رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان زاکیه‌ی زندگی‌بخش| ZAHRA.M کاربر انجمن نودهشتیا


zahra.m
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: زاکیه‌ی زندگی‌بخش

نویسنده: zahra.m کاربر انجمن نودهشتیا

هدف: زندگی سراسر لبریز از افکار، باورها، عقاید و احساسات است و کتاب، راه بیان آن است.

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم

ژانر: تخیلی، اساطیری، تاریخی، عاشقانه

خلاصه: زندگی لبریز از اتفاقات باور کردنی و نکردنی متفاوتی است که هر کدام به نحوه‌ای تاثیری روی زندگی ما می‌گذارند. گاه این وقایع، نتیجه‌ی جنجال‌های درونی خودمان و گاه تاثیر جنجال‌های بیرونی است. اکنون، زندگی دختری را به نظاره خواهیم نشست تا ببینیم که چطور در میان این آشفتگی‌های درونی و خارجی، زندگی‌اش دست‌خوش تغییرات می‌شود.

معرفی و نقد رمان

 

ویراستار: @bita.mn

ناظر:  @مُنیع

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند
که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت
به رقص درآیی
قصه عشق، انسان بودن ماست
اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست
سرت را بالا بگیر و لبخند بزن
فهمیدن” کار هر آدمی نیست

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

«بنیتا»
پشت پنجره‌ی اتاقم نشستم و خیره به شوق شاخه‌های درختان برای نوازش دست‌ باد، تو اقیانوس افکارم غرق شدم. ذهنم درگیر بود؛ درگیر مجسمه‌های اتاق نکیسا. جالبه، چون من چیزی راجب اون‌ها به جز اینکه اسمشون گریفینه و محافظ میراث هخامنشیان بودن، نمی‌دونم! اینکه ذهنم درگیر چیه رو نمی‌فهمم؛ حتی وقتی روی افکارم ریز میشم، باز هم به چیزی نمی‌رسم. هیچ‌وقت نفهمیدم که چرا انقدر ذهنم درگیر اون مجسمه‌ها میشه، ولی گاهی بدون هیچ دلیل و مناسبتی، سلول به سلول افکارم، از اون مجسمه‌ها پر میشه؛ اون هم طوری که اصلاً از چی و به چه دلیل بودنش معلوم نیست! و هر بار که ذهنم درگیر این اندیشه میشه، اونقدر پیش میره که از فشار خستگی، چشم‌هام پرنده خیال را در قفس گرفته و به عالم خواب سفر می‌کنم

از جا بلند شدم و به سمت تخت دونفره‌ام که با آن روتختی کرپ بنفش‌رنگ خودنمایی می‌کرد، رفتم. این بار هم تسلیم اون افکار سرکش شده و منتظر خوابی عمیق موندم.
****
تو پارک سرکوچه‌ی دانشگاه نشسته بودم؛ رحمتی به روح سازنده‌ی این پارک فرستادم، خوب با وجود درخت‌های زیاد توی پارک و سایه‌ای که ایجاد کردن قسمت زیادی از گرما از بین رفته و تا حدودی قابل تحملش کردن، ولی خوب بازهم حسابی گرم بود و از شدت گرما کلافه شده بودم. صدای جیر- جیر الاکلنگ، تاب و خنده‌های بچه‌ها، حس خستگی و کلافگی رو از بدن آدم بیرون می‌کنه. داشتم به بازی بچه‌های توی پارک نگاه می‌کردم، صف بستنشون واسه سوار تاب شدن، برعکس بالارفتن از سرسره، خنده‌هاشون، خوراکی خوردن‌هاشون، قهر و آشتی‌های کوتاه‌مدتشون و به این فکر می‌کردم که چقدر دنیای بچه‌ها صاف و ساده‌است.
صدای قار و قور شکمم از فکر بیرونم آورد و بهم یادآوری کرد که مدت زیادیه که اینجا منتظر بچه‌ها روی صندلی‌های نارنجی‌رنگ پارک نشستم. گوشیم رو از توی کیفم درآوردم تا ببینم ساعت چنده. خوب پس شکمم حق داره! ساعت چهارده و پنجاه و دو دقیقه است. امروز آخرین امتحانمون بود و قرار بود با دخترها بریم بیرون و ناهار بخوریم تا یکم خستگیمون دربره. بخاطر همین برگه‌ام رو که تحویل دادم اومدم اینجا و منتظر بچه‌ها نشستم. خواستم گوشی رو توی کیفم بذارم که چشمم به خودم افتاد. موهای مشکی بلند مواجم که فرق کج زیر مقنعه‌ام زده بودم، پوست خیلی سفیدم که بخاطرش نکیسا همیشه بهم میگه شیربرنج من و حرصم رو درمیاره، چشم‌های درشت مشکی با مژه‌های فر بلند، بینی کوچولو و لب‌های معمولی سرخ. به- به، چه خوشگلم من! آخی، گفتم نکیسا! دلم برای نامزدم تنگ شد، از بهر چهره‌ام بیرون اومدم و تصمیم گرفتم که بهش زنگ بزنم. از آخرین تماسمون دو روز گذشته و حسابی دلتنگشم! شماره‌اش رو گرفتم و مثل همیشه محو آوای انتظارش شدم.
تو ماهی و من ماهی این برکه‌ی کاشی؛ تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی؛ اندوه بزرگیست زمانی که نباشی‌ اندوه بزرگیست زمانی که نباشی...
با شنیدن صداش از بهر آهنگ بیرون اومدم:

