجه به اسمی که از جانب اون شنیده بود متعجب گفت:

- شخصی رو به اسم آرمین رادمنش نمی‌شناسم.

سیاوش به آرمین خیره شد‌. تازه موقعیتش رو دریافت. دو دستش رو کلافه به روی صورتش کشید و با صدایی خسته و گرفته گفت:

- این که نشناسیش طبیعیه. اون فقط دو روزه که وارد سازمانتون شده.

این رو گفت و  دست خشک شده‌ی آیلی که روی شونه اش قرار داشت رو پس زد. اخمی به اون تحویل و از روی کاناپه بلند شد. به سمت در خروجی رفت و با باز کردنش گفت:

- شبِ همه‌ی ما یکی بود اما تاریکی‌هامون فرق داشت. 

 و از خونه خارج شد و در رو از پشت، بست.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

 

قدم برداشت و به روی دیوارهای منهدم‌شده راه می‌رفت. ناگهان پوزخندی به روی لبش نشست‌. دیوار و خورده سنگ‌های ریخته شده رو همون قلبش متصور می‌کرد. قلبش خونه‌ای زیبا و پرنور بود که توسط یک ماشین تخریب‌گر تبدیل به یک مکان ویرانه شده بود.

نزدیک به سحر بود و دلش تماشای منظره‌ی طلوع رو می‌خواست. حتی دلش آیلی رو هم می‌خواست. اما برای تنبیه، فعلا‌ً به دور اون خط کشیده بود. باور داشت بعد از اومدن به آمریکا رفتارش زمین تا آسمون فرق کرده بود.

آیلی‌ای که همیشه روی حجاب سخت‌گیری‌های خودش رو داشت و حتی سیاوش قبل از عقد، یک تار موی اون رو هم ندیده بود، حالا لباس‌هایی می‌پوشید و چیزهایی یه تن می‌کرد که گاهی خود سیاوش هم پس از دیدنش شرمنده می‌شد و سرش رو به زیر می‌گرفت.

آیلی رو نمی‌تونست از سیگار جدا کنه! بارها سر این مسئله با اون بحثش گرفته بود اما آیلی قصد به ترک این اعتیاد خانمان‌سوز رو نداشت. اون پرخاشگر شده بود، سرکش شده بود، خودخواه شده بود، با غرور یکی شده بود که ناگهان سیاوش ثانیه‌ای به خود اومده بود و می‌گفت: این اون زن رویاهای من نبود!

حتی به مغزش این فکر رجوع کرده بود که امکان داشت آیلی توسط چیزی تسخیر شده باشه. ولی این موضوع واقعاً، دور از عقیده و طرز فکر اون بود‌. هِی از خودش می‌پرسید که کجای کار رو اشتباه کرده؟ کجای مسیر رو نادرست رفته؟

تصمیم گرفت با آیلی در این مورد کمی حرف بزنه. اگه بیشتر از این موضوع چشم‌پوشی می‌کرد اوضاع قطعاً بدتر می‌شد. 

آرمین پتو رو کمی به روی خودش کشید. روی اون کاناپه‌ی قدیمی خوابیدن کمی براش سخت بود اما بدتر از نیمکت‌های پارک که نبود. در ناگهان باز شد و تن سیاوش از چارچوب در نمایان شد.

نگاهی پر اکراه به آرمین انداخت و به سمت اتاقی که آیلی درونش قرار داشت، قدم برداشت. وارد اتاق شد و در رو بست و آرمین به در بسته چشم دوخته بود. حس مبهم و گنگی داشت.

انگار از آرمین قبل دور شده بود. انگار شخص دیگه‌ای شده بود. اما درون خودش، به دنبال خود گمشده‌اش می‌گشت. می‌خواست پیداش کنه و بهش بگه: چرا پیدات نیست آرمین؟

اما ناگهان به خودش می‌اومد و می‌گفت: مگه چه اشکالی داره؟ مگه کسی از اون آرمین دل خوشی هم داشته؟ بذار  همین‌طور گم و ناپیدا بمونه. چون بیرون نیومدنش به نفع خودش و خودشونه.

ویرایش شده توسط Gemma
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...