رفتن به مطلب

رمان عفو ماه | Soniya-Aslan کاربر انجمن نودهشتیا


Soniya-Aslan
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

ارسال های توصیه شده

نام رمان : عفو ماه

نام نویسنده :سونیا اصلانی مطلق 

ژانر:جنایی-مافیایی ، عاشقانه

خلاصه:

دختر   قصه ما نه دنیای دخترونه صورتی رنگ با حباب های بزرگ دارد و نه قلبی شیشه ای که با کوچکترین لمسی بشکند. او حتی دختری نیست که با پول پدرش به بالادست ها رسیده باشد.دخترک دارای  دنیایی پر از کینه ، انتقام  و تاریکی  است. او از عمارت بچگی هایش طرد شد چرا که به او لقب "بد کاره" بودن چسباندند و قلب کوچک ظریفش را شکستند ولی او بعد از 5 سال برگشته است، با قلبی تبدیل شده به یک تکه سنگ تا با آتش وجودش  ویرانی به بار آورد . 

حال باید دید چگونه زندگی  این آشنا های خیانتکار را به لرزه در می آورد!

مقدمه: 

می خواهم گرگ باشم

نه به خاطر رام نشدنش

بخاطر درندگیش

چون قانون بقا همین است

بکش تا کشته نشوی

سنگ باش تا شکسته نشوی

 چرا که دنیا رحمی برای برّه های معصوم ندارد!

آری !برّه ی معصوم نه کفتاری در لباس برّه  

اکنون وقت تقاص دادن رسیده  و توبه و بخشش دیگر  معنایی ندارد

چرا که  توبه گرگ مرگ است

 

تعداد پارت گذاری:  نامشخص

 

ویراستار: @mahdiye11

ناظر:  @Fateme Cha

ویرایش شده توسط Soniya-Aslan
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 6
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: 

می خواهم گرگ باشم

نه به خاطر رام نشدنش

بخاطر درندگیش

چون قانون بقا همین است

بکش تا کشته نشوی

سنگ باش تا شکسته نشوی

 چرا که دنیا رحمی برای برّه های معصوم ندارد!

آری !برّه ی معصوم نه کفتاری در لباس برّه  

اکنون وقت تقاص دادن رسیده  و توبه و بخشش دیگر  معنایی ندارد

چرا که  توبه گرگ مرگ است

  • لایک 17
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1

تهران /زمان حال/ ساعت شش عصر

آینور

با صدای مهماندار چشم‌هام رو    باز کردم. بالاخره رسیدم، به جایی که پنج سال پیش برام حکم قتلگاه   داشت؛ ولی الان این منم که اومدم برای ویرانی ستون‌های این قتلگاه.

چمدونم  رو  برداشتم و  از پله‌های هواپیما بیرون اومدم و زل زدم به آسمونی که آلوده بود و باز هم مثل گذشته  دلگیر. با صدای گوشیم به خودم اومدم و از جیب پالتوم برش داشتم . روش اسم مریم چشمک می‌زد. دکمه سبز رو زود زدم تا جیغ‌هاش   سرم  رو به درد نیاره.  مریم:

- کجایی پس؟ از بس وایسادم  زیر پاهام آمازون سبز شد.

- جلوی ورودی‌ام.

مریم:

- دقیقاً روبه‌روی اون‌جام. یک   بنز قرمز اون‌جاست. بیا سمتش.

- باشه.

گوشی رو قطع کردم و به سمت ماشین مریم حرکت کردم. با اون تیپ سرتا پا مشکی و رنگ پوست مثل گچش به حال نامساعدش پی بردم. پرید بغلم و شروع کرد به گریه و زاری که چرا دیر برگشتم و نمی‌دونی که چقدر دل تنگت بودم و...   ولی من با یک   پوزخند گوشه لبم از خودش جداش کردم.

مریم:

- چرا    این‌قدر بی‌احساس شدی؟ مثل یخ شده چشم‌هات، قبلاً این‌طوری نبودی. حداقل قبلاً کمی احساس توی چشم‌هات جریان داشت.  این‌جوری نکن آینور،  به خدا داغون میشم می‌بینم خواهر یکی یدونم شده یک   سنگ بی‌عاطفه.

بدون این که چیزی بگم رفتم نشستم توی ماشین. اون هم بعد این که خودش رو جمع و جور کرد، اومد   و نشست توی ماشین. بدون این‌که چیزی بگه ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. بعد از چند دقیقه   فهمیدم داره ماشین رو می‌رونه سمت عمارت آقاجون. من هم داشتم به حرف‌های آندره (Andres)  توی فرودگاه فکر می‌کردم.

فرودگاه آتاتورک استانبول،ترکیه

سه   ساعت قبل

آندرس:

- İntikam almak istediğinden emin misin? unut gitsin İran'a gittiğini öğrenirse seni öldürmek için mutlaka İran'a    gelir

(مطمئنی که می‌خوای انتقام بگیری؟ فراموشش کن و نرو. اون اگه بفهمه که رفتی ایران حتماً میاد ایران   تا تو رو بکشه.)

- .İşimi her zaman mükemmel yaptığımı biliyorsun, merak etme. Orada da çok güvendiğim insanlar var, unvanımın Kara Kurt olması boşuna değil

(می‌دونی که من همیشه کارم بی‌نقصه. نگران نباش. اون‌جا هم افراد قابل اعتماد زیاد دارم. الکی نیست که لقب من گرگ سیاهه.)

زمان حال

با صدای آهنگ از فکر  حرف‌های آندرس بیرون اومدم و به آهنگی که داشت پخش می‌شد گوش سپردم و چشم‌هام رو بستم.

هنوز گیج و مستی؛ ولی یاد تو   توی قلب من کودتا می‌کنه

نمی‌دونی از حال و روزم، ببین خیالت با حسم چه‌ها می‌کنه

چقدر سعی کردم که عاقل بشم؛ ولی حس دیوونگیم فرق داشت

چقدر سخته آدم تظاهر کنه   واسه اون که راحت کنارش گذاشت

 چه جرمی تقاصش نبودت شده؟ همین کافه و تلخی قهوه‌هاش

یک‌بار هم به تنهاییام فکر کن،   یک‌بار هم مثل قبل مخالف نباش

چه جرمی تقاصش نبودت شده؟ همین کافه و تلخی قهوه‌هاش

یک‌بار هم به تنهاییام فکر کن،   یک‌بار هم مثل قبل مخالف نباش

*******

به قلب من و حس من فکر کن،   گذشتن از احساس من ساده نیست

تو راحت من رو باز گذاشتی کنار؛ ولی قلب من میگه آماده نیست

چرا باید از قبل بدتر بشیم؟ مگه عشق می‌تونه تغییر کنه؟

یک   آدم که مغرور بود یک‌دفعه،   چه سخته روی یک نفر گیر کنه

چه جرمی تقاصش نبودت شده؟ همین کافه و تلخی قهوه‌هاش

یک‌بار هم به تنهاییام فکر کن، یک‌بار هم مثل قبل مخالف نباش

چه جرمی تقاصش نبودت شده؟   همین کافه و تلخی قهوه‌هاش

یک‌بار هم به تنهاییام فکر کن، یک‌بار هم مثل قبل مخالف نباش

نام آهنگ: کودتا/سپهر سام

مریم:

- امروز چهلم آقاجون بود . قراره وصیت‌نامه‌اش امشب باز بشه. مامانم هم تا فهمید میای گفت نباید بذارم بری جای دیگه و بیارم به خونه آقاجون، چون زشته حتی نیومده بودی به مراسم خاکسپاری.

من هم فقط سرم رو تکون دادم و از آینه‌ی ماشین به خودم نگاه کردم. دختری بلوند با چشم‌های آبی با ابروهای خوش‌حالت. یک   بینی معمولی با لب‌های گوشتی و پوستی به گندمی روشن که مایل به سفید بود. قیافم طبق گفته بقیه جذاب بود و خوشگل.

مریم:

- ای بابا باز تو رفتی توی عالم هپروت؟ باز کن چشم‌های خوشگلت رو  که رسیدیم. راستی هر کی بهت چیزی گفت به دل نگیری‌ها خواهری باشه؟

سرم رو تکون دادم و بدون هیچ حرفی عمیق نگاش  کردم. الحق که از بچگی تا الان برام مثل یک   خواهر بود. عزیزم بود و از همون اول هم همیشه طرف من بود و باورم داشت؛    ولی دست خودم نبود. نمی‌تونم محبت کنم، چون همش تقصیر اون آدم‌های بدطینت و بدجنسه.

مریم:

- عزیزدلم می‌دونم خیلی خوشگلم! لازم نیست با چشم‌هات من رو بخوری!

- پوف! اصلاً عوض نشدی.

از ماشین پیاده شدم و غرق منظره روبه‌روم شدم. یک   عمارت قدیمی از مرمر سفید و گل‌های یاس و درخت‌های انگور و سیب و آلوچه که دیوارهای اطراف عمارت رو احاطه کرده بودن. خیره شده بودم به آلاچیق بزرگی که بین درخت‌ها   بود و پاتوق آقاجون که چیزی به پاهام خورد. سرم رو انداختم پایین که دیدم یک  دختر کوچولوی سه یا چهار ساله افتاده زمین و گریه می‌کنه. خیره شده بودم بهش که با صدای آشنایی که شنیدم انگار آب سرد ریختن روم.

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار:@mahdiye11

ویرایش شده توسط nura_savagelove
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

 

کیان:

- جیگر بابا. رزیتای بابا .چرا گریه می‌کنی آخه؟ نگفتم با مونا بازی   نکن چیزیت میشه؟ ببخشید خانم دخترم کمی شیطونه و...

همین‌جوری داشت پشت سر هم حرف می‌زد و بچه رو بغلش می‌گرفت که با دیدنم سر جاش خشک شد. کیان:

- آ... آی... آینور؟

مریم:

- بیا بریم آینور. کیان تو هم از آینور دور بمون، شنیدی؟ نمی‌خوام با چرت و پرت‌هایی که میگی سرمون رو به درد بیاری. اوکی؟

با چهره‌ای خنثی   بدون توجه به اون‌ها رفتم سمت در ورودی که در باز شد و عمه شهین پرید بغلم و شروع به گریه و زاری کرد. من هم هیچی نگفتم و گذاشتم خوب خودش رو خالی کنه. عمه شهین:

- الهی فدای دختر یکی یدونه داداشم بشم که رفت و ندید دخترش چقدر خانوم شده. عمه به قربونت که وقتی آقاجون حق ارث پدرت رو ازت گرفت، گفتی مال و اموالت ارزونی خودت و گذاشتی رفتی از عمارت. ای خدا ! آقاجون چرا این بچه یتیمی که امانتی پسرت بود رو آواره کوچه خیابون کردی؟ دیدی آهش گرفت؟ دیدی کمرت رو خم کرد؟ دیدی بدبختت کرد؟

دیدم اگه این‌جوری پیش بره از حال میره. ازش کمی فاصله گرفتم.

- عمه میشه  گریه نکنی؟ مثلاً تازه برگشتم. این‌جوری کنی همین الان میرم بلیط می‌گیرم و برمی‌گردم.

عمه با ترس گفت:

-  نه نه نرو. بخدا دیگه چیزی نمیگم. فقط تو نرو عمه به فدات.

مریم:

- مامان خانوم نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار، آره؟

عمه:

- بلا گرفته این چه حرفیه؟ می‌زنم کمپوت بشی‌ها. بیاین برین تو ببینم.

 عمه پالتومون رو گرفت و آویزون کرد و رفت به پذیرایی. ما هم پشت سرش رفتیم، البته این کیان نامرد هم بود؛ ولی کیه که بهش توجه کنه؟!

عمو شهرام:

- شهین؟ کی بود  پشت در؟

وقتی عمه از جلوم کنار رفت، همه برگشتن سمتم و با شوک بهم خیره شدن. من هم با یک   نیشخند بهشون گفتم:

- سلام به همگی. من برگشتم، ازم استقبال نمی‌کنین خانواده‌ی گرامی؟!

و با اقتدار و محکم رفتم نشستم روی صندلی که مخصوص آقاجون بود. بدون توجه به زن‌عمو آرزو و عمه شهلا که شروع به پچ- پچ کردن کرده بودند، داشتم چایی که عمه شهین سریع آورده بود رو از سینی برمی‌داشتم که صدای دختر عموم، آزیتا رو شنیدم.

آزیتا:

- دختره‌ی عوضی به چه جرعتی پاشدی و اومدی عمارت خانواده مجد بزرگ؟ زندگی من رو آتیش زدی بس نبود برات؟ ها؟ هر کجا بودی برو و گورت رو گم کن.

بهش توجهی نکرم و یک   نیشخند حرص‌درار زدم و شروع کردم به چای خوردن؛ ولی آزیتا دست بردار نبود.

- کری؟ میگم پاشو تن لشت رو جمع کن!   جای تو این‌جا نیست،   همون سگدونی هست که تا حالا بودی.

- ریلکس باش گلم ریلکس!   چرا شدی شبیه گاوهای وحشی که دستمال قرمز میگیرن جلوشون؟ اولاً این نه به تو و نه به هیچ یک از آدم‌های این خانواده ربطی نداره و دوماً کاری نکن جلوی شوهرت دهنم رو باز کنم و بعضی از رازهات رو رو کنم پیش کیان جونت. ام  می‌دونی که چی میشه بعدش؟

آزیتا   با چهره‌ی رنگ پریده نشست پیش مامانش و حرفی نزد. هه! این پیش خودش چی فکر کرده؟ من دیگه اون تو سری خور بدبخت نیستم که در برابر تهمت‌های این‌ها سکوت کنم. دیگه وقتش رسیده که تقاص اشک‌های بچگیم رو پس بدن.

عمه شهلا:

-  تو دیگه از کجا پیدات شد؟ مگه نگفته بودی دیگه برنمی‌گردم و فلان بهمان؟ هان؟ از اولش هم نحس بودی دختره‌ی  بی‌سروپا.

دایی علی:

- الله اکبر! شهلا  خانم حرف دهنت رو بفهم!   چی میگی؟ اون برادرزادته، این چه طرز برخورده؟ شما مثلاً عمه بزرگ این دختری.

عمو شهرام:

- شهلا راست   میگه. این دختر جاش این‌جا نیست،   چرا نمی‌فهمین؟

عمه شهین:

- داداش تا الان بهت بی‌ادبی نکردم؛ ولی مجبورم نکن این‌کار رو بکنم.

من هم بدون توجه به این‌که چی میگن داشتم میوه می‌خوردم که کیان و کیهان اومدن و نشستن روی مبل روبه‌روی من.  خب خب خب معرفی می‌کنم خانواده‌ی مجد.

