رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سزاوار جدایی | محدثه رمضانی کاربر انجمن نودهشتیا


Mr1314
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان : سزاوار جدایی 

نویسنده : محدثه رمضانی (mr1314)

ژانر : عاشقانه _ تراژدی

ساعت پارت گذاری : نا معلوم 

هدف : در حال نویسنده شدن 

خلاصه داستان : شهاب پسری که عاشق دختر هم دانشگاهیش شده اما با یک خواستگاری اشتباه ، زندگی خودش و دیگران دست خوش تغییراتی میشه . او در این راه و برای رسیدن به عشقش باید با تابوهای خودش و خانواده اش بجنگد .

 مقدمه :

به مسیر زندگی که نگاه میکنم ، میبینم که هرکس در جایی باید به جهان و دنیای کسی دیگر متصل باشد تا بتواند با خیالی آسوده و با ذهنی باز به  راهش ادامه دهد .  تا بتواند از پس پستی بلندی های مشکلاتش بربیاد . یک دست هیچ گاه صدا ندارد . گاهی باید برای رسیدن به  آرامش باید بدانی که تو هم میتوانی تمام  جهان کسی باشی  . حال خواه کنارت داشته  باشیش یا نه !

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

سزاوار جدایی _پارت ۱

پژو ۴۰۸ سفید رنگ ، مقابل درب خانه ویلایی توقف کرد . مردی با کت و شلوار مشکی دامادی و کفش های چرمی و براق همرنگ کتش ، از آیینه جلویی ماشین ، نگاهی به چهره خوش تراشش انداخت . جعبه کوچک داخل جیبش را از روی لباسش ، لمس کرد . نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد . کارگری که بالای نوردوان آهنی  ، در حال بستن ریسه های لامپ ، سر در ورودی بود . با دیدنش ، چانه اش را کمی کج کرد و آن را خاراند . با تملق گفت :
-«« به آقا داماد خوش تیپ . مبارکه . ایشاا... خوشبخت شین .»»
 با توقف او ، ادامه داد :«« میگم شاه دوماد ، این شیرینی ما یادت نره . دمت گرم .»» سپس لب هایش را از هم باز کرد و تمام دندان های زرد سیگاریش را به نمایش گذاشت . نیشخندی تلخ کنج لبان مرد خوش پوش نشست . دسته ای پول از جیب کتش بیرون آورد .آن را مقابل کارگر گرفت و گفت :
_«« بفرمایین قابل شمارو نداره .»»
برق پول در نگاه مرد درخشید . مقابل آن همه سخاوت ، شرم کرد . چند تایی اسکناس ده تومانی بیرون کشید . آن را بوسید . به پیشانی چسباند و در همان حال که در جیبش جایش میداد ، متواضعانه تر از قبل گفت :
_«« ایوالا داداش . علی برکت الله .»»
مرد جوان با رضایتی که در چهره اش مشهود بود ، وارد حیاط شد . حیاط هنوزم کار داشت .وسط حیاط پر بود از میز و صندلی های روی هم تلمبار شده . بی توجه به آن همه بی نظمی ، وارد خانه شد . گرمای مطبوع درون خانه ، سرمای بیرون را از یاد می برد . هرچند درون او هنوزم منجمد بود و شانه هایش می لرزید . وارد خانه که شد یکراست به سمت پله ها رفت . پله ها را دوتا یکی بالا کرد . همانطور که بالا می رفت فشار دستش روی جعبه  درون جیبش بیشتر میشد . با رسیدن پشت در اتاقی ، مکثی کرد . چند باری دم و بازدم کوتاهی انجام داد و سپس با تردید چند تقه ای به در نواخت . با صدای دعوت زنی ، قدم درون اتاق گذاشت . 
