• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان فودوشینice_queinnn.t.fکاربر انجمن نودو هشتیا


ice_queinnn.t.f
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

Mahshid.az
post توسط Mahshid.az بررسی شد!

"❤️ناظر گرامی! در جهت فعالیت عالی شما و ضمن قدردانی از زحماتتون، نشان ناظر رمان برتر به شما تعلق گرفت.❤️"

به ice_queinnn.t.f نشان «ناظر رمان برتر» اعطا گردید

♡ فودوشین ♡

 

بنام خداوند خاک مه اسمان زمین

                    بنام خداوند تک نوازنده کیهان پاک 

 

#نام #رمان: #فودوشین

#نویسنده: ice_quiennn.t.f

#ژانر: #عاشقانه #احساسی 

#خلاصه رمان ...

              دوتا دوست ...

                        دوتا همسفر...

                             یه دوست ... یه شیدا...

داستان راحب دختری هست که گاهی آرومه و گاهی شیطون،زمانی دختر داستان عاشق میشه که میفهمه عشقش دیگه ماله اون نیست و گیر ادمی کلاهبردار افتاده درست زمانی که قرار بود دست اون ادم رو بشه، اون اتفاق وحشتناک افتاد...

 

♡ فودوشین ♡

" حالتی هست که قلبت رو خنثی نگه میداری و بی تفاوت به احساس و غم و شادی هستی "

 

" مقدمه " 

کرگدن گفت:

- عاشق یعنی چی؟

دُم جُنبانک گفت: 

- یعنی کسی که قلبش از چشمهاش می‌چکد...

* شل سيلورستاين *

حساسش شده اما ....

"دوستم...با من باش قسم به همان خدای که پیوند دوستی ها را ساخت.قول میدهم مجنونی پیش نباشم .. شیدای پیش نباشم... غمت نباشد بدور از اینکه متوجه این عشق شوی ... همانند فرهاد قصه ها دفن خواهد شد.."

ویراستار: @ Mosaken_Shab

ناظر: @ Outis

ویرایش شده توسط ice_queinnn.t.f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part1


" فلش بک "


- آهـــو، آهـــو. پاشو دیگه دانشگاهت دیر شد.
 
- فقط پنج دقیقه مامان ، فقط پنج دقیقه دیگه ، کل دیشب تا صبح بیدار بودم واسه پلانم ، هـــیـــع 
سریع از رو تخت بلند شدم که پتو پیچید دور پام گیر کرد به کنار تخت پرت شدم زمین 

- آی آی آی ،  آخ سرم .

مامان  نگران نگاهم کرد گفت 

- چی شدی ترسیدم، آهو خوبی ؟!

همزمان ک سرم مالش میدادم گفتم 

- خوبم خوبم، وای مامان دانشگاهم ! ساعت چنده ؟!

- خسته نباشی ساعت شیشه ، هفت کلاس داری نه ؟! پاشو، پاشو تنبل خانوم

- عـــه اخیـــش ، باشه مرسی الان نیلا پشت هم زنگ میزنه میگه امروز نوبت توعه باز خواب موندی،کلی گزافه گویی 

مامان خندید  گفت 

- خوب راس میگه دیگه پاشو دخترم من رفتم بخوابم 

خندم گرفت طبق معمول مامان رفت بخوابه بابا هم که ساعت هشت نیم و نُه میره سر کار بعد از رفتن به سرویس انجام کارای ضروری در کمدم رو باز کردم . خوب از این حجم لباس ریخته کف کمد چی میتونه برای امروز خوب باشه؟! 

چطوره با یه شلوار لی دمپا با یه مانتو مشکی اندامی ، مقنعه مشکی و کوله و کفش مشکی نایک شروع کنم ! پوشیدم جلو ایینه ایستادم خوب خداروشکر با اولین انتخابم  همه چی اوکیه.

سوئیچ ملکه عزیزم رو برداشتم از خونه خارج شدم . از دور به استایل شیک ماشینم خیره شدم بوسه ای از دور واسه دویست شیش البالویم فرستادم قریون صدقه اش رفتم . 

- آهــــــو... 

- هــــــوم؟

- هوم کوفت و هوم زهرمار ساعت هفت نیمه کلاس دیر میشه 

- میرسیم به موقع قول !

- اگه نرسیدیم چی ؟

نیشم شل شد .

- آبتین جا نگه میداره 

حرصی نگاهم کرد  یکی کوبید به بازوم گفت 

- آبتین درد ، کوفت، مگه نونواییه ک میگی جا نگه میداره ! عه عه  تو اون شورش دراوردین هر وقت میخوام برم عقب بشینم مثل این خودشیرینا میرید صندلی جلو میشینید تازه از وقتی اومدیم دانشگاه  با آبتین  رفیق شدی اسم آبتین  فقط ورد زبونت شده 

- آی آی آی نیلااا ؟ تو که حسود نبودی!  ادم اخه  چقد حسود! نخیر گلم چون اون رفیقمه خیلی با معرفته واسمون جا نگه میداره بعدشم مگه فقط خودشیرینا میرن صندلی جلو ؟ ما دلمون میخواد بهتر درس گوش کنیم کرم بریزیمو ...

- میدونم، میدونم، ولی دوستی پسر دختر چیزی نیست که تو ذهن  ادما باشه 

- من و آبتین با هم اون دوستی که فکر میکنی نیستیم فقط دوست ...  دوست ساده اون منو مثل یک پسر میبینه و بلعکس ، شک نکن چیزی جز این نیست  درضمن بخوای به حرف مردم توجه کنی باید بری بمیری عزیزم ...

- امیدوارم 

- بسه دیگه عه،  بیا رسیدیم .

- اوهو  چه زود ! چندتا سرعت رفتی که انقد زود رسیدی ؟! 

خنده ای کردم با نیش باز گفتم 

- صدو پنجاه تا 

متعجب نگاهم کرد گفت 

- چــــــی ؟باید الان خدارو شکر کنم که زنده هستم نه؟

- آفرین همیشه خدارو شاکر باش . الانم بپر پایین انقد حرف نزن 

- اوکی بریم 

.....

