• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

قانونِ sپنجِ جهان|زهرا جعفرنژاد کاربر انجمن نودهشتیا


..10..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

screenshot_20220713-214228_chrome_vavd.j

 

به نام خدایی که توازن را آفرید

 

 

رمان:قانونِ sپنجِ جهان

 

نویسنده:زهرا جعفرنژاد 

 

ژانر:تخیلی/معمایی/عاشقانه

 

ساعت پارت گذاری:نامعلوم

 

خلاصه: توی زندگی بعضی اتفاق ها هستند که نقششون بیدار کردنه؛ اونم نه به سادگی، با ضربه ای که بهت می زنن بیدار میشی و با درد اون زخم ها هم بیدار می مونی،اما بعضی وقتا وقتی این ضربه رو می خوری که حتی خودت هم نمی فهمی و وقتی به خودت میای می‌بینی که همه جات پر از زخمه و جای سالمی دیگه نداری و در آخر این زخم ها تو رو تبدیل می کنن به یه فرد جدید،به یه افسانه!!

 

 

 

 

مقدمه:

در بین این هیاهو

در میان این مردم نا امید

همیشه یک نفر هست

یک نفر از جنس امید

 یک نفر از جنس خودگذشتگی 

یک نفر از جنس جنگ

برای حق

برای عدالت

برای زندگی

کسی از جنس مرز

مرزی بین پاکی و ناپاکی

روشنایی و تاریکی

ویراستار: @ ELFLokee

ناظر: @ rozHi -

ویرایش شده توسط GZahra
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۱

رو به مامان با عجله گفتم:
- مامان از روی میز تحریری چسب پارچه ای رو بده.
مامان با حرص از اتاق غرید:
- وقتی میگم تو این سن تتو نزن واسه همینه دیگه .

با کلافگی ولی با احترام زمزمه کردم:
_ خب مامان شد دیگه.
مامان با چسب پارچه ای اومد به سمتم و چسب رو به سمتم گرفت و گفت:
- خب عزیز من بدنت این همه جا داره چرا اخه رو مچ دستت زدی که الان این همه دردسر داشته باشی؟
چسب رو با عجله از دست مامان گاپیدم و همونطور که دور مچ دستم چسب رو می پیچیدم گفتم:
- اولا که مامان این تتو فقط رو مچم خشگل دیده می شد؛ ثانیا دوست داشتم همه ببیننش، ثالثا تنها جایی که دیده نمی شه کتفم هست که اونجا رو هم تتو کردم، رابعا خودمم نفهمیدم چطور شد اینو تتو کردم فقط یه چی مثل کنه بهم چسبیده بود و می گفت اینو تتو کن رو دستت.
وقتی کارم با چسب تموم شد، چسب رو به دست مامان دادم و خم شدم و گونه مامان رو بوسیدم و زیر لب زمزمه کردم:
- راستی مامان امشب دیگه بابا میاد،من دیگه شب نمی مونم اینجا می‌رم بالا اتاق خودم. از بس تو اتاق مهمون اینجا خوابیدم فکر می کنم دیگه اینجا اتاق منه تا به اتاق خودم.
مامان تک خنده‌ای کرد و گفت:
- باشه.
بعد کمی مکث دوباره ادامه داد:
- ولی بیا یکم دور هم بشینیم، بابات بعد سه هفته اومده بد می‌شه اگه نیای. به هیرا و هیوا هم گفتم بیان شام تو هم بیا.

با اخم ساختگی گفتم:
- باشه میام، من دیگه برم دیرم شد؛ خداحافظ.
مامان زیر لب خداحافظی گفت و در را بست.
به خاطر خرابی آسانسور داشتم با پله‌ها به سمت پایین می رفتم که پسر همسایه جدیدمون که چند سالی از من بزرگتر بود رو دیدم.

سلامی زیر لب زمزمه کردم و خواستم به سمت در پارکینگ حرکت کنم که با صداش متوقف شدم.
- ببخشید خانم کیمیاگر، یه لحظه می تونم وقتتون رو بگیرم؟
به مرد روبروم خیره شدم و بعد به ساعتم‌ نگاهی انداختم. فقط یک ربع وقت داشتم‌ تا به سالن امتحان برسم، اگر دیر میکردم باید قید همه برنامه هام رو می‌زدم و دوباره  شهریور باید برای امتحانات سال آخر دوازدهم می‌خوندم؛ و من اصلا این رو نمی خواستم، چون برای هر روز تابستون برنامه ریخته بودم.
با کلافگی شدید سر تکون دادم و بفرماییدی زیر لب گفتم.

پسر رو بروم گمونم بیست و دو یا سه ساله بود، پسر بوری بود و هیکل خوش فرمی داشت و بسیار زیبا و جذاب بود اما نه برای من. چشم هایی کشیده و اقیانوسی رنگ داشت، بینی مردونه و کشیده اش به صورت زیباش، زیبایی چند برابری داده بود و لب های گوشتی سرخش‌ تابلو روبه‌روم رو کامل کرده بود. اگر هیوا این پسر رو می دید مطمئنن نقشه‌هاش برای مخ زنی شروع می شد.
با لبخند زورکی خیره بهش شدم تا حرفش رو بگه.
با حالت شرمندگی شروع به حرف زدن کرد:
- ببخشید خانم کیمیاگر می‌دونم عجله دارین ولی کارم واجب بود. ببخشید از وقتی که اومدیم پدرتون رو ندیدم و توی املاک هم برای قولنامه اجاره، عموتون اومده بود. چند باری هم اومدم دم خونتون ولی خونه نبودین اگه امکانش هست به پدرتون بگید شب اگه امکان هست پدرتون برای یه سری مسائل بیان پارکینگ تا باهم صحبت بکنیم‌.
با شنیدن اسم عمو اخمام بهم پیچ خورد. فکر کنم پسره فکر کرد که به خاطر حرف اون این‌طوری اخم کردم چون با نگرانی بهم زل زد. سعی کردم لبخند زورکی بزنم و با خوش رویی زمزمه کردم:
- بله متوجه هستم ولی آقای...؟
- فخاری هستم ولی می‌تونین کیان صدام کنین.
- بله آقا کیان پدر من ماهی سه هفته در جنوب ماموریت هستش و به نظرم باید عمو بهتون این مسئله رو می‌گفت، ولی امروز پدرم از ماموریت برمی‌گردن، بهشون میگم که فردا باهاتون حرف بزنن. درضمن بهم لطفا نگین خانم کیمیا گر اسمم دایان هستش.
با شنیدن اسمم چشماش برقی زد و بدون وقفه زمزمه کرد:
- بله حتما. خیلی خوشبختم از آشناییتون. 
- همچنین، اگه کاری ندارین من دیگه برم.
- نه خیلی ممنون که وقتتون رو دادین بهم. خدانگهدار.
- خواهش می‌کنم. لطفا باهام راحت باشین. خداحافظ.

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL🍫
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

 

بدون وقفه زود در پارکینگ رو باز کردم و سپس بعد از طی چند قدم در کوچه روهم باز کردم و پا تند کرده و به سمت مدرسه که در نزدیکی خونمون بود حرکت کردم.

بدون توقف دویدم تا به مدرسه سر خیابان رسیدم.از حیاط جلو که چند نفر در نیمکت های کنار دیوار نشسته بودند گذشتم و از پله ها بالا رفتم و در سالن رو باز کردم.

سریع شماره صندلیم رو پیدا کردم که در عقب ترین بخش سالن بود نشستم و نفس عمیقی کشیدم.

سه دقیقه زود رسیده بودم. به دور و اطرافم نگاه کردم و سه تا از دوستام که بهترین دوستام بودن رو دیدم.امروز آخرین امتحانمون بود، و می تونستیم بعد امتحانات کار های به قول (سارا)احمقانه رو بیشتر انجام بدیم.
تو همین فکرا بودم که ورقه جلوم قرار گرفت. آخرین امتحانمون زیست بود؛ درسی که همیشه درش می درخشیدم.

به خاطر برنامه ای که برای آیندم ریخته بودم مجبور بودم درس ها رو در حد مرگ بخونم تا بهترین نمره ها رو بگیرم.به هیچ وجه نمی‌خواستم زحمات چندین سالم با سهل‌انگاری های الانم از بین بره.

از وقتی که به یاد دارم پول هام رو برای هدفم جمع کردم تا به الان که هجده سال دارم‌،به خاطر هدفم و صد البته به خاطر مشکلاتم با پدرم که از دو سال پیش شروع شد، مجبور شدم از شانزده سالگی کار کنم.
در همین افکار بودم که دیدم ورقه رو تو نیم ساعت پر کردم.فقط کافی بود یک بار دیگه مرور کنم و ورقه رو تحویل بدم. هیچ وقت در تحویل ورقه درنگ نمی کردم .
بعد از یک مرور، ورقه رو پایین اوردم تا ببینم بچه ها به کمکی لازم دارند یا نه که دیدم همشون منتظر من هستند تا ورقه رو تحویل بدم تا بریم بیرون ،پس به سمت مراقب حرکت کردم و ورقه رو تحویل دادم و پشت سر من هم به ترتیب سارا و اَنوشا و پردیس ورقه هاشون رو تحویل دادند.
چهارتایی به سمت یکی از نیم کت هایی که کنار دیوار و روبه روی نمازخانه بود رفتیم.من سر پا و روبه روی نیم کت ایستادم  و اون سه تا نامرد نشستند.
پردیس با لبخند مهربانی رو به من زمزمه کرد:
- بیا رو پاهای من بشین.
به دختر مهربان روبروم نگاه کردم. با همه طوری رفتار می کرد که انگار دشمن خونیش هستند، با انوشا و سارا هم عادی رفتار می کرد اما با من خیلی مهربان بود و دلیل این مهربانی رو هم خوب می دونستم‌.
سرم را تکان دادم و زیر لب زمزمه کردم:
-راحتم، تو بشین.
به سه دوستم نگاه کردم که  کم مونده از سر و کوله هم بالا برند.
به پردیس خیره شدم.دختر زیبایی که از اول راهنمایی نظرم رو جلب کرد. دختری با موهای خرمایی و چشمانی آبی که رگه هایی از رنگ سبز هم میتونستی ببینی ، صورتی با زاویه فک خشگل که زیباییش رو هزاران برابر کرده بود و بینی نیمه عروسکی اش با لبان سرخ و کوچیک زیبایی اش رو کامل کرده بود.

اندام ورزشکاری و خیره کننده اش اونو  به دختری بی نقص تبدیل کرده بود.
به انوشا نگاهی انداختم؛دختری همیشه شاد و سرحال که در بدترین شرایط هم می‌خندید. دختری با چهره معمولی و اندام معمولی بود.موهایی بور و چشمانی به رنگ سبز با بینی و دماغ کاملا معمولی،انوشا رفیق دوران دبیرستانم بود. 
نگاهم رو روی سارا سر دادم. سارا بهترین دوستم بود،دوستی که از اول راهنمایی بهترین دوستم شد. سارا بهترین رفیقم بود و حاضر بودم هرکاری برای شادیش بکنم. رفاقت ما بی‌همتا بود این رو همه در مدرسه می دونستند و ما مثالی برای همه بودیم.
از نظر من سارا زیبا ترین دختری بود که تا به حال دیدم. موها و چشمانش کاملا سیاه بود سیاه مطلق که با پلک های پرپشت زیبا تر شده بودند. پوستی سبزه اما زیبا، ابرو هایی کمانی و نازک اما پرپشت و دماغی کوچک و زیبا با لب هایی که نه خطی بودند و نه گوشتی اما سرخ بودند،اندامی بسیار زیبا و بی نقص و زاویه فک خشگلش که نظیرش رو ندیدم، اونو  کاملا شبیه الهه‌ها کرده بود.
از نظر همه، اون دختری کاملا معمولی بود اما برای من نه ؛چون او بهترین رفیقم بود و کسی که بهترین رفیق من باشه بهترین چیز ها رو داره.
با صدای انوشا به خودم اومدم:
- هوی چته کجایی؟ باز رفتی عالم هپروت؟ اونجا چی می‌دن جون من که انقدر می‌ری؟ اگه پسر مسر داره بگو باهم بریم، از این به بعد به مولا که تنهایی صفا نداره! خاک تو سرت.ایشالاه اصلا کوفتت شه! از دماغت بیاد پایین! ایشالاه بری هپروت گیر بیفتی نتونی برگردی از دستت خلاص شیم.
تک خنده ای به این نفرینش کردم و با نیشخند گفتم:
- چرا نفرین می‌کنی؟ مگه من گفتم پسر داره ،نه خیالت راحت پسر مسر نداره. فقط چرت و پرت داره،  منم که عاشق چرت و پرت.

 

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط GZahra
ویرایش EL💜
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳

 

انوشا به شوخی سری از تاسف برام تکون داد. سارا بحث رو عوض کرد:
- بیخیال اینا برنامه چیه؟می‌خواین تابستون رو چیکار کنیم؟

همه سرا رو به من چرخید.با نگاه ناراحتی سرمو انداختم پایین و لب زدم:
-خب...همونطور که می‌دونین امسال آخرین تابستونی هست که تو ایران دارم،و تا آخر تیرماه می‌رم سرکار چون می‌خوام یه تابستون به یاد موندنی داشته باشم. توی ایران و با خاطره های خوش از اینجا برم.فوقش تا دی ماه اینجام.

انوشا با حالت متفکری زمزمه کرد:

- خب می‌گی چیکار کنیم؟

من و پردیس و سارا نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختیم.

انوشا با لبخند پت و پهنی لب زد:

-نه، جون جدتون ول کنین آخرین سکتم هنوز یادم نرفته، ولم کنین.

سه تایی یه پوف بلندی کشیدیم.

پردیس غرید:

- مگه وقتی تو جمع ما اومدی نگفتیم ما از این کارا می‌کنیم؟هان؟تو هم گفتی عیب نداره.

