رفتن به مطلب

رمان آینه سرنوشت Sh.f..... کاربر انجمن نودوهشتیا


.....Sh.f
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: آینه سرنوشت

نویسنده: فاطمه شاهسوندی (Sh.f.....)

ژانر : عاشقانه، تراژدی، فانتزی، درام

خلاصه: درد را چه معنا می‌کنی؟ دلی که شکست؟ یا غروری که متلاشی شد؟ یا زخم‌هایی که هر ثانیه و هر ساعت بر تنت  سایه می‌اندازد و عذابت می‌دهد 

زمانی که دردهایت قابل التیام نیست سرنوشت چه بازی میکند؟

{که داند به جز ذات پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار}

مقدمه:
نشسته‌ام کنار پنجره چکاوک آواز می‌خواند، پرستو‌ها کوچ می‌کنند برف می بارد بهار می‌رسد خورشید سوزان می‌شود و در آخر برگها به زمین می‌ریزند، زمان مثل برق و باد می‌گذرد.

ثانیه‌ها، دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها، سال‌ها قرن‌ها، من اما در زمان گم شده‌ام در دنیای تیره و تار خود فرو رفته‌ام به دنبال فروغی برای روشنایی راهم  می‌گردم اما دریغ، از درهای بسته خسته و نشسته‌ام در قید و بند زمان نیستم!

شاید هم در زمان گم شده‌ام، دست و پا می‌زنم تا خود را پیدا کنم اما..‌‌. کجا ایستاده‌ام؟

کجا باید بروم؟ چه باید کنم؟ هزاران سوال بی جواب که دوباره پرسید نشان تنها گیج ترم می‌کند!

درتاریکی دست و پا می‌زنم، خود را به در و دیوار اتاقک بی پنجره قلبم می‌کوبم اما چیزی نمیابم تا بتواند روح خسته‌ام را آرام کند و جسم درد کشیده‌ام را جلا بخشد!

چیزی حس نمی‌کنم زانو بغل گرفته و همچنان خیره به جهان پشت پنجره‌ام جهان سیاه و سفید من یا نه جهان خاکستری من مثل هاله خاکستری که این روزها بیشتر اطراف انسانها می‌بینم، صدای قدم‌هایش می‌آید رعشه به تنم می‌اندازد، سرم را به زانو می‌چسبانم که چشمانم نبینند قامت بلندش را...

ویراستار: @ Shooka Bahrami

ناظر: @ rozHi -

ویرایش شده توسط Shooka Bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 6 ماه بعد...

 

آینه سرنوشت●

 به قلم:sh.f

#پارت_1

 

نشسته ام کنار پنجره چکاوک آواز می خواند پرستو ها کوچ می کنند برف می بارد

 بهار میرسد خورشید سوزان می شود و در آخر برگها به زمین می ریزند زمان مثل برق و باد میگذرد ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها روزها ماه‌ها سال‌ها قرن‌ها من اما

 در زمان گم شده ام در دنیای تیره و تار خود فرو رفته ام به دنبال فروغی برای روشنایی راهم می گردم اما دریغ ....

از درهای بسته خسته و نشسته‌ام در قید و بند زمان نیستم شاید هم در زمان گم شده‌ام دست و پا میزنم تا خود را پیدا کنم اما..‌‌..

کجا ایستاده ام؟

کجا باید بروم چه باید بکنم هزاران سوال بی جواب که دوباره پرسید نشان تنها گیج ترم میکند درتاریکی دست و پا میزنم خود را به در و دیوار اتاقک بی پنجره قلبم میکوبم اما چیزی نمیابم تا بتواند روح خسته ام را آرام کند و جسم درد کشیده ام را جلا بخشد چیزی حس نمیکنم زانو بغل گرفته و همچنان خیره به جهان پشت پنجره ام جهان سیاه و سفید من یا نه جهان خاکستری من مثل هاله خاکستری که این روزها بیشتر اطراف انسانهامیبینم صدای قدم هایش می آید رعشه به تنم می‌اندازد سرم را به زانو می چسبانم که چشمانم نبینند قامت بلندش را ناگهان دردی تمام سرم را فرا می‌گیرد

اوست که مرا از موهایم گرفته و بلند می کند کشان کشان به سمت در میرود

در تمام مدت صدایی از حنجره ام بیرون نمی آید

 انگار حنجره طفلکی ام خسته شده از جیغ های پر دردی که ۱۷ سال است بر دیواره اش زخم میزند

 شاید هم من صدایم را گم کرده ام در را باز می‌کند و من را به داخل اتاق پرت میکند دستش

به سمت کمربند شلوار که میرود اشک به چشمانم می نشیند

  مانند تمام این سال‌ها با اینکه میدانم بی اثر

است اما صدایش می‌زنم شاید اینبار بخت با من یار باشد.》》》

 

 

 چشمانم را از هم می گشایم تمام تنگ درد میکند تن برهنه ام را از روی تخت می کشم و کشان کشان خود را به هم می رسانم دوش را باز میکنم

 قطرات آب بر بدنم بوسه می زنندکیسه میکشم هر کجا را که شیطان نوازش کرده انقدر که تمام بدن به سوزش می افتد و گلگون می شود دوش آب را میبندم حوله را دور میپیچم و جلوی آینه می ایستم

ویراستار: @ Shooka Bahrami

 

 

ناظر: @ Ario

ویرایش شده توسط .....Sh.f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...