ویرایش شده توسط ice_queinnn.t.f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#part2

 

- نیلا ژان 

- بله رفیق ژان

- الان پیاد شیم تا برسیم چقد طول میکشه بنظرت ؟

- عامم فکر کنم پنج دقیقه 

- عه هومم، پایه ای مسابقه بذاریم؟ حسش نیست ۵ دقیقه تو راه باشم 

- یس 

- وری گود عزیزم آورین

- زهرانار نگو اورین بگو افرین 

- چشم حتما میگم اورین 

- بیخیال اصلا فقط بدوو

- باش،کی اول بشماره؟

- تو آهوی عزیزم 

- اوک ، ۱

- ۲

- نیل ۳ رو گفتم بدو 

- اوک 

- ۳

- حالا 

- بریم یوهو

با تمام وجود میدوئیدم. انقدر تند که فکر کنم نیلا منو دیگه نمیبینه. تا تونستم تند دوئیدم یهو با چیز سفتی برخورد کردم 

- اخ مماخم 

- آهووووو میمون 

- اوه اوه ابتین ژان توئی ؟ 

- زهرمار ژان تو فارسی بلد نیستی حرف بزنی ؟ مگه نگفتم نباید بدویی هااا 

- اوپس خوب ببین مسابقه گذاشته بودیم ! تازه میمونم خودتی 

نیشم رو باز کردم و چشمام رو شبیه مینیون اون ماهیه تو فیلم نابغه کردم ودرست زدم به هدف چون ابتین نمیتونست زیر این نگاهم طاقت بیاره و.... 

- چشم بسته غیب گفتی نمیگفتی نمیفهمیدم مسابقه گذاشتین ؟! آهویه ... چی بگم بهت هوم ؟! مگه نگفتم چشمات برای هیچ کسی حتی من اونطوری نکن چلغوز ؟! 

چپ چپ نگاهم کرد با مکثی گفت 

- دیونه بهت گفتم ندو چون ممکنه به قلب اسیب برسه تو قلب سالمی داری نمیدونم چرا با اینکارا میخوای به خودت اسیب بزنی 

- اووو حالا یه دوئیدن که به قلب اسیب نمیزنه تازه خوبم هست که تودم زیادی حساسی . سوسول نباش ، هی راستی چرا انقدر بهم بد د بیراه میگی چلغوز خودتی 

- من کجام سوسوله میمون؟! 

- همه جات ! ببین ببین من همش بخاطر تو حرص میخورمم 

- زرشک الان بخاطر سوسول بودن من حرص میخوری بچه غزال ؟ الانم باید بگم اصلا این حرکت جناب عالی سوسول منشانه اس نه من و اصلا بهت نمیاد، چون یکی من یکی تو خوب میدونیم الان اگر جای بجز دانشگاه بودیم جواب بدتری بهم میدادی 

با حرص نگاش کردم و یکم بعد پکر نگاهش کردم واقعا راست میگه. چهره ام برگشت به حالت عادی و گفتم 

- عه راس میگیا، نیلا کجا موند ؟! بچه غزال هم عمته ابتین اسمم اهوعه اهوو درست بگو 

- اخرش باید از عممم حلالیت بطلبم بخاطر تو، بیا نیلا هم الان رسید ببینش

- عه اوناهاش چه تند نفس نفس میزنه ، نیلا هییییی بیا اینجا 

- اوم...م...دم هع ...چقد تند میدوئی قبلم درد گرفت ...

- هییع وای یادم رفته بود ببخشید 

الان خوبی ؟ برم اب بگیرم 

- خوبم نه نمیخواد 

- بسه دیگه کمتر نوشابه باز کنین واسه هم بریم دیگه ... راستی سلام نیلاخنگه 

- اویی خودتی ها من خنگ نیستم 

- واه واه دوتاتون خنگید لازم نیست بهم دیگه پاس بدید دیگه !  هوم ؟! چرا اینجوری نگام میکنید خوب راس میگم دیگه مگه نه ابتین ؟

ابتین و نیلا انگار خیلی ... خیلی ... خیلی بهشون برخورد چون با چشمای حرصی نگاهم کردن گفتن

- خیلی پرویی آهو خیلی

- و میمون ابتین میمون جا انداختی 

قهقه ای از حرفشون زدم  گفتم 

- لااقل اولش هماهنگید ، اخرشم هماهنگ باشید دیگه ...

ابتین قدمی جلو گذاشت مستقیم نگاهم کردم سرشو خم کرد گفت 

- باشه چشم پروخانوم چیز دیگه ای نمیخوای ؟

- والا نمیخوای میمون خانوم ؟

- عه انقد گفتید میمون حس کردم میمونم از باغ وحش اوردینم بسه دیه ای بابا اصلا من رفتم 

.......

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part3 


دستم رو بردم  پشت گردنم و شروع به ماساژ گردنم کردم گفتم 

- هی زندگی من چقد دوست دارم! 

- دیونه شدی آهو؟

-بله  عزیزم معلومه که دیونه شدم وقتی با نیلای چون تو همنشینم 

- آهو میکشمتا بیشور 

- میمون یادت رفت 

نیلاخندون نگاهم کرد گفت 

- اخه ... دیگه نمیدونم چی بگم بهت 

- پس دیگه نگو  

- عه ابتین جونت داره میاد 

- آی مرض اخر یکی میخوره تو دهنت نیلا ، هی  ابتین این طرفیم بیا دیگه بستنی ها اب شد

به سمتون اومد بستنی ها رو روی میر چوبی سطمون گذاشت کنارمون ایستاد

- هی مارمولک مگه واسه تو گرفتم ؟

- میگم ابتین جان اسم حیون دیگه ای نمونده بزاری رو من؟! تعارف نکنا! خوب وقتی سه تا گرفتی معلومه  یکیش واسه منه یکی نیلا یکیم خودت پس  زود باش بده اون توت فرنگیشم بده  

- بچه پرو بیا بگیر گشنه ! اخرش گرفتی ازم  بیجهور ...