انوشا با حالت بیچارگی گفت:

-خب من فکر نمی کردم در این حد باشین،گفتم فوقش ماهی یکی دوبار از این کارا می‌کنیم و خلاص.دیگه چه می دونستم هفته ای شش بار از این گل خوری ها انجام می‌دین.

سارا با حالت حق به جانبی گفت:

- خب اگه نمی‌خوای،باید از اکیپ بزنی به چاک.

انوشا با نگاه جدی رو به سارا زمزمه کرد:

- باشه قبول، به خاطر دایان حاضرم ایست قلبی هم بکنم.

سارا با لبخند پیروزمندانه ای گفت:

- خب اینم از این از کی شروع کنیم؟

پردیس یه نگاهی به هممون انداخت و بعد نگاهش رو من متوقف شد و گفت:

- فکر کنم هممون یه سری کار ها داریم. بهتره اول کارهامون رو تموم کنیم و بعد با خیال آسوده به خول بازی هامون برسیم. تا پانزده ام مرداد کارهامون رو بکنیم.

سارا با شوک گفت:

- یعنی تو می‌گی که سه هفته از این کارای خل مشنگیمون دور باشیم؟سکته می‌کنیم بابا!

پردیس با قهقهه بلد زد زیر خنده و بعد استارتی گفت:

 -نه بابا معلومه که می‌میریم .نمی شه که یهو ترک کرد؛ باید یکم یکم ترک کنیم که بعد دایان افسرده‌گی نگیریم.

منم نگفتم همه کارهای عجیب غریبمون رو بزاریم کنار یادتون نرفته که ما چه کارهایی از دستمون بر میاد؟

می تونیم تمام مدتی که مثلا خواب هستیم رو توی شیفت باهم باشیم.(شیفتینگ: روشی هست برای قول زدن ذهن و روح ،این گونه هست که ما می تونیم با قول زدن ذهنمون به هر دنیایی که خودمون دوست داریم و در ذهنمون هست بریم. البته این دنیا دنیای موازی یا دیگر کهکشان ها نبست این دنیای فقط دنیایی هست که خودمون در ذهنمون ساختیم و هیچ ماهیتی در واقعیت زندگی یا همون سی ار نداره.ذخاطرات شیفت در ذهن ثبت می شه و ما می تونیم اون رو در زندگی واقعی به یاد بیاریم. این سفر می‌تونه گروهی هم انجام بشه، اینطور که می‌تونن یک مکان مساوی رو تصور کنن و یکی از روش های شیفت رو انجام بدن و در اونجا که به ویتینگ روم معروف هست، هم دیگه رو دیده و در ذهن خود یک پورتال تجسم کرده و به دنیایی که می‌خواهند باهم بروند که البته این امر با روح انجام می شود. برای اینکار باید چندین بار تمرین کرد و مدیتیشن های مکرر داشت‌، و تا یک سال می تواند طول بکشد تا به موفقیت برسد. برای توضیحات وسیع می تونید به به سایت های گوگل مراجعه کنید) و اونجا ... 

دیگه ادامه حرفش رو نگفت انگار که یه چیزی یادش اومده باشه. با نگاه ناراحتی رو به من زمزمه کرد:

- ببخشید یادم نبود تو نمی‌تونی شیفت کنی. به خدا یادم رفته بود ببخشید.

با لبخند شادی که اصلا واقعی نبود گفتم:

- نه بابا چرا ناراحت شم من دو سال تمام تلاش کردم نشد دیگه. همین که می دونم تلاش کردم و شرمنده خودم نیستم بسمه، شما انجامش بدین می دونم که بدون این کارا دووم نمی‌یارین .

توجهم به سارا جلب شد که با نگرانی بهم زل زده بود،یه چشمکی بهش زدم و یه لبخندی که می دونم، می‌دونست اصلا واقعی نیست بهش تحویل دادم.

با لحن شادی گفتم:

- خب منگل های قشنگم ،گلتون باید بره سرکار ولی غصه نخورین یه شیرینی اینجا هست که می تونین دورش جمع شین و دستاتون رو بهم بمالین.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط GZahra
ویرایش El
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴

 

 

هردوتاشون گرفتن که منظورم از شیرینی سارا هست. پردیس و انوشا افتادن دنبالم تا کتکم بزنن که از مدرسه در رفتم‌، و به سمت خونه حرکت کردم تا هم لباسام رو عوض کنم، هم وسایل هامو بردارم و برم سرکار کاری که من داشتم کار نبود که عشق بود از بس بهش علاقه داشتم از پشت سرم فحش های رکیک انوشا رو هنوز می شنیدم، شب از فشار تب نکنه خوبه.

توی فکر بودم. فکر گذشته، آیندم، الانم، زندگی عجیبم که به دست خودم عجیب شده بود،به همه چی فکر کردم و بیشتر از قبل به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونم مثل آدم زندگی کنم.وقتی به خودم اومدم جلوی در خونمون بودم. 

خونمون سه طبقه بود و همش مال ما(البته مال مامان و بابا) بود. 

طبقه دوم ما‌...ما؟نه خیلی وقت بود که (مایی)وجود نداشت. طبقه دوم مامان و بابام زندگی می کردن و طبقه اول و سوم اجاره داده شده بود.بالاتر از طبقه سوم سه تا انباری که الان تبدیل شده بود به اتاق های من و هیرا و هیوا وجود داشت. تا دوسال پیش ما هم مثل یک خانواده معمولی پیش پدر و مادرمون توی یک خونه زندگی می کردیم اما ... 

همه چی از دو سال پیش خراب شد!همه چی!من از اون خونه کذایی اومدم بیرون و یکی از انباری ها رو تمیز کردم و شد اتاقم بدون هیچ وسیله ای. حتی پول اجارش رو هم می‌دم. هیچی از وسیله های اون خونه رو به اتاقم منتقل نکردم هرچی تو اتاقم بود با پول خودم بود.

بعد اون اتفاق هیرا و هیوا هم اتاقشون رو به انباری ها کنار اتاقم منتقل کردن تا احساس تنهایی نکنم.

هیرا و هیوا خواهر،برادرم بودن که دوقلو بودند اما از نظر خونی خواهر برادرم نبودن. 

اما مطمئنم از هر خواهر و برادری بهتر بودند.

پدر مادرم بچه دار نمی شدند پس تصمیم گرفتند بچه ای به فرزندی بگیرن.اونا هیوا رو میخواستن اما اجازه ندادند گفتن اینا دوقلو هستند و نمی‌تونیم از هم جداشون کنیم، پس هیرا رو هم به فرزندی گرفتند. وقنی به فرزندی گرفته شدند فقط سه ماه داشتند و بعد از یک سال من توی شکم مامانم به وجود اومدم.

انقدر توی فکر غرق بودم که دیدم رسیدم دم اتاقم.

سرمو تکون دادم تا بلکه این فکر ها تموم بشه ولی ول کن نبودند. در رو باز کردم و رفتم تو و باز من در افکارم غرق شدم.

مامان بابام خیلی هیرا و هیوا رو دوست داشتند و خیلی بهشون وابسته بودند و اونارو دلیل برکت زندگیشون می دیدند و وقتی چهارده سالشون شد بهشون گفتند که شما بچه ما نیستید، اما اونا به یه ورشون هم نگرفتند و انگار اصلا چیزی نشده. منم عاشقشون بودم اما بیشتر با هیرا گرم بودم. تنها کسی که همه چی منو بعد سارا می دونست. هیرا برادر نبود اون دوست بود یه رفیق یه حامی اون همه چی من بود. 

پدر و مادر هیوا و هیرا دکتر های بدون مرز بودند که در یکی از پرواز هاشون هواپیما سقوط کرد و مردند و شهید شدند.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط GZahra
ویرایش El
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۵


در کمد سیاهم که کنارش یه کمد سفید بود رو باز کردم و به لباس های سیاه و سفیدم نگاه کردم. 

 

هیج رنگی جز سیاه و سفید تو اتاقم وجود نداشت، مثل لباسام و مثل تمام لوازمم. همه چیزی که برای من بود سیاه و سفید بود. حتی وقتی لباس می‌پوشیدم هم باید مخلوط سیاه و سفید می‌بود.

 

مثلا اگه کاملا سیاه می‌پوشیدم، حتی یکم هم شده باید توی ترکیب لباسم سفید بود و برعکس و گرنه حس مزخرفی از خودم می‌گرفتم. مرضی بود که از بچگی داشتم. هیچیم مثل آدمیزاد نبود اینو همه آدم های اطرافم می‌دونستند. نگاهم رو از لباسام گرفتم و یک هودی سیاه که نوشته ای به رنگ سفید داشت رو بیرون کشیدم. نوشته روش انگلیسی بود و به معنی مردن؟ یا زندگی بدتر از مردن؟ نیشخندی به نوشته زدم و مثل خلا گفتم:

 

- من هیچ وقت مجبور به انتخاب نیستم.

 

بعد یه پوزخند شیطانی زدم. یه شلوار سیاه شش جیب هم برداشم. لباسمو از تنم کندم تا هودیم رو بپوشم که از تو آیینه نگاهم به تتو قشنگم افتاد. بین دو کتفم درست در وسطش یک تتو بود یک علامت که دیوانه‌وار عاشقش بودم. جونم واسه این علامت در می‌رفت. علامت یین و یانگ! هیچ‌وقت نفهمیدم که چرا خواستم خالکوبیش کنم مثل همین خالکوبی جدیدم انگار یه چی مثل خوره افتاده بود به جونم و می‌گفت باید تتوش کنی.

 

پوف کلافه‌ای کشیدم و با خودم زمزمه کردم:

 

- این روزا زیادی فکر می کنی دایان آخرش دیوونه می‌شی ها!

 

شلوارمو هم پوشیدم و کلاه هودیم رو سرم کردم و کفش های اسپرت سیاهم که لایه پایینش سفید بود رو پوشیدم، ساک لباس هام رو هم برداشتم و از اتاق خارج شدم‌. بیرون از اتاق نگاهم به هیوا افتاد که داشت با تلفن صحبت می کرد. سری براش تکون دادم و خواستم برم که دادش بلند شد:

 

- دایان، دایان، وایسا-وایسا کارت دارم.

 

هوف بلندی گفتم که صداش در اومد.

 

- کوفت! دو سال ازت بزرگم ها چه طرز برخورده دخترم؟ تازه خواهرت هم هستم.

 

- آهان یعنی باشه، خانم ناظم بفرما.

 

چشم هاشو ریز کرد و غرید:

 

-چی؟ چی گفتی؟

 

خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم:

 

-اتمسفر ساختمون چه خوب شده! فکر کنم به خاطر این همسایه جدیده که یه پسر جیگر هم داره. وای دیوارا رو ببین عجب رنگی گرفتن. به-به عجب ساختمونی قشنگ! وی‌آی‌پی فقط حیف آسانسورش همیشه خرابه‌.

 

چشماش برقی زد و گفت:

 

- چی؟گفتی ساختمون چی شده؟

 

با شیطونی گفتم:

 

- اینکه آسانسورش همیشه خرابه؟

 

با ذوق گفت :

 

- نه قبل اون؟

 

ابرو بالا انداختم و گفتم:

 

- اینکه وی‌ای‌پیه؟

 

با حالت عصبی گفت:

 

- خودتو به اون راه نزن! خودت می‌دونی چی رو می‌گم ...

 

با حالت موشکافانه ای لب زدم:

 

-خب وقتی کل حرفمو فهمیدی مرض داری دو ساعت فک می زنی؟

 

با حالت زاری گفت:

 

-وای! دایان تو هیچ وقت یاد نمی‌گیری.

 

و بعد به پیشونیش کوبید و ادامه داد:

 

-ببین عزیزم، قشنگم، خرم وقتی یه دختر این‌طور ميگه یعنی در مورد اون لندهور که در موردش گفتی بیشتر توضیح بده، اوکی؟

 

با شیطنت گفتم:

 

-آهان درس جدید، وای هیوا درسات زیاد شد، دیگه مغزم نمی‌کشه.

 

پوکر بهم خیره شد لب زد:

 

- حالا خوبه با این مغزت می‌خوای بری خارج درس بخونی اه بابا اصلا اینارو ولش حرفم یه چی دیگه بود، ببین دایان می‌دونی که امروز بابا میاد؛ ببین خواهری ازت خواهش می‌کنم! تمنا میکنم! به خاطر من که می‌دونم اصلا به کتف چپت هم نیستم، فقط امروز یه امروز رو خوب باش ،باهاش راه بیا تا ماهم بعد دوسال حس خانواده بودن داشته باشیم.

 

اخم وحشتناکی کردم و با حالت حق به جانبی غریدم:

 

- اون شروع کرد یا من؟ اون داره ادامش می‌‌ده یا من؟ چرا به اون این حرفا رو نمی‌گین چرا همیشه من باید کوتاه بیام؟ هان؟ ولی باشه! به خاطر تو که اصلا به یه کتفم نیستی، امروز فقط امروز رو منت می‌زارم رو سر همتون که از خداتون هم باشه باهاش راه میام.

 

هیوا با ذوق پرید بغل و از لب ماچم کرد و رفت. با حالت چندشی به لبم دست زدم و آثار تف مالیش رو پاک کردم. اه دختریه چندش!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌پارت۶

 

چرخیدم به سمت آسانسور همیشه خراب و با حالت بیچارگی نگاهش کردم و مشت محکمی بهش زدم و بعد از پله ها رفتم پایین که به طبقه سوم رسیدم.

 

چشمام از شیطنت برقی زد و گوشم رو به در تکیه دادم. غلط نکنم الان وقت خوابشونه. دو بار پشت سر هم با دستم و بعد دوباره با پا کوبیدم به در و الفرار! وای الان فردا سه تایی می‌فتن به جونم ولی خب خودشون می‌دونن که بیشتر از من خودشون کتک می‌خورن پس این ریسک رو نمی‌کنن و بی‌خیال می‌شن اگه رو تایم خر بودنشون نباشن!

