• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان دنیای ویژه_ Asra_p کاربر انجمن نودهشتیا


Asra_p
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

*به نام خدا*


img_20220818_235353_522_3nq_pk71.jpg


نام رمان : دنیای ویژه

نویسندهAsra_p

ژانر  جنایی_پلیسی_درام:

ساعت پارت گذاری روزانه

خلاصه:
 
این رو شما تشخیص نمی‌دید قربان. این چیزیه که من باید دنبالش بگردم، چیزیه که من باید پیداش کنم..!
حرفیه که من باید اثباتش کنم، دنیاییه که من باید درستش کنم.. 
نه شما.
قربان
.!
 

مقدمه :

دنیایی که ما می‌بینیم اون دنیایی نیست که تصورش رو داریم.
تو همین لحظه  یه نفر مُرد
یکی متولد شد!
یکی عاشق شد..
یکی از عشقش دل کند...!
یک نفر داره  میخنده.
یکی داره بغضش رو قورت میده.
خب شاید بشه بهش گفت دنیا..
اما اون دنیایی که من می‌خوام.. 
_( یه دنیایه پر از  حس خوبه )_



((تعطیلات نودهشتیا))



صفحه نقد:

https://forum.98ia2.ir/topic/9684-نقد-و-معرفی-رمان-دنیای-ویژه-_-asra_p-کاربر-انجمن-نودهشتیا/


@ مدیر راهنما
@ زری گل🌻

 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویراستاری | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زری گل
post توسط زری گل بررسی شد!

"تبریک! با توجه به فعالیت عالی شما در تیم گرافیست 888 امتیاز به شما تعلق گرفت🌺"

Asra_p امتیاز 888 اهدا شد.

Part 1

 

*دانای کل*

- دور شو. فرار کن زود باش!
متعجب داشت نگاهش می‌کرد. این‌مادر او بود؟!
این‌بار صدایی دیگر داد زد:
- دِ واستادی چی رو نگاه می‌کنی؟ برو دیگه! 
نه- نه. این‌نیز پدر او نبود. با ترس داد زد:
- مامان، بابا، شما چه‌تون شده؟
اشک‌هایش را با آستین‌های خاکی‌اش پاک کرد و گفت:
-   چرا ما این‌جاییم؟ من می‌خوام برم.
دیگر توان نداشت؛ همان‌جا کنار مادرش روی زمین سخت و سرد دراز کشید.
مادرش با گریه از او می‌خواست از روی آن سنگ ریزه‌ها بلند شود و فرار کند. 
اما توان آن را نداشت که حتی چشمانش را باز کند.
داشت خوابش می‌برد، یک خواب عمیق.
سنی نداشت که بفهمد خطر مرگ، تهدیدش می‌کند.
عقلش نمی‌رسید فرار کند، کمکی بخواهد شاید بتواند پدر و مادرش را نیز نجات دهد.
- آخی! نازی. حیفه همچین پسری رو بخوام لِه کنم. اوم، شاید بشه ازش استفاده کرد.
طاقت نداشت. اما با هر سختی که بود چشم‌هایش را باز کرد و به فرد مقابلش زل زد؛ از کفش‌هایش گرفت تا به کُلت درون دستش رسید.
تا اسلحه را دید چشم‌هایش پر از اشک شد و با گریه فریاد زد:
- مامان بابام رو نکش عوضی!
مادرش در بین همه‌ی گریه‌هایش لبخندی زد. حداقل فحش‌هایی که از بچه‌های کوچه‌شان یاد می‌گرفت در این‌جا به کارش می‌آمد؛   همیشه فرزندش را به خاطر فحش‌هایی که می‌داد سخت سرزنش می‌کرد. 
اما حال؛ نیازی به سرزنش نبود. تشنه بوسیدن پسرش بود.
آن‌مرد نگاهش را از کودک گرفت و با خشم گفت:
- آروم باش کوچولو.
رویش را به سمت افرادش برگرداند و با داد گفت:
-   ببریدش! من هنوز با این‌زوج عاشق‌مون کار دارم.
سپس پوزخند تلخی زد. 
کودک نالید، فریاد زد، خواهش کرد؛ اما بی‌فایده بود.
- خواهش می‌کنم. عمو اون‌ها مامان بابامن!
- عمو؟ تا الآن عوضی بودم، ببریدش.
با گریه پاهایش را تکان داد. آن‌مردها با آن‌قیافه ترسناکشان دو طرف بازوهای کوچک‌اش را گرفتند و او را کشیدند.
داد زد، کمک خواست. اما، نتوانست کاری از پیش ببرد.
از در که بیرون رفتند، قه‌قهه‌ی آن‌مرد وحشتناک را شنید و بعد، صدای گلوله‌ای که خالی شد.
اشک چشمانش را پر کرد. باصدایی خفه ناله سر داد:
- مامان، بابا. دوستون دارم!
و بعد، همان‌جا چشم‌هایش بسته شد.

 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 2
 

*دانای کل*

تمام تنش، کرخت و سست بود.
در اتاقی کوچک زندانی شده بود.
اتاقی که نه دَری داشت نه پنجره‌ای!
سر زانویش زخمی بود، درد داشت.
می‌سوخت. اشک‌هایش باز راه خودشان را پیدا کردند و از چشمانش سر خوردند و رسیدند به  چانه‌اش.
دستش را سوزانده بودند. حالت یک مار کوچک.
به خاطر سیلی‌هایی که خورده بود صورتش سرخ و متورم شده بود.
درد داشت امانش را می‌برید که  ناگهان ناله‌ای آمد؛ ناله‌ای کوتاه اما سوزناک.
کمی آن‌ورتر دختر بچه‌ای داشت از درد مانند مار به خود می‌پیچید!
نیهاد به سمتش رفت، آری. درست بود! آن‌دختر نیز مانند نیهاد کودکی بیش نبود.
نیهاد لب‌های ترک خورده‌اش را با زبانش کمی تَر کرد ‌و با استرس زیاد لب گشود:
- سلام.
دختر بچه ترسیده نگاهش کرد و جیغی کشید. که نیهاد فریاد زد: 
- نترس! چیزی نیست.
کودک بود. اما این‌جمله‌ها را از مادرش یاد گرفته بود، شب‌هایی که کابوس‌ها امانش را می‌بریدند و مادرش به پیش او می‌آمد. جیغ که می‌کشید مادرش با آرامی در آغوشش می‌گرفت و باصدایی طنین‌انداز می‌گفت چیزی نیست.
با یاد مادرش چشمانش پر از اشک شد!
الآن کجا بود؟ 
آیا مادر و پدرش می‌توانستند خودشان را نجات دهند؟
امیدوار بود بتوانند. چون آن‌طور که معلوم  بود می‌خواستند آن‌کودکان را آزار دهند.
دختر بچه با ترس گفت: 
- تو کی هستی؟ این‌جا چی‌کار می‌کنی؟!
نیهاد آرام دستش را جلو برد و گفت: 
- اسمم نیهاده. تو چی؟
دختر دست در دستش گذاشت و آرام گفت: 
- من هم آدرینام. تو چرا این‌جایی؟
- مامان بابام این‌جان.
با این‌حرف نیهاد، اشک در چشمان آدرینا حلقه زد.
- آدرینا چی‌شد؟
آدرینا با آن چشمان سیاهش نگاهی به جنگل چشمان نیهاد انداخت و با ترس و لحن کودکانه‌اش مظطرب گفت: 
- اون‌ها، مامان بابام رو از یه‌ جا آویزون کرده بودن. من... من می‌ترسم!
با این‌حرف آدرینا، گویی نیهاد هم به خود آمد. آری! 
پدر و مادر او را نیز به جایی آویزان کرده بودند.