نگاهی بهم کرد با مکث به منی ک از خنده سرخ شده بودم گفت 

- وا آهو چرا صورتت قرمز شد خوبی ؟

- خیلی ... 

از خنده بستنی پرید دهنم سرفه ای کردم و همراه باخنده سرفه گفتم

- خی...لی ...  خُلی این ... مدل ...  حرف ... زدن ... بهت ... نمیاد 

ابتین اخم ریزی کرد گفت 

- باشه بابا مُردی ... 

اخمش سریع کنار رفت به جاش لبخند شیطونی زد و گفت 

- وای لپشو نگاه ببین پر بستنی شده 

داشت میومد سمتم ،  من که از قبل میدونستم میخواد گازم بگیره ... هی میرفتم عقب  اون میومد جلو ... خندون گفتم 

- ابتین وای به حالت نزدیک بیایی  نیا ... دیونه  دست بزنی بهم کشتمت نیا .... نیا 

جیغی کشیدم پا به فرار گذاشتم که دستم گرفت 
گفت 

- وایسا دیونه 

- عه نه ابتین نه  ....  

اروم اومد جلوم ایستاد  تا نرم عقب هی سرک میکشیدم تا خودم رو خلاص کنم از دستش که غرق چشاش شدم، آروم سرم رو کج کردم تا بهتر ببینمش چقدر چشماش قشنگ بود . این تیله ها مگه اهنربا دارن که انقدر یکی جذب خودشون میکنن؟!  

نگاهم اروم از روی چشم هاش روی گونه اش نشست ای جان ، وقتی میخنده چال می افته  رو گونش. با نشستن دندونش درد شدیدی روی گونه ام جیغی کشیدم سریع خودم رو عقب کشیدم و دستم روی لپم گذاشتم حرصی بهش خیره شدم . خوب شد حراست دانشگاه ندید . ابتین با اخمی کمرنگ اما لبخند به لب گفت :
 
- پیشد کجایی، بیا بابا یه گاز کوچیک بود تازه بستنی هم  پاک شد بچه جون ببین !

- بستنی ؟ که بستنی اگه من حال تورو نگیرم آهو نیستم ‌. 

لپم رو مالش دادم آروم شروع کردم به غر غر کردن و بلند تر ادامه دادم 

- اینا دندونن یا چاقو  اه  بریم ولش کن ، کلاس شروع شد . عه نیلا کو ...    

نگاهم رو چرخوندم که به نیلا مبهوت افتاد وا این نیلا  چرا اینجوری نگام میکنه ؟اول مات مبهوت حالا با موشکافی ؟! با چشمایی ریز شده بهش خیره شدم  سری تکون دادم به معنای چیشده ؟!

......

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part4

 

 

با چشمایی ریز شده بهش خیره شدم  سری تکون دادم به معنای چیشده ؟!هیچی نگفت به سمت کلاس راه افتاد دنبالش رفتیم وارد کلاس شدیم .

- نیلا ک رفت ماهم بریم آهو 

- باشه بریم .

 

"حال"

 

- این بوی سوختگی چیه؟ وایسا ببینم ، سوختگی؟ هیع غذام 

به سمت اشپز خونه دوئیدم و زیر گاز خاموش کردم اخ قلبم این بار دوم بود. که تو این دوماه داشتم غذا رو میسوزوندم ، انقدر فکرم درگیره که نمیتونم هیچ تمرکزی داشته باشم . 

- اه اینم ک سوخت ای به خشکی شانس ، این جِنی هم معلوم نیست امروز کجاست .

اینبار به فکر فرو رفتم به بچه ها چی بدم که با صدای بچه ها به خودم اومدم ، تازه بیدار شده بودن وسط نشیمن ایستاده بودن . کی از اتاق اومدن بیرون؟بابا سرعت عمل !!! از اشپزخونه اومدم بیرون به ارتین ارتینا اروم به سمتم اومدن به پاهام چسبیدن خیره شدم خداروشکر امروز نمیخوان همزمان حر....

 - مامی ... مامی ... مامی ... 

پُکِر نگاهشون کردم حتی نذاشتن حرفم تموم بشه  اروم گفتم 

- خوبه الان گفتما 

یک دست به سر یکی به کمر رو بهشون پرشور گفتم :

- وای خدا سرسام گرفتم ، بـلـه ، جانـم، جانـــم،وای ارتین ارتینا جانــم چی میخواین ؟!

آرتینا و آرتین جفتشون شییه به هم بودن با اون چشم های ابیشون که توی صورت سفیدشون خود نمایی میکرد نگاهم کردن. آرتینا موهای حالت دار طلاییش رو با انگشت های ظریف و کوچیکش  پشت گوشش زد و با لحن بچگونه اش گفت 

- مامی من گشنمه کی شام میخوریم 

تا خواستم جوابش رو بدم آرتین اروم روی موهای کوتاه طلاییش رو خاروند با همون لحن گفت

- آره مامان ما گشنمونه . 

لبخندی به شیرینیشون زدم ، اروم زمزمه کردم 

" من بدون شمام میمیرم که " 

همزمان گفتن 

- چی ؟! 

اینبار خندیدم و گفتم 

- اخ من به قربون اون مدل حرف زدناتون ... هیچی الان زنگ میزنم شام بیارن 

بازم هم با هم تکرار کردن 

- مامی میشه بریم رستوران توروخدا

هومم فکر بدی هم نیست چرا به فکر خودم نرسید! بفرما فکر این بچه ها از من بیشتر کار میکنه 

- اوخ دلبرای شیرین زوانم باشه میریم بگید ببینم بریم اونجا چی میخواین بخورین ؟

کمی حالت متفکر به خودشون گرفتن و یهو با چشم های که برق میزد نگاهم کردن و گفتن 

- اوم بریم اونجا پیتزا بخوریم

چپ چپ نگاهشون کردم که خندیدن سری تکون دادم گفتم 

- باشه بدوئین برید اماده بشین 

- چشم

..........