- جانم خانومی؟
لبخند ناخواسته‌ای از خوشحالی روی لب‌هام نشست و گفتم:
- سلام نکیس جونم خوبی؟
از پشت تلفن هم می‌تونستم چهره‌اش رو تصور کنم که چطور از این که باز اسمش رو ناقص صدا کردم، کلافه شده. صدای پر از حرصش هم مهر تاییدی به تفکراتم زد:
- سلام بچه؛ هزار بار بهت گفتم نکیس نه، نکیسا! جوجه رنگی من دقت کن، آخرش آ داره!
حرصم گرفت از اینکه بهم گفت بچه؛ همیشه بهم میگه بچه تا اذیتم کنه. بابا آخه بیست و سه سال کجا بچه‌است؟ نه خودش که سی سالشه خوبه؟! گفتم:
- نکیسا، بچه عمه‌ی نداشتته؛ نه مثل تو خوبه که سن خر پیر بابابزرگم رو داری؟
صداش طرح لبخندی گرفت و گفت:
باشه جوجه رنگی کوچولو. خانوم دکی امتحانت چطور بود؟ خوب بود یا باید برات آفتابه بیارم؟
به شوخی و همراه با حرص جواب دادم:
- بی‌ادب؛ نخیرشم خیلی هم خوب بود!
با همون لحن گفت:
- خداروشکر! راستی بنیتا مامان گفت بیام دنبالت که شب بیای خونمون!
وای خداجون! بابا همین‌طوری از این که من زیاد خونه‌ی نکیسااین‌ها میرم، عصبانیه! الان این رو چی‌کار کنم؟! درسته دوست دارم برم، ولی آخه بابام؟! گفتم:
- آخه مامان‌این‌ها...
نذاشت حرفم رو تموم کنم و گفت:
- بهونه نیار؛ مامان باهاشون حرف زده و اجازت رو هم گرفته!
وای چقدر خوب! چی بهتر از این؟ من که از خدامه! گفتم:
- خب پس باشه عشقم؛ من که از خدامه! کی میای؟
نفس با صدایی کشید و گفت:
- کارم تا نیم ساعت دیگه تموم میشه و میام دنبالت.
خوب، پس ناهارمون با دخترها چی؟! من این همه توی این گرما صبر کردم واسه این که با هم بریم ناهار بخوریم. گفتم:
- نه، اِم... چیزه... نکیسا با بچه‌ها داریم می‌ریم بیرون تا ناهار بخوریم!
یکم مکث کرد و بعد گفت:

خوب پس من هم با پسرها هماهنگ می‌کنم، ما هم میایم. فقط لوکیشن بفرستین که کجا می‌..
با صدایی که بخاطر ذوق جیغ- جیغی شده بود گفتم:
- اِ؟ آخ‌جون؛ مرسی عشق من، پس منتظرتم گلم! فعلاً خدافظی.

آروم و گرم جواب داد:
- خواهش میشه جوجه؛ مراقب خودت باش! فعلاً عزیزم.