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 3

*****
تقریباً سه  روزی بود آن‌جا حبس بودند.
صبح‌ها برایشان کمی غذا و آب می‌گذاشتند و مجبور بودند تا روز بعدی از همان آب و غذا تغذیه کنند.
 کودکی هفت ساله چه‌قدر می‌فهمید؟
آن‌قدری که دوام هم آوردند به خاطر وجود آدرینا بود.
آدرینا با این‌که کودک بود، اما خوب از مادرش یاد گرفته بود چه‌گونه به فکر خورد و خوراک خودشان باشند.
لباس‌هایشان کثیف و پاره شده بود، آدرینا بالای ابروهایش  زخمی شده بود.
نیهاد زانویش و دستش که سوخته بود.
هردوی آن‌ها کودکی بیش نبودند، فقط داشتند آزار می‌دیدند.
دَر کوچکی که به زندان‌شان راه داشت باز شد و فردی با قیافه‌ی در هم و سوخته با فریاد گفت:
- پاشین ببینم. باید بریم پیش آقا!
با  ترس بلند شدند که نیهاد پای راستش تیر کشید و با درد جیغ کشید. گونه‌هایش از اشک پر شد که مرد  با عصبانیت داد زد:
- گمشو بچه! من حوصله‌ی گریه و این بچه بازی‌ها رو ندارم، بجنب بریم.
با درد از جایش بلند شد و دنبال مرد راه افتاد.
داشتند از دیوار سالن می‌گذشتند که رَدی بر روی دیوار توجه‌ی نیهاد را به خود جلب کرد.
نگاهی به مَرد جلویش انداخت، نه‌.
نباید ریسک می‌کرد.
روزی دیگر می‌توانست آن‌رَد را بررسی کنید. 
شاید هم، کنجکاوی کودکانه‌اش باعث وجود حسی نسبت به آن‌رَد روی دیوار شده بود.
به‌هرحال! فعلاً باید از آن می‌گذشت!
- قربان؟!
ترس تمام وجود آن‌دو کودک را فرا گرفت.
فرهمند با آن‌صدای سرد و ترسناکش گفت:
- چی می‌خوای؟
- بچه‌ها رو آوردم.
فرهمند با این‌حرف سرش رو بالا آورد و یه نیشخند زد. رو بهش گفت:
- مرخصی.
نگاهی به نیهاد انداخت. چشمانش برق زد و با خنده گفت:
- خب، عمو جون!








 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 4



( 20 سال بعد )
*نیهاد*

- وای نه، بدو دیر شد!
- باشه- باشه اومدم.
نگاهی به سر تا پای آدرینا انداختم. خب مثل همیشه  خوشگل بود.
- ببین آدرینا، به یه پسر نگاه کنی می..
- باشه نیهاد فهمیدم. می‌کشی من رو اگه به یه پسر نگاهه کنم.
- آها باریکلا. بپاچ بریم.
دَر خونه رو باز کردم و باخنده رو به آدرینا گفتم:
- اول شما. خانوم‌ها مقدم‌ترن!
بعدش هم قه‌قهه زدم که آدرینا گفت:
- کوفت. بیا بابا دیر شد.
از راه پله پایین اومدیم و سوار ماشین شدیم.
خب آقایون!
منتظر انتقام ما باشین.

****
ایرپاد توی گوشم رو  فشار دادم و بین اون‌همه سر و صدا داد زدم:
- آدرینا؟ کجایی؟!
خش- خشی که گوشم رو اذیت می‌کرد نشون می‌داد که آدرینا صدام رو می‌شنوه.
بازم داد زدم:
- آدرینا؟!
صدای آرومش تو گوشم پیچید:
- نیهاد وایسا بابا. وضعیت اوکی نیست، نمی‌تونم حرف بزنم.
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- این‌جا همه چی اوکیه، میام اون‌جا. طبقه‌ی چندمی؟
آدرینا با تندی گفت:
- نیهاد بشین سرجات!
- طبقه‌ی چندمی؟
وقتی دید کنار نمی‌کشم با حرص و صدای آرومی گفت:
- طبقه‌ی چهارم. یه راه‌رو داره تاریکه فلش گوشیت رو روشن کن. راه‌رو به یه سه راهی میرسه بپیچ سمت راست! یه در مشکیه با هزار بدبختی هَکش کردم و وارد شدم. الآن باید باز باشه، بیا تو یه سالن بزرگه. از راه پله‌هاش که بالا اومدی می‌رسی به سه تا دَر. من همون‌جا وایسادم. اومدی اون‌جا نبودم، باهام تماس بگیر.
بعد هم تق، قطع کرد. از دست این دخترها!