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part5

با صدای گوشیم ارتین دوئید گوشی برداشت و با همون سرعت دوباره دوئید طرفم و گوشی داد بهم با لحنی که همیشه دلم میرفت واسشون گفت 

- مامی گوشیت

به چشمای قشنگش نگاه کردم 

- مرسی پسرعزیزم ، بده ببینم کیه ! 

شماره ناشناس و از ایران بود . آیکن سبز زدم و گوشی با تردید جواب دادم 

( - بله بفرمایید 

مات شدم از شنیدن صدایی که انتظارش رو نداشتم. 

- پس بلاخره پیدات کردم اونم بعد سه سال !

- نی..نیل؟! خودتی؟ تو ...  تو ... نیل خودمونی ؟! ش...شماره منو از کجا پیدا کردی ؟ 

با صدای دلخور جواب داد 

- نیلا:خیلی بی معرفتی  سه سال پیش بدون خبر گذاشتی رفتی فقط به مامان بابات گفتی میخوای بری خارج درس بخونی ما رو هم کشک حساب کردی ! الانم میگی شمارم رو از کجا اوردی؟

پوزخندی از یاداوری اون روزا زدم 

- هه مثل اینکه یادت رفته چه بلایی سرم اومد یادت رفت باهام چیکار کرد..

نذاشت حرفم کامل بشه تقریبا داد زد 

- آهــــو ...

- بسه نیل بسه دیگه نمیخوام ادامه بدی هرگز بسه 

دوباره اروم شد و با بغض و غم توی صداش گفت 

- باشه باشه عصبی نشو ، نمیگی کجای تا بیایم پیشت ؟!

- اولا نه، هرگز .. دوما بیای درسته .. نه بیایم ! 
مگه اون ادم منفور هم میخواد بیاد که میگی بیایم ...سوما...

بازم هم پرید بین حرفم و تند گفت 

- آهو ‌...


اینبار من نذاشتم حرف بزنه 

- هیس ساکت ..بزار حرفمو بزنم ، سوما حتی من مردمم نمیذاری اون نزدیک من بشه البته  اگه یه زمانی ادرسمو داشتی !

- ای بابا الحق که بچه ای یه  بچه غزال ترسیده  .. یه چیزای رو نمیدونی همه چیز عوض...

انقدر عصبی شده بودم که دوباره لرزش دستام شروع شده بود لرزشی که از  سه سال پیش بهش مبتلا شدم ...

- بـــســه  منو اینجوری صدا نــکـــن.من ترسو نیستم ، من  نمیخوامم بدونم که چی شده چی عوض شده . دیگه ام ادامه نده من باید برم من...

ارتین که کنارم ایستاده بود از حالتم ترسید ، نگران نگاهم کرد . خداروشکر ارتینا رفته بود دستشویی اون خیلی حساس تر بود ، ارتین دستم رو که میلرزید گرفت با بغض گفت 

- مامی خوبی ؟ چرا اینطوری شدی  

بهش نگاه کردم سعی کردم لبخندی بزنم نمیدونم موفق شدم یا نه 

- چیزیم نیست عزیزم برو تو اتاقت بازی کن تا من بیام . 

انقدر بازی گوش بود که وضعیت چند دقیقه پیش رو فراموش کرد خوشحال بالا پرید گفت 

- بیای ها 

- میام تو برو 

صدای نیلا که توی گوشیم پیچید فهمیدم هنوز پشت خطه 

- ای... این، این ، چی بود ! صدای کی بود؟! اون کی بود ؟آهو.....

- نیل من زندگیم رو دارم نمیخوام با فکر به گذشته دوباره برگردم به اون دوران ، نمیخوام دیگه از اون دوران چیزی بدونم. بهتره دیگه زنگ نزنی خدافظ )


..........

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part6

 

 

 

" نیلا "

 

 

مات به گوشی توی خیره شدم ، یعنی چی ؟ اون ... اون بچه ، آهو ... بچه، اون ... وای یا خدا، یا خدا این چه اتفاقی بود دیگه ؟! وای خدایا خودت این اتفاق ختم بخیرکن، حتی فکرشم... وای آی امان، آی امان از اون موقع ... اگه چنین چیزی باشه آشوب میشه آشوب .

 

 

در اتاقم باز شد و مامان لیلی داخل اومد انگار خیلی ازم شاکی بود که اخمو نگاهم میکرد 

 

- نیلا... نیلا 

 

- بله مامان بله 

 

- بله کوفت، جواب این گوشیه کوفتیتو بده ، صداش سرمو برد اه .

 

 

- باشه  

 

با دیدن اسم مخاطب ابرومو بالا فرستادم جواب دادم 

 

( - بله بگو ابتین واقعا خودت خسته نشدی ؟

 

با صدای گرفته تر از همیشه گفت 

 

- نه نه نه خسته نشدم، تا الان دنبالش بودم هنوزم هستم ، خبری نداری هنوز؟

 

مکثی کردم یعنی بهش بگم که باهاش حرف زدم یا نه؟ قطعا اگه اون بفهمه به این گفتم دیگه توی صورتم هم نگاه نمیکنه پس گفتم 

 

- ای بابا ابتین، سه سال شده خودت باید دیگه فهمیده باشی امیدی نیست، منم نمیدونم کجاس 

 

با صدای خشداری گفت 

 

- نیل نمیتونم ، میفهمی ، نمیتونم ! اون ، اون ، یعنی نمیتونی خبری ازش بگیری ؟

 

- ابتین تو،خوبی ؟! تو...

 

 

- نه، نه خوب نیستم . خوب نیستم چون اون کنارم نیست ،چون ندارمش میفهمی چون نــدارمـــش ... )

 

 

با چشم های گرد گوشی ازخودم دور کردم صداش به عربده تبدیل شده بود این چش بود؟! با صدای بوق ممتد شوکه نگاهم رو گوشی موند قطع کرد؟! واقعا؟!گوشیو قطع کرد ... لعنتی گوشی رو روی من قطع کرد !