 

در کوچه رو باز کردم و به سمت محل کارم که پیشتر محل آرامشم بود حرکت کردم. به قول هیرا ببین من کیم که به اونجا میگم محل آرامش. از تصور هیرا لبخند محوی به لبم اومد، بلاخره بعد سه ماه قرار بود ببینمش. به خاطر دانشگاهش رفته بود شیزار و به خاطر امتحانات سه ماه خونه نیومده بود و فاصله زیاد بین شیراز و تبریز هم دلیل خوبی برای این سه ماه بود. خونه ما وسط شهر بود و محل کار من اون بالا-بالا ها بود.

هه!خودم بچه پایین شهرم و تا دوازده سالگی اون ورا بودیم بعدش وضعمون یکم خوب شد.

وضعمون وقتی که پایین شهرم بودیم خوب بود، ولی خب خونمون اون طرفا بود به هر حال هیچ‌وقت اون روزایی که از پایین شهر اومدیم وسط شهر رو یادم نمی‌ره. به خاطر خرید خونه وضعمون خیلی خراب بود، خیلی روزهای سختی داشتیم حتی روزهایی داشتیم که پول برای خریدن یه نون نداشتیم. بدتر از همه مدرسه بود وقتی رفتم مدرسه رفتارها و بینش‌ها اون قدر متفاوت بود که من یه سال تنها موندم تا به اون شرایط عادت کردم. با هرکی شوخی می‌کردم زود ناراحت می‌شد، بیشتراشون لوس بودن و...حالا خوب بود اون موقع ششم بودم حتما هیرا و هیوا خیلی بیشتر از من اذیت می‌شدن.

 

از اینکه اون روزا رو تصور می‌کردم بغض بدی به گلوم چنگ انداخت اما اشک نه! خیلی وقت بود که دیگه اشک ریختن رو گذاشته بودم کنار؛ از دوسال پیش. البته نه اینکه گریه بد باشه ها نه اتفاقا گریه رو خیلی دوست داشتم؛ ولی خب من به خاطر مرض قشنگم که از دو سال پیش دچارش شدم نمی‌تونم خیلی از احساسات رو تجربه کنم وگرنه نه... 

 

بیخیال سری تکون دادم تا بهش فکر نکنم!

 

به خاطر اینکه سر موقع برسم سرکار چهل و پنج دقیقه زودتر از خونه اومده بودم بیرون تا بتونم با بی‌آرتی سر موقع برسم؛ نبود موتورم واقعا عذاب بود برام، فردا باید از تعمیرکار می‌گرفتمش.

 

از تصور موتورم ذوقی تو دلم کدم و هزاربار غش و ضعف رفتم براش‌. آخ! عمه هام و عمو هام جز یکیش به قربونت برن.

 

تا رسیدم ایستگاه بی‌آرتی‌ها دیدم یه بی‌آرتی اومد زود پا تند کردم، رفتم توش و سریع نشستم رو یکی از صندلی ها تا پر نشده و به بیرون خیره شدم.

 

یه دختری حدود بیست ساله کنارم نشست و با لبخند به من خیره شد و زمزمه کرد:

 

- ببخشید عزیزم ساعت چنده؟

 

به ساعت روی دستم خیره شدم که دیدم کار نمی‌کنه. وا! من که تازه باتریش رو عوض کردم!

 

- ببخشید عزیزم باتری ساعتم خراب شده یه لحظه به گوشیم نگاه کنم بگم.

 

گوشی رو از جیبم در اوردم و نگاهی بهش انداختم‌.

 

- عزیزم ساعت دو و نیمه.

 

ممنونی زیر لب گفت و رفت.

 

دوباره به ساعتم نگاه کردم که دیدم داره کار می‌کنه.

 

نه! امکان نداره! نمی‌شه! چرا نشه؟ می‌شه!

 

اون...اون...وای چی شد الان؟

 

به دور و ورم نگاه کردم که دیدم نیست!

 

پ...پس اون...اون یه...

 

به موبایلم نگاهی انداختم که دیدم پیامی اومده حدود ده دقیقه پیش درست چند دقیقه قبل اینکه اون دختر بیاد، به شمارش نگاه کردم.

سه تا شش! وا یعنی چی! پیام رو باز کردم و خوندمش. چشمام از چیزی که می‌دیدم گرد شد! فقط یه کلمه! (مردن!)همین؟ وا یعنی چی؟

 

کلافه سری تکون دادم؛ حتما اشتباهی پیام دادن، آره بابا چیکار به من دارن آخه ولی پس این دختره چی؟ یعنی آزمون بان بوده؟ (یک نوع جن با جسم یک انسان عادی که برای هدفی نمایان می‌شود)، شاید هم ساعتم یهو بی‌دلیل کار نکرد؛ می‌شه دیگه نه؟ بی‌خیال بابا هرچی بود که بود؛ چه فرقی می‌کنه.

نشستم و با گوشیم ور رفتم و توی عالم مجازی  غرق شدم که یه پیام از طرف سارا اومد:

- امشب بیا خونه پردیس.

یه کلمه براش نوشتم:

- نمی‌تونم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷

 

 

همین! اوج چت ما همین بود و من مطمئن بودم که هروقت منو دید باید کل ماجرا رو تعریف کنم که چرا نتونستم و...

سرمو اوردم بالا که دیدم تا ایستگاه مورد نظر چیزی نمونده، پس خودم رو جمع و جور کردم و آماده پیاده شدن‌شدم.

وقتی بی‌آرتی وایستاد، پیاده شدم. یه نگاه به دور و اطرافم انداختم. جون!عجب خونه هایی! یه روز منم تو همچین خونه هایی زندگی می‌کنم، اما نه تو ایران!

نفس عمیق و سنگینی کشیدم و به سمت محل مورد نظرم حرکت کردم، بعد چند مین رسیدم و به در روبروم خیره شدم. زنگ رو فشردم که با صدای تیکی در باز شد.

رفتم داخل که صدای بلند آهنگ ورزشی سرحالم کرد و با دیدن کیسه بوکس‌ها سرحالی تبدیل شد به یه لبخند گنده و دندون نما. آره این بود کار من و عشق تمام عمرم! رفتم داخل که شاگرد هامو دیدم همشون سلامی بلندبالایی گفتند و منم جوابشون رو با سلام خیلی جدی پس دادم و ادامه دادم:

- مشغول باشین بچه‌ها الان میام، و رینگ رو هم آماده کن صبا!

صبا بهترین شاگردم بود. چشمی زیر لب زمزمه کرد و رفت. به سمت رخت کن باشگاه رفتم و لباس هامو از ساک در آوردم. یه نیم تنه ورزشی و شلوارک ورزشی پوشیدم. هرگز جز مسابقات رسمی دستکش های مخصوص رو نمی‌پوشیدم به جاش از اون دستکش‌هایی که تا اول بند انگشت هستند می‌پوشیدم! اینطوری یاد گرفته بودم یعنی مهراب اینطوری یادم داده! با اسم مهراب پوزخند عمیقی رو لبام اومد. نه ماهه ندیدمش اونم فقط به خاطره...

صدای صبا باعث شد از فکر در بیام و توجهم به سمتش جلب بشه. منتظر نگاهش کردم.

-رینگ حاضره مربی. فقط ببخشید! مبارزه داریم؟ می‌دونم همیشه باید آماده باشیم ها؛ولی بچه‌ها یکم استرس گرفتن برای همین پرسیدم.

نگران داشت نگاهم می کرد. توی کارم با هیچ‌کس شوخی نداشتم اینو همشون می‌دونستند و بهشون گفته بودم که اخلاقیات من توی کار و بیرون از سر کار متفاوته پس اگه از وجود دندون هاتون سیر نشدین صبر منو‌ توی سرکارم نسنجین. 

لبمو گزیدم تا نفهمه که خندم گرفته! و رو بهش گفتم:

- امروز تمرین نداریم همه از دم مبارزه!برو بهشون بگو خوب گرم کنن خودتم همین طور!

با استرسی خیلی آشکار زمزمه کرد:

- چشم حتما.

استرسش رو درک می کردم. استرسش برای این نبود که مبارزش بده نه اصلا! به خاطر این بود که می‌دونست من ازش خیلی انتظار دارم!

با قدم های آهسته که انگار تازه یه بچه‌ای راه رفتن رو یاد گرفته از رختکن داشت خارج می‌شد که تقریبا غریدم:

-زودتر!

بیچاره از ترس زرد کرد و پا تند کرد به سمت محل تمرین.

جلوی آیینه وایسادم تا موهام رو ببندم. هیکلم اصلا به بوکس کار ها نمی‌خورد؛ چون خودم جلوش رو گرفتم با هزاران نوع ورزش تا اندامم رو اونطوری که دلم می‌خواد نگه دارم. دلایل خودمم داشتم اول اینکه اینطوری بیشتر دوست داشتم و دوم اینکه حریفا دست کمم می‌گرفتن و می‌تونستم بزنم لت و پارشون بکنم.‌ ظاهر بهترین روش برای قول زدنه.‌ البته نه اینکه هیکل ورزشی بد باشه نه اصلا! خیلی هم خوب بود! اما من اینطوری دوست داشتم. عضلات و شکمم به خاطر تمرین های مهراب خیلی سفت شده بود؛ و به جرئت می‌تونستم بگم که سختیش مثل فولاده!

توی آیینه به خودم‌ خیره شدم.‌ چشمم به خط شکمم افتاد و به دوتا از سیس پکام!خیلی خوشگل خودنمایی می کردن.‌ نگاهم رفت به قیافم. موهای کاملا مشکی، چشم های کاملا سیاه مثل سیاهی شب حتی مردمکش هم مشخص نبود و ابروهای کمانی پرپشت و متوسط با مژه های پرپشت و بلند، بینی و لب متوسط و مناسب صورتم و رنگ پوستم به سفیدی ماه! اصلا یه الهه بودم واسه خودم؛ چشم نخورم یه وقت، بترکه چشم حسود!

چهرم یه جورایی خاص بود! نه اینکه خیلی خشگل باشم ها نه! چهرم هم ترسناک بود هم با نمک، هم وحشتناک بود هم خوشگل در واقع به دید طرف مقابلم بستگی داشت؛ اگه از من خوشش می‌اومد منو بانمک و خشگل می‌دید و برعکس... 

به قول انوشا وقتی عصبانی می‌شم یا می‌خوام حساب کار به دست کسی بیاد چشمام و لب‌هام جوری وحشتناک می‌شن که طرف راضیه همونجا بمیره، ولی دیگه اون قیافه رو نبینه.

وقتی بستن موهام تموم شد، دستکش هامو پوشیدم و به طرف سالن حرکت کردم.

به سالن نگاهی انداختم؛ یه سری ها داشتن گرم می‌کردن یه سری ها هم یه گوشه داشتن مبارزه می‌کردن.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط GZahra
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸

 

صدا بلند کردم و گفتم:

- خب بچه‌ها کافیه! همه به طرف رینگ‌.

همشون با صف به سمت رینگ رفتن!می‌دونستند از بی‌نظمی متنفرم و قانون اول شاگرد من بودن این بود که بانظم باشی و الحق که بانظم بودن چون حساب کار با اون چهره وحشتناکم به دستشون اومده بود!

به سمتشان حرکت کردم و گروه ها رو مشخص کردم و گفتم که ‌کی باید با کی مبارزه کنه و... 

چند نفری مبارزه کردن که اعصابم واقعا خط‌- خطی شد؛ انتظار زیادی داشتم و وقتی اون چیزی رو که می‌خواستم ندیده بودم واقعا عصبانی شده بودم و می‌دونستم که الان سفیدی چشمام سرخ شده و تا اون چهره وحشتناکم فاصله‌ای ندارم!

صدا بلند کردم و با حرص داد زدم:

- کافیه همه کنار. 

همه رفتن کنار و با نگرانی منتظر به من خیره موندن.

خب معلومه خیلی وقته حساب کار دستشون نیومده بهتره یکم خودی نشون بدم.

رفتم جلوشون و داد زدم:

- بشینین.

صبا با نگرانی گفت:

- مر...

با نگاه برزخیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:

- گفتم بشینین! و تمام.

همشون نشستن. نفس عمیقی کشیدم تا یکم به خودم مسلط شم.

لعنتی زیر لب گفتم. آروم باش دایان الان وقت بیمارستان نیست دختر، آروم باش و خودتو کنترل کن. چشمامو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم! نه مثل اینکه فایده نداشت‌.

  زیر لب تقریبا غریدم:

- یکی بره یکم برام آب سرد بیاره‌.

با چشم های بسته متوجه شدم که تیا بلند شد و رفت. مگه می‌تونستم این بوی خوش که تو هوا پخش می‌شد رو نفهمم‌. تیا دختر عجیب و غریب اینجا با زیبایی عجیبش با اون موهای سفیدش و چشمای سیاه‌ش. دختری که عجیب تر منو دوست داشت و بهم احترام زیادی می‌ذاشت.

با حس اینکه یه چیزی روبروم قرار گرفته دستمو بردم جلو و بتری آب رو گرفتم و روی لب‌هام قرارش دادم. چند قلپ آب خوردم سه تا نفس عمیق کشیدم؛ الان دیگه کاملا حالم خوب بود!

چشمامو به آرامی باز کردم؛ خب فکر کنم‌ یکم نصیحت براشون خوب باشه! اما نصیحت‌های من متفاوت بودن. وقتی می‌خواستم نصیحت بکنم از خاطره‌هام می‌گفتم و اگه طرف خر نبود می‌فهمید که منظورم از اون خاطره‌ای که تعریف کردم نصیحت بود!

نگاهم رو روی تک‌- تک‌شون چرخوندم و بعد دستامو به سمت جیب‌های شلوارک بردم. می‌دونستم که الان خیلی خفن شدم و یک اثر هنری برای یه عکاسی خفن شدم! در واقع می‌خواستم با این حالتم تاثیر بیشتری بزارم، پس این حالتم رو حفظ کردم و به روبرو خیره شدم. خاطره‌ای می‌خواستم تعریف کنم که تا حالا برای کسی تعریف نکردم. از تصور اون روز ها لبخند محوی به لبم اومد.