 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 5


خب، من طبقه‌ی دوم بودم. باید راه‌پله‌ها رو پیدا می‌کردم تا برسم به طبقه‌ی چهارم.
آره خودشه! گوشه‌ی سالن  یه راه‌پله بود. ولی کجا می‌رفت؟!
باید ریسک می‌کردم. خدا می‌دونست اون‌راه‌پله می‌رسید  به طبقه‌های بالا یا راه دیگه‌ای بود.
داشتم سمت راه پله می‌رفتم که یه صدا از پشتم اومد:
- جایی می‌رید جناب؟
برگشتم که یه خدمتکار با لباس فرم دیدم، یه سینی هم دستش بود که روش پر از نوشیدنی بود.
خون‌سرد کُتم رو  مرتب کردم و جواب دادم:
- خیر، خانم. 
با ابروهای بالا پریده جواب داد:
- اون راهی که می‌خواید برید نمی‌رسه به طبقه‌ی چهارم! میره طبقه‌ی سوم. اون‌جا هم که رسیدید برید داخل راه‌رو یه راه‌پله هست. از اون‌جا می‌تونید برید طبقه‌ی چهارم. شب خوبی داشته باشید!
با  تعجب داشتم نگاش می‌کردم. اون از کجا می‌دونست؟
لو نرفته باشیم؟
پا تند کردم و رفتم طبقه‌ی سوم. لامصب پله‌هاش این‌قدر زیاد بود تمومم نمی‌شد.
بلأخره رسیدم و  داشتم دنبال راه‌پله می‌گشتم که صدایی فردی توجهم رو جلب کرد.
فرد ناشناس: بله، چشم. الآن دنبالش می‌گردم، چشم.
بعدش هم گوشیش رو قطع کرد و شروع کرد به فحش دادن:
- مرتیکه‌ی حمال! فک کرده فقط خودشه که می‌تونه هرکاری انجام بده؟! صبر کن، صبر کن آقای فرهمند؛ ببین چه‌طوری به خاک سیاه می‌نشونمت.
خب خیلی چیز تازه‌ای نبود. تا جایی که من می‌دونم کسی به رئیسش وفادار نیست.
پشت یه دَر وایساده بودم و باید هرچه زودتر می‌رفتم. آدرینا منتظرم بود.
داشتم فکر می‌کردم از کجا بپرم برم اون‌ور  به راه‌پله برسم   که یه  زنی از دَر تراس اومد تو. سر تا پا سیاه پوشیده بود. 
روش رو سمت مَرده گرفت و گفت:
- کُشتیش؟
- بله خانم. ( مرد ناشناس )
- جسدش؟
- همین‌جاس.
زنه به شدت روش رو برگردوند و باعصبانیت زیاد فریاد زد:
- مگه من نگفتم همون‌جا زیر یه جایی بندازش؟ تو نمی‌فهمی گاوی نه؟! الآن میدم سر خودت هم همین‌جا دفن کنن!
مَرده با عصبانیت اسلحه‌اش رو سمت زنه گرفت و گفت:
- نه دیگه خانم- خانوم‌ها. شما دیگه نمی‌تونی برای من تعین تکلیف کنی. خب؟ تو موش کوچولوی فرهمندی. موشش ازش گرفته بشه به نظرت چه حالی پیدا می‌کنه؟

چشم‌هاش پر از اشک شده بود.

من خیلی وقته دنبال انتقامم. از تو، از فرهمند. مامان بابام رو کُشتین هیچی نگفتم. بیست ساله، ساله ساله من رو به بازی گرفتین هیچی نگفتم، کسی ندونه من می‌دونم تو جای مامانم رو لو دادی. تو با مامانم دوست بودی کثافت؛سگ اندازه تو بیشتر وفا داره. اما، خوب گوش کن. از تو، از اون‌شوهر کثیفت، انتقام پدر مادرم رو انتقام تمام اون‌بچه‌هایی که بی‌پدر مادرشون کردی رو می‌گیرم. حالا اون بالاها بشین و تماشا کن!
بعدش هم ماشه‌ی کُلتش رو کشید.

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 6


*آدرینا*
نیهاد دیر کرده بود. از وقتی که به من زنگ زده بود، تقریباً نیم ساعتی می‌گذشت.
یعنی کجا بود؟!
به نظرم بلد بود از خودش محافظت کنه، من باید می‌رفتم. 
ولی اگه گیر افتاده باشه چی؟!
سرم از شدت این‌همه سؤال به دوران افتاده بود. یک دستم رو  به سرم و دست دیگم رو به دیوار گرفتم و همون‌جا روی سرامیک‌های مشکی رنگ نشستم.
حالا که نگاه می‌کنم، سرامیک‌ها خدایی خیلی خوشگل بودن.
رنگشون مشکی بود و رگه‌های طوسی زیبایی درونش داشت که با دَرای مشکی و فرش‌های نرم و مخملی طوسی هارمونی جالبی داشت!
از جام بلند شدم و دامن لباس شبِ نارنجیم رو جمع کردم.
نمی‌دونستم باید منتظر نیهاد باشم یا برم یکم دیگه مدرک جمع کنم؟ 
اپل‌واچم رو تنظیم کردم و با ایرپادم زنگ زدم به گوشی نیهاد.
اما، در دسترس نبود. لعنتی!
گوشیش رو سایلنت بود. 
وقتی نبود، باید می‌رفتم. به سمت راه‌پله‌ها رفتم تا از طبقه‌ی چهارم خارج بشم که دامن لباسم زیر کفش‌هام  گیر کرد و تق. افتادم زمین.
دماغم خورد به همون سرامیک خوشگل‌ها. داشتم همین‌طوری واسه خودم ف*ح*ش می‌دادم که دیدم یک نفری بالا سرم داره ریز- ریز می‌خنده.
سرم رو با تعجب بالا آوردم که نیهاد رو دیدم.  پاشدم و باعصبانیت داد زدم:
- به چی می‌خندی؟ ها؟! خودت هم همین‌طوری پخش زمین می‌شدی می‌خندیدی؟! دماغم از درد داره می‌ترکه.
نیهاد با خنده گفت:
- خب حالا، حرص نخور.
- چرا این‌قدر دیر کردی؟ دیگه داشتم می‌رفتم.
نیهاد جدی شد و گفت:
- کجا می‌رفتی؟
- می‌خواستم برگردم طبقه‌ی سوم ببینم اون‌جا چه‌خبره. این‌جا که چیزی نیست، نمی‌دونم این دَرم هَک کنیم با چی مواجه می‌شیم.
- نمی‌دونم باید چی‌کار کنیم آدرینا. یک‌سری چیزها هم هست باید واست تعریف کنم. به خاطر اون‌ها دیر رسیدم بالا.
- چی؟ بگو. 
نیهاد کلافه گفت:
- الآن نمیشه، صبر کن برگردیم. فقط، مشخصات یه خانمی رو می‌خوام. باید واسم گیرش بیاری.
با یه لبخند رو به نیهاد جواب دادم:
- حله چشاته. حالا این‌خانوم کیه؟!
یه دست به کراواتش کشید و یکم شُلش کرد:
- نمی‌خواد اَدا در بیاری، واسه همین کار خودمون می‌خوام نه اونی که تو فک می‌کنی.
لبخندم خوابید و با حرص جواب دادم:
- باشه بابا. نخواستیم!