دختر جوان و زیبا ، با لباسی نباتی رنگ ، مقابل آیینه قدی اتاقش  ایستاده بود و با چشمانی بی فروغ چهره پر رنگ و لعابش را می نگریست . با ورود شهاب به اتاق ، یکه ای خورد و ناخودآگاه یک دستش را روی سینه اش چسباند . همان طور هاج و واج سلامی داد . شهاب بدون شرم از آشکار شدن هیجانات و احساساتش ، به چهره دختر زل زد . جواب سلامش را با لبخندی داد. جعبه ای را که از شب قبل درون جیبش بود ، بیرون آورد . آن را میان دستانش گرفت و با همان لبخند ی که همیشه روی لبانش بود گفت :
_«« معذرت میخوام . انگاری ترسوندمت ؟! »»
جعبه را مقابل ساغر گرفت و ادامه داد :
_«« تولدت مبارک .»»,
تبسمی ملیح روی لبان ساغر نقش بست . 
_«« ممنونم . خیلی لطف کردی .»»
_«« نمی خوای بازش کنی ؟»»
_«« وقتی رفتی ، نگاش میکنم .»»
لبخندی عمیق صورت هردو را چال انداخت . شهاب که متوجه شرم دختر بود ، با چشمانش چرخی به دور اناق زد .در نهایت باز هم روی صورت گل انداخته ساغر ، ثابت ماند .با صدای گرفته ای لب باز کرد :
_«« پس... بلاخره وقتش رسید .»»
ساغر سری بالا و پایین کرد . 
_«« بلاخره »»
چند لحظه ای به سکوت میان هردو گذشت . هر دو ساکت و متفکر همان جور سربه زیر مقابل همدیگر ایستاده بودند . انگار که هردو نفرشان به یک چیز فکر میکردند . بلاخره شهاب سکوت میانشان را شکست. با لحن گسی گفت :
_«« میخواستم قبل از شروع مراسم ببینمت .»» با دست اشاره ای به جعبه هدیه کرد و ادامه داد :
_«« دوست داشتم قبل از همه تولدت رو بهت تبریک بگم و هدیه ات رو بدم .»»
سکوت ساغر طولانی شد . شهاب پوف بلندی کشید و باز ادامه داد :
_«« مثل اینکه حرفی واسه گفتن نمونده . بگذریم . الاناست که سرو کله مهمونا پیدا بشه . بهتره من واسه خوش آمد گویی پایین باشم .»»
این را گفت و سپس بطرف در براه افتاد . قبل از اینکه از اتاق خارج شود .صدای ساغر را شنید که هراسان و ناآرام پرسید :
_«« چرا شهاب ؟ چرا این کارارو میکنی ؟»»
شهاب دستگیره در را رها کرد . چند قدمی نزدیک تر ایستاد .جواب داد :
_«« یه آدم  عاشق ،  واسه عشقش همه کار میکنه .»»
اشک در چشمان ساغر نشست . 
 :«« اگه وضعیتت فرق میکرد چی ؟ چه بدونم به هر دلیلی موقعیتت یه جور دیگه بود  اون وقت چی کار میکردی ؟»»
شهاب آن قدر به ساغر نزدیک شد که نفس های گرم و کوتاهش پی در پی شانه های لخت و نحیف  ساغر را بلرزاند . طره ای از موهای مواج و سیاهش را درست گرفت .به آرامی با سر انگشتانش لمسش کرد . سپس آن ها را تا نزدیک بینی و لبانش بالا برد . عمیق بویید و بوسه ای طولانی  و محکم به موهای گوله شده در مشتش زد . به آرامی نجوا کرد :
_«« اگه وضعیت فرق میکرد ، الان اینجا نبودم .»»
سپس بی آنکه نگاه دیگری به اش  بیندازد  ، موهایش را رها کرد و از اتاق خارج شد .