 

البته اگه اخلاق اون با آهوی میمون ما یکی باشه بایدم قطع کنه خیر سرش ۴ سال رفیق بودن آروم از روی تخت بلند شدم پشت پنجره وایستادم خدایا این دیگه چه اتفاقی بود ‌. کاش این چیز ها پیش نمی اومد کاش هیچ وقت اون اتفاق نمی افتاد

 

نگاهی به عکس خودم و آهو و ابتین انداختم چی میشد برگردیم به این دوران؟! چی میشد بازهم کنار هم جمع بشیم 

 

 

" آهو "

 

نگاه خستم رو از بچه گرفتم به ساعت مچیم دادم اه لعنتی ساعت ۳شبه چرا خسته نمیشن ، این بچه ها به کی رفتن که کل وسایل این شهر بازی سوارشدن باز خوبه ترن و رنجر دوسه نت چیز دیگه رو اجازه ندارن ، اونم بخاطر سنشون یا من نذاشتم یا مسئول وسایل .

 

خیرسرم بچه ها رو بخاطر اینکه دلشون گرفته بود اورده بودمشون شهر بازی ، ولی ول نمیکنن که اه دارم میمیرمم دیگه نشستم رو نیمکت رو به روی استخر توپ و ...

 

 

..........

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part7

 

 

ارتین ارتینا بعد از بازی خسته اومدن رو صندلی نشستن از حالتشون خندم گرفته بود

- مامی ...  

- جانم بگید ببینم باز چی میخواید 

مشکوک نگاهم کردن با لحن دلبراشون گفتن

- تو از کجا فهمیدی ما چیزی میخوایم؟! 

تک خندی زدم لپشون رو کشیدم گفتم 

- دیگه دیگه ، حالا بگید ببینم چی میخواین ؟

- بستنی ، پشمک ، الورا، 

با تعجب به ارتینا که الورا رو اخر جمله اشون اضافه کرد نگاه کردم با خنده و تعجب گفتم

- الورا ؟ میگم شکمت اذیت نشه مامان جان ؟

- نه نمیشه هوستم کرده 

- آره مامان ارتینا درست میگه منم میخوام

با تعجب دوباره خندیدم سری تکون دادم 

- اخر سر من بخاطر این همزمان حرف زدنتون دیونه میشم ، مطمئنم . بریم بگیرم واستون 

به بوفه میرفتیم که واسشون بخرم بعد از خریدن خوراکی ها نشستیم رو نیمکت تا بچه ها بخورن چشمم به بستنی ها بود فکرم به دوران دانشگاه 

 

"فلش بک"

 

صدای پیس پیسی از پشتم اومد برگشتم دیدم ابتینه که داره صدام میکنه سری تکون دادم هوم ارومی گفتم ک استاد متوجه حرف زدن هامون نشه

- آهو ... هی ... پیس بچه غزال ... بریم یه بستنی بزنیم بر بدن بعد کلاس ؟ خیلی میچسبه نیلاام طبق معمولا با عشقش قرار گذاشته دیگه 

ضربه ارومی به میزش زدم و با اخم مصنوعی گفتم

- بچه غزال درد، بچه غزال کوفت، آهو هستم . اوکی من مشکلی ندارم ففط بستنی اسکوپی میخوام به حساب تو .... توباید بگیری .

چشم غره ای بهم رفت 

- دیگه چی؟من میگم بچه غزال .. یعنی همون اهویی دیگه ،  سو استفاده گر ببینا ! باشه بریم به حساب من 

لبخندی به به پهنای صورتم زدم که از چشم ابتین دور نبود پرو ای زمزمه کرد با صدای استاد سریع برگشتیم سر جامون 

 

***

 

- وای که چقد خوشمزه اس مگه نه ابتین ؟

- بله بله، منم باشم هفتا مزه مختلف بستنی اسکوپی بخورم واسم خوشمزه اس .

خنده ای نخودی کردم ابروهام رو بالا انداختم 

- خوبه خوبه، مگه خودت چند تا خوردی ببینم ... بیا نگا این ظرفت که شیش تا خوردی 

پوزخندی از خنده زد تکیه داد به صندلی پا رو پا انداخت لعنتی همیشه تیپ اسپرت میزد تیشرت و کتونی نایک سفید شلوار جین سرمه ای ..با اختلاف جزو خوشتیپ ترین هاست این بشر ...

- خدای من تو، توی هر چیزی کور بازی در بیاری تو این موارد رو کردن دست بقیه اولی !

نیش خندی زدم شونه ای بالا انداختم 

- من آهو ام دیگه  

- بله بله، آهو خانوم مای دیگه 

یبار دیگه ، یبار دیگه اینطوری گفت ؛ بازم منو گذاشت توی خماری این مدل حرف زدنش 

با صدای ابتین نگاهش کردم ، داشت در ورودی نگاه میکرد 

- جون این دختره چه خوشگله مگه نه آهو!

گیج پرسیدم

- هاع کیو میگی 

اروم شونه ام رو گرفت به سمت ورودی کافه برگردوند و زمزمه کرد 

- اونا هاش دیگه برگرد پشتت و ببین 

برگشتم دیدم بعد ورود از در شیشه ای کافی شاپ یه دختر که قشنگ مشخص بود موهاشو خودش بلوند کرده اومد داخل چه تیپم زده شلوار قرمز مانتو قرمز کیف کفش مشکی شبیه شمر زلجوشن شده ته دلم خنده ای کردم از این لقب 

- این که اصلا خوشگل نیست ، شبیه شمرزلجوشن میمونه 

ابرو بالا انداخت نگاهش از دختره گرفت به نگاه کرد 

- تو فقط تیپشو دیدی فیاقه اشو ندیدی که دوباره توجه کن 

دوباره برگشتم ایندفعه چهرشو دیدم بله لبا پروتزی چشا ریز با لنز ابی دست میکردی تو صورتش یک کیلو ارایش در میوردی . موندم چی این دختر جذبش کرد اوق .سری تکون دادم پاشدم رو به ابتین گفتم 

- برو بابا ابتین من برم دیگه 

- هاع چی میگی! آها میخوای بری عیب نداره برو 

با تعجب نگاهش کردم، چی شد ؟این همیشه میگفت " کجا بمون میرسونمت یا میگفت نرو من تنهام " الان میگه برم نامرد 

- خوب پس من میرم دیگه فعلا 

- بای 

نمیدونم چرا ناراحت واقعا نمیدونم ...