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 7


به سمت راه‌پله‌ها راه افتادیم که نیهاد آروم صدام کرد:
- آدرینا؟!
سرم رو چرخوندم و جواب دادم:
- هوم؟!
- اون رو میشناسی؟
به سمتی که نیهاد اشاره کرده بود نگاه انداختم، قیافش برام آشنا بود. کت و شلوار مشکی تنش بود با پیراهن مشکی و یه پاپیون قرمز هم زده بود. کفش‌های کالج مشکیش خیلی تو چشم بودن و برق می‌زدن. 
موهاش رو از ته تراشیده بود. اما تنها چیزی که از اون‌چهره برام آشنا بود، زخم و سوختگی روی صورتش بود. 
آره- آره خودش بود، همونی که بیست سال پیش ما رو پیش فرهمند برد و شکنجه‌مون داد. 
هنوزم وقتی شکنجه‌ها رو یادم میاد همه‌ی بدنم درد می‌کنه. وقتی داشت اون ‌شلاق رو به کمرم می‌زد، وقتی به دستور فرهمند زغال داغ روی زخمامون می‌ذاشت. هنوزم جاشون رو بدنم خودنمایی می‌کرد.
نیهاد تکونم داد و گفت:
- آدرینا، چی‌شد؟!
- هیچی- هیچی. بیا بریم! 
- نگفتی، می‌شناسیش؟!
با دست‌هام  بازوم رو بغل کردم و گفتم:
- آره به نظرم.
نیهاد  با قیافه‌ای متفکر گفت:
- من هم احساس می‌کنم می‌شناسمش. احساس می‌کنم یه جایی دیدمش! 
- نیهاد اون، اون‌ همون مردیه که ما رو پیش فرهمند برد. مجازات‌مون کرد. این‌ رفیق باباهامون بوده. همین مَرد جاشون رو لو داده.
می‌خواستم ادامه بدم که نگاهم به دست‌های مشت شده  نیهاد افتاد؛ عصبانی شده بود در حد لالیگا. یکم دیگه ادامه میدم همین‌جا مَرده رو خِفت می‌کرد.
واسه همین باصدایی آروم گفتم:
- نیهاد، داداش بیا بریم.
دست‌هاش رو تو دستم گرفتم و آروم مشتش رو باز کردم:
- آروم باش دیگه. ببین ما واسه همون انتقام اومدیم. ما اومدیم انتقام تموم اون‌بچه‌ها رو بگیریم. همه‌ی اون‌هایی که مثل ما شکنجه شدن. جای زخم‌های فرهمند رو بدنشونه. ما همون‌هاییم که  خودمون رو با هر شرایطی وفق دادیم تا بتونیم، بتونیم انتقام تمام اون‌بچه‌هایی که با زجر و درد بزرگ شدن رو بگیریم. نیهاد، ما باید بتونیم. خب؟!
دست‌های مشت شدش رو باز کرد و تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد.
تک خنده‌ای کردم و آروم گفتم:
- خب دیگه بیا بریم. بیشتر از این بمونیم فکر نکنم تا صبح زنده باشیم.
خندیدم و جلوتر از نیهاد راه افتادم. 
صدای قدم‌های نیهاد که پشت سرم می‌اومد انگار دلم قرص می‌شد؛ همیشه حامی من بود، پشتم بود.  از همون بچگیش اخلاقش مردونه بود. وقتی جای من شلاق می‌خورد، وقتی همیشه با حرف‌هاش دلم گرم بود.
دوستش داشتم، از داداش نزدیک‌تر بود برام.

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 8
 

پام رو از پله‌ی آخر که گذاشتم پایین پسر فرهمند روبه‌رومون بود و داشت ما رو دید می‌زد. از اول مهمونی نگاهش روم بوده تا الآن.
معذب بودم و برام سخت بود، از یک طرف هم الآن حتماً براش سؤال پیش اومده بود که ما طبقه‌ی بالا چی‌کار می‌کردیم.
-
نیهاد، پسر فرهمند داره نگامون میکنه.
نیهادم آروم گفت:
-
این‌که چیزی نیست آدرینا. داره سمتمون میاد!
از لحن نیهاد خندم گرفته بود. با هر بدبختی بود خندم رو کنترل کردم و گفتم:
-
خفه‌شو.
نیهادم تک خنده‌ای کرد که پسر فرهمند رسید بهمون:
-
سلام عرض شد. بنده ...
می‌خواست ادامه‌ی حرفش رو بگه که نیهاد پا پیش گذاشت:
-
شما جناب آقای عرفان فرهمند هستین
عرفان خندید و گفت:
-
بله و شما؟!

*
نیهاد*
 

آدرینا تا اومد جواب بده من گفتم:
-
بنده آتیلا پاشایی و ایشون آنیتا پاشایی هستن.
چشم‌های عرفان برق زد و گفت:
-
پس خواهر برادرین؟
- خیر.
با جواب من آدرینا ریز- ریز خندید و عرفان پوکر نگاهم کرد. منتظر توضیح من بود که آدرینا دهن باز کرد:
-
ایشون پسر عموی بنده هستن. با این‌حال نامزدیم. 
عرفان با قیافه‌ای عصبی نگام کرد و گفت:
-
خوش اومدین.
دیگه به نظرم یادش رفت ما طبقه‌ی بالا چی‌کار می‌کردیم
با رفتن عرفان  من و آدرینا زدیم زیر خنده و راه افتادیم سمت  میز نوشیدنی‌ها تا بلکه یکم طبیعی جلوه کنه و بعد هم بریم.
یکی از نوشیدنی‌ها رو برداشتم و رو به آدرینا گفتم:
- می‌خواستم این رو بهت بگم! می‌دونی چرا دیر کردم؟!
آدرینا با تعجب گفت:
- راس میگی یادم نبود، خب توضیح بده.
تمام اتفاقات طبقه‌ی سوم رو برای آدرینا تعریف کردم که با قیافه‌ای متفکر گفت:
- رسیدیم خونه درموردش حرف می‌زنیم. احساس می‌کنم یه‌چیزهایی درمورد اون‌زن می‌دونم.
- واقعاً؟!
آدرینا سرش رو تکون داد.

****

- نیهاد مطمئنی دیگه؟
کلافه جواب دادم:
- بابا آدرینا از وقتی اومدیم خونه داری این سؤال رو می‌پرسی. به خدا مطمئنم همین زنه بود. تو حالا بگو، این عکس رو از کجا گیر آوردی؟
آدرینا سرش رو تکون داد و لم داد رو کاناپه‌ی روبه‌روی من :
- وقتی بیرون اومدیم تو با اون‌نوچه‌های فرهمند داشتی خداحافظی می‌کردی تا مثلاً قضیه رو عادی جلوه بدی، عرفان اومد پیش من شمارش رو بهم داد گفت هر وقت دوست داشتی می‌تونیم هم رو ببینیم و از این‌چرت و پرت‌ها. این‌ عکسی هم که می‌بینی پروفایل تلگرامشه.

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 9

 

عصبی از جام بلند شدم و داد زدم:
- مرتیکه‌ی عوضی!
- این مهم نیست نیهاد. الآن بی‌خود عصبی‌ای. فکر کن. اگه واقعاً این‌زن بوده باشه و کشته شده الآن خونه‌ی اون‌ها جنجال به پا شده!  باید به اون‌پسره کمک کنیم.
- کدوم پسره؟
- همونی که میگی به زنه شلیک کرده.