در راس خانواده‌ی ما آقاجون یا بهروز مجد حکومت می‌کرد که فوت کرده و اصلاً هم ناراحت نیستم بابتش و همسرش   لیلی یا ننه‌جون که پنج  سال پیش فوت کرد. درست موقعی که زدم از این عمارت نحس بیرون، اون هم سکته کرد  و عمرش رو داد به ما. خب اول باید این رو بگم که آقاجون چهارتا بچه داره، البته داشت که الان می‌فهمین  منظورم رو.

اولیش عمه شهلا  هستش با شوهرش اکبرآقا  و دوتا  پسر و یک   دختر داره. اولین پسر اسمش کیهانه  که بیست و نه سالشه و مجرده، دومین پسر کیانِ   نامرده و بیست و هشت سالشه و زنش هم این دختر عموی من، آزیتای خائن و نچسبه که بچشون هم رزیتای دو ساله هست. سومی هم کیمیای بیست و شش ساله هستش که ازدواج کردن با آقاامیر و تو ی سوئد زندگی می‌کنن و یک   دختر کوچولو دارن به اسم آتنا. الان هم سوئد هستن، چون حوصلشون نمی‌کشه به خروس‌جنگی‌های خانوادگیمون.

دومین بچه آقاجون، عمو شهرام هستن با خانومشون زن‌عمو آرزو که یک   شیطان به تمام معنا هستن و این‌ها هم دو پسر و یک   دختر دارن. اولین پسرشون آرش بیست و هفت   ساله هستش با خانومش پرستو که خیلی باشعورتر از خانواده‌ی شوهرشه و بچه‌هاشون مانی و مونای سه ساله هستن، دوقلو هستن. بعدی هم آزیتای بیست و پنج ساله‌ی   عوضی هستش که گفتم کیه.

سومین  بچه آقاجون بابا شاهین من هست و مامانم نرگس که فوت کردن و تنها بچشون من هستم،   آینور خانم بیست و سه ساله و مجرد.

و در آخر، ته‌تغاری آقاجون، عمه شهین من هستش که با دایی من علی ازدواج کرده و اون‌ها هم یک   دختر دارن  که همین مریم خودمونه. بیست و چهار سالشه و نامزده، اسم نامزدش هم فرهاد هست.

 ناظر:@Fateme Cha

ویراستار:@mahdiye11

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 17
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

با صدای سرفه‌ی کسی از دنیایی فکر دراومدم و  برگشتم ببینم کی بود  سرفه کرد که دیدم طرف آقای سلیمی وکیل آقاجونه.

سلیمی:

- سلام. خب می‌بینم که همتون هستین. به به خوش اومدین آینور خانم! خوب شد اومدین بعد خوندن وصیت‌نامه باید درمورد یک   موضوعی خصوصی حرف بزنیم.

- ممنون. باشه.

کیهان:

خوش اومدین آقای سلیمی، بفرمایید بشینید.

صداش رو از پشت سرم شنیدم و برگشتم سمتش. وقتی چشم‌هامون بهم خورد، به وضوح برق چشم‌هاش رو دیدم. سرش رو نزدیک سرم آورد و گفت:

- خوش اومدی خانومم!

- دهنت رو ببند.

سلیمی:

- خب همگی می‌دونین که امروز روز مهمی هستش، چون قراره بفهمین اموال چطوری تقسیم شده؛ ولی قبل از همه  باید به آینور خانم وسیله‌هایی رو از طرف آقای مجد بزرگ بدم. لطفاً همگی بشینین. خب دخترم قبل   از هر چیزی بدون پدربزرگت همیشه چشم به راه بود که بیای؛ ولی قسمت این بود که نتونه ببینتت. برات یک   نامه و یک   جعبه گذاشته .بفرما.

به نامه و جعبه‌ی بزرگ توی دستم نگاه کردم و بی‌خیال سرم رو بلند کردم که دیدم بقیه با کنجکاوی به جعبه و نامه‌ی توی دستم زل زدند. هه، حتماً الان دارن از فضولی می‌میرن؛ ولی کیه که جلوی چشتون بازش کنه؟!  آقای سلیمی هم بدون توجه به بقیه شروع به خوندن وصیت‌نامه کرد و بعد از چند دقیقه رسید به قسمت اصلی وصیت‌نامه که مکثی کرد.

سلیمی:

- خب، ام نمی‌دونم چطوری بهتون بگم.

عمو شهرام:

- چیزی شده؟ بگین دیگه!

سلیمی:

- خب طبق وصیت‌نامه نصف اموال بین بچه‌های آقا تقسیم میشه.

عمه شهلا:

- پس نصف دیگه‌اش چی؟

سلیمی:

- خب، نصف دیگه اموال هم قراره به نام آینور خانم بشه. شرکت لوازم آرایشی‌بهداشتی و هتل نوادا که توی ترکیه دارن  و سه ویلا توی شمال و سه‌تا ملک که یکیش این عمارته و عمارت خانم کوچک و اون یکی هم یک   آپارتمانه توی تجریش که به نام آینور خانم هست.

خشکم زد. یعنی چی آخه؟ چرا من؟ هه! اون‌موقع کمک نکرد بهم، من رو انداخت بیرون،  بدون ذره‌ای حمایت و محبت، الان هم اومده جبران کنه؟ هوف چی بگم والا؟   نمی‌تونم ببخشمش. اون بود که من رو از حمایتش محروم کرد.

عمه شهلا:

- چی؟! امکان نداره آقاجون همچین کاری کرده باشه. نمی‌تونه.

عمه شهین:

- توروخدا بس کنین! طمع روی اموال یک   یتیم گناهه، چرا نمی‌فهمین داداش؟ خواهر؟ الحق که همین‌قدری که بابا بهتون داده هم زیاده.

زن‌عمو آرزو با افاده و حرص گفت:

- شهرام خان! چرا جوابشون رو نمیدی؟ با این حال  ما دیگه جامون این‌جا نیست. بچه‌ها پاشین زود ببینم!

بعدش عمو این‌ها پاشدن برن. وقتی کیان   داشت از کنارم رد می‌شد، دستم رو گرفت و دنبال خودش می‌خواست بکشه که اون یکی دستم کشیده شد. برگشتم دیدم کیهان دستم رو گرفته. کیهان:

- ولش کن !

کیان با پوزخند گفت:

هه، نه بابا؟ چرا اون‌وقت باید ولش کنم؟

کیهان:

- آها بعد میشه بپرسم چرا؟ اون تو نبودی که به‌جای حمایت ازش طرف مامان رو   گرفتی؟

-  بسه دیگه! کلافم کردین. ببین کیان، تو دیگه هیچ صنمی با من نداری   که بخوای برام آقا بالاسر بازی دربیاری و من فقط دختر عموتم، نه چیز دیگه‌ای. وقتشه گذشته رو  فراموش کنی، من برادری به اسم کیان ندارم. کیهان! تو هم بس کن، خسته شدم ازت. تو هم فکر نکن بی‌گناهی  آقای نامزد سابق.

بعدش با صدای بلندی داد زدم:

- من به هیچ کدومتون احتیاجی ندارم. نه به  تویی که بهم خیانت کردی و با این‌که بی‌گناه بودم رفتی با دوستم ریختی رو هم و نه به هیچ جنس مذکری. فهمیدین یا نه؟

و بدون توجه به صدا زدن‌های دایی  و عمه رفتم طبقه بالا. از راهرو رد شدم و در بالکن رو باز کردم و یک   نفس عمیق کشیدم. از اولش هم اشتباه کردم که برگشتم باید می‌موندم توی ترکیه و برنمی‌گشتم  تهران. توی این فکر بودم که برگردم یا بمونم که با صدای عمه به خودم اومدم.

- عزیز عمه نمیری نه؟ بمون و دهن این آدم‌ها   رو ببند!

- عمه من دیگه مثل قبل با هر حرفی نمی‌شکنم. اهمیت هم نمیدم، چون ناراحت شدن و گریه و زاری فقط وقت تلف کردنه . می‌دونی عمه! از آقاجون بدم میاد، چون  بعد مرگ مامان و بابا با من بد رفتاری کرد. می‌دونی چرا؟ چون طبق گفته‌ی همه من نحس بودم. اون‌موقع سکوت کردم گفتم بزرگترمه و احترامش واجبه؛ ولی بعد بهم خوردن نامزدی و ماجرای اون عکس‌ها، به حرف اون زن‌عمو آرزوی  عفریته و کیهان روباه اهمیت داد  و فکر کرد من فاسدم و از این‌جا انداخت بیرون؛ ولی من بعد همون روز، وقتی برگه گواهی سلامت رو فرستادم بهش، مریم گفت دربه‌در دنبالمه تا برگردم به عمارت؛ ولی من سریع رفتم ترکیه، چون تنها کسایی که پشتم بودن کیمیا و شما بودین عمه.

عمه:

- می‌دونم دخترم. می‌دونم.

و با گریه از بالکن رفت و از اون طرف هم آقای سلیمی اومد. سلیمی:

- دخترم،   آقای مجد لحظات آخرشون ازم خواستن اگه روزی اومدی این عمارت بهت بگم که همه‌ی ارث پدری به‌علاوه نصف ارث خودش رو به نامت زده  و گفتن که حلالش کنین.

و بعد خداحافظی کوتاهی رفت و من رو  تنها  گذاشت  و من هم باز  توی خاطرات گذشته غرق شدم.

 

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار:@mahdiye11

ویرایش شده توسط nura_savagelove
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

تهران/پنج سال پیش

دو ساعتی میشه که زل زدم به   دیوارهای زیرزمین. این‌جا بهترین جا توی این عمارت درندشت، برای پیدا کردن سکوت و آرامش بود. چشمم خورد به آینه‌ی گرد و خاک گرفته روبه‌روم . به انعکاس خودم روی آینه  خیره شدم. یک   دختر هجده ساله‌ی پژمرده. دختر هجده ساله‌ای   که امروز هم تولدش بود و هم مراسم سالگرد  پدر و مادرش. سی دی،  بنظرم عدد نحسی بود. حتی عمه شهلا هم میگه من نحسم و همش سرم فریاد می‌کشه؛ ولی بابا و مامان نرگس تا حالا حتی با من دعوا هم نکرده بودن، چون دختر شیطونی نبودم و همیشه سرم توی کار خودم بود.

با صدای بلند  باز شدن در قدیمی زیرزمین، سرم رو  بلند کردم و به قامت دختر عموی شرورم، آزیتا نگاه کردم. آزیتا:

- بلند شو بیا شامت رو کوفت کن!

- چته مثل سگ پاچه آدم رو می‌گیری؟ بهت ادب یاد ندادن مگه؟

آزیتا:

- دادنش رو که دادن؛ ولی من یکی ادبم رو خرج تو یکی نمی‌کنم. حقت همین زیرزمین کثیف و پر آشغاله. زود بیا که آقاجون گفت باید بیای بشینی سرسفره و شامت رو بخوری.

- اوکی. الان میام.

اونم با گفتن ایش کشیده‌ای رفت بیرون. من هم بعد انداختن شال روی سرم و مرتب کردن لباس‌هام، در زیرزمین رو باز کردم و با قدم‌های آروم، به سمت عمارت راه افتادم و خیره به زمین برفی حیاط بودم. می‌خواستم در ورودی رو باز کنم که دستم از پشت کشیده شد. برگشتم دیدم کیهان، پسر بزرگ عمه شهلاست. دیدم بدجوری بهم زل زده. برگشتم سمتش.

- چیزی شده پسر عمه؟

کیهان:

- آینور باید یک   چیزی بگم بهت.

- بفرما.

کیهان:

- آقاجون میگه قراره تو رو ببره عمارت خانم کوچیک؛ ولی نگران نباش باشه؟ من هوات رو دارم.

دیگه نمی‌فهمیدم چی میگه. یعنی چی که قراره برم عمارت خانم کوچیک؟ مگه امکان داره؟ همه می‌دونن ننه‌جون از ازدواج بابام با مامانم مخالف بود، البته نه از لحاظ مالی. خانواده اروندی که توی کار   فرشه رو همه توی تبریز می‌شناسن. مشکل ننه‌جون کار کردن   مامانم بود. آخه مامانم روانپزشک  بود و ننه هم هی تو گوش بابا می‌خوند که این کار مناسب زنت نیست و نمی‌دونی چی‌ها میگن درباره‌اش. میگن زن و چه به این کارها و درمان دیوونه‌ها هم شد کار؟! و هزار تا  از این حرف‌ها؛ ولی بابای من هیچ‌وقت پشت مامانم رو خالی نکرد و به حرف‌های ننه‌جون هم گوش نکرد و این بی‌توجهی بابام بهش برخورد و درست یک   سال پیش، عصر  گفت می‌خوام چند روزی بریم عمارت خانم کوچیک برای عوض کردن حال و هوا؛ ولی من که می‌دونستم می‌خواست بین مامان و بابا رو شکر آب کنه. ما هم همگی آماده شدیم بریم که مامان گفت یک   بیمار اورژانسی آوردن و نمی‌تونه بیاد و بابا هم برای این‌که مامان تنها نباشه برای رسوندنش   رفت؛  ولی دیگه هیچ‌کدومشون برنگشتن. توی جاده زمین‌ها پر برف بوده و زمین‌ها نمک‌پاشی نشده بودن و بابای من هم به چرخ‌های ماشین زنجیر نبسته بوده و همین باعث شده ماشین به درّه‌ی نزدیک عمارت  سقوط کنه. از  اون روز تا الان ننه‌جون به عمارت خانم کوچیک رفته و برنگشته این‌جا.

کیهان:

- بیا بریم تو که الان آقاجون با عصاش میفته به جونمون.

با هم وارد عمارت شدیم و راه افتادیم سمت سالن غذاخوری . بدون نگاه کردن به بقیه‌ی اعضای خانواده روی صندلی خودم نشستم و شروع کردم به خوردن سوپ گرم و خوش‌بویی که ترانه جون، خدمتکار عمارت برام کشیده بود. بعد از چند دقیقه با صدای خونسرد و مصمم  آقاجون سرم رو بلند کردم.

- قراره آینور بره به عمارت خانم  کوچیک پیش مادر بزرگش.

دایی علی:

- ببخشید که وسط حرفتون می‌پرم؛ ولی دخترم آینور چرا باید بره اون‌جا؟

آقاجون:

- چون من می‌خوام. هرکی   مخالف تصمیم منه می‌تونه همین الان این سفره رو ترک کنه و بره.