بچه ها با دیدن لبخندم یکم آروم گرفتن و منتظر بهم خیره شدن.

با شروع کردن حرفم پرت شدم تو دل خاطراتم، پرت شدم به پنج سال پیش و شروع به حرف زدن کردم:

- سیزده سالم بود که تمام عشقم و آرزوم شد بوکس. حاضر بودم همه چیزمو بدم تا یه بوکسر بشم. اما خب وضع ما اون موقع مثل شما ها خوب نبود، وضعمون خیلی خراب بود و خودتون که می دونین بوکس چقدر هزینه می‌خواد؟

همه سراشون رو تکون دادن به نشونه تایید. دوباره به روبرو خیره شدم و ادامه دادم:

- از یه طرف بابای عزیز تر از جانم...

این بخش رو با پوزخند و نیش و کنایه گفتم و کمی مکث کرده و ادامه دادم:

- مثل بابای شما روشن‌فکر نبود، مامانم هم همین‌طور می‌گفت دختر رو چه به این کارا! می‌دونین اون موقع خیلی دلم گرفت، اون روز گریه کردم تا می‌تونستم گریه کردم و با داد و فریاد هر از چند دقیقه‌ای می‌گفتم من نمی‌خوام دختر باشم مامان! من دختر بودن رو دوست ندارم!

از تصور اون روزا بغض بدی به گلوم چنگ انداخت!

- از دختر بودن متنفرم کردن بچه ها! اما بعدش دیدم مشکل از دختر بودن نیست مشکل از تفکرات خانواده منه! اینکه کاری کرده بودن که احساس کنم دختر بودن گناهه! تو این دنیا واقعا خیلی حس مزخرفی داشت!خیلی محدود شدم برای دختر بودنم، اما...اما یاد گرفتم باید حق رو گرفت وگرنه اینطوری بهت نمی‌دن.

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹

سرمو انداختم پایین و نفس عمیقی کشیدم و سرمو دوباره بالا آورده و ادامه دادم:

- کارم شده بود نگاه کردن به کشتی‌کج که اونم واسم ممنوع شد! فقط یه نفر ازم حمایت کرد فقط یه نفر! برادرم! وقتی علاقه منو دید منو برد به مسابقات زیرزمینی که غیرقانونی برگزار می‌شدن. هر هفته دو بار می‌رفتیم اونجا. تا اینکه پونزده سالم شد.

به چهره های مشتاق‌شون نگاه کردم و تو گلو خندیدم و ادامه دادم:

- با بابام در افتادم خیلی هم بد در افتادم. به خاطر حقم به خاطر خیلی از کارها که حق یه پسر بود اما یه دختر نه خیلی خفت کشیدم خیلی حقیر شدم. اون روز تنهایی رفتم به تماشای بازی بدون برادرم! تنهایی!

کرکر خندیدم یه خنده تلخ و ادامه دادم

- حالا بماند بعدش چه کتکی خوردم! آره من اون شب تنهایی رفتم اونجا و درست یادمه که کجا نشستم. غرق مسابقه بودم که دیدم یه نفر نشست کنارم. 

سه سال قبل؛ بازی زیرزمینی:

تو بازی غرق بودم که یه نفر دستشو گذاشت رو شونم؛ مثل برق از جا پریدم و سکته‌ای خیره به پسر روبروم شدم. پسره با سردی گفت:

- بوکس دوست داری؟

سری تکون دادم که ادامه داد:

- تنهایی اومدی؟

دوباره سر تکون دادم که با چیزی که گفت خندم گرفت:

- لالی؟

- نه نیستم، فقط یکم تو شک بودم.

آهان گفت و ادامه داد:

- چرا بوکس رو دوست داری؟

نفس عمیقی کشیدم و به رینگ خیره شدم:

- دوست دارم چون زدن و خوردن توش یه مسئله عادی دوست دارم چون بهم یاد داد هروقت زمین می خوری مجبوری که از زمین بلند شی وگرنه می‌بازی. دوست دارم چون یادم داد اگه می‌زنی حتما منتظر خوردن هم باش. دوست دارم چون بهم یاد داد راه فراری نیست اگه وارد جنگ می‌شی باید تا آخر بجنگی.

- دلایل خوبی داری. خب... من یه پیشنهادی دارم.

سرمو برگردوندم و منتظر نگاهش کرم.

-من حاضرم بهت بوکس یاد بدم.

شکه نگاهش کردم و زمزمه کردم:

- در قبال چی اون وقت؟

- هیچی می‌دونی یه روز منم مثل تو بودم یکی دستمو گرفت و بهم یاد داد چطور حریفمو لت و پار کنم در قبال اینکه بعدش به یکی دیگه یاد بدم بدون پول؛ منم تو رو انتخاب کردم.

زمان حال؛ سالن ورزشی:

- اون لحظه من حس کردم خوش‌بخت‌ترین آدم روی جهانم. البته اگه اتفاقات بعدش و اینکه چه بلاهایی استادم به سرم آورد تا یاد بگیرم رو فاکتور بگیریم.

یکی از بچه ها گفت:

- ببخشید مربی اسمشون چی بود؟

- مهراب اسمش مهراب پوریافر بود.

- ممنون‌.

دوباره به ماجرا برگشتم و ادامه دادم:

- اون‌ روز ما باهم آشنا شدیم و مهراب شماره تلفن و یه آدرس داد و قرار شد فرداش من بعد مدرسه برم اونجا.

شنیدم که یکی از بچه ها زمزمه کرد:

- بعد مدرسه کی حتی حال داره خودشو حرکت بده؟

رو به بهش  توپیدم:

- اگه عشق و علاقه باشه، حاضری برای به دست آوردنش از خیلی چیز ها بگذری.

سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت. می‌خواستم ادامه حرفمو بگم که یکی وسط حرفم پرید:

- ببخشید آقای پوریافر چند سالشونه؟

چشم غره وحشتناکی کردم که بیچاره لال شد زردم کرد فکر کنم اما با این حال جوابش رو دادم: 

 - پنج سال از من بزرگه یعنی حدود بیست و سه، چهار سالشه. اگه سوال دیگه ای نیست ادامه بدم؟

همه سکوت کردن‌خوبه‌ای گفتم و ادامه دادم.

- اون شب کتک مفصلی از بابام خوردم و یه چک جانانه از مامانم‌. حتی هیچ کدوم بهم سر نزدن ببینن مردم یا زندم مثلا بچه‌ شون بودم اما باز مثل همیشه خواهر و برادرم مراقبم بودن به برادرم موضوع رو گفتم؛ گفت همراهم میاد تا مطمئن شه. فرداش با هزارتا کوفتگی به خاطر خستگی مدرسه و کتک ها راهی اون آدرس شدم البته با برادرم‌. خونه‌اش تویه الهیه پرست بود. (یکی از بهترین مکان های تبریز)

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

 

همه اووووی بلندی گفتن و منم تک خنده‌ای کردم و ادامه دادم:

- اما خودش بچه پایین شهر بود از ده سالگی کار کرده بود تا به اونجاها رسیده بود، سختی‌های زیادی کشیده بود و تو اون سن خیلی پخته و باتجربه بود، اما سختی‌های زندگی روحش‌ رو کشته بود هیچ رحمی نداشت و الانم نداره.

مکثی کردم و ادامه دادم:

- اون روز برادرم باهاش حرف زد اما نفهمیدم چی گفتن که برادرم مثل چشماش بهش اعتماد پیدا کرد و اونا هم بهترین دوستای هم شدن. تمرین ما از اون روز شروع شد.

از به یاد آوردن اون روز قیافم مچاله شد و با اخم که انگار دارم درد اون روز ها رو با پوست و استخونم می‌فهمم ادامه دادم:

- بهم گفت یا هزارتا دراز نشست می‌ری یا بی‌خیال من و بوکس می‌شی!

به قیافه های شوکشون نگاه کردم. خندم گرفت. با نیشخند ادامه دادم.

- با هزارتا ضرب و زور بدون وقفه !بدون استراحت! به خاطر عشقم به خاطر علاقم، هزار تا رو رفتم.

همه با ذوق تشویق کردن. تعظیم نصف و نیمه‌ای کردم و ادامه دادم:

- اما این اول همه چی بود اول سختی‌های یادگیری من اون روز مجبورم کرد دور باغش صد دور بدوام. با اون همه خستگی دیگه گفتم فردا رو بی‌خیال می‌شه می‌گه از پس فردا بیا اما خب... گفت فردا منتظرمه. وقتی رفتم خونه باید یه بهانه می‌تراشیدم که دیدم برادرم بعد من اومد خونه و گفت با من بود. و این شد بهانه من برای یک سال. حالا بماند که تو خونه هم باید کار می کردم تا نفهمن که خستم‌. فرداش دوباره با کوفتگی بدتر از دیروز رفتم خونش، منو برد به ته باغ و گفت روبروی یه درخت که اندازه بابا بزرگم سنش بود وایسا.

وایسادم روبروش که گفت مشت بزن اونم با هیچ دستکشی اول فکر کردم داره سر به سرم می‌زاره که یه مشت زد به شکمم که از پهنا قطع خوردم اونجا بود که حساب کار به دستم اومد تا نه ماه کار من بود مشت زدن به اون درخت حالا بماند نه چندین بار دستم شکست یا انگشتام. علاوه بر این هر روز یه سری تمرینات خاصی رو انجام می دادم تا رو فرم بمونم و البته از صد دور تو نه ماه به سیصد دور رسیدیم و من هر روز سیصد دور می دویدم و آخر هر هفته هزارتا دراز نشست می رفتم تو یک ساعت. بعد نه ماه از چاله در اومدم افتادم تو چاه!

مکثی کردم و نفسی تازه کردم و یه نگاه انداختم ببینم حرفم تاثیر گذاشته یا نه؟ که دیدم بله داره کار خودشو می‌کنه. ادامه دادم:

- آهان اینو یادم رفت بگم بعد دو هفته اینکه تمرین رو شروع کرده بودم منو برد روی رینگ مسابقات غیرقانونی و مجبورم کرد با یه غول که پسر بود مبارزه کنم و دوتا از دنده هام شکست. خدا می‌دونه چیکارا کرد تا هیچ کس جز خواهر و برادرم و بهترین دوستام نفهمن. جالبش اینجاست گفت برام مهم نیست کجات شکسته فردا باز میای. حتی وقتی دستم هم می‌شکست واسش مهم نبود. اره خلاصه بعد نه ماه از درخت خلاص شدم ولی...

نیشخندی زدم و ادامه دادم: 

- منو برد حیاط عقبش که دیدم یه دیوار از فولاد اونجاست! آره همونی که حدس می‌زنین و من دوازده ماه به اون مشت زدم. هنوزم از یاد آوریش دستم درد می‌گیره. بعد اون گفت باید منو شکست بدی و شش ماه طول کشید تا شکستش بدم و فقط خدا می‌دونه که چقدر ازش کتک خوردم. بعد هر پیشرفتی هم که ازم می‌دید منو می برد به بازی های زیرزمینی و مجبورم می کرد با یکی بدتر از خودم مبارزه کنم.

لبخند غمگینی زدم و ادامه دادم:

- الان نه ماه ندیدمش. می‌دونین چرا؟ گفت هروقت که قهرمان مبارزه‌های زیرزمینی ایران رو شکست بدی اون موقع دوباره می‌تونی منو ببینی و الان یه‌هفته بعد یه لیگ شروع می‌شه که اونم هست. اما نمی‌خوام برای مهراب برم و باهاش بجنگم می‌خوام برای خودم بجنگم، می‌خوام جواب تمام این سختی ها رو بگیرم. من هیچ وقت از مهراب ناراحت نبودم و نیستم، چون هرکاری که کرد باعث شد من قوی و هدف هم همین بود اینکه من تغییر کنم اینکه بشم چیزی که می‌خوام. من از مهراب خیلی چیزا یاد گرفتم حتی موتور سواری هم اون یادم داد و من تنها کاری که می‌تونم براش انجام بدم اینه که اون کمربند لعنتی رو بگیرم براش.

سرمو با افتخار بالا گرفتم و غریدم:

- همیشه سعی کردم مثل اسمم باشم؛ (دایان) به معنی سرافراز سعی کردم همیشه سرافراز باشم.

مکث کردم و با لبخند دندون‌نمایی گفتم:

- خب اینجا‌ کسی هست که تا حالا تو زیرزمین بجنگه؟ یا همچین چیزهایی رو تحمل کنه؟ اگه همین قدر راحت دارین یاد می‌گیرین اونم با پول بابا جون هاتون برین خداتون رو شکر کنین. تنها کاری که می‌تونین برای جبران بکنین اینه که بجنگین! اونم درست و حسابی!

حالتمو عوض کردم و دستامو رو سینم به هم گره زدم:

- اگه عشق و علاقه ای نباشه هیچ پیشرفتی نخواهد بود پس اگه الان به دلایلی جز این این دلیل دارین میاین بوکس همین الان برین تسویه حساب و بعدش ناک اوت کنین.

 

 

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

 

منتظر بهشون خیره شدم که دو نفر از بینشون بلند شدن و رفتن. وقتی رفتن زمزمه کردم:
- منظورم با همین دوتا بود.
همه کر- کر خندیدن‌ خب بعضی وقتا شوخی بد نیست هست؟

با خنده گفتم:

 

- والا فقط برای کلاس و کر- کر خنده اومده بودن. خب پاشین ببینم اگه دوست ندارین یه درخت اینجا براتون بکارم باشین برین جانانه تمرین کنین که تا آخر این هفته من میام و می‌خوام آخرین روز بهترین مبارزتون رو ببینم.
 
همه شکه به سمتم برگشتن. یه لبخند بهشون زدم که‌ دیدم تیا ناراحت رفت به سمت سرویس. آخی! حتما روم کراش‌‌ بود طفلکی!
قرار بود  تا ساعت نه توی باشگاه باشم اما به خاطر قولی که به مامان دادم مرخصی گرفتم و قرار شد ساعت هفت برم.