****


- آدرینا آماده‌شو. باهاشون حرف زدم، قراره نیروی کمکی برامون بفرستن.
- حله، بریم.
لباس‌هامون رو پوشیدیم و سوار ماشین شدیم. آدرینا گفته بود اون رانندگی می‌کنه تا من کارهای هک رو انجام بدم.
با این‌که دوست داشتم برعکس باشه و آدرینا هک رو انجام بده، ولی قبول کردم.
صندلی شاگرد نشسته بودم و یه لب‌تاپم روی پای بود که یک دفعه آدرینا با تمام توانش گاز داد:
- آروم باش پشمک.
اما آدرینا سر مست خندید و داد زد:
- آروم باش دُکی جون، زودتر می‌رسیم.
خندیدم و سرم رو تکون دادم، این‌دختر خود دیوانه بود.
سرم رو دوباره به لب‌تاپم نزدیک کردم و کدها رو وارد کردم. می‌خواستم درهای خونه فرهمند رو هک کنم و واردش بشیم تا اون‌پسره رو بیرون بیاریم.
یکهو ماشین از حرکت وایساد. با شتابی که گرفته بودیم هردومون به سمت جلو پرت شدیم.
حرصی داد زدم:
- آدرینا!
- باشه، قول میدم بار آخر بوده باشه.
پوفی کشیدم.
- خب حالا. تونستی درها رو باز کنی؟!
کلافه جواب دادم:
- محافظ دارن، هیچ‌جوره نمیشه وارد تنظیماتش شد.
- خب از همون اول می‌گفتی دیگه.
بعدشم عصبی از ماشین پیاده شد. دَر ماشین رو باز کردم و رو به آدرینا گفتم:
- بیا بالا.
پشت بندش هم یک چشمک زدم و دست‌هام رو توی هم فرو بردم که مثلاً قلاب بگیرم.

آدرینا خندید و اومد جلو. به ارتفاع دیوار نگاه کردم؛ خیلی بلند نبود ولی بازم باید تمام تلاش‌مون رو می‌کردیم تا بهش برسیم.
آدرینا پای چپش رو روی دستم گذاشت و بعد از یه نفس عمیق پای راستش رو روی دست چپم انداخت.


 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 10


دست‌هام داشت از هم باز می‌شد که با هزار بدبختی دوباره قفل‌شون کردم:
- آدرینا دست‌هام داره می‌شکنه نمی‌خوای زودتر کار رو انجام بدی؟!
- باشه بابا هُلم نکن‌ وایسا، الآن می‌پرم.
شمارشش رو شروع کرد و وقتی رسید به شماره‌ی سه با جیغ خفه‌ای پرید رو دیوار.
خندم گرفته بود از حرکاتش.
روی دیوار وایساد و دست‌هاش رو پیروزمندانه زد زیر کمرش.
- گمشو بابا! دَر رو باز کن من هم بیام تو.
چپ- چپ نگاهم کرد:
- بی‌شعور.

خندیدم که خودشم خندید و رفت تا دَر رو واسم باز کنه.
ده دقیقه‌ای گذشت ولی خبری از باز شدن در نبود.
آروم صداش زدم:
- آدرینا؟
- هوم؟
عصبانی از این‌که فهمیدم همون‌جاست گفتم:
- بابا یک ساعته من رو علاف کردی، زود باش بازش کن دیگه.

- نگاه کن نیهاد. من دارم تمام تلاشم رو می‌کنم. میشه این‌قدر گیر ندی؟!
پوفی کشیدم و دیگه حرفی نزدم. با پاهام رو زمین خاکی ضرب گرفتم تا آدرینا بتونه دَرو باز کنه.

*آدرینا*

عرق صورتم رو پاک کردم و دوباره مشغول شدم؛ این‌دَر با کدوم کُد بسته شده بود خدا داند.
داشتم تمام تلاشم رو می‌کردم، دیگه بقیش دست خدا بود.
دیگه داشتم ناامید می‌شدم. عَرق سرد تمام تنم رو گرفته بود که دَر با صدای تیک آرومی باز شد.
دَرو هُل دادم که نیهاد رو دیدم با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود و داشت رو خاکش نقاشی می‌کشید.
این، برام عجیب بود. این‌عمارت بزرگ یه خدمتکار نداشت که بیاد جلوی در رو تمیز کنه؟!
با صدای نیهاد به خودم اومدم:
- آدرینا؟!
سرم رو بلند کردم  و گفتم:
- هوم؟
نیهاد دستش رو سمتم آورد و گذاشت روی پیشونیم که درد سوزش رو توی سرم احساس کردم.
- نیهاد چی‌کار می‌کنی؟
دستش رو گرفتم و کشیدم تا از روی پیشونیم برداره که دستش رو محکم‌تر گذاشت و سوزش پیشونیم بیشتر شد.
با صدای آرومی گفت:
- پیشونیت چرا زخمی شده؟!
- نمی‌دونم نیهاد، احتمالاً وقتی پریدم به یه جایی خورده یه خَش انداخته. دستت رو بردار می‌سوزه.



 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 11

 

دستش رو از روی پیشونیم برداشت و گفت:
- احتمالاً. چون سرت خاکیه!
- اوهوم. خب بیا بریم دیگه، دیر میشه.
نیهاد اومد کنارم و دستم رو تند توی دستش گرفت:
- بریم!

راه افتادیم سمت در ورودیه خونه.
حیاط بزرگی داشتن و دور تا دورش درخت بود که اون‌موقع شب خیلی ترسناک به نظر می‌رسید.
به جلوی دَر ورودی رسیدیم که یک چیزی توجهم رو جلب کرد.
دست نیهاد رو ول کردم و سمت اون‌درخشش زیر درختا رفتم.
- آدرینا چی‌کار می‌کنی؟!
- وایسا الآن میام.
رسیدم زیر درخت ولی نور قطع شد. احتمالاً اشتباهی چیز دیگه‌ای رو دیدم.
داشتم برمی‌گشتم سمت نیهاد که دوباره اون‌نور درخشان شد.
یه زنجیر بلند بود. میخواستم برش دارم که نیهاد گفت:
- مواظب باش.
- چیزی نیست نیهاد، صبر کن.
زنجیر رو بالا آوردم که یه پلاک هم باهاش بالا اومد.
یه گردنبند طلایی بود و پلاکش یه قلب بود که باز می‌شد و داخلش ساعت بود.
خیلی خوشگل بود.
- نیهاد بیا این رو ببین!
 نیهاد به سمتم دوید  و دست منو گرفت و  پشت یک درخت قایم شدیم.
- چی‌شده؟!
سرش رو سمتم برگردوند:
- هیس.

بعد از چند دقیقه‌ای نیهاد آروم ولم کرد و وقتی دید منتظر توضیحم شروع کرد:
- وقتی داشتی به اون‌گردنبند نگاه می‌کردی دیدم که چند تا بادیگارد دارن سمت‌مون میان. تا وقتی که اون‌ها خیلی نزدیک نشده بودن دویدم و با تو قایم شدیم دیگه.
با تعجب گفتم:
- اون‌وقت شما وقتی جلوی دَر بودین چه‌طور دیدیشون ولی اون‌ها تو رو ندیدن؟
دستش رو به سمت پنجره‌ای که راه‌پله روش قرار داشت دراز کرد:
- از اون‌جا دیدم‌شون!