با این حرف آقاجون کسی صداش در نیومد و بدون هیچ حرف دیگه‌ای به خوردن شامشون ادامه دادن. هه! این آقاجون واقعاً فکر کرده من میرم اون‌جا؟ به هیچ عنوان نمیرم. با این فکر، لیوان  توی دستم رو محکم به میز کوبیدم و بدون توجه به چهره‌های حیرت‌زده‌ی بقیه و با صدایی که کنترل می‌کردم بلند نشه، برگشتم سمت آقاجون:

- آقاجون بزرگ خانواده هستین و احترام بهتون درسته که واجبه؛ ولی من لزومی نمی‌بینم که برم به اون عمارت. یادم نرفته حرف‌های بودار و طعنه‌آمیز ننه‌جون رو به مامان نرگسم. حالا از من می‌خواین برم باهاش توی اون عمارت بمونم؟ من که پام رو اون عمارت نمی‌ذارم.

آقاجون با خونسردی از صندلیش بلند شد و آروم- آروم به سمتم می‌اومد. یهو دستش رو بلند کرد و چنان سیلی محکمی زد که افتادم زمین و سرم خورد به میز تلفن کنار دیوار. با حس گرمی  مایعی که از پیشونیم تا روی گونم رسید، دستم رفت سمت گونم و دیدم خونم،  دستم رو رنگی کرد. بدون ریختن قطره‌ای  اشک از جام بلند شدم و با پوزخند گوشه‌ی لبم دوباره برگشتم سمت آقاجون.

- من بمیرم هم پام رو اون‌جا نمی‌ذارم.

آقاجون:

- در غیر این‌صورت باید با کیهان نامزد کنی. این حرف آخر منه. یا میری به اون عمارت یا با کیهان نامزد   می‌کنی. تمام.

و بدون توجه به حال زار من رفت سمت پله‌ها. شوکه شده برگشتم سمت کیهان.

- کیهان آقاجون چی میگه؟ میگه ازدواج ما دوتا؟ تو می‌دونستی نه؟

کیهان:

- آره؛ ولی گفته بود که بهت نگیم حالا- حالاها.

بدون نگاه کردن به کسی از عمارت زدم بیرون و شروع کردم به قدم زدن توی حیاط برفی. خدای من! مگه از من بدبخت‌تر هم هست؟ آخه ازدواج با کیهان از کجا دراومد؟ از طرفی هم رفتن به عمارت خانم کوچیک. خدایا از بد و بدتر کدومش؟ کاش حتی عرضه داشتم خودم رو بکشم؛ ولی یاد حرف مامان نرگس افتادم که می‌گفت:

- خدا این بدن و آفریده و از روحش بهش دمیده وبهش جون داده و  این روح رو داده دستمون امانت. پس این وظیفه‌ی ما آدم‌هاست از این روح مواظبت کنیم و نذاریم روش لکه‌ی سیاهی بیفته و وقتی که موقعش رسید،  به صاحبش  پس بدیم.

خدایا شده با کیهان ازدواج می‌کنم؛ ولی نمیرم پیش ننه‌جون زندگی کنم. با این فکر سریع برگشتم به عمارت و راه افتادم سمت اتاقم. وقتی می‌خواستم برم اتاقم کیهان صدام زد.

- آینور نظرت چیه؟ با من ازدواج می‌کنی؟

- مگه انتخاب دیگه‌ای هم دارم؟

و بدون توجه به چشم‌هاش که از شادی توی تاریکی برق می‌زد، خودم رو پرت کردم توی تخت و به خواب عمیقی فرورفتم.

ناظر:@Fateme Cha

ویراستار:@mahdiye11

@همکار ویراستار( 1 تا 4 )

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 15
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

با شنیدن صدای جیغی بغل گوشم،  پام به پتو گیر کرد و  از تختم پایین افتادم. برگشتم و دیدم مریم خل و چل با نیش باز وایساده و بهم زل زده. برگشتم سمتش:

- مریم خانم این کارت بدون تلافی نمی‌مونه. می‌دونی که؟

مریم:

- یاخدا باز این شروع کرد به تهدید کردن من مظلوم و خانم.

- تو مظلوم باشی، مظلوم‌ها کجا برن عزیزم؟

و بدون توجه به غر- غرهاش رفتم سمت سرویس اتاقم و یک   دوش ده دقیقه‌ای گرفتم. وا! چرا صداش درنمیاد؟ از این شیطونک ساکت موندن بعیده.  حتماً رفته پیش عمه. من هم برم لباس‌هام رو بپوشم و ببینم چه خاکی به سرم بریزم. بدون نگاه کردن به اطرافم، مستقیم به سمت کمدم رفتم که  با شنیدن صدای کیهان بغل گوشم، یخ زدم.

- چطوری خانمم؟ با آقاجون صحبت کردم، قراره دو هفته نامزد بمونیم و بعدش بریم سر خونه زندگیمون.

- چرا انقدر باعجله؟

کیهان:

- چون دوری ازت سخته. من واقعاً عاشقتم آینور!   بفهم!

- می‌دونی؟ بعضاً فکر می‌کنم واقعاً دوست داشتنت از روی هوس نیست و واقعاً من رو دوست داری؛ ولی الان بهتر درک می‌کنم که تو اصلاً من رو نمی‌خوای. چون اون  دیروز کیان به‌جای تو گوشیت رو که زنگ می‌زد برداشت و حدس بزن کی پشت خط بود؟ هه شراره جونت. تو واقعاً فکر کردی نرمش‌هایی که بهت نشون می دم، از روی علاقمه؟ نخیر. از روی علاقه نیست و از روی احترامِ   و کمی مهربونی که توی ذاتمه. پس ازت می‌خوام که تا حد امکان دوست بمونیم. باشه؟

کیهان:

- هه تو واقعاً فکر کردی وقتی عقد خونده بشه و بشی زن من،  می‌تونی این‌طوری بلبل‌زبونی کنی و جلوم وایسی؟ ببین جوجه کوچولو بهت از الان هشدار میدم، اگه مال من نشی، پس مال هیچکس   دیگه‌ای هم نخواهی بود. شده می‌کشمت؛ ولی نمی‌ذارم با یکی دیگه‌   باشی. فهمیدی ؟

و بدون نگاهی به من از اتاقم بیرون رفت. هه! این واقعاً فکر کرده سر من داد بزنه و مثلاً الکی غیرت به خرج بده، عاشقش میشم و بعدش هم ازدواج می‌کنیم و تا ابد خوشبخت زندگی می‌کنیم؟ اصلاً روز عروسی فرار می‌کنم، درست دو هفته دیگه. با جمع و جور کردن خودم و پوشیدن لباس‌هام، از اتاقم بیرون اومدم که با صدای زدن اسمم توسط  کیان رو کردم بهش.

- بله داداش؟

کیان:

- نگران نباش آبجی کوچیکه! از دست این آدم‌ها نجاتت میدم و می‌فرستمت پیش کیمیا باشه؟

- فقط تو می‌فهمی توی دلم چی می‌گذره کیان. بخدا دارم کم- کم خودم رو می‌بازم. لطفاً سریع‌تر بلیطم رو بگیر برم، دیگه خستم.

کیان:

- می‌دونم. تا اون‌موقع صبر کن و سعی کن بهت مشکوک نشن. باشه؟

- باشه.

کیان:

- آفرین خواهری! حالا برو پایین تا ما رو با هم ندیدن.

دو روز مانده تا عروسی

دقیق نمی‌دونم چطور این روزهای نحس گذشتن؛ ولی این رو می‌دونم که دارم روز به روز از زندگی سیر میشم. حتی داره فکرم میره سمت خودکشی. آه! آینور مگه تو دختر مامان نرگس نیستی؟ پس تسلیم شدن ممنوع! سرم رو تکون دادم و از پله‌ها پایین اومدم  و به سمت آشپزخونه راه افتادم تا یک چیزی بخورم پس نیفتم که صدای جیغ‌های مریم و آزیتا به گوشم رسید. یاخدا! این‌جا چه‌خبره؟ مریم و آزیتا غرق در آرد و طبق معمول   درحال دعوا  کردن بودن. آشپزخونه هم که کلاً بازار شام بود بین اون همه آرد و پوسته‌های تخم مرغ.

مریم:

- یعنی چی؟ کیان از من خواسته براش کیک درست کنم نه تو آزیتا جون. بهتره بری اون‌ور تا النگوهات نشکنن.

آزیتا:

- ببین من رو مریم. حد خودت رو بدون! گفتم من می‌خوام درست کنم. بهتره با من بحث نکنی  وگرنه برات بد میشه.

من هم رفتم تو حسابش رو بذارم کف دستش. 

- عه! نه بابا؟! نشون بده ببینم چطوری بد میشه براش. هان؟ فکر کردی تنهاست؟ نه، تنها نیست. خودم مثل یک خواهر پشتشم.

آزیتا:

- تو...

- خفه شو آزیتا! می‌دونی که عصبی بشم، کتک کاریم بیسته؟

اون هم تا دید جا ترِ   و بچه نیست, بدو- بدو فرار کرد.

مریم:

- عاشق محبت‌ها و حمایت‌های سالی یک‌بارتم بخدا.

می‌خواستم حالش رو بگیرم که با صدای داد آقاجون ساکت شدم.

- آینور؟ کجایی تو دختر قدرنشناس؟ تو می‌خوای آبروی من رو ببری هان؟ تو؟

با مریم با عجله رفتیم سمت پذیرایی که آقاجون با قدم‌های تند به سمتم اومد و یک کشیده‌ی محکم زد و این کارش مصادف شد با پرت شدنم توی بغل  عمه شهین. کیان  با ناباوری و عمو این‌ها با پوزخند به من زل زده بودن.

آقاجون:

- گورت رو گم کن! شنیدی؟ این عروسی هم بهم می‌خوره. تو لیاقتت همون آدمیه که یک ساعت پیش، پیشش بودی و استغفر...   از ارث بابات هم هیچی بهت نمیدم. گمشو از جلوی چشمم.

من هم با این‌که می‌دونستم نقشه عمه شهلا و زن‌عمو آرزو هستش که نذارن باهم ازدواج کنیم؛ ولی می‌خواستم بگم من کاری نکردم که آبروی خانوادم زیر سوال بره که آقاجون دستم رو  کشید و من رو کشون- کشون برد سمت در حیاط و پرتم کرد توی کوچه.

آقاجون:

- دیگه نوه‌ی من نیستی. برو!

و در رو محکم پشت سرش کوبید. من که می‌دونم همش نقشه‌ی اون عمه خانم و زن‌عموی سلیطه‌ی منه. هی می‌خواستن این ازدواج سر نگیره تا من برم پیش ننه. تا عمر دارم نمی‌ذارم آب خوش از گلوتون پایین بره، قسم می‌خورم. بلند شدم و لباس‌هام رو تکوندم و ظاهرم  رو کمی مرتب کردم تا جلب توجه نکنم. تا رسیدم سر کوچه، مریم صدام زد:

- مواظب خودت باش آینور! می‌دونم اهل این کارها نیستی، پس نمی‌خواد برام توضیح بدی. این ساک رو بگیر و برو به ویلای ما توی شمال، توش لباس و پول هم هست. خداحافظ خواهر گلم.

کیف رو کنارم پرت کرد و با گریه خودش رو انداخت توی عمارت و درش رو بست. با کشیدن آه عمیق و سوزناکی به حال  اسفناکم، با یک تصمیم ناگهانی، تاکسی  گرفتم به طرف فرودگاه   رفتم.  بعد پانزده دقیقه، به فرودگاه امام خمینی رسیدم و کرایه‌ی تاکسی رو حساب کردم و با  عجله سمت  باجه‌ی بلیط‌فروشی دویدم. خداروشکر کسی نبود تا معطل بشم.

بلیط فروش:

- سلام خانم چه کاری از دستم برمیاد؟

- سلام. یک بلیط به ترکیه توی نزدیک‌ترین زمان می‌خوام.فرقی نداره کدوم شهر باشه.

بلیط فروش:

- اتفاقاً پنج دقیقه دیگه یک پرواز سمت استانبول داریم.  چند لحظه  صبر کنین سیستم رو چک کنم.

بعد از لحظاتی یک بلیط گرفت سمتم  و گفت:

- بفرمایید این هم بلیط شما. فقط عجله کنین که الان بلند میشه.

با  تشکری کوتاه و پرداخت پول بلیطم و پشت سر گذاشتن چند جا بالاخره صندلیم رو پیدا کردم و ساکم رو  توی قسمت بالایی گذاشتم و با خیال راحت نشتم روی صندلی خودم. بالاخره از دست اون همه زورگویی خلاص شدم. نمی‌دونم توی استانبول چطوری دووم بیارم؛ ولی حداقل می‌دونم کسانی   هم هستن که می‌دونن بی‌گناهم. با این فکرها، بدون این‌که بفهمم تا فرودگاه آتاتورک  به  خواب رفتم.

@همکار ویراستار

ناظر:@Fateme Cha

ویراستار:@mahdiye11

 

ویرایش شده توسط nura_savagelove
  • لایک 14
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6

استانبول /فرودگاه آتاتورک

با شنیدن صدای ترکی مهماندار که از بلندگو اعلام می‌کرد پیاده بشیم، سریع چشم‌هام رو باز کردم و با برداشتن ساکم، مثل بقیه به سمت خروجی راه افتادم. وقتی به  خروجی فرودگاه رسیدم، توی این فکر بودم حالا که استانبول هستم، کجا بمونم که یهو یاد خون‌ ی قدیمی پدربزرگ مامانم توی گالاتا افتادم. آخه عزیزجون مرحومم یعنی مادر مامان نرگس   اصالتاً ترکیه‌ای بود. با هزار بدبختی یک تاکسی پیدا کردم و سوارش شدم. آدرس برج گالاتا و همچنین کرایه   رو  بهش دادم و با خیال راحت به صندلی تاکسی تکیه دادم.

بعد از مدتی نه چندان طولانی، با رسیدن تاکسی  به روبه‌روی برج گالاتا، تشکری کوتاه کردم و  از ماشین پیاده شدم. باز هم مثل همیشه هوای استانبول سرد بود. میشه گفت سه برابر ایران سردتر.  با این حال به سردی هوا توجهی نکردم و راه افتادم طرف قهوه‌خونه‌ی بابا مِحمِت (Mehmet). بعد رد کردن سه کوچه، تونستم قهوه خونه‌ی قدیمی بابا رو پیدا کنم. طبق معمول داشت با همسایه‌ی روبه‌روییش که بقال بود، قهوه می‌خوردن. با صدای بلندی به ترکیه‌ای گفتم:

- آقا  مِحمِت مهمون نمی‌خوای؟

بابا محمت با دیدنم، با سرخوشی گفت:

- خدایا دارم چه کسی رو می‌بینم؟ گل انارم اومده. خوش اومدی دخترم. برو بشین داخل الان من هم میام. یک قهوه هم برای خودت درست کن .