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سزاوار جدایی _ پارت ۲

مقابل درب دانشگاه ایستاده بود و مدام این پا و آن پا میکرد . خستگی امانش را بریده بود .نگاهی به ساعت مچی اش انداخت . ساعتی از آمدنش گذشته بود و او هنوز منتظر .با کلافگی و اخم چند باری جواب نگاه های ممتد و آزار دهنده مرد نگهبان جلو درب را داد . اما گویا هر بار از این رفتار لذت وافری میبرد ،که به چشمان همچو شب دختر بیشتر خیره میشد . خسته و کلافه از یک جا ماندن ، بطرف ایستگاه اتوبوس براه افتاد . زیر لب با خودش می غرید و هر چی فحش و ناسزا بلد بود ، نثار خواهرش کرد . هنوز چند قدمی از درب دانشگاه فاصله نگرفته بود که صدایی آشنا و بریده صدایش  زد . 
_«« خانوم کیانی »»
ساغر سر جایش ماند . با تعجب به مردی که هر لحظه نزدیک تر میشد و در قاب چشمانش جای میگرفت ،  چشم دوخت  و متعجب گفت :«« شمایین آقای آذرخش . »»
_«« معذرت میخوام مزاحمتون شدم شما امروز آقای مرادی رو ندیدین ؟»»
_«« نه . چطور مگه ؟ »»
شهاب با نگرانی ای که از چهره اش می بارید ، چشمی به سرتاسر محوطه انداخت و باز با تأکید و تردید پرسید :«« یعنی شما امروز اصلا با آقای مرادی صحبت نکردین ؟»»
ساغر که از این همه اصرار های عجیب و غریب او سر در نمیاورد ، گیج و مبهوت پرسید :«« نه چطور مگه ؟ ایشون با من کاری داشتن؟ »»
رنگ چهره شهاب تغییر کرد . دستش شل شد و کنار پایش افتاد .  من من کنان پاسخ داد :
_«« ببخشید من الان دیرم شده . یکم عجله دارم اگه ایرادی نداره بعدا صحبت کنیم . »» 
_«« خواهش میکنم این چه حرفیه .»»
شهاب خداحافظی کوتاهی کرد و مثل باد از مقابلش دور شد . ساغر حیرت زده شانه ای بالا انداخت  .فکرش درگیر رفتار غیر مترقبه او شده بود که صدای پچ پچ‌ کسی بیخ گوشش تمام رشته افکارش را ازهم گسست :
_«« آخی بمیرم برات آجی جونم باز که یه جا میخ شدی.»»
ساغر نیم چرخی به پشت سرش زد . با صدای بلندی توپید :
_«« تو هیچ معلوم هست یه ساعته کدوم گوری بودی؟»»
سوگل بی تفاوت به آن همه عصبانیت خواهرش ، لبش را به خنده گاز گرفت و در حالی که  دست خواهرش را می گرفت و اورا کشان کشان سمت ایستگاه اتوبوس می برد گفت :
_«« زشته آجی جون . یکی در مورد خواهرش این‌جوری صحبت میکنه .»»
ساغر دستش را کشید و باز پرسید :
_ «« جنابعالی تا الان کجا تشریف داشتین ؟»»
سوگل خنده ای بلند و هیستیرکی زد.
_««جون به لبم کردی میگی چی شده یا نه ؟»»
سوگل با شیطنت جوابش داد:
_«« حالا تو بیا تو راه برات تعریف میکنم . اینجا که نمیشه گفت ! »» سپس همان چشمک همیشگیش را زد و با خوشحالی زائد الوصفی روی نیمکت ایستگاه ، منتظر آمدن اتوبوس نشست .