ویرایش شده توسط Asra_p
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 12


 

****

*دانای کل*

وارد عمارت شدند و شروع کردند به گشت‌ زدن به دنبال فرد مجهولی، که می‌توانست برایشان بسیار مفید باشد.
نیهاد پشت ستونی مخفی شده بود و آدرینا پشت مبل‌های سلطنتی و بزرگ سرمه‌ای رنگ خانه‌ی فرهمند.
با رفتن گروه دیگری از بادیگاردها به سمت حیاط عمارت نیهاد و آدرینا بیرون آمدند و از پله‌ها بالا رفتند.
احتمالاً آن‌مرد الآن در زندان خانه‌ی فرهمند زندانی شده باشد، پس نیهاد و آدرینا راه خود را می‌دانستند.
چون سال‌ها پیش آن‌ها در همین خانه زندانی بودند.
وقتی به زیر زمین رسیدند، شروع کردند به گشتن به دنبال دَری چوبی.
آدرینا با هیجان فریاد زد:
- نیهاد پیداش کردم. این‌جاس!
آدرنالین خون هردوی آن‌ها از هیجان بالا رفته بود.
همان دَر قدیمی بود.
همان‌طور چوبی و شکسته!
نیهاد رویش را به سمت آدرینا برگرداند و گفت:
- اول من میرم، پشت سرم تو بیا.
آدرینا با تکان دادن سرش موافقتش را اعلام کرد.
نیهاد دَر را که هُل داد باز شد.
در عجب بودند که چه‌گونه آن زندان بزرگ فردی چون فرهمند این‌گونه نگه‌داری می‌شود که آن‌ها بتوانند به راحتی داخل شوند؟

آدرینا با صدای بسیار آرامی گفت:
- نیهاد به نظرت یه چیزی عجیب نیست؟!
نیهاد همان‌طور که چشم‌هایش  به سمت جلو بودند جواب داد:
- مثلاً چی؟
- چرا این‌قدر راحت تونستیم وارد بشیم؟! اصلاً اون‌همه آدم فرهمند دوتاش نیستن از زندانش مواظبت کنن؟ واقعاً برام عجیبه.
نیهاد در جایش ثابت ایستاد و به سمت آدرینا برگشت:
- من هم برام عجیبه، ولی نگران نباش الآن مجبوریم فقط به همدیگه اعتماد کنیم و دنبال او مَرد بگردیم.

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 13


 

آدرینا سرش را تکان داد و دوباره راه افتادند.
دو قدم دیگر که جلو رفتند، باز آدرینا نیهاد را صدا زد:
- نیهاد؟!
این‌بار نیهاد به سمت آدرینا چرخید و گفت:
- بله؟
- نیروی کمکی ما چرا نرسید؟
با این‌حرف آدرینا، انگار نیهاد نیز یادش آمد که درخواست نیروی کمکی کرده بودند.
این‌بار واقعاً نیهاد نیز کُپ کرد.
- نمی‌دونم. حالا بیا بریم.
آدرینا با عصبانیت و صدایی که به زور کنترلش می‌کرد گفت:
- من هرچی میگم تو بگو بیا بریم. بابا من نگرانم!
نیهاد با لبخندی آرام بخش، به شب چشمان آدرینا که برایش حکم خواهر کوچکش را داشت نگاه کرد و با صدایی آرام گفت:
- آدرینا من کنارتم، نمی‌زارم چیزی بشه. باور کن نیروهای کمکی هم میرسن، حالا خودت رو بی‌خودی ناراحت نکن. باشه؟
آدرینا بابغض سرش را تکان داد و راه افتادند.

****

*نیهاد*

- چشم قربان.
گوشیم رو قطع کردم که دیدم آدرینا داره نگاهم می‌کنه. باید براش توضیح می‌دادم تا دیگه بی‌خودی نگران نباشه.
- سرگرد دارایی بود. گفت که نیروهاشون دور تا دور خونه‌ی فرهمند رو زیر نظر دارن تا ما اون‌مَرد رو پیدا می‌کنیم خطری تهدیدمون نکنه. بدو بریم.
آدرینا نفس عمیقی کشید و دنبالم راه افتاد.
بلأخره رسیدیم.
بعد از دَر چوبی یک مسیر یا بهتر بگم یک راه‌رو بود شبیه تونل. که اون رو طی کردیم و رسیدیم به سالن اصلی که نزدیک ده تا دَر داشت.
توی همه این‌دَرها یک‌سری افراد بی‌گناه زندانی شده بودن!
واقعاً که فرهمند آدم پَستی بود.
مَردم برای قدرت چه کارها که نمی‌کنن.
سرم رو تکون دادم و شروع کردیم به گَشتن اتاق‌ها.
قضیه این‌که چرا این‌جا هیچ نگهبانی نداره و ممکنه یه تله باشه خیلی اذیتم می‌کرد.
این‌یک‌چیز غیر قابل باور بود.

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

Part 14



****

نگاهم رو سمت آدرینا برگردوندم که دیدم خوابش برده.
طفلک خیلی خسته شده بود! 
امشب هرچی بلا بود سرمون اومده بود. تقریباً سه ساعتی بود که تو اون‌خونه دنبال اون‌مرتیکه می‌گشتیم. 
نگاهم رو به سمت صندلی‌های عقب ماشین سوق دادم.
خواب بود، بلأخره پیداش کرده بودیم؛ اون هم با موافقت باهامون اومد.
همه‌ی این‌ها، خیلی عجیب بود. ولی سرگرد دارایی گفته بود بی‌هیچ حرفی با خودمون بیاریمش.
راستی چه‌طور شد که من از کلانتری سر در آوردم؟!
من که آرزوم پلیس شدن نبود!

( فلش بک به سال پیش )

- ببین پسر، می‌دونم الآن خیلی ناراحتی. ولی اگه بخوای انتقام پدر مادرت رو بگیری باید باهامون همکاری کنی.
کلافه سرم رو تکون دادم که سرگرد باصدای خیلی بلندی داد زد:
- آقا نیهاد به خودت بیا. باید بتونی باهاشون مقابله کنی. اگه نیروهای من پشتت باشن که خیلی کارت راحت میشه! پس چته؟!

 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 15


سرم رو بالا گرفتم و رو به سرگرد دارایی گفتم:
- باید بهش فکر کنم. 
آره درستش همین بود، باید با آدرینا هم حرف می‌زدم.
از جام بلند شدم و رفتم سمت دَر اتاق که با حرف سرگرد سر جام میخ شدم:
- من هم مثل توام. من هم دنبال انتقام از فرهمندم! ولی باید باهام همکاری داشته باشی، چیزهایی من ازش می‌دونم که تو نمی‌دونی و چیزهایی تو می‌دونی که من نمی‌دونم. هوم؟
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم. بد هم نمی‌گفت. 
ولی باز هم، اون‌ها برای نفع خودشون هر بلایی سرش نمیارن.
من دستم بهش می‌رسید می‌کشتم‌اش. به‌هرحال، باید با آدرینا هک حرف می‌زدم. 
اون هم تو این‌قضیه سهیمه. باید اطلاع داشته باشه.