چون وقت نداشتم ترجیح دادم توی باشگاه دوش بگیرم؛ پس به سمت لوازمم رفتم خواستم لوازمم رو توی کمدم بزارم که صدای گوشیم در اومد. ابروهام بالا پرید بهنیا بود! وای نکنه نتونسته متورم رو درست کنه یا گند زده توش!بدون وقفه گوشی رو برداشتم و روی گوشم قرارش دادم و گفتم:
- سلام
با مهربونی گفت:
- سلام خوبی؟
یه راست رفتم سر اصل مطلب و گفتم:
 - چی‌کار داشتی؟
با حرص و خنده گفت:
-دِه دختره خوب تو کی می‌خوای یاد بگیری عزیز من وقتی یکی زنگ میزنه اول باید سلام بدی که اینو بعد کلی زور زدن یاد گرفتی. بعدم باید باهاش حال و احوال کنی بعدش باید بگی کاری داشتین؟
پوف بلندی کشیدم و غریدم:
- وقتی کسی زنگ میزنه مرض نداره که! حتما کاری داشته که زنگ زده وگرنه حال و اوضاع من برای کی مهمه؟ همم؟
کلافه گفت:
- تو فکر کن واسه من مهمه!
با حالت زاری گفتم:
- باشه من خوبم تو هم که می‌دونم خوبی، بگو چی شده موتورم چیزیش شده؟
بلاخره دهن مبارکش رو باز کرو و گفت:
- واسه همین زنگ زدم اگه دور و اطراف تعمیرگاه هستی بیا ببرش.
چشمام برقی زدم و تند گفتم:
- باشه تا نیم ساعت دیگه اون‌جام. خداحافظ.
صدای خندش رو از پشت گوشی شنیدم و زمزمه کردم:
- کوفت.
قهقهه‌ای سر داد که بیشتر حرصم گرفت و گفت:
-باشه منتظرم خداحافظ.
تند گوشیم رو قطع ‌کردم و به سمت حموم باشگاه رفتم و تند خودم رو توی ده دقیقه شستم و توی ده دقیقه هم موهامو خشک کردم. موهام پرپشت بود خیلی ولی زیاد بلند نبود تا پایین سینم بود؛ موی کوتاه بهم نمی‌اومد‌ وگرنه می زدم. زود لباس هامو پوشیدم و با یه خداحافظ و خسته نباشید گفتن از باشگاه زدم بیرون. تعمیرگاه بهنیا از این‌جا زیاد فاصله نداشت؛ پس حدود پنج دقیقه دیگه دم تعمیرگاه خیلی شیک بهنیا بودم! بهنیا صاحب اونجا بود درواقع صاحب دو سوم تعمیرگاه‌های آذربایجان.
***
به سمتم اومد و همو دوستانه بغل کردیم.
با لبخند گرمی گفت:
- خوش اومدی بیا بریم پشت تعمیرگاه توی باغ یکم بشینیم معلومه خسته ای. یکم قهوه بخوریم!
کمی مکث کردم. نگران بودم دیر کنم ولی خب متورم رو داشتم پس مسئله‌ای نیست.
بهنیا وقتی مکث منو دید زمزمه کرد:
- می‌دونه که قهوه دوست دارم اونم قهوه‌های من‌و خودم برات درست می کنم.
قهوه های بهنیا واقعا معرکه بود! بی‌همتا!
دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:
- باشه بریم ولی باید زود برم.
با اطمینان گفت:
- خوبه مشکلی نیست بیا بریم.
باهم به سمت باغ پشت تعمیرگاه رفتیم. واقعا باغ معرکه ای بود!وقتی وارد می شدی جلوت تا آخر سنگ فرش بود و یکم که جلو می‌رفتی آلاچیق بود و همه جا به جز سنگ فرش چمن کار شده بود و روی دیوار ها گل های مختلفی بود و گل های پیچک دیوار ها رو پوشونده بود.

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۲

 

وسط سنگ‌فرش ایستادم دستامو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم:
- دلم برای این‌جا تنگ شده بود.
باد رو لابه لای موهام و صورتم حس می‌کردم و موهام به عقب رانده می شد؛ فقط یه دختر می‌دونست بفهمه که این ها چه لذتی دارند اونم وقتی که در اوج خستگی هستی. با صدای بهنیا توجهم به سمتش جلب شد که با دوتا قهوه توی آلاچیق بود:
- چرا انقدر باد رو دوست داری؟
شونه ای بالا انداختم و دستامو به سمت پشت بردم و بهم گره زدم و گفتم:
- نمی‌دونم این علاقه خیلی وقته که هست. اما...دیدی که با یه سری چیز ها می‌تونی ارتباط بگیری؟ یا مثلا چیزی رو بی دلیل دوست داشته باشی و بهت آرامش بده؟ من ...خب می‌دونی شاید احمقانه باشه ولی حس می کنم باهام حرف می‌زنه با هر وزیدنش و حرفای منم می‌فهمه!
تک‌خنده‌ای کردم و ادامه دادم:
- حق داری اگه بهم بگی دیوونه!
با صدای بلند خندید و گفت:
- نه درک می‌کنم، منم همچین حسی رو دارم نسبت به یه چیزی!
سری تکون دادم و کنارش نشستم و پاهامو جمع کردم و دستامو روش گره زدم، نپرسیدم چرا چون اگه می‌خواست می‌گفت و اگه نگفت یعنی نمی‌خواست در موردش حرف بزنه.
نفس عمیقی کشیدم و گفت:
- موتورت رو این‌بار خودم درست کردم دیگه خراب نمی‌شه.
تعجب کردم چون بهنیا این‌کار رو برای هیچ کس انجام نمی‌داد و این خیلی برام ارزش داشت.
با قدردانی خیلی زیاد زمزمه کردم:

- ممنونم، این کارت برام خیلی ارزش داشت؛ یادم نمی‌ره.
لبخندی زد و هیچی نگفت و با قهوه مشغول شد.
منم توی سکوت و بادی که می وزید و زیر آسمونی که گرفته بود از قهوه‌ام لذت بردم. همه چیزی که عاشقش بودم البته بهنیا رو فاکتور بگیریم کنار هم داشتم، مخصوصا هوای گرفته و باد! و همین کافی بود تا برای نیم ساعت همه چی رو رها کنم و غرق لذت بشم.
توی دنیای خودم بودم که با صدای بهنیا به خودم اومدم و زمزمه کردم:
- ببخشید حواسم این‌جا نبود؛ چی گفتی؟
پوفی کشید و گفت:
- می‌گفتم چه خبر چی‌کارا می کنی؟
قهوه‌ام رو روی میز گذاشتم و گفنم:
-اممم...خب خبر اینکه هفته بعد می‌خوام با شیرِدِر مبارزه کنم!
شکه بهم خیره شد و با ناباوری گفت:
- همون شیردر معروف؟ قهرمان مسابقات زیرزمینی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- قهرمان سابق!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- آدرس و ساعت مبارزت رو برام اس‌ام‌اس کن.
پوزخندم‌و عمیق‌تر کردم و لب زدم:
- مطمئن نیستم بخوای بیای اونجا اخه نه اینکه بچه بالا شهری می‌ترسم آب و هوای پایین شهر بهت نسازه اسهال شی!
نگاه برزخی بهم انداخت که باعث شد پوزخند عمیق‌تر شه سرشو پایین انداخت و لب زد:
- تو به اینا کاریت نباشه فقط اس بزن.
زبر لب باشه ای گفتم که ادامه داد:
- خب دیگه چی؟
مطمئن نبودم میخوام بگم یا نه ولی خب آخرش که می فهمید؛ نفس عمیقی کشیدم و هوای مرطوب رو به ریه هام کشیدم و لب زدم:
- تا دی ماه از ایران می‌رم.
اصلا شکه نشد! اصلا آثاری از شک نبود فقط نگرانی بود و نگرانی! وقتی دید متعجب نگاهش می‌کنم خودشو شکه نشون داد و گفت:
-راستش یه لحظه شکه شدم! خب من... واقعا نمی‌دونم چی بگم، پس تا وقتی اینجایی لطفا بیشتر همو ببینیم.
باشه ای زیر لب گفتم و ادامه دادم:
- دیگه باید برم کار دارم دیرم می‌شه. کاری نداری؟
در همون حال ایستادم که اونم از جاش بلند شد و ایستاد و لب زد:
- نه فقط یادت نره اس‌ام‌اس کنی!
سری تکون دادم و بغل نصف و نیمه‌ای کردم که اونم فشار کوچولویی به کمرم وارد کرد و از هم جدا شدیم و من به سمت متور عزیزم یعنی nightmare (کابوس) حرکت کردم.
نگاهی به متور کاواساکیم انداختم و با دلتنگی زیادی زمزمه کردم:
- دلم واست تنگ شده بود رفیق بامرام!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۳

 

روش نشستم و جز به جاش رو نگاه کردم؛ قرار بود به خاطر مهاجرتم بفروشمش و من بیشتر از همه دلم برای این رفیقم تنگ می‌شد. موتورم هم مثل تمام لوازمم سیاه و سفید بود اصلا ترکیب این دو رنگ عشق بود. برای خریدنش خیلی سختی کشیدم؛رهم به خاطرش مجوزش هم به خاطر خریدش هم به خاطر گواهینامه، اگه پسر بودم این سختی‌ها رو نداشتم حداقل دو سومش رو هه! تو این دنیا مرد بودن سخت نبود اصلا سخت نبود بلکه دختر بودن هنر می‌خواست پس به دختر بودنم افتخار می‌کردم!
دوباره نگاهی با عشق به موتورم انداختم؛ درسته دست دوم بود اما همینش هم خیلی بود!
می‌خواستم روشنش کنم که گوشیم زنگ خورد؛نوچ- نوچی کردم و از جیبم در آوردم، هیوا بود!جواب دادم که صدای جیغ جیغش رو شنیدم.پوفی کشیدم و با ریلکسیشن حرص در آری لب زدم:
- عزیزم آروم باش!
با حرص غرید:
- می‌گم کجایی؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-از بس صدات نازکه از جیغ‌زدن من که نمی‌فهمم اول سه تا نفس عمیق بکش!
سه تا نفس عمیق کشید و گفت:
- می‌گم کجایی دایان!
نیشخندی زدم و گفتم:
- نه هنوز آروم نیستی! برو یه لیوان آب سرد بنوش.
صدای نفس- نفس هاشو از حرص می‌شنیدم و بعدش صدای آب خوردنش و بعد لب زد:
- راضی شدی؟کجایی؟
در حالی که سعی می‌کردم خندمو خفه کنم گفتم:
- خب خوب بود ولی باید سلام می کردی و حال و احوال می کردی بعد که این‌بار رو می بخشم.
ارنجامو روی متور گذاشتم و لب زدم:
- دارم واست قبر می‌خرم و نیم ساعت دیگه می‌رسم خونه و لباسامو عوض می‌کنم و میام می‌برمت تو قبرت!
صدای خنده هیرا رو از پشت گوشی شنیدم که دلم از دلتنگی احساس کردم یه لحظه ایستاد!ادامه دادم:
- نگران نباش امشب هستم خداحافظ.
زود گوشی رو قطع کردم و متورم رو روشن کردم و حرکت کردم به سمت خونمون و از خوردن باد به صورتم غرق لذت شدم! یادم باشه فردا برم پیست تا عقده چند روزم رو خالی کنم.
خیلی زود به خونه رسیدم و در و باز کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم تا لباس هام‌و عوض کنم وقتی به طبقه دوم رسیدم کفش‌های بابا رو دم در دیدم لبخند تلخی زدم و فکرم پر کشید به زمانی که از اومدن بابا جوری ذوق می‌کردم که تا دم غش کردن می رفتم! از بابام ممنون بودم چون به خاطر ما از این سر ایران می رفت به جنوب تا خرج ما رو در بیاره! بابام مهندس نفت بود. یادمه از دلتنگی عکسشو بغل می‌کردم و همیشه پشت پنجره منتظرش بودم‌. این‌که از در بیاد و بگه دایان، ببین واست یه عروسک جدید خریدم.

آهی پر حسرتی کشیدم و رفتم بالا که به سه قلو‌های افسانه‌ای خوردم! همسایه طبقه سوممون که برای دانشگاه از ارومیه اومده بودن اینجا و سه تایی تو این خونه زندگی می‌کردن. اسماشونم به ترتیب از بزرگ به کوچیک ندا، نیما و نادر بود و سه قلو های همسان بودن.
مطمئنم به خاطر شیطونی ظهرم از دستم عصبانی بودن لبخند پت و پهنی زدم و گفتم:
- به! سه قلوهای افسانه‌ای چطورین؟
نیما نگاه عصبی بهم انداخت و لب زد:
-بیا برو بیا برو که اگه جلو چشمام باشی یه کاریت می کنم.
ندا تک خنده ای کرد و گفت:
- تو؟ این با یک دهم زورش همه ما رو حریفه چی می‌گی؟
داشتن باهم بحث می کردن که گفتم:
- بچه ها! بچه ها! آرام عزیزانم وحشی نشین وگرنه آقا لولو میاد می‌خوردتون.
و همزمان به طبقه پایین اشاره کردم که سه تاشون ترکیدن.
صدا بلند کردم و گفتم:
- خب رام شده ها من برم که قراره با آقا لولو کنار هم شام بخوریم‌.
ابروهاشو از تعجب بالا پرید که بهشون توجه نکردم  و از کنارشون گذشتم و رفتم تو اتاقم.
لباس هامو زود عوض کردم و یه تیشرت سفید با یه شلوار مشکی ساده پوشیدم و دمپایی های سفیدم رو هم پوشیدم و موهامو باز گذاشتم. روی تخت نشستم تا یکم نفسی تازه کنم؛ دروغ چرا داشتم از خستگی بی‌هوش می‌شدم اما این وضعیت از روزی که مهراب شد استادم برام عادی شده بود پس می‌تونستم تحملش کنم‌.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴

 

نگاه‌ام به خالکوبی مچ دستم افتاد که یک بال که یکیش سفید بود و یکیش سیاه. درون بال سیاه یه دایره تو خالی به نشانه رنگ سفید وجود داشت و توی بال سفید یه دایره سیاه و دور این بال به صورت مربعی چهار تا دایره وجود داشت که دوتاش سیاه بود دوتاش سفید و یک در میان بودن. نمی‌دونم چی شد این طرح رو زدم واقعا برای خودمم معمای بزرگی بود اما علاقه خاصی به خالکوبی هایی که می‌زدم داشتم و اجازه اینکه کسی بهشون دست بزنه رو به هیچ‌وجه نمی‌دادم حتی برای بهترین دوستم!