 

"حال "

 

با صدای بچه ها از فکر خارج شدم بهشون نگاه کردم

- مامی چی شده تو فکری 

لبخندی محو زدم گفتم 

- هیچی عزیزای دلم. چیزی نشده بستنی تونو بخورین دیگه خیلی دیر شده از وقت خوابتونم خیلی گذشته اینم بار اخره تا ۳شب بیدارین پاشیم بریم 

..........

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part8

 

 

به سمت خونه حرکت کردیم ... وقتی به اینجا اومدم اوایل پیش عمو شاهین بودم اما با بدنیا اومدن بچه ها چون اذیت و سرو صدا میکردن خواستم خونه ام عوض کنم، عمو مخالف بود ولی با اسرار های من راضی شد البته به شرطی که توی یکی از ویلاهای  که تو شهرک ویلایی که داشت برم،

منم از خدا خواسته قبول کردم بماند که چقدر حرص خورد عمو که دارم تنهای زندگی میکنم ... ولی خوب مستقل بودن بیشتر دوست داشتم وقتی رسیدیم ماشین رو بردم توی حیاط و از ماشین پیاده شدم دیدم ارتینا خواب بود ارتین خواب الود بود ارتینا رو بغل کردم و ارتین دستش گرفتم باهم وارد خونه شدیم 

به سمت اتاقشون حرکت کردم ارتینا رو روی تخت گذاشتم لباس هاشو عوض کردم و به سمت ارتین رفتم بعد تعویض لباسش با لباس خوابی که مثل لباس خواب ارتینا بود عکس گرگ داشت  روی تختش خوابید من نمیدونم این چبه ها چرا انقدر علاقه به گرگ دارن .  جفتشون رو بوسیدم خواستم برم که با صدای ارتین برگشتم سمتش

- مامی گرگم ...

اوه عروسک گرگیش یادم رفت بدم بغلش گرگ طوسی مشکیش رو  توی بغلش گفتم با گفتن 


-  دوستون دارم 

اتاق ترک کردم وسایلی که برای بچه های توی شهر بازی خریده بودم یا اون های که هدیه گرفته بودن از برنده شدنشون توی بازی ها رو اوردم توی خونه بعد از  چک کردن در های خونه و حیاط بستنشون و انجام کارهای ضروری به سمت اتاق خوابم رفتم تا استراحت کنم

اما فکر خیالی که از سر شب توی سرم بود نمیذاشت بخوابم ... مخصوصا که مربوطه به شهربازی بود ...

 

"فلش بک "


- میگم بچه ها بریم  شهر بازی 

- من پاین مببین ابتین چی میگه 

- منم پایم

- خوب منم که همیشه پایم واسه حرفام پس بریم ....

داشتیم سوار ماشین ابتین میشدیم بریم که یادم اومد من ماشین اوردم 

- ابتین من با ماشینم میام اخه ماشینم اینجا میمونه 

ابتین اخم ظریفی کرد گفت :  

- خلی مگه ؟ من چیم اینجا هویچ ؟ فردا میام دنبالت میارمت اینجا بعد برگشت از دانشگاه برش میداری الانم تو پارکینگه نگهبانم داره 

- اوکی گرفتم پس بریم ... راسی خنگم خودتی  دور از جون هویچ 

ابتین خنده ای کرد بالای ابروش خاروند همون چشمش رو ریز کرد گفت 

- خودت فکرکردی یا کمکت کردن تو جوابت 

- نخیرم خودم فکر کردم ،حالا یه اهنگ بزار 

کشید گفت 

- چشم  

برگشتم عقب نیل ساکت نگاه کردم گفتم

- نیل تو چرا ساکتی اخه اگ...

با صدای اهنگ ساکت شدم سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم بیرون خیره شدم  کاش نمیذاشت کلا جو ماشین  سنگین شد 


......

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part9

 

 

 

با صدای اهنگ ساکت شدم سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم بیرون خیره شدم کاش اهنگ نمیذاشت کلا جو ماشین سنگین شد 

 

(لعنت به من چه ساده دل سپردم

لعنت به من اگه واسش میمردم

دستم گرفت بعد ولم کرد 

لعنت به اون کسی که عاشقم کرد 

لعنت به من چه ساده دل سپردم

لعنت به من اگه واسش میمردم 

دست گرفتم بعد ولم کرد

لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

یکی بگه یکی بگه گناه من چی بوده

مسبب این حال من کی بوده 

 مازیار فلاحی )

اهنگ داشت میخوند من حالم بدتر میشد مگه میتونم از خودم قایم کنم؟ مگه میتونم این حسم قایم کنم ! به خودم نمیتونم دروغ بگم که من بی احساسم میتونم؟ اره من اینو قبول دارم که عاشق یکی شدم که خودشم نمیدونه 

نمیتونمم بگم ، من این حس نگه میدارم هرگر نمیگم بهش هرگز ... با نگه داشتن ماشین 

از فکر اومدم بیرون ابتین گفت 

- خوب خانوما رسیدیم بریزین پایین 

وقتی پیاده شدیم ابتین رفت ماشین پارک کنه بعد اومد باهم رفتیم ...

دیگه تقریبا کل وسایل سوار شدیم موند ترن و رنجر که من یه نگاه به نیلا انداختم خیلی تند گفت 

- من دلم درد میکنه میرم کافه شمام تموم شد بازی تون بیاین بریم 

سری تکون دادم همزمان با ابتین گفتیم . 

- ترسو

- بریم ابتین 

- بریم بچه..

