رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جا نخواهم زد!|.𝓐𝓽𝓪𝓷𝓪𝔃.(آتنا بابائی)کاربر انجمن نودهشتیا


.Atanaz.
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان :  جا نخواهم زد!

نام نویسنده: آتنابابائی

ژانر: عاشقانه، تراژدی

هدف:  باور کردن وقتی که فکر میکنی هیچ راهی نیست، خدا و معجزه هایش وارد راه می‌شوند.

ساعت پارت گذاری : نامعلوم

خلاصه:

آناشید دختری سرشار از انگیزه که سخت با زندگی و تقدیر خود در جنگ‌ است. زندگی هر سنگی که می‌توانست در راه این دخترک انداخت، که بدترین ضربه، از دست دادن پدرش بود. اما آناشید هیچ وقت پا پس نکشید و راهش را ادامه داد.

اما تقدیر؟

آیا می‌تواند از پس تقدیر که سعی دارد اورا از مسیر بازدارد هم بر آید؟

تقدیر  ، مثل گلوله،  همیشه  در راه است! گاهی پنج دقیقه دیر می‌رسد، گاهی زود، و بعد مسیر زندگی ات عوض می‌شود...می‌توانستی مرده باشی و زنده ای.

مقدمه:
جا نخواهم زد!

دردهایم را در آغوش خواهم کشید و مصمم تر از همیشه، ادامه خواهم داد. 

این خاصیتِ من است؛

که مشکلاتم را شبیه به انگیزه می‌بینم،

شبیه به داغِ سوزانی، که وادارم می‌کند سریع تر از همیشه گام بردارم.

من به لطفِ دردهایم، هر روز قوی‌تر می‌شوم،

نه جا می‌زنم،

نه کم می‌آورم،

می‌ایستم و ادامه می‌دهم 

دوام می‌آورم و موفق می‌شوم.

#جا نخواهم زد!
 

 

ویراستار: @_Zeynab

ناظر: @Amoo_sati

ویرایش شده توسط .Atanaz.
  • لایک 15
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