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

Part 16


( زمان حال )

هعی! به اصرار آدرینا نبود هیچ‌وقت باهاشون همکاری نمی‌کردم. 
ولی خب، یک‌جورهایی مجبور بودم مطیع اون‌ها باشم.
رسیدیم جلوی در خونه و تا پام رو، روی ترمز گذاشتم اون‌مرتیکه از جاش بلند شد. 
- رسیدیم؟!
کِسل نگاهش کردم:
- راحتی دیگه؟ 
برای این‌که حرصم رو در بیاره یک نیشخند زد و گفت:
- آره، مثل خونه‌ی خودم می‌دونمش. 
بعدش هم با یک لبخند دندون‌نما رفت در ماشین رو باز کنه تا پیاده بشه، که قفل مرکزی رو زدم؛ و همون‌طور که نگاهم به جلوم بود مثل خودش با آرامش جواب دادم:
- ببین داداش، خونه‌ی خودت نیست که خونه‌ی خودت بدونیش.
روم رو سمتش برگردوندم و با نیشخند گفتم:
- تو فقط گروگان مایی. 
ولی اون، خیلی بیشتر از این‌حرف‌ها خون‌سرد بود.

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 17


با لبخند نگام کرد و روش رو برگردوند.
من هم آروم روم رو سمت آدرینا برگردوندم و صداش زدم:
- پاشو، رسیدیم.
دیدم بیدار نمیشه. با دست‌هام تکونش دادم که  دهنش رو اندازه‌ی گوریل  باز کرد و یکم چشم‌هاش رو مالید و بعد بازشون کرد.
- هوم. چی‌شده نیهاد؟!
- پاشو.
قفل مرکزی رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم از اون‌ورم اون‌آقا از ماشین پیاده شد.
راستی، اسمش چی بود؟!
به محض اومدن این سؤال تو ذهنم ازش پرسیدم:
- اسمت چیه؟
نگاهم کرد و با یک لبخند جواب داد:
- کامیارم.

 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 18


وا! چرا هی به من لبخند می‌زنه این پسره؟!
عجبا.
همون لحظه آدرینا از ماشین پیاده شد و گفت:
- من که خواب بودم فهمیدم تا دو دقیقه پیش داشتین دعوا می‌کردین الآن چیه هی به‌هم لبخند می‌زنین؟
کامیار خندید و روش رو به سمت من برگردوند:
- راستی اسم شماها چیه؟
آدرینا شالش رو درست کرد و قبل از من شروع کرد به حرف زدن:
- من آدرینام، ایشون هم... . 
دستش رو به سمت من دراز کرد که حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- من هم نیهادم. 
بعد هم دستم رو جلو آوردم تا با کامیار دست بدم که دستم رو با گرمی فشرد.
- خب یک‌جورهایی احساس می‌کنم اسماتون آشناست. یکم بهش فکر کنم شاید یادم بیاد.
بعدش هم به داخل خونه راه افتاد.
من و آدرینا یه نگاهی به‌هم انداختیم که آدرینا گفت:
- عجب پروئه.
خندیدم و باهم به سمت خونه راه افتادیم.

 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 19

 

*آدرینا*

پشت سر کامیار با نیهاد راه افتادیم. 
خدایی از اخلاق کامیار خیلی خوشم اومده بود. خاکی، ساده، مهربون و راحت.
چهره‌اش رو خوب ندیده بودم ولی بد هم نبود. چشم‌هاش معلوم بود تیره است با موهای بلند که بسته بود.
همین‌طور توی فکرهام غرق بودم که نیهاد با داد صدام زد که دو متر پریدم هوا:
- آدرینا! 
با ترس نگاهش کردم که با چشم‌های متعجبش روبه‌رو شدم. وا! اون چرا تعجب کرده؟
- کجایی تو دختر؟! یه کیلومتر از فضا اون‌ورتری دو ساعته دارم صدات می‌زنم بیا بریم تو.
بعدش هم نزدیکم شد و با یک صدای خیلی آروم گفت:
- کامیار رفته توی خونه، مواظب خودت باشی‌ ها. 
چشم‌هام رو با آرامش باز و بسته کردم که یک نفس عمیق کشید و رفتیم داخل.

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 20


نگاهی به ساعتم انداختم که چشم‌هام از تعجب چهل تا شد! 
ساعت چهار و نیم صبح بود.
تازه یادم اومده بود باید صبح زود پا می‌شدیم بریم آگاهی.
ولی قبل از این‌که ببریمش آگاهی باید خودمون یه سؤال‌هایی ازش می‌پرسیدم؛ سرگردم که نمی‌ذاشت فردا پیش ما بمونه.
پس باید امشب ازش می‌پرسیدم.
قدم‌هام رو تندتر کردم و رفتم داخل اتاقم.
خونه‌ی من و نیهاد یک‌طبقه بود؛ چون پولمون واقعاً نمی‌رسید خونه‌های گرون بخریم.
این‌خونه هم به خاطر عمو جواد بود که داشتیمش.
عمو جواد یکی از دوست‌های بابام بود؛ همکار بودن.
لبخندی زدم، یادش بخیر. عمو جواد و  خانومشون خاله ریحانه خیلی می‌اومدن خونه‌مون. خاله ریحانه من رو خیلی دوست داشت چون خودشون نمی‌تونستن بچه‌دار بشن.
خودم رو انداختم رو تختم و چشم‌هام رو بستم.
نمی‌خواستم خوابم ببره و تا آخرین حد امکان به زور داشتم  هوشیاریم رو کنترل می‌کردم.

 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 21



*نیهاد*


باید یک‌سری سؤال از کامیار می‌پرسیدم. 
فردا باید تحویلش می‌دادم؛ و اگه تحویلش بدم سرگرد مطمئناً نمی‌زاره ببینم‌اش.
واسه همینه هیچ‌وقت از پلیس بودن خوشم نمی‌اومد. همیشه با منطق خودشون پیش میرن و کسی واسشون مهم نیست.
از جام بلند شدم و  به سمت اتاقی که توش کامیار رو زندانی کرده بودیم رفتم.
شایدم بهتر بود اول برم سمت آدرینا تا اون هم باهام بیاد؟!
آره همین خوب بود.
به سمت اتاق آدرینا رفتم و دَر زدم.
وقتی جوابی نگرفتم بازم چند باری در زدم.
این دیگه چرا باز نمی‌کرد؟ شاید خواب بود. 
نه، کامیار! 
با شتاب دَر رو باز کردم و رفتم داخل. در نهایت تعجبم در قفل نبود و آدرینا روی تخت خوابش برده بود.
پتوش رو باز کردم و انداختم روی کمرش.
با لبخند پیشونیش رو بوسیدم و بیرون اومدم.
خواهر کوچولوی من.

