• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان راز جزیره مرموز|moon goddessکاربر انجمن نودهشتیا


moon goddess
 اشتراک گذاری

نظرتون راجب رمان راز جزیره مرموز چیه؟؟!   

3 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون راجب رمان راز جزیره مرموز چیه؟؟!

    • عالیه
    • خوبه
    • بد نیست
      0


ارسال های توصیه شده

نام رمان: رازجزیره مرموز

نویسنده:moon goddess

ژانر: جنایی، تخیلی، فانتزی، عاشقانه

خلاصه: قبیله‌ای وحشی و خون‌خوار، آن‌ها از تمدن دوری می‌کنند. هرکس پا به آن جزیره گذاشته است، توسط کسانی که در آن جا هستند، کشته شده تا این‌که جکسون هاینز، دانشمند معروف از روی کنجکاوی پا به آن جزیره می‌گذارد. اما آیا اوهم کشته می‌شود؟! یاقرار است دلیل اصلی اینکه چرا آن ها از تمدن وتکنولوژی دوری می کنند را پیدا کند؟!

مقدمه: نفس عمیقی کشید و بر روی ماسه‌ها به راه افتاد.

ناگهان چندین جفت چشم به روی او افتاد.

جزیره‌ای که از همان ولد ورود، به او حس خوبی نمی‌داد.

جزیره‌ای که نه تنها مردمانش، بلکه درختانش هم بوی خون می‌داد.

به روی کنجکاوی به آن جزیره آماده بود اما اگر بیشتر از این می‌ماند همه چیزش را از دست می‌داد‌.

چه امیدی وقتی همه چیز رنگ نا امیدی را می‌داد.

چه امنیتی داشت وقتی حتی نفس کشیدنش هم بویی از امن بودن نمی‌داد.

شاید اول‌اش خوش باشد اما همیشه که خورشید در آسمان نمی‌ماند.

شاید هرگز نباید در این جزیره‌ی به خون نشسته می‌ماند. 
 

ساعت پارت گذاری: نا معلوم

(ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید.)

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط moon goddess
مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART1

با شنیدن سر وصداهایی که افراد قبیله راه انداخته بودند، از کلبه اش بیرون آمد. همه وحشت زده بودند وهر کس به سمتی می‌دویید. با دیدن این وضعیت ترسیده بود، نمی‌دانست چه خبر شده است. اما یک حدس‌هایی می‌زد. از دور دینارگیس را دید، به سمت اش پا تند کرد. چندقدم مانده بود به او برسد، که با تنه ای که گلاسیوس به او زد باعث شد به زمین بخورد. دینارگیس که نظاره گر این اتفاق بود، به سمت آن ها دویید و کمک کرد تا اکسیر بلند شود با دیدن زانو های زخمی اکسیر عصبی شد وبا پرخاش‌گری روبه گلاسیوس کرد وگفت: 

- مگه کوری؟! ببین چه بلایی سرش آوردی احمق! حالا من جواب رئیس رو چی بدم ها؟! 

گلاسیوس حسابی ترسیده بود. می‌دانست عاقبت آسیب زدن به دختر رئیس‌شان، چیزی جز مرگ به همراه ندارد. عرق سردی را در پشت کمرش احساس می‌کرد. رنگش حسابی پریده بود. اکسیر بادیدن حال بد گلاسیوس زبانش را بر روی لب های خشک شده اش کشید و به حرف آمد. 

- هی پسر بی‌خیال! چیزی نشده که، تو برو من باید حواسم رو بیشتر جمع می‌کردم. 

گلاسیوس با حرف اکسیر شرمگین شد، زیرا او از قصد به اکسیر تنه زده بود و حالا اکسیر خودش را مقصر می‌دانست. سرش را پایین انداخت ورو به اکسیر ودینارگیس گفت: 

- من معذرت می‌خوام. 

وبعدش سریع از آن جا دور شد. در آن قبیله مهربانی هیچ معنی ومفهومی نداشت اما اکسیر مثل آن‌ها نبود او باهمه مهربان بود و همه را دوست داشت. چیزی که برای هیچ‌کس در آن جا مهم نبود همین بود. عشق، محبت، مهربانی و...  مردم آن قبیله احساسی نداشتند، آن‌ها جزء بی رحم ترین انسان های روی زمین به شمار می‌رفتند. اکسیر بعداز این که گلاسیوس، او ودینارگیس را ترک کرد رو به دینارگیس کرد وگفت: 

- باز چی‌شده؟ چرا بقیه ا‌ن‌قدر وحشت زده شدن؟! 

دینارگیس که انگار همه چیز را فراموش کرده بود. با حرف اکسیر چندثانیه ای گیج به او نگریست وبعداز آن‌که حرف اکسیر  را تجزیه وتحلیل کرد، به خودش آمد وسریع دست اکسیر را گرفت وگفت: 

- زود باش دختر، باید بریم کنار درخت چهل میوه، دوباره یکی خواسته وارد جزیره بشه و هامان اون رو کشته.

اکسیر با شنیدن این حرف غمگین شد. او مخالف این بود که آن‌ها این‌طور وحشیانه بقیه رو می‌کشتند و مانند گوشت ماهی کباب‌اش می‌کردند. با تمام افکاری که اورا آزار می‌دادند، باید می‌رفت. با دینارگیس همراه شد اما زانو هایش حسابی درد می‌کردند وسوزش داشتند. برای همین کمی می‌لنگید واین سرعت آن‌ها را کم می‌کرد. بالآخره بعداز دقایقی که برای اکسیر خیلی سخت گذشت رسیدند، سریع به سمت جایگاهی که مخصوص آن‌ها بود حرکت کردند. به موقع رسیده بودند، اگر فقط چند دقیقه دیگر دیرتر می آمدند، توبیخ می‌شدند واکسیر هرگز این را نمی‌خواست. 

ناظر: @ MO-BIN

 

 

 

ویرایش شده توسط NADIA.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...