| پارت  ۱ |

داشتم از سرما می‌لرزیدم سعی کردم عجله کنم تا بیشتر از این دیر نکردم سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم از خیابون رد می‌شدم عجیب بود که اینجا خلوت بود. خیابون دو طرفه بود و طرف اول رو رد کرده بودم از بین درخت ها گذشتم و سریع از جدول پریدم پایین که با نور ماشین و بوقی مواجه شدم، به قدری صدا بلند بود که تا اومدم به خودم بیام دیدم ماشین دقیقا کنار پام ترمز کرده بود.
سرمو بلند کردم و نگاهی به داخل ماشین انداختم. 
دو نفر توی ماشین بودن که هم زمان پیاده شدند.
- خانوم حالتون خوبه؟
 توجهی به پسری که این حرف رو زده بود نکردم و به راننده ماشین نگاه می‌کردم، تا  جایی که می‌تونست ابروهاشو کشیده بود تو هم، توی تاریکی سیاهی چشم‌هاش برق خاصی داشت.
سریع خودم رو جمع کردم و گفتم: 
- خوبم!
- معذرت می‌خوایم که...
- ولش کن ماهان تو چرا معذرت‌خواهی می‌کنی؟ 
مقصر خودشه که سرشو انداخته پایین و راه افتاده وسط خیابون.
- نمی‌دونم آخه
- آخه ماخه نداره دیگه سوار شو بریم که دیرمون شده.
سوار شدن و رفتن.
عجب آدمایی پیدا میشن
سمت خونه راه افتادم و هنوز داشتم بهش فحش می‌دادم.
 یارو نمی‌کنه حداقل یه معذرت خواهی کنه، خوبه اون پشت فرمون بود. عه‌عه نگاه کنا تازه پرو‌پرو میگه نمی‌خواد معذرت‌خواهی کنی، پسره‌ی فتنه.
 رسیده بودم دم در و داشتم در رو باز می‌کردم و خدا خدا می‌کردم که کامبیز نیومده باشه. 
در رو باز کردم و رفتم تو  صداش رو شنیدم که داشت می گفت:
همین که گفتم،
آناشید باید با کارن ازدواج کنه.
چی داشتن می‌گفتن؟
من آناشید ایزدی ازدواج کنم؟ 
اما من که تازه هجده سالمه!
من که اصلا کارن رو دوست ندارم.
بابا جونم کاشکی پیشم بودی نمی‌زاشتی هیچ کسی همچین حرفی بزنه. متوجه ورود من شدن که کامبیز گفت:
- بفرما تحویل بگیر اینم از وضع اومدن خانوم خانوما.
توجهی نکردم و با خودم گفتم: کاشکی مامانم به خاطر یه مشت حرف بی بند و بار این جماعت مجبور نمیشد با این مرد ازدواج کنه که حالا من...
یه نگاه به مامانم انداختم سرشو انداخته بود پایین و خیلی آروم و بی صدا اشک می‌ریخت. 
نمی‌خواست چیزی بگه؟
نمی‌خواست جلوی کامبیز رو بگیره؟
صداشو شنیدم:
- کامبیز تروخدا این بحث رو تموم کن، آناشید نمی‌خواد با.‌..
- قبلا در موردش حرف زدیم خورشید، انشالله یک ماه دیگه‌ هم کارن سربازی رو تموم می‌کنه و وقتی اومد عقد می‌کنن، کی بهتر از کارنِ من؟
- من نمی‌گم کارن پسر بدیه، اما خاهش می‌کنم صبر کن حداقل آناشید این سال تحصیلی رو تموم کنه و بتونه دیپلمشو بگیره. 
  سنگینی نگاه کامبیز رو حس کردم، هرچی التماس بود رو جمع کردم تو چشمام و نگاهش کردم.
- لطفا آناشید هنوز بچه‌اس
یک نگاهی به من انداخت:
- باشه، اما  کارن که برگشت نامزد می‌کنند تا وقتی که آناشید دیپلم گرفت عقد کنند.
من و مامان یه نفس از سر آسودگی کشیدیم. 
نگاهی به مامان انداختم: چشماشو بست و باز کرد.
یعنی نگران نباش حل میشه. سعی کردم بغضی که ته گلوم بود رو قورت بدم، اما فایده‌ای نداشت. به هر سختی که بود کنترلش کردم تا مامان از این ناراحت تر نشه. به آرومی سرم رو تکون دادم و لبخند زدم. برگشتم و سمت اتاق کوچیکم راه افتادم.
این بحث تمومی نداشت نه؟
چرا این مرد اینقدر زور می‌گه؟
اصلا نظر من مهم نیست؟
هر چقدر ام که کامبیز به این ازدواج اصرار کنه، من قبول نمی‌کنم.
شاید اصلا کارن هم راضی نباشه.
نه دیگه، چرا باید راضی باشه آخه؟
مطمئنم اونم منو جای خواهرش می‌دونه همونطور که من اون رو برادر خودم می‌دونم.
من شک دارم که از تصمیم باباش خبر داشته باشه.
یک ماه دیگه که برگشت میگه که با این وصلت موافق نیست و همه چی به خیر و خوشی تموم می‌شه.
لبخندی از سر آسودگی زدم.
داشتم خیال خودم رو راحت می‌کردم دیگه نه؟
هرچی بیخیال...
به این فکر کنم که فردا اولین روز مدرسه‌اس 
یهو یه هیجان و استرس خاصی به جونم افتاد.
خداکنه بتونم دو سه تا رفیقِ پایه  پیدا کنم.
نکنه معلم هامون بد باشن و انصاف نداشته باشن؟
کلاس هامون چند نفریه؟
یعنی میشه به این مدرسه‌ام عادت کنم.
با فکر به فردا خوابم برد.