من هم رفتم و دو استکان چایی ریختم توی استکان برای دوتامون و نشستم روی تخت کنار پنجره. دنج‌ترین قسمت قهوه‌خونه که کنارش گلدون‌های گل یاس قرار داشت. باباجون با فرستادن همسایش دنبال نخود سیاه، اومد و کنارم نشست و گفت:

- خب، بگو ببینم دختر. چی باعث شده گل انارم بیاد استانبول؟ اون هم تنها!

- بابا محمت تو خبر نداری چه بلاهایی سرم اومده، بفهمی حق رو به من میدی.

بابا محمت:

- بگو دخترم. گوشم با تو هست.

من هم با کشیدن آهی شروع کردم به تعریف مرگ بابا و مامان نرگسم، از  بی‌احساسی مادربزرگ و پدربزرگم که می‌خواستن از عمارت تبعیدم کنن به یک عمارت توی بالای کوه و شرط اون‌ها برای نرفتن به اون‌جا همون ازدواج اجباری بین من و پسر عموم و حتی گفتن افترا زدن‌های خانواده عموم و عمه شهلا این‌ها و متهم کردن من به عنوان یک خیانتکار و بی‌آبرو و نحس بودنم و انداختنم به بیرون از خونه توی شب و گرفتن تصمیم یهوییم برای   اومدن پیش باباجون. با شنیدن حرف‌هام، چشم‌های پر از اشکش رو بهم دوخت و گفت:

- تا من رو داری، نباید ناراحت باشی. فهمیدی؟ حالا هم برو بالا توی اتاق مامان‌بزرگت بخواب و استراحت کن.

- باشه باباجون. ممنونم.

باباجون:

- از دامادمون چه خبر؟

- مثل همیشه مشغوله. فکر نکنم دایی درمورد من چیزی به بابابزرگ گفته باشه.

باباجون:

- آره  وگرنه قیامت به پا می‌کرد. تو امانت دخترش هستی.

- درسته.

باباجون:

- راستی بگو ببینم، هنوز با مرگ دخترم کنار نیومده؟

- نه باباجون. خودش رو با کارش مشغول کرده تا کمتر به یاد مامان‌جون بیفته.

باباجون:

- آه. ببین عشق چکارها که نمی‌کنه.

- ولی آقاجون عشق همش رنج داره. چرا باید کسی عشقی رو بخواد که رنج و درد همراهش هست؟

باباجون:

- پس بذار ازت یک سوال بپرسم. چرا شما خانم کوچولو لواشک و نوشابه می‌خوری؟

-  آخه این چه ربطی به بحث ما داره باباجون؟

باباجون:

- تو جواب من رو بده. چرا می‌خوری؟

- چون دوستش دارم و خیلی می‌چسبه. هر چقدر هم برام مضر باشه، باز هم لواشک رو دوست دارم.

باباجون:

- خب حالا فهمیدی چرا کسی از عشقش دست نمی‌کشه؟ چون عشق هرچقدر هم درد و رنج داشته باشه، باز هم شیرینی‌های خودش رو داره و شیرینی عشق با هیچ چیز قابل قیاس نیست.

با تکون دادن سرم، از جام بلند شدم و به طرف پله‌های حیاط پشتی قهوه‌خونه راه افتادم. به  آرومی از پله‌ها بالا رفتم و وقتی در رو باز کردم، بوی  دلمه به صورتم خورد. بعد مرگ مامان فیروزه، مادر فاطمه (Fatma) هم پشت سرش الوداع کرد  و بابا محمت رو تنها گذاشت و باباجون سعی کرد بدون یارش، تنها به زندگیش ادامه بده. بابا بزرگم همیشه بهش می‌گفت که بیاد پیش خودش زندگی کنه که اون هم تنها نباشه؛ ولی بابا محمت می‌گفت اون خونه و حیاط بوی زنش و دخترش رو میده و ترجیح میده نفس‌های آخرش رو توی این خونه تموم کنه.

رفتم طرف در آبی رنگ و وارد اتاق خواب شدم. بعد بستن در،  ساکم رو کناری گذاشتم و خودم رو پرت کردم توی تخت و   باز هم پا به دنیای خواب گذاشتم.

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @mahdiye11

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط nura_savagelove
  • لایک 17
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

با صدا زدن‌های باباجون از خواب عمیقم دل کندم. 

- دخترم نمی‌خوای بلند بشی شام بخوری؟ شام موردعلاقت رو پختم‌ها، دلمه‌ی برگ مو.

- به به! آفرین به باباجون خوش‌قلب خودم! دست و صورتم رو بشورم میام.

با رفتن آقاجون، از تخت دل کندم و راهی سرویس توی اتاقم شدم. با برخورد آب به چهره‌ی خواب‌آلودم، خستگی از تنم بیرون رفت و شادابی به چهرم برگشت. چهره‌ی کاملاً غربی‌ای که از مادر بزرگم، فاطمه به ارث بردم. بدون هیچ مکثی از سرویس بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه راه افتادم. وقتی وارد آشپرخونه شدم، با دیدن قامت کوتاه و کمر خم شده‌ی باباجون سر سفره، آهی کشیدم و  سر سفره نشستم.

باباجون:

- دخترم مگه نگفتم غصه خوردن ممنوعه؟   می‌خوای من رو ناراحت کنی؟

- هیچ‌وقت قصدم ناراحت کردن شما نیست باباجون. راستی می‌خوام برم برگه گواهی سلامت بگیرم.

باباجون:

- یعنی چی؟ می‌خوای به کی‌ها ثابت کنی؟ ولشون کن گل انارم. من باورت دارم.

- می‌دونم باباجون. می‌خوام سوءتفاهم‌ها برطرف بشه و بفهمن به چه کسی تهمت بی‌حیایی می‌زنن.

باباجون:

- من چیزی بهت نمیگم، خودت می‌دونی والا. هر کاری می‌خوای بکن. فردا به کریم میگم تو رو برسونه درمونگاه و از اون‌جا هم بیارتت خونه.

- باباجون خودم می‌گردم پیدا می‌کنم. چه نیازی به اون آقا هست؟ بهتره مزاحمش نشیم.

باباجون:

- همین که گفتم! یا با اون میری یا می‌مونی خونه. حالا هم شامت رو بخور تا سرد نشده.

و بدون توجه بهم، شروع به خوردن کرد. من هم بدون هیچ حرفی، سرم رو با غذام گرم کردم.

بعد جمع کردن سفره، باباجون به همراه دوست‌هاش رفتن توی قهوه‌خونه تا فوتبال ببینن. من هم تلوزیون رو روشن کردم و بعد بالا و پایین کردن کانال‌ها   که بیشترش آشپزی بود و سریال‌های آبکی، تلوزیون رو خاموش کردم. برگشتم ببینم ساعت چنده که دیدم هنوز ساعت دو و نیمه. با دیدن گوشیم روی میز کناریم، برش داشتم و اینترنتم رو باز کردم  تا ببینم کسی بهم پیام داده یا نه.

با روشن شدن اینترنت،  پیام‌ها به گوشیم هجوم آوردن. اول از همه هرچی تماس داشتم رو پاک کردم و بعدش تلگرام رو باز کردم. خب- خب سی و سه‌تا پیام از مریم که بیشترش فحش و کجایی و نگرانتم  بود. خب این از این. بعدی چهارتا پیام از کیهان بود که توی بیشترش می‌گفت نمی‌ذارم خوشبخت بشی. آخرین پیامم از طرف دایی بود که می‌گفت به پدربزرگ چیزی نگفته و مواظب خودم باشم تا بهم سر بزنه. بهش پیام دادم:

- دایی‌جان نگرانم نباشید. من خوبم. لازم نیست بیاین شمال چون من اون‌جا نیستم. من جام امنه و ممنونم که به پدربزرگ چیزی نگفتی. من دیگه فکر نکنم  زیاد باهاتون در ارتباط باشم؛ ولی بدونین که دلم برای  شما و عمه  و مریم خیلی تنگ میشه. مواظب خودتون باشید. خداحافظ.

هوف این‌جا هم که چیزی  نیست، برم من هم کمی توی خیابون بگردم تا حال و هوام عوض بشه. با پوشیدن پالتو و نیم‌بوت‌هام، بدون کوچک‌ترین صدایی   در حیاط رو باز کردم و از خونه زدم بیرون. با ورود هوای نم‌دار و سرد به بینیم، لبخندی از رضایت زدم و با قدم‌های آروم به سمت برج گالاتا راه افتادم. اَه چرا این‌جاها خلوته؟ اگه ایران بود،  الان هنوز با مریم و کیان توی دربند بودیم و ساعت دوازده  به‌زور می‌اومدیم خونه. کمی ترسیدم از سکوت و خلوت بودن محوطه و خواستم برگردم به خونه که صدایی ضعیف از طرف یکی از کوچه‌ها اومد. با کنجکاوی و جسارتی که از ناکجاآباد به سراغم اومد، با قدم‌های بی‌صدا و آروم به اون‌طرف رفتم. وقتی سرم رو خم کردم، با دیدن منظره‌ی روبه‌روم دهنم از تعجب باز موند.

حدود پنج مرد اون‌جا بودن که سه‌تاشون خریدار بودن و انگار دوتاشون فروشنده که   توی دستشون اسلحه‌های  شیک و خیلی خفنی بود. انگار داشتن چک می‌کردن که کم و کسری درکار نباشه. یهو دیدم یکی از مردهای خریدار می‌خواست به یکیشون شلیک کنه و انگار به سرشون کلاه بذارن که دومین فروشنده به اون خریدار شلیک کرد و اون هم جسدش پخش زمین شد.

مدت کوتاهی   یک   سکوت عجیب و ترسناکی توی کوچه حاکم شد و بعد خریدارها به اون فروشنده می‌خواستن شلیک کنن که یهو صدای آژیر پلیس به گوشم رسید. اوه- اوه! بهتره تا من رو ندیدن فرار کنم و بدون نگاهی به پشت سرم دویدم و سریع خودم رو به  در خونه رسوندم. اَه! من که کلید ندارم. یهو با فکری که به ذهنم رسید، پام رو  به آجرهای بیرون اومده از دیوار  گذاشتم و پریدم توی حیاط. در لحظه‌ای نه‌چندان طولانی، با برخورد کردن چیزی به سرم، سرم گیج رفت و  بیهوش شدم.

@همکار ویراستار

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @mahdiye11

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 13
  • تشکر 4
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8

ساعت7 صبح

با شنیدن پچ- پچ‌هایی بالای سرم، چشم‌هام رو باز کردم و باباجون رو همراه مردی مسن با روپوش سفید که حتماً دکتر بود، دیدم که داشتن صحبت می‌کردن که با شنیدن صدای آخ من متوجه بهوش اومدنم شدن  و بیان طرفم.

دکتر:

- حالتون خوبه خانم؟ احیاناٌ   احساس سردرد و سرگیجه دارین؟

- سرگیجه  ندارم فقط سردرد خفیفی دارم.

دکتر با تکون دادن سرش و چک کردن وضعیتم،  مرخصی و بلا به دوری گفت و از اتاق رفت بیرون. باباجون رو کرد بهم.

- حالت خوبه؟

- بد نیستم. خوبم. چه اتفاقی برام افتاد اون شب؟

باباجون:

- راستش من   کنار حوض وسط حیاط بودم و داشتم دست و صورتم رو می‌شستم که صدایی شنیدم و فکر کردم دزده و وقتی افتادی توی حیاط با گلدونی که دم دستم بود زدم توی سرت و بیهوش شدی و من هم با کمک پسرم کریم آوردمت بیمارستان. ببخش دخترم.

- تو من رو ببخش بابا محمت. کلید نداشتم و خواستم مزاحم خوابیدنت نشم که این‌جوری شد.

باباجون:

- راستی بگو ببینم. تو اون‌موقع شب بیرون چیکار می‌کردی؟ نمی‌دونی اون‌جاها شب‌ها چقدر خلوته؟

با به یاد اومدن اتفاقات اون شب، موهای تنم سیخ شد و با قیافه‌ای که سعی داشتم بی‌تفاوت نشونش بدم برگشتم طرف باباجون و گفتم:

- هیچی. حوصله‌ام سر رفته بود و می‌خواستم کمی هوام عوض بشه. تو هم مشغول بودی و نمی‌خواستم مزاحمت بشم، پس تصمیم گرفتم برم قدم‌زنی و زود برگردم.

باباجون:

- دیگه شب بیرون نرو. باشه؟ شب‌های اون‌جا بیرون رفتن خیلی خطرناکه.

- چشم باباجون. 

و کمکم کرد تا از جام بلند بشم. بعد از حاضر شدنم، باباجون رفت تا کارهای ترخیصم رو انجام بده و من هم با  خودم فکر کردم حالا که تا این‌جا اومدم، پس بذار اون برگه‌ی کوفتی رو بگیرم تا خیالم راحت بشه. بدون درنگی، با پرس و جو از پرستارها، به سمت دکتر زنان رفتم و خواستم برام اون برگه رو آماده کنه. خداروشکر کسی هم نبود و بعد انجام کارهای مربوطه و آماده شدن برگه توی پنج دقیقه، ازش تشکر کردم و از مطبش خارج شدم. با  لبخند عمیقی  روی لبم، به سمت خروجی راه افتادم و دیدم باباجون توی ماشینش منتظرمه. برگه رو توی جیبم گذاشتم تا نبینه و ناراحت بشه. سریع طرف ماشین دویدم و خودم رو روی صندلی ماشین انداختم. با صدای باباجون برگشتم طرفش.

باباجون:

- دختر بگو ببینم آشپزی بلدی؟

- عه باباجون چی فکر کردی با خودت؟ معلومه که بلدم. از هر انگشتم یک هنر می‌باره.

باباجون:

- نه بابا؟! ببینیم و تعریف کنیم. امروز ناهار با تو.

- باباجون من مریضم مثلاً.

باباجون:

- تو کجا مریضی؟ از من هم سالم‌تری. اگه بلد نیستی بهونه نیار دختر.

- عه! من بهونه میارم؟ باشه. پس بگو ناهار چی می‌خوای؟

باباجون:

- خب من دلم هوس کوفته‌تبریزی کرده. خدا رحمت کنه فاطمه رو. دخترم عاشق غذاهای ایرانی بود و خیلی زود هم طرز تهیه کوفته رو یاد گرفت. الحق که مثل مادرش کدبانو بود.