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سزاوار جدایی _پارت ۳

آقا رضا در حال ناخونک زدن به شام روی میز بود . لیلا خانوم که با دقت خاص همیشگیش ، سعی در چیدن میز شام داشت ، چینی به پیشانیش انداخت و ضربه ای غافلگیرانه به پشت دست آقا رضا زد . با حرص گفت :
_«« هزار دفعه گفتم ازین کارت خوشم نمیاد . »»
آقا رضا دست به بغل ، با لحنی فرمانبرداری بله بانوی کشداری گفت ، سپس همان طور که از  جایش برمیخاست تا نوشیدنی ها را از دست همسرش بگیرد و آن ها را روی میز بچیند ، ادامه داد :
_«« امر ، امر شماست بانو .»»
لبخندی نمکین چهره لیلا خانوم را باز کرد . 
هنوزم می شد رد خاطرات عشق جاودانه و به جا مانده از قدیم الایام تا به آن روز را،  در رگه ، رگه های این چاردیواری دید . عشقی به درازای عمری چهل ساله . درست از همان زمانی که لیلا خانوم بر خلاف میل باطنی خانواده اش ، عاشق آقا رضا شد  و حتی طرد شدن از سوی خانواده اش هم نتوانست او را از ازدواج با مرد رویاهایش منصرف کند . هر چند با گذر زمان و  پنج سال بعد ، با وساطتت پدر آقا رضا و چند تن از  ریش سفیدان فامیل رشته این جدایی ها ، دوباره پیوند خورد . اما این وصلت باعث شد تا آقا رضا هم بخاطر دل نازک همسرش ، از شهر و دیار خودش کوچ کند و در تهران اساس زندگیشان را بنا سازند. حال ثمره این ازدواج دو دختر و یک پسر به نام های ، ساغر ، سوگل و ساسان بود . 
لیلا خانوم زنی با وقار ، و مبادی آداب بود . زنی کد بانو که از هر انگشتش ، صد تا هنر می ریخت . صورت کشیده و مهتابیش با آن ابروان کمانی قهوه ایش ، که بی تناسب با رنگ عسلی چشمانش نبود ، با خرمنی از گیسوان یک دست صاف و بلوند . این زیبایی و گیرایی او به همراه شفقت و مهربانی بیش از حدش سبب شد تا از همان برخورد اول به دل خانواده آقا رضا بنشیند . هنوزم پس از گذشت سالیان دراز ، می شد زیبایی او را زیر پوست چین و چروک و ترک خورده اش پرستید و در آقا رضا بخاطر داشتن چنین زنی ، صلابت و اقتدار را دید . سوگل بیش از ساغر به مادرشان شباهت داشت . زیبایی خاصی که سوگل از مادر به ارث برده بود ، دل هزاران پسر را لرزانده بود . ساسان هم بیشتر به پدرش کشیده شده بود . قد بلند ، موهای مشکی و صاف با چشمانی قهوه ای تیره . در این بین ساغر چندان شباهتی به پدر و مادرش نداشت . قد بلند و اندام رو فرم با چشمان خمار مشکی ، زیر ابروانی کشیده و تیره با نگاهی نافذ که تا عمق جان هرکسی نفوذ میکرد . با خرمنی از موهای مجعد مشکی ، که پنهان کردنشان از چشم هر نامحرمی ، کاری سخت بنظر می آمد . خیلی ها اعتقاد داشتند که ساغر زیبایی خاصش را از مادر بزرگش ( مادر پدریش) به ارث برده و اخلاق خوبش را از مادرش .