@_Zeynab @Amoo_sati @Farinaz @Asal Akbari

@Ghazal

ویرایش شده توسط Atenaa
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

|پارت ۲|
- آناشید
- آناشید
دخترم پاشو دیگه ای بابا 
- وای مامان چه‌خبره تو هم کله صبحی. 
- وا خب پاشو دیرت میشه ها گفته باشم.
- مادر من آخه کی اول صبح میره خرید؟
مگه نگفتم بزار عصر می‌ریم با هم؟
- الله اکبر چی‌چی میگی دختر مگه من گفتم پاشو بریم بازار؟ پاشو بدو که  همینجوری هم واسه مدرسه ات دیر شده.
نگاهش را اطراف چرخاند و گفت: 
- آها وای مامان دیشب خوابم برد یادم رفت گوشیم رو بزارم رو ساعت باز خوبه بیدارم کردی. ساعت چنده؟
این رو می‌گفتم در حالی که دنبال گوشیم می‌گشتم اما خبری ازش نبود.
صدای مامانو شنیدم:
- ساعت ام  شیش و نیمه بیخود هم دنبال گوشیت نگرد ، گذاشتم رو میز رو زمین افتاده بود.
- اها گفتم نیستش. 
با همون پتویی که دورم پیچیده بود خیز برداشتم سمت مامان رو کشیدمش رو تخت و افتادم به جونِ سر و صورتش و ماچ مالیش کردم.
- بازم مثل همیشه خورشید بانو به داد بنده میرسه 
دستشو به نیت پاک کردن صورتش که تف تفی شده بود بالا برد و گفت:
- خوبه‌خوبه دیگه تو ام لوس نشو دختر پاشو سریع لباس بپوش و  حتما یه چیزی ام بخور بعد برو 
- اگه وقت کردم که چشم.
- د پاشو پس بچه نشستی ذکر میگی؟
تک خنده ای کردم و بلند گفتم:
- چشم چشم رفتم که رفتم.
بلند شدم و سمت در قدم تند کردم.
همین که خواستم در رو باز کنم در باز شد و با صورت اخمالوی کامبیز مواجه شدم.
- هی دختر چه‌خبرته صداتو انداختی رو سرت اول صبحی. 
اه این دیگه از کجا پیداش شد؟
چیزی نگفتم و از کنارش رد شدم‌.
داشتم سمت دستشویی می‌رفتم که صداش رو شنیدم:
- به وقتش خوب واسه من زبون باز میکنی حالا لال شدی؟
بازم اهمیت ندادم و در دستشویی رو بستم.
اگه باز بخوام باهاش بحث کنم که نه به مدرسه میرسم نه چیزی، تازه همینجوری ام دیرم شده.
هول هولکی لباسام رو پوشیدم و کیفم رو هم برداشتم. یه نگاهی توی آینه به خودم انداختم و رفتم بیرون سراغ کفش هام. 
داشتم کفشام رو میپوشیدم که صدای مامانمو شنیدم.
- بیا مادر این لقمه رو بگیر تو راه که میری بخور حداقل، 
صبحونه ام که نخوردی.
بلند شدم و لقمه رو گرفتم و گفتم:
- وقت شد که نخوردم مادر من؟
- چی بگم والا
- بیخیال حالا روز برای صبحونه خوردن زیاده فردا هم روز خداست من برم که به اتوبوس برسم. کاری باری؟
-نه دخترم فقط مواظب خودت باش دقت کن ها تو این دوره زمونه آدم بد زیا...

پریدم وسط جمله اش و گفتم: 
- باشه باشه می‌دونم حواسم هست. خداحافظ.
- خدا به همراهت دخترم.
- بابت لقمه‌ام دستت طلا. 
- نوش جونت بخور همین حالا همشو جون داشته باشی.
- باشه. 
*****
 جلوی مدرسه ایستادم و با یه بسم الله قدم اول رو داخل حیاط گذاشتم که با تعداد کمی از دانش آموزان مواجه شدم،
وا چقدر کم هستیم.
صدای معاون رو شنیدم که داشت اسم یکی از یازدهمی هارو می‌گفت. 
اها پس این یعنی دهمی ها و نیمی از یازدهمی ها سر کلاس بودن. 
خداروشکر دوازدهمی ها هنوز وایستاده بودن.
سریع دویدم و از وسط جمعیت رفتم اون طرف حیاط وایستادم.
یک ربع بعد سر کلاس بودیم.
هیچ کدوم از بچه هارو نمی‌شناختم.
چند تا از بچه های دورم خیلی با هم گرم گرفته بودن داشتم نگاهشون میکردم که اونی بهم نزدیک تر بود گفت بیا تو ام توی بحث ما شرکت کن و بعدش همه شون زدن زیر خنده.
وا الان این کجاش خنده داشت؟ چه مسخره ان.
همچنان داشتم نگاهشون میکردم که باز همون دختره گفت:
 - د یالا پس دختر. 
منم که حوصلم سر رفته بود و از خدام بود. کمی نزدیک تر شدم و گفتم:
- خب باشه اومدم. 
یکی دیگه از دخترا گفت: 
- تازه اومدی به این مدرسه؟ آخه تو این دو سال ندیده بودیمت.