- بله بله. از بس رفتین توی فکر گذشته‌ها، فهمیدین جلوی در خونه‌ایم؟

بابا محمت با تعجب به اطراف نگاه کرد و با خنده‌ی کوتاهی باهم از ماشین پیاده شدیم. اون   وارد قهوه‌خونه شد و من هم با عجله وارد خونه شدم و لباس‌هام رو روی تخت پرت کردم و زود خودم رو  به آشپزخونه رسوندم تا یک ناهار  درست و حسابی تحویل بابا محمت بدم.

@همکار ویراستار

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @mahdiye11

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 15
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت9

ساعت دو ظهر

باباجون نشست سر سفره و با خنده‌ی کوتاهی رو به من کرد.

- دختر مطمئن باشم که من رو راهی بیمارستان نمی‌کنی دیگه؟!

- باباجون! یه کوفته که این حرف‌ها رو نداره.

باباجون: 

- خب پس بذار یه  قاشق بخورم ببینم  چطوریه.

وقتی اولین قاشق رو گذاشت توی دهنش، منتظر واکنشش شدم  و دیدم با چشم‌های پر به کوفته نگاه می‌کنه.

- باباجون حالت   خوبه؟ مزش بد شده؟

باباجون: 

- نه گل انارم. خیلی هم خوب شده! درست مثل مادربزرگت غذا درست می‌کنی. مزه‌ی غذات من رو یاد کوفته‌های فاطمه انداخت.

و با ناراحتی که از توی صورتش فریاد می‌زد، شروع به خوردن ناهارش کرد. من هم با سری افتاده و غمگین  مثل باباجون، شروع به خوردن غذام کردم.

بعد از خوردن ناهار و جمع کردن سفره و گذاشتن ظرف‌ها توی ماشین ظرف‌شویی. باباجون گفت که قراره با همسایه‌ها برن اسکله و   ماهی‌گیری کنن. اولش دیدم نمی‌خواد من رو تنها بذاره و نگران منه؛ ولی با اصرارهای زیاد من که خوبم و چیزیم نشده و هزار جور بهانه بالاخره راضی  شد و تا پنج خودش رو توی انباری سرگرم کرد و وسایلش رو آماده کرد.

من هم بعد چک کردن گوشیم و حذف پیام‌های چرت کیهان حال  بهم‌زن، برگه گواهی رو از روی میز برداشتم و توی یک پاکت گذاشتم و بعد با کاغذ و خودکاری که روی میز بود، شروع کردم به نوشتن یک یادداشت کوتاه.

- آقاجون  می‌دونم نمی‌خوای من رو ببینی؛ ولی خواستم بگم اونی که بهت دروغ گفته و آبروی تو رو برده، من نیستم. بلکه عمه شهلا و  عمو شهرام این‌ها  دروغگوهایی هستن که من رو متهم به جرمی کردن که حتی فکرش هم باعث میشه از زندگی خسته بشم. علاوه‌بر این یادداشت، یک کاغذ هم توی پاکته.  این کاغذ ثابت می‌کنه که  من بی‌گناهم و باعث آبروریزی نشدم. می‌دونم بعد دیدن اون گواهی پشیمون میشی که یادگاری پسرت رو از خونه‌اش بیرون کردی؛ ولی آقاجون دیگه خیلی دیر شده. آبی که روی زمین ریخته شده دیگه به لیوان برنمی‌گرده. حتی اگه بیاین من رو برگردونین به عمارت  هم من هیچ‌وقت پام رو اون‌جا نمی‌ذارم. خدانگهدارتون.

کاغذ رو تا کردم و توی پاکت پرتش کردم. بالاخره قراره بی‌گناهیم ثابت بشه. دیگه برنمی‌گردم ایران، می‌مونم پیش باباجون و تنهاش نمی‌ذارم. می‌بینم وقتی باهاش میگم و می‌خندم، چشم‌هاش از خوشحالی برق می‌زنه. پس چرا با تنها گذاشتن اون شادی‌های کوچک رو ازش دریغ کنم؟! می‌مونم و میشم همدم تنهایی‌هاش و نمی‌ذارم ذهنش  رو با اتفاقات گذشته  درگیر  کنه. با شنیدن صدای باباجون از فکر بیرون اومدم و   سرم رو به سمتش چرخوندم.

- بله باباجون؟ کاری با من داشتی؟

باباجون: 

- آره   دخترم ساعت پنج شد. من دیگه برم. قراره همگی سر کوچه جمع بشیم و با ماشین رضا بریم.

- باشه بابا محمت خودم.  مواظب خودت باشی‌ها. باشه؟

باباجون: 

- فدای دردونه‌ی دل نگرون خودم! چشم، مواظب خودم هستم. تو هم مواظب خودت باش، زود برمی‌گردم. به چیزی احتیاج داشتی، بگو کریم   برات بگیره.

- کریم کیه بابا جون؟

باباجون:

- شاگردمه. توی قهوه‌خونه کار می‌کنه. آدم    مورد اعتمادیه. 

- باشه باباجون. برو دیگه دیرت میشه.

باباجون: 

- خداحافظ گل انار بابا.

- خداحافظ بابا محمت.

با رفتن بابا جون حس بدی بهم دست داد، انگار که قراره اتفاق بدی بیفته. اَه!   من هم که همش منفی‌نگرم. آینور مثبت فکر کن تا اتفاق‌های خوبی بیفته. با دیدن پاکت روی میز، یاد چند دقیقه پیش افتادم و   بعدش پاشدم  لباس‌هام رو عوض کردم. باید   ببرمش به اداره‌ی پست تحویلش بدم و بفرستمش به آقاجون. با برداشتن کلید و چک کردن اجاق گاز، کتم و نیم بوت‌هام   رو پوشیدم  و از خونه زدم بیرون.

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @mahdiye11

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 16
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت10

خروجی اداره ی پست 

خداروشکر که با صدتا مصیبت  تونستم پاکت رو به ایران بفرستم. ذهنم رو فارغ از فکرهای بی‌سر و ته کردم و با زدن هندزفری به گوش‌هام، تصمیم گرفتم تا خونه‌ی باباجون پیاده برم. رفتم توی گوشی و قسمت موسیقی رو باز کردم و به لیست آهنگ‌هام نگاه کردم و تصمیم گرفتم بطور تصادفی یکی از آهنگ‌ها رو بزنم. با شنیدن صدای  گلشن (Gülsen)، بدون توجه به اطراف روی قدم‌هام تمرکز کردم و توی آهنگ غرق شدم.

Açılır sonsuz kere yoluna güllerim

ﮔﻞ‌ﻫﺎﯾﻢ ﺑﯽ‌ﻧﻬﺎﯾﺖ‌ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﺖ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﻣﯽ‌ﺩﻫﻨﺪ

Koparıp atsan da solmaz gönlüm nafile

ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮑﻨﯽ ﺑﻨﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻠﺒﻢ بیهوده ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﻧﻤﯿﺸﻪ

Yokluğun soğuk tenine susadı tenim

ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺳﺮﺩﻩ، ﺟﺴﻤﻢ ﺑﻪ ﺟﺴﻤﺖ ﻧﯿﺎﺯ داره

Üşüdüm yorgan misali seril üstüme

ﺳﺮﺩﻣﻪ، ﻣﺜﻞ ﻟﺤﺎﻑ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭘﻬﻦ ﺷﻮ

Geceler boyu sevişmelerimiz bitmesin

ﻧﺬﺍﺭ ﮐﻪ ﻧﻮﺍﺯﺵ‌ﻫﺎﯼ ﺷﺒﺎﻧﻪ‌ﻣﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ

Gölgesi düşsün saçlarına aşk ateşimin

ﺑﺬﺍﺭ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺁﺗﺶ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﻮﻫﺎﺕ

Sakınıp sakla güneşim ol al ısıt beni

ﻣﺮﺍﻗﺒﻢ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻣن رو ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ، ﺗﺎﺑﺶ ﺁﻓﺘﺎﺑﻢ ﺑﺎﺵ، ﻣﻨ رﻮ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﮔﺮﻣﻢ ﮐﻦ

Yüzünün sıcak kokusu kalsın ellerimde

ﺑﺬﺍﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﮔﺮﻡ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻤﺎﻧﺪ

Kalbim duraksız haykırışlarda

ﻗﻠﺒﻢ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩﻩ

Ne yapsan ayrılamam senden asla

ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ ﻣﻦ نمی‌تونم ﺍﺯ ﺗﻮ ﺟﺪﺍ بشم

Hafife alma aşk vurur insana

ﺩﺳﺖ‌ﮐﻢ ﻧﮕﯿﺮﺵ، ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺻﺪﻣﻪ می‌زنه

Bu kadar kolay sanma delikanlım

ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺼﻮﺭﺵ ﻧﮑﻦ ﻋﺸﻘﻢ

« آهنگ ترکیه‌ای Delikanlım از Gülsen »

با احساس ضربه‌ای به شونه‌ام، برگشتم به پشتم تا ببینم کیه که دستمالی جلوی صورتم گرفته شد. فهمیدن این‌که یک دستمال اتر جلو صورتمه اصلاً سخت نبود؛ ولی تا به خودم بجنبم و فرار کنم، بیهوش شدم.

آندرس

تا دیدم دختر بیهوش شد، به یکی از بادیگاردها اشاره کردم تا بیاد و دختره رو توی صندوق عقب ماشین بذاره. هنوز هم نمی‌دونستم جهان چرا از اون شب که کم مونده بود لو بریم، دستور داده بود که  باید اون دختر را  تعقیب کنن؟!  با هزاران فکری که در ذهنم جولان می‌داد، چشم‌هام رو بستم تا کمی آرامش شامل حالم بشه. مدت نه‌چندان کوتاهی رو توی خواب بودم  که با صدای یکی از بادیگاردها که می‌گفت رسیدیم قربان، فهمیدم که لحظه‌ی کوتاهی آرامش بر من حرومه. به بادیگاردها دستور دادم دختره رو ببرن به یکی از اتاق‌های طبقه‌ی پایین و خودم هم به سمت عمارت راه افتادم. بعد تحویل دادن کتم به خدمتکار، به سمت بالکن رفتم. جهان با شنیدن صدای قدم‌های من، روزنامه‌ی توی دستش رو انداخت روی میز و گفت:

- دختره رو گرفتین؟

- بله قربان. 

- خوبه.

و بعدش بدون توجه به من، فنجون قهوه رو از روی میز برداشت؛ ولی با سوال ناگهانی  من، فنجونش رو نزدیک لب‌هاش نگه داشت.

- قربان ببخشید که خیلی کنجکاوی می‌کنم؛ ولی دلیل این‌که این دختر رو خواستین بیاریم این‌جا چیه؟

جهان با بهم نزدیک کردن ابروهاش بهم نگاه کرد و گفت:

- سرگرم‌کننده است و می ‌خوام ازش چشم برنداری. باشه؟

- چشم قربان.

و با فکر به این‌که با وجود دخترهای رنگارنگ در اطراف جهان که حاضر هستند بخاطر یک نگاه   جهان هر کاری بکنند؛ ولی جهان حتی نگاهشون هم  نمی‌کنه، چرا این دختر چشمش رو گرفته؟ لحظه‌ای از گوشه‌ی ذهنم کلمه‌ی عشق گذشت که باعث شد پوزخندی گوشه‌ی لبم جاخوش کنه. هه! جهان و عشق؟ غیرممکنه و بدون این‌که به چیز دیگه‌ای فکر کنم، وارد اتاقم شدم و تا موقع شام سرم رو با برگه‌های شرکت گرم کردم.

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @mahdiye11

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 15
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت11

آینور

با احساس نوازش‌های دستی میون موهام، چشم‌هام رو باز کردم و چشم‌هام با یک جفت چشم  آبی سبز رنگ گره خورد. چشم‌هایی که گنگی خاصی توش موج می‌زد. چشم‌هایی که نمی‌تونی به عمقشون نفوذ کنی، با چهره‌ای جذاب، البته نه برای من. دیگه من به گور هفت جد و آبادم  بخندم بیام با یک آدم ازدواج کنم. مگه احمقم بیام دستی- دستی خودم رو بندازم توی  آتیش؟

- توی چشم‌های من دنبال چی می‌گردی کوچولو؟ دنبال شاهزاده‌ی رویاهات؟

توی یک حرکت سریع، چاقوی ضامن‌دارم رو از جیب شلوارم بیرون کشیدم و گذاشتم کنار  گلوش.

- هه!  فکر کردی کی هستی که بهم دست می‌زنی؟

با چهره‌ای که سعی می‌کرد خونسرد   نگهش داره و عصبی نشه، رو کرد بهم.

- تو واقعاً با چه جرئتی جلوی من بلبل زبونی  می‌کنی؟ اصلاً هیچ می‌دونی من کی هستم؟

-  ببینین آقا، من کاری باهاتون  ندارم. اصلاً من نمی‌دونم چرا سر از این‌جا درآوردم. من این‌جا چی‌کار می‌کنم دقیقاً؟ راستی چرا من رو بیهوش کردین؟ مگه این‌جا شهر هرته؟ این کشور قانون نداره؟

-  من رو ببین. این‌جایی چون من می‌خوام و تا من نخوام نمی‌تونی  از این اتاق بری   بیرون. 

-  یعنی چی آخه؟ مگه  شما باهام چه نسبتی داری؟ هان؟  نکته شوهرمی یا برادرم؟

به سمتم خم شد   و گفت:

-  برادر نه؛ ولی قراره فردا  بشی زنم جوجه کوچولو. 

-  من باهات ازدواج نمی‌کنم. یعنی چی؟ ولم کن بذار برم پی زندگیم.

-  از این به بعد من زندگی توام و یک چیز  دیگه،  اگه باهام ازدواج نکنی، باباجون عزیزت رو می‌کشم. یادته اون شب  رو؟ فروشنده‌ای که شلیک کرد؟ خریداری  که کشته شد؟ تو با فضولی که کردی و شاهد مرگش بودی، یک تهدید برای من به حساب میای. پس تصمیم  گرفتم کاری کنم که به حرفه‌ام آسیبی نزنه.  

با زدن پوزخندی به قیافم، چاقو رو از دستم کشید بیرون و من رو با صورتی که توش حیرت و ترس موج می‌زد توی اون اتاق تنها گذاشت.