چپ چپ نگاهش کردم که حرفش خورد خندید چیزی نگفت 

- نخنداا

دست خودشو انداخت دور شونم اخم کم رنگی کرد و گفت

- اخه ببین عسیسم من عشقم میکشه بگم بچه غزال خوب بچه غزال خودمی دیگه 

به صورتم چینی دادم گفتم 

- آیی ابتین جان من اینجوری حرف نزن بهت نمیاد اوق

رفتیم سوار ترن شدیم تا خواست راه بی افته تکون بدی خورد راه افتاد از ترس جیغ فرا بنفشی کشیدم بازو ابتین که کنارم نشسته بود محکم فشار دادم . البته جز من بقیه هم این کارو کردن 

نگاهی به ابتین انداختم دیدم صورتش قرمزه با تخسی گفتم 

- چته 

با صورتی خندون و سرخ گفت 

- عزیزم یه لطفی کن ، دستت رو از رو دستم بردار آی دردم اومد لااقل فشارم میدی بازومو ناخونتو فرونکن  

هول نگاهی به بازوش کردم گفتم

- اخ اخ ببشید بیا ول کردم 

ابتین خنده ای از ته دل کرد

- دیونه نگفتم ول کن گفتم ناخونتو فرو نکن عزیزم ، اصلا شوخی کردم تا دلت میخواد فشار بده 

- باشه

باز گرفتم بازوش و که قهقه ای سر داد 

 

......

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part10

 

 

همینطور که حرف میزدیم دوباره به شیب تندی برخور کردیم اینبار جیغ بلندتری زدم که پسره پشتی خندید گفت 

- هی سامی چه ملوس جیغ میزنه 

حرصی گفتم برگشتم سمتش ولی بخاطر سرعت ترن نمیشد به اجبار سرم رو کج کردم گفتم 

- هار هار خودت که بدتری ... یک نگاه به خودت بندازی میفهمی که خودت خیس کردی از ترس 

وقتی شوکه به خودش نگاه کرد منو ابتین پوکیدیم از خنده پسرکناریش بدتر زد زیر خنده شکلکی دراوردم واسش و گفتم 

- تو چرا دهنتو اندازه اسب ابی باز کردی مثل کره خر میخندی غار غار میکنی 

یه لحضه بخ ابتین که هنگ نگاهم میکرد نگاه کردم این چی بود من گفتم ؟! سرم که بلند کردم دیدم کل بچه های ترن دارن فقط به این بحثمون میخندیدند همون پسرکناریش گفت 

- ناموسا ازت خوشم اومد خیلی باحالی 

با تخصی گفتم 

- اما من خوشم نیومده ازت 

ترن ایستاد حس تهو بهم دست داده بود ابتین بلند شد اشاره کرد پاشیم سری تکون دادم اروم گفتم

- پاشم اوق زدما 

 اخم هاش توهم بود وبی لبخندی زد و گفت

- پاشو اوق زدی پای من 

نخودی خندیدم کنجکاو از پرسیدم 

- ابتین ! چته اخموی 

- هیچی غزال بپر بریم دیگه اینا دارن زیادی زر میزنن 

با تعجب از این لحنش نگاهش کردم کهدوباره اشاره کزد و پاشدم از ترن خارج شدیم . پسره اومد این سمت گفت 

- اسمم سامیاره ...سامیاره شاهد اما سامی صدام میکنن

تا اومدم جوابش بدم دیدم ابتین با همون اخم های توهم گفت 

- منم قاتلم قاتل شاهد بقیه قاتی صدام میکنن حالام بکش کنار تا بریم 

سامیار خنده ای کرد گفت 

-خیلی خوب بابا قصد مخ زنی ندارم که حالا یه معرفی کن اشنا شیم 

اینبار من پُکِر نگاهش کردم گفتم

- خوب چرا اونوقت....

ابتین به شونه ام زد نگاهش کردم که تخص بت اخم ابروهاش بالا انداخت گفت 

- چون چه چسبیده به راه ! نکنه میخوای به کی رسیدی اسمت بگی ؟

مات نگاهش کردم ، اوا این چش شده اینه سگ پاچه میگیره با اون اخم هاش ،چینی به بینی ام دادن سری تکون دادم خواستم جواب ابتین بدم که نیلا مثل خری که بهش تیتاب دادن با ذوق شده اومد رو به سامیاری که با شُک به ابتین نگاه میکرد گفت 

- سلام نیلا هستم ایشون هم که حاضر جوابی میکنه آهو هستن اونم ابتین ‌هستن .و...

امشب اینا یه چیزشون میشه با بهت به نیل نگاه کردم گفتم 

- میگم نیل نظرت چیه یه بیوگرافی کامل از مکان، محل زندگی جد جد پدریمونم بدی بهشون ؟ 

نیلا دهن بست اوپس ارومی گفت دیدم ضایع اس ساکت باشم گفتم

- آهو هستم 

سامیار که خم شوکه بود هم خنده اش گرفته بود گفت

- بله بله متوجه شدم آهو خانوم 

- بله اقا سامیار خیلی دوست دارم دلیل اشنا شدنمون رو بدونم 

- خوب برای دوستی 

- منظورتون دوستی اجتماعی هست ؟

- بله همونه 

ابتین اروم زمزمه کرد

- غیر این بود گردنت میشکستم 

مبهوت اسمش صدا زدم 

- ابتین 

حرفی نزد با اخم به سامیار نگاه کرد که سامیارم انکار فهمید نباید بمونه پس گفت 

- خوب حالا نخود نخود هرکه رود خانه خود 

بچه ها شروع به خندیدن کردن جز ابتین که باز زمزمه اش رو کنار گوشم شنیدم 

- خوش شیرین فکر کرده با شیرین بازیاش میتونه مخ بزنت ابله 

نه واقعا این یه چیزیش میشه یکم دیگه ادامه میدادیم دعوا میشد قطعا واسه همین پیش دستی کردم گفتم

- وا خوب راست میگه برین خونه هاتون دیگه الان بابام زنگ کشم میکنه با صدای گوشیم تک خندی زدم گفتم 

- بفرما نمونش اولین زنگ 

(- جانم بابایی

- .....