کلافه سری تکون دادم و گوشیم که مدلش A52 سامسونگ بود و کاورش به رنگ سیاه و سفید بود رو دستم گرفتم و از اتاق خارج شدم‌ و به سمت خونه بابا جونم حرکت کردم. هه!

به آرومی با انگشتم روی در کوبیدم و به ساعتم نگاه کردم که دیدم ساعت هشته؛ خب به موقع بود دیر نرسیده بودم!

وقتی در باز شد با هیرا مواجه شدم که یه لحظه کنترلم از دستم رفت و هیجانی شدم.

هیرا غرید:

- دایان آروم باش دختر نفس عمیق بکش نمی‌خوای که باز دو روز بمونی بیمارستان.

و در همین حین اومد و بغلم کرد و بلندم کرد و بردم سمت مبل در همون حین اون قدر سفت بغلش کرده بودم که اخش در اومد!

روی مبل نشستم و با بغض گفتم:

- خیلی نامردی.

ابروهاش بالا پرید و گفت:

- چرا؟

چون همون قدر که من دوست دارم و وابستت هستم نیستی!

اخم کرد و غرید:

- از کجا می‌دونی نیستم؟

چپ- چپ نگاهش کردم و گفتم؛

-چون اگه بودی یه سر می‌اومدی پیشم ببینی زندم یا مردم؟

می‌خواست جواب بده که هیوا اومد و گفت:

- منم هستم ها به خدا، اصلا اگه من بودم انقدر دلتنگم نمی‌شدی! اصلا چرا به اون اعتراض می‌کنی تو که خودت بدتری، حتی یه دهم اون قدری که من دوست دارم تو نداری!

لبخند دندون‌نمایی زدم و بی‌حرف بغلم رو باز کردم که گرفتن منظورم چیه و هر دو بغلم پریدن.

هیرا در همون حال دم گوشم گفت:

-من اون قدر دوست دارم که حاضرم برای درک احساسات قبلیت کاری کنم که تاوانش جونمه و جنگیدن با یه قبیله!

شکه بهش خیره شدم که چشمکی حوالم کرد.

یهو صدای بابا اومد:

- عجب صحنه ای!

سرمو بالا آوردم که بچه ها ازم جدا شدن و کنار رفتن؛ بلند شدم و روبروش قرار گرفتم و دستم رو به سمتش دراز کدوم و سلامی زیر لب زمزمه کردم. اما بابا بغلم کرد بغلی که خیلی بوی دلتنگی می داد اما من دستام شل شد و کنارم قرار گرفتن. من هنوز یادم نرفته چطور غرورم رو جلو همه له کرد و باعث شد هیچ وقت توی جمع فامیل حاضر نشم!

صدای بابا رو شنیدم که لب زد:

- دوساله که بغلت نکردم! خیلی دلتنگت بودم‌.

دروغ چرا منم دلتنگ بودم اونم خیلی اما برخلاف میلم کنار کشیدم زمزمه کردم:

 - ممنون. خوش‌اومدید!

از لحنم و جمع بستنم یکه‌ای خورد و ناراحت نگاهم‌ کرد.

از آشپزخونه صدای مامان در اومد:

- اگه بغل بازی هاتون تموم شد تشریف بیارید شام.

تک‌خنده‌ای کردم و رفتم بغلش کردم و بوسی رو گونش کاشتم و گفتم:

-تو تاج  سر مایی گلی خانم!

خنده‌ای کرد و زد رو پیشونیم و گفت:

- خود شیرین!

با لحن لوتی گفتم:

- ما نوکر شمام هستیم.

هممون دور میز جمع شدیم و شروع کردیم به خوردن قیمه‌ای که مامان پخته بود. بابا عاشق قیمه بود و دومین نفرم که قیمه دوست داشت من بودم، مطمئنم به خاطر بابا پخته. والا کیه که به ما توجه کنه.

فقط دو سه قاشق از غذام مونده بود که سرم رو بالا آوردم تا مهاجرتم رو اعلام کنم پس صدا بلند کردم و گفتم:

- می‌خواستم یه چیزی بگم.

هر پنج تامون هم زمان این حرف رو زده بودیم؛ همه‌مون خنده کوتاهی کردیم که هیرا گفت:

- جون هماهنگی رو! خب چطوره از بزرگ به کوچیک شروع کنیم؟ نظرت چیه دایان؟

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۵

 

لبخند حرص درآری زد. منم با حرص تکیه دادم به صندل و این‌طوری موافقتم رو اعلام کردم.
هیرا با عجله گفت:
- خب بابا جون شروع کن.
بابا تک‌سرفه‌ای کرد و شروع به نطق کرد:
- خب... من بلاخره بعد بیست و پنج سال توی تبریز کار پیدا کردم و دیگه کنارتون هستم‌.
پوزخندی زدم و آرنج هامو تکیه دادم به میز و خودم رو جلو کشیدم و لب زدم:
- نه بابا؟ واقعا؟ چرا زحمت کشیدین؟ یه وقت اون یکی زن و بچتون ناراحت نشه؟ همم؟اون‌قدر که اون‌جا بودین و این‌جا نبودین همه فکر می‌کنن یه خانواده هم اونجا دارین که خیلی بیشتر از ما دوسشون داری.
مامان و هیرا و هیوا هم زمام غریدن:
- دایان!
با حرص گفتم:
- چیه مامان چیه هان؟ یادت نمی‌یاد اون روزهایی که بهت به خاطر نبود بابا ننگ خرابی می‌زدن هان؟ یا به من و هیوا دختر تو بغلی؟همم؟ شما چرا زود فراموش می‌کنین؟هیرا یادت نمی یاد بهت چه تهمت‌هایی زدن به خاطر نبود بابا؟
رو به بابا غریدم:

- خیلی ممنون آقای کیمیاگر ولی خیلی دیر شده برای برگشتن، خیلی زیاد! هنوز یادم نرفته نگاه‌های پر حسرتم رو به بچه‌هایی که با باباشون می‌اومدن پارک!
بابا با حرص غرید:
- می‌گفتی چی‌کار کنم هان؟ کار من اینه واسه شما رفتم!
با بغض گفتم:
- من نه ما، ما پول زیاد نمی‌خواستیم بابا! می‌تونستیم توی همون پایین شهرا زندگی کنیم، ما بابا می‌خواستیم آقای کیمیاگر، بابا! ماهی یه هفته یا شاید کمتر دیدن تو سهم ما بود. اومدی خوش اومدی ولی ما دیگه به بودنت نیازی نداریم اگه هستی برای زنت باش! چون ما دیگه هیچ کدوم به تو وابسته نیستیم.
رو به مامان گفتم:
- نوبت توئه مامان. 
همه نفس عمیقی کشیدن و مامان یه لیوان آب سرد خورد و با من من شروع به حرف زدن کرد:
-خب... من نمی‌دونم چطوری بگم یعنی خیلی وقته می خوام بگم ولی موقعیت جور نمی‌شد یعنی چهار ماهه می‌خوام بگم ولی نشد دیگه و الان فقط باباتون از این جریان خبر داره.

بابا لبخند محوی زد و دست مامان رو گرفت. مامان نگاهی با محبت بهش انداخت، اونا عاشق هم بودن درسته و من واقعا حالم از این عشقشون بهم می خورد! عشقی که از اول جدایی و دردسر بود.
مامان با نگرانی ادامه داد:خب...من چهار ماهه حاملم.
هر سه تامون با شوک و تعجب نگاه می کردیم که مامان ادامه داد:
- پسره.
هیوا با لکنت گفت:
-پس این جلو اومدن شکمت برای این بود؟ وای مامان بابا تبریک می گم!
و رفت و بغلشون کرد. هیرا هم تبریک گفت نوبت به من که رسید پوزخند خیلی عمیقی زدم و رو به بابا گفتم:
- ماشالله آقای کیمیا گر! چه بنیه قوی دارین؛خسته نباشی دلاور!
و بعد کف زدم براش و با نیشخند رو به مامان گفتم:
- تبریک میگم مامان فقط وقتی بزرگ شد لطفا بهش بفهمون که دختر وسیله نیست!
نگاهی به هیرا انداختم و دوباره با پوزخند ادامه دادم:
- لطفا یاد بده که چه دختر چه پسر هردو برابرن. 
مامان با بغض گفت:
- من بلد نیستم دایان تو یادش بده.
سری تکون دادم و چیزی نگفتم منتظر موندم نوبت من برسه.
نوبت هیوا بود.
با لبخند شروع کرد:

- خب فعلا که همه خبرا خوب بوده و خبر منم خوبه، من حدود یه سال پیش تو یه شرکت سرمایه گذاری کردم که رونق گرفت و الان یکی از برترین شرکت هاست و الان صاحب دو سوم سهام اون شرکتم و از فردا در پست مدیریت مالی فعالیت می کنم.
با افتخار زمزمه کردم:
- چه شرکتی؟
با ذوق گفت:
-یه شرکت که قطعات هواپیما درست میکنه.
هیوا داشت درس خلبانی می خوند و قرار بود خلبان شه و این شغل خیلی براش خوب بود.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۶

 

 افتخار خیلی زیادی رفتم و بغلش کردم و دم گوشش زمزمه کردم:
- این بهترین خبر بود تو این خبرا. بهت افتخار می‌کنم هیوا. به همه نشون بده که یه دختر می‌تونه چقدر موفق بشه.
سری تکون داد و چیزی نگفت .همه هم یک به یک بهش تبریک گفتن.
نوبت هیرا بود.
هیرا تک خنده ای کرد و گفت:
- واقعا بین این خبرا خبر من ارزش نداره.خب راستش منم یه خونه خیلی خوب تو بهترین منطقه شیراز گرفتم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- که راحت تر بتونی به دختر بازیت برسی؟
ناراحت سرش رو پایین انداخت و گفت:
- من از وقتی که فهمیدم این چیزا تو رو ناراحت می‌کنه حتی طرفش نرفتم من الان دوساله با یه دختر نبودم!
چیزی نگفتم و سکوت کردم.
همه منتظر به من خیره شده بودن.
ابروهامو انداختم بالا و با لبخند گفتم:
- آخيش بلاخره نوبت من شد.
همه خندیدن و دوباره بهم زل زدن.نفسی گرفتم و به بابا زل زدم و گفتم:
- خبری که می‌خوام بدم برای بعضی ها خیلی خبر خوبیه طوری که مطمئنم از ذوق شب خوابش نمی‌بره .
مکثی کردم و سرمو به طرف مامان برگردوندم و زل زدم تو چشماش و گفتم:
- برای بعضی ها هم شاید خوب باشه شاید نه اما مطمئنم با دیدن حال شوهرش خوب می‌شه.
نفسی کشیدم و به هیرا و هیوا زل زدم و ناراحتی و بغض گفتم:
- برای بعضی ها هم مطمئنم خبر بدیه.
سرمو پایین انداختم و چشمامو بستم تا به خودم مسلط شم و بعد سرمو بالا گرفتم و گفتم:
- من دارم از ایران می‌رم به لس‌آنجلس و بورسیه گرفتم و دیگه هرگز بر نمی‌گردم ایران و قراره اونجا برای آرزوم که خیلیا مسخرش می‌کردن...
به بابا و مامان زل زدم و ادامه دادم:
- که قاضی بودن هستش،ذبجنگم و به دستش بیارم. تا دی ماه می‌رم.
هیچ کس حتی از شوک نفس هم نمی کشید که هیرا با طعنه زمزمه کرد:
- خیلی ممنون که اطلاع دادین خانم کیمیا ر.
و بلند شد و رفت تو تراس.
بابا با لکنت گفت:
- نه...تا وقتی که من اجازه ندادم تو که نمی‌تونی بری.
با پوزخند سرمو برگردونم و لب زدم:
- می‌دونی قانون ایران چیش خوبه بابا؟ این‌که هزار تا تبصره داره!
صدا بلند کرد و گفت:
- امکان نداره!
پوزخندمو عمیق تر کردم و ابرویی بالا انداخته و گفتم:
- اهم. باشه تا چند ماه دیگه خوشحال می‌شم توی فرودگاه ببینمت بابایی!
با ناباوری خیره بهم بود که بلند شدم و رفتم تو تراس پیش هیرا داشت سیگار می کشید. نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره مشغول شد.
کنارش رو به بیرون ایستادم و ارنجامو مثل هیرا تکیه دادم روی آهنیه تراس و سیگار رو از دستش گاپیدم و پک عمیقی بهش زدم و غرق لذت شدم! خیلی وقت بود به خاطر این بیماری کوفتی لب به سیگار نزده بودم وگرنه الان یه سیگاری تمام عیار بودم فک کنم.
هیرا رو بهم غرید:
- نکش واست خوب نیست.
لب زدم:
- وقتی داداشم ازم ناراحته هیچی برام مهم نیست.
پوفی کشید و لب زد این‌جا وایسا الان میام و داخل رفت. شونه‌ای بالا انداختم و دوباره مشغول شدم، فکرم پی بیماری پدر در آرم رفت.
دوسال پیش وقتی از خونه مهراب برمی گشتم خیلی دیرم شده بود،
چون یکم تمرینات طولانی شده بود و مهراب خودش منو رسوند و از شانس نمی دونم خوبم یا بدم عموی بزرگم محمد که ازش تا خر- خره متنفرم دیده بود وقتی رفتم تو هیچ بهانه‌ای نداشتم چون هیرا خیلی وقت پیش اومده بود و از بدشانسی یا نمی‌دونم بگم خوش شانسیم محمد رفته بود به بابام گفته بود دخترت با یه پسره تو ماشین بود و دخترت هر روز با یکیه. اون روز همه فامیل طرف مامانم و بابام مهمون ما بودن و بابام جلوی همشون منو کتک زد و من از اون روز یکی دیگه شدم. هیچ‌کس بهم کمک نکرد داشتم خون بالا می وردم اما نمی خواستم روی بابام دست بلند کنم پس تحمل کردم هم بابام هم سه تا از عمو هام منو تا سر حد مرگ زدن و بعدش فقط هیرا و عمو فرهادم به سراغم اومدن و بردنم بیمارستان حتی مامان هم براش مهم نبود چه بلایی سرم اومده.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