یعنی  قراره باز هم ازدواج کنم؟ خدایا من چی‌کار کنم؟ توی این گیر و دار، این  پسره از کجا پیداش شد؟ حالا این رو بی‌خیال، من عمراً زن این گند اخلاق بشم. از جام پاشدم تا دنبال یک سوراخ واسه فرار بگردم؛ ولی هرچی می‌گشتم انگار نه انگار. اَه!  یعنی  بدشانسی توی خونمه.  بذار برم یه آبی به دست و صورتم بزنم تا کمی حالم جا بیاد. تا خواستم برم سمت سرویس که تقه‌ای به در خورد و یک خانم پنجاه و سه یا پنجاه و چهار ساله وارد اتاق شد و گفت:

-  آقا  گفتن بیاین پایین برای شام. 

- برو به اون آقات بگو من نمیام باهات سر یه سفره بشینم.

- ولی...

- برو بهش بگو.

و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت. من هم با کلافگی به طرف سرویس رفتم تا آبی به سر و صورتم بزنم.

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@همکار ویراستار

@banouyehshab @Atlas _sa  @Parnian@15Bita   @سوگند  @Masi.fardi   @sara.s312 @ببعی معتاد  @.. سنبل .. @ماهی عید @Z.A.D   @آجیل سفره 

 

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 16
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت12

با صدای وارد شدن شخصی، سرم رو بلند کردم و قامت ورزیده‌ی این گروگان‌گیر جلوم نمایان شد.

- پاشو. قراره آرایشگر بیاد. لباست هم الان  خدمتکار میاره.

- خودت رو زدی    به اون  راه یا کری؟ میگم من بمیرم هم با تو زیر یک سقف زندگی نمی‌کنم. فکر کردی چون پولداری و بانفوذ می‌تونی هرکاری کنی؟ شاید هم یک خلافکار درجه یکی. 

جهان:

- برخلاف بچه‌بازی‌هات، زرنگی. درست حدس زدی.  من جهان کارا (cihan kara)، برترین خلافکار ترکیه و قبرس هستم. راستی تا یادم  نرفته  این هم بگم که بعداً مشکلی پیش نیاد.  اگه با من ازدواج نکنی، همه‌ی اعضای خانواده‌ات رو می‌کشم و اولین نفر هم اون پیرمردیِ که باهاش زندگی می‌کردی. فهمیدی؟

- ازت متنفرم. می‌فهمی؟ متنفرم عوضی. ولم کن! چرا نمی‌فهمی آخه؟  من دوست ندارم. برو بچسب به یکی دیگه. دست از سر من بدبخت بردار!

جهان:

- کاش می‌تونستم دوست نداشته باشم؛ ولی شدنی نیست. حالا بگو ببینم، با من ازدواج می‌کنی؟

- باشه می‌کنم؛ ولی به یک شرط.

جهان:

- بگو.

- می‌خوام اتاق‌هامون جدا از هم باشه.

جهان: 

- اولاً این چیزی که میگی نمیشه، چون جای زن بین بازوهای شوهرشه و  دوماً شما جوجه کوچولو توی  موقعیتی نیستی که برای من شرط و شروط بذاری.

- ولی...

جهان: 

- یا قبول کن زنم بشی و یا برای همیشه با خانواده‌ات خداحافظی کن.

با چشمان گریون  سکوت کردم و بهش زل زدم. جوری‌که جهان با چشمانی که آتش از آن‌ها شعله می‌کشید، به یک‌باره با دیدن نم اشک‌هام، احساس کردم توی چشم‌هاش آرامش جریان پیدا کرد؛ ولی جهان کم کسی نبود که گول اشک‌های دخترک را به آسانی بخورد. 

- قبوله. باهات ازدواج می‌کنم.

جهان:

- خوبه. به نفع خودت هم هست.  

- میشه بپرسم این ازدواج چه منفعت‌هایی برام داره؟ خیلی کنجکاوم بدونم.

جهان:

- یکی از منفعت‌هاش اینه که شوهرت پولداره و به راحتی می‌تونی پول خرج کنی و دوماً...

 با ورود آرایشگر و خدمتکار همراه با لباس عروس سفیدی که قطعاً می‌تونم بگم تا حالا چنین سادگی و ظرافتی توی یک لباس عروس ندیده بودم،  چشمم از جهان سمت لباس برگشت و   جهان، نامزد مجهول من هم بدون تموم کردن جملش،   با زدن چشمکی بهم من رو با این زن‌ها تنها گذاشت و سفارش کرد که آرایشم زیاد غلیظ نباشه. خدمتکار هم بعد گذاشتن لباسم روی تخت، بیرون رفت.

آرایشگر من رو سمت میز آرایشی اتاقم راهنمایی کرد و بعد درآوردن وسایلش، شروع به آرایش کردن من کرد. تقریباً چهل دقیقه گذشته بود و من هم حوصلم سر رفته بود. به آرایشگر از توی آینه نگاه   کردم. دختری تقریباً بیست و هفت ساله که به شدت آرایش کرده بود و تتوهای بزرگی روی بازوهاش وجود داشت. با شنیدن صداش، از آینه بهش زل زدم.

آرایشگر:

- دوست دخترش هستی؟ تا جایی که یادم میاد اون هیچ‌وقت سمت هیچ دختری نرفته.

- ببخشید در مورد کی حرف می‌زنید؟

آرایشگر:

- در مورد جهان خان.  اون مرد خیلی قدرتمندیه. شنیدم تا حالا  هیچ زنی نتونسته بهش نزدیک بشه. حتی رزالین. 

با کنجکاوی پرسیدم:

- رزالین کیه؟

آرایشگر:

- رزالین مدل خیلی معروفیه که فقط برای شرکت‌های لوازم آرایشی کار می‌کنه و اتفاقاً چند سال پیش هم با آقا قرارداد بسته بودن؛ ولی بعد سه ماه قرارداد فسخ شد.

- چرا؟

آرایشگر:

- آخرای ماه آگوست بود که رفته بودیم به آنتالیا برای عکاسی و فیلم برداری. شبش انگار دختره با حال ناجوری میره اتاق  آقا و آقا هم تا می‌بینه که دختره  چه  سوءاستفادگره،  دختره رو پرت می‌کنه از اتاق بیرون و قرارداد پنج سالشون رو جلوش تیکه پاره می‌کنه. 

-آهان.

آرایشگر بدون هیچ حرفی به ادامه‌ی کارش مشغول شد و من  هم پس از چیزهایی که شنیدم،  توی فکر فرو رفتم.

@همکار ویراستار

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@banouyehshab  @ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد @Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید  @sara.s312@YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87  @..Pegah.. @FAR_AX @_SAMIN_@_Mahta_  @A s R ᴀ

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 17
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13

سه ساعت بعد

آرایشگر:

- خانم میشه بیرون بیاین ببینمتون؟

با صدای آرایشگر از شوک خارج شدم  و به خودم توی آینه‌ی سرویس زل زدم. تا حالا آرایش حرفه‌ای روی صورتم پیاده نکرده بودم، البته که توی عروسی‌ها آرایش داشتم؛ ولی مریم معمولاً خودش من رو آماده می‌کرد و در عین سادگی، خوشگل هم بودم؛ ولی الان چهرم و ظاهرم خانومانه شده. با یادآوری حرف‌های اون جهان خان، اخم روی ابروهام پررنگ‌تر شد. این مرد هم  توی این دنیا نتونسته یک دختر پیدا کنه از شانس بدم دست گذاشته روی من. بابا مگه قحطی دختر اومده؟ چرا اومد چسبید به من بدبخت؟! با شنیدن صدای فریاد جهان از فکر بیرون اومدم. 

جهان:

- یعنی چی  پانزده دقیقه است توی سرویسه؟

آرایشگر:

- آقا بخدا من خانم رو صدا کردم؛ ولی ایشون جوابم رو ندادن.

جهان:

- گمشو بیرون. همین الان!

راوی

با صدای بسته شدن  در اتاق،  جهان مشتی محکم به در سرویس کوبید و آینور با شنیدن صدای در، از ترس به خود لرزید. بدون توجه به فریادهای جهان، گوشه‌ای از سرویس نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت. چه آرزوهایی در سرش پرورانده بود. فکر می‌کرد او هم مثل پدر و مادرش ابتدا عشق و دوست داشتن را  تجربه می‌کند و بعد با مرد زندگی‌اش وارد خانه‌ی بخت می‌شود؛ ولی چه فایده‌ای داشت این رویاهای صورتی رنگ وقتی حضور پدر و مادرش را کنارش احساس نمی‌کرد. در این حال،  با سرازیر شدن اولین قطره‌ی اشک از چشم دخترک، قطره‌های دیگر هم بدون مکثی پشت سر دیگری سرازیر شدند.

 در طرف دیگر در، جهان با ترسی که به وجودش افتاده بود به  آندرس گفت که کلید یدک را بیاورد. می‌ترسید. آری! می‌ترسید نهال عشقی که در دلش با یک نگاه شکفته شده است،  خشک شود. او هم می‌دانست این دخترک چه سختی‌هایی را پشت سر گذاشته و در زندگی‌اش با شخصی نامزد بوده. هنوز هم وقتی به یادش می‌افتاد که کسی قبل از او به گلش  دست زده و او را پژمرده کرده، در قلبش دردی عمیق را احساس می‌کرد؛ ولی او  با خدای خود عهدی بسته بود که نگذارد دیگر کسی نزدیک گلش شود. با آمدن آندرس به طرفش رفت و کلیدها را از دستش بیرون کشید و با عجله به سمت در سرویس رفت و آندرس هم از اتاق بیرون رفت تا شاهد منظره‌ای خونین نباشد و غرور شکسته شده‌ی رفیقش را نبیند.

جهان

در رو با عجله باز کردم. تا خواستم برم تو پام به چیزی گیر کرد. سرم رو خم کردم و دیدم یک تور سفیده. در رو بستم و تونستم جسم مچاله شده‌ی دخترک رو ببینم که اشک همه جای صورتش رو احاطه کرده بود. با قدم‌های آرومی به سمتش رفتم و پیشش رو زمین سرد سرویس نشستم. با صدایی که سعی می‌کردم خونسرد باشه رو کردم بهش و گفتم:

-چرا در رو باز نکردی؟ فکر کردی با حبس کردنت توی این‌جا می‌تونی ازم فرار کنی؟

آینور:

- من قصد نداشتم فرار کنم. داشتم اشهدهام رو می‌خوندم و بعدش می‌خواستم از این دنیای کوفتی خلاص بشم.

خدایا! این دختر قراره من رو روانی کنه. خونسردیم رو از دست دادم و با عصبانیت مشتم رو به دیوار پشت سرش کوبیدم و بدون توجه به دست خونیم فریاد زدم:

- ببین من رو! با کشتن خودت به هیچی نمی‌رسی. فقط خودت رو از این دنیا خلاص می‌کنی و میری و بدون فکر به پشت سرتم یک نگاه نمی‌اندازی؛ ولی فکر کردی به اون پیرمردی که در به در داره دنبالت می‌گرده؟ به دختر عمت که خودش رو خواهرت می‌دونه و دلش برات تنگ شده؟ به داییت چی؟ به من هم فکر کردی؟ که بدون تو نمی‌تونم نفس بکشم؟ فکر کردی یا نه؟ از این به بعد حتی حق مردن هم نداری. شاید تو برای سلامتیت اهمیتی نمیدی و بی‌خیالی؛ ولی من تو رو زنده و لجباز می‌خوام. من هیچ‌وقت بی‌خیالت نمیشم جوجه کوچولو. فهمیدی؟

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab   @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87  @..Pegah.. @FAR_AX @_SAMIN_@_Mahta_  

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد       @سوگند  @Farinaz  @Maria 

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob- 

@-Atria- @Imaryam  @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 12
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت14

آینور

با شنیدن حرف‌هاش، اشک‌هام سرعتشون تندتر شد و هق- هق من همه جای سرویس پخش شد. سرم رو انداختم پایین و نگاهم خورد به دست خونی جهان که داشت کاشی‌های کف زمین رو قرمز می‌کرد. این هم که فقط بلده مشت بزنه. آه! دیگه نمی‌تونم با تقدیر بجنگم. هرکاری می‌کنم یک‌جوری بهم ضربه می‌زنه که نمی‌تونم خودم رو  جمع و جور کنم. دیگه همه چی رو می‌سپارم دست اون بالایی. اشک‌هام رو پاک کردم و از جام بلند شدم و بدون توجه به جهان، یکی از کشوهای دراور رو باز کردم و  خوشبختانه جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو تونستم همون اول پیدا کنم. جعبه رو برداشتم و از سرویس بیرون اومدم و گذاشتمش روی تخت و بعدش رفتم سمت سرویس. دیدم داره دستش رو می‌کشه رو موهاش، اون هم دست خونیش رو. با اخم رفتم سمتش و گفتم:

- پاشو برو بشین روی تخت. پاشو.

برگشت سمتم و نگام کرد. یک نگاه عمیق بهم انداخت و همون‌جوری نشست، بدون گفتن کلمه‌ای. با کشیدن آهی به سمتش رفتم و بلندش کردم و گفتم:

- حرف گوش کن و برو بشین روی تخت!

سرش رو تکون داد و از سرویس بیرون رفت. من هم  بعد پیدا کردن مواد شوینده، خون روی زمین رو تمیز کردم و از  اون‌جا بیرون اومدم که دیدم جهان خان سعی داره دستش رو پانسمان کنه؛ ولی نمی‌تونه. بدون نگاه کردن بهش به طرفش رفتم و گوشه‌ای از تخت نشستم و دستش رو گرفتم که دستش رو پس کشید. سرم رو بلند کردم و دیدم بهم خیره شده.

جهان:

- لازم نیست بهم ترحم کنی. خودم می‌تونم انجامش بدم. برو اون‌ور!

- من ترحم نمی‌کنم. دستت رو بده! خوب پانسمان نشه دستت عفونت می‌کنه.

جهان:

- لازم نیست. خودم انجامش میدم.

- میشه لج نکنی و بذاری دستت رو پانسمان کنم؟ دستت رو جلو بیار.

- گفتم که خودم...

بی‌خیال حرف‌هاش شدم و  دستش رو کشیدم سمت خودم و با دقت شروع به پانسمان کردن دستش کردم. توی این پنج دقیقه‌ای که داشتم کارم رو انجام می‌دادم، یک لحظه هم از نگاه کردن بهم دست نکشید و با دقت حرکاتم رو دنبال می‌کرد.