@عمو ساتی @_Zeynab @Ghazal @Farinaz @Asal Akbari @Atlas _sa

ویرایش شده توسط Atenaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

|پارت ۳|

- آره، یعنی مجبور شدم. 

یکی دیگه از بچه ها گفت:

- وا چرا مجبور؟

- بیخیال، اسمتون چیه؟ اسم من آناشیدِ

- باشه هرجور می‌دونی، به نام خدا من رها هستم.

- ایش ایش خوشمزه اینو ول کن آناشید جونم منم نفسِ کل کلاس هستم.

 تک خنده ای کردم و نگاهم رو سمت همون دختری که اول باهام حرف زده بود چرخوندم که گفت:

- جمع کنید بابا عه حداقل کم کم اخلاق های مسخره تون رو، رو کنید الان آناشید با خودش میگه اینا چه از خود راضی ان. منم آرام هستم آناشید جون.

لبخند زدم و گفتم:

- بچه ها از آشنایی با همتون خوشبختم.

صدای همچنین هاشون رو شنیدم.

دقایقی توی سکوت گذشت که آرام گفت:

چیه چرا ساکت شدید از شما بعیدِ که..

یهو در کلاس باز شد و آرام و کل کلاس ساکت شدن.

توی سکوت کلاس فقط صدای تق تق کفشاش بود که با برخورد روی موزائیک ایجاد میشد.

- سلام دانش آموزان عزیز من سیاه پوش هستم دبیر ریاضی تون.

داشتم به بچه ها نگاه می‌کردم که به زور جلوی خودشون رو گرفته بودن که نزنن زیر خنده.

صدای آرام رو زیر گوشم شنیدم که گفت:

- یعنی چی یعنی کلا سیاه میپوشه؟

خندم گرفت و اومدم جوابشو بدم که سیاه پوش مزاحم بحثمون شد.

- بله دوستان داشتم عرض میکردم خدمتتون،

یکی از بچه ها گفت خانوم قصد ندارید اسمتون رو بگید؟

- نه عزیزم، فکر می‌کنم اطلاعات کافی رو بهتون داده باشم.

نگاهی به دختره انداختم که همینطور هاج و واج مونده بود.

- خب بچه ها خودتون رو معرفی کنید تا یکم با هم آشنا بشیم.

از اول بچه ها شروع کردند به معرفی خودشون، یجورایی منم مثل معلم تازه با بچه ها آشنا می‌شدم.

یعنی اینا یعنی همشون هم رو می‌شناختن؟

والا آخه از وقتی پام رو گذاشتم تو کلاس همش دارن به من نگاه می‌کنن.

با سقلمه‌ای که آرام به پهلوم می‌زد به خودم اومدم و بش گفتم:

- آیی مگه مرض داری؟

با سر اشاره به روبرو کرد.

برگشتم که دیدم همه دارن منو نگاه میکنن.

وا چی شد؟

صدای سیاه پوش رو شنیدم که گفت:

- نمی‌خواهید خودتونو معرفی کنید؟

اها ای وای حالا فهمیدم چه گندی زدم.

- معذرت می‌خوام، آناشید ایزدی هستم.

@عمو نوروز @_Zeynab @Farinaz @Me

@رومیزی عید @-Byta- @.. سنبل .. @Atlas _sa @banouyehshab @hany.rS @Paradise @SnoWrita @ارغوان  @الهه یخی @تخم مرغ رنگی @ماهی بنفش خوشگل سفره @آجیل سفره

ویرایش شده توسط Atenaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

|پارت ۴|

سرشو تکون داد و پشت سرمو نگاه کرد.

نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم اینم به خیر گذشت.

تازه نمی‌کنه یه خوشبختم از آشنایی تون یا نمی‌دونم یه چیزی بگه، معلومه از این معلماس که اخلاق نداره خدا بخیر بگذرونه.