 

وقتی رسیدیم بیمارستان از ناراحتی و عصبانیت آدرینالین زیادی توی خونم ترشح شده بود و وضعش خیلی غیر عادی بود. بدنم به آدرینالین حساس شد و واکنش های شدیدی داشت؛بدنم تحمل آدرینالین بیش از اندازه رو نداشت و از اون روز خیلی چیز ها برام ممنوع شد. ناراحتی زیاد در حد گریه، عصبانیت، استرس، هیجان، سیگار و...
اگه آدرینالین زیاد می شد از حال می رفتم و تا چند روز بی‌هوش می موندم حتی کما هم رفته بودم و اگه این وضع ادامه داشت من می‌مردم!
فکرم پر زد پی قول هیرا که گفته بود‌:
- حتی قرار باشه جون‌مو بدم حالت رو خوب می کنم.
بیماری من بیماری عادی نبود خیلی- خیلی نادر بود جوری که تقریبا نیم درصد مردم جهان درگیرش بودن و ناشناخته بود! سیگار توی دستم که چیزی ازش نمونده بود رو خاموش کردم.
با صدای هیرا به خودم اومدم:
- بگیر بخور.
به محلول جلوم خیره شدم.
پوفی کشیدم و گرفتمش و لب زدم:
 - هیرا این چیه هر سه ماه به خوردم می‌دی؟
- یه روز خودت می‌فهمی.
چیزی نگفتم چون به هیرا اعتماد داشتم و محلول رو سر کشیدم و لیوان رو رفتم و گذاشتم رو اپن و دوباره برگشتم که هیرا گفت:
- چرا داری می‌ری؟
نفس سنگینی کشیدم و گفتم:
- شده تا حالا دلت بگیره و خودت نفهمی برای چی گرفته؟
سری تکون داد که ادامه دادم:
- من از وقتی که به یاد دارم این‌طوریم هیرا! نمی‌دونم دلتنگ چی! اما این دلم این دل لامصبم اندازه یه عالم نه بلکه به اندازه تموم آفریده های خدا تنگه، نمی‌دونم دلتنگ چی، کی، کجا!راما حس می‌کنم اگه از این‌جا برم شاید یکم حالم خوب شه می‌دونی توضیح ش خیلی سخته.

سری تکون داد و لب زد:
- از بچگی هیچیت مثل یه آدم نبود. رفتارات اصلا بچه‌گونه نبود دایان اصلا! انگار یه آدم بزرگ بودی. الانم مثل یه آدم بزرگ عادی نیستی.
خنده‌ای کردم و چیزی نگفتم.
بعد مکثی لب زدم:
- این‌که به خاطر من یه کار بد رو کنار گذاشتی خیلی برام ارزش داره هیرا. ممنون.
لبخندی زد و چیزی نگفت و به روبروش خیره شد.
به پسری که بیشتر از خودم دوستش داشتم خیره شدم پسری که بهتر از هر برادری بود و انصافا جیگر و خوشگل هم بود. موهای سیاه و پوست سفید،ذبا چشمای کشیده و به رنگ یشمی و با ته ریش که خیلی بهش می‌اومد. به هیکل‌ش توجه کردم تو این سه ماه یعنی چیکار کرده بود که انقدر ورزیده‌تر شده بود؟
موشکافانه گفتم:
- ببینم اونجا چی می‌زنی انقدر خوش هیکل شدی؟

خنده‌ای کرد و گفت:
- پروتئین و ورزش.
- جون!
دستی به سرش کشید و با خنده گفت:
- قشنگ بابا و مامان رو ترور کردی ها!
خنده‌ای کردم و لب زدم:
-میای دیگه به دیدنم!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- مگه می‌شه نیام!
سری تکون دادم که لب زد:
امشب ماه کامله.
اهمی گفتم و لب زدم:
- الان بابا تبدیل میشه.
کر- کر خندید و گفت:
- مگه شغالا توی ماه کامل تبدیل می‌شن.
بشکنی زدم و گفتم:
- آفرین به خوب نکته‌ای اشاره کردی.
مرموز گفت:
- به این چیزا اعتقاد داری؟
نوچی کردم و گفتم:
- شاید قدیما بوده ولی الان فکر نکنم باشن اگه هم باشن حتما جهش ژنتیکی بوده و این‌جور چیزا.
اهمی کرد و گفت:
- اگه یکی تو رو تبدیل کنه چی‌کار می‌کنی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
- می‌رم دستشو می‌بوسم.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۸

اخم کرد و گفت:
- جدی گفتم.
بی‌خیال گفتم:
- منم جدی گفتم.
دستی به لبش کشید و گفت:
- گرگ یا میش؟ 
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- گرگ. ولی می دونی که هیچ وقت مجبور به انتخاب نیستم حالا چرا گیر دادی به اینا؟
به روبروش خیره شد و لب زد:
- همین طوری.
تک خنده‌ای کردم و زمزمه‌وار گفتم:
- نکنه مثل این رمانا دوقلوهای ناشناس ما هم یه گرگینه یا خون آشام هستن؟
قهقهه بلندی سر داد و استارتی گفت:
- شعر می‌گی؟
بلند خندیدم و گفتم:
- اره دارم واسه گاو حسنی شعر می‌خونم.
خنده‌ای کرد و گفت:
- قَرَه گیز؟ (یه‌جور همون سیاه سوخته ولی به دخترای بامزه هم تو ترکی میگن)
لبامو جمع کردم و همی گفتم که گفت:
- رفتی اونجا مارو یادت نره ها!
چپ- چپ نگاه‌ش کردم و گفتم:
- از وقت خوابت گذشته بیا- بیا بریم تو.
سری تکون داد و لب زد:
- تو برو من یه سیگار بکشم بیام‌ نذاشتی که بکشم.
باشه‌ای گفتم که از تیشرتم گرفت با حرص برگشتم که گونم‌امو بوسید و گفت:
- حالا برو.
یه پس گردنی زدم و الفرار!
با چیزی که توی خونه دیدم دهنم قد دهن خرس باز شد! همه طایفه طرف مامان و بابا تو خونه‌ی ما بودن! یا خدا تو خونه جای سوزن انداختن هم نبود. صحنه دوسال پیش اومد جلو چشمام که اخمام تو هم رفت و دهنم بسته شد بی‌توجه به همه‌شون رفتم سمت عمو فرهادم و پریدم بغلش که اونم محکم بغلم کرد و گفت:
- دلم برات تنگ شده بود تخص عمو.
بوسی رو گونش کاشتم و گفتم:
- ببخشید عمو مشغول بودم می‌دونین که!
نیشگونی از لپم گرفت و گفت:
-آره عمو می‌دونم دختری شدی واسه خودت ها! آفرین عمو.
از اینکه گفت دختری شدی نگفت مردی شدی ذوق کردم و محکم تر بغلش کردم. عمو فرهادم از زن دوم بابا بزرگم بود و من حتی حاضر بودم دستشو به خاطر تربیت کردن همچین پسری ببوسم! و تا می تونم زن اولش رو بزنم.
بی‌توجه به همشون کنار عمو فرهاد نشستم که دستشو انداخت دور گردنم و منو به خودش نزدیک کرد و گفت :
- ماشالله عمو بدنت عین فولاد سخت شده.
ناراحت گفتم:
- اون روزی هم که منو زدن قد آهن سخت بود اما...
حرفمو ادامه ندادم و به گمونم خودش فهمید چی می‌خوام بگم. جریان مهراب رو توی بیمارستان اون موقع هیرا به عمو گفته بود.
هیرا هم اومد و یه سلام دست جمعی داد و کنار من نشست.
هیرا رو به من و فرهاد با خنده و آروم گفت:
- طایفه شغالا و کفتارا جمعشون جمعه که.
فرهاد چپ- چپ نگاهش کرد که هیرا ادامه داد:
-البته بلانسبت شما.
لب زدم:
- ببینم زیاد نشدین؟ قبلا یکم کمتر بودین ها!
عمو با لبخند بهم خیره شد و گفت :
- خب از دوسال پیش اخبار رو بهت میگم گوش کن.
سری تکون دادم که شروع کرد:
- اشکان ازدواج کرده(پسر عموی بزرگ محمد) اونی هم که کنارشه زنش النازه الانم یه دوقلو داره. مهدی(پسر دایی بزرگم یعنی بهنام که باهاشون مشکلی نداشتم و دوسشون داشتم در کل دوتا دایی داشتم دومی هم بهزاد بود)نامزد کرده اونم که کنارشه نامزدش مهتابه. بهزاد هم رل زده اونم جدی. خالت هم (در کل یه خاله دارم)طلاق گرفت از نامزدش و اینی که کنارش می‌بینی نامزد جدیدشه که اسمش سام هستش.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۹

با خنده گفتم:
-عمو یه نفس بگیر بعد ادامه بده.
خندید و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- دختر عموت مینا(دختر عموی دومم یعنی ماهان) به پسر عموت یعنی ماکان (پسر عموی سومم یعنی نوید) چشم داره و میخواد تورش کنه. (درکل چهار تا عمو داشتم که فرهاد اخری بود) .دوتا عمت هم باهم قهرن که داری مشاهده می‌کنی و برای آشتی کنون اومدیم این‌جا و آخرین خبر این‌که من هنوز سینگلم.
خندیدم و لب زدم:
- ببینم مگه براش آشتی کنون ما نباید می‌رفتیم خونه اینا؟
نیش‌خندی زد و آروم گفت:
- به نظرت اینا این چیزا حالیشون میشه ؟
پرو- پرو گفتم حقیقت رو گفتم:
- نه.
بشکن ارومی زد و گفت:
- آفرین.
چپ- چپ نگاه‌ش کردم و آروم غریدم:
- تو سی سالته هنوز ازدواج نکردی؟
اخم کرد و زمزمه زد:
- بیست و نه.
پوفی کشیدم و کلافه گفتم:
- حالا هرچی.
خنده‌ای ‌کرد و گفت:
- دخترای مثل تو رو دوست دارم که پیدا نمی‌شن از بس نایابی.
چشم غره‌ای بهش رفتم و با خنده گفتم:
- نه می‌بینم که روش‌های مخ زنیت هم پیشرفت کرده افرین!
خنده‌ای کرد و چیزی نگفت و به روبروش خیره شد، آخرشم نفهمیدم به چی اون‌قدر دقیق خیره شده. شونه‌ای بالا انداختم که یه دختر دماغ عملی که چسبش هنوز رو دماغش بود به گمونم زن اشکان بود رو به بهم با همون صدای تو دماغیش(قشنگ تصور کنین)گفت:
- عزیزم شما چند سالته؟
ابرویی بالا انداختم و لب زدم:
 -هجده‌.
با هزارتا ناز گفت:
- پس حجاب و شالت کو عزیزم؟
لبخند حرصی زدم و دستی به باندانای سرم کشیدم و گفتم:
- عزیزم قوانین زندگی هرکس فقط به خودش مربوطه.
عموی بزرگم رو به بهم گفت:
- پس کی می‌خوای حجاب داشته باشی؟
حرصی نگاهش کردم و گفتم:
- باندانا هست دیگه از شالی که اینا بستن بیشتر شرافت داره. لائقل باندانای من موهامو پوشونده ولی ماشالاه اینا...
اخمی کرد و گفت:
- نصف موهات بیرونه از عقب!
نفس حرصی کشیدم و گفتم:
- خودم گذاشنم بیرون چون فوضولا رو راحت می‌شه باهاش شناسایی کرد.
هیرا و فرهاد لباشون رو جمع کرده بودن تا نترکن.
لبمو تر کردم و گفتم:
- درضمن عمو جون دیگه چرا به خودم زحمت بدم؟ شش ماه دیگه دارم میرم
شکاک گفت:
- کجا به سلامتی؟
پوزخندی زده و گفتم:
- لس‌آنجلس. احتمالا می‌ونین دیگه تو کدوم قاره‌ست یا نه؟
رو به بابام گفت:
- ببینم رضا از کی این دختر انقدر افسار گسیخته شده؟
رو به بهش توپیدم:
- از وقتی که صاحب اختیارم خودم شدم نه بابام. اگه حرفی دارین رو به خودم بزنین.
حرصی غرید:
- تو تا وقتی ازدواج نکردی اختیارت دست بابات بعدم دست شوهرت.
قهقهه زدم و گفتم:
- توهم خوشگلی بود ببینم عمو یادمه اون موقع ها شیشه می‌زدنی الان چی می‌زنی که انقدر توهم می.زنی همم؟
قشنگ سرخ شدنش رو‌ دیدم وای خدا چه حالی می‌ده. خب الان وقتش بود که قشنگ بکوبمش به زمین!
 بلند شدم و روبروش قرار گرفتم :
- ببین تو چقدر حقیری که هنوز تو این سن نمی‌دونی از خون کیمیاگرها نیستی و یه بچه سر راهی هستی.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۰

سکوت همه جا رو فرا گرفت.
با چشم های قرمز رو بهم غرید:
- تو چی می‌گی دختره خراب؟
از اون پوزخنده‌های خوشگلم زدم و چشمامو باریک کردم الان اگه پردیس اینجا بود هزارتا غش و ضعف می‌رفت برای این حالتم!
- من خرابم؟ یا زنت؟ تو انقدر احمقی که حتی نمی‌دونی دخترت (دختر وسطیش که بیست ساله بود و اسمش پانی بود) از خودت نیست. می‌بینی چقدر احمقی‌که نصف حقایق زندگیت رو نمی‌دونی!
دستی به رگ های متورمش کشید و غرید:
- همش چرنده!
پوزخند زدم و گفتم:
- چرا نمی‌ری تو و دخترت یه آزمایش دی ان ای بدی همم؟
قشنگ پریدن رنگ زنش و کل جمع رو دیدم و صورت ناباور دخترش و خودش. با پانی اصلا مشکلی نداشتم ولی باید حقیقت زندگیش رو می دونست.
به پشونیم کوبیدم و گفتم:
- ای وای خدا این یکی یادم رفت بگم ببین چقدر فراموش کار شدم من!
از جیبم یه بسته پول در اوردم که پنج میلیونی می‌شد قرار بود به هیوا قرضش بدم ولی به نظرم این واجب تر بود:
- فکر نکن اون روز نفهمیدم که به خاطر پول چغلی منو پیش بابام کردی! تا ازش پول بگیری به خاطر خود شیرینیت و بری هزارتا کوفت و زهرمار بگیری برای عیش و نوشت. درسته من از فامیل متنفرم اما تو...
دست اشاره رو به سمتش گرفتم و کوبیدم به سینش و گفتم:
- تو از ما نیستی، تو مایه ننگ مایی! از جمع کیمیاگرها گم شو و برو و بیشتر از این آبروی مارو نبر!
یه نگاهی به پول انداختم و بعدش گفتم:
- یه هدیه ناقابل می‌خوام بهت بدم به خاطر این‌که بیدارم کردی تا آدم های اطرافم رو بشناسم تا یه قدم بردارم برای خودم و مستقل شم.
پولا رو روی سرش ریختم و گفتم:
- اینم هدیه من. اگه تو نبودی من الان شاید حتی یه تومن هم نداشتم پس فکر نکن منو نابود کردی نه‌! تو کاری کردی که من به خودم بیام.