 

 

 

ویراستار: @bita.mn

ناظر:  @مُنیع

 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

همین‌که تلفن رو قطع کردم، نگین و نسترن و هیما رو دیدم که داشتن به سمت پارک می‌اومدن. گوشیم رو گذاشتم تو کیفم و براشون دست تکون دادم. وقتی رسیدن، حرف نکیسا رو بهشون گفتم و راه افتادیم سمت سانتافه‌ی سفیدم که بریم.
تو حال و هوای خودم بودم که یک دفعه یک کیف توی سرم خورد و توی دو صدم ثانیه هم صدای جیغ جیغوی نگین رو شنیدم که داشت هر چی بلد بود رو بارم می‌کرد.
- آخه من به تو چی بگم؟ سریع بلند میشی و میری؟ آخه مگه زیرت میخ گذاشته بودن بچه؟! خب یک نگاه به پشت می‌کردی ببینی ما کارت داریم یا نه!
هم دردم گرفته بود، هم دلم می‌خواست بخندم. درحالی که سرم رو می‌مالیدم، گفتم:
- وا نگین جونم، آخه چرا چرت میگی خواهر من؟! از سر سالن به ته سالن چطوری می‌رسوندم؟! اون هم با حضور جذاب و پر فتوح میرزایی بالای سرم!
همون‌طوری پرحرص گفت:
- تو غلط کردی! تو نتونی برسونی؟! بگو نخواستم؛ چرا بهونه میاری؟
با لحن به ظاهر نادمی گفتم:
- حالا این دفعه که گذشت. باشه بابا؛ سرم رو خوردی، دو دقیقه ساکت شو بچه!
با تهدید ادامه داد:
- یعنی تو باز هم مثل یه حیوون نجیب گوش دراز سرت رو بنداز پایین تشریفت رو ببر بیرون، ببین می‌کشمت یا نه!
نسترن و هیما که فقط می‌خندیدن. گفتم:
- باشه عزیزم. جای این حرف‌ها بگین کجا بریم.
همشون باهم گفتن:
- بریم پاسارگاد.
خنده‌ام گرفت و گفتم:
- با این هماهنگی که گروه کر راه انداختین، کسی توان اینکه بگه نه رو داره؟ خیلی خوب بریم.
لوکیشن رو واسه نکیسا فرستادم و راه افتادم. بعد بیست دقیقه با آهنگ خوندن و رقصیدن و ادا درآوردن، رسیدیم. همیشه از مجسمه‌های جلوی در این رستوران که شکل دوتا سرباز هخامنشی بودن، خوشم می‌اومد. یک رستوران دوبلکس با تم سفید- طلایی بود. رنگ فضاش و آهنگ لایتی که همیشه پخش میشد، آرامش خاصی رو به آدم می‌داد. از پله‌های مارپیچ طلایی رنگش بالا رفتیم و پشت گوشه‌ای ترین میز سالن نشستیم. میز با رومیزی سفیدی که طرح‌های طلایی داشت و صندلی‌های سفیدی که پشتشون پاپیون‌های طلایی خورده بود. روی میز هم یک گلدون به شکل شیر و طلایی رنگ با شیش تا شاخه گل ارکیده سفید درونش قرار داشت. حوصله‌ام سررفته بود، اومدم باهاشون حرف بزنم که دیدم همه‌شون مثل چی سرشون رو توی گوشی هاشون کردن. سری به نشونه‌ی تأسف تکون دادم و من هم سرگرم گوشیم شدم و انگری بردز بازی کردم.
یک ربع بعد پسرها هم اومدن و پیش ما نشستن؛ نکیسا پیش من، بهروز پیش نگین، بهراد پیش نسترن و کامیار پیش هیما! اوخی، چه همه‌مون کاپلی نشستیم! نکیسا بلند از همه پرسیدچی می‌خورن؟که بره سفارش بده. نگین و نسترن و هیما گفتن ماهی، پسرها هم که همه‌شون مثل دخترها ماهی سفارش دادن. اخم‌هام توی هم رفت؛ هیچ‌وقت خوشم نمی‌اومد که ماهی بخورم. نمی‌دونم چرا ولی حتی وقتی بهش فکر می‌کردم، قلبم درد می‌گرفت. نکیسا هم چون این حالم رو می‌دونست، بهم نگاه کرد و گفت:
- خانومم تو چی می‌خوری؟
خودم رو لوس کردم و لب‌هام رو جلو دادم و گفتم:
- خودت چی فکر می‌کنی؟
بدون هیچ تعلل و تردیدی گفت:
- کوبیده!
کلی ذوق کردم که انقدر خوب من رو می‌شناسه. سریع از دور براش بوسه‌ای فرستادم، اون هم بهم یک چشمک زد و با پسرها پاشدن و رفتن.

 

 

 

ویراستار: @bita.mn

ناظر:  @مُنیع

 

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...