- چشم دارم میام

- .....

- چشم چشم 

- ......

- بای )

- دیدید من که رفتم خدافظ بچه ها ابتین سوئیچتو بده بریم نیلا بدو 

ابتین از خدا خواسته به سمتم اومد گفت 

- اومدم 

به سمت نیلا برگشتم شروع به صدا کردنش کردم

- اومدم بابا اومدم 

نمیدونم ابتین چرا انقد عصبی بود، اون همیشه سر به سرم میزاشت اما الان .. اول نیلا رو رسوند وقتی جلو خونمون نگه داشت برگشتم سمتش گفتم 

- مرسی امشب خیلی خوش گذشت 

لبخندی ارومی زد گفت 

- من باید تشکر کنم ایده تو بود ...

- او خوب حالا ولی ... راستی ابتین ؟

برگشت سمتم یکی از ابرو هاشو داد بالابهم خیره شد گفت 

- جانم ؟

- امروز چرا عصبی شدی توی ترن ...

نذاشت حرفم تموم بشه گفت 

- از اون پسرا خوشم نیومد ، بهشون رو میدادی میخواستن سوار ادم بشن جدا از همه اینا اون بی همه چیز نمیبینه من باتوام که مثل این خر سرشو انداخته پایین میاد اشنا بشه ؟

داشت عصبی میشد باز اما من خندم گرفته بود و هم خوشم اومده بود از این غیرتش سری تکون دادم سریع بوسه به چال های قشنگش زدم که برگشت مبهوت نگاهم کرد چشمکی زدم زود پیاده شدم گفتم 

- زیاد ذوق نکن واسه شهر بازی بود ... 

خنده ای کردم رفتم خونه در که بستم صدای تی کافی  که روی زمین کشید خبر از رفتنش میداد ...

 

 

........

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part11

 

" حال " 

به سمت اتاق عمو شاهین داشتم میرفتم با دیدن منشیش لبخندی زدم که سمتم اومد 

- ? Hello Engineer Radan, are you okey

(سلام مهندس رادان خوب هستید )

- Hi, thanks

( سلام ممنون )

به اتاق عمو که رئیس شرکت بود اشاره کردم گفتم 

- Are they in their room?

( داخل اتاقشونن؟ )

 - Mr. Dadfar, they are waiting for you in the room

(جناب دادفر داخل اتاق منتظرتون هستن) 

سری تکون دادم گفتم 

- When to come

(چه زمانی اومدن ) 

- Not much, maybe five minutes to come

(خیلی نیست شاید پنج دقیقه میشه اومدن ) 

- Bring us two coffee chocolate cakes

(اهان اوکی واسمون دوتا قهوه کیک شکلاتی بیار ) 

- Ms.'s eyes

(چشم خانوم )

- thanks

(ممنون)

استرس بهم دست داده بود نمیدونم باز عمو میخواد چه کاری واسم جور کنه طبق معمول در کنار کار درست کردن همش میگه برو ایران اخ خدا کنه نگه ... 

همینطور که با خودم غر غر میکردم وارد اتاق شدم طبق روتین همیشگیش داشت از پشت پنجره بزرگ اتاقش به بیرون نگاه میکرد

 اخه شرکت تقریباجزو طبقات اخر بود کل شهر زیر پامون ... 

برگشت سمتم با همون کت شلوار براق فیت تنش بود ... هی من عاشق تیپاشم ... عمو شاهین صورتی متوسط داره با موهای مشکی چشم و ابرو مشکی بینی متوسط ک به صورتش میومد میشه گفت جذاب بود . خیلی از زن ها حتی دختر ها دنبالش بودن اما اون اصلا بهشون توحه نمیکرد ... 

عمو شاهین ابروی بالا انداخت به صندلی اشاره کرد 

- سلامم به دختر گلم چه خبر خوبی بشین 

- سلام مرسی خوبم ممنون عمو شاهین شما چطورین 

- منم خوبم دخترم منم خوبم خودت میدونی واست بازم یه کار دارم 

- میدونم عمو جان چه کمکی از من برمیاد

- میخوام یک ساختمان تجاری سیصد واحد رو داخلی شون رو برام نقشه و طراحی کنی

 با چشم های گرد نگاهش کردم گفتم 

- چقدر؟ ســیـصــد واحـــد نقشه کشی داخلیش رو طراحی کنم ؟ ساخت قبل داشته یا خامه ؟ 

عمو شاهین اخم شیرینی کرد همراهش لبخندی زد گفت 

- نصف نصف، قبلا صدو پنجاتاش رو ساختن صاحب اونجا چون اهل تنوع هست گفته که بقیه اش رو یکی که کارش درسته مثل همون معمار درست کنه البته معمارش خودشه . 

و اینکه میخواد باهم نقشه اش رو بریزید بقیه اش رو هم باز سازی مجدد میتونی؟ 

- اخه عموشاهین این همه ! من میتونم انجام بدم یه تیم خوبم انتخاب میکنم ولی سوال اینجاس کجا هست این پروژه سیصد واحدی تجاری 

عمو شاهین لبخند شروری زد لب زد 

- ایران

مبهوت از جام بلند شدم 

- چــــــی ؟! شرمنده عمو اما نه ، من با تمام احترامی که واستون قائل هستم نمیتونم قبول کنم من ایران نمیرم 

عمو شاهین مجددا اشاره کرد بشینم و به پشتی صندلیش که تازه روش نشسته بود تکیه داد و گفت 

- آهو تا کی میخوای فرار کنی هان؟بسه باید با حقیقت رو به رو بشی متوجه هستی

- عموشاهین تو که خودت میدونی قضیه چیه !

عمو شاهین لبخندش پاک شد گفت 

- بسه آهو گفتم میری تموم 

لب هام برای اعتراض باز شد که سری تکون داد خودش سرگرم کاراش کرداین یعنی نه و تمام نمیتونم مخالفت کنم 

 

- چشم 

 

.....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...