سیاه پوش که با کلاس آشنا شد گفت:

- خوبه بچه‌ها، الان چون روز اوله زیاد بهتون سخت نمی‌گیرم فقط چندتا سوال از سال گذشته می‌پرسم، البته کلا معلم سخت گیری نیستم.

عاره مشخصه!.

*****

هوف بالاخره رسیدم.

درو باز کردم که بوی قرمه سبزی مامان هرچی خستگی بود رو از تنم بیرون کرد وای وای اصلا هوش از سرم پرید.

عجیبه خبری از مامان نیست.

داشتم اتاق هارو می‌گشتم که دیدم داره نماز میخونه،‌ لبخند زدم و رفتم سمت دستشویی تا دستام رو بشورم.

بعد از اینکه دستامو شستم دوباره برگشتم تو اتاق که دیدم مامان داره صلوات میفرسته، خب این یعنی نمازش تموم شده خداروشکر.

-‌ سلام به خورشید خونه، چه بویی راه انداختی.

- سلام دخترم خسته نباشی.

- سلامت باشید بانو.

-‌‌ یالا برو دستاتو بشور لباساتم عوض کن تا سفره رو باز کنم.

-‌ دستامو شستم، لباسامم به روی چشم.

سمت اتاقم رفتم و لباسامو سریع عوض کردم.

وای که چقدر گشنم بود بوی قرمه سبزی رو هم فهمیدم دست و پام وایساد به لرزیدن.

بعد از خوردن ناهار داشتم سفره رو جمع میکردم که مامان گفت:

- آناشید عصر که کاری نداری دخترم؟

تکه ترشی ای که تو دهنم بود رو قورت دادم و گفتم:

-‌ نه کار خاصی ندارم، چطور مگه؟

- تو هم که ماشالله چیزی یادت نمی‌مونه، قرار بود بریم خرید.

- عه راست میگی ها، عاره مامان نمی‌دونم چرا چند وقته اینجوری ام.

مامان سکوت کرد و چیزی نگفت.

- بیخیال میرم یک ساعت میخوابم بعد بیدارم کن یه دوش بگیرم و بریم.

- باشه دخترم.

بعد از خریدن یه لباس برای من و وسایل مورد نیاز خونه برگشتیم خونه و با مامان مشغول درست کردن شام بودیم که یهو یه سوالی اومد تو ذهنم.

- مامان

- جانم دخترم

- جونتم سلامت میگما الان مگه یک سال و پنج شش ماه نیست که کارن میره سربازی؟

- عاره فکر کنم دقیق نمی دونم دخترم.

- پس چرا کامبیز میگفت یک ماه دیگه میاد؟

- چی بگم والا دخترم، شاید منظورش این بوده که میاد مرخصی.

- مگه کارن نمی گفت بهشون مرخصی نمیدن؟

- ای بابا دخترم چرا بیست سوالی می‌پرسی؟

- نمی‌دونم مامان یهویی یادم اومد گفتم بپرسم.

- کامبیز بیاد ازش می‌ پرسم.

 دقیقا تا حرف مامان تموم شد صدای آیفون بلند شد.

- بیا حلال زاده اومد، دخترم آماده کن تا سفره رو پهن کنیم.

- باشه مامان.

بعد از اینکه کامبیز چایی شو خورد سفره رو پهن کردم و مشغول خوردن شدیم که مامان سر صحبت و باز کرد و گفت:

- کامبیز جان میگم کارن کی از سربازی بر می‌گرده؟

- امروز بهش زنگ زدم گفت معلوم نیست هنوز احتمالا سه ماه دیگه بیاد.

چه عجب امشب اعصاب کامبیز سر جاشه و مثل آدم جواب میده! چند وقته دیگه سگ نمیشه خداروشکر. من تو بحثشون دخالت نکردم تا یه وقت رو مخش نباشم و فقط حکم شنونده رو داشتم.

بعد از خوردن شام ظرفارو شستم و رو به مامان اینا کردم و گفتم:

- شب بخیر

- ‌شبت خوش دخترم خوب بخوابی.

کامبیز ام که کره انگاری، حالا انگار واسم مهمه ایش.

نگاهی به مامان کردم، لبخند زدم و رفتم سمت اتاق.

@_Zeynab @_Rooster_ @Ghazal @Farinaz @هانی بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...