و بعدش کف زدم و بلند خندیدم.
- چرا منتظری برشون دار قشنگ خماری از چشمات معلومه! به اندازه‌ای هست این پولا که بتونی باهاش چند ماهتو بگذرونی! ولی این پولا رو بر می‌داری و هیچ‌وقت دیگه دور و اطراف خانواده کیمیاگر پیدات نمی‌شه همینطور زن و بچه‌ات.
مکثی کردم و گفتم:
- شنیدی دیگه چقدر بی‌رحم و خشن شدم؟ اگه بشنوم دور و اطراف ما پیدات شده بدون هیچ حرفی میلم تا می‌خوری می‌زنمت. الانم هری.
رفتم و نشستم عمرا اگه این صحنه رو از دست می‌دادم این صحنه، صحنه‌ی انتقام من بعد دوسال بود پس ازش نهایت لذت رو بردم. با هزار خفت پولا رو جمع کرد و از در بیرون رفت. دلم فقط برای زن و بچه‌اش می‌سوخت اما نه دایان نباید دلت بسوزه اونا هیج کدوم دلشون برای تو نسوخت! خانوادش هم پشت سرش رفتن.
عمو، هیرا و هیوا با افتخار نگاهم می‌کردن که باعث شد وجدانم رو نادیده بگیرم!
هیرا دم گوشم گفت:
- خوشحالم که تونستی خودتو کنترل کنی تا عصبی نشی.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم و به سمت در حرکت کردم و خارج شدم‌ و بعدش به سمت اتاقم از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.
روی تختم دراز کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم و زمزمه کردم:
- چرا انقدر گرفته‌ای آخه؟ چته تو؟ خودت می‌دونی نمی‌تونم گریه کنم و انقدر می‌گیری نامرد؟
صدای تق- تق در توجه‌ام رو جلب کرد و بعد صدای عمو فرها دکه گفت:
- می‌تونم بیام تو؟
بی‌تفاوت گفتم:
- بیا
و در همون حال روی تخت نشستم‌. عمو اومد کنارم نشست. به چهره‌اش نگاه کردم اصلا شبیه سی‌ساله‌ها نبود مثل پسرای بیست و پنج ساله بود. هیکل ورزشکاری و ورزیده، موهای جوگندمی و پرپشت و چشمای خاکستری و بینی قلمی و لب‌های قلوه‌ای و صورت زاویه‌دار خشگل همش در کنار هم یه پسر خیلی خوشگل تشکیل داده بودن. اگه عموم نبود به مولا مخش رو می زدم.
با خنده گفت:
- پسندیدی؟

- جلوبندیت خوبه عقب بندیتم ببینم حله.

یکی زد پس کلم و غرید:

- بی‌حیا.
خندیدم و گفتم:
- اگه من بی‌حیا باشم تو سلطان بی‌حیاها هستی عمو جون.

 

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۱

 

با حرص غرید:
- ده یه دقیقه جواب نده دیگه بچه!
کر- کر خندیدم که افتاد روم و قلقلکم داد که با خنده استارتی گفتم:
-وای عمو نکن جون من نکن وای عمو سوراخ شدم نکن.
رفت اون طرف و دراز کشید روی تخت منم رفتم تو بغلش که منو سفت بغل کرد و لب زد:
- عشق عمو چشه؟ چرا انقدر دلگیر شده؟
آهی کشیدم و گفتم:

- بديش اینه که خودمم نمی‌دونم چه مرگمه عمو! دلم می‌خواد داد بزنم گریه کنم مثل همه ولی نمی تونم! از یه طرفم می‌دونم که حال من با اینا خوب نمیشه.
بوسه‌ای عمیق روی موهام زد و کمرم رو نوازش کرد و لب زد:
- زمان خیلی چیزها رو درست می‌کنه دایان اگه نکرد حداقل کم‌رنگش می‌کنه!
بیشتر تو آغوشش فرو رفتم و میزی نگفتم بعد چند دقیقه لب زدم:
- فرهاد، چرا از بین برادرزاده‌هات و خواهرزاده هات منو بیشتر دوست داری؟
لبخندی زد و گفت:
- نمی‌دونم ولی مهرت از روزی که فهمیدم تویی وجود داره تو دلم افتاد اون موقع که فهمیدم من یازده سالم بود و دنیا به نظرم هم نبود اما وقتی فهمیدم تویی وجود داری یه احساس مسئولیت خاصی داشتم انگار باید مراقبت بودم!
دستمو خاروندم و گفتم:
- اگه عموم نبودی مخت رو می‌زدم حتما!

خندید و پیشونیم رو خیلی طولانی بوسید و بعد لب زد:
- من دیگه برم تخص عمو، فردا باید زود بلند شم.
خمیازه‌ای کشیدم و لب زدم:
- باشه شب به خیر.
به دری که پشت سرش بسته شد خیره شدم و بعد به ساعت نگاهی انداختم ساعت یازده شب بود!
به پاپندم خیره شدم و فکرم پر زد پی حرفای مامان:

- وقتی به دنیا اومدی دکترا امیدی به زنده موندنت نداشتن! انگار جون نداشتی و اون دنیا یه عالمه کتکت زده بودن؛ هر چند ساعت یه بار قلبت می ایستاد دیگه دکترا کلافه شدن و گفتن این بچه بمیره بهتره پس دستگاه ها رو ازت جدا کردن من پیشت بودم و بغلت کرده بودم نمی‌تونستم اصلا ازت جدا شم. تو توی بغلم بودی و من بی‌قرار گریه می‌کردم چند ساعت گذشت ولی تو نمردی یه پرستاری ا‌ومد و گفت:

- خانم وقتی مادر یه بچه اگه پیشش باشه می‌گن که عزرائیل ازش شرمش می‌شه و نمی‌تونه جون بچه رو بگیره اون بچه هم الان داره عذاب می‌کشه لطفا بیاین بیرون تا همه چی راحت شه! تو رو گذاشتم روی تخت و با زور و گریه رفتم بیرون. چند ساعتی گذشت اما تو نمردی همه علائم حیاتت عادی بود انگار نمی‌خواستی از این دنیا بری انگار یه چیزی تو این دنیا دیده بودی که نمی‌خواستی بری انگار خدا اون شب تصمیم گرفت یه معجزه بکنه‌. اون روز همه پرستار های اون شیفت و دکترا همراه من گریه کردن و منتظر مرگت بودیم اما وقتی اومدیم دید یه پا بند روی پاته و هرچقدر سعی کردیم اون پا بند رو نتونستیم باز کنیم حتی نتونستیم بشکنیم انگار اون پابند معجزه تو بود. دکترا وقتی دیدن حالت خوبه اومدن و دستگاه ها رو بهت وصل کردن و بعد دو هفته تو حالت خوب بود و سر و مر و گنده. بعدش وقتی اون پا بند رو به یه متخصص سنگ نشون دادیم گفت تا حالا این سنگ ها رو جایی ندیده ولی می تونه ببینه که این سنگا بیشتر از هرچیزی هست که حدس می زنم و قیمتی نمی‌شه ردش کرد و ما بیشتر از هر لحظه به این ایمان آوردیم که تو و اون پابندت یه معجزه‌ای!(برگرفته از داستان واقعی)

آهی کشیدم لب زدم:
- ناشکر نیستم خدا ولی این دنیا هیچی نداره ای‌کاش می‌ذشتی بیام پیشت‌.
احساس کردم پا بندم نوری داد ولی فکر ‌کنم از خستگی توهم زدم‌. پا بندم سیاه بود با سنگ های سیاه و سفید عجیب و خیلی زیبا! توی سنگا انگار هزاران سیاه و سفیدی وجود داشت.
با صدای زنگ گوشیم از فکر در اومدم و گوشی رو توی دستم گرفتم که دیدم سارا هست و جواب دادم :
- سلام توله.
خنده‌ای کرد و گفت:
- سلام کره، چطوری ؟
سکوت کردم و این توی دوستی ما به این معنی بود که یعنی خوب نیستم.
تند گفت:
- می‌شنوم تعریف کن.
شروع کردم به تعریف کردن و ادامه دادم:
- من فکر می‌کردم بی‌قراری دلم برای انتقامه ولی دیدم نیست.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

 

با بغض ادامه دادم:
- بهت نیاز دارم.
تند- تند گفت:
- الان میام اون‌جا تا پنج دقیقه دیگه تو اتاقتم خداحافظ!
گوشی رو قطع کردم و منتظرش موندم. کلید خونه رو داشت پس نگران نبودم‌. بدون در زدن وارد اتاق شد و کنار من نشست و بغلم کرد بدون هیچ حرفی.
دراز کشیدم که اونم دراز کشید و شروع به نوازش موهام کرد که لب زدم:
- مردم به خاطر غمگین بودن از دنیا متنفر می‌شن اما من حتی نمی‌تونم غمگین باشم.
خنده‌ی  غمگینی سر دادم و لب زدم:
- مسخره نیست؟
چیزی نگفت و محکم‌تر بغلم کرد‌. بعد چند مین لب زد:
- می‌خوام این‌جا بخوابم! بخوابیم؟
اهمی کردم و گفتم:
- بخوابیم.
توی بغل همدیگه غرق خواب شدیم.
من اکثر اوقات خواب نمی دیدم یعنی اصلا خواب نمی‌دیدم مگه اینکه خیلی آشفته بودم و الان دقیقا می‌دونستم که دارم خواب میبینم اما نصف وجودم نمی‌خواست اینو باور کنه‌. تصویرها و صدای محوی می‌شنیدم که هیچ کدوم بهم ربطی نداشتند:
- یعنی می‌گی می‌خوای بی‌خیال دیدن گل‌های سیاه بشی؟
یه صدای دیگه:
- تو هرگز انتخاب نمی‌کنی!
و باز یه صدای دیگه:
- هعی نمی‌خوای امروز با ما بیای؟
و یه صدای آشنا و گرم:
-هعی بی‌خیال پس کی می‌خوای از چهرت رو نمایی کنی؟
و یه صدای دیگه که باهمه‌شون متفاوت بود:
- کمکم کن.
هیچ التماس توش نبود لحن دستوری داشت!
زمزمه کردم:
-‌ تو کی هستی؟
محکم گفت:
-‌ بیدار شو.
- منظورت چیه؟
با صدای بلندی داد زد:
-‌ wake up(بیدار شو)
با یه هین بلند بیدار شدم به دور و اطرافم نگاه کردم که نگاهم به چشمای سارا افتاد. آروم لب زد:
- داشتی کابوس می‌دیدی و یهو داد زدی!
چشمامو مالیدم و گفتم:
- اره داشتم کابوس می دیدم.ساعت چنده؟
بی‌خیال گفت:
-هفت.
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم:
- می‌خوام برم کوه اعنالی میای؟
با ذوق گفت:
- آره میام فقط بریم اون‌جایی که چند بار رفتیم و یه جور مخفیه. 
چشمکی زد و خندید. منظورش رو فهمیدم حدود یه سال پیش دوتایی رفتیم به بالاترین نقطه اون کوه و اونجا یه جور شد جای خاص ما فکر نکنم کسی تا حالا اون طرفا رو دیده باشه ما هم وقتی دیدیم یه خرگوش رفت اونجا اون طرفا رو دیدیم.
خواب آلود سری تکون دادم و گفتم:
- باشه پس برو حاضر شو خواستی از کمدم لباس بردار.
و به سمت سرویس حرکت کردم که صدا بلند کرد:
- هروقت میام اینجا احساس می‌کنم توی فیلم های قدیمی دارم به صورت رنگی و دیجیتالی نقش ایفا می کنم.
خندیدم و گفتم:
- دلتم بخواد.
عربده زد:
- حالا بعد اندی چه خوابی می دیدی؟
متقابلا با صدای بلند عربده زدم:
- چرت و پرت‌.
پوکر گفت:
- مرسی برای توضیحات وسیعت.
با خنده گفتم:
- خواهش می‌کنم.

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...