 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 22


****

*کامیار*

با تق- تق دَر به خودم اومدم و چرخیدم؛ خدایی ایناهم یه چیزیشون میشه..خودشون دَر رو قفل کردن خودشون هم دَر می‌زنن. 
صدام رو صاف کردم و گفتم:
- بفرمائید. 
کلید توی قفل در چرخید و پشت بندش نیهاد وارد اتاق شد.
پس چرا اون‌دختره همراهش نبود؟! اسمش چی بود؟
آها، آدرینا.
عجب اسم عجیبی.
نیهاد اومد روبه‌روم نشست که نگاهش افتاد روی ورقه‌هایی که  روی میز بود.
قبل از این‌که حرفی بزنه خودم شروع کردم به توضیح:
- خب ببین من خیلی از نوشتن خوشم میاد خب؟! داشتم یه داستان سرهم می‌کردم. گوشیم که پیشم نیست هیچ وسیله‌ی بازی هم توی اتاق که نیست خوابمم که نمیاد چی‌کار می‌کردم به نظرت؟‍! 
دَرم که روم قفل کردین!
نیهاد تک خنده‌ای کرد که خیالم راحت شد حدأقل سرم داد نمی‌زنه. 
- فقط اومدم حرف بزنیم.
سؤالی که از وقتی اومده بود ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم:
- پس اون‌دختره چرا همراهت نیست؟!

ویرایش شده توسط Asra_p
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  Part 23


- چون‌که زیرا، من باهات کار دارم به اون چه ربطی داره. بعدش هم به نظرم اسمش رو بهت گفته دیگه دختره چیه؟! تو الآن توی خونه‌ی منی حد خودت رو بدون.
- بابا کُشتی ما رو با این خونه‌ات. اه! چی‌کار کنم گروگانم؟ حرفم نزنم؟
نیهاد پوفی کشید و مستقیم تو چشم‌هام نگاه کرد:
- دیگه تمومش کن. یه چند تا سؤال دارم میرم شما هم از فردا گروگان نیستی میری آگاهی از خونه‌ی من هم میری. 
خب دیگه به نظرم زیاده روی کردم. واسه جبرانش یکم احساسی‌تر جواب دادم:
- جانم؟
- خب ببین، می‌خوام یکم، اون‌قدری که می‌تونی از زندگیت بهم بگی، از خانوادت. 
با این‌حرفش کُپ کردم.  با عصبانیت گفتم:
- زندگی هرکی به نظرم به خودش مربوطه! 
نیهاد با قیافه‌ای پوکر نگام کرد:
- آره درست میگی. ولی این‌حرف‌های تو، زندگی گذشتت به ما کمک میکنه. هرچی از فرهمند می‌دونی. لطفاً کامیار! خودت گفتی انتقام تمام اون‌بچه‌هایی که پدر مادراشون رو فرهمند کُشته می‌گیری. من هم یکی از اون بچه‌هام. آدرینا هم همین‌طور! باید کمک کنی.
با حرف‌های نیهاد دهنم باز مونده بود. پس اون هم مثل من بدبختی‌های زیادی کشیده. نفس عمیقی کشیدم. تصمیمم رو گرفتم:
- باشه. فقط، فقط تو از کجا این حرف من رو می‌دونستی؟
با ترس نگاهش کردم. نکنه؟! 
- وقتی اون‌زنه رو کُشتی من اون‌جا بودم.
اوه نه. اوضاع خیط شد! 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 24


 سرم رو پایین انداختم  که نیهاد گفت:
- کامیار الآن اصلاً اون مهم نیست. فقط هرچی می‌دونی بگو.
سرم رو تکون دادم و شروع کردم:
-  هفت سالم بود که با مامان و بابام رفتیم شمال. خیلی هم خوشحال بودیم. مامان و بابام دوتاشون پلیس بودن، اون‌موقع درگیر پرونده‌ی فرهمند بودن که قاچاق مواد مخدر انجام می‌داد. اون‌پرونده رو حل کرده بودن و تموم شده بود. منتظر دستگیری فرهمند بودن که ما تعطیلات رفتیم شمال. تو راه به بابام زنگ زدن و نفهمیدم چه‌خبره ولی مامان و بابام یکهو خیلی نگران شدن.  بعداً که رفتم برای فرهمند کار کنم فهمیدم که توی اون‌تماس گفتن تمام کسایی که توی پرونده دستگیری فرهمند دست داشتن به دستور فرهمند کشته شدن و خود فرهمند هم فرار کرده به ترکیه از اون‌جا هم دیگه خبری ازش نیست. هیچ ردی هم از خودش به جا نذاشته فقط از این‌طریق فهمیدن فرهمند اون‌ها رو کشته که لباس زندانش تو خونه‌ی یکی از مقتول‌ها پیدا شده و یه نامه هم اون‌جا بوده که توش نوشته ( بلأخره من انتقامم رو از تک- تک‌تون می‌گیریم این‌ها چیزی نیست، منتظرم باشین. ) و از این‌چرت و پرت‌ها.   یک هفته‌ای شمال موندیم و تو راه برگشت بودیم که ماشینمون چپ کرد چون ترمزش بریده شده بود و این هم بگم که یکی دیگه از نقشه‌های فرهمند بوده. خوشبختانه ما هممون تونستیم نجات پیدا کنیم و فقط مامانم یک ماه توی کما بود و بعدش حال هممون خوب شد. مامان و بابام نگران‌تر از قبل بودن و دیگه حتی نمی‌زاشتن من هم تنهایی برم بیرون. گذشت تا دوسال که من تولد ده سالگیم بود. مامانم یکهو غیبش زده بود و بابام تو راه زنجان بود. همه‌ی این‌ها عجیب بود چون تولد تنها پسرشون بود؛ پدرم توی راه چپ کرد و درجا فوت شد. بعدها فهمیدم اون هم نقشه‌ی فرهمند بوده. مامانمم یه جا قایم شده بود تا از دست فرهمند در امان باشه. قبلش به خاله‌ام گفته بود که مراقب من باشه و شوهر خاله‌ام هم پلیس بود پس خیال مامانم از بابت امنیت من راحت بود.
به این‌جای حرفم که رسیدم نیهاد یکهو پرسید:
- اسم خاله‌تون چیه؟
چرا یکهویی این سؤال‌ رو پرسید؟ عجبا!
- توران، توران پیران.

 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویرایش نهایی | Rozhin

من میخوام یه دنیایه دیگه داشته باشیم..!
یه دنیا که بشه توش زندگی کرد... یه دنیا که همه ازش خوششون بیاد!

رمان: دنیای ویژه.


عاشقانه ای پر از درد...
- من نمیتونم ازت دست بکشم چرا نمیفهمی؟!
رمان : عمارت درد    


برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...