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سزاوار جدایی _پارت ۴

پس از صرف شام و شسته شدن ظرف ها توسط دخترها ، هر دو دختر ، در حالی که دل دردلشان نبود ، با هیجان وارد سالن نشیمن شدند . روی کاناپه ای دو نفره مقابل پدرشان نشستند . آقا رضا طبق عادت همیشگیش ، مشغول خواندن روزنامه مورد علاقش بود . لیلا خانوم هم در کنارش مشغول پوست گرفتن پرتقالی بود . ساسان سرش را با بالا و پایین کردن کانال های تلویزیون ، گرم کرده بود .سوگل سقلمه ای به پهلوی ساغر زد و با ایما و اشاره به او فهماند تا سر صحبت را باز کند . ته دل هر دو دختر مالشی رفت . ساغر درون کاناپه کمی خودش را جا به جا کرد . صاف نشست و با تک سرفه ای گلویش را صاف کرد و گفت :
_«« بابا .. یه موضوعی هست که ما می خوایم با شما در میون بزاریم . »»
آقا رضا روز نامه ای را که دستش بود ، روی میز عسلی کناریش گذاشت .‌عینک مطالعه اش را برداشت و در همان حال با خونسردی جواب داد :
_«« جانم بابا گوشم با توئه عزیزم . »
سکوت همه جو خانه را در برگرفت . همه توجه ها  به ساغر جلب شد .حتی ساسان هم دست از بالا و پایین کردن کانال برداشت و تمام حواسش پی حرف های ساغر دوید . نگاهی به سوگل انداخت . هنوز لب باز نکرده ، گونه هایش از خجالت سرخ شده بود .با کمی تعلل به حرف آمد :
_«« یکی از بچه های دانشگاه از شما اجازه می خوان تا فرداشب ، واسه یه امر خیری ( با دست اشاره به سوگل کرد ) واسه سوگل بیاند . »»
نگاه متعجب و گویای همه به سمت سوگل چرخید . بلاخره ساغر توانست قسمت سخت ماجرا را بگوید . بقیش دیگر با خود سوگل بود . اما چیزی مرموز و نامعلوم  ،ناآرامش میکرد . سوگل دستی به موهایش کشید و در جواب پدرش که نام و نشان خواستگارش را می پرسید ، شرمگین جواب داد :
_«« اسمش شهاب آذرخش . یکی از بچه های دانشگاست . از هنر جو های رشته تئاتره . یکی دوباری تو سالن تئاتر و محوطه دانشگاه باهم سلام علیکی داشتیم . بنظر آدم خوبی میاد . »»
چهر ه های خندان و نگاه های پر معنای پدر و مادر هر لحظه بیشتر سوگل را معذب میکرد . ساغر که دیگر توان خستگیش را نداشت ، از جایش بلند شد و گفت :
_«« بابا جون من با اجازتون میرم اتاقم . »»
آقا رضا :«« ما که هنوز صحبتی نکردیم ؟! »»
ساغر : «« ببخشین بابا جون اما  امروز خیلی خسته شدم . اصل موضوع گفتم دیگه. باقیش رو خود سوگل بهتر میتونه بهتون بگه . »» 
قبل اینکه حرکتی بکند ، این بار لیلا خانوم پرسید : «« تو چرا این قدر رنگ و روت پریده مادر جان ؟ نکنه مسمومی ، چیزی شدی ؟»
روح از دست و پای ساغر رفت . مثل کسی که انگار خطایی ازش سرزده ، با هول و گنگ جواب داد : «« نه مامان جان من خوبم . »»
لیلا خانوم چهره دخترش را برانداز کرد و باز پرسید :
_«« خیلی خب مادر جان . تو نظرت در مورد خواستگار خواهرت چیه ؟بنظرت چطور آدمیه ؟ »»
احساس کرد رنگ از صورتش بیشتر پریده . 
_«« راستش نمیدونم . چی بگم . خیلی نمیشناسمش.»»
آقا رضا : «« باشه بابا جان . تو برو به کارت برس .یکم بیشتر استراحت کن بابا جان . از بس سرت تو درس و کتابه ، رنگ به رو نداری .»»
ساغر چشمی آرام گفت و با گفتن شب بخیر به اتاقش رفت . در سکوت و تاریکی اتاق ، تکیه اش را به در چسباند . کلافه و ناآرام خودش را کف اتاق ولو کرد . صدای پدرش را می شنید که از سوگل درباره خواستگارش ، سوالاتی می پرسید . دست در جیب شلوارش برد وچیز  سفید رنگی را مقابل صورتش گرفت . افکار و احساسات عجیب غریب و نا آشنا مدام به ذهنش هجوم می آوردند . مدام در ذهنش خودش را مقابل خانواده اش می دید که باعث شرمساریشان شده بود .یا باید خودش را برای بدترین بازخوردها آماده میکرد  و یا اینکه قبل از اینکه کسی با خبر شود ، به آن فیصله دهد . با حرص خودش را  شماتت کرد .گوشی موبایلش را برداشت و برای چندمین بار شماره ای را گرفت . باز هم بوق اشغالی .  فکرش از کار افتاده بود .  سرش را به در تکیه داد و به سقف خیره شد .  مگر نه اینکه الان باید برای خواهرش خوشحال باشد ؟ پس چرا خوشحال نبود ؟ خودش چه ؟ وقتی چیزی را خودش باور ندارد و نمی تواند با صدای بلند به خودش بگوید ، چگونه میتواند با کسی دیگری درمیان بگذارد ؟ اصلا محال ممکن بود . همه چیز به اندازه  یک جوک  ، برایش مسخره به نظر میرسید .محتویات معده اش تا راه گلویش بالا آمد . از جایش برخاست . پنجره اتاقش را باز کرد . هوای خنک پاییزی هم عقلش و هم حالش را سر جایش می آورد . پوز خندی غلیظی به افکارش زد و با خودش زمزمه کرد :
«« واقعأ مسخرس . همه چی مسخرس ! به وقتش خودت میدونی که چه کار باید بکنی . »»
باد خنکی وزید و پوست صورتش را نوازش کرد . همیشه عاشق این هوای پاییزی بود . آرام اش میکرد. پلک هایش را بست و دم و بازدم های عمیقی انجام داد. کمی بعد احساس بهتری داشت، با قلب و ذهنی آرامتر از قبل ، به سمت  تخت خوابش رفت . روی تخت دراز کشید و باخیالی نیمه آسوده سعی کرد کمی بخوابد .

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...