راوی 

جهان با دقت به حرکات ظریف آینور  چشم دوخته بود. مگر می‌توانست یک ثانیه هم از نگاه کردن به ظرافت  دخترک مهربان روبه‌رویش دست بردارد؟ اصلاً. نگاهش را از چهره‌ی آینور گرفت  و به دست‌های نرم و ظریف دخترک زل زد که با مهارت داشت دستش را پانسمان می‌کرد. یک لحظه دستان ظریف دختر از مقابل چشمانش کنار رفت. سرش را بلند کرد و بلند شد تا سمت در برود که دست دخترک مانع از رفتنش شد. به دست دخترک که دور مچ دستش حلقه شده بود، نگاه طولانی‌ای کرد که دخترک دستش را پس کشید و با سری پایین افتاده گفت:

- سرت خونیه. بشورش.

جهان  با حالتی متفکر رو به آینور گفت:

- نمی‌تونم دستم عفونت می‌کنه اگه بهش آب بخوره.

و تازه دخترک دست پانسمان شده‌ی نامزد یک روزه‌اش را دید. از حرص رو به او کرد و گفت:

- برو حموم و با دست سالمت بشور.

جهان هم در فکر این بود که قرار است او موهایش را بشوید؛ ولی با شنیدن این حرف، با اخمی کم‌رنگ به طرف سرویس رفت. بالاخره بعد از مدت نه‌چندان کوتاه، جهان با موهای خیس بیرون آمد و بعد از برداشتن سشوار از روی میز آرایش، روی تخت نشست   تا موهایش را خشک کند؛ ولی  دستی مانعش شد. برگشت و آینور را دید.

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab   @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87  @..Pegah.. @FAR_AX @_SAMIN_@_Mahta_  

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد      @سوگند  @Farinaz  @Maria

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob- 

@-Atria- @Imaryam  @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط nura_savagelove
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15

آینور

کم مونده با گیوتین سرش رو از تنش جدا کنم. آخه تو بلد نیستی یک تشکر خشک و خالی کنی؟  همینه دیگه! کمی بهش رو دادم اومد شد پسرخاله. اومده پرو- پرو نشسته روی تخت موهاش رو خشک کنه. دستم رو  روی سشوار  گذاشتم و نذاشتم کارش رو بکنه.

جهان:

- چیه؟ چرا نمی‌ذاری موهام رو خشک کنم؟

- ببخشیدها ولی این‌جا اتاق منه. می‌تونی موهات رو توی اتاق خودتم خشک کنی. میشه بری بیرون؟

نفهمیدم چی شد که یهو کشیده شدم توی بغلش. هر چقدر هم تقلا کردم فایده‌ای نداشت. سرم رو بالا گرفتم که دیدم با یک لبخند خیلی کم‌رنگ بهم زل زده. گفتم:

- ناراحت نیستی که؟

جهان:

- نه خیلی هم راحتم.

- ببین من رو جهان خان! فکر نکن از روی دوست داشتن دستت رو پانسمان کردم. فقط بخاطر وجدانم بود و خیلی خواهش می‌کنم بخاطر تشکری که بهم کردی.

جهان: 

- نکنه می‌خوای ازت تشکر کنم؟ نه! وظیفت بود.

با شنیدن این حرفش چشم‌هام از تعجب گشاد شد. نمی‌دونم قیافم چطوری شده بود که صدای خندش توی اتاق پخش شد و لپ من رو کشید.

جهان:

- خدا لعنتت نکنه. چقدر بامزه‌ای تو!

با خجالت و حرصی که به سراغم اومد، پشت سر هم مشت‌هام رو به سینش می زدم که دست‌هام رو گرفت  و دست‌هام رو  بوسید و گفت:

- ممنونم  خانم آینور کارا.

و بعدش با عجله از اتاق بیرون رفت. نمی‌دونم چرا؛ ولی یک لحظه، فقط یک لحظه ازش خوشم اومد. وقتی با کیهان مقایسه کردمش، دیدم خیلی از اون سرتره. کیهان همه چیز رو بهم تحمیل می‌کرد و هیچ‌وقت با محبت بهم نگاه نمی‌کرد. همیشه هم می‌گفت دوست دارم؛ ولی توی عمل... هه! ولی جهان غیر مستقیم بهم ابراز علاقه می‌کنه. میشه گفت بیشتر با عمل بهم ابراز علاقه می‌کنه. اَه! بسه دیگه. بهتره این بحث‌ها رو ولش کنم، من نباید دوستش داشته باشم. اون من رو تهدید کرده به مرگ خانوادم. با کلافگی نشستم مقابل میز آرایش و به قیافم نگاه کردم. خداروشکر با اون همه گریه‌ای که کردم آرایشم نریخته.  ظاهرم رو مرتب کردم و به سمت در اتاق راه افتادم که یهو در باز شد.

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab   @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87  @..Pegah.. @_SAMIN_@_Mahta_  

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد      @سوگند  @Farinaz  @Maria

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob- 

@-Atria- @Imaryam  @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه @دخترخورشید

@_Zeynab 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 14
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16

جهان

تقه‌ای به در زدم و بعد گفتن بفرمایید آینور، در رو باز کردم و وارد اتاق شدم؛ ولی با دیدنش همون‌جا خشکم زد. توی لباس عروسی به یک فرشته‌ی زیبا تبدیل شده بود. هنوز با حیرت بهش خیره بودم که با تکون خوردن دستش جلوی چشمم به خودم اومدم.

آینور:

- چیزی شده؟ خوب نشدم؟

- نه خوب نشدی.

آینور 

با شنیدن این حرف از دهنش، شوکه شدم. یعنی خوب نشدم؟ رفتم سمت آینه و گفتم:

- یعنی اصلاً خوب نشدم؟ ولی من که از خودم راضیم.

با شنیدن صداش کنار گوشم ترسیدم.

- تو خوب نشدی. عالی شدی! شدی یک فرشته‌ی کوچولو.

به سمتش چرخیدم و بهش گفتم:

- میشه یک سوال ازت بپرسم؟ 

جهان:

- بپرس.

- چرا می‌خوای با من ازدواج کنی؟ اصلاً تو می‌دونی توی گذشته من نامزد داشتم؟ 

جهان:

- آره من همه چی رو درموردت می‌دونم و می‌دونم چه سختی‌هایی رو تحمل کردی؛ ولی من...

- تو چی؟

جهان:

- ببین من آدم خشک و خشنی‌ام. تا حالا با کسی نبودم چون همه‌ی دخترها رو یک مشت عروسک می‌دونستم که بخاطر پول بازیچه‌ی دست مردها میشن، تا وقتی که تو رو دیدم. من حتی  نمی‌تونم بهت مستقیماً ابراز علاقه کنم شاید هم بکنم، ولی خیلی کم بهت می‌تونم بگم دوست دارم؛ اما با عمل‌هام بهت ثابت می‌کنم و نشونت میدم.  این حرفم رو هیچ وقت فراموش نکن. بعد این‌که شدی همسر جهان کارا، ممکنه بعضی از دشمن‌هام سعی کنن بهت آسیب بزنن، چون وقتی بفهمن من ازدواج کردم، نقطه ضعف  من برای اون‌ها رو میشه؛ ولی می‌خوام بدونی که من تا نفس‌های آخرم نمی‌ذارم بهت آسیبی بزنن، چون نفسم به نفس‌هات گره خورده. این یک قول از طرف جهان کارا به همسرشه. 

با شنیدن حرف‌هاش، یک احساس خوب به سمت قلبم هجوم آورد. یعنی واقعاً من رو این همه دوست داره؟ اون هم فقط با یک نگاه؟ سرم رو انداختم پایین  و گفتم:

-  ولی اگه بعد از مدتی من رو عاشق خودت کردی و ترکم کنی چی؟ من خیلی سختی کشیدم و قلبم دیگه از این همه درد کشیدن خسته شده. اگه وابستت بشم و تو یک روز ترکم کنی دیگه چیزی از من باقی نمی‌مونه. می‌فهمی؟

 و چشم‌هام باز از اشک پر شدن. با دیدن چشم‌هام، من رو توی بغلش گرفت و بوسه‌ای روی موهام  زد.

جهان:

- من تنها  وقتی ترکت می‌کنم که مرده باشم. فهمیدی؟ فکر نکن حس من بهت هوسه و زودگذر. من یک نوجوون نیستم که هوس و با عشق اشتباه بگیرم. یک سوال می‌خوام ازت بپرسم. بدون این‌که تو رو با خانوادت تهدید کنم، حاضری باهام ازدواج کنی؟ اصلاً ذره‌ای احساس نسبت به من پیدا کردی؟

- اگه روز اولی که من رو دزدیده بودی این سوال رو  ازم می‌پرسیدی بهت نه می‌گفتم؛ ولی الان که دارم با منطقم پیش میرم، فکر می‌کنم توی تقدیرم هستی. من هم نمی‌خوام با تقدیرم بجنگم. راستش نسبت بهت احساس خوبی دارم؛ ولی ...

نذاشت حرفم رو تموم کنم و گفت:

- دوست دارم فرشته کوچولو!

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab  @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87 @..Pegah.. @_SAMIN_@_Mahta_  @دخترخورشید

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد    @سوگند  @Farinaz  @Maria

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob-

@-Atria- @Imaryam@_Zeynab   @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه 

@همکار ویراستار(16/17)

ویرایش شده توسط nura_savagelove
  • لایک 12
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت17

راوی

جهان دست در دست آینور راهی سالن پذیرایی شد و در دنیایی از خیالات خوش در ذهنش سر می‌کرد و خشنود از رسیدن به آینور بود. دختری که تفاوت‌های بسیاری با دختران اطرافش داشت. جلف نبود و حرف‌هایش را رک و پوست کنده به شخص مقابلش می‌گفت و ویژگی‌های دیگری که او را از دیگران متمایز می‌کرد؛ ولی آینور با فکرهایی که به جانش افتاده بود،  درگیر بود. از طرفی به عشق در یک نگاه جهان نسبت به خودش مطمئن نبود و احساس می‌کرد نمی‌تواند زیر بار چنین مسئولیتی برود، زیرا احساس می‌کرد که هنوز برای گرداندن یک زندگی بسیار ناشی است و در طرفی  دیگر، نگران آینده‌اش بود. چرا که می‌ترسید خیانت ببیند و پس از نتواند خودش را جمع و جور کند. با صدای جهان از دنیای فکر و خیال بیرون آمد و نگاهش را به همسر آینده‌اش دوخت.

جهان:

- عزیزم نمی‌خوای بله رو بدی؟ 

تردید را کنار گذاشت و خود را به دست سرنوشت سپرد. با لحنی قاطع گفت:

- بله!

جهان با شنیدن بله‌ی آینور، نفسی از سر آسودگی کشید و او نیز مثل آینور به عاقد نکاح بله گفت. به عنوان شاهد هم آندرس آن‌جا حضور داشت؛ ولی شاهد دوم...

عاقد:

- آقای کارا شاهد دوم کجاست؟

ناشناس:

- ببخشید بابت تأخیرم. من دومین شاهد هستم.

آینور با شنیدن صدای شخص ناشناس که بسیار برایش آشنا بود، سرش را بلند کرد و با دیدن آشنای روبه‌رویش، اولین قطره اشک از چشمش لیز خورد. او آن‌جا چه می‌کرد؟!

آینور:

- تو... تو... چطور؟

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab  @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87 @..Pegah.. @_SAMIN_@_Mahta_  @دخترخورشید

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد    @سوگند  @Farinaz  @Maria

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob-

@-Atria- @Imaryam@_Zeynab   @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه 

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت18

آینور

با حیرت خیره به شخص روبه‌روم بودم. اون این‌جا چی‌کار می‌کنه؟ اصلاً از کجا می‌دونست من این‌جا هستم؟

جهان:

- عزیزم می‌دونم الان توی سرت یک عالمه سوال داری و بعد از ازدواجمون خودش برات همه چی رو تعریف می‌کنه. باشه؟

خودم رو جمع و جور کردم و بعد رفتن چشم‌غره‌ی توپی به جهان، سریع بدون توجه به این‌که امضام چطور شده، پای اون همه برگه رو امضا کردم و  دفتر رو دادم دست دوست جهان و شاهد دوم.

بعد از گذشت مدت نه‌چندان زیادی، عاقد دفترچه ازدواج رو داد دست جهان و آندرس، دوست جهان خان هم عاقد رو تا دم در همراهیش کرد. بدون توجه به نگاه‌های خیره‌ی جهان، خودم رو انداختم بغل اون بی‌وفا و گفتم:

- مریم خیلی دلم برات تنگ شده بود، هم برای تو هم برای بقیه. راستی تو از کجا فهمیدی من این‌جا هستم؟ حالا این هم ولش کن، از کجا فهمیدی من دارم ازدواج می‌کنم؟

جهان:

- خانومم بذار مهمونمون از راه برسه بعدش ازش بازجویی کن.

مریم هم من رو سفت توی بغلش گرفت و گفت:

- خسته نیستم شوهر خواهر، مرسی بابت پذیرائیت.

و برگشت سمتم و گفت:

- دختر من هم دلم برات تنگ شده بود، همه دلشون برات تنگ شده. توی این یک ماهی که نبودی، خیلی اتفاق‌ها افتاده، اگه بفهمی شاخ درمیاری.

آندرس وارد عمارت شد و بدون توجه بهمون به سمت اتاقش رفت. جهان رو کرد سمتمون و گفت:

- خب خانوم‌ها شما راحت بشینید و حرف‌هاتون رو بزنین. من توی اتاق آندرس هستم. فعلاً.

و به سمت پله‌ها رفت. سریع سمت مریم برگشتم و گفتم:

- بشین و زود تعریف کن چی‌ها شده. خیلی کنجکاو شدم.

مریم خودش رو روی مبل پرت کرد و گفت:

- عجب شوهر ایده‌آلی گیرت اومده‌ها!

چشم‌غره‌ای بهش رفتم و گفتم:

- بابا این‌ها رو ولش کن، بگو دیگه چه اتفاقایی افتاده.

مریم:

- انشا... بعد شنیدن حرف‌هام سکته نکنی.

- مریم حوصله‌ی شوخی ندارم‌ها.

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab  @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87 @..Pegah.. @_SAMIN_@_Mahta_  @دخترخورشید

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد    @سوگند  @Farinaz  @Maria

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob-

@-Atria- @Imaryam@_Zeynab   @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت19

مریم:

- راستش بعد رفتنت خیلی اتفاق‌ها افتاد. وقتی که از عمارت بیرون انداختنت، ننه جون اومده بود تو رو ببره پیش خودش به عمارت خانم کوچک. از مامان شنیدم انگار با ازدواج تو مخالف بوده و سعی کرده ازدواجتون رو بهم بزنه؛ ولی آقاجون پاش رو توی یک کفش کرده بود که باید شما دوتا با هم ازدواج کنین.

یکی از ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

- نه بابا؟!  ننه جون و از این کارها؟

مریم چشم‌غره‌ای بهم رفت و آه عمیقی کشید و گفت:

- نگو ننه جون بالای پله‌ها بوده و شاهد  همه چی بوده. بعدش بیچاره طاقت نیاورد و بالای همون پله ‌ها سکته کرد؛ ولی به بیمارستان نرسیده تموم کرد.

با حسی عجیب که وجودم رو فرا گرفته بود به چشم‌های مریم زل زدم و گفتم:

- چی؟! داری جدی میگی؟ یعنی فقط چون من رو از اون‌جا بیرون انداختن، سکته کرد؟

مریم:

- آره!

با کلافگی دست‌هام رو توی هم گره زدم و گفتم:

- چی بگم؟ هرچند محبتش رو ازم دریغ کرد و به مامانم روی خوش نشون نداد؛ ولی هر چی باشه کاری به کار من نداشت، با این حال خدا رحمتش کنه.

مریم زیرلب آمینی گفت؛ ولی یکهو از جاش پرید و مثل آدم‌هایی که یک لامپ بالای سرشون روشن میشه، رو کرد بهم:

- حالا این خبر هیچی نیست، خبرهای بعدی رو بگم رسماً سکته می‌کنی.

- چی شده مگه؟ نکنه آزیتا مرده؟ اگه مرده برم ضبط رو روشن کنم تا جون توی بدنم دارم برقصم.

مریم با خنده‌ای که سعی در کنترلش داشت، گفت:

- متأسفانه نه! روز سوم مادر جون، سر و کله‌ی یک دختر به اسم بنفشه پیدا شد، دختره تا کیهان رو دید به سمتش حمله کرد.

شروع به از ته دل قهقهه زدن کردم. خیلی بیشتر از این‌ها حقشه عوضی.

- خب بعدش چی شد؟

مریم:

- هیچی چی می‌خواستی بشه؟! یک آبروریزی بزرگ.

- چرا؟

مریم:

- نگو قبل از این‌که کیهان باهات ازدواج کنه، با اون بوده. حتی نود و نه ساله صیغش کرده بود.

با چشم‌هایی پر از تعجب برگشتم  سمتش و تن صدام رو بلند کردم:

- عوضی کثافت! قبل من با کسی بوده پس غلط کرده می‌خواسته با من هم ازدواج کنه؟

مریم:

- موافقم باهات خواهری. خوب شد ازدواجت بهم خورد وگرنه بدبخت می‌شدی.

- خب چیزه دیگه‌ای نموند؟ مخم هنوز جا داره اگه می‌خوای پرش کن.

مریم:

- یک چیز دیگه هم هست؛ ولی الان نمیگم.

- باز هست؟ بابا من فقط یک ماه نبودم.

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab  @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87 @..Pegah.. @_SAMIN_@_Mahta_  @دخترخورشید

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد    @سوگند  @Farinaz  @Maria

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob-

@-Atria- @Imaryam@_Zeynab   @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه

 

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت20

مریم شروع به جویدن لب پایینش کرد و با مکث کوتاهی گفت:

- راستش کیان...

با تندی سرم رو بلند کردم و گفتم:

- کیان چیزیش شده؟ هه! آخه من احمق چرا نگرانش میشم؟! تعجب نمی‌کنم، هر چی باشه یک روز مثل برادرم بود، وقتی رفیق نیمه راه میشه برای من، حقشه هر چی به سرش میاد.

مریم:

- داشتم همون رو می‌گفتم. همون شب مچ آزیتا و کیان رو زن‌دایی توی اتاق دخترش گرفت، اون هم توی وضعیت بد.

- نه بابا؟! شوخی می‌کنی؟

- نه بابا چه شوخی‌ای؟! نگو چهار ماهه که با هم ازدواج کردن.

درحالی‌که چشم‌هام داشت گردتر می‌شد، گفتم:

- یا خدا! این آزیتا چه بی‌شعوری بوده‌ها. من می‌گفتم چرا این هی آویزون کیانه و نمی‌ذاره نزدیکش بشم، نگو بخاطر این بوده.

مریم با حرصی که توی صداش مشهود بود، گفت:

- دختره‌ی افاده‌ایِ اورانگوتان. بعد اون روز تا می‌خوام بپرم بهش، مثل بچه ننه‌ها میره پیش کیان و ازم بد میگه.

با قیافه‌ی حق به جانبی گفتم:

- من که گفته بودم این ازدواج هم بکنه، همون دختره از دماغ فیل افتاده است، الکی حرص نخور.

یکهو یک چیزی به یادم اومد و گفتم:

- راستی تو از کجا می‌دونستی من دارم ازدواج می‌کنم؟

مریم با خنده‌ی کوتاهی، بدون توجه بهم، شیرینی‌ای که توی پیش‌دستیش بود رو  تکه- تکه کرد و شروع به خوردنش کرد.

با حرص گفتم:

- دختر با تو هستم‌ها.

مریم پیش‌دستی رو گذاشت روی میز و با لبخند شیطونی به سمتم برگشت.

مریم:

- خب راستش وقتی تو توی خونه‌ی بابا محمت بودی، خیلی یواشکی تو رو از بابامحمت خواستگاری کرد. راستش بابا محمت هم اولش مخالفت کرد؛  ولی بعدش شوهر جونت انقدر زبون ریخت که باباجون دلش نرم شد. اون هم به ما و بابا جمشید (بابابزرگ مادری آینور) خبر داد. راستش بابا این‌ها دارن به دور از چشم آقاجون میان. آخه گفتیم میریم مسافرت تا حال و هوامون عوض بشه. اون هم عزاداره چی بگه؟! مخالفتی نکرد. قراره تا شب برسن. 

- آخه مریم  دایی چی؟ چرا مخالفت نکرد که داریم دخترمون رو دستی- دستی می‌فرستیم پیش این مرد؟

مریم چشم‌هاش رو باریک کرد و گفت:

- یعنی چی پیش این مرد؟ طرف شوهرته‌ها. خیلی هم جنتلمنه. چیزی شده؟ اذیتت می‌کنه؟

بدون توجه به حرف‌های مریم، توی فکر فرو رفتم. پس این‌ها خبر نداشتن که این آقای به ظاهر جنتلمن یک مافیای درجه یکه. هه! خبر داشتن که من الان این‌جا نبودم. کاش می‌تونستم بهشون بگم این جهان خان چجور آدمیه، هر چند با این‌کار جون اون‌ها رو توی خطر می‌انداختم.

مریم:

- اَه! باز این مخش هنگ کرد. هی آینور!

با دادی که زیر گوشم کشید، به خودم اومدم و از جام پریدم.

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab  @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87 @..Pegah.. @_SAMIN_@_Mahta_  @دخترخورشید

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد    @سوگند  @Farinaz  @Maria

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob-

@-Atria- @Imaryam@_Zeynab   @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 11
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت21

- چته؟ چرا جیغ می‌زنی؟ کر شدم. اَه!

مریم چشم‌هاش رو توی حدقش چرخوند و گفت:

- از دست تو! کجا بودم؟!... آهان یادم اومد.  بابا جمشید و بابا محمت گفتن که فردا شام میان برای دیدن شما عروس خانم. البته بابا و مامان من هم هستن، به‌علاوه دختر یکی- یدونشون، چراغ خونشون یعنی من هم توی این شام حضور داریم. خودت رو واسه فردا خوشگل کن تا شوهرت کمی هم شده بهت امیدوار  بشه.

یکی از ابروهام رو انداختم بالا و از جام بلند شدم.

- نه بابا؟! امر دیگه‌ای ندارین پرنسس مری؟

مریم هم قیافه‌ی آدم‌های متفکر رو گرفت و گفت:

- نه، می‌تونی بری.

لبخندی زدم و گفتم:

- پاشو بریم توی حیاط بشینیم. یک دست هم شطرنج بزنیم. توی خونه حوصلم سر رفت.

مریم با خوشحالی بشکنی توی هوا زد و به طرف حیاط دوید. خدا انشا...  شفاش بده.  به خدمتکاری که داشت پیش‌دستی‌ها رو جمع می‌کرد گفتم برامون  بساط شطرنج رو توی حیاط آماده کنه با چند تا خوراکی. اون هم بعد گفتن چشمی به طرف آشپزخونه رفت. من هم به لبخندی روی لبم، به طرف حیاط راه افتادم تا ببینم بدون من چه آتش‌هایی سوزونده.

جهان

بدون توجه به حرف‌های آندرس، از پنجره به حرکات ظریف همسرم خیره بودم. همسر، چه کلمه‌ای. کلمه‌ای که تا به این روز توی دایره‌ی لغاتم نبود؛ ولی امروز واردش شد.

آندرس:

- جهان گوشت با منه؟ (? Cihan kulağın benimle mi)

- چیزی گفتی؟ (?Bir şey mi dedin)

آندرس کلافه به موهایی که تازه کوتاهش کرده بود، دست کشید و گفت:

- حواست به من باشه لطفاً! می‌دونی که قراره هفته‌ی بعد سه شنبه، مزایده‌ی عتیقه‌ها است. می‌تونی بعداً هم بهش فکر کنی.

(.Beni memnun etmekten çekinmeyin! Biliyorsun ki önümüzdeki salı bir antika müzayedesi düzenleyeceğiz. onu daha sonra düşünebilirsin)

نفس عمیقی کشیدم و روی مبل روبه‌روش نشستم.

- همه چیز آماده شده. نگران نباش اتفاقی نمیفته.

آندرس:

- پس  آسلان چی؟ نمی‌دونی  همش سنگ می‌اندازه جلوی پای ما؟ (?Peki Aslan'a ne olacak? Hep ayaklarımızın önüne taş attığını biliyor musun)

سرم رو از توی برگه‌ها بیرون کشیدم و با خونسری گفتم:

- چیزی نمیشه. اون فقط دنبال بشقاب عتیقه است. چند روز پیش به شرکت اومده بود، تهدیدم کرد که بشقاب رو تحویلش بدم وگرنه اتفاقات ناخوشایندی میفته.

(.Hiçbir şey olmuyor, sadece antika bir tabak arıyor. Birkaç gün önce şirkete geldi. Tabağı kendisine teslim etmekle tehdit etti, aksi  tatsız şeyler olacak)

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab  @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87 @..Pegah.. @_SAMIN_@_Mahta_  @دخترخورشید

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد    @سوگند  @Farinaz  @Maria

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob-

@-Atria- @Imaryam@_Zeynab   @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت22

 

آندرس ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:

- تازگی ها چه شجاع شده! احتمالاً پشتش به اون روسی‌ها گرمه که این‌طوری میگه.

(.Son zamanlarda ne kadar cesur! Sanırım sırtı Ruslara sıcak olmalı)

وقتی آندرس شقیقه‌هاش رو داشت ماساژ داد،  رو به من کرد.

آندرس:

- پس چرا اون بشقاب رو از ما نمی‌خره؟ (?Öyleyse neden o tabağı bizden satın almıyor)

- می‌گفت بشقابیه که از اجدادم بهم رسیده. انتظار داره بشقاب رو دو دستی تقدیمش کنم.(.Atalarımdan aldığım bir tabak olduğunu söyledi. Tabağı iki elimle ona vermemi bekliyor)

آندرس پوزخندی زد و گفت:

- فقط می‌تونه کف دستش رو بلیسه. (.Sadece avucunun içini ovalaya bilir)

من هم مثل اون پوزخندی زدم و به برگه‌ی توی دستم نگاه کردم.

آندرس:

- جهان؟

-  چی شده؟

آندرس لبخند شروری زد و گفت:

- برادر من، زن گرفتی. با یک شیرینی خشک و خالی که نمیشه، یک شام بهم بدهکاری. ( .kardeşim! Evlendin. kuru ve boş bir tatlıyla Olmaz. bana bir akşam yemeği borçlusun)

-باشه، همین روزها میریم. (Tamam. bu günlerde gideriz )

آندرس:

- ایول! ( yasasın)

سرم رو به نشونه‌ی تأسف تکون دادم و تا موقع شام، سرم رو با قراردادهای جلو روم گرم کردم.

راوی

بعد از بازی طولانی‌ای که  آینور و مریم داشتند، بعد از گرفتن دوشی، خسته خود را بر روی تخت انداختند و تا شب، سر از بالشت بلند نکردند و در طرف دیگر دیوار، آندرس از فرط خستگی، روی مبلی که در آن با پروژه‌ها سرش را مشغول کرده بود، درحال زدن چرت کوتاهی بود؛ اما جهان با فکر به همسر زیبا رویش، چشم بر هم نگذاشته  بود و درحال مزه- مزه کردن قهوه‌ی تلخ خود بود. هنوز هم به عشقی که در یک نگاه به وجود آمده بود، عادت نکرده بود. با این حال توانسته بود به معشوقه‌اش، برسد. چقدر آن روز که اشک‌های دخترک را سرخوران از گونه‌هایش دید، دردی قلبش را فرا گرفت. دلش فقط به خنده‌های دخترک خوش بود، خنده‌هایی که به او امید نفس کشیدن می‌داد. حتی اگر یک دقیقه هم شیشه‌ی عمر خود را  نمی‌دید یا وجودش را حس نمی‌کرد، می‌مرد، قطعاً می‌مرد. با فکر کردن به روزی که همسرش کنارش نباشد، ترسی به جانش افتاد، آری ترس. اویی که به تنهایی توانسته بود بر مافیاهای  ترکیه حکومت کند، حال بخاطر  فکر به از دست دادن همسر محبوبش، از ترس، سرما به نوک انگشتانش  رسوخ کرده بود. هرگز، هرگز نمی‌گذاشت آسیبی به شیشه‌ی عمرش برسد، حتی به قیمت از دست دادن جانش.

 

ویراستار: @mahdiye11

ناظر: @Fateme Cha

@Z.A.D  @sara.s312 @banouyehshab  @najulꨄ︎ @N.a25  @YouR AnGel @آجیل سفره  @elnaz_h @Ssanaz87 @..Pegah.. @_SAMIN_@_Mahta_  @دخترخورشید

@A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد    @سوگند  @Farinaz  @Maria

@Hony.m @SAHAR RAD  @sogand-A  @medya_skni  @JAJANAN-OOO  @ANISO_HADAD  @Asma,N  @niloofar.h  @Nasim.M  @Z sadghinjad  @-ashob-

@-Atria- @Imaryam@_Zeynab   @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری  @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی  @Hani_night @پرتوِماه

